تبليغاتX
دیوار نوشته
 
هرگز قورباغه آدم دیگری را قورت نده ! ..



گاهی در موقعیتهای غریبی قرار می گیرم .. خیلی وقتها احساس می کنم که قدر خودم را  ندانسته و آگاهانه روحم را با ریسکهای بیجا و رفتارهای جسورانه و ماجراجویانه آزرده کرده ام .. به بی احتیاطی های خودم در زمینه های مختلف طی این 10 سال اخیر که فکر می کنم جداً از اینکه هنوز سرم  بر بدنم قرار دارد تعجب می کنم .. محیطهای مختلف و متنوعی را برای دیدن ، یاد گرفتن و تجربه کردن انتخاب کردم .. خب این یک خوبی داشت آن هم این بود که فضای ذهنی خیلی از آدمها را فارغ از جایگاه و تظاهرات معمولشان درک کردم .. دلایل خیلی از عقب افتادگی ها و بدبختی ها را می توانم بفهمم .. درستی یا نادرستی خیلی از تئوری های مشهور روان شناختی و جامعه شناختی را من با وجودم لمس کرده ام .. دیگر نیاز چندانی به تجزیه و تحلیل شنیده ها و نوشته ها ندارم .. چون خودم تجربه کرده و دیده ام .. اما این  اشکال بزرگی دارد  .. آن هم برای کسی که دوران کودکی لوس و خودمحوری داشته با خانواده ای که به شدت از او مثل یک شی قیمتی نگهداری می کرده اند و گوش به فرمانش بوده اند  .. از طرفی پیش زمینه ای کلاسیک و قانونمند و باشکوه .. از طرف دیگر کلی تجربیات ریز و درشت ماجراجویانه و عجیب و غریب با دامنه تفاوت بالا و گاه مبتذل ! ..

راستش را بخواهید گاهی به افرادی که قضاوتهای عجیب و غریبی در موردم می کنند حق میدهم .. شاید بعضی اوقات تناقضات روحی ناخواسته و خلق و خوی بهاری من شگفت زده و گیجشان می کند و من هم زیاد اهل توضیح دادن نیستم و گاهی هم طرف مقابلم به قضاوت و پیش داوری بیش از توضیحات من برای پر کردن خلاء های روحی خودش محتاج است .. البته تا اینجا که برای من ضرر چندانی ندارد.. چون ذاتاً آدمی نیستم که تصورات و قضاوتهای پرت و احمقانه و عجولانه دیگران بر زندگیم اثر طولانی و واضح و مهمی داشته باشند .. ضرر از جایی شروع میشود که گاهی اهمیتی را که دیگران و موقعیتها برای نابود کردنم می توانند داشته باشند فراموش می کنم و بی هوا  می تازم ..

تجربه کردن و کشف کردن لذت بخش است اما قرار گرفتن در موقعیتهایی که به گروه خونیت نمی خورد و گاهی لمس خباثتها ، پستی ها ، خودخواهی ها ، نفهمی ها و کثافتها ممکن است تا مدتها تو را مشغول پاکسازی خاطرات آزاردهنده از ذهن و روحت کنند ..

خیلی از آدمها و موقعیتها آنقدر فرصت طلبانه ، موذیانه و حرفه ای گاهی قلمروی آرامشت را به نفع خود تهدید می کنند که تو با همه جسارت و صداقت و عزت نفست نمی توانی از خودت محافظت کنی و حتی داده های لازم برای تجزیه و تحلیل ماجرا را نداری چون طرف مقابلت در زدن و بردن حرفه ای  است و ابزار پیش و پا افتاده تو مثل صداقتت ، عاطفه انسانی و وجدان و شرافت و آموخته هایت نه تنها به کارت نمی آیند حتی علیه خودت عمل می کنند ..

هر موقعیتی بازی و قانون خودش را دارد  و وای به روزی که بازی ندانی .. بازی ها گاهی کثیف و غیر انسانی هستند با بازیگرایی کثافت تر که به هنرمندی هر چه تمام تر به صورتی کاملاً تمیز و  منطقی  همان حقه های سنتی و قدیمی را کاملاً مدرن و روشنفکرانه برایت توجیه می کنند ! .. دلخوش بودن به راستی ها و اخلاقیات و پندار نیکت در این مواقع شوخی ابلهانه ای بیش نیست .. هر کثافتی را با کثافت دیگری می توان توجیه کرد و پیروز و حق به جانب از هر ماجرایی بیرون جهید .. فقط کسی که میانه ای با کثافت ندارد ضرر می کند ..

جداً که به مغاک نباید خیره نگریست ..

و اما من امروز ..

من نه دنیای نسل قدیم را دوست دارم و نه دنیای نسل جدید و به خوبی می دانم که به هیچ کدام از این دو نسل تعلق ندارم .. نه از نسل جدیدم که حقه های قدیمی را با وجود زرورقهای مدرنش نشناسم و به جای شکولات درسته قورتش دهم و نه از نسل قدیمم ..  خوب می دانم که این شکلاتی که به من تعارف میشود همان قورباغه است که باید هر روز قورت داد !

اما کاش آنکه قورباغه اش را لای زرورق شکلات به من تعارف می کرد می دانست که من هزارپا و عقرب و کروکدیلم را هر روز صبح قبل از صبحانه قورت می دهم .. قورباغه لای زرورق دیگر به کارم نمی آید ..

بگذارید زندگیم را بکنم . من هرگز کنجکاو مغاک ها نبوده ام . من دنیای خودم را دوست دارم . یک زندگی سرخ پوستی و ساده .. بدون بازی .. بدون کثافت .. بدون مغاک ..

لطفاً قورباغه هایتان را خودتان قورت دهید . به من تعارف نکنید ! ..


 
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 11:38  توسط پرند آزاد  | 

 


یه دوست خوب آشنا و قدیمی : خشونت روانی برای خشن تر شدن به امنیت روانی نیاز دارد پرند اسیر من ! .. می دانی که چه می گویم ؟.. میشناسی که ؟ .. پس لطفاً سکوت کن ! ..

پرند اسیر : چشم ! .. با دهان بسته هم می شود نوشت .. کشید .. دوید و پرواز کرد ! ..


+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 17:5  توسط پرند آزاد  | 

بن بست خوشبختی ..




اتللوهای این دوره و زمونه به همون اندازه مضحک هستن که دزدموناهای دستمال کاغذی به دست .. خیانت کردن فقط در حوضه زناشویی معنا پیدا می کنه .. دلیلی نداره کسی که با شما قرارداد وفاداری نبسته به شما وفادار بمونه .. خیانت یعنی نقض قرارداد مالکیت احساسات عاشقانه شما و ایشان . وقتی سندش معتبر نیست نقض کردنش هم از اعتبار ساقط میشه .. حالا اگر راست میگین ثابت کنین که اصلاً خیانتی رخ داده .. اصلاً فکر می کنین واسه چی مردم با هم ازدواج می کنن ؟.. واسه اینکه هم رو دوست دارن ؟.. واسه اینکه عاشق هم هستن ؟.. نه توی این دوره و زمونه اگه ازدواجی صورت بگیره واسه اینه که اگر طرف خیانت کرد بتونی با یه سند معتبر پدرش رو در بیاری و دلت خنک بشه بدون اینکه مثل اتللوی ابله سیاه بخت برای تمام تاریخ بشریت به عنوان یه آدم حسود غیرتی و انتقام جو و آدم کش انگشت نما بشی ..

 

دزدموناها و اتللوها مدام جاشون رو با هم عوض می کنن و بعضیا به این میگن انتقام روزگار .. حالا زیاد فرقی نمی کنه اتللو خیانت کرده یا دزدمونا .. البته توی داستان اصلی خیانتی رخ نداده اما مگه ممکنه اتللو و دزدمونای ما ایرونی باشن و یکیشون خائن نباشه ؟!... نوچ !.. نمیشه !..

 

پس نه خیانتی اتفاق افتاده و نه خائنی وجود داره .. فقط یه اتللو یا دزدمونای احساساتی هست که خاطرات دزدموناها یا اتللوهای  نون به نرخ روز خور و پولکیش رو داره مرور می کنه و دچار افسردگی میشه .. 

 

هیچ رابطه عاشقانه ای رو جدی نگیر و فقط ازش لذت ببر و همیشه پیش بینی کن که یه خیانتی اتفاق میفته بلاخره .. حالا زیاد مهم نیست خائن تو باشی یا اون .. یه بار تو .. یه بار اون .. پس این همه خاطره های آبکی ... رفقای پولکی .. شیطنتای دزدکی و گندهای یواشکی به افسرده شدن می ارزه ؟.. نوچ ! .. نمی ارزه ..

 

تعریف عشق برای اینجور روابط کمی که چه عرض کنم زیادی خنده داره .. تهوع این روزها کار ارزشمندی به حساب میاد .. و زیاد به کار میاد .. و چقدر این میون حماقت با هنرمندی هر چه تمام تر در روابط عاطفی نقش اول رو بازی می کنه .. و من چقدر باز جلوی احساساتم رو میگیرم تا به حال خودم و دیگران گریه نکنم .. دلم نسوزه .. دست کم دلم فقط برای احمقی به نام خودم بسوزه نه احمق هایی به نام ایکس و ایگرگ و آلفا و بتا و گاما ..

 

حالا با دل سوزوندن چی تغییر می کنه ؟!.. هیچ چی !.. نمی دونم چرا این روزها هیچ آدم خوشبختی رو نمی تونم باور کنم .. بازم یه جورایی دلم براش میسوزه .. وقتی داره با حرارت در مورد دلخوشی های کوچیکش حرف میزنه دلم براش میسوزه .. وقتی که حس می کنه خوشبختی های احمقانه اش در خطرن و برای حفظشون به شکل رقت انگیزی تلاش می کنه دلم براش میسوزه .. وقتی که توی چشماش می خونم که دلش داره برای خودش میسوزه ، دلم براش میسوزه .. 

 

گاهی آدمهای بدبختی رو می بینم که دلم می خواد در آغوش بکشمشون و نوازششون کنم و توی گوششون یواشکی لالایی بخونم .. اما بعد یاد خودم میفتم .. میگم فعلاً این منم که باید خودم رو در آغوش بکشم و توی گوش خودم واسه خودم لالایی بخونم .. خودخواهی آدمها بدبختشون می کنه و بدبختیشون خودخواهشون می کنه .. این خودخواهی احمقشون می کنه و این حماقت به زندگی امیدوارشون میکنه ..

 

نمی دونم چرا .. اما خیلی وقته که دیگه هیچ آدم خوشبختی رو ندیدم .. انگار که همه مثل من ته یه بن بست لعنتی زندانی شدن و مدام توی آینه به خودشون لبخند میزنن و خودشون رو دلداری میدن که اینجا آخر دنیا نیست .. اینجا فقط یه بن بسته ..  بن بست زندگی .. بن بست خوشبختی !

 

 
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 21:52  توسط پرند آزاد  | 


آنقدر نگران گندهای کوچک زندگی خود نباشید چون ممکن است از گند بزرگتری غافل بمانید !...


+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 11:24  توسط پرند آزاد  | 

رابطه سینوس و نیچه !..



فعلاً حال و حوصله نوشتن ندارم .. نه اینکه بخوام ژست افسردگی بگیرم یا وانمود کنم که توی قعر سینوس احساسیم قرار دارم .. نه بابا .. با افسردگی که دارم کنار میام .. بدون هیچ قرص و دوا و کوفت و زهرماری .. از غلظت احساساتم کم شده .. این خبر خوبیه . تبدیل شدم به لحظاتی گذرا از شادی ها و غم ها .. لحظاتی که به سرعت به هم تبدیل میشن و جاشون رو گاهی در کمتر از نیم ساعت با هم عوض می کنن .. اما خوبیش اینه که طول موج این سینوس داره روز به روز کمتر و کمتر میشه .. من که نمی تونم این سینوس لعنتی رو به یه خط ممتد یا دست کم اریب با شیب ثابت تبدیل کنم پس فقط باید سعی کنم طول موجش رو کوچیکتر کنم .. داروهایی که فقط 3 روز مصرف کردم دقیقاً کارشون همین بود .. من رو به یه خط ممتد بی هیجان تبدیل می کردن .. یه آدم کاملاً ثابت اما بی روح و مات !.. حالم به هم می خورد از خودم .. این روزها دامنه تغییراتم بیشتر میشه اما عمق درد و لذتم کم میشه .. این واسه من خوبه .. خودم می دونم .. امتحان کردم .. پس زنده باد خودم !..

حالا خوبه نوشتم که حوصله نوشتن ندارم و این همه دارم اینجا وراجی می کنم .. نمی دونم .. شاید دو ساعت دیگه بیام و بنویسم باز .. بگذریم ..

داشتم وبلاگهای برخی از منتقدین محترم ادبی رو نگاه می کردم .. منتقد ادبی بودن هم یه شغل تمام وقت بانمکه به نظر من .. هر منتقدی واسه خودش یه دفتر و دستکی بعد از مدتی به هم میزنه و میشینه و تز میده در مورد چه چیزهایی باید نوشت و نباید نوشت !.. چه کسی نویسنده ( می باشد ) و چه کسی نویسنده ( نمی باشد ) .. بعدم معلوم نیست این معیار تشخیص رو از کدوم قوطی و صندوقچه ای بیرون میارن .. یه جایی خوندم یکی نوشته بود نویسنده بد هم خوبه داشته باشیم چون خواننده بد داریم و لازمه .. البته این تقریباً شبیه به اون جمله نیچه است .. نیچه یکی از عشقای بی رقیب منه اما اینکه کی و کجا و چه کسی از این جمله استفاده می کنه برام جالبه کلاً .. کاش این عالیجنابان ارغوانی پوش منتقد کار نویسنده های جوان و نوپا رو آسون کنن و دست کم موضوعاتی رو که از نظر ایشان مناسب تشخیص داده میشود برای نوشتن توصیه کنن .. یه جور سرمشق مثل معلمای دیکته دوره ابتداییمون  مثلاً !!! .. اینجوری از تعداد نویسنده های بد کم میشه به نویسنده های خوب اضافه میشه .. جناب نیچه هم دیگه تنش توی گور نمی لرزه ..


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 20:52  توسط پرند آزاد  | 

برای توکای مقدس ..



دلم برای یه هپی انده واقعی لک زده .. اما واقعیت زندگی من هیچ هپی اندی نداشته .. میشه گفت همه اش یه سری لاو استوری و جاب استوری بوده با آغازهایی رویایی و جدی که با وقایع مضحک غیر قابل پیش بینی از وسط قطع شده و به هیچ پایان دلخواهی نرسیده .. دلقک های کاغذی رو دیدین ؟... همون کاغذ باطله هایی که هر چقدر هم که مچاله شون می کنین باز زور میزنن و خش خش کنان باز میشن و با دهن کج و کوله شون به همه جدیت و عاشقیتت می خندن .. وقتی هپی اندی در کار نیست دنیای من پر میشه از همین دلقک های کاغذی .. و البته من اشتباه می کنم .. این اونها هستن که به من می خندن پس این منم که دلقکم نه کاغذهای باطله مچاله روی زمین ! .. یه دلقک هیچ وقت نمی خنده ..  می خندونه ..

 

حالا چرا اینا رو اینجا نوشتم ؟.. دقیقاً نمی دونم چرا .. تقریباً هم نمی دونم .. شاید یه جور حس نوستالژیک بود که از متن شما گرفتم .. یه جور دلتنگی .. یه جور نمی دونم چه جور ... یه جور شاید هم ذات پنداری با حسی که توی این نوشته ها هست فارغ از تفاوت موضوع دلتنگی شما با موضوع دلتنگی من ..شما شانزده ساله هستید .. من نوزده ساله .. هیچ وقت از این سن بزرگتر نشدم .. کمی پیر شدم اما بزرگ نشدم.. 


.....


پینوشت : پست بالا در ارتباط با این پست دلنشین توکای مقدس نوشته شده


http://sainttouka.blogfa.com/post-196.aspx

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 4:34  توسط پرند آزاد  | 

برای مادرم ..



فاصله عجیب است !

این شبها دوست تر شده ایم ..

ساعتها حرف میزنیم

به اندازه سالهایی که فک زدیم و حرف نزدیم !..

شگفت انگیز شده ام

می دانم !

این بار حرف نمی زنم

فک نمی زنم

می خواهم در آغوشت همه شگفتی هایم را ساده کنم ..


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 1:50  توسط پرند آزاد 

آخرین روز زندگی ..



آخرین روز زندگی همیشه روزی نیست که نفس کشیدن متوقف میشه . راستش من این روزها دارم دنبال اولین روز زندگیم می گردم که هنوز شروع نشده ..

شاید زیادی ناراضیم !.. زیادی سخت گیرم !... زیادی از خودم توقع دارم !..

به آخرین روز زندگیم نمی خوام فکر کنم .. چون هر کدوم از این روزها می تونه باشه که گذشته یا نیومده .. به اولین روز زندگیم دوست دارم فکر کنم .. روزی که بتونم همه کارهایی رو که دوست دارم تا حدودی انجام بدم فکر می کنم اون روز اولین روز زندگی من خواهد بود که هنوز نیومده ... دارم سعی می کنم اولین روز زندگی من به آخرین روز زندگی من تبدیل نشه ..


 
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:35  توسط پرند آزاد  | 

اعترافات



برای چندمین بار اختراعت می کنم خدای من ! تو تخیل را اختراع کردی تا شیطان را اختراع کند تا من تنها شوم و تو را اختراع کنم . من تنها شدم . آنقدر که در تنهایی خودم گم شدم . حتی این دیوار هم که به شانه های سختش سرم خو گرفته بود شانه بالا می اندازد . قدش صدهاهزار مرتبه از قد تنهایی من کوتاه تر است . پنجره نمی تواند تنهاییم را فریاد بزند چون صدایش چنان بلند است که گوشها کر می شوند و پنجره های دیگر ترسان و لرزان یکی پس از دیگری بسته می شوند .

خدای من ! نوابغ کشف کرده اند که میان اختراع تو و هوش بشری رابطه ای عکس وجود دارد . هر چه باهوش تر باشند تو را بیشتر نفی می کنند و بی نیاز از اختراع تو زندگی می کنند . من اعتراف می کنم که کم هوش ترین آدم روی زمینم . من تو را با جان و دلم لمس می کنم . بدون تو تمام اجزای دنیا را می بینم که از هم گسسته می شود . نیروی جاذبه تکه ای از توست . من بدون تو نمی توانم زندگی کنم . شاید این که تو را می جویم در این لحظات عجیب و سخت از بیچارگی و وابستگی ذاتی من باشد . شاید از خالی بودن من باشد . نمی دانم . من اعتراف می کنم که بدون تو خالی و بیهوده و بی اراده و بدبخت و بیچاره ای بیش نیستم .

من دوباره به تو ایمان می آورم . خوب یادم می آید اولین بار که به تو ایمان آوردم از ترس دبیر پرورشی کلاس دوم راهنماییم بود و اولین بار که به تو کافر شدم وقتی بود که دنیای من شلوغ شده بود . پر شده بود از آدمها .. کتابها .. جاذبه ها و کارها ! .. به تو دیگر احتیاجی نداشتم .

می گویند بسیاری از آدمهای تنها بدون تو زندگی می کنند و تنهاییشان را دوست دارند . من هم تنهاییم را دوست دارم اما بدون تو نمی توانم زندگی کنم . آنها وقتی هم که هستند انگاری که نیستند . حقیقت ندارند . رنجم را بزرگتر می کنند .

من پوچی را امتحان کردم . عشق را آزمودم . رنج که با من زاده شده . لذت را چشیدم . دنیا .. آدمها .. طبیعت .. من همه را امتحان کردم و به حقیقتی که پایدار باشد نرسیدم که نرسیدم . من به یک وجود پایدار و بزرگ محتاجم که مرا عاشقانه و بی هیچ چشم داشتی در بر بگیرد . پس تو را اختراع می کنم .

من اعتراف می کنم که دوباره به تو ایمان آوردم . من نمی توانم با دین و آیینی خاص تو را بپرستم . نه بلدم نه می توانم . هر آیینی که بیابم تو را باز از من دور می کند . بگذار همین گونه که در کنج تنهایی خودم یافتمت در آغوش بگیرمت . بگذار با تو عشق بازی کنم . به تو احتیاج دارم . بی قید و بی هیچ شرط .

بگذار با آیین خودم بپرستمت . خدای من !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 20:0  توسط پرند آزاد  | 

صفر شدن



صفر شدن گاهی خوب است

روی دیوار می شود نشست و چای نوشید

آرام آرام تهی شد از " هیاهوهای بسیار برای هیچ "

از آن میانه روزنه ای می درخشد گاه و بی گاه

مثل همیشه ..

انگشتم پتروس وار می پوشاندش ..

نه نه ...

این جز برق چشمان نابکاری نیست

که می خواهد آرامش از من برباید باز

صفر شدن این روزها خوب است ..

آدم به روزنه های پست می خندد

و با انگشت اشاره مسیح وار

بی سقفیش را نشان می دهد ..

این همه روشنی

این همه نور از آن بالا می آید

می نشینم روی دیوارم و همه را می نوشم

با چای

با لیمو

صفر شدن همیشه خوب است ..




 
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 23:30  توسط پرند آزاد  | 

بازگشت



من از انتهای خودم بازگشتم

از آن جاده

تب

مسیر شبانه !

که زیر قدم های من خسته میشد

از آن خاطره

بو

صدا

پنجره

که از دست من دم به دم بسته میشد ..

من از انتهای خودم بازگشتم

سبک

بی نشانه

بدون ترانه

بی گریه

بی خنده

نشستم همین جا کنار دل ساده ام

عاشقانه !

من از انتهای خودم بازگشتم

امشب

رسیدم ولی

اینک هستم

برای خودم

تا ابد

بی بهانه !..



 
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 3:41  توسط پرند آزاد  | 

بیماری خشونت روانی از نوع ایرانی ( 4 )
 
 
 
در مباحث مربوط به آلودگی محیط طبیعی بهترین و مؤثرترین راه برای مقابله و رفع آلودگی از بین بردن منبع آلودگی و نقطه انتشار آن است . جالب است که در موارد انسانی نیز بهترین راه حل است .
 
بر این اساس یکی از راه حل ها برای جلوگیری از نفوذ و گسترش سرطانی رفتارهای خشن ، آموزش از همان دوران کودکیست اما وقتی کودکان ما خود قربانیان خشونت روانی معلمان و مدیران مدارس خود هستند و خانواده ها وقت رسیدگی به مشکلات پیش آمده را ندارند و یا گاهی هرگز از مسائل فرزندان خود در مدارس آگاه نمی شوند و یا خود تشدید کننده چنین رفتارهایی در منزل هستند و آموزش لازم برای ایجاد محیطی امن و مطمئن برای فرزندان خود را ندیده اند چطور می توان به چنین راه حلی به طور صد در صد اطمینان کرد و به نتایجش امیدوار بود ؟
 
این کودکان با مشکلات خود بزرگ می شوند در جایگاه دکتر و مهندس و هنرمند و نویسنده و منتقد و کارمند و مدیر اداره و معلم و خانه دار و نماینده مجلس قرار می گیرند . ظواهر عالیست ! همه در جایگاه خود ادعاهایی مطرح می کنند . از ادعاهای روشنفکری تا ادبی و هنری و علمی و غیره !.. از مهجور ماندن فلان طبقه اجتماعی شاید برای شما تا چندین ساعت سخن فرسایی کنند و دل شما را هم حتی به درد بیآورند اما در اولین فرصت بر اثر کوچکترین سوء تفاهم از له کردن شخصیت متخاصم فرضی که " اشتباهی " در مسیر تصورات ایشان قرار گرفته رویگردان نمی شوند . مشکلاتی را که براحتی تنها با گفت و گو می توان حل کرد در دل این عزیزان چنان کینه و خصومتی ایجاد می کند که جز با " کوبیدن سر خصم به سنگ " با استفاده از روشهای سرشار از " خلاقیت " و " نوآوری"برایشان امکانپذیر نیست .
 
در این گیر و دار وجدان براحتی به خواب می رود . اخلاقیات شاید نسبی باشد اما وجدان عنصریست که عدم وجودش در نهاد انسانها را هیچ هنر و علم و ادبی نمی تواند جبران کند .
 
وقتی که احساس مسئولیت نسبت به مخاطب ، دوست ، خانواده ، همکار ، همشهری ، هموطن و انسان ها معنایی جز رفع حاجت به وقت مقتضی نداشته باشد و فارغ از آن زمانهای خاص چنین واژه ای با ذهن و قلب شما بیگانه باشد بی وجدان می شوید !..
 
می زنید به بند بی عاری و بی خیال می شوید . همه چیز برای شما اهمیت خود را کم کم از دست می دهد مگر آنچه که به نوعی تضمین کننده منافع حیوانی و مادی شماست .
 
این انسان را من دوست ندارم . بیزارم می کند .
 
آدم بی وجدان بویی دارد که از بوی گوگرد و تخم مرغ گندیده و فاضلآب و شیر ترشیده هم بدتر است .
 
آدم بی وجدان شاید احمق نباشد . شاید " رند " و " زرنگ " باشد حتی اما باز هم دوستش ندارم .
 
آدمها را نمی توان مجبور کرد که با تو رفتاری شایسته و انسانی داشته باشند . نمی توان آنها را مجبور کرد همیشه در همه حال عادلانه قضاوت کنند و مثل " گاوهای وحشی " به سویت حمله ور نشوند . نمی شود آنها را وادار کرد که در قبال تو مسئولانه رفتار کنند . آنها فقط زندگی می کنند مثل تو و شاید هرگز به اندازه تو در گیر " وجدان " نباشند .
 
آنها به تو دائماً پیشنهاد می دهند مثل آنها رفتار کنی .. غیر مسئول و بیخیال !.. به تو پیشنهاد می دهند بازی کنی . بازی هایی احمقانه برای اثبات وجود " وجدانی " که دیگر وجود ندارد و خود بهتر می دانند .
 
نمی دانم !.. شاید روزی من هم بی وجدان شوم . شاید راحت تر زندگی کنم و من هم برایشان جایی یادداشتی بگذارم با این مضمون :
 
" مهم نیست .. بابا بیخیال ! "
 
بی خیال که شده ام . بی خیال دوستی ها و اعتمادها و رفاقت ها و وجدانها ! اما ترجیح میدهم همان ذره ای باشم که بی توقف دایره " بی وجدانی و بیشعوری " را شکسته و در فضای آبی بی انتها آزادانه میراند ..
 
آرزو داشتم جامعه ای با وجدان تر و مسئول تر داشتم .. اما وقتی که نیست فقط می توانم خودم را حفظ کنم و آنگونه که دوست دارم برانم . دلم را و زبانم را حفظ کنم هرچند خشم و هیاهوی آن بیرون آنقدر وسوسه کننده تو را به خود می خواند و شبیه خود می کند که مقاومت در برابرش سخت است اما باز هم اعتقاد دارم که می توان در یک جامعه "بی وجدان " ، " با وجدان " زندگی کرد و به آرامش رسید .. سخت است اما غیر ممکن نیست !
 
من آزادم اما وجدانم را دوست دارم .

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 23:44  توسط پرند آزاد  | 

بیماری خشونت روانی از نوع ایرانی ( 3 )



انتظار مقابله با خشونتهای روانی از جامعه ای که عادت به خودسانسوری دارد و آنکه را که از این قانون نانوشته تخطی کند لای منگنه های بیرحم قضاوت و اتهام و افترا می اندازد و اگر هم بتواند دوپایی با پوتین روی جمجمه اش می پرد تا ذهنیت غیر معمولش را از صحنه روزگار محو کند تا با خیال راحت به امپراتوری کوچک سنتیش بی دغدغه دیگری بپردازد شاید کمی عجیب باشد اما به هر حال آرزو که بر جوانان عیب نیست !...

این جامعه آنقدر بیچاره و ترحم برانگیز است که نهایت مهربانیش به سخن فرسایی های متملقانه و ابراز علاقه های غیر واقعی در راستای منافع محدود می شود .

یکی از روشهای مقابله با خشونتهای روانی تقویت " عزت نفس " و نپذیرفتن آنچه است که بر خلاف جریان مثبت زیستی و روانی شما روا می دارند اما سوال اینجاست که وقتی افراد در تمام لحظات رویارویی با دنیای بیرون بمباران روانی می شوند توانایی های افراد برای حفاظت خود از این " حمله " های ملخ وار تا چه حد می تواند موفق باشد ؟

آیا سیاست "بازی نکردن" و به اصطلاح " رو بودن " در تضاد چشمگیر با فرهنگی نیست که واژه " آبرو " را مترادف با " پنهان کردن نقطه ضعف ها " می داند ؟

شاید از بین بردن نقطه ضعف ها یکی دیگر از روش های مقابله با خشونت روانی باشد اما تا چه اندازه این راه حل واقعی و قابل اجراست ؟ آیا تعریف" نقطه ضعف "برای همه افراد یک جامعه یکسان است ؟ آیا از بین بردن تمامی نقطه ضعفهایی که می توان احتمال داد روزی آماج حمله های خشونت روانی دیگران قرار گیرد بیش از اندازه آرمانی و ایده آل نیست ؟ چنین کاری که شاید تنها از عهده " سوپر من " ها برآید امکانپذیر است ؟

راه حل دیگر شاید قرار گرفتن در جمعیتهای مشابه باشد . اینکه افراد با نقطه ضعف های مشابه در کنار هم زندگی کنند و روابط نزدیکشان تنها محدود به هم باشد . اما آیا با این روش اصل بقای جامعه و تعالی و تکامل آن به خطر نمی افتد ؟ جامعه ای که به صورت جزیره های دور افتاده از هم باشد در برابر هجوم بیماری ها و ناهنجاری ها توان مقابله کمتری دارد . صدای جزیره نشین ها به هم نمیرسد و روحیه انتقاد و اصلاح همراه با حسن نیت فراموش می شود و افراد در توهم برتری و توفق بر سایرین به همزیستی های کوچک خود ادامه داده و کم کم زمینه های " انقراض " خود را پدید می آورند .


ادامه دارد ...



 
+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 2:15  توسط پرند آزاد  | 


 
بیماری خشونت روانی از نوع ایرانی ( 2 )



حفظ آبرو و اعتبار اجتماعی شاید در هیچ نقطه ای از دنیا به اندازه ایران برای فرد معنایی مترادف با حفظ زندگی و خوشبختی نداشته باشد . بنابراین برای آسیب زدن به افراد ایرانی هیچ خنجری تیز تر و برنده تر از هدف گرفتن شخصیت روانی و اجتماعی افراد نیست . جالب اینجاست که وقتی مقالات اینترنتی و کاغذی را در این موضوع جست و جو می کنید بیش از هرچیز می بینید که واژه " خشونت روانی " برای زنان قربانی بکار رفته است . انگار که در همه جای دنیا و مخصوصاً در کشورهای شرقی و بویژه ایران زنان آسیب پذیری بیشتری در این خصوص دارند . شاید جدای از تبعیض های جنسیتی و فشارهای روانی حاصل از این طرز تلقی شخصیت حساس تر و تأثیرپذیرتر زن دلیلی باشد برای آسیب پذیر تر بودن .

جامعه ای که از زن انتظار فرشته سیرتی دارد و الهه بودن را به او سفارش می کند و هیچ رنگی به جز سفید برایش نمی پسندد و حاضر نیست به هیچ قیمت اندکی خاکستری بودنش را تحمل کند ببینید چه راحت می تواند به هنگام مقتضی همه شعارهای پهلوانی و جوانمردی و غیرتمندی خود را فراموش کرده و از نقاط ضعف زنان برای آسیب زدن و نابود کردن شخصیت روانی و اجتماعی آنان استفاده کند .

در هیچ جای قانون برای افرادی که اینچنین با اعتبار و شخصیت افراد بازی می کنند تنبیهی در نظر گرفته نشده و آنچه که هست آنقدر نیاز به آوردن دلایل و براهین قابل اثبات مستند دارد و آنقدر پیچ و تاب و کاغذ بازی دارد و دردسر ساز است که قربانی عطایش را به لقایش می بخشد و این تازه در صورتیست که قربانی تن به شکایت بدهد و از آبروریزی حاصل از شکایت نترسد !

در قانون تنها برای وارد آوردن توهین و افترا و تهمت مشخص و مستقیم به افراد امکان شکایت و ارائه دادخواست وجود دارد . اما مصادیق خشونتهای روانی آنقدر گسترده است که نمی توان برای همه موارد اقدام قانونی به عمل آورد . اینجاست که میزان سلامت روانی افراد را نه قانون بلکه وجدان انسانی فرد فرد جامعه است که تعیین می کند .

جامعه ای که ادعای روشنفکری دارد . جامعه ای که سنگ تاریخ کهن و باستانیش را همه جا به سینه میزند . جامعه ای که ادعاهای بزرگ دینی و اخلاقی دارد ، چرا در چنین مواردی عکس العملی انسانی تر از حتی کوچکترین و وحشی ترین قبایل آفریقایی هم از خود نشان نمی دهد ؟ چرا در این جامعه فرهنگ نقد و انتقاد از متلک پرانی و توهین و افترا و تمسخر فراتر نمی رود ؟ چرا در این جامعه براحتی افراد از اعتماد هم سوء استفاده کرده و ازنقطه ضعف یکدیگر به زننده ترین وجهی برای اثبات حقانیت خود استفاده می کنند ؟

چرا در ایران در عرض مدتی کوتاه می توان با استفاده از ترفند جنگ روانی یا خشونت روانی جمعیتی علیه یک فرد و موافق فرد دیگری برانگیخت ؟ آیا راه های گفت و گو بسته است ؟ آیا ایرانی ها زبان بسته هستند ؟ آیا ایرانی ها علاقه ذاتی به جنجال آفرینی و نابود کردن شخصیت " متخاصم " فرضی دارند ؟ آیا روش دیگری برای انتقاد نمی شناسند ؟ آیا خود را در جایگاه برتری نسبت به دیگری می بینند ؟

چرا ملتی که دم از مهربانی و جوانمردی و پهلوانی میزند و ادعاهای پر مهری و نیک اندیشی و مهمان نوازیش گوش عالم را کر کرده به خود اجازه می دهد وقتی که مخاطب در موضع ضعف قرار دارد بر او ظالمانه بتازد ؟

چرا آمار تهدید و ارعاب و استفاده از کلمات رکیک و زشت به هنگام انتقاد یا انتقام (!) در میان ایرانیان بالاست ؟ چرا تحصیلکرده و بیسواد ، روشنفکر و متحجر ، دارا و ندار همه از فرهنگ لغات مشابهی برای نابودی هم استفاده می کنند ؟

آیا این طرز رفتار جنبه تاریخی دارد ؟ ریشه های آن به نوع تربیت ایرانی بر میگردد ؟


ادامه دارد ...


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2:28  توسط پرند آزاد  | 

 
بیماری خشونت روانی از نوع ایرانی ( 1 )


خشونت روانی رفتاریست که طی آن شرافت ، آبرو و اعتماد به نفس فرد خدشه دار شود . این رفتار به صورت انتقاد ناروا ، تحقیر ، بددهنی ، تمسخر ، توهین ، فحاشی ، متلک و تهدید اعمال می شود . خشونت روانی پدیده جدیدی نیست اما پدیده ایست رو به فزونی که عواقب جدی در پی دارد . از جمله عواقب این نوع از خشونت از بین رفتن اعتماد به نفس ، انواع افسردگی ها ، عدم کفایت کاری و گریز از اجتماع ، اعتیاد به مواد روان گردان و الکل و مخدر ، قمار ، اقدام به خودکشی و از دست دادن اعتبار اجتماعی و خانوادگیست .

این یک پدیده جهانیست اما در هر کشوری بر اساس ویژگی ها و خصوصیات خاص فرهنگی و اجتماعی آن کشور شکل متفاوتی به خود میگیرد .

از جمله خشونتهای روانی که در ایران شایع است :

- رواج شایعه در محیط کار و محل زندگی که در جامعه سنتی ایران از احترام ، آبرو و اعتبار اجتماعی فرد می کاهد .

- حاشیه نشین کردن اجباری با استفاده از ترفندهای خشونت روانی مثل : تهدید و تحقیر

برای تعریف خشونت روانی به مقالات جامعه شناسی و روان شناسی که در این زمینه وجود داشت مراجعه کردم اما در ادامه بر اساس مشاهدات و درک شخصی ، موضوع پست را تحلیل می کنم .

ادامه دارد ...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 8:59  توسط پرند آزاد  | 

شبهای آرام .. شبهای روشن ..



دلم آروم و مطمئن شده .. یه دوره پر استرس و اضطراب .. پر از هیاهو .. بعد یه شادی سرخ پوستی و پر جنب و جوشی .. خبرای خوب .. آگاهی های غم انگیز و حالا آرامشی آبی .. درست مثل آرامش بعد از طوفان ..

دلم دوباره هوای رنگ و نقاشی کرده .. دوست دارم آرامشم رنگی بشه .. گاهی تعجب می کنم که چطور ممکنه بعد از نوسانات روحی پی در پی دراثر اتفاقات پیش بینی نشده بتونی به چنین آرامشی برسی .. فکر می کنم توی وجود همه آدمها قدرتهای ناشناخته ای برای تعدیل و به آرامش رسیدن وجود داره که فقط باید با کمی صبر و تحمل کشفش کرد و ازش به موقع استفاده کرد ..

و البته هیچ چیز مثل خود بودن و پذیرفتن خود و صداقت به خرج دادن با موجودی به نام خود نمی تونه راه رسیدن به این گنج پنهان رو هموار کنه ..

پنجره ها رو باز می کنم و ریه هام رو از یه هوای تازه پر می کنم ..

هیچ فعالیتی صادقانه تر از نفس کشیدن نیست ..


 
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:38  توسط پرند آزاد  | 

زنده باد آنارشیسم !..



چه حس خوبیه ... هر چند کمی خطرناکه !... مثل این می مونه که با لباس خواب بری وسط یه مهمونی مجلل خانوادگی .. هه هه ..

فعلاً که من دارم حال می کنم .. زنده شدن رو از شکم شروع کردم .. آدم ساعت 4 صبح قورمه سبزی درست کنه و سوپ قارچ !.. سالاد شیرازی و دوغ ..

یکی می گفت تو اینجا چه می کنی دختر .. گفتم توی وبلاگم دارم با خودم حال می کنم .. ببینم این یه ذره جا رو هم نمی تونین به من ببینین ؟..

یکی می گفت چرا متنهات هیچ ربطی به هیچ جا نداره .. گفتم مثلاً به کجا باید ربط داشته باشه ؟.. اینجا اتاق پذیرایی ذهن من نیست .. البته اگه فرض کنیم که اصولاً چنین محلی در ذهن بنده برای مخاطب احتمالیم وجود داشته باشه که گمون نکنم ... حالااااا ... اینجا بیشتر اتاق خوابه ... زیر پتوه ... توی یخچاله .. توی جاروبرقیه .. توی گلدونه .. توی بطریه ... توی اجاقه .. توی ماشین لباس شوییه .. توی وان حمومه ... زیر زمینه .. انباریه ... توی کمد لباساست ...بعد همه اینا رو بیارین بذارین روی یه دیوار و بچینین ..حالا خودتون حق بدین که چقدر سخته حفظ تعادل و نظم و ارتباط این همه چیز میز روی این عمود بی انعطاف زمین گیر !.. خلاصه اینجا هر جایی هست مگر اتاق پذیرایی مورد نظر شما با اون مبلای استیل یا چرمی که دوست دارین !...

اینجا از کسی قرار نیست پذیرایی کنم .. اینجا نمی خوام ظرف کریستال ایتالیایی رو با دقت پر از موز و کیوی و آناناس و هلو کنم و جلوتون بگیرم و تعارف کنم که بردارین !..

اینجا قرار نیست یه سینی بگیرم دستم و مثل یک دختر خانم متشخص و مهمون نواز با شرم و حیا سرخ و زرد بشم و بهتون چای تعارف کنم .

اینجا یه سرخ پوست آنارشیست زندگی می کنه که کاری به کار کسی نداره و زیادم آدم بدی نیست ..

اگر دیوونه بازیاش رو دوست دارین تحملش کنین اگر نه که خب نیاین اینجا !..

( چشمک )

 
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 12:26  توسط پرند آزاد  | 

بازگشتت مبارک ..



مامان خوشگله !

خوشحالم که میای ..

منتظرتم ..


 
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 7:33  توسط پرند آزاد 

من سکوت نمی کنم ..



نه ! سکوت نمی کنم . آنقدر حرف دارم برای گفتن .. نمی شنوید ؟ نمی خواهید بشنوید ؟ می نویسم . می نویسم و پرواز می کنم و همه نوشته هایم را بر سرتان میریزم ... مجبور می شوید که بخوانید .. مجبور می شوید که به یاد آورید .. نوشته هایم را بسوزانم ؟ مثل کافکا و هدایت ؟.. نه !... نه ! ... تازگی ها جایی خوانده ام نوشتن از ترس است و آنکه ترس ندارد نویسنده نمی شود . خوب که فکر می کنم می بینم شاید حق با او باشد . من هم می ترسم . من از خودم و شما می ترسم . من از خاطراتم می ترسم . من از خاطرات شما می ترسم . من از وجود ها می ترسم .

نوشتن شخصیت دو گانه ای می سازد . شهامت می خواهد که بگویی حرفهایی را که کسی دوست ندارد بشنود . که گفته آب در هاون کوفتن شهامت نمی خواهد ؟ مردم دردشان می آید . خودم هم دردم می گیرد !... آنها که دوست دارم بخوانند نمی خوانند .. آنهایی که همیشه میخوانند که می خوانند .. دوست دارم آنها که می خواهم بخوانند ، بخوانند .

نوشتن را دوست دارم . من استفراغ نمی کنم ! آروغ نمی زنم . می نویسم و زجر می کشم و زجر می دهم .. شاید نوشتن یک حس سادو مازوخیستیک باشد . نمی دانم !

اما نه !.. این حس که درون من است شریف است . به خدا قسم که شریف است . گاهی خنده ام می گیرد به خودم . آشفته ترین آدمی که دیده ام همان است که در آینه است و چه راحت می تواند بنویسد . شاید هیچ گاه آنگونه که می نویسد نتواند سخن بگوید . این خنده دار است ..

پس نوشتن من از ناتوانیست ؟... شاید ! .. از عقده است ؟ .. شاید !... عقده گشاییست ؟.. شاید !..

هر چه که هست من می خواهم بنویسم . چه خوشتان بیاید و چه نیاید !

روزی پرواز خواهم کرد و نوشته هایم را بر سر و رویتان خواهم ریخت ..  چه خوشتان بیاید و چه نیاید !


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:28  توسط پرند آزاد  | 



زندگی در دایره ای که هر کس بغل دستیش را بیشعور می داند غم انگیز است ...

برای خوشبخت زندگی کردن در چنین محیطی یا باید بپذیری که بیشعوری یا دایره را بشکنی و مثل ذره ای تنها بی توقف فضا پیمایی کنی ..


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:5  توسط پرند آزاد  | 

زمزمه های سرخ پوستی ..



یه سرخ پوست خوب واسه سفید پوستای شش لول بند همیشه یه سرخ پوست مرده بوده و هست و خواهد بود . این رو باید قبول کنم . هیچ چی بدتر از وابستگی یه سرخ پوست به یه سفید پوست نیست . این سرخ پوست باید یاد بگیره تنها زندگی کنه ..

این سرخ پوست باید یاد بگیره که با ارواح موذی و سرگردون قاطی نشه !... آخه اون که اهل وابستگی نبود .. بی نیاز بود . بی نیاز ! نمی دونم تازگیا چه مرگش شده .. انگار که اسبش مرده باشه دائم بونه میگیره .. دلمم نمیاد زیاد سرزنشش کنم هرچند براش لازمه ... آخه کسی نیست بهش بگه تو که از اوناش نبودی که 4 تا پر رنگی گولت بزنه و وابسته بشی .. هر سرخی که سرخ پوست نمیشه ... گاهی بعضیا 4 ساعت زیر آفتاب وامیستن سرخ میشن .. گاهی بعضیا از خودشون خجالت می کشن و سرخ میشن .. گاهی بعضیا از زور شهوت سرخ میشن .. گاهی بعضیا رو عصبانی می کنی و سرخ میشن ... رنگشون سرخ میشه اما هیچ وقت سرخ پوست نمیشن .

تا وقتی سرخ پوست واقعی نباشی نمی تونی یه سرخ پوست دیگه رو درک کنی .. البته منم اون رو هیچ وقت درک نکردم .. نه به این خاطر که سرخ پوست نبود .. به این خاطر که همیشه تظاهر می کرد .. همیشه .. همیشه .. به خوبی و به بدی !.. و من هیچ وقت نتونستم خود واقعیش رو از میون اون همه تغییر تحولات لحظه ای تشخیص بدم .. شاید منم ناشی گری در آورده بودم .. آره .. این رو قبول دارم .. آخه من که یه زن سفید پوست نبودم ... از ترفندهای زنونه ای که اونا به کار می برن که باخبر نبودم .. اصلاً بلد نبودم .. من که بهش گفته بودم که یه سرخ پوست ساده و دهاتیم .. همه زندگی من اسبم بود و پرهای رنگی روی سرم و یه قلب گنده و جسور و ناشی !... اون چرا خوشش اومده بود از من ؟.. من که بهش گفته بودم سرخ پوستا با سفید پوستا از زمین تا آسمون فرق می کنن ... چرا سفید پوستا اینقد  فراموشکارن .. اونقد که نمیفهمن بازی هایی که اونا می کنن با بازی هایی که من بلدم فرق می کنه .. اه ... خسته شدم بس که خاطرات سفید پوستای لعنتی رو مرور کردم ..

من دیگه دنبال پیدا کردن یه سرخ پوست دیگه نیستم !... به اندازه کافی فهمیدم که هر چی سرخ پوست این دور و ورها پیدا میشه همون شش لول بند سفید پوست لعنتیه که ممکنه روزها و سالها با رنگ پوست و اداهای سرخ پوستی من حال کنه اما حتی ذره ای هم به روح سرخ پوستی من نفوذ نکنه و اون رو درک نکنه ..

بذار تنها زندگی کنم ... تنها .. تنها .. من یه سرخ پوستم .. همین اسبم و 4 تا پر رنگی روی سرم واسم کافیه !...

می خوام زندگی کنم ... می خوام زندگی کنم .. می خوام رها بشم ... زندگی کنم ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 4:1  توسط پرند آزاد  | 

کابوس



خیابانهای شهرت چه وحشی شدند

وقتی که می رفتی ..

ترسیدم

ترسیدم

ترسیدم

دیوارها به شانه هایم جا خالی دادند

کلاغ ها همه خندیدند ...

درختها افعی شدند ..

آسمان دود شد ..

و من حتی خودم را نداشتم تا به خودم بچسبم ...

تنها شدم

تنها شدم

تنها شدم ..

وقتی که می رفتی

.
.
.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 19:16  توسط پرند آزاد  | 

گذری در پوستین خلق ..



همیشه از دو نوع موجود بیزار بوده و هستم !...

یکی آنکه بی جهت مدام از من تعریف و تمجید می کند . در این مواقع گیج و منگ می شوم و کمی هم شگفت زده !... جداً نمی دانم چرا بعضی از مردمان احساسات فوق العاده غلیظ و صد در صد واقعیشان (!) را به این طرز ناشیانه به هم ابراز می کنند ... البته به تجربه ثابت شده هر چیزی که با اغراق و غلو آمیخته شود درصدی ناخالصی دارد . انگار که شخصیت بعضی از آدمها عذاب وجدان گرفته و برای پنهان ساختن همان درصد ناخالصی ، خود را مجبور به تظاهرات غیر واقعی می کند در صورتی که فرض کنیم عمدی نبوده باشد .. بگذریم ..

یکی آنکه بیخودی احساس رک بودن و حاضر جواب بودن دارد ... طرف آدمیست که در ارتباطات ساده اجتماعی مثل سلام .. احوال پرسی .. خداحافظی و غیره دچار مشکل است. بی ادب و وقیح و نچسب است . بی موقع شوخی می کند و بی موقع جدی می شود . اما از این همه مشکل تابلو به عنوان امتیاز یاد می کند . اینجاست که آدم شدید دلش می خواهد بهترین جواب ممکن را به صورت تهوع به فرد مورد نظر تقدیم کند تا بفهمد کی حاضر جوابتر است ...


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 3:3  توسط پرند آزاد  | 

غول واقعی ..



لحن صدایش هنوز پس از سالها به همان گرمی و سبزی بود ... تمام نگرانی و تردیدم را با تواضع موقرانه و در عین حال صمیمانه اش برطرف کرد ... کمی شرمنده بودم به خاطر این سالهایی که حتی تلفنی سراغی هم از او نگرفته بودم ... اما می دانستم که او می داند ... همه چیز را می داند و نرنجیده در این سالهایی که همکلاسی های سابق دورش حلقه می زدند .. اما من نبودم !.. حدسم درست بود ... او هنوز نگفته می شنید و چه خوب می فهمید ... مثل همیشه !.. مثل همان استاد محبوب سالهای دانشجویی 74 تا 81 از لیسانس تا فارغ التحصیلی از فوق لیسانس ... با او که حرف میزدم خاطرات آن سالهای پر شور و شر برایم تداعی می شد ... استاد دکترای اکولوژی از فرانسه داشت ... جزو معدود غولهای علمی کشور در این رشته بود ... موهای جوگندمی و سیبیل کوچک و خاکستری و پوست صورتی رنگ و چشمهای نافذ و قهوه ای رنگش با لحن گرم و آرام صدایش ... حرکات ظریف و پر حرارتش هنگام تدریس و مهربانی و تواضع صادقانه اش از او یک غول محبوب برای ما ساخته بود .. استاد پروازی ما بود ... ما بچه های اهوازی عجیب به او دل بسته بودیم ... حاضر بودیم از هر درسی و از هر کلاسی و از هر شیطنت و فعالیتهای فوق برنامه دیگری بزنیم تا ساعات کلاس درس او را بیشتر داشته باشیم !... او قد متوسطی داشت با لبخندی همیشگی اما حجم لطف و صفای باطنش از خودش خیلی خیلی بزرگتر بود !... با او که حرف میزدم از لا به لای کلمات محبت آمیزش خود آن سالیان نه چندان دورم را هم یافتم ... همان دختر پر شر و شور و شاد و شنگول که سرش برای بحث های تو کلاسی و کل کل با استاد درد می کرد ... تنها کلاسی که میشد طی چند ساعت اکولوژی ، سیاست ، اقتصاد ، علوم اجتماعی و فرهنگی را با هم مخلوط کرد و به نتایج زیست محیطی رسید !...
پریشب فهمیدم حتی شنیدن صدای یک غول واقعی هم بعد از این همه سال برای اینکه به همان سالهای اوج و پر شر و شور برگردی می تواند کافی باشد ... او همیشه لطف دارد ... به من .. به ما .. به همه آدمها !... لطفش واقعیست ... انگار که قله ای باشد که هم گام با تو و شانه به شانه تو گام برمی دارد تا بلندی و برتریش را حس نکنی !... دوست داشتنی ترین غولی که در عمرم دیده ام !... کاش نسل این آدمها هیچ وقت منقرض نمی شد .. نبودنشان ضایعه های بزرگی در جایگاهی که هستند ایجاد می کند که با صدها غول تقلبی امروزی قابل جبران نیست ...


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 1:41  توسط پرند آزاد  | 

چنین گفت پرند :


 آموختم که ملت شهید پرور سالم ایران بر دو قسم است :

۱- سادیست دلسوز

۲- مازوخیست دلشکسته

و هر که از این دو نیست مریض خوانده شده و شایسته لعن و نفرین و ارشاد می گردد ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 4:25  توسط پرند آزاد  | 

هوس سفر


دلم یه ماشین کوچولو می خواد دوباره ... دوست دارم برای مدتی تنهایی برم توی جاده کمی .. کاش نفروخته بودمش ... اما خب به پولش احتیاج داشتم !.. با این پس انداز کوچولویی هم که دارم باز میشه یه ماشین کوچولو خرید ... ولی فعلاً وقت ماجراجویی ندارم !. باز این شیطونک ماجراجوی درون داره کاسه کوزه برنامه ریزی های منو به هم میریزه !... نه عزیز دلم !.. حالا وقت ماجراجویی های این چنینی نیست ..پس اندازت رو خالی نکن این بار دیگه !... بهت قول میدم اگر کمی صبر کنی و دست به پس اندازت نزنی خودم واست یه ماشین کوچولو بخرم دوباره .. کمی صبر کن !... بعد واسه خودت برو تنهایی همه جاده های ایران رو بگرد ... صفا کن .. اما حالا وقتش نیست !... اوکی ؟...

- چشم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 0:50  توسط پرند آزاد  | 



هیچ کس به اندازه یک تملق گوی چرب زبان برای دشنام دادن استعداد ندارد !...


 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 2:51  توسط پرند آزاد  | 

فاجعه



فاجعه می دانی چیست ؟

در یک شهر پر از دود

همان سرخ پوستی باشی

که سرخ پوستش را گم کرده است ....


 
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 5:56  توسط پرند آزاد  | 

تصویر اصلی


یکی از تفریحات مورد علاقه من عکاسی از خودم با دوربین گوشی نوکیای عهد عتیقم است. .. نترسید !.. تنها سوژه گوشی من ، خودم هستم .. فقط از خودم عکس میگیرم .. یک دستی و در حالتهای مختلف ... قدرت مانور خیلی کم می شود اما باور کنید هیجان انگیز و جالب است ... مخصوصاً اگر یک چهره غیر قرینه مثل من داشته باشید . کلی عکس می شود گرفت بدون اینکه حتی دو تا از این عکسها کمی شبیه به هم باشند .. تکه هایی از واقعیت ... هیچ وقت نمی توانید خودتان را در هیچ عکسی به تمام معنا بیابید ... مطمئن باشید همیشه در هر عکسی تکه ای از واقعیت را از دست داده اید ... جالب اینجاست که وقتی این تکه ها را هم با هزار زحمت کنار هم می گذارید باز هم واقعیتی در کار نیست .. با یک هزار تکه سر و کار دارید که هیچ کدام هیچ ربطی به هم ندارند .

شما هم امتحان کنید ! ... منظورم عکاسیست !... از خودتان ...یک دستی .. با دوربین گوشیتان !...


 
+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 3:4  توسط پرند آزاد  | 

مصاحبه با خودم 2


س : چرا مصاحبه 1 رو از توی وبلاگت حذف کردی ؟

ج : بیشتر واکنشی بود تا کنشی !... خوشم نمیومد !...

س : بقیه پستهایی که حذف کردی چی ؟

ج : اونها هم همین طور !... پستهایی که واکنشی هستند ناخودآگاه تاریخ مصرف می خورن ... و بعد از مدتی دوست دارم حذفشون کنم .. از واکنشی بودن خوشم نمیاد ... البته گاهی لازمه اما رویه اصلی من این نیست .. اینجا مال منه !.. وقتی که توی وبلاگت به بی اهمیت ها و حتی مهم ها زیاد واکنش نشون میدی خود به خود مالکیت وبلاگت رو دو دستی به دیگران تقدیم می کنی .. البته شاید رویه خیلی از وبلاگ نویس ها دقیقاً همین باشه .. نمی دونم .. هر کس از نوشتن هدفی داره ... اما هدف من اینجا این نیست !

س : یعنی از حرفی که توی اون پست ها زدی بر میگردی ؟.. یه جور انصراف بی سر و صدا ؟

ج : نه !... فقط کارایی خودشون رو دیگه از دست داده بودند .. پیامی رو که می خواستم ، انتقال دادم .. مأموریت که تموم شد باید به روال خودت برگردی و توی وبلاگت راحت زندگی کنی .. این عقیده منه البته !..

س : از رنگ سفید خوشت میاد ؟ قالب وبلاگت تغییر کرده ..

ج : من همه رنگها رو دوست دارم !.. قالب قبلی با فایر فاکس دیر میومد بالا و کمی هم شلوغ بود ... من فضاهای خالی رو بیشتر دوست دارم .. در ضمن کمی هم دلم برف می خواست !... این قالب یه فضای برفی و ساده و آروم رو برام فراهم میکنه ... دوستش دارم ..

س : منم ! .. این مصاحبه رو هم ممکنه روزی حذف کنی ؟

ج : نه ... سوالات رو دوست داشتم این دفعه .. صادقانه تر بود !... وقتی تو صادقانه سوال می کنی .. منم مجبور میشم صادقانه جواب بدم ... این خوبه !...



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 21:32  توسط پرند آزاد  |