كامنتها و همسايه ها
كامنت زير را براي يكي از همسايه هاي مجازي منتقد نوشتم و از آنجايي كه آدم خودشيفته اي هستم و از كلمه به كلمه نوشته ها و واژه هايم لذت مي برم و آنها را روزي چند بار مي خوانم و كيف مي كنم و عين خيالم هم نيست كه فلاني گفت به به و بيساري فرمود اه اه ، اين زير تايپش كردم .. همسايه منتقد من يكي از منابع انرژي بخش من است بدون اينكه بخواهد يا خبر داشته باشد يا مرا بشناسد و يا من او را بشناسم .. به اين مي گويند يك همسايه گي درجه يك مجازي !.. :
هه هه .. اگه تو بابابزرگی پس من چی باس بگم داش رفیق ؟.. با ۳۳ سال سن علاوه بر انگ مامان بزرگی چقد باس از این و اون متلک بشنفم بابت هر دوره از زندگی کوفتیم و به هرکس و ناکس از همسایه و فامیل و بقال و چقال و همکار و هنرمند و روشنفکر و تاریک فکر و هر کوفت و زهرمار ناطقی جواب باس پس بدم رفیق ! بگم مجردم میگن ترشیده !.. بخندم و شوخی کنم میگن خجالت نمی شکی ۳۳ سال سنته مث بچه ها می مونی ؟.. سکوت کنم و برم تو لاک خودم .. میگن : عاشق شدی ؟.. به ما نظر داری ؟.. چرا بغ کردی ؟.. از کون فیل افتادی ؟.. بگم طلاق گرفتم میگن مطلقه و نخواسته !.. بگم نومزدمو ول کردم میگن شکست عشقی خورده و فلک زده !.. بگم حالم خوش نیس میگن ضعیفه !.. بگم من !.. میگن تو غلط می کنی بگی من !.. رفتی قاطی فمینیستای ایکبیری ؟.. بگم شما !.. میگن غلط می کنی بگی شما !.. دونبال شوور می گردی ؟.. بگم اونا !.. میگن واسه مردم داری پاپوش درس می کنی ؟ .. چش نداری خوشبختیشونو ببینی ؟.. عقده ای سرخورده بدبخت !…
( وای چه لات شدم اون بالا .. اينا رو يني من نوشتم ؟.. )
اوکی .. اهم اهم .. بذار خانم شم .. :
ایندفعه کمی دیر آپ کردی نگرانت شده بودم . توصیفت از سینماهای قدیم جالب و خوندنی و دوست داشتنی بود . تازگی ها نوشته هات به من برای نوشتن ایده میدن به جز خودت که اصولن منبع انرژی مثبت برای خواننده ها و دوستات هستی دوست عزیز . به لیلا خانم سلام برسون . لطفن زود به زود آپ کن !.. ; ) ..
..........
پينوشت 1 : زياد جدي نگيريد حالا !.. شوخي فمينيستي كردم بي جنبه ها !...
پينوشت 2 : لطفن اگر مسعود خان كيمياي را ديديد سلام مرا برسانيد و بگوييد كه حاضرم به شرط چاقو ديالوگهاي فيلمنامه فيلم بعديش را خودم تنهايي همين طوري دلبخواهي بنويسم . اين يكي هيچم شوخي نيست !
امشب حال و حوصله ندارم !.. حمام ندارم !.. سقفش را همسايه بالايي زده خراب كرده .. همين كه توي وان شناور مي شوي تكه هاي گچ مرطوب و طبله كرده سقف روي سرت خراب مي شوند .. برف كه نيامد .. به جايش توي خانه از سقف حمام گچ مي بارد !.. هه هه ..
به اش تلفن زدم و گفتم كه بيا و خراب كاريت را درست كن !.. چند ساعت بعد با يك عدد خاك انداز پلاستيكي و يك جاروي دستي پشت در آپارتمان ظاهر شد و تا در را باز كردم آمد تو و يكراست رفت به حمام و به حساب خودش شروع كرد به جارو كردن !.. من هم حالا همين طوري هاج و واج مانده ام و حركات و وجنات و سكناتش را نگاه مي كنم .. مي گويم خانم فلاني ! همسايه محترم!.. منظورم اين بود كه لطفن كسي را بياوريد تا سقف را درست كند نه اينكه جارو بكشيد . مي گويد : هر وقت همسايه بالايي من سقف حمامم را درست كرد من هم سقف حمام شما را درست مي كنم . اگر او نكرد من هم نمي كنم !.. آدم نمي داند به بلاهت و پررويي غير قابل وصف بعضي ها بخندد يا گريه كند ..
جدن اين مملكت است كه داريم ؟ .. : ( ..
سعي مي كنم يك چاي دارچيني براي خودم بريزم و تا اطلاع ثانوي وقتي كه توي وان مي روم فراموش كنم كه بالاي سرم چه خبر است ..
فعلن كه همين طوري از آسمان دارد مي بارد .. سگ .. الاغ .. گوسفند .. گرگ .. گاو .. گوساله .. هواپيما .. گچ !.. همه چيز الا برف !..
فمينيسم اسلامي يعني يك حقه كثيف ..
نه يك كلمه زياد ! نه يك كلمه كم !
اينجا هم كه يك ريز باران مي بارد .. مثل اهواز .. هيچ خبري از برف نيست كه نيست ..
ديروز ظهر آمدم . هنگام عبور از قسمت بازرسي پرواز برادران محترم انتظامي به دوربين و لنزها گير داده بودند و مجبورم كردند به اندازه سه جلسه آموزش مباني عكاسي ديجيتال برايشان توضيح دهم كه اين چيست و آن ديگري به چه كار مي آيد .. عاقبت قانع شدند كه لنز 400-100 نمي تواند يك بمب ساعتي باشد و دست يكي از برادران را هنگام انگشت كردن لنزم از نيمه هاي راه برگرداندم و برايش توضيح دادم اين عمل يعني يك خسارت يك و نيم ميليون توماني ناقابل !.. خنده دلنشيني كرد و به خداحافظي رضايت داد .. نفس عميقي كشيدم و به سالن انتظار پرواز رفتم .
هواپيما نه توپولوف بود نه از شركت آسمان بود نه از شركتهاي تابان و ماهان . بوئينگ 747 بود !.. دومين صندلي رديف وسط به من افتاده بود و حسابي توسط مهندسان جوراب سفيد و هندزفريها و روزنامه هاي كيهان و جمهوري اسلامي محاصره شده بودم .. احساس خفگي مي كردم اما با شروع تكانهاي وحشتناك و پيوسته هواپيما احساس خفه گي و جورابها و هندزفري ها را فراموش كردم .. من زياد با هواپيما سفر مي كنم و مي توانم بگويم شدت تكانها بي سابقه بود .. سر و صداي مسافران درآمده بود اما نه كاپيتان پرواز و نه هيچ يك از مهمانداران هواپيما زحمت آرام كردن مسافران را با چند ثانيه صحبت كردن به خود ندادند . مهمانداران هواپيما هم مطابق استاندارد پروازهاي ايراني همه بدون استثناء مثل برج زهرمار و طلب كار و بدقيافه و بداخلاق بودند .. هنگام فرود به نظرم خلبان هواپيما حوصله اش سر رفته بود يا براي شاد كردن دل مسافران خود تصميم گرفت با يك فرود ناگهاني كه بيشتر به سقوط آزاد مي مانست تا فرود به آنها شوك وارد كند !.. اين روش شوك اين روزها انگاري مد شده !.. خدا پدر و مادر مخترعش را بيآمرزد ..
دلم برف مي خواهد .. بهمن هم دارد كم كم مي رود پي كارش و خبري از برف نيست كه نيست !.. انگار آسمان هم زمين ما را تحريم كرده است ..
سال 2010 .. سال تنوع زیستی !..
بیش
از
یک ماه است که سازمان ملل متحد سال 2010 میلادی را به عنوان سال جهانی
تنوع زیستی اعلام کرده است .. کشورهای مختلف جهان هر یک بر اساس فرهنگ و
زبان و آداب و رسوم خود به این انتخاب پاسخ داده اند .. اما دریغ از
کوچکترین واکنشی نسبت به این رویداد در ایران خودمان !.. تا جایی که خبر دارم هیچ
ارگان و سازمانی از محیط زیست گرفته تا سایر نهادهای وابسته به دولت تلاشی
جهت بازتاب آن و دلایل این نامگذاری از خود نشان نداده اند .. البته این
سکون و بی توجهی چندان دور از انتظار هم نبود ..
در
سرزمینهایی که با وجود تنوع فراوان زیستگاه ها ، آب و هوا و اقلیم ،
فرهنگها و زبانها و لهجه ها ، هر گونه تنوع عقاید و آراء نفی می شود و هر
روزه شاهد سرکوب هر صدای مخالف و عقیده تازه ای هستیم و حتی ادعا می شود
که باید افکار آدمها را هم مثل یک اسب وحشی لگام زد و مهار کرد چنین عکس
العملی دور از انتظار نیست ..
فرهنگ
، سیاست ، جامعه و امور اجتماعی ، اقتصاد ، علم و دانش و محیط زیست امروزه
دیگر مقوله هایی جدا از هم و بی ارتباط با یکدیگر نیستند .. کوچکترین
تغییری در یکی نمودی بارز در دیگری پیدا می کند و عدم توجه به شبکه
ارتباطی مابین آنها نتایج خطرناک غیر قابل برگشت و جبران ناپذیری به
بار می آورد که دامن همه را می گیرد .. اعم از خودی و غیر خودی .. دولت و
مردم .. و حتی همسایه ها و سایر ملل ..
مسلم است که وقتی حکومتی تنوع آراء و عقاید را باور ندارد و آن را با شدیدترین مجازاتها بصورت مستقیم و غیر مستقیم سرکوب و منکوب و منزوی میکند ، به رسمیت شناختن تنوع زیستی برایش بیشتر به یک شوخی بامزه می ماند تا یک وظیفه ملی !..
از آنها که بیش از این انتظاری نمی توان داشت .. اما از خودمان که می توانیم ؟.. ماهایی
که ادعای سبز شدن و سبز بودن می کنیم .. ماهایی که به سبز باقی ماندن
وفاداریم .. ماهایی که مچ بندهای سبزمان را باز کرده ایم تا سبزی از سطح
به درون ما ریشه دواند و ذهن و روحمان را دگرگون سازد که می توانیم
تفاوتهای همدیگر را به رسمیت بشناسیم ؟..نه ؟.. ما ها مگر جزئی از
زیستمندان این کره خاکی نیستیم ؟.. ماها مگر حلقه ای از حلقه های بیشمار و
گونه گون شبکه حیات زمین نیستیم ؟.. برسمیت شناختن تنوع زیستی یعنی به
رسمیت شناختن خودمان با همه تفاوتهای ظاهری .. رفتاری .. زبانی .. و
عقایدمان در کنار سایر زیستمندان این کره خاکی ..
سال 2010 میلادی .. سال تنوع زیستی یعنی سال احترام گذاشتن به تفاوتهای خودمان !..
یعنی سال یادآوری وظیفه هر یک از ما سبزها برای پاسداری از گونه گونی همه زیستمندان ایران و جهان !
در مقابل نقشهایی که جامعه به تو تحمیل می کند مقاومت کن و هرگز به آن شعور جمعی که تو را تشویق به ایفای نقشی آشنا و از پیش تعیین شده می کند اعتماد نکن حتی اگر مثبت ترین نقشها به نظر برسد !..
این یعنی انتخاب یک زندگی سخت و پرتنش با شکستهای فراوان و موفقیتهای اندک اما آزاد و شیرین !..
یعنی طاقت میاره ؟..
تهران داره برف میاد ؟.. یعنی وقتشه که آدم برگرده تهران ؟.. می بینی رفیق ؟.. یه بار یعنی دوسال پیش توی وبلاگم نوشتم من عاشق برفم !.. یهو چنان برفی اومد که تا صبح همه توی خیابونا و بزرگراه های تهرون گرفتار شدن !.. اما دیگه سالای بعدش برفی که میومد برف نبود .. شبیه برف شادی بود اما غصه دار !.. روی زمین نمی نشست ..فوری آب میشد .. حالا داره تهران برف میاد ؟.. یعنی تو میگی این دفه روی زمین میشینه ؟.. طاقت میاره تا من بیام ؟.. ; ) ..
کسی که می پندارد افکار آدمها را باید و می توان که مهار کرد و لگام زد بیماریست که به بهبودیش امیدی نیست ..
در امتداد کناره
های ساحل شرقی کارون نزدیکی های پل کیانپارس آهسته قدم میزنم .. انگاری شهرداری چی ها به پارک ساحلی رسیده اند
.. زیباست .. هر چه باشد مهمانهای نوروزی را باید یک جورهایی برای آمدن به
اهواز تشویق کرد .. چیزی که آزاردهنده است بوی وحشتناک فاضلآب شهریست که شامه را می
آزارد و هر جنبنده ای را فراری می دهد .. کانال فاضلآب تمامی گندآبهای منطقه
کیانپارس و چند منطقه دیگر را مستقیماً به رودخانه کارون سرازیر می کند .. بعد از
این همه سال هیچ تغییری نکرده ! ..
یاد NGO دانشجویی خودمان افتادم .. اواخر دوره فوق لیسانس با تعدادی از همکلاسی ها یک جمعیت زیست محیطی تأسیس کردیم .. هیئت مؤسسان و هیئت مدیره و بازرس و حسابرس و اساسنامه و کلی کارهای اصولی و منظم خوب خوب !. خیلی تلاش کردیم تا توانستیم مجوزش را از تهران بگیریم .. ابتدای کار محل مشخصی نداشتیم و هر بار در منزل یکی از بچه ها جلساتمان را تشکیل می دادیم .. تا اینکه آن مصوبه مشهور مجلس زمان دولت خاتمی پیش آمد .. بر اساس آن مصوبه همه ادارات و سازمانهای دولتی موظف به اختصاص مقداری از بودجه خود به صورت کمکهای مالی و دادن امکانات مجانی به ان جی او ها می شدند .. شهرداری اهواز در یکی از بهترین مناطق اهواز از نظر موقعیت جغرافیایی دسترسی یعنی جایی در مرکز شهر را بدین منظور در اختیار همه ان جی او های استان قرار داد .. چقدر خوشحال شده بودیم .. بعد از ظهرها همه گی در آن محل جمع می شدیم و برای کارهایی که قرار بود انجام دهیم برنامه ریزی می کردیم .. کارهایی مثل طرح تفکیک زباله ها .. سالم سازی ساحل.. تصفیه خانه ها .. پسآبهای خطرناک واحدهای صنعتی .. زباله های بیمارستانی .. آموزش بهداشت و محیط زیست در مدارس ابتدائی و راهنمایی شهر و آبادی های اطراف اهواز که اکثراً غیر فارسی زبان بودند و حتی برقراری یک ارتباط معمولی با آنها هم به سختی امکان پذیر بود !.. آموزش خانواده ها و زنان خانه دار .. آمارگیری و تجزیه و تحلیل اطلاعات جمع آوری شده از طریق پر کردن پرسشنامه ها و بررسی نتایج و انتخاب بهترین راهکارها .. و و و .. همه کارها به خوبی پیش می رفت .. گروه اقدام به عضوگیری کرد.. از همه رشته ها و تخصص ها .. مردم عادی و زنان خانه دار و جوانان دبیرستانی .. تعداد ان جی او ها رفته رفته بیشتر و بیشتر میشد .. ان جی او هایی با موضوعیت زنان .. کودکان بی سرپرست و بزهکار .. بیماران و مستمندان .. انجمنهای ادبی و شعر و شاعری .. اما بیشترین تعداد ان جی او ها پس از ان جی او های زنان به دوستداران محیط زیست اختصاص یافته بود .. کم کم برای ساماندهی این همه ان جی او در آن محل کوچک همه ان جی او ها به انتخاب مدیری برای کل ان جی های استان رضایت دادند .. و از همانجا بود که اختلافها شروع شد .. ما محیط زیستی ها چون همه یکدست و دوست و همکلاسی های سابق هم بودیم با هم مشکلی نداشتیم .. این رئسای انتخابی و سفارشی سازمانها و مراکز دولتی و اسپانسرهای خصوصی صنایع بودند که با هم سر ناسازگاری گذاشتند و کم کم به دشمنان خونی هم بدل شدند .. جلسات عضوگیری و برنامه ریزی های شهری بچه ها که پیش از آن بدون هیچ کمک مالی با شور و شوق زیاد و با پول تو جیبیهای بچه ها اداره میشد حالا تبدیل شده بود به میدان جنگ بزرگترهای بعضاً پا به سن گذاشته ای که انگار بوی پول و موقعیت و قدرت نیت تمیز و قشنگ اولیه تشکیل ان جی او ها را از یادشان برده بود .. پس از تعیین مدیر ،جلسات صمیمانه و صادقانه بچه ها دیگر جایی در آن محل نداشت و به بهانه های مختلف کنسل میشد .. کم کم اجازه تشکیل جلسات منوط شد به دخالت و عضویت افرادی که کوچکترین علاقه ای به محیط زیست استان نداشتند و فقط اجبارهای دولتی و مقاصد مادی آنها را به این سمت سوق داده بود .. کارشکنی ها و دخالتهای دولتی و زد و بندهای پشت پرده برخی از اعضای تازه وارد و دعوای مدیرها شور و شوق اولیه بچه ها را به کلی خشکاند .. آنها دوست نداشتند به عنوان عوامل دستگاه های دولتی ، مجانی و بدون هیچ چشمداشتی مثل سابق در سطح شهر به فعالیت های زیست محیطی بپردازند درحالیکه مدیران و رابطان ان جی او ها و دولتی ها جیبهای گشادشان را از پولهایی که باید به برنامه های زیست محیطی و عام المنفعه اختصاص می یافت پر کنند و به ریششان بخندند .. حق هم داشتند .. جداً زور دارد یک عده آدم تحصیلکرده با نیتهای پاک و انسانی بشوند منتر یک مشت انگل سودجو و فرصت طلب تازه از راه رسیده فقط و فقط بدلیل روابط خوبی که می توانند با دیگران بالاخص دولتی ها ایجاد کنند و به اصطلاح با رندی و زرنگی از هر آخوری نصیبی ببرند !.. برنامه ها نیمه کاره رها شدند و گروه اصلی از هم پاشیده شد و جایش را به اعضای جدید داد .. بچه ها کم کم پراکنده شدند و هر کدام به سویی رفتند ..
تا سالها پس از آن گاهی که گذرمان به آنجا می افتاد سری به خانه کوچک آرزوهایمان میزدیم .. آنجا شده بود پاتوق !.. عشاق بیجا و مکان !.. شکم گنده های بیعار و تن پرور !.. تخمه شکنها و بستنی خورها و جوکرها جمعشان جمع بود .. صدای قهقهه و بوی تند سیگار و رنگ رخسار دیوارها خبر از سرّ درون خانه میداد .. همین نشانه های زرد کافی بود تا راهمان را کج کنیم و سعی کنیم خاطرات خوب و بد گذشته فراموش شوند .. یکی دو سال بعد در جریان بمب گذاری های تجزیه طلبان خوزستان وقتی که یکی از بمبها روبروی بیمارستان رازی و در نزدیکی خانه ان جی او ها منفجر شد ، شنیدم که در خانه را بسته اند و بعد از آن دیگر خبرهای خانه و ان جی اوها را دنبال نکردم !
کناره ساحل را می گیرم و می روم تا به پل می رسم .. هنوز بوی گندابه های کانال فاضلآب اذیتم می کند .. دیگر طاقت نمی آورم .. یک تاکسی دربست می کنم و به خانه سبز پدری بازمی گردم .. فعلن اینجا و در این شهر ، تنها خانه ایست برای من که می شود به آدمهای درونش اعتماد کرد .
خطه زرخیز ولایت (۲)..
خیابانها هنوز تمیزند !.. یک شبه آسفالت شدند .. جدولهای سیمانی و دیوارهای کثیف و نیمه ویران به منظور زیباسازی ضرب الاجلی شهر همه زرد شده اند طوری که اتوموبیل های اسکورتی حتی اگر ۱۰ بار هم در سطح شهر گشت بزنند به فاجعه و ویرانی پشت این دیوارهای رنگی هرگز پی نمی برند .. کدام ذهن زیبایی می تواند ادعا کند که آدمهای پشت این دیوارهای براق و زیبا مشکلی هم داشته باشند ؟.. وزیر بهداشت از سلامت و کیفیت خوب آب آشامیدنی شهر راضی است و مجری خوش خنده مجله خبری اخبار ساعت ۱۹ به ما یادآوری می کند که باید قدر داشتن آب آشامیدنی را بدانیم و شکر گذار باشیم چون خیلی از کشورهای اروپایی همین را هم ندارند !.. فقط نمی دانم چرا اهوازی ها سالهاست که آب آشامیدنیشان را پس از تصفیه خانگی می جوشانند و خیلی ها هم فقط آب معدنی مصرف می کنند .. نمی دانم چرا اروپایی ها پس از بازدید و آزمایش های ساده ، آب آشامیدنی اهالی بسیاری از آبادی های استان خوزستان و اطراف اهواز را غیر قابل شرب حتی برای دامها تشخیص داده اند !.. واقعاً نمی دانم !..
دانشجوهای اینترن پزشکی همه از تعداد زیاد بیماران مغز و اعصاب و سرطانی خبر می دهند .. از خودکشی ها می گویند .. کاش بعضی ها می دانستند که انواع خودکشی ها و دعوا های خونین بیشترین آمار اورژانسی های بیمارستانهای اهواز را شامل می شوند .. کاش می دانستند که بیشتر آمار مسمویتهای بیمارستان رازی اهواز به خودکشی نوجوانان و جوانان اهوازی اختصاص دارد .. کاش می دانستند که آمار خودکشی ها با وسایلی مثل دار و چاقو چنان زیاد شده که دیگر نمی توان علت اصلی چنین اقداماتی را تلاش یک جوان نا امید کم سن و سال برای دیده شدن و آدم حساب شدن نامید .. اینجا وقتی نوجوان ۱۶ ساله ای خود را به دار می آویزد دلیلش نمی تواند برای جلب توجه هنرپیشه درجه ۲ سینمای ایران باشد .. اینجا وقتی جوان ۲۴ ساله ای رگهای دستها و گردنش را می برد دلیلش نمی تواند جلب توجه کارتونیستی میانسال و نیمه مشهور در پایتخت باشد .. اینجا وقتی دختری ۱۵ ساله با جنینی در رحم خود را غرق می کند دلیلش نمی تواند جلب توجه مرد چهل ساله عیالوار عیاشی در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران باشد .. اینجا مردمانی که خودکشی می کنند فقط برای مردن خودکشی می کنند نه برای زنده ماندن !.. نمی دانم مهمانهای حکومتی پایتخت نشین خوش خنده استان خوزستان این چیزها را از نزدیک دیدند ؟.. پای صحبت این بچه های نا امید چند دقیقه هم که شده نشستند ؟!.. نمی دانم !..
هرچه فضای خانه بزرگتر ، حجم و تنوع خاطرات گذشته بیشتر !..
نوستالژی نمکدون !
گربه ها .. سگا .. قوها .. مرغابیا.. کدوها و میوه ها .. زنای هلندی و فرانسوی و آلمانی با کفشا و لباسای محلیشون.. جوجه ها و مرغ و خروسا .. ماهیا .. عروس دومادا !.. همه اینا نمکدونن .. نمکدونایی که هیچ وقت نمک نشدن !.. توی ویترینا و روی میزا و گل میزا کلی نمکدون تزئینی و چینی و کریستال و بلوری رنگارنگ و زیبا خودنمایی می کنن .. مامانم انگاری مثل من عاشق نمکدونا بوده .. البته معمولن عشق و علاقه به این چیزا از مادر به دختر به ارث میرسه نه از دختر به مادر !.. بنابراین بهتره که بگم که منم مثل مامان عاشق نمکدونام .. من نمکدونا رو دوست دارم .. از بچگی دوستشون داشتم .. اولین نمکدون زندگیم پلاستیکی بود با بدنه ای سفیدچرک و کوزه ای شکل و کله قلمبه سرخابی !.. کوچولو بود .. مال عزیزم * بود و همیشه خدا سوراخاش گرفته بود !.. عزیز کلی نمکدون جورواجور با کله هایی رنگارنگ و از همه جنس توی صندوقخونه اش داشت .. پس عزیزجون هم عاشق نمکدونا بوده .. یعنی عشق به نمکدونا توی خونواده مادری من ارثیه !.. زمون جنگی من یکی دوسالی مهمون عزیز بودم .. آخه اون موقع یعنی اوایل دهه شصت فقط جنوب و غرب بود که بمبارون و موشک بارون میشد .. هنوز خبری از موشک بارون تهران نبود .. خلاصه عشق من به نمکدونا از همون روزای تنهایی و جنگ زده گی شروع شد ..
نمکدونای زیادی دیدم .. اما هیچ نمکدونی رو به اندازه همون نمکدونای پلاستیکی سفیدچرک عزیز دوست نداشتم .. اونها رو روی لوزی های رنگارنگ قالیچه های دست بافت جهازش می ذاشتم و باهاشون بازی می کردم ..
دلم واسه نمکدونای بی نمک مامان که دارن این ور و اونور خونه خاک می خورن می سوزه .. دارن غصه می خورن .. از بخت و اقبالی که دارن شاکین .. اخم می کنن و توی گوشم یواشکی غر غر می کنن و از من می پرسن که چرا اینطوری ساخته شدن ؟.. انگاری که دچار یه بحران هویت حسابی شده باشن .. ناراضین !.. اگه نمکدونن چرا همیشه خدا خالین و نمک نمیشن ؟.. اگه مجسمه و کریستال تزئینین پس چرا سوراخن ؟!..
نمی دونم چی باید بهشون بگم .. منم جوابی ندارم .. به آشپزخونه میرم و یه گوجه فرنگی قرمز از توی یخچال برمیدارم و با نمکدون لاکی روی میز حسابی نمک گیرش می کنم !.. نمکدون لاکی شفافه با قلبای کوچیک زردرنگ .. شکل و شمایل بازاری و عامه پسندی داره .. پرمخاطبه و همیشه خدا بانمکه .. اما .. راستش رو بخواین به اندازه نمکدونای چینی و کریستال و استیل توی اتاق پذیرایی مامان دوستش ندارم .. دلم براش اصلن نمی سوزه و به خاطرش دچار عذاب وجدان نمیشم .. اونم بعد از این همه سال که میوه ها و سبزی ها و غذاهای یه خونواده رو بی وقفه نمک گیر کرده !.. فکر کنم مامان هم زیاد دوستش نداشت و گرنه نمکش نمی کرد ..
............
* عزیز : مادربزرگم : مادر مادرم
هنوز ولایتم .. اهواز .. بلیط گیرم نیومد .. یه چند روزی باید بیشتر بمونم .. آره.. رادیو اکتیویته ام کم شده .. باید قبل از اینکه ته بکشه و نابود بشه برگردم .. سعی می کنم برم واسه عکاسی از شهر .. می دونی .. اینجا تعصب .. فقر .. اختلاف طبقاتی .. سکون .. رکود .. خسته گی .. تکرار .. رخوت .. عدم امنیت .. قتل .. دزدی .. خودکشی .. بیماری .. مردن .. بیداد می کنه .. عکاسی از این چیزا اذیتم می کنه و برام سخته اما خب .. شغلیه که انتخابش کردم .. هنریه که دوستش دارم .. اینجا عکاسی سخته .. حتی یه آمارگرفتن معمولی .. یه پرکردن پرسشنامه محلی .. یه پرس و جو هم سخته .. اینجا اطلاعات و آمار زندانی میشن تا بپوسن .. اگه خیلی خوشبخت باشن تحریف و ناقص میشن و به خورد ذهن پلاسیده مردمی میرن که بی تفاوتی بیماری همه گیرشون شده .. اینجا .. باید در مورد اینجا بنویسم .. به زودی ..
توهم وحدت !..
وحدت با یکسان سازی مطلق فکری / فرهنگی و نابودی تفاوتها هیچ سنخیتی ندارد . وحدت .. این توهم انقلابی با تعریفی جزم اندیشانه و خشن !.. "وحدت" کلمه ای که نرمش و انعطاف پذیری "اتحاد" را ندارد .. وحدت واژه ای که دستآویزی شده برای قلع و قمع بیرحمانه و سلیقه ای تفاوتها .. برای یکسان سازی مطلق اندیشه ها و رفتارها و کنشها .. وحدت .. بهانه ای انقلابی برای مبارزه و ایمن سازی جامعه در برابر دشمن یا توهم دشمن این روزها به بزرگترین نقطه ضعف عقیدتی اصولگرایان و تندروهای انقلابی تبدیل شده .. نقطه ضعفی که تأکید و پافشاری ابلهانه بر آن داغی شده بر پیشانی مستبدان و کج رفتاران و سنت پرستان کج اندیش روزگار ایران .. لگه ننگی که همه جا نشانه ایست از بدفهمی های عمدی و غیر عمدی ایشان و دوستدارانشان .. وحدت زمانی با واژه ها و مفاهیمی نظیر اتحاد و تصمیم برای تغییری همه جانبه و مردمی همراستا و هم معنی بود .. اما این روزها معنایی به جز خشونتی پنهان و آشکار برای نفی هرگونه تغییر و تکثرگرایی و تفاوت اندیشه ها و پذیرفتن دموکراسی ندارد .. این کلمه این روزها تبدیل شده به چکشی که بر سر هرگونه نشانه سبز سازش و نرمش بی وقفه کوبیده می شود تا آخرین تلاشهای جلوگیری از تجزیه و نفاق را بی نتیجه سازد .. وحدت این روزها دشمن اتحاد شده .. نابودگر اتحاد شده .. وحدت این روزها مفهوم زیبای اتحاد را به نفع خشونت و استبداد و ارتجاع مصادره کرده .. وحدت .. این توهم کوران و کران و گنگانی که نه می بینند و نه می شنوند و هرگز نمی اندیشند .. وحدت .. آرمان شهر پوشالی خودکامه های بنیادگرا و فریب خورده هایی که چنان سگان نگهبانی از خشونت اربابان سنتی خود با وفاداری رقت انگیزی پاسداری می کنند !..
امشب گند و بداخلاقم !.. کسی پاچه منُ نگیره که با تبری تیزتر از تبر راسکلنیکوف سرش رو با یه حرکت از بدنش جدا می کنم و هدیه اش می کنم به یکی از کافه های " باحال " تهران تا به عنوان دیدنی ترین و روشنفکرانه ترین " ماگ " دنیا بذارنش توی دستای برترین و گنده ترین و مفیدترین " دکور " نمونه کافه شون و پزشُ بدن به مشتریای چپل مپل و کچل مچل و تپل مپلشون و کنارش عکس یادگاری بگیرن تا ندید بدید از دنیا نرن !.. هه هه ..
حوصله ام سر رفته به شدت اما مجبورم یه دو سه روزی دیگه بمونم .. وقتی به گذشته فکر می کنم از اینکه چطور تونستم ۲۸ سال تموم این شهر مزخرف و مرده و غمزده رو تحمل کنم تعجب می کنم .. البته که تهران و آدماش و اصولن سایر شهرهای بزرگ ایران هم همچین تحفه های متفاوتی نسبت به اهواز و اهوازیا نیستن اما حس حوصله سر رفته گی و کسالت مرگبار ، توی شهرهای دیگه کمتر به سراغم میاد .. اینجا مردم فقط با کار کردن اونم کارهای اکثرن روتین و اداری توی زندگیشون تنوع بوجود میارن !.. صبح برو سر کار و شب برگرد خونه بخور و بخواب تا صبح روز بعد !.. واااای !..
دکترای خرمتکبر کچل و مهندسای جوراب سفید تقریبن جزو بهترین و قابل افتخارترین طبقات فرهنگی این شهر محسوب میشن !.. دیگه خودتون حساب باقی رو داشته باشین وقتی اینا بهترینها باشن.. هه هه ..
چقدر دلم واسه خونه و زندگی جمع و جور و مستضعفانه خودم تنگ شده .. مستقل زندگی کردن توی تهران سخته اما یه دنیا به یه عمر زندگی احمقانه و بدرنگ و کسالت بار با مهندسای جوراب سفید پخمه و حال به هم زن اهوازی در حالیکه بنا به دلایل نامعلومی همیشه باید فکر کنی یه چیزی به طرف بدهکاری می ارزه !..
کاشکی این بابا و آبجی کوچیکه هم راضی میشدن بیان پیش من .. می دونم که فعلن نمی تونن .. دلایلشون قانع کننده و منطقیه و درسته !.. پس زیاد اصرار نمی کنم و به هر چند ماهی یه بار دیدنشون قناعت می کنم .. هر کسی به یه نوع زندگی خو گرفته .. قرار نیست همه مثل هم فکر کنن و همه از چیزای مشترکی لذت ببرن یا بیزار باشن حتی اگه اعضای یه خونواده باشن ..
به زودی بر می گردم ..
خطه زرخیز ولایت (1)..
امشب حالم خوب است !.. ولایت یعنی اهواز بارانیست ! یک هفته دیگر مهمان خانه پدری هستم . اینجا یعنی ولایت همه چیز به شکل کسالت آوری ساکت و ثابت و تکراریست مگر بعضی چیزها ! .. تعداد فست فودی ها و فلافلی ها و چلوکبابی ها هماهنگ با سیر صعودی نرخ زاد و ولد بطور چشمگیری افزایش یافته .. تنهایی قدم زدن در خیابانهای خلوت کیانپارس خطرناکتر شده .. پل گفت و گوی تمدنها* وظیفه انقلابی یکسانسازی طبقات اجتماعی را به نحو احسن انجام می دهد .. هنوز رانندگی زنها ، آقایان راننده و موتوری ها را هیجان زده می کند .. اجناس ترک و چینی برج کیانپارس و بازارچه مرکزی و آسمانه با قیمت اجناس ترک و چینی قائم و میلاد نور و تندیس رقابت می کنند و گاهی جلو هم می زنند و این باعث می شود فروشنده چهارشانه و جوان یکی از مغازه ها دستی به موهای بیش از اندازه سیخ سیخیش بکشد و دماغ تازه عمل کرده اش را بالا بگیرد و بادی به غبغب بیندازد و در پاسخ به یکی از مشتری ها که علت اختلاف قیمت ۲۰ هزار تومانی یک جفت بوت ساق بلند را نسبت به نمونه مشابهش در تهران می پرسد ، بگوید : مَی ما چه مون از ای تهرونیا کمتره ؟..
اینجا به اینترنت پرسرعت دسترسی ندارم . وقت زیادی هم برای تایپ کردن ندارم . فعلن همین ها را داشته باشید تا برگردم و بگویم .. ; ) ..
...........
* پل هفتم کیانپارس بر روی رودخانه کارون که به علت اتصال دو منطقه کاملاً متفاوت شهر از نظر سطح زندگی و رفاه اجتماعی از سوی شهروندان به پل گفت و گوی تمدنها مشهور شده !..
تهرون تهرون كه ميگن اينه ؟!..
منطقه اول = فيلم فارسي قبل و بعد از انقلاب + مسعود كيميايي + مسعود دهنمكي : پايين شهر يعني ميدون فردوسي رو كه رد كني بري و بري و بري تا اونور امام حسين و شوش و شهدا و راه آهن و ... تا دلت بخواد غيرت.. تا دلت بخواد ناموس و ناموس پرست .. تا دلت بخواد چاكرم مخلصم .. تا دلت بخواد رفيق و چاقو .. تا دلت بخواد قيصر تا دلت بخواد لوطي !.. تا دلت بخواد دختر دم بخت چادر گل گلي با شرم و حيا .. تا دلت بخواد فردين .. تا دلت بخواد پولاد .. تا دلت بخواد حاجي .. تا دلت بخواد مشتي .. تا دلت بخواد قهرمان دله دزد .. تا دلت بخواد پهلوون تزريقي ..
منطقه دوم = هاليوود + باليوود : بالا شهر يعني ميدون ونك رو كه رد كني بگيري بري همين طوري بالا تا برسي به پارك وي .. تجريش .. فرشته .. زعفرانيه .. قلهك .. ولنجك اينا .. تا دلت بخواد داف عينهو آنجلينا جولي با لباس زير نخي گل گلي .. تا دلت بخواد تام كروز با لهجه تركي .. تا دلت بخواد براد پيت با زيرابروهاي تازه سبز شده و لنزاي رنگي !.. تا دلت بخواد پروتز .. تا دلت بخواد سيليكون .. تا دلت بخواد پلاستيك .. تا دلت بخواد 80 بار در جا زدن تو كلاس نيو اينترچينج ترم دوم از فرط بيكاري .. تا دلت بخواد دانشجويان ممتاز رشته سماق مك زني از ارمنستان و اوكراين و هندوستان و چك و اسلواكي !.. تا دلت بخواد مرد 50 ساله متخصص ترشح بزاق و كشيدن آه و لرزش پايين تنه !.. تا دلت بخواد عشق .. تا دلت بخواد حال !.. تا دلت بخواد بيحال !..
منطقه وسط يا همان آخر يا همان خس و خاشاك = سينماي روشنفكري اروپا + فرهادي و مهرجويي : جزاير پراكنده اي منتصب به قشر متوسط تحصيلكرده و روشنفكر .. از چهار راه ولي عصر تا بلوار كشاورز .. تا ونك .. طالقاني .. كريم خان .. وصال .. قسمتهايي از حافظ .. كمي تا قسمتي انقلاب .. كارگر شمالي .. تا دلت بخواد دانشجو .. تا دلت بخواد كارمند .. تا دلت بخواد هنرمند .. تا دلت بخواد سرگردون .. تا دلت بخواد افسرده .. تا دلت بخواد كتاب خون !.. تا دلت بخواد مردد .. تا دلت بخواد مشكوك .. تا دلت بخواد فرياد .. تا دلت بخواد تنهايي .. تا دلت بخواد اميد .. تا دلت بخواد متهم .. تا دلت بخواد محكوم .. تا دلت بخواد قرباني ..تا دلت بخواد انقلابي ..تا دلت بخواد زنداني ..
.............
پينوشت 1 : منطقه بندي بالا با دقت نود درصد از هر جهت تضمين مي شود . شايان ذكر است كه مناطق اول و دوم با كمك آسانسورهاي معلوم و مجهول الحالي كه به صورت شبانه روزي در سطح شهر مخفيانه و علني به فعاليت مي پردازند دائماً در حال جابه جايي هستند و ارتباط نزديكي با هم دارند . فقط منطقه وسطي يا همان آخريست كه مثل بچه يتيم بي كس و كار و از همه جا مانده و رانده ايست و به هيچ جا هيچ وقت هيچ ربطي ندارد كه ندارد و تا اطلاع ثانوي هم نخواهد داشت !..
پينوشت 2 : قاجاريه آمد همه تهران شد منطقه اول !..پهلوي آمد همه تهران شد منطقه دوم + منطقه اول + دكور منطقه وسط يا همان آخر !.. انقلاب شد همه تهران شد منطقه اول + منطقه دوم + دكور منطقه آخر !.. اميد است كه مناطق اول و دوم تهران همگي با خاك يكسان شده و منطقه وسطي يا همان آخري و به عبارتي همان خس و خاشاك در تمام سطح شهر گسترده شود و اين بار ديگر دكوري نباشد !..
پينوشت 3 : هرگونه شباهت عناوين و صفات و اسامي مناطق با افراد واقعي و مناطق واقعي ، عمدي مي باشد . لطفن هر چه زودتر به خودتان بگيريد و واكنش نشان دهيد !
خرماست كنار بخاري ..
امشب هواي خانه خوب است .. من خوبم .. ماست و خرما هم بد نيست ها !.. آنها هم خوبند .. كنار بخاري مي چسبد .. دوچرخه سواري تا اسفند تعطيل است .. توي اين هوا دوست ندارم ركاب بزنم .. در عوض سواركاري را دوباره شروع كرده ام !.. اسبها را دوست دارم .. هميشه دوست داشته ام ..
دو هفته اي به ولايت مي روم .. مي خواهم اولين عكسهاي حرفه اي ام را از شهر خودم بگيرم .. دوران آماتوري تمام شد !.. از امروز من يك عكاس حرفه اي هستم .
شايد زماني ادامه تحصيل بدهم در آينده نه چندان نزديك .. در مقطع دكترا در رشته تحصيلي خودم .. مهندسي منابع طبيعي با گرايش علوم محيط زيست .. حتي ايده هاي جديدي ( تا جايي كه سرچ كرده ام حد اقل در ايران بر روي چنين موضوعاتي كار نشده تا به حال و البته مي دانيد كه هيچ محققي علاقه اي به لو دادن ايده هاي علمي اش ندارد بنابراين اينجا به صورت كلي به آن اشاره كرده ام ! ) در موضوع رشته خودم و ارتباطش با ساير رشته ها دارم كه مي توانند هر كدام به عنوان يك تز جاي تحقيق و كار بسياري را فراهم آورند .
وقتي كه سالها از گرفتن آخرين مدرك تحصيليت ( كارشناسي ارشد محيط زيست سال 1381 ) گذشته باشد گاهي دلت برايش تنگ مي شود .. براي آن روزهاي پرشور و شر دانشجويي !.. حالا مي تواني با آزادي و در آرامش كامل به رشته اي كه زماني با علاقه انتخاب كرده اي فكر كني و ببيني مي تواني هنوز هم مثل آن روزها حرف تازه اي براي گفتن داشته باشي ؟.. بله !.. و اين چه خوب است .. آدم پيش خودش توي دلش هي ذوق مي كند ..
خواب عجيب من (9)
با تعداد زيادي از آدمها مي دويدم .. در ميانشان چهره هاي برخي از همدانشگاهي ها .. همكاران سابقم و دوستان قديميم را مي ديدم .. چهره بعضي ها هم برايم آشنا نبود .. منطقه كوهستاني بود .. كوه ها دور بودند و ما از روي تپه هاي كوتاه و بلندي مي پريديم و خوشحال و شاد و پر انرژي مي دويديم .. كسي آن جلو ما را به دويدن تشويق مي كرد .. آنقدر دويديم تا به شدت گرسنه و تشنه شديم .. به ما اشاره كردند كه براي غذا خوردن و استراحت به چادر زرد رنگ بزرگي كه آن دور بود برويم .. دوستان من در يك لحظه ناپديد شدند .. من به چادر نزديك شدم .. مردي آنجا ايستاده بود كه مسئول غذا بود . آن طرفتر ميزهاي بزرگ و طويلي كنار هم چيده شده بود . چهره هايي كه برايم آشنا نبودند پشت ميزها نشسته بودند . با ولع به سمت بشقابهاي غذايشان هجوم مي بردند .. و لپهايشان را از برنج و كباب پر مي كردند .. از مسئول غذا درخواست غذا كردم . لبخند تمسخر آلودي زد و گفت كه اينجا فقط به برادران غذا مي دهند . چادر خواهران اينجا نيست . پرسيدم كجاست ؟ گفت بايد بروي بالاتر .. راهش كمي دورتر است . خيلي گرسنه بودم اما بروي خودم نيآوردم و از لابه لاي ميزها و بشقابها و آدمها و برنجها و كبابها گذشتم و راهي به سمت بيرون چادر پيدا كردم .. براي آخرين بار به آدمهاي پشت سرم نگاه كردم .. آنها بي اعتناء و با اشتهاي زيادي مشغول خوردن بودند .. فقط يكي دو نفر زير زيركي از گوشه چشم درحاليكه قاشقهاي بزرگ آهني را به سمت دهانهاي گشادشان مي بردند به من نگاه مي كردند .. دويدم و رفتم .. ارتفاع زياد بود و برايم عجيب بود كه چرا چادر خواهران بايد در چنين جايي برپا شود .. مگر آن پايين نميشد ؟!.. يك زن چادري ديدم از او پرسيدم آيا دوستان مرا ديده ؟.. گفت چون ارتفاع زياد بود و مسير هم خطرناك آنها را با تله كابين به چادر بالايي برده اند . پرسيدم تله كابين كجاست ؟.. گفت نمي دانم !.. بالاتر رفتم اما از تله كابين خبري نبود .. بالارفتن برايم هر لحظه سخت تر و سخت تر ميشد .. گردنه خاكستري رنگ و مارپيچ بود .. با زحمت زياد از آن بالا رفتم و به دشت وسيعي رسيدم .. دشت سبز سبز سبز بود .. هيچ اثري از ناهمواري و پستي و بلندي در آن ديده نميشد .. درياچه هاي كوچك بيضي شكل و گاه گردي همه جا ديده ميشد .. آنجا پر از گل بود .. گلهاي بزرگ و رنگارنگ .. آسمان فيروزه اي بود .. بدون خورشيد .. اما همه جا روشن بود .. هيچ كس نبود .. تنهاي تنها بودم .. خيلي خوشحال بودم .. آنقدر كه نمي توانستم جلوي فرياد كشيدنم را بگيرم .. داد ميزدم و جست و خيز كنان از اين درياچه به آن درياچه مي رفتم .. توي درياچه ها مي پريدم و آب بازي مي كردم و مي خنديدم .. چند نفر را ديدم .. يعني نديدم .. حس كردم چند نفر وجود دارند .. اما نمي توانستم كه ببينمشان .. نمي شناختمشان .. آنها با مهرباني و علاقه به من نگاه مي كردند ..نگاهشان را حس مي كردم .. كنار يكي از درياچه ها دراز كشيدم .. و خوابيدم .. گرسنگي ديگر از يادم رفته بود ..
يك گپ و گفت مفيد و دوستانه ..
كامنت ايشان براي من :
سلام همسایه
اول. از اینکه مرا مشمول مهر خود قرار دادی و نظراتم را حذف کردی، گلایهای نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند. اما همان رفتاری را کردی که مرا بابت آن مینکوهیدی؟ لااقل بخش نظرات وبلاگ من درش گشوده است و نظرات در گام نخست، در معرض دید هستند و گاه گداری تعدیلاتی در آن میشود. تو که از ریشه مرا در آوردی خوش غیرت! دوم. میپذیرم که شرط وبلاگداری چنین است که حذف و تعدیلی در نظرات دیگران روا دارند، اما توجیهاتی که آوردی، تقریباً آبدوغخیاری بود و درین سرمای استخوانسوز اصلاً نمیچسبد. کنایهای که بدون اسم آوردم اینقدر زننده بود؟! یک بازی لفظی کوچک بود با کلمات نقد و وام، با عنایت به مسایل اخیر فرهنگی. میترسی به کی برخورد؟ اسفندیار رحیم مشایی یا سرکار خانم هدیه تهرانی؟ اگر اینگونه باشد، دولت سبز آینده به چکار آید؟ همین دولت خیلی سبزش قشنگتر است همسایه! سوم. از شما بعید است که طنز را شوخی بگیرید یا لااقل جدی نگیرید. طنز در لایههای درونی خود جدیترین برخورد با یک رویداد است. آن وقت شما بخاطر در خطر نیفتادن جدیت مطلبتان، طنز مرا که لودگی هم در آن نیست، حذف میکنید؟ درک شما واقعاً سخت است روشنک خانم! سخت! چهارم. نکند بخاطر آن چهار تا لینک و تعاریف اساتید محترم ذوق زده و یا دست به عصا شدهاید؟ نه! دارم ناامید میشوم از شما. این مایه محافظهکاری در شما سراغ نداشتم! ای روزگار! پنجم. از قدیم گفتهاند: با ادب باش تا عزیز شوی.
...............
كامنت من براي ايشان :
اي بابا !.. شما كه اينقده زودرنج نبودي .. از اين به بعد همراه با توضيحاتم يك عدد پتوي استفاده نشده با چسب دوقلو مي فرستم كه حسابي بچسبد !.. هه هه .. خب ! كار من هم اشتباه بود ! در شوخي زياده روي كردم و حقم بود نقطه چين شوم .. الآن هم حق را به شما مي دهم و اعتراضي ندارم از بابت آن كامنتها .. كي گفته من طنز را جدي نمي گيرم ؟.. جدي مي گيرم اما لطفاً خود را به كوچه علي چپ نزنيد .. خوب مي دانيد كه جنبه طنز كامنت شما ناراحتم نكرد بلكه محتوايش بود كه نخواستم در آن مورد چيزي بگويم .. منظورم كامنت اول است براي متن جديم !.. وقتي كه شما براي متني كه عنوانش : انتظارات من از يك دولت سبز است ، به شوخي انتظارات يك مخالف دولت سبز را مي نويسيد فكر مي كنيد چه برداشتي مي شود از آن كرد ؟.. بيشتر توضيح دهم ؟.. شما آدم خنگ و احمقي نيستيد بنابراين مي فهميد من چه مي گويم همانطوري كه من فهميدم در آن شوخي چقدر جديت وجود داشت و جديتش با همه آن ظاهر شوخش منصفانه نبود . در مورد كامنت دوم : به نظر من وقتي كه بسياري از هنرمندان و دوستداران صاحب نام جنبش سبز هنوز در تلويزيون به ايفاي نقش مي پردازند چه به عنوان مجري چه هنرپيشه و چه كارشناس دليلي ندارد يك هنرپيشه را به خاطر گرفتن وام دولتي مؤاخذه كرد . اينكه به عكاسان نمي رسند و براي آنها چنين نمي كنند جاي خود دارد و من هم به اين مسئله معترضم .. اين يك نوع تبعيض و دهن كجي به هنرمندان عكاسيست كه موي خود سپيد كرده اند اما هنوز خانه اي از خود ندارند چه برسد به وام براي نمايشگاه !.. اما دليلي ندارد اين مسئله را به عنوان يك چكش سياسي براي آزار هنرپيشه اي كه ستاد تبليغات موسوي از اسمش براي تبليغات و جمع كردن رأي به اندازه كافي استفاده كرده بكار ببرم . اين يك كار غير حرفه اي و تندروانه و غير منصفانه و با عرض معذرت احمقانه است . يك جورايي شبيه به احمدينژاديسم است . اگر قرار است ما هم مثل دولت فعلي عمل كنيم پس چرا دم از تغيير و اصلاح طلبي بزنيم ؟.. بهتر است اول از خود شروع كنيم .. سنگ بزرگ علامت نزدن است .. بهتر است از پس سنگهاي كوچكي كه بس كه نزده ايم ، زير آنها مدفون شده ايم برآييم بعد ... !.. اگر آن متن تماشاشده هاي مرا خوانده باشيد ديده ايد كه به اندازه كافي به روش خودم خانم هديه تهراني و نمايشگاهش را نواخته ام .. همين قدر كافيست .. نه بيشتر !.. البته اين نظر من است .. شما مي توانيد به اين موضوع آنگونه كه دوست داريد بپردازيد .. روشها و نوشته ها و سبكها متفاوت است .. لينكها ؟.. هه هه .. شما ديگر چرا ؟.. من به نظر شما كسي هستم كه چهار تا و نصفي لينك راه و روش نوشتنم را تغيير دهد ؟.. ذوق زده ام كه مي كند .. البته كه خوشحال مي شوم وقتي كه مثلن مي فهمم داريوش آشوري يا ناصر غياثي نوشته هاي مرا مرتب دنبال مي كنند و به آنها علاقه دارند و از اينكه ذوق زده گيم را ابراز كنم اصلن خجالت نمي كشم .. حتي برايشان توي كامنت دوني وبلاگشان هم نوشته ام كه چقدر خوشحالم كرده اند .. اما اين بدين معني نيست كه از آنها و امثال آن بزرگان بخواهم خط بگيرم .. آنها كه نوشته هاي مرا دنبال كرده اند مرا ديگر تا حدودي شناخته اند .. شايد به اندازه يك وبلاگ نويس معمولي قابل پيش بيني نباشم چون معمولي نيستم اما خط و خطوط اصلي فكريم ديگر مشخص شده .. و خوشبختانه حتي اگر هزار بار براي دوستان ناديده ام ابراز ذوق زدگي هم بكنم و زيرش را هم امضاء كنم هيچكدامشان از من باور نخواهند كرد كه روزي روزگاري من تبديل به يك محافظه كار مافيا دوست يا يك عضو خودي خانواده فلاني و بيساري خواهم شد ! .. كما اينكه اگر مي خواستم تا به حال شده بودم و تلاش برخي بدين منظور بي نتيجه نمي ماند . نوشته هاي من پر از اشارت است .. عاقلان را هم اشارتي كافيست .. ابراز علاقه و ذوق زدگي با ابراز ارادت يك مريد و چاپلوسي هاي يك پاچه خار فرق مي كند .
................
پينوشت : گپ و گفت كامنتي بالا ميان وبلاگ من و يكي از همسايه ها رد و بدل شد . به نظرم نكات مفيد و خوبي براي همه وبلاگ نويسان و صاحبان رسانه ها اعم از مجازي و غير مجازي دارد . اينجا گذاشتم تا شما هم با موارد مشابهي كه در ذهن داريد مقايسه و قضاوت كنيد و به نتيجه شخصي و منحصر به فردتان كه مخصوص به خود شماست برسيد . نتيجه و قضاوتي كه هيچ دليل ندارد با قضاوت من يا همسايه من مشابه باشد و آنها را تأييد كند .
توصيه هايي براي علاقمندان ايراني نقد عكس ..
1- بهتر است از عكاسي چيزي ندانيد و با اكراه دوربين عكاسي به دست بگيريد . حتي المقدور سعي كنيد همان لحظات اندكي هم كه عكاسي مي كنيد با دوربين خودتان نباشد و دوربين قرضي باشد . اگر عكسهايي كه گرفتيد شبيه به عكسهاي يادگاري از آب درآمد چه بهتر ! براي ارائه در يك كلاس نقد عكس مدرن بهترين عكسها همان عكسهاي يادگاري هستند چون معمولاً لبريز از خلاقيت و نوآوري هستند و مي شود ساعتها در موردشان حرف زد !
2- بهتر است تمام نقدهايي كه درخصوص عكسهاي عكاسان نامي دنيا در كتابها ، سايتها و مجلات ايراني و غير ايراني به وفور وجود دارد جمع آوري و مطالعه كنيد و سعي كنيد براي نقد هر عكسي كه مي بينيد از كلماتي كه براي نقد آن عكسها بكار برده اند استفاده كنيد حالا عكس مورد نظر هر چه كه باشد زياد مهم نيست .
3- توي كلاسهاي نقد عكس تا مي توانيد از بحث و تبادل نظر با ديگران بپرهيزيد مخصوصاً اگر ديگران اصلن توي باغ نباشند و صحبتهاي معمولي شما را در مورد عكسها به حساب ابراز فضل و خودنمايي يا تحقير و تمسخر خودشان در نظر بگيرند . كلاس نقد عكس يعني سكوت مطلق مخاطب و احياناً تأييد صرف با كلمات تخصصي و مناسبي مثل : وااااي چه خوشگل !.. آخي!.. بميرم الهي واسه اين سوژه !..
4- در يك كلاس نقد عكس براي نقد تمام عكسهاي نمايشگاه يك عكاسي كه دوستش نداريم بهتر است به يك كلمه اكتفا كنيم مثل : افتضاح بود ! .. مثل كاغذ ديواري بود !.. تا وقتي كه با يك كلمه مي توان سر و ته نقد عكس را به هم آورد هيچ دليلي ندارد دلايلمان را با توجه به عكسهايي كه ديده ايم براي مخاطب از همه جا بي خبر بيان كنيم .
5- در آموزش نقد عكس بهتر است تا جايي كه مي توانيم از نمونه هاي غير ايراني تقليد كنيم مخصوصاً در زمينه چگونه گي بحث و تبادل اطلاعات ميان آموزش دهنده و آموزش گيرنده ! البته بهتر است قبل از شروع كلاس جنبه و آستانه تحملمان را در هر دوجايگاه بالا ببريم اما اگر نشد و آخرهاي كلاس يك كمي كم آورديم هيچ اشكالي ندارد مي توانيم به همان روشهاي سنتي رايج خودمان براي آموزش رجوع كنيم . مي ماند تركه آْلبالو و فلك ! ..
6- براي اينكه مطمئن شويم عين كلمات ما هنگام آموزش به آموزش گيرنده منتقل شده همانجا با چهره اي سرخ و دستهايي لرزان و صدايي رعد آسا از او مي خواهيم تا تك تك كلماتي را كه شنيده عيناً بيان كند و گرنه بچه خيلي بدي است !..
7- براي اينكه كنترل كاملي بر تمامي وقايع اتفاقي كلاس داشته باشيم از انبساط و انتشار گازهاي گلخانه اي تا افزايش گرمايش كلاس و پريدن پشه ها و وز و وز خرمگسها آقاي پوارو را استخدام مي كنيم . سعي كنيد خنگ ترين و بي ربط ترين آدمي را كه مي شناسيد به اين عنوان منصوب كنيد تا دنيا و آخرتتان را نجات داده باشيد .
8- در پايان مي توانيد حساب جلسات باقي مانده را با صداي بلند داشته باشيد . چيز زيادي نمانده ..مي دانم تحمل من برايتان سخت است اما لطفاً تحمل كنيد !.. با تمرين هر كاري آسان مي شود . باور كنيد !
هه هه .. ; ) ..
شادواره ..
امشب دو عدد مهمان بسيار عزيز و دوست داشتني دارم .. يعني از پريشب مهمانم شده اند .. آبجي بزرگه گل گلاب و همسر مهربانش .. آبجي بزرگه دست پختش حرف ندارد اما در سفر اين همسر آبجي بزرگه است كه آشپزي را بر عهده مي گيرد و انصافاً دست پخت او هم تعريفي است .. ماكاروني و چلوكباب !..
غافلگيري زير باران و سينما آزادي و لم دادن دسته جمعي روي كاناپه قهوه اي قديمي آپارتمان كوچولو و عجيب غريب من .. چاي خوردن با هله هوله هاي ترش و شور و شيرين .. تازه شدن خاطرات كهنه و نيمه كهنه .. بگومگويي و لبخندي و ريزخندي و نوشخندي و تلخندي و نمه اشكي و آبجي بازي !.. جاي يك نفر خيلي خالي بود .. خيلي خالي هست .. خيلي .. خيلي .. خيلي ..
آه مي كشيم و بعد مي خنديم تا "فرشته مهربان افسانه آه " از ما برنجد و دود شود برود جايي كه به او بيش از ما نياز دارند .. ما خودمان را داريم پس به او نيازي نداريم .. نه به او نه به خيالش و نه به هيچ كس ديگر ..
براي خودمان خوشحالم .. : ) ..
آنكه عكس قهرمانش را اين روزها پاره پاره مي كند همانيست كه 30 سال پيش عكس قهرمانش را در ماه ديده بود ..
انتظارات من از يك دولت سبز ..
زنان ايراني هميشه پا به پاي مردان و شايد بيش از آنان براي به ثمر نشستن تغييرات سياسي تلاش كرده اند اما چيزي كه تاريخ اين مرز پرگهر نشان مي دهد پس از هر انقلاب از مشروطه گرفته تا انقلاب اسلامي پس از افتادن آبها از آسياب انقلاب و آرام شدن اوضاع يعني درست همان زماني كه بايد آنان كه تلاش كرده اند مزد تلاشهايشان را بگيرند آنها نه تنها كمتر به خواسته هايشان رسيده اند بلكه بسياري از حقوق طبيعي و انساني و اخلاقي خود را نيز از دست داده اند و عملاً تبديل شده اند به كارگراني كه بنايي را با مشقت و حتي مايه گذاشتن از خشت جان خويش بر روي خرابه اي مي سازند اما پس از اتمام بنا ساكنان بنا نه تنها آنها را به خانه راه نمي دهند بلكه با بي مهري و بي اعتنايي خواسته هايشان را ناديده مي گيرند و در صورت اعتراض به توهين و سركوب و نهايتاً نابودي آنان رضايت مي دهند !..
با اين مقدمه كوتاه و آشنا براي همه انقلابي هاي دهه پنجاهي و ماقبل آن مي روم سر اصل مطلب !.. من جنبش سبز را دوست دارم و به آن معتقدم و اگر پا به پاي زنان و جواناني كه سنگفرشهاي خرداد تهران به خونشان تطهير شد به خيابان رفتم و شعار دادم و عكاسي كردم و از آنها نوشتم براي اين نبود كه مزد تلاشم تنها تغيير چهره استبداد و رنگ عوض كردن آن باشد !.. من و بسياري از زنان با شهامت ايراني براي اين به خيابان نرفتيم كه سردمداران دولت سبز آينده و اطرافيانشان شعارهاي پوسيده سنت پرستان و مذهبي هاي دوآتشه اي مثل مدرس و شريعتي و مطهري و بهشتي را برايمان تكرار كنند . من و بسياري از زنان اين مرز و بوم علاقه اي به حجاب اجباري نداريم . ما مدرسه اي با مديريت حوزه علميه نمي خواهيم . ما دانشگاهي كه در آن جداسازي جنسيتي اجراء شود را قبول نداريم . ما قوانين تبعيض آميز برگرفته از متون اسلامي عليه زنان را ديگر نمي پذيريم . ما حكم اعدام را دوست نداريم . ما حكم سنگسار را تقبيح مي كنيم . ما حكم معلول كردن مجرمين را وحشيانه و غير متمدنانه مي دانيم .
ما دوست داريم اگر روزي با تلاشهايمان دولت سبزي برپا شد بدون خشونت و خون ريزي و ظلم و استبداد ، براي زن بودنمان و جنسيتمان ، براي خواسته هاي انساني و اخلاقيمان كه همه همجنسانمان در دنياي مدرن و مترقي و حتي نيمه مترقي از آن برخوردارند ، ارزش قائل باشد .
ما مي خواهيم كه دولت سبز آينده دربرگيرنده طيف متنوع و گسترده اي از همه علايق و سلايق و گرايشهاي سياسي باشد . از سكولار تا روشنفكر ديني ، از سوسياليست تا ليبرال ، از چپ تا راست از مذهبي و غير مذهبي ..
دولت سبز آينده دولتي بايد باشد كه به حجاب اختياري احترام بگذارد . حقوق زنان را در همه عرصه ها و قوانين كاملاً برابر با مردان لحاظ كند و قوانين برگرفته از فقه اسلامي را به قوانين برگرفته از منطق و شعور انساني و اخلاقي قشر روشنفكر و تحصيلكرده تغيير دهد .
براي ما قابل قبول نيست كه دولت سبز آينده بخواهد با همين قوانين فقهي فعلي خواسته هاي زنان و مردان ايراني را پاسخگو باشد چون اين قوانين تبعيض آميز ، ناقص و غير انساني را قبول نداريم .
دوست دارم دولت سبز آينده به صورت روشن و صريح اعلام كند كه چه برنامه هايي براي تعديل و تغيير قوانين اسلامي و فقهي درباره زنان و جوانان دارد .
ما زنان و دختران ايراني از صميم قلب مي گوييم كه دوست نداريم باز هم قربانيان تازه اي باشيم براي تغيير رنگ يك استبداد به استبدادي ديگر . براي تغيير رنگ يك تبعيض به تبعيضي ديگر . براي تغيير چهره ها و آدمها به چهره ها و آدمهايي ديگر بدون اينكه به خواسته هاي انساني و طبيعي خود رسيده باشيم .
ما دوست نداريم تنها ابزاري باشيم براي تغيير سياست !.. ما تغييرات اساسي مي خواهيم ! تغييراتي كه بدون در نظر گرفتن تغييرات قانوني و خواسته هاي حقوقي زنان قابل ايجاد نيست .
ما دوست داريم دولت سبز آينده خيلي ريز و دقيق تشريح كند كه چه ميخواهد برايمان بكند . لطفاً با ما صادق و صريح باشيد . دوران سطحي نگري و شور انقلابي داشتن بدون فكر كردن به آنچه كه بايد در طولاني مدت تبيين شود به سر آمده . اين خون سرخ ماست كه سبزي دولت آينده شما را تضمين كرده است . پس لطفاً به ما گوش كنيد و به فكر تبيين آينده باشيد . آينده اي كه به دست ما و با درايت و عدالت شما رقم خواهد خورد و آينده اي خواهد بود براي همه ايرانيان .
چه دوست دارم روزي را ببينم كه زنان بي حجاب و محجبه دست در دست هم براي ساختن ايراني سبز پا به پاي مردانشان مي كوشند و در پس زمينه اي كه قوانيني كه نماد برابري و عدالت است و آن را روشن و درخشان كرده ، فرزندان آينده ايران زمين را با زيبايي ، مهرباني ، دوستي و وطن پرستي آشنا مي كنند و مي پرورانند .
به اميد آن روز ..
........................
پينوشت 1 : پس از ارسال لينك اين مطلب براي برخي از وبلاگها و وبسايتها اعم از آنان كه در لينكدوني داشتم و كم خواننده ها و پر خواننده ها و گم نامها و مشهورها و همزمان شدن اتفاقيش با واقعه تكثير عكس محجبه مجيد توكلي در اينترنت ، بازخوردهاي جالب و مشابهي در عالم وبلاگستان مشاهده كردم كه لينكشان را اين زير مي گذارم :
- جان زنانه جنبش ! : سیبستان
- جان زنانه جنبش ؟ : مریم نصر اصفهانی
- اعتراض به حجاب اجباری یا دفاع از مردانگی ؟ : فاطمه صادقی
سبزهايي كه به اين مطلب لينك داده اند :
- انتظارات یک زن از جنبش سبز : لینکدونی مرز آبی ناصر غیاثی
- انتظارات من از یک دولت سبز : آخرین لینکهای چشمهای کورش رنجبر
و البته كه باعث افتخار است وقتي استاد ارجمند و بزرگي مثل داريوش آشوري به اين مطلب توجه مي كند و پاسخ مي دهد :
---بله٬ نه تنها خود-ام خواندم که به دیگران هم سفارش میکنم نوشته های دلانگیز شما را بخوانند.
امیدوارم سایر اعضای وبلاگستان فارسی مخصوصاً زنان وبلاگ نویس در يك اقدام دسته جمعي مطالبات خود را از جنبش سبز در قالب يك متن بيان كنند و سبزهاي وبلاگستان براي اثبات ادعاهاي برابري خواهانه خود هم كه شده به اين مطلب يا مطالبي مشابه لينك بدهند كه اين كار كمتر از لباس زنانه پوشيدن دانشجويان مرد در دفاع از مجيد توكلي و اعتراض به تحقير معترض و دانشجو در قالب تحقير زن نيست و نگذارند تنها چنين وقايعي باعث شود كه ياد خودمان و خواسته هايمان بيفتيم . ما در حاشيه نيستيم پس لطفاً خواسته ها و مطالبات و نگراني هاي خود را در قالب حاشيه هاي اتفاقي جنبش بيان نكنيد ! شما متن جنبش هستيد پس لطفا ً در جايگاه اصلي خود از خود و خواسته ها و نگراني هايتان با جنبش سبز و رهبرانش بگوييد !
پينوشت 2 : از اينور و آنور مي خوانيم و مي شنويم كه پس از اقدام نامتعارف برخي در نسبت دادن پاره كردن عكس امام به معترضين جنبش سبز قرار است يك سري اقدامات نامتعارف ديگر هم انجام شود كه احتمالاً به جنبش سبز نسبت داده شود . نمي دانم قرار است چه اتفاقي بيافتد اما اميدوارم خواسته هاي برحق زنان و جوانان و گروه هاي سياسي غير مذهبي براي ديده شدن و به حساب آمدن در آينده اين كشور و اعتراض هاي منطقي و عقلاني درباره قوانين ضد بشري ، ضد زن و ضد اخلاقي كه بيش از 30 سال است كه در كشور اجراء مي شود نباشد !.. بايد قبول كرد كه همه اقشار و گروه ها چه مذهبي ها و چه غير مذهبي ها ، چه زنان و چه مردان اگر در كنار هم نبودند اين جنبش سبز نميشد و نسبت دادن چنين اقداماتي نبايد آنها را از پافشاري بر خواسته هايشان منصرف و نا اميد سازد .
يك جامعه باز با احترام به عقايد همه بوجود مي آيد از هر جنس و مذهب و دين و قوميت و زبان و لهجه و نژاد و عقيده سياسي !.. همين !..
پينوشت 3 : يك نگاهي به كامنتها بيندازيد !.. بعضي حرفهاي زنان و دختران اين سرزمين چنان ساده و صادقانه و سنگين و غم آلود است كه فقط سنگ مي خواهد كه به آن بي توجه و بي اعتناء باقي بماند چه برسد به دولتهاي سبز آينده .. مي دانم كه آيندگان اينگونه نيستند و نخواهند بود .. آنها كوله باري از تجربه دارند .. هيچ كس اتفاقات كابوس مانند اوايل انقلاب را از خاطر نبرده .. نه دهه پنجاهي ها و ماقبلشان و نه والدين دهه شصتي ها و ما بعدشان !.. همه مي دانيم كه قرار نيست اشتباهات گذشته تكرار شود .. هيچ مصلحتي براي تكرار يك اشتباه وجود ندارد مگر ميل به عدم تغيير و ارتجاع و دويدن به سوي قهقرا كه مي دانيم چنين تمايلي در سبزانديشان ديگر وجود ندارد و همين تفاوت است كه سبزشان كرده و جز اين نمي تواند باشد !..