تبليغاتX
دیوار نوشته
یک روزی ..


دلم برای آن مهربان شدن های مردم توی خیابان تنگ شده .. همین چند هفته پیش بود .. چقدر چهره ها شاد و امیدوار بودند .. چقدر چشمها برق می زدند .. چقدر مردم همه با هم خوب بودند .. دلم برای همه آنها تنگ شده .. دیروز که رفته بودم خیابان اثری از آنها نبود .. آنها را گم کرده بودم .. انگار که آدمهای یکی از رویاهایم باشند .. رویاهایی که وقت بیداری ناپدید می شوند .. نگاهشان می کردم ببینم شاید نگاه آشنایی از آن روزها بیابم .. توی چشمهایشان گاهی نشانه های آشنایی می دیدم اما تا می خواستم نشانه ها را دنبال کنم شاید به جایی برسم نگاهشان را می دزدیدند و می رفتند.. انگار که همه آن آدمهای شاد را یک جایی توی خودشان پنهان کرده باشند .. آن مردم را چقدر دوست داشتم .. دلم گرفته .. اما حالم خوب است .. مجبورم که خوب باشم .. یک جورایی جان سخت شده ام .. آنقدر که می توانم اندازه تمام دنیا غصه بخورم .. غمگین شوم .. گریه کنم .. سکوت کنم .. اما هنوز زنده بمانم و نفس بکشم و سرسختانه ادامه دهم .. هنوز می توانم ببینم .. نگاه کنم .. خیره .. خیره .. خیره .. 

می دانم آن مردم یک جایی همین نزدیکی ها هستند .. من فقط گمشان کرده ام .. مطمئنم روزی دوباره پیدایشان می کنم .. مهم این است که آنها زنده اند .. نفس می کشند .. و سرسختانه ادامه می دهند .. هنوز می توانند ببینند .. نگاه کنند .. آن هم خیره .. خیره .. خیره ..


+  جمعه 12 تیر1388 22:53   روشنک هوشمند  | 

مایکل جکسون را دوست داشتم ..


بزرگترهای خانه دوستش داشتند .. به همین خاطر همیشه کلیپ ها و کاستهای ترانه های او تازه به تازه به خانه ما می رسید .. مامان از قیافه جدید او چندشش میشد و همیشه می گفت که وقتی سیاه پوست بود بیشتر دوستش داشت اما صدایش را همیشه می پسندید و تقریباً از معدود صداهایی بود که توی خانه با ولوم بالا اجازه شنیدنش را داشتیم .. بابا از حرکات نرم و ریتمیک او خوشش می آمد .. مخصوصاً آن کنسرتش که لباس طلایی پوشیده بود و بهترینهایش را می خواند و دختری از تماشاچی ها را به قید قرعه بغل کرد و دخترک در آغوشش از خوشحالی و هیجان برای دقایقی زار می زد .. خواهر و برادرم که عاشقش بودند .. من اوایل قیافه اش را زیاد دوست نداشتم اما به تدریج مهربانی و کودکی خاصی را در آن چهره دفرمه و سفید شده در اثر بیماری و جراحی های مختلف یافتم که در کمتر خواننده آمریکایی دیده بودم .. صدایش به نظرم آسمانی و لطیف می آمد .. تهمتها و قضاوتهای ناخوشایند زندگیش را همیشه پیگیری می کردم اما همیشه با خود می گفتم حتی اگر حقیقت هم داشته باشند باز هم او یکی از خواننده های محبوب زندگی من خواهد بود .. چون من از کودکی یاد گرفته بودم که یک هنرمند .. یک خواننده .. یک نقاش .. یک هنرپیشه .. یک نویسنده .. یک شاعر یا یک موزیسین هم آدم است !.. یک آدم معمولی که حق زندگی کردن .. انتخاب کردن و اشتباه کردن دارد درست مثل سایر آدمها .. آنها هرگز قهرمانان زندگی من نبودند .. مایکل هم هرگز قهرمان زندگی من نبود اما چیزی که برایم مسلم بوده و هست این است که او هرگز نخواست خود را قهرمان اخلاق و انسانیت معرفی کند .. او هرگز نخواست خودش را کسی که نیست جا بزند .. هر چند من کسی که همه ساله میلیونها دلار از درآمد خود را برای کودکان بی سرپرست و گرسنگان آفریقایی هزینه می کرد ، نمی توانم با یک هنرمند یا نویسنده معمولی که فقط وقت هیاهوها و غوغاهای سرخوشانه و شادمانه میان مردم خودی نشان می دهد و دیگر هیچ ، برابر بدانم . من عقیده دارم که یک هنرمند یا نویسنده ، هرگز قهرمان ملی نبوده و نیست اما به اندازه تأثیری که می گذارد و ادعایی که دارد دست کم می تواند به اندازه مردم عادی و معمولی کوچه و خیابان نسبت به اتفاقات سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و زیست محیطی کشورش از خود عکس العمل نشان داده و بی تفاوت باقی نماند . 

همانطور که یک هنرمند یا یک نویسنده حق انتخاب دارد باید به دوستداران و مخاطبانش هم حق انتخاب بدهد . حق انتخاب برای اینکه دیگر او را دوست نداشته باشند و از خودشان ندانند .

فرصت طلبی ، حزب باد بودن ، ترس و محافظه کاری بیش از حد ، در هیچ کجای دنیا برای هیچ انسانی صفات پسندیده و ارزشمندی محسوب نمی شوند ، چه برسد برای افرادی که بواسطه مخاطبان و دوستدارانشان نزد عوام از نظر وجوه مختلف انسانی متمایز و شاید ممتازتر از سایر مردمان تلقی می گردند چه خودشان بخواهند و چه نخواهند که اکثراً نه تنها چنین می خواهند بلکه با سکوت و رفتارهای تشویق کننده به این طرز تلقی همیشه دامن زده اند .

به عنوان یک هنرورز کوچک در زمینه عکاسی و نقاشی ( من هنوز خود را لایق عنوان هنرمند نمی دانم .. به معیارهای خودم برای کسب چنین عنوانی حتی نزدیک هم نشده ام .. ) و کسی که می نویسد ( گاهی شعر .. گاهی داستان .. ) ، از همه هنرمندان و نویسندگان جوان و میانسال و کهنسال کشورم که در این روزها در کنار مردم و پا به پای آنها برای تغییر و آزادی بیان  و اندیشه تلاش کرده و می کنند ، ( حتی اگر تنها به امضاء کردن بیانیه ای هم بسنده کرده باشند .. ) سپاسگزارم و به آنها افتخار می کنم و همواره احترام می گذارم . 



                                                                                                                             Bad  Beat It
  Billie Jean
  Black or White
  Dirty Diana
  Dont Stop Til You Get Enough
  Earth Song
  Heal The World
  Human Nature
  Jam
  Leave Me Alone
  Liberian Girl
  Little Susie
  Man In The Mirror
  Remember The Time
  Rock With You
  Scream
  Smooth Criminal
  Stranger In Moscow
  The Girl Is Mine
  The Way You Make Me Fell
  They Dont Care About Us
  Thriller
  Wanna Be Startin Somethin
  You Are Not Alone


Michael jackson


+  دوشنبه 8 تیر1388 15:6   روشنک هوشمند  | 

این روزها گوش می دهم .. عجیب وصف الحال است ..


شطرنج

تقویم

ساعت شوم

شب تاب

دلتنگم

معجزه خاموش

همدرد

تصویر رویا

آواز پری ها

راهی


آلبوم معجزه خاموش - داریوش اقبالی


+  یکشنبه 7 تیر1388 12:12   روشنک هوشمند  | 

خائن همیشه می ترسد ..


امروز بعد از ظهر به پارک لاله رفته بودم .. قرار بود به مناسبت شب هفت ندا آقا سلطان زنان و مادران سیاه پوش آنجا دور هم جمع شوند و به سوگواری بپردازند .. جمعیتی حدود 50 تا 60 نفر از خانواده ها حوالی ساعت 7 بعد از ظهر کنار آب نما گرد هم آمدند و تعدادی روی زمین نشسته بودند که نیروی انتظامی و لباس شخصی های موتورسوار و باتوم به دست سر رسیدند و با داد و فریاد و فحش و ناسزا مردم را پراکنده کردند .. دو سه نفری که مقاومت کردند بازداشت شدند .. نزدیکشان ایستاده بودم .. بسیار جوان بودند و گریه می کردند .. یکی از نیروها خطاب به مردم سیاه پوش می گفت : حالا شما ک .. ها برای ما آدم شدین ؟.. ولد ز .. ها ..  زنی که روبروی او ایستاده بود موهای سفیدی داشت که از شنیدن ناسزاهای رکیکی که با صدای بلند گفته می شد به خود می لرزید .. دختری که کتک خورده بود روی زمین نشسته بود و گریه می کرد .. نیروها به مردم اجازه نمی دادند که به او نزدیک شوند .. دختر دیگر فرار کرد که دو سه نفر دویدند و با کتک سوار ماشینش کردند و بردنش .. از پشت شیشه تیره ماشین نیروی انتظامی چهره کودکانه و گریانش معلوم بود .. مردم کم کم متفرق شده بودند و عده ای هم روی نیمکتها نشستند اما نیروها که حدوداً 50 ماشین و 300 نفر انتظامی و ضد شورش و لباس شخصی و بسیجی بودند تمام درهای ورودی به پارک را محاصره کردند و عده ای هم داخل و خارج پارک ایستادند . از پارک که خارج می شدم 8 نفر از خواهران زینب را دیدم که در یک ردیف کنار هم ایستاده بودند .. همه صورتهایشان را با ماسک پوشانده بودند که شناسایی نشوند ..

آنها چقدر از مردم می ترسیدند .. چقدر از مردم می ترسند ..


+  شنبه 6 تیر1388 21:18   روشنک هوشمند  | 


free image hosting by LargeImageHost.com

رسانه دروغ
ننگ ما  صدا و سیما

+  دوشنبه 1 تیر1388 16:47   روشنک هوشمند  | 

امروز .. نگرانم ..


امروز روز عجیبی بود .. طبق معمول این روزهایم برای عکاسی از راهپیمایی های خود جوش مردمی و اعتراض آرام و سکوت سبز نجیبانه شان ساعت چهار بعد از ظهر به خیابان رفتم . سر چهار راه طالقانی که رسیدم حس بدی داشتم . نیروهای ضد شورش چهار راه را قرق کرده بودند و به مردم اجازه عبور نمی دادند . این بار علاوه بر باتوم ، ماسکهای ضد گاز اشک آور و کوله های سیاه رنگی هم با خود حمل می کردند . به سرعت با آخرین اتوبوسی که با داد و فریاد من حاضر به باز کردن در شد به سمت چهار راه ولی عصر رفتم و آنجا پیاده شدم . سراسر خیابان و پیاده رو را و سر نبشهای چهار راه را نیروها و لباس شخصی ها و بسیجی ها و سپاهی ها قرق کرده بودند . انگار که حکومت نظامی باشد . خودروهایی با شیشه های تیره ضد گلوله به آرامی نزدیک به پیاده روها حرکت می کردند و به چهره تک تک مردم با دقت نگاه می کردند و از کوچکترین حرکتی هم که به نظرشان مشکوک می آمد نمی گذشتند . مردم سیاه پوش به سمت انقلاب سرازیر شدند اما نیروها مدام با تیرهای هوایی و داد و فریاد آنها را به حرکت سریع تر از مسیرهای مشخص وادار می کردند . لباس شخصی های باتوم به دست با موتور مرتب از میان صفوف فشرده مردم با سرعت عبور می کردند و می خندیدند . احساس نفرت و انزجار از آنچه که می دیدم سراپای وجودم را فرا گرفته بود . اما من هم سکوت کردم .. آنها منتظر کوچکترین صدا و اعتراضی بودند تا بیرحمانه حمله کنند .. آنها از صدای جمعیت بیزار بودند .. حتی اگر سوت جوانها برای هلی کوپتر باشد یا صلوات پیرمردها.. انگار که به آنها دستور داده باشند با کوچکترین صدا و بهانه ای به سوی مردم حمله ور شوند و بزنند .. جایی موتورسواری شعاری داد و در رفت .. نیروها به دنبالش دویدند و تیر هوایی شلیک کردند .. باتوم یکی به دهان دخترکی که از وسط خیابان عبور می کرد برخورد کرد و خون از دهانش سرازیر شد .. پیرمردی ناسزایی گفت و به سمت نیروی باتوم به دست هجوم برد .. نیروهای لباس شخصی به سمت پیرمرد دویدند اما خوشبختانه با حمایت مردم و ساکت کردن پیرمرد قائله ختم شد و پیرمرد میان جمعیت گم شد و دست نیروها به او نرسید .. نفس حبس شده در ریه هایم را آرام و بی صدا بیرون فرستادم و در پیاده روهای انقلاب روان شدم .. درِ دانشگاه تهران تعداد نیروها به طور چشمگیری زیادتر شده بود.. دانشجوهای زیادی پشت میله های در اصلی دانشگاه تجمع کرده بودند و دست می زدند و شعار می دادند و مردم راهپیما را تشویق می کردند .. صدای آنها با فریاد نیروهای لباس شخصی و بسیجی که سعی در متفرق کردنشان داشتند در هم آمیخته بود .. در دانشگاه را زنجیر کرده بودند و به کسی اجازه ورود یا خروج نمی دادند .. به مردم به هیچ وجه اجازه عبور از پیاده روهای کنار دانشگاه تهران داده نمیشد و حتی مردم این سوی خیابان را هم مثل گله های گوسفند با فریاد و تهدید و باتوم چرخاندن به جلو هی می کردند .. عده ای از نیروهای خودی و بسیجی درست روبروی در اصلی حلقه درست کرده بودند و پلاکاردهای بزرگی که شعارهایی بر ضد راهپیمایان داشت به مردم نشان می دادند . رفتارشان و نحوه ایستادنشان طوری بود که انگار می خواستند زاویه دید مردم بسته شود و دانشجویان دربند دانشگاه تهران دیده نشوند و صدایشان شنیده نشود . آنها شعارهای روی پلاکاردهایشان را با خنده و شادی رو به مردم فریاد می کردند .. " مرگ بر منافق " .. " مرگ بر ضد ولایت فقیه " .. مرگ بر اغتشاش طلب " .. " مرگ بر آشوب گر " ..

دوست داشتم بایستم و از این صحنه های به یاد ماندنی ، غمناک ، رعب آور و تهوع برانگیز تاریخ کشورم عکاسی کنم .. شاید که حافظه ضعیف من و هموطنانم روزی با نگاه کردن به آنها نبه خود بیاید و پندی را که 31 ساله نگرفته این بار بگیرد اما امکانش نبود .. آنها حتی به موبایلها هم رحم نمی کردند .. و اگر اعتراض می کردی علاوه بر باتومی که می خوردی موبایلت را هم زیر پاشنه پوتینهایشان خورد می کردند .. چه برسد به دوربین عکاسی بزرگ و تابلوی من با آن لنز حجیمش .. به میدان انقلاب رسیدم .. رهگذران می گفتند ساعتی قبل آنجا درگیری بوده .. خواستم از روی پلهای هوایی عکاسی کنم که آنجا را هم قرق کرده بودند .. به بلوار کشاورز رفتم .. آنجا هم وضعیت همین بود .. حکومت نظامی و مانور قدرت همه جا به چشم می خورد .. صدای پای قدرت  روی سنگفرشهای انقلاب هر لحظه بلندتر و بلندتر از پیش شنیده میشد .. از تقاطع که عبور کردم خبرنگاران خبرگزاری ها از بازداشت وسیع خبرنگاران و عکاسها خبر میدادند .. نوبتی هم که باشد انگار امروز نوبت عکاسها بود .. دو نفر از رهگذرها بابت حمل دوربینم به من هشدار دادند .. می گفتند سر چهار راه ها گشتن کوله ها را آغاز کرده اند و اگر دوربینی ببینند با خود می برند و در صورت اعتراض ، صاحب دوربین را بازداشت می کنند .. جلوتر که رفتم تعداد شاهدان عینی ماجرا بیشتر شد .. عاقبت از خیر عکاسی گذشتم و به فکر رفتن به خانه افتادم .. من و خیلی های دیگر از مجوز نگرفتن مجمع روحانیون مبارز برای راهپیمایی امروز خبر نداشتیم .. تقریباً وسط خیابان گیر افتاده بودم .. سر همه فرعی ها و چهار راه ها نیروها مشغول بررسی وسایل مردم بودند .. آنقدر خیابان را از این سو به آن سو طی کردم تا موتور سواری مثل فرشته نجات سر رسید و مرا ترک خودش نشاند و به خانه رساند .. طفلک برای اینکه مبادا نیروها به من گیر بدهند مرتب از میان ماشینها ویراژ میداد و مسیرش را عوض می کرد .. عاقبت به خانه رسیدم .. الآن که این متن را تایپ می کنم عنکبوت پیر حنجره ام دوباره به موطنش بازگشته و مدام تار می تند و توی گلویم رژه می رود .. صداها دست از سرم بر نمی دارند .. نمی دانم .. شاید عنکبوت پیر گلوی من هم پوتین پوشیده باشد .. نگرانم .. نگران آنها که آن بیرونند .. نگران زنها و کودکان .. نگران جوانها و نوجوانها .. نگران پیران و میانسالان .. نگران دانشجویانی که پشت میله های دانشگاهشان زندانی شده بودند و فریاد می کشیدند .. چقدر مظلوم بودند .. چقدر تنها بودند .. نگران آنها که پشت پرده ها و سایتها و برج ها و مناره ها و مساجد محافظه کارانه و رندانه و با احتیاط نشسته اند و یواشکی شعار می دهند نیستم .. من نگران مردم هستم .. مردم کوچه و خیابان ..  مردم تهران .. نگران مردم ایران .. 


+  شنبه 30 خرداد1388 20:23   روشنک هوشمند  | 



   free image hosting by LargeImageHost.com              free image hosting by LargeImageHost.com     

                            free image hosting by LargeImageHost.com            free image hosting by LargeImageHost.com

 

  پنج شنبه - انقلاب - دانشگاه تهران

  

 

+  شنبه 30 خرداد1388 12:21   روشنک هوشمند  | 

    free image hosting by LargeImageHost.com              free image hosting by LargeImageHost.com

                              free image hosting by LargeImageHost.com          free image hosting by LargeImageHost.com                  

     پنج شنبه - چهار راه ولیعصر - انقلاب - دانشگاه تهران

 

 

+  شنبه 30 خرداد1388 11:24   روشنک هوشمند  | 

  

              free image hosting by LargeImageHost.com                      free image hosting by LargeImageHost.com

               free image hosting by LargeImageHost.com                          free image hosting by LargeImageHost.com

 

پنج شنبه - خیابان انقلاب

  

+  جمعه 29 خرداد1388 23:33   روشنک هوشمند  | 



                free image hosting by LargeImageHost.com                       free image hosting by LargeImageHost.com               
                free image hosting by LargeImageHost.com                         free image hosting by LargeImageHost.com


                                            چهارشنبه - بلوار کشاورز


+  پنجشنبه 28 خرداد1388 3:19   روشنک هوشمند  | 

    

راهپیمایی میلیونی خس و خاشاک !

 

free image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.com


دوشنبه - خیابان انقلاب


+  سه شنبه 26 خرداد1388 21:58   روشنک هوشمند  | 

تقویم تاریخ


free image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.com

       دوشنبه خونین              یکشنبه سیاه             شنبه خاکستری            جمعه سبز 

  


+  سه شنبه 26 خرداد1388 12:49   روشنک هوشمند  | 

تسلیت به آزادی


free image hosting by LargeImageHost.com


پایان یک آغاز ...


 

+  شنبه 23 خرداد1388 15:16   روشنک هوشمند  | 

 

free image hosting by LargeImageHost.com


...


+  شنبه 23 خرداد1388 14:6   روشنک هوشمند  | 

 

free image hosting by LargeImageHost.com


نوه آیت الله طالقانی سبز است


 

+  جمعه 22 خرداد1388 4:30   روشنک هوشمند  | 

 

free image hosting by LargeImageHost.com


امید سبز 



+  سه شنبه 19 خرداد1388 1:55   روشنک هوشمند  | 

خطاب به درخت سبز روی قله سفید ..

 

من هم احساس خطر می کنم !.. من هم از این روحیه تهدید و ارعاب و خشونت بیزارم .. اگر حتی هیچ دلیلی برای رأی دادن به شما نداشته باشم همین یک دلیل برای رأی ندادن به رقیب شما و رأی دادن به شما برای من به امید کمتر کردن رنجها و هزینه هایم کافیست . همین نمایش حیرت انگیز یک دیکتاتور تشنه قدرت مرا که از سیاست بیزارم به پای صندوقهای رأی می کشاند .. می دانم که پرونده شما هم مصون از خطا و اشتباه نبوده .. زمان کودکیم بوده و نخست وزیری شما .. اما دیده ام و شنیده ام و تحلیل کرده ام و مقایسه می کنم ..  من تغییر را همانطور که در رفتار و گفتار و تفکر شما امشب دیدم ، امیدوارم که در رفتار و گفتار و تفکر دولت آینده هم ببینم .. من همسر شما را دوست دارم .. کسی که عاشق علم و هنر است .. همانطور که من هم هستم .. امیدوارم امید سبز مرا تا پایان سبز نگاه دارید .. شما به حمایت من و امثال من بیش ازحمایت " پدر خوانده های قدرت و ثروت " نیاز دارید .. شما باهوشید .. می فهمید که من چه می گویم .. لطفاً این را به خاطر بسپارید و هرگز فراموش نکنید . من پای مطالباتم از دولت شما تا به آخر ایستاده ام ! ..     

 

+  پنجشنبه 14 خرداد1388 0:45   روشنک هوشمند  | 

اینجا ..

دارم به دستهایم نگاه می کنم .. بعد از ۲ سال و اندی ناخنهایم بدون واهمه دندانهایم دارند سبز می شوند و قد می کشند .. با این سرعتی که روزانه بلند می شوند یاد تیزی دندانهایم می افتم و سرعتشان !.. ببین با چه سرعتی به سمت ناخنهایم هجوم می آورده اند که به آنها با این همه استعداد برای رشد و تکامل ، فرصت نمی داده اند .. از این ور ناخنها دارند آدم می شوند اما از آن ور این پوست سفید و نازک دستم است که دارد خط خطی می شود و چروک می افتد .. انگار کسی روی پوستم دارد هاشور می کشد .. هاشورهایی نامنظم و رنگارنگ .. تینر فوری و اسید رقیق شده و تاید و رخشا و وردستی نجار و لوله کش و آهنگر و نقاش و ... همه برای اینکه غارم را تا آنجا که می شود شبیه به خودم کنم .. همین الآن اینجا درست شد .. آنقدر خسته ام که خوابم نمی برد .. اما ته دلم ذوق زده و شادم .. هر چند از وقتی که " او " رفته ، شوالیه شادی دیگر نتوانسته قلمروی قلبم را کامل و به یکباره تسخیر کند .. همیشه یک جاهایی متوقف می شود .. همانجاها که جای خالی " اوست " و نشانه های نبودنش .. اما همین که تا تالار اصلی این دژ نفوذ ناپذیر می رود هم خوب است ..

دلم گرفته .. دلم برایش تنگ شده .. دوست داشتم بود و برایش درد و دل می کردم .. غر غر می کردم .. اما یادم می افتد که وقتی بود هم برایش چندان درد و دلی نکردم .. درد و دلهای من از آن نوعی نبود که بشود برای" او " گفت .. و اگر گفت ، آرام شد .. و " او " را عصبانی و ناامید و دلشکسته نکرد .. آخرین درد و دلهای واقعی من به زمان کودکی بر می گردند و همانجا جا می مانند و هرگز بزرگ نمی شوند .. در حقیقت دلم برای کاری تنگ شده که به دلم مانده .. کاری که من نکردم .. کاری که " او " نکرد .. کمی خنده ام می گیرد و کمی غمگین می شوم و کمی کشمش می خورم ..

اینجا چقدر تمیز شده .. خوشبو .. رنگی .. ساده ..  شاد و عجیب و غم آلوده !.. اتاقهای گس .. دیوارهای ملس ..

چقدر جای " او " خالیست .. چقدر " او " نیست ..

 

+  چهارشنبه 13 خرداد1388 4:41   روشنک هوشمند  | 

من و اسب و سرخ پوستم !

 

دیشب این (خواب) را پس از یک سال و نه ماه دوباره دیدم با فاصله زمانی نسبتاً طولانی برای دیدن یک رویای تکراری.. تصاویری از من و اسب و سرخ پوستم !.. فضای رویا مشابه رویای پیشین بود با تفاوتهای جزئی در رنگها و رفتارها .. رنگها تندتر و خالص تر شده بودند .. سرخ پوستم سرختر و اسبم سیاه تر شده بود .. و من .. چیزی بودم مابین این دو .. اما سفیدِ سفیدِ سفید . آن بار از هم بوسه می گرفتیم و دنبال هم می کردیم .. این بار در هم می پیچیدیم و عشق بازی می کردیم .. چه پیشرفت قابل توجهی !.. هه هه ..

اسبم در گوشم گفت خودت خبر نداری چند نفر از رویاهای تو برای خلق نوشته ها و تصاویرشان الهام گرفته و می گیرند .. الهاماتی با مبالغ درشت !.. و من می خندیدم و می گفتم می دانم عزیزم  .. عاقبت نویسنده ها و هنرمندان نقاش و تصویرگر بخت برگشته چشمه الهام خشک شده باید از یک جایی ایده بگیرند یا نه ؟.. تازه خبر نداری برای اینکه درجه خلوص الهام غیبیشان بالاتر برود به من پیشنهاد حذف وبلاگم را هم داده اند !.. با این اطمینان که همه پستها و رویاهای الهام بخشم را از قبل کپی پیست کنند برای روز مبادای بی الهامی !.. وقتی که ایده هست به صاحب گمنام ایده دیگر نیازی نیست .. هست ؟.. همان بهتر که نابود شود و به رویاهایش بپیوندد ..

این را که گفتم سرخ پوستم رنگش سبز شد !.. آمد جلو .. دستم را گرفت و شروع به خوردن انگشت سبابه ام کرد . از فرصت طلبیش خنده ام گرفته بود . مخصوصاً وقتی که دیدم دست راستم یک انگشت کمتر از دست چپم دارد !.. همزمان دردی را در گوش چپم احساس کردم . باز هم خندیدم .. چیز خاصی نبود !.. اسبم به لاله گوش چپم ناخنک زده بود .. به آسمان نگاه کردم .. خورشیدی در کار نبود اما آبی آسمان همچنان روشن و درخشان بود .. نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد .. موهای سیاه و انبوه من و اسب و سرخ پوستم به هم پیچیدند .. ما به هم نزدیک شدیم .. نزدیک و نزدیک و نزدیک تر .. ما هر سه به هم پیچیدیم و آن قدر دور هم تاب خوردیم که تبدیل شدیم به مجموعه ای از رنگهای تند و سرخها و سبزها و سفیدها و چشمهای درشت سیاه و دستها و پاها و سمها !.. حس فوق العاده ای بود .. من گوش چپ و انگشت دست راستم را آن میانه لا به لای رنگها پیدا کردم اما گذاشتم که همان جا که هستند بمانند .. از شکل و شمایل جدید خودم خوشم آمده بود .. به جای گوش خودم اسبم گوش خودش را به من هدیه داده و سرخ پوستم هم یکی از پرهای سرش را جای انگشت جویده دست راستم چسبانده بود !.. از این بهتر و زیباتر دیگر چه می خواستم ؟.. آنها خوشحال بودند و مرا دوست داشتند و مرا خوشحال می کردند و من هم دوستشان داشتم و خوشحالشان می کردم .. برای خوشبختی ما سه تا همین کافی بود .. باقی قضایا و حواشی ، دیگر هیچ ِ هیچ ِ هیچ بود ..

 

+  پنجشنبه 7 خرداد1388 14:22   روشنک هوشمند  | 

اینجا و آنجا

شال سبز روشن ( تقریباً همرنگ تیترهای سبزم ) نخی و نازک مثل نوشابه های انرژی زاست !.. برای من که چنین خاصیتی به همراه دارد . برای شما نمی دانم !.. وقتی که مجبوریم موهایمان را به حکم زور و توسری توی روسری و شال مخفی کنیم بگذار دست کم در رنگها و طرح ها از زیبایی و شادابی برای خودمان چیزی کم نگذاریم . چه دلم می گیرد وقتی دخترهای جوان را در پوششهای سیاه و تیره می بینم . انتخاب رنگ که دیگر اجباری نیست !.. آن هم توی خیابان ..

این " بابلی " ها چرا همه شبیه به هم هستند ؟ .. کسی می داند علتش چیست ؟.. با یک استدلال موذیانه احتمالاً به بچه ننه بودن ۹۰ درصد مردهای این شهر بر می گردد . چطور ؟.. خب مردهای این شهر معمولاً مجبور به ازدواج با همشهری ها می شوند و نتیجه هم معلوم است .. خصوصیات ظاهری و اخلاقی بدون تغییر نسل به نسل منتقل می شوند و می چرخند و می گردند مگر در جهت کاهش کیفیت !.. این قانون طبیعت است .. درجه خلوص زیاد عاقبت محکوم به نابودیست چون روش مقابله با تغییرات شرایط و موقعیتها را نمی داند . اما در یک جامعه ناخالص یا با درجه یکسانی کمتر ، عاقبت  درصدی یافت می شوند که به دلیل داشتن همان اندک خصوصیات متفاوت دوام بیآورند و جامعه را بهبود بخشند و به سوی تکامل راهبر باشند . شاید طبق معمول استدلال بدجنسانه و شیطنت آمیزی را مطرح کرده باشم اما باور کنید پیش و بیش از هر چیز منطقی و علمیست . حقیقت معمولاً درصد قابل توجهی بدجنسی و خشونت در ترکیبات خود پنهان دارد که از آن گریزی نیست  .

بستنی دایتی قیفی با طعم توت فرنگی و رنگ صورتی خوش رنگش را امتحان کنید . من که خیلی دوست دارم . ( به این می گویند تبلیغ مفتکی ! ) ..

این هفته بس که سرم شلوغ است از رویاهای خواب و بیداری گاه و بی گاهم هیچ خبری نیست .. موجودات نامرئی ( هه هه .. تو چه می دانی که چیست .. نمی گویم تا به دلت بماند.. ) که چه عرض کنم موجودات مرئی را هم زورکی بر حسب ضرورت رؤیت می کنم . این جور وقتها از همیشه بی حوصله تر می شوم و اصولاً جایی برای گله گذاری های اهالی توقعات پیچیده و خرده فرمایشات *خیار چنبر مآبانه نمی ماند . دور شوید و همانجا که هستید بمانید !.. در قلب و مغز روشنک تا انقلاب کبیر فرانسه هیچ خبری از شما نیست .

این soft box  بزرگ عجب چیزیست هااا !.. همین طوری نگاه کردنش هم ذوق دارد چه برسد به راه انداختنش و روشن کردنش و دیدن نتیجه کارش !.. آخ جون !..

واقعاً که خلق را تقلیدشان بر باد داد . من یک غلطی کردم و روزی روزگاری از نیم رخ خودم با گوشی زپرتکیم عکسی گرفتم . آهای ! .. عکس نیمرخ همه تأثیرگذار و جذاب نیست !.. نکنید از این کارها .. هه هه .. بی شوخی این هیچ ربطی به جذابیت و زیبایی چهره ندارد اما اصولاً صورتهای گرد که اعضای برجسته ای ندارند ( مثلاً بینی های پخ و شکسته یا زیادی سربالا یا گرد و لبهای معمولی و باریک و چشمهای معمولی یا ریز ) نیمرخ های زیبایی نخواهند داشت در حالیکه شایددر مجموع تمام رخ زیباتری نسبت به یک چهره با اعضای بارز و برجسته داشته باشند .

در ضمن این دو نقطه گذاری یا چند نقطه گذاری بیجای اینجانب را هم بیخودی تقلید نکنید !.. یک وقتی یک جایی گناهان کبیره ای که با این فرم خاص تایپ کردن مرتکب شده ام به نام شما نوشته می شوند هر چند کسی که تقلید می کند اصولاً گندهای الگوی مورد علاقه ( یا مورد نفرت ! ) اش را هم بی کم و کاست تقلید می کند . مرض است دیگر جانم !.. یک احمق مخ تیلیت کن به گوش احمقی دیگر خوانده که اداها و ایده های طرف به تو بیشتر می آیند .. این یعنی وقتی طرف انگشتش را تا مچ توی سوراخ دماغش فرو می کند ، عزیزم تو بیا و زانویت را تا کشاله ران بکن آن تو .. آهااان !.. حالا شد !.. چه خوشگل شدی امشب ! .. هه هه ..

راستی چرا احمق ها برخلاف تصور عموم معمولاً شارلاتانها و حقه بازهای خوبی از آب در می آیند ؟.. شاید چون عقل ناقص توانایی لازم برای پیدا کردن راه حلهای ساده انسانی را ندارد و صاحب عقل ناقص مدتها به خود زحمت می دهد تا لقمه را از راه های صعب العبور به سمت دهان مبارک رهنمون سازد و چنین است که حقه و شارلاتانیسم شکل می گیرد .

بعضی ها حرف زدنشان از نوشتنشان بهتر است . بعضی ها نوشتنشان از حرف زدنشان بهتر است . امان از دست آنها که نه نوشتنشان از حرف زدنشان بهتر است و نه حرف زدنشان از نوشتنشان !.. ثواب دنیا و آخرت برای این دسته سوم همانا سکوت صوتی و کاغذیست .. باشد که رستگار گردند !..

دلم برای یکی تنگ شده اما دوست ندارم ببینمش بنا به دلایلی !.. بیخودی فکرهای عشقولانه نکنید که این انگ ها دست کم تا ماه های آینده به بنده نمی چسبند . این که می گویم یک دوست بود که دیگر یک دوست نیست . سر یک ماجرای مزخرف احمقانه گیج کننده آن هم وسط همه گرفتاری های بنده باعث شد که اینطور شود که شد . اصلاً به من چه !.. بیشتر او تقصیر داشت تا من !.. بهتر که چشمم به چشمش نمی افتد !.. با وجو دو اخلاق گند تقریباً مشابه در قطعات اصلی ، وقوع یک دعوای بیخود دیگر بیش از آشتی کنان قابل پیش بینی است .  کلی کار دارم .. این بچه بازی ها مال زیادی خوشحال هاست .. من وقت اضافه ندارم !.. پس باز هم به من چه !.. (: |) ..

خب این حال من بود امشب !.. من بروم بخوابم !.. شب خوش ! .. 

....................

* خیار چنبر : توی جنوب همان خوزستان و اهواز و اینها را می گویم .. یک نوع خیار هست که خیلی بی کلاس و پخمه و یغور است . همین خیار سبزهای شیک و سبز ترکه ای را در نظر بگیرید و کشش بدهید و ابلقش کنید با تعدادی شیار !.. اما خداییش خیلی خوشمزه و خنک است . آن هم در تابستان !

 

+  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 0:1   روشنک هوشمند  | 

 

Free Image Hosting

کتابخانه باز !

 

+  شنبه 26 اردیبهشت1388 20:43   روشنک هوشمند  | 

 

وقتی که سیاهی لشکر هستید فرقی نمی کند به ایکس رأی بدهید یا ایگرگ ...

 به هر حال به یک تفاوت نامحسوس رأی داده اید .

این ناامید کننده و آزاردهنده است اما شاید بهتر از هیچ باشد . شاید !..

 

+  یکشنبه 20 اردیبهشت1388 23:10   روشنک هوشمند  | 

از سیاه در آمدن ..


از سیاه درآمده ام . صورتی .. آبی .. سبز .. سفید .. فعلاً این رنگی ها هستم . لحظه های زودگذر غم و شادی همچنان در طول شبانه روز بی رحمانه از هم سبقت می گیرند و من برای اینکه فرصت درکشان را داشته باشم مجبورم با آنها همگام و هم نفس شوم . عوض شوم .

باران باریده .. همه جا ظاهراً نرم و لطیف شده .. از خشونت هوا کم شده .. هوا هم مثل من شده .. یک لحظه آفتابی .. طلایی .. آبی .. یک لحظه بارانی .. ابری .. طوفانی .. 

دلم گل گاو زبان دم کرده می خواهد !.. بعد از این پست کمی برای خودم دم می کنم . می بینید ؟.. بعضی ها می گویند این چه جور روشنفکری است که به جای قهوه ترک و فرانسه ، چای و گل گاو زبان می نوشد . به جای ابسلوت و ویسکی ، خاک شیر و گلاب و بیدمشک دوست دارد . به جای پک زدن به سیگار و ساختن پیپ و ور رفتن با فندک زیپو ، آب نبات چوبیش را مک می زند و نهایتاً شیر کاکائو و نسکافه اش را با لذت مزه مزه می کند . من هم می خندم و می گویم خب این منم ! .. همان که واژه ها را از نو می سازد و دوباره تعریف می کند . همان که همه واژه ها و کلیشه های شما را دور ریخته ... همین آدم معمولی با افکار و احساساتی خاص و غیر معمولی !.. چه خوشتان بیآید و چه نیاید .. همین است که هست !..

چقدر این آتلیه کوچولوی رنگارنگ خوشحالم می کند . فعلاً هیچ ندارد به جز خودم و رنگها و دوربینم و کتابها و دفترها و ایده هایم .. آخر گوشه تا گوشه و دیوار تا دیوار و زمین تا سقفش را خودم ساخته ام .. تنهایی .. اینجا پر از شادی و غم است .. پر از من است .. دوستش دارم .


+  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 22:41   روشنک هوشمند  | 


هر وجودی که به سویت می آید نقابیست که گاهی به تو تعارف و گاهی بر تو تحمیل می شود  


+  دوشنبه 14 اردیبهشت1388 1:13   روشنک هوشمند  | 

بی اسمیسم !..


زندگی بی اسم و بی ایسم یک جور دوئل است میان دیده ها و شنیده ها و خوانده ها و آموخته هایت با خودت که هم نیستی ات است و هم همه هستی ات !.. سخت است اما لذت بخش است مخصوصاً وقتی که برنده تو باشی ..  


+  دوشنبه 14 اردیبهشت1388 1:5   روشنک هوشمند 

بازگشت


امروز پس از هفته ها زندانی شدن درون یک ساعت شنی دوباره توانستم حجمی فارغ و خارج از اجبار و اختیار را تجربه کنم .. توانستم وقتی که توی پیاده روها راه می روم به آن موجودات نامرئی دوست داشتنی لبخند بزنم و گاهی حتی هه هه ای کنم زیر لبی و موجودات مرئی دوست داشتنی به خیال اینکه سرخوشم یا دیوانه یا به دنبال جفت ، بر حسب حال و روزگارشان لبخندی می زدند یا متلکی می گفتند یا چشم غره ای می رفتند یا رو ترش می کردند یا می ترسیدند .. و این میانه  تنها من بودم که با شکل و شمایلی که این روزها بی شباهت به "عمو جغد شاخدار" نیست فاصله "تنم" تا "خودم" را هروله کنان طی می کردم ..  یک جفت چشم آشنا با یک جفت چشم ناآشنا چه تفاوت دارد وقتی که دوست داری "بازگشت" خودت را جشن بگیری ؟.. می دانم که می روم و می دانم که وجودم همیشه در رفت و آمد است تا وقتی که زندگی را به زنده بودن برگزار می کند اما می دانم که باز می گردم و دوباره جشن می گیرم .. می روم و بازمی گردم .. می روم و باز می گردم .. خب این خوب است .. چون من همینم !..

+  دوشنبه 14 اردیبهشت1388 0:43   روشنک هوشمند 


روح برهنه را تهدید کردن از حماقت است ..  


+  شنبه 12 اردیبهشت1388 1:25   روشنک هوشمند  | 

آن زن به من نظر دارد !...


این خانه موقتی که هستم سرایدار مهربان و زبر و زرنگی دارد . پیرمرد مشهدی سالها پیش همسرش فوت کرده و دخترهایش همه به خانه بخت رفته اند و پسرش هم سرایدار آپارتمان روبروی ماست . سیبیل هیتلری دارد و یک کلاه پشمی منگوله دار !.. به حد وسواس تمیز است . برای اینکه قد و هیکل و شکل و شمایلش را بهتر تجسم کنید ، حمید جبلی را در سن 82 سالگی در نظر بگیرید . البته این صادق آقا هنوز به 75 هم نرسیده !.. هر شب سر ساعت 8 سر و صدایش توی راهروها می پیچد .. آآآآآآآآآآآآشغااااااااااال داریییییییییید جونم ؟... آآآآآآآآآآشغال داریییییییییید عزیزم ؟.. خیلی دوستش دارم اما از وقتی خبر آن اتفاق بانمک توی آپارتمان پیچید ماه هاست که سعی می کنم جلوی فوران عاطفه ام را بگیرم و به خسته نباشید و دست شما درد نکند و شب شما خوشی بسنده کنم .

نکند که فکرهای بدبد بکنید هاااا ! نخیر ! مو لای درز درستی و نجابت این آقا صادق نمی رود . فقط یک کمی بفهمی نفهمی ساده دل و زود باور است . یکی از آپارتمان نشین ها خانم 45 46 ساله شیک و زیباییست که مدتهاست از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند . گرین کارت دارد و 6 ماه اینور است و 6 ماه آمریکا . با همه اهالی آپارتمان راحت و صمیمی برخورد می کند و دوست داشتنی و مهربان است اما دم به تله هیچ بنی بشری نمی دهد و همیشه سرگرم رسیدگی به امور دارایی ها و املاکش در اینور و آنور دنیاست .

چند وقت پیش که پدر اینجا بود یک روز خنده کنان از در وارد شد . جریان خنده را که جویا شدم کاشف به عمل آمد که آقا صادق با پدر در خصوص امری مهم مشورتی نموده !.. آقا صادق به پدر گفته این خانم ن به او نظر دارد و به همین خاطر او چند شبی می شود که معذب و ناراحت است . دلیلش هم شام و نهاریست که تقریباً در هر شبانه روز برایش می فرستد دم در اتاقش !.. تازه هر بار هم که وقت جمع کردن آشغالها او را می بیند به او تعارف می کند با هم سوار آسانسور شوند و به او لبخند می زند و حتی یک بار هم او را به درون آپارتمانش به صرف چای و شیرینی دعوت کرده !... حجاب که هیچ وقت ندارد و موهایش نقره ای و بازوهای بلورینش هم که همیشه برق می زنند !.. 

حرف به اینجا که رسیده بیچاره پدر دیگر نتوانسته بوده جلوی خنده اش را بگیرد و به ناچار عذر خواسته و توی آسانسور پریده و بالا آمده .. البته پدر چند دقیقه بعدش پایین رفت و پیرمرد را طوری که نه دلش بشکند و نه دردسری درست شود از افکار عجیب و ساده دلانه اش در می آورد و به او توصیه می کند این حرفها به گوش خانم ن نرسد و گرنه خون به پا می شود !... پیرمرد بیچاره هم قول می دهد که افکار و احساساتش را قبل از هر چیز از این به بعد با پدرم در میان بگذارد . به قول آقا صادق هر چه باشد دو تا سر بهتر از یک سر است !..

داشتم به این فکر می کردم که چه پیشینه ذهنی و تجربی ممکن است یک چنین توهم عجیبی در ذهن یک مرد ایجاد کند .. یاد دوستی افتادم در زمان دانشجویی .. پسرکی عینکی و قد بلند و لاغراندام بود که نه شکل و شمایل دخترکشی داشت و نه هوش و سر و زبان درست و حسابی و نه مال و مکنت چشم گیر و دختر پسندی !.. همیشه ته کلاس می نشست و هر وقت دختری به او نزدیک میشد مثل لبو سرخ میشد و در عین حال لبخند شیرینی شبیه به لبخند مونالیزا بر لبانش نقش می بست . همه فکر می کردند که او خجالتیست و این لبخند و سرخی نشانه اش است !.. اما روزی یکی از این پسرهای بدجنس و شیطان کلاس فاش کرد که ایشان فکر می کنند همه دخترهای کلاس عاشق و شیفته اش هستند و به همین خاطر خجالت می کشد و معذب است . وقتی که دلیلش را پرسیده بوده گفته بوده که از طرز نگاهشان معلوم است و اینکه پشت سر او حرف می زنند !.. سالها بعد این پسرک بامزه را در هیأت مدیر داخلی یک سازمان دولتی رؤیت کردم . پس از چند پرس و جوی شیطنت آمیز و فضولانه از دوستانی که آنجا به عنوان همکار وی مشغول به کار بودند کاشف به عمل آوردم که ایشان با داشتن زن و یک فرزند هنوز با هر کارمند و همکار غیر همجنسی که مشکل کاری پیدا می کنند فکر می کنند که به ایشان نظر داشته اند .. خلاصه اینکه از این لحاظ برای خود در آن سازمان شهرت چشم گیری بدست آورده اند .. مردی که همه به او نظر دارند !...

به دوران دانشگاه که فکر می کنم نمونه هایی از این دست را زیاد به خاطر می آورم .. و به این نتیجه می رسم که اگر در آن زمان یا پیش از آن عنصر توجه و صمیمیت بی شائبه را میشد به یک اندازه میان همه تقسیم کرد شاید دیگر هیچ مردی دچار چنین توهمات بیمارگونه ای نمی شد !.. 

+  جمعه 11 اردیبهشت1388 14:55   روشنک هوشمند  | 

لولوخورخوره های مهربان


سهراب گفته گاه زخمی که به پا داشته ام .... ! همه از 14 سالگی از حفظیمش و البته هدایت هم گفته در زندگی زخم هایی هست که مثل لولوخور خوره ها شبها به سراغت می آیند و همه سهراب خوانی های نوجوانی ات را زنده زنده می جوند !.. 30 را که رد می کنی این دو انگار کنار هم بهتر جا خوش می کنند و جفت و جور می شوند .. اما خداییش جز اینها که می توانست این همه سیب زمینی برایت پوست بکند ؟ این همه پیاز سر ببرد ؟ این همه لوله باز کند ؟ این همه چاه خالی کند ؟ .. نقاب بیاندازد ؟ .. رسوا کند ؟ .. این همه ادعا و یاوه و طبل و دهل و خدم و حشم این و آن را به یکباره نیست و نابود کند ؟ .. این همه به تنهاییت اعتبار و ارزش ببخشد و بزرگت کند ؟ .. لولوخورخوره ها مثل براندازها عمل می کنند .. به تو ثابت می کنند که وقت رنج و زجر هر چه جز خودت که به آن آویخته ای علف هرزه ای بیش نیست .. دیوار نیمه خرابیست که در کدام سو فرو ریختنش مردد است و به محض لمس کردنش به تصمیم می رسد !.. چاه سیری ناپذیریست که با مکیدن تو اندکی پر می شود و نهایتاً گاو بزرگ گرسنه ایست که آرزوی نشخوار کردنت را دارد .. لولوخورخوره های زخمها مثل همان سادیستهای دلسوز اصیل ایرانی خودمان هستند .. نه می توان از آنها دلگیر شد و نه می توان از دستشان رهایی یافت .. بالاتر از آن می توان از آنها سپاسگزار بود و به آنها احترام گذاشت . من لولوخورخوره های زخم هایم را دوست دارم .


+  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 0:29   روشنک هوشمند  | 

دیدن ..


بنا بر پست قبلی من نباید الان اینجا باشم و چیزی بنویسم . اما این که نوشتن نیست ! این دیدن است . نگاه کردن است آن هم از نوع خیره به کسی که نمی دانم کیست . به اولین جفت چشمی که هست .

اینجا چه خوب است . گاهی بهتر از خوب است . این روزها کم مانده اینجا غلت بزنم !..

اینجور وقتها دلم هوای جنوب شهر را می کند . عکاسی از آدمهای جنوب شهر آرامم می کند . همین طوری بازار بزرگ را می گیرم و می روم و می روم و می روم .. پیاده .. آنقدر می روم که راهم را گم می کنم و نمی دانم که دقیقاً کجا هستم . لذت بخش است .. آنقدر می روم تا خسته می شوم و پرسان پرسان بر می گردم .

بعضی از این آدمهای جنوب شهر وقتی که به دوربین خیره نگاه می کنند تصویر عمقش بیشتر می شود .. فقط وقتی که می خواهند ژست بگیرند کار خراب می شود !.. به آنها می گویم لطفاً طبیعی باشید .. همین جوری که نگاه می کنید .. همین جوری که دستهایتان رهاست .. همین جوری که ایستاده بودید خوب بود .. لطفاً تغییر نکنید ! .. تغییر کردن همیشه هم خوب نیست . مخصوصاً وقتی که بلد نباشید حتی ژستش را هم بگیرید .


+  شنبه 5 اردیبهشت1388 21:3   روشنک هوشمند  |