تبليغاتX
دیوار نوشته

مصداق ياسين در گوش خر خواندن !..


نتيجه جنبيدن چونه درازِ يه آدم سبزه دراز كه روبروي من نشسته و شديداً احساس بامزه گي بهش دست داده و در همون لحظه داره با آرنج به پهلوي آدم كوتاهي مي كوبه كه بغل دستش روي زمين نشسته  :

- تو چرا خاطراتت رو توي وبلاگت مي نويسي ؟

- كدوم خاطره ؟ تو آخرين كتابي كه خوندي چي بوده ؟

- يادم نمياد . خيلي وقت پيش بود . وقت ندارم . اونقدر گرفتارم كه وقت براي تلف كردن ندارم .

- پس بيخيال !.. بيهوده ترين كار دنيا اينه كه واسه آدمي كه اهل خوندن نيست توضيح بدي چرا مي نويسي !.. ( توي دلم اضافه كردم : مثل ياسين خوندن تو گوش خر مي مونه ! )


+  چهارشنبه 20 آبان1388 1:59   روشنک هوشمند  | 

امشب همه چيز رو براه است . حالم خوب است . هنوز همان دختر هيجان زده كودك صفت فلفلي سرمايي هستم .

امشب گاهي به " مامان " فكر مي كنم . گريه نمي كنم و مهمتر اينكه به گريه نكردن هم وانمود نمي كنم . براي اولين بار است كه وقتي به او فكر مي كنم مي توانم لبخند بزنم بدون اينكه لبخندم به بغضي سنگين بدل شود . روزهاي گاه سخت و گاه آسان گذشته .. كودكي .. رنوي قرمز مامان .. جنگ .. دبستان .. روزهاي خوش گذشته چون همه با هم بوديم ..

امشب اينجا باز به هم ريخته !.. يك كپه بزرگ لباس !.. كمد لباسهايم جا ندارد و همه لباسها را روي هم آن تو چپانده ام !.. وقتي مي خواهم يك لباس را پيدا كنم همه لباسها را مجبورم بريزم بيرون و دوباره .. روز از نو .. روزي از نو !.. فعلن كه حوصله جمع كردنشان را ندارم .. اينجاست كه دلم براي آخرين " سوپرمني " كه چند وقت پيش از پنجره پركشيد و رفت تنگ مي شود .. دلم مي خواهد پنجره را باز كنم و فرياد بكشم : آيا فرياد رسي هست تا ياريم دهد ؟ .. فكر نمي كنم !.. ديگر هيچ سوپرمني گول مرا نمي خورد ..

دوباره مي روم زير پتوي نازنينم و يك چاي ديگر براي خودم مي ريزم و بدون فكر كردن به لباسها و كتابها و  dvd ها و لوازم دوچرخه و كوه و دفتر و دستكي كه همه جا خودنمايي مي كنند ، " بيوگلز " هاي ترد و فلفلي را مزه مزه مي كنم .


+  یکشنبه 17 آبان1388 23:24   روشنک هوشمند  | 

نمايشگاهي از خودم ..


اين فكريست كه مدتها پيش از اين هم داشته ام .. و مي توانم بگويم تمايل به اين كار دردسرهايي هم برايم ايجاد كرده اما چنان جذابيت و كششي برايم دارد كه هيچ وقت از شر فكر كردن به آن خلاص نشده ام .. دوست دارم از تمام حالات و حركات و زواياي چهره و بدنم عكس تهيه كنم .. شايد كساني دوست داشته اند كه من مدل آنها باشم اما درست به همان اندازه كه علاقه ندارم به اين منظور كسي مرا مدل خودش انتخاب كند به همان اندازه هم دوست دارم خودم مدل خودم باشم !.. يك ريموت كنترل خريده ام و اين كار براحتي امكان پذير است اما يك سوال مهم و اساسي بلافاصله در ذهن تداعي مي شود كه عكس را براي نشان دادن مي گيرند .. چگونه مي توان در اين كشور و با پيشينه افتضاحي كه در مقابله با چنين ايده هايي دارد عكسهايي اينچنيني را به نمايش عموم گذاشت ؟.. مسلم است كه امكانپذير نيست .. فقط مي توانم عكسها را خودم نگاه كنم يا به دوستانم نشان دهم و شايد در جايي به غير از ايران ... نمي دانم .. اما در هر صورت اين كار را بسيار دوست دارم .. يك جورايي بالاتر از دوست داشتن !..

يكي از دوستانم كه از تمايل زياد من براي اين كار مطلع است از من خواهش كرد تا مدلش شوم اما نپذيرفتم و كمي هم سر اين مسئله با هم بگو مگو كرديم .. نمي دانم آخر توانستم منظور و مقصودم را به او بفهمانم يا نه .. من به عنوان يك عكاس به او اعتماد نداشتم !.. نه اينكه از لو رفتن عكسهايم بخواهم بترسم كه مطمئناً براي جلوگيري از چنين اتفاقي مي توانستم تمهيدات و شرايطي در نظر بگيرم .. من نمي توانم به عكاسي اعتماد كنم كه نمي تواند حتي به اندازه ذره اي به ذهنيت و روحيه من نزديك شود .. عكس و عكاسي به نوعي قضاوت كردن است .. پس عكس پرتره مي تواند قضاوت سنگين تري باشد .. به عنوان يك عكاس به اين مسئله اعتقاد دارم كه اگر از سوژه ام شناخت درستي نداشته باشم يا بالاتر از آن از او متنفر و بيزار باشم نخواهم توانست عكس درستي از او بگيرم حال ببينيد گرفتن يك عكسي كه مي خواهد به مقوله شخصيت پردازي و روان شناسي سوژه در عين رعايت زيبايي شناسي نزديك شود چقدر مي تواند حساس و سخت و ظريف باشد ..

پس اين ميانه به تنها كسي كه مي توانم تا حدودي آن هم نه به طور كامل اعتماد كنم خودم هستم و خودم .. به جز من كه مي تواند زواياي وجود مرا آنگونه كه وجود دارند درك كند و نشان دهد ؟.. كه مي تواند رابطه اي ميان ذهنيت و روح و جسم من با يك عكس بوجود آورد البته اگر رابطه اي وجود داشته باشد و يك عكس قادر به نشان دادنش باشد ؟..

آيا روزي در اين كشور به آن درجه از درك هنر و روان شناسي نائل خواهيم شد كه بتوانيم خودمان و ديگران را در بودن و هست شدن آزاد بگذاريم ؟.. آيا مي توانيم به دور از حب و بغض و تمايلات سركوب شده ، خودمان و ديگري را به يكديگر همانگونه كه هستيم و هستند معرفي كنيم ؟..

نمي دانم .. شايد داشتن چنين آرزويي براي ايران و ايراني بسيار دور و حتي محال باشد .. اما با تمام قلبم آرزو مي كنم كه روزي تمايلات جوانان ايراني آنقدر سركوب نشده باشد كه در تمام اشياء و ميوه ها فقط اعمال جنسي را آن هم به شكل بدوي و حيوانيش رؤيت كنند اما در آن سوي دنيا تمايلات مردمانشان چنان درست و به موقع پاسخ گرفته باشد كه در اروتيك ترين و جنسي ترين زوايا و نمايش ها فقط زيبايي ببينند و لطف و عشق را به بهترين وجه ممكن نشان دهند ..


+  جمعه 15 آبان1388 18:20   روشنک هوشمند  | 

سبز خوني ..


امروز را خانه ماندم و بيرون نرفتم .. اما اخبار را دنبال كردم و مسلم است كه از آنچه خواندم و شنيدم خوشحال نشدم .. يك عده باتوم خوردند .. يك عده زخمي و يك عده بازداشت شدند .. اين روزها همه سبزها متمايل به سرخند .. يك رنگ جديد به رنگها اضافه شده .. سبز خوني !..

بايد براي يك مسافرت چند روزه به جنوب برنامه ريزي كنم .. البته پيش از آن حتماً يكي دو سفر كوتاه براي ثبت خزان شمالي خواهم داشت .. رنگها همچنان براي من جذاب و دوست داشتني هستند .. به نظر من عكس رنگي خوب گرفتن از عكس سياه و سفيد خوب گرفتن سخت تر است .. شناخت رنگها و استفاده درست از آنها در يك عكس كار ساده اي نيست و شايد تأكيد بيش از حد يك عكاس در مُدِ سياه و سفيد به دليل ناتواني عكاس در استفاده درست از رنگها باشد ..

چند روز پيش جايي بودم .. صحبتها و حركات خاص خانمي توجهم را جلب كرد .. زن جواني بود تقريباً هم سن و سالهاي خودم شايد كمي بزرگتر كه نقاشي خوانده بود و در مورد دختران نازيبا و مشكلاتي كه در جامعه ايراني دارند با حرارت بحث مي كرد .. خوب به چهره و حركاتش دقت كردم .. به نظرم زيبا نبود .. يك بيني بزرگ و عقابي .. پوستي تيره و خفه و اندامي شبيه به مرغهاي خانگي داشت .. كمي خنده ام گرفته بود .. جلوتر رفتم و به حرفهايش با دقت بيشتري گوش دادم .. از هر چند جمله اي كه به كار مي برد دست كم 3 كلمه به واژه " همسرم " ختم ميشد .. نكته ظريفي در نمايشي كه ميديدم نهفته بود .. همه تصور آن زن از زيبايي اش وابسته به وجود مردي به نام " همسر " بود !.. فهميدم احتمالاً ايشان تا قبل از ازدواج از قيافه و اندامش تصور خوبي در ذهن نداشته و با اينكه پس از انتخاب شدن توسط يك مرد اندكي بهبود يافته اما هنوز اين تصور منفي به نوعي در او وجود دارد .. خواستم يواشكي در گوشش زمزمه كنم : عزيزم ! با اينكه من از تو هزار بار زيباترم و در عين حال مجردم اما باور كن به شوهرت نظر ندارم . نگران نباش !.. اما دلم برايش سوخت و چيزي نگفتم و گذشتم و رفتم ..

راستش را بخواهيد من از خودم تصوري عجيب و فراتر از واقع ندارم .. زيبا و جذابم اما نه از آن نوع اگزجره اي كه احساسات موقتي مردانه را به سرعت تكان دهد و بعد هم به همان سرعت فرونشاند و ديگر هيچ !.. اگر جذابيتم كسي را به خود جلب كند مطمئن باشيد هرگز فراموشم نخواهد كرد و اين باز هم  بي خطر است چون به ندرت اين روزها كسي پيدا مي شود كه جذابيتش مرا به خود جلب كند .. اين روزها به تنها چيزي كه فكر نمي كنم ماجراها و شيطنتهاي دو نفره است .. برايم جالب است اينكه گاهي همجنسانم چه مجرد و چه متأهل كمي به حضور و وجود من حساس هستند و جنس مخالف منسوب رسمي و غير رسمي كنار آنها مجبور است كلي تلاش كند تا آنها اعتماد به نفس از دست رفته شان را در برابر من دوباره بازيابند و گاهي اين برايم دردسرساز مي شود چون مثلاً اتفاق افتاده كه دوست پسر يا نامزد فلان زنك براي اينكه روحيه و غرور طرف به كل از دست نرود با هر ترفندي كه شده براي من موقعيت يا شرايط ناخوشايندي بوجود آورده تا فرد مورد نظر به صورت قلابي و نمايشي هم كه شده احساس پيروزي كند و به اصطلاح كم نيآورد !.. كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه جدي جدي من برتري هايي نسبت به خيلي از همجنسانم دارم كه احتمالاً خودم هم خبر ندارم و بايد كشفشان كنم و دست كم آخرين نفري نباشم كه از خودم چيزهاي خوب خوب مي دانم .. حال بماند كه آقايان ايراني ( كه معمولاً با يك اعتماد به نفس كاذب جنسيتي بزرگ مي شوند و از بدو تولد خود را برتر از خانمهاي ايراني مي دانند ) هم حتي گاهي مرا رقيب خطرناكي براي خود فرض مي كنند و بعضي وقتها دست به حركات ژانگولري عجيب و غريبي مي زنند تا به اصطلاح حريف را از ميدان به در كنند ..

; )) ..

يكي چند وقت پيش ابراز علاقه مي كرد و شاكي بود كه چرا توجهي نمي كنم .. گفتم من شير و عسل را رها كرده ام .. آب نبات چوبي به چه كارم مي آيد ؟.. گفت يعني مي گويي اين تو بوده اي كه هميشه رها كرده اي و كسي هرگز تو را رها نكرده ؟.. گفتم : نه من اين را نگفته ام .. چون اين دروغ بزرگي مي تواند باشد كه گفتنش از من يكي بر نمي آيد .. اما دليل اينكه تو به چشمم نمي آيي همان است كه گفتم .. گفت من عاشقم !.. گفتم من از تو به خودم عاشق ترم .. هر وقت كسي سر راهم قرار گرفت كه از من به خودم عاشق تر بود آن وقت من هم عاشقش خواهم شد .. گفت اين يعني نمونه خودشيفته گي !.. گفتم احتمالاً تو درست مي گويي .. اما حقيقتش اين است كه من در خودم و با خودم چيزي را بدست مي آورم كه در كسي و با كسي بدستش نمي آورم كه هيچ از دستش هم مي دهم .. پس منطقي و عاقلانه اين است كه بدست آوردن را انتخاب كنم و از دست دادن را به ديگري بسپارم ..

يكي خيلي دلش مي خواهد سر به سر من بگذارد به حدي كه دشمنش شوم و گرد و خاكي به پا كنم .. اما نمي داند كه براي بچه جنگهاي واقعي ، قاطي شدن در جنگهاي مجازي ننگ است .. تازه !.. من اگر مي خواستم دشمن شوم مي رفتم آمريكا مي شدم .. زرشك !.. هه هه


+  چهارشنبه 13 آبان1388 23:17   روشنک هوشمند  | 

اومدي .. اومدي .. چه خوووووووب كردي اومدي ..


حس نوشتن چند روزيست كه سر و كله كچلش پيدا شده .. حالا چرا كچل ؟.. كار خودم است بابا !.. هه هه .. نمي دانم چگونه مي توان از دست اين حس شرافتمندانه احترام به واقعيتي كه احتمالاً وجود خارجي ندارد چون تمامش يك جا نه قابل درك است و نه قابل هضم مگر اينكه خداي ناكرده الاغ تشريف داشته باشيم كه نيستيم را همزمان با  پيش بيني نتايج احتمالي ناخوشايندي در ذهني مثل ذهن من كه از كودكي به خورد تار و پود وجود او رفته كه نبودن بهتر از بد بودن و بودن است و تعبيرش در فرم نوشتاري يعني اينكه ننوشتن برتر از نوشتن و به گند كشيدن واقعيتيست كه بر آن اشراف نداري ، خلاص شد ؟.. ( اين هم در پاسخ به كساني كه معتقدند اينجانب عادت به نوشتن جملات كوتاه دارم و نمي توانم يك نفس يك جمله دراز و بامعني بنگارم ! = اين يعني رو كم كني هااااا ) ..

جمله ليلاق بالا را اگر نفهميده ايد اينطوري مي نويسم تا بهتر بفهميد : 

من همچنان آدم صادق و شريفي هستم اما براي اينكه بتوانم اين طلسم ننوشتنم را بشكنم مجبور شده ام اين دو ويژگي دوست داشتني و در عين حال دست و پا گير را كچل كنم !.. حالا كچلي شرافت و صداقت يعني چه ؟..

يعني وقتش است كه واقعيت و خيال را با سلام و صلوات در هم بيآميزم .. اينكه چگونه بيآميزمشان را اميال سركوب شده و  نشده .. خودخواهي ها و دگرخواهي ها .. خواسته ها و آرزوهاي شناخته شده و ناشناخته .. تجربيات دروني و بيروني ذهنم تعيين مي كنند .. خب !.. اين يعني اينكه عقايد فرويد به صورتي رقيق شده ( فرويد واقعي زيادي غليظ است .. دوستش ندارم !.. اما رقيقش به واقعيتي كه نمي دانيم و هرگز نخواهيم دانستش كمي نزديكتر است .. هميشه رقت از غلظت به اصل نزديك تر است .. يعني من اينطوري فهميدم .. يعني اينطوري بيشتر مرا ارضاء مي كند .. دلم مي خواهد .. دوست دارم .. همين است كه هست .. ) با عقايد يونگ دوست داشتني و منعطف و يك دنيا ورطه و چاله و قله و تپه خودم و شما همه دست به دست هم خواهند داد تا به بهترين شكل ممكني كه دلم مي خواهد از خودم و آدمها و ساير موجودات زنده و غير زنده سوء استفاده ( سوء استفاده اينجا يعني وارد شدن به مقوله اي كه همين كه در ذهنت شكل مي گيرد خود به خود تحريف مي شود و تو آن را مي پذيري و دنبال مي كني و به آن آري مي گويي .. اين يعني يك جور پست فطرتي شرافتمندانه مدرن دوست داشتني كه مجبوري انتخابش كني اگر مي خواهي بنويسيش !.. فهميديد ؟.. نوچ ؟.

.. : )) .. ) كنم !.. 

هه هه .. آسمان هم صدايش درآمد بس كه فهميد من چه مي گويم و خودش را به نفهمي زد و عاقبت تركيد !.. ( چه رعد و برقي !.. ) ..

هيچ فكرش را نمي كردم ركاب زدن توي سرازيري ها و سربالايي ها حس نوشتن را دوباره در من زنده كند با اينكه خيلي براي يك آدم ورزش نكرده تنبل كار سختيست .. راستش را بخواهيد تازه مي فهمم اطرافيانم از دست اخلاق سينوسي من چه مي كشند .. مسيرهايي را كه اين روزها طي مي كنم شباهت عجيبي به خودم دارند .. خب .. يعني اينكه كار مفيديست .. به درد من مي خورد .. طي كردن خودم را دارم ياد مي گيرم كم كم و اين البته به معناي گذشتن از خودم نيست كه من خودخواه تر از آنم كه از اين غلطها بكنم .. فقط خوبي هاي خودم را راحت تر دور مي زنم و به بدي هايم رو مي كنم و لبخند مي زنم ..  به هيچ وجه قصد ندارم آدم بهتري شوم .. براي خوب نوشتن اتفاقاً احتياج دارم بدتر از ايني كه هستم باشم !.. ( خوب و بدي كه من مي گويم معنيش با آنچه شما تصور مي كنيد متفاوت است .. زياد توي نخش نرويد .. نگران نشويد .. ) ..

باران مي بارد و من شنيدن صدايش را دوست دارم .. صدايش مرا ياد كثافتي مي اندازد كه روي زمين انباشته شده و منتظر شسته شدن است .. انگاري بچه اي ماتحتش را پس از يك " كار بزرگ " كرده هوا و ننه اش را صدا مي زند كه بيا ... !.. چه حس شاعرانه اي !.. به به چه شب باراني زيباييست !..  جاي رفقا خالي !.. هه هه ..

+  سه شنبه 12 آبان1388 19:56   روشنک هوشمند  | 

شيرازووو ..


ديروز از شيراز برگشتم .. هتل پرسپوليس هتل نوساز و خوبي بود اما در مقام مقايسه با هتلهاي غير ايراني پنج ستاره كاستي هايي هم داشت .. مثلاً هتل دربان نداشت !.. بنابراين راننده بيچاره مجبور شد چمدانهاي سنگين مرا خودش از پله ها بالا بياورد . غذاي هتل هم تعريفي نداشت . مدير هتل و ساير كاركنان و كارمندان بسيار مؤدب و خوش بيان بودند اما تا دلتان بخواهد خونسرد و صبور !.. مثلاً وقتي چاي سفارش مي دادي دو ساعت بعد آماده ميشد كه يك ساعتش صرف طي كردن مسيري كوتاه از اينور هتل به آنور هتل ميشد . البته اين ربطي به هتلداري ندارد . خونسردي و تنبلي در واكنش نشان دادن و فعاليت هاي روزمره از خصوصيات نسبتاً عمومي شيرازي هاست كه پيشتر از اينها هم با آن آشنا شده بودم . وقتي كه عجله داشته باشي اين نوع اخلاق روي اعصاب مي رود اما همين كه با مهرباني و خوش زباني خاص شيرازي ها همراه مي شود همه عصبانيتت فروكش مي كند و چاره اي جز لبخند زدن نداري !..

صبحانه هتل انصافاً عالي بود . نهار را از سمبوسه هندي فروش فلكه گاز مي خريدم و شام را هم مي رفتم شاطر عباس خيابان خاكشناسي . جاي دوستان خالي .. ; )

وقتي در شيراز سوار تاكسي مي شويد مبلغ نهايي را هيچ وقت به عهده راننده نگذاريد چون ممكن است 3 يا حتي 4 برابر نرخ اصلي هزينه كنيد . قبل از سوار شدن از محلي ها مبلغ را بپرسيد و بعد تا مي توانيد چانه بزنيد !..

مي خواستم روز تولد كوروش در پاسارگاد باشم . به همين خاطر تا آنجا رفتم اما نيروهاي انتظامي و ضد شورش راه را بسته بودند و به هيچ كس اجازه عبور نمي دادند و در صورت سوال و جواب با باتوم روي كاپوت ماشين مي كوبيدند و راننده بيچاره را مي ترساندند . خلاصه نگذاشتند به پاسارگاد بروم و وقتي پرسيدم چرا ؟ گفتند امروز تعطيل است . باز هم پرسيدم چرا ؟ مگر امروز روز تولد كوروش كبير نيست ؟ چنين روزي را بايد جشن گرفت و چراغاني كرد . چرا بايد تعطيلش كنيد ؟ گفتند : اتفاقاً به همين دليل تعطيل است . زود باشيد همين الآن برويد و گرنه هر چه ديديد پاي خودتان !.. راننده هم پايش را گذاشت روي گاز و يك راست رفتيم تخت جمشيد . آنجا را نتوانسته بودند تعطيل كنند اما وضعيت كمي غير عادي بود و تعداد نيروهاي باتوم به دست كه اطراف ورودي ايستاده بودند چشمگير بود .

من بعد از 6 سال به تخت جمشيد مي رفتم ولي حسي به من مي گفت كه آثار بر جاي مانده در اين 6 سال بسيار تحليل رفته اند و به نوعي كم شده اند !.. كجا رفته اند ، خدا مي داند و احتمالاً برخي از بندگان خدا .. دور بعضي از آثار شيشه گذاشته بودند .. شيشه هايي به قدمت دو ماه !.. و با بلندگوها مرتب از مردم در خواست مي كردند كه روي آثار راه نروند و به آنها تكيه ندهند .

نكته خنده دار و در عين حال تأسف انگيزي كه ديدم ساختن موزه اي جديد بر روي آثار  به جاي مانده از كاخ داريوش بود !.. نمي دانم چنين كاري در كجاي دنيا مرسوم است ! ستونهاي متعدد قرمز رنگ نوساز بروي ته ستونهاي 2000 تا 3000 سال پيش و طاقهاي گچي بد فرم روي ديوارهاي باستاني تضاد خنده دار و تأسف باري ايجاد كرده بود . هدفشان ظاهراً حفاظت و معرفي اشياء بر جاي مانده از ايران باستان بود اما چيزي كه به چشم خودي و غير خودي و آشنا و بيگانه مي آمد چيزي نبود مگر تفاوت چشمگير ميان سليقه و هنر و شخصيت و فرزانگي و بزرگي ديروزي ها با امروزي ها !.. تكه هايي از اشياء باستاني نظير كوزه ها و سفالها و قطعاتي از سنگها و ظروف عتيقه ارزشمند در انتهاي موزه روي هم ريخته شده بودند . انگاري كه جايي براي نشان دادن و حفاظت از آنها نداشتند ! .. تعدادي از قطعات سنگي ديواره و ستونها را روي هم به شكلي احمقانه و غير اصولي زير پنجره ها و كنار ديوار موزه ( يا اداره ! ) انداخته بودند . نمي دانم اين يعني چه !.. اما بيشتر به يك دهن كجي تأسف بار مي مانست تا حفاظت از چيزهايي كه در يك كلام نماد " ايران " و "  ايراني " هستند . نمي دانم اگر پرسپوليس و پاسارگاد نبود ايراني چيزي براي افتخار كردن و به رخ كشيدن تمدن گذشته اش داشت ؟.. حس خوبي از ديدن اين دست بردنهاي ابلهانه در باقي مانده هاي تاريخ كشورم نديدم . انگار كه دستهايي در كار باشند كه بخواهند از آثار گذشتگان انتقام بگيرند . به نظر من آن آدمها و رفتار و كردار و آثارشان شباهتي به محافظان و نگهبانان و دلسوزان عاشق خاك و تاريخ و عزت ايراني نداشت . بيشتر شبيه به انتقام جويان ابلهي بودند كه از ابهت سنگهاي 3000 ساله هم مي ترسيدند و بدشان نمي آمد در تاريكي شب تيشه اي هم به ريشه هاي خفته در خاكشان بزنند .

از خانه ها و مساجد قديمي مربوط بعه دوران زنديه و قاجار هم ديدن كردم . نگهبان مسجد نصير الملك پيرمرد خوش اخلاق و مهرباني بود . از فرصت استفاده كردم و تا توانستم عكاسي كردم اما خانه نصيرالملك هيچ شباهتي به يك خانه قديمي در حال بازسازي نداشت . تا پا به دورن گذاشتم يك مرد نكره بيشعور داد زد كه : هوي ! كجا ميري ؟ اينجا اداره است هاااا !.. من هم خنديدم و گفتم از كي تا به حال خانه نصيرالملك مرحوم اداره شده ؟.. اينجا نياز به حفاظت دارد . اين خانه جزو اموال عمومي و بيت المال است . اينجا متعلق به دولت نيست . اينجا متعلق به ملت است .. طرف كه نگاه ابلهانه و خنده سفيهانه اش نشان ميداد از حرفهاي من سر درنيآورده مرا به اتاق خانم مسئول اداره راهنمايي كرد !.. پله ها را طي كردم و ديدم به به !.. مردك بيچاره تقصيري ندارد . راست گفته !.. آنجا را تبديل به اداره كرده بودند . اداره اي كه اسم نداشت !.. روي ديوارهايي با قدمت 300 تا 400 ساله گچ بري شده ، انواع و اقسام تابلوهاي احمقانه فلزي و چوب لباسي و گل مصنوعي  از نوع اداري به چشم مي خورد . خانم مسئول اداره با قيافه اي رنگ و رو پريده و حق به جانب چيزي نگفته آمد جلو و شروع كرد به خط و نشان كشيدن !.. اينكه كسي حق ندارد اينجا عكاسي كند . بايد مجوز از فلان جا و فلان جا و فلان جا داشته باشد  كه تازه همان هم نياز به اجازه فلان جا دارد . خنديدم و گفتم خانم محترم من يك بازديد كننده هستم و جداي از عكاسي كه حرفه ام است و همين حرفه و همين دوربين نشانه مجوز من است ، اينجا مال من است !.. اينجا در درجه اول يك خانه تاريخي و متعلق به مردم ايران و بازديد كننده هاست و بعد در درجه دوم متعلق به اداره شما يا هر پژوهش كده ديگري كه هستيد . اين را كه گفتم خانم مسئول و دو دختري كه مثل ميمون هر چه خانم مسئول مي گفت پس از او تكرار و تأييد مي كردند به يكباره گر گرفتند و داد و هوار راه انداختند . از آنها پرسيدم شما از كي اينجا مستقر شده ايد و دقيقاً چه مي كنيد ؟.. شما مزاحم بازديد كننده ها هستيد . كار شما غير قانونيست . آنها هم كه مسلم است پاسخي جز بد و بيراه براي گفتن نداشتند . برايم جالب بود كه از چند جمله اي كه با آرامش و مؤدبانه بيان كرده بودم چنان آشفته شده بودند و آنقدر ترسيده بودند كه رنگ به رو نداشتند و يكي از دخترها يواشكي رفت كه مسئول حراست ( همان مردك نفهم نكره ) را صدا بزند . دست آخر به آنها گفتم كه شما اينجا پژوهش نمي كنيد ! جلوي پژوهش را مي گيريد و رفتم . داشتم از خانه دور مي شدم كه مردك نكره از در خانه فرياد كشيد : هوي خانم ! چرا داد و بيداد راه انداخته بودي ؟ چه خبر بود ؟ .. گفتم : به شما ربطي ندارد آقا ! شما بهتر است به نوكري خانم مسئول اداره برسيد . ما كه رفتيم !..


از خانه كه در آمدم به ارگ كريم خاني و خانه زينت الملوك رفتم . آنجا عكاسي آزاد بود و كسي مانعم نشد اما وضعيت اسف بار حفاظت و نگهباني به آنها چهره اي اداري و زشت داده بود . در يكي از اتاقهاي خانه زينت الملوك چند نفر ريشو نشسته بودند . خواستم عكس بگيرم اما ديدم تمام نقاشي هاي 400 ساله زيباي ديوارها زير تابلوها و گلهاي مصنوعي و چوب لباسي هاي پر از لباسهاي كثيف پنهان شده و ديوارهاي گچ بري تكيه گاه لوازم اداري شده بود .. يكي از ريشوها قيافه غمگين و متعجب مرا كه ديد خنده كريهي كرد و گفت : خواهر بيا عكست رو بگير ! ما مزاحم كار شما نميشيم !.. گفتم : اينجا هيچ شباهتي به خانه زينت الملوك ندارد .. اينجا بيشتر شبيه به يك انباري يا رخت شور خانه شده ! دستتان درد نكند كه چقدر خوب و مناسب از اينجا حفاظت مي كنيد و در معرفي اين مكانهاي تاريخي به ايراني و غير ايراني احساس مسئوليت داريد . جداً كه جاي تشكر و تقدير دارد . خنده اي كرد و گفت : ممنون . قابل شما را ندارد . حالا مي خواهيم نماز بخوانيم . اگر اجازه بدهيد در را ببنديم !..

حافظيه و سعديه كه رفتم روحم تازه شد .. آنها هم غريب بودند اما خوشبختانه در گزند نبودند !.. گل و گياه هاي باغ ارم پاييزي شده بودند به جز سروهاي هميشه سبز شيرازي كه فصل نمي شناسند و همچنان مغرور و سربلند به آسمان خيره نگاه مي كردند .. نمي دانم از زمين نا اميد شده يا به انتظار معجزه اي نشسته كه نه .. ايستاده بودند ..

سفر خوبي بود .. همان حسي را دارم كه انتظارش را پيش از سفر داشتم .. غرور ايراني بودن .. احترام و تواضع در مقابل گذشتگان و شرمندگي از وضعيتي كه بر آثارشان مي گذرد و من و شما و آنها بي تفاوت مي گذريم و صدايمان در نمي آيد ..

آهاي ايراني ها !.. اين آثار متعلق به من و شماست !.. از اين پس اجازه ندهيد اين چنين به اموالتان بي احترامي كنند .. دست كم دادي بزنيد .. سوالي كنيد .. پرسشگر باشيد تا عادت كنند پاسخ دهند .. احترام بخواهيد تا مجبور شوند احترام بگذارند .. وظايفشان را يادآوري كنيد هرچند وظيفه شناس نباشند .. زبان كه داريد .. حرف بزنيد .. بخواهيد ..


+  دوشنبه 11 آبان1388 14:56   روشنک هوشمند  | 

خواب عجيب من (8)


خانه اهوازمان بود .. پر از گل شده بود .. گلهايي بزرگ .. بزرگتر از گلهاي آفتاب گردان اما شبيه به داوودي و مينا .. صورتي و قرمز و سفيد و نارنجي .. همه با هم بوديم .. من .. مامان .. بابا .. آبجي بزرگه .. آبجي كوچيكه .. داداشي .. با هم مي خنديديم و وسط گلها روي زمين نشسته بوديم .. گلها توي گلدان نبودند .. موكت و فرش را سوراخ كرده بودند و از زمين روييده بودند .. ساقه هاي بلندي داشتند .. تمام ديوارها سبز شده بود .. تنه هاي در هم پيچيده درختان دور ستونهاي خانه را فراگرفته بود ..انگاري جنگلي استوايي با گلهايي عجيب و زيبا و خوش بو در خانه روييده باشد .. مامان و بابا چقدر جوان شده بودند .. 

..........

پينوشت : كاش ميشد جنگلها را درون خانه ها كاشت .. كاش ميشد آدمها را دوباره توي گلداني گِلي سبز كرد .. كاش ميشد مرگ را نابود كرد .. كاش ميشد هميشه زندگي كرد ..


+  سه شنبه 5 آبان1388 1:50   روشنک هوشمند  | 

خوشا شيراز و وضع بي مثالش ..


آخر اين هفته براي سومين بار در عمرم به شيراز مي روم .. اين شهر جزو دوست داشتني ترين شهرهاي مورد علاقه من است .. البته شيرازي ها را هم دوست دارم اما نه به اندازه شهرشان !.. روز پنج شنبه تولد كورش كبير است .. مردي كه ظاهراً آسوده خفته چون به وفاداري ملتش براي ادامه راه و روش و منش حكومت و كشورداريش مطمئن بوده !.. اين شهر براي من نوستال‍ژي سالهاي دور و شيطنتهاي ايام نوجواني را دارد .. براي دوباره ديدن پرسپوليس و پاسارگاد لحظه شماري مي كنم .. مي دانم كه با يك حس غرور ناسيوناليستي توأمان با تأثر و تأسف از مقايسه وضعيت حال كشورم با گذشته هاي پر افتخارش باز مي گردم اما سعي مي كنم به آن به چشم يك تجديد عهد با اصل و منشأ ذات و وجودم و خاكم نگاه كنم ..

يك سري هم به حضرت عشق ، جناب حافظ مي زنم .. هر چند كه از نظر شيخ شيراز در مراتب عشق ، گنهكار و روسياهي بيش نيستم .. هرگز عشق را چنان كه شايسته اين واژه است به جا نيآوردم و رعايت نكردم .. نمي دانم.. شايد من اصلن عاشق نشده باشم .. چه اگر عشق ، عشق باشد نه گذشتني در كار است و نه رفتني و نه ترجيح دادني و من هر سه را گذرانده ام .. پس هرگز عاشق نبوده ام .. سري هم به جناب سعدي مي زنم .. اين موجود دوست داشتني و شوخ و شنگ كه همه عالم و آدم را ناصح است و خود هر چه كه بخواهد مي كند و باكش نيست .. هر كه بوده آدم جالبي بوده .. دوستش دارم ..

نمي دانم اين مملكت كي مي خواهد يك زن مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت بشناسد .. به چند هتل شيراز براي رزرو اتاق يك تخته كه تماس گرفتم با يك پاسخ توهين آميز مشابه مواجه شدم : بايد از اماكن نامه بيآوريد آنهم وقتي كه شيراز هستيد كه بعد از آن معلوم نيست ما اتاق داشته باشيم يا نه !.. وقتي كه دليلش را پرسيدم جواب درستي نشنيدم . يكي مي گفت هتلها زير نظر اماكن اداره مي شوند و اين دستور از بالاست . يكي مي گفت براي ما مسئوليت دارد و خلاصه دلايل يك از يك احمقانه تر و مزخرف تر .. دست آخر تنها هتل پرسپوليس بود كه در مورد نامه و اماكن چيزي نگفت و محترمانه دليل سفر مرا پرسيد كه برايش توضيح دادم و اتاقم را رزرو كردم .. وقتي كه از سفر برگشتم مي خواهم دليل اين قانون توهين آميز نانوشته را پيگيري كنم ببينم به كجا مي رسم .. به نظر شما اين خنده دار نيست كه در ايران وزير زن داشته باشيم  اما مسافر زن نداشته باشيم ؟.. يا اين كشور زنان مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت نمي شناسد يا ترجيح مي دهد كه احتمالاً وقت سفر در خيابان بخوابند و به هتل نروند !..


+  یکشنبه 3 آبان1388 22:28   روشنک هوشمند  | 

تفرش و درياچه كشه..


ديروز با همان دوچرخه سوارهايي كه براي اولين بار با آنها آشنا شده بودم به تفرش و درياچه كشه رفتم . قرار بود تا تالاب ميقان ركاب بزنيم كه هوا تاريك شد و تور هم يك روزه بود و نشد !.. كمي آنطرف تر از درياچه كشه آثار تازه كشف شده تاريخي روستاي زيرزميني " زلف آباد " قرار داشت كه در كمال مظلوميت و بي توجهي به تنهايي يك گوشه افتاده بود . انگار كه تازگي ها ميراث فرهنگي ها مرمت و بازسازيش را آغاز كرده بودند .

اين بار خيلي خوش گذشت . هرچند اول راه جاده شلوغ و باد سرد مخالف حسابي مرا گرفته بود و راستش را بخواهيد كمي ترسيده بودم . اما بتدريج بعد از كمي ركاب زدن ترسم ريخت و بدم نمي آمد به جاي كناره هاي جاده آن وسط ها مانور بدهم . اين زانوهاي لعنتي من هنوز قابل پيش بيني نيستند . يك موقع هايي خيلي خوب كار مي كنند و گاهي يك دفعه مي لرزند و دچار ايست قلبي مي شوند و همان جاست كه بايد سوار ميني بوس شد و ركاب زني را متوقف كرد . اما روي هم رفته اين بار از خودم راضي تر بودم . بيشتر و بهتر ركاب زدم و از همه مهمتر زمين نخوردم . هم تيمي ها كمكهاي خوبي بودند و راهنمايي هايشان درست و عالي بود . آقاي تور ليدر كه از دست اولين مطلبي كه در مورد تورش نوشته بودم ( مطلب با تيتر : درياچه خضر نبي ) كمي شاكي بود اين بار از بار قبلي مديريت بهتري بر تيم داشت و هماهنگي بين اعضاي متفاوت تيم را به خوبي تنظيم مي كرد و اين باعث شد تا مبتدي ها و نيمه حرفه اي ها و حرفه اي ها در كنار هم به راحتي ركاب بزنند و روز خوبي را به شب برسانند . 

اخلاق و رفتار بدنم در ركاب زني كم كم دارد دستم مي آيد . بدنم هم مثل اخلاق گند خودم كمي بد قلق است . به راحتي نمي شود شناختش و نم پس نمي دهد . اما به مرور مشتش را وا مي كند و مي شود خلاصه يك جورهايي توي جاده و دشت و كوهستان با خود اينور و آنور كشاندش و با دوچرخه دوستش كرد .

خلاصه سفر دوچرخه سواري خوبي بود . اين تور به نظرم قابل اعتماد مي آيد . مي شود روي راهنمايي هايشان حساب كرد و پشيمان نشد . 25000 تومان ناقابل حلالشان .. ; ) ..


+  شنبه 2 آبان1388 15:41   روشنک هوشمند  | 

درون و بُرون ..


هدفم از رفتن ، سفريست به درون .. اما اين سفر را تنهايي بايد رفت .. و براي تنها سفر رفتن بايد از سفر به بُرون گذشت و پيمودش و بعد به ديگران سپردش .. فعلن سفر به بُرون را تجربه مي كنم تا براي تنها سفر كردن آماده باشم .. سفري به درون .. نمي گويم كه ديگران را در سفر به بُرون دارم تحمل مي كنم .. نه .. من هم به ديگران احتياج دارم .. همانطور كه آنها به من .. اما آنچه من مي خواهم با ديگران ميسر نمي شود .. مجبورم بده بستانهاي گروهي را تحمل كنم تا براي سفر به درونم ره توشه اي مناسب جسم و ذهن و روحم فراهم كرده باشم .. ديگران آنقدر ها هم بد نيستند .. همانطور كه من آنقدرها بد نيستم .. هر آدمي عدديست .. حتي اگر صفر باشد !.. و همه مهم هستند حتي اگر از هم بيزار باشند ..


+  چهارشنبه 29 مهر1388 19:39   روشنک هوشمند  | 

كلاردشت ..


آخر اين هفته با يك تور دوچرخه سواري كه گفته ميشد تجربه بيشتري نسبت به سايرين دارند و قديمي تر هستند همسفر شدم تا در ارتفاعات جنگلي كلاردشت و اطراف درياچه ولشت در كنارشان ركاب بزنم . تور سه روزه بود و اين بار با اتوبوس و وانت راهي شديم . تعداد نفرات بيشتر از بار قبل بود و سرپرست تيم به نظر با تجربه تر و صبورتر مي آمد . قبل از راهي شدن تلفني از چگونگي مسير پرسيده بودم . مي خواستم ببينم اگر مسير سربالايي ها و سرازيري هاي تند و خطرناكي دارد از رفتن صرف نظر كنم چون من يك دوچرخه سوار مبتدي هستم كه حداكثر يك ماهي مي شود كه دوچرخه سواري مي كند !.. سرپرست تيم از راحت بودن مسير خبر داد و اينكه بسياري از افراد تيم خانوادگي به اين سفر آمده اند و مثل من مبتدي هستند و در صورت پيش آمدن مشكل مي توانند سوار وانت شوند . محل اقامت يك هتل و يك خانه محلي در مرزن آباد بود كه من خانه محلي را انتخاب كرده بودم . خانه تميزي بود با امكاناتي مختصر و مفيد اما جوابگوي تعداد نفرات مقيم نبود . اين بار تعداد نخاله هاي تيم بيشتر بود و متأسفانه دو نفر كه از طرف سرپرست تيم براي كمك رساني به افراد و تعمير دوچرخه ها و هدايت تيم انتخاب شده بودند از نظر نخالگي سرآمد تيم بودند .

راستش را بخواهيد مدت زيادي نيست كه با ورزشكارها سر و كار پيدا كرده ام . هميشه دوستان و همنشينان و همسفران مرا دانشجويان مقاطع عالي ، استادان دانشگاه ، هنرمندان و آشنايان خانوادگي تشكيل مي دادند و كمتر با ورزشكاران حرفه اي همسفر شده بودم . كوهنوردان را تا حدود كمي مي شناختم و سالها قبل در ميانشان دوستان خوبي پيدا كرده بودم اما دوچرخه سواران برايم تازگي داشتند !.. هميشه دوست داشتم بدانم خلق و خوي يك ورزشكار و مهارتش مي تواند رابطه اي با هوش و شخصيتش داشته باشد يا خير !.. اين بار جداً نتايج جالبي بدست نيآوردم . دو سه نفري كه مسئوليت هدايت يك تيم ورزشي را داشتند نه تنها مسئول نبودند بلكه به هيچ عنوان صلاحيت رهبري و هدايت تيم را نداشتند . تنها كاري كه خوب از عهده اش بر مي آمدند تبليغ براي آموزش غلط مهارتهاي محدود ورزشيشان و تجارت لوازم گران قيمت ورزشي بود . به تنها چيزي كه فكر نمي كردند سلامت افراد تيمي بود كه اكثراً مبتدي بودند و به آموزشهاي لازم نياز داشتند . از لات بازي ها و جنغولك بازي هاي حال به هم زن هدايت كننده هاي تيم كه بگذريم مي رسيم به كيفيت تبليغات اين سفر مفرح و با نشاط !..

در تبليغ براي اين سفر دوچرخه سواري در سايت مربوط به آن نوشته شده بود : خانوادگي - مبتدي به همراه مربيان مجرب !..

مربيان مجربي كه در تيم وجود نداشت مگر همان دو سه نفري كه شرح حالشان بيشتر به تجار تازه به دوران رسيده لمپن مآب شبيه بود تا مربي !.. نه تنها آموزشي در كار نبود بلكه راهنمايي هاي غلط و تصميم هاي احمقانه آنها نشان دهنده توانايي هاي ذهني پايين و مشكلات چشمگير شخصيتي داشت . خوب شد كه من دوچرخه داشتم چون دوچرخه هايي كه براي دو روز ركاب زني به اعضاي بدون دوچرخه به مبلغ 45000 تومان كرايه مي دادند بسيار سنگين و كهنه و نامناسب بودند و همه تعجب من از اين بود كه چرا افرادي كه اين دوچرخه ها را تحويل مي گرفتند اعتراض نمي كردند . گوسفند بازي هم حدي دارد !.. مثلاً به يكي از دخترها دوچرخه اي سنگين و نامرغوب با چرخ هاي درجه 3 و سه برابر قدش طوري كه پايين ترين حد زينش تقريباً نزديكي هاي سينه اش بود براي ركاب زني در اين مسير خطرناك و پر شيب اختصاص دادند كه ايشان سوارش هم شد اما دريغ از 1 ساعت ركاب زني !.. گاهي دلم به حال حماقت و توسري خور بودن اين ملت مي سوزد كه علاقه عجيبي به چاپيده شدن دارند .. 

مربيان به اصطلاح مجرب تيم براي بازبيني و رسيدگي به دوچرخه ها وقت كافي نمي گذاشتند و آن را وظيفه خود نمي دانستند ! .. سرپرست تيم به زحمت در مورد مسير اطلاعات ميداد .. گويي منتظر زير لفظي بود !..

خلاصه تيم مثل يك لشكر شكست خورده با دوچرخه هاي رنگارنگ و عجيب غريب از مرزن آباد به سمت ارتفاعات جنگلي كلاردشت حركتش را آغاز كرد . از همان ابتداي مسير خاكي سربالايي نفس گيري شروع شد كه تا انتها ادامه داشت و حتي حرفه هاي تيم را وادار به پياده شدن گاه به گاه از دوچرخه ها و سواري گرفتن از وانت كرده بود . سايرين هم بيشتر در ركاب وانت ( يك دستشان را به ميله پشت وانت گرفته بودند و ركاب نمي زدند ) بالا آمدند . سر و صداي بچه ها كم كم درآمد . آنها اين مسير را مسيري مناسب براي مبتدي ها نمي دانستند و حق هم داشتند . اين يك مسير حرفه اي بود . راستش را بخواهيد هنوز نمي دانم اينها بر چه اساسي مسيرها را تقسيم بندي مي كنند . بيشتر به نظر مي رسد بر اساس ميزان بودجه و هزينه !..

به انتهاي مسير كه رسيديم از مناظر طبيعي لذت برديم و از آلوچه جنگلي و زالزالك و زرشك هم بي نصيب نمانديم و سعي كرديم رفتار احمقانه و تهوع آور دو سه نفر از مربيان مجرب تيم كه مدام گير ميدادند و روي اعصاب بودند را فراموش كنيم . جالب اين بود كه در اثر بي اعتنايي جري تر مي شدند و وقت راهنمايي كم كاري مي كردند يا حتي در كمال شگفتي به صورت عمدي اشتباه راهنمايي مي كردند . اينجاست كه آدم به درجه بيشعوري و كمبود شخصيتي عده اي از ورزشكاران كشور پي مي برد و افسوس مي خورد . 

مسير برگشتي به دو جهت تقسيم ميشد . يك جهت برگشتن از همان مسير سربالايي كه حالا تبديل به يك سرازيري تند و وحشتناك شده بود و مسير ديگر بنا به گفته سرپرست تيم يك مسير آفروديت و مالرو بود كه عوارض طبيعي داشت و فقط حرفه اي ها مي توانستند از آن عبور كنند . با وجود اينكه تقريباً 90 درصد اعضاء كه بيشترشان دختران و مبتدي ها بودند تصميم گرفتند از مسير سرازيري برگردند اما سرپرست تيم تفريح خودش را به همراهي مبتدي ها ترجيح داد و از مسير آفروديت حركت كرد و به دو سرپرست جايگذين تيم توصيه كرد كه بچه ها حتماً ركاب بزنند و تا جاي ممكن سوار وانت نشوند .

بچه ها كه اكثراً خسته و ناراضي بودند در مسير برگشت شروع به حركت كردند . يكي دو پيچ خطرناك را با سرعت زياد طي كردم چون به من توصيه شده بود در سرازيري به خاطر وجود چاله هاي طولاني و مسير ناهموار جاده خاكي ترمز نگيرم . البته هر يك از مربيان مجرب توصيه اي متفاوت از ديگري داشت . يكي دو پيچ را به سختي و با سرعت طي كردم و اين درحالي بود كه باقي دخترها ( به جز دو نفر ورزشكار حرفه اي ) و چند نفر از آقايان از ركاب زني در سرازيري امتناع كرده بودند و سوار وانت شده بودند يا پياده طي مسير مي كردند . در پيچ سوم سرعت دوچرخه را با ترمز هم نتوانستم كم كنم چون از ابتداي مسير بنا بر توصيه اي كه شده بود ترمز نگرفته بودم و ترمزهاي ميانه مسير انگار كه ديگر كارساز نبود . براي اينكه به دوچرخه هاي سايرين برخورد نكنم مجبور شدم دوچرخه را به سمت كناره مسير منحرف كنم . از خوش شانسي كناره مسير پر از برگهاي خيس و مرطوب بود و باعث شد وقت زمين خوردن كمتر آسيب ببينم . استخوان ترقوه ، بازوها ، انگشت شصت دست چپ و دست راستم تا مچ ، زانوها و ران چپم آسيبي نسبتاً سطحي ديد . اگر همين اتفاق در ميانه جاده برايم افتاده بود حتماً با شكستگي يا در رفتگي استخوانهايم مواجه مي شدم اما بازهم در فرصت زماني بسيار اندكي شايد كوتاه تر از يك صدم ثانيه كه براي فكر كردن داشتم تصميم شايسته و درستي گرفتم و اين باعث شد كمترين آسيب ممكن را ببينم .  

مربيان مجرب تيم نه تنها از از اين پيشآمد درس عبرت نگرفتند بلكه طلبكار هم بودند و توصيه مي كردند با همان آسيبها باقي مسير را دوباره ركاب بزنم كه امتناع كردم و سوار وانت شدم . مخصوصاً اينكه يكي از دوچرخه سوارهاي تيم پزشك بود كه توصيه مي كرد در صورت ادامه مسير با اين وضعيت آسيب موجود را عميق تر و سلامت اعضاي آسيب ديده را غير قابل برگشت مي كنم !..

در ادامه مسير چند نفر كه مبتدي بودند با ديدن وضعيت من از ركاب زني صرف نظر كردند و آنها هم سوار وانت شدند !.. در نزديكي هاي انتهاي مسير يكي از دو دختر ورزشكار حرفه اي كه تنها دخترهاي ادامه دهنده مسير بودند به شدت به زمين خورد و دستش آسيب جدي ديد . آسيبي كه از وضعيت آسيب من مبتدي ظريف و لاغراندام به مراتب جدي تر بود .

وقتي كه خانه رسيديم  هيچ يك از سرپرستهاي تيم به خود زحمت رسيدگي به آسيبهاي مارا ندادند و گذاشتند تا ما خودمان از آنها چنين تقاضايي كنيم . نه از پزشك تيم خبري بود و نه از عذرخواهي بابت راهنمايي هاي غلط و مسيري حرفه اي كه عمداً مبتدي معرفي شده بود .

فرداي آن روز به ركاب زني تا نزديكي ها درياچه ولشت اختصاص يافته بود كه من و ساير مبتدي ها از رفتن امتناع كرديم و سرپرست تيم با اكراه وسيله اي براي بردن ما تا ميانه هاي مسير بازگشت تهيه كرد و از آنجا هم باقي هزينه ها اعم از كرايه تاكسي و شام و نهار با خودمان بود . ما در پارك جنگلي فيَن نشستيم و منتظر بازگشت تيم بوديم . تيم حدود 10 شب خسته و كوفته و درب و داغان بازگشت . چند نفر زمين خورده بودند و يكي از دخترها كه بدون كلاه ايمني و با دوچرخه كرايه رفته بود دستش آسيب ديده بود . اكثراً ناراضي و خسته بودند اما نمي دانم چرا فقط به جاي اعتراض جدي به سرپرستان تيم فقط پشت سرشان به غيبت و بدگويي مي پرداختند !.. جداً كه از ماست كه بر ماست .

از اين سفر خاطره خوشي نداشتم . اين به خاطر زمين خوردنم نبود كه خوب مي دانم همه ورزشهاي ماجراجويانه از جمله دوچرخه سواري كوهستان بدون زمين خوردن و آسيب ديدن ممكن نيست اما چيزي كه ناراحتم مي كرد بي برنامگي ، بي مسئوليتي ، رفتار احمقانه و مسخره سرپرستان و به اصطلاح ورزشكاران حرفه اي تيم ، پول پرستي و ذائقه بازاري به جاي عشق به طبيعت و ورزش و ترويج آن ، نخوت و لمپن مآبي و كم فروشي آموزشي به جاي رفتار ورزشي و صبر و سخاوت و در آخر بازي كردن با جان آدمها به جاي احساس مسئوليت براي حفظ سلامت آنها بود كه در تمام برنامه تور متأسفانه شاهدش بودم .

نمي دانم كدام فدراسيون يا سازمان بايد بر اين تورها نظارت داشته باشد . اگر نظارت دارد چرا اين تورها نه تنها با موارد خارجي مشابه نيستند هيچ بلكه حداقل استانداردهاي لازم و مورد ادعا را هم رعايت نمي كنند و اگر نظارت ندارد ، اين تورها چطور خودسرانه و بر اساس كدام مجوز و قانوني به فعاليت مي پردازند .

ورزش دوچرخه كوهستان و ساير ورزشهاي ماجراجويانه مشابه به تازگي دكاني شده براي عده اي سودجو كه نه تنها هدفشان ترويج ورزش و ارتقاء سلامت جسمي و روحي افراد نيست بلكه با عدم رعايت استانداردهاي ورزشي و بين المللي جان آدمها را به خطر مي اندازند و جيب هاي خودشان را پر مي كنند !..


از اين به بعد در انتخاب تورهاي ورزشي بيشتر دقت مي كنم هر چند اين طور كه تورگردهاي حرفه اي مي گويند باقي تورها هم وضعيتي تقريباً مشابه دارند . اگر به ناچار با تورها به سفرهاي دوچرخه سواري مي رويد قبل از سفر اطلاعات لازم در مورد مسير را خودتان بيابيد و به گفته هاي سرپرست تيم اكتفا نكنيد . حتماً بيمه ورزشي تهيه كنيد و لوازم ضروري ورزشي را به عهده تيم نگذاريد كه كسي به جز شما به فكر سلامتتان نخواهد بود !.. به حرفهاي مربيان مجرب تور گوش نكنيد مگر اطمينان كامل به اطلاعات فرد مورد نظر داشته باشيد . بهتر است قبل از اين كار تمرين بيشتري براي آمادگي جسماني در سطح پاركهاي شهري داشته باشيد و هميشه به خاطر داشته باشيد كه اگر آسيب ديديد بدانيد كه چگونه كمكهاي اوليه را به تنهايي انجام دهيد چون بود و نبود تيم در كنار شما چندان تأثيري در اين مورد بخصوص ندارد . براي تورهاي ورزشي پول شما و ميزان گوسفندي و سر براه بودنتان اهميت بيشتري دارد تا سلامت جسمي و امنيت جاني شما ! ..

هفته آينده شايد به ابيانه رفتم . هنوز تصميم نگرفته ام . بايد كم كم دوچرخه سواري در جاده هاي پر خطر و غير استاندارد ايراني را هم امتحان كنم . خبرهايي كه در اين مورد از اين و آن سفر كرده مي شنوم نا اميد كننده و شگفت آور است اما اگر من ايراني نتوانم در جاده هاي كشورم ركاب بزنم پس كجا بروم ؟ كجا ركاب بزنم ؟.. من هم به روش خودم حق استفاده از اين آّب و خاك را دارم . آنها كه وظيفه تأمين امنيت و رفاه و سلامت جسمي و رواني مرا بر عهده گرفته اند مجبورند كه به وظايف خود عمل كنند چون من از اختيارات خود براي زندگي كردن به روشي كه دوست دارم كوتاه نمي آيم و از آنها بسيار طلبكارم . وقتش است كه بدهي هاي معوقه خود را بپردازند .


+  یکشنبه 26 مهر1388 2:27   روشنک هوشمند  | 

زنده باد آزادي !..


بعضي وقتها احساس مسئوليت كردن در قبال همه ممكن نيست . اين كار بيهوده و طاقت فرساييست آنهم زماني كه آنهايي كه بايد مسئول باشند و نبوده اند بيخيال و بي قيد ، هر روز بيش از روز پيش از ديگران طلبكار مي شوند و حق به جانب چنان بر منبر سخنراني تكيه مي دهند و ناصحانه باقي را مورد خطاب قرار مي دهند كه گويي پيامبري معصوم به تازگي بر زمين هبوط نموده !...

بيخيالي و ولنگاري را دوست ندارم .. اينكه مثل يك عقب افتاده ذهني با مغزي شست و شو داده شده بخندم و نفهمم و از نفهميدنم لذت ببرم را دوست ندارم .. آدمها دو دسته هستند .. يا مي فهمند يا نمي فهمند !.. وقتي كه فهميدي ، رنج و مسئوليت هرگز تو را رها نخواهند كرد . وظايف خودت به كنار ، در قبال بي مسئوليتي هاي ديگران هم مي خواهي پاسخگو باشي و اين وقتي كه از آستانه نرم معمول جامعه فراتر رود اصلن خوب نيست . در يك ديوانه خانه قانونگذاري و مسئوليت پذيري تا اندازه اي خوب است اما در بيشتر موارد كار بيهوده ايست .. همرنگ جماعت شدن را هرگز پيشنهاد نمي كنم چون همين در اقليت بودن امتيازيست كه دوستش دارم اما وقتي كه پاي مسئوليت و پاسخگويي و ذبح زنده زنده آرامش به پاي جامعه است كوتاه آمدن و رها كردن را بيشتر مي پسندم ..

اگر همسرت را دوست نداري رهايش كن !.. به همين سادگي !.. هيچ دليلي ندارد آدمي مسئوليت يك زندگي بدون عشق و سرشار از رنج را تحمل كند . گاهي آن اوايل كه تازه از همسرم جدا شده بودم احساس عذاب وجدان مي كردم .. زندگي در يك شهر جنوبي با فرهنگي سنتي .. بدنيا آمدن در يك خانواده خوش نام و سرشناس .. و دامادي كه به ظاهر ايده آل جامعه ايراني محسوب ميشد .. خاله زنك بازي هاي دوستاني كه زماني چشم ديدنت را نداشتند .. حرف و حديثهاي كوچه بازاري بي تجربه ها و ترسوهايي كه جرأت مرا نداشتند همه و همه دست به هم داده بود كه اين تصميم برايم سخت باشد اما ديدم نمي توانم به خودم و به او و به ديگران دروغ بگويم .. بعد از گذشتن يك سال ديگر دوستش نداشتم .. جدا شدم و مسئوليتي را كه جامعه و قانون و فرهنگ با زور مي خواست به من تحميل كند رها كردم و خوشحال بودم كه بدون خطا و خيانت زندگي جديدي را شروع كرده ام ..

اگر نامزدت را ديگر دوست نداري يا حتي دوستش داري ولي براي يك زندگي مشترك تا پايان عمر نمي تواني مطمئن باشي كه همچنان به همين اندازه كه حالا دوستش داري در آينده هاي دور هم با تصور هر پيشآمد وحشتناكي دوستش خواهي داشت نامزدي را به هم بزن و رهايش كن !.. برنامه ريزي ها .. جشن ها .. خاطرات خوش .. خنده ها و شادي ها و احساس غرور هاي لحظه اي در ميان جمع هيچ كدام ارزش شروع يك زندگي با آينده اي متزلزل و مبهم را ندارند .. من اين كار را هم امتحان كرده ام !.. باز هم عذاب وجدان پشيماني به سراغم آمد اما تحمل كردم و پيروز شدم .. آزادي از آينده اي كه قابل پيش بيني نيست لذت بخش است ..


كارت را اگر دوست نداري رها كن !... هيچ دليلي ندارد در محلي كار كني كه از تو انتظار دارند كمتر از هوش و استعدادت ظاهر شوي .. چشمهايت را روي اشتباه هاي عمدي ببندي و گاهي هم همرنگ جماعت شوي تا ارتقاء رتبه بگيري .. غرورت را كنار بگذاري .. به وجدان كاريت گاهي قرص خواب بدهي و زيرآبي همكارانت را بزني .. هميشه وانمود كني كه از مديرت كمتر مي فهمي .. زير اظهار نظرهاي خودت هم اجازه امضاء كردن نامت را نداشته باشي و زندگي را فداي كارت كني .. اگر محتاج حقوق كارمندي نيستي و شخصيت و هوش و غرورت را ارزشمندتر از آن مي داني يك لحظه هم ترديد نكن و كارت را رها كن !.. من اين كار را هم امتحان كرده ام .. نمي داني چه لذتي دارد صبح براي خودت از خواب بيدار شوي .. براي خودت كار كني و براي خودت تصميمهاي خوب خوب بگيري و زندگي كني ..


اگر وضعيت جامعه و كشورت تو را رنج مي دهد .. اگر به همان اندازه كه تو در قبالش احساس مسئوليت مي كني آنها چنين انتظاري را متقابلاً برآورده نمي سازند .. اگر فاصله ايده ها و آرزوها و احساسات و افكارت فرسنگها با آنها تفاوت دارد .. اگر همه جا همچون سدي مانع حركت تو مي شوند و نفيت مي كنند .. اگر كمر به نابودي تو به خاطر تفاوتهايت بسته اند .. جامعه و كشورت را رها كن و برو !.. برو به جايي كه براي انسان بودنت وراي جنسيت و عقايد و مليت و تصميمهايت ارزش قائل باشند و به اندازه استعدادها و تواناييت حمايتت كنند .. اين كار را هنوز امتحان نكرده ام اما اگر روزي جنگيدن براي ايده ها و عقايدم از آستانه توانايي هاي روح و روانم فراتر رود جامعه و كشوري را كه عاشقانه دوستش دارم رها خواهم كرد و خواهم رفت ..


رها كردن و رفتن و گذشتن نه عذاب وجدان دارد و نه نشانه بي مسئوليتيست .. هر كاري و هر چيزي بهايي دارد مگر جان و روح و روان كه برايش بهايي قابل تصور نيست و جز در پس زمينه روشن آزادي چگونه مي توان به ادامه زندگي و باورهايي كه به آن وابسته هستند اميد داشت ؟..


هميشه راهي را انتخاب كرده ام كه آزادترم كرده باشد .. خواه اين آزادي در انتخاب آدمي و شهري و شغلي و كشوري باشد و خواه در رها كردن آدمي و شهري و شغلي و كشوري باشد .. 


پس زنده باد آزادي !.. : ) ..


+  سه شنبه 21 مهر1388 18:28   روشنک هوشمند  | 

درياچه خضر نبي !..


ديشب با يك گروه دوچرخه سوار حرفه اي تا نيمه حرفي آشنا شدم . همان ديشب رأس ساعت 2 با آنها قرار گذاشتم و همسفرشان شدم . دوچرخه ها را بار ميني بوس كرديم و از جاده چالوس تا مرزن آباد و تا روستاي نيمور در دامنه هاي البرز سواره رفتيم . از آنجا دوچرخه ها را سوار شديم و در جاده هاي خاكي پر نشيب و فراز جنگلي ركاب زديم .

براي من كه بعد از 20 سال بدون هيچ آموزشي آن هم براي سومين بار در عمرم سوار دوچرخه مي شدم كار سخت و هيجان انگيزي بود . در نظر بگيريد كه هنوز كار با دنده هاي دوچرخه كوهستانتان را بلد نيستيد و مسير را نمي شناسيد آن وقت برويد در يك جاده با شيب تند برانيد !.. در ابتداي راه از روي يك چاله روي سرازيري كنار دره نتوانستم تعادل دوچرخه را حفظ كنم و به سختي زمين خوردم و همانجا به اهميت وجود كلاه ايمني و دستكش پي بردم . اگر كلاه نبود شايد به سرم آسيب جدي وارد ميشد اما خوشبختانه فقط گونه چپم كمي ساييده شد و چون دستكش نداشتم استخوان زير شصت دست چپم ضرب ديد و ورم كرد و زير زانوي چپم هم دو عدد بادمجان رسيده فرد اعلاء سبز و بنفش شد !.. كمي ترسيدم و اعتماد به نفس دوچرخه سواريم پايين آمد اما هم تيمي هاي بسيار خوبي داشتم كه راهنمايي ها و قوت قلبشان باعث شد بتوانم نيروي از دست رفته را دوباره بازيابي كنم و به راهم ادامه دهم . مسير زيادي را به سلامت و بدون مشكل طي كردم .


هدف ما رسيدن به " درياچه خزر نبي " در دل جنگلهاي بكر و انبوه مازندارن بود اما بدليل عقب افتادن از برنامه به خاطر اصرار بيش از حد چند نفر از بچه ها براي طي كردن سربالايي هاي دشوار مسير با دوچرخه در حاليكه توان و تمرين لازم براي اين كار را نداشتند و آشنا نبودن تور ليدر با مسير و گيج شدن بلد راه و مساعد نبودن شرايط جوي ( رطوبت بالا ، مه شديد ، سردي و تاريك شدن هوا ) توي يكي از پيچ ها حدود ساعت 30: 2 بعد از ظهر نهار خورديم و دوچرخه ها را بالاي ماشين گذاشتيم و برگشتيم . خيلي دوست داشتم درياچه را ببينم اما خب انگار اين بار قسمت نبود و مشكلات پيش بيني نشده و نداشتن وسايل لازمي مثل gps ، نقشه ، قطب نما ، بلد راه مطمئن ، آذوقه ، سوخت براي ماشين اسكورتي تيم ، چادر و كيسه خواب و عدم برنامه ريزي براي يك سفر بيش از يك روزه امكان ماندن در آن محل و ادامه راهي ناشناخته را عملاً غير ممكن كرده بود .


با وجود نداشتن هيچ تجربه قبلي از دوچرخه سواري در طبيعت و نرمش ها و آمادگي جسمي لازم به خودم كلي اميدوار شدم !.. فهميدم كه در صورت ادامه اين ورزش طبق يك اسلوب استاندارد و تمرين لازم مي توانم از پس چنين جاده هاي وحشي و دل انگيزي برآيم .


شماره يك بلد راه مطمئن را گرفتم و تصميم دارم يكي از همين روزها دوباره به منطقه بروم . اين بار دوربين عكاسي و وسايل ضروري را همراه خودم مي برم و پيش بيني هاي لازم جهت اتفاقات غير منتظره را حتماً در نظر مي گيرم . وقتي كه مسير را نمي شناسيد و تازه كار هستيد به هيچ بلد راه و همراهي به جز خودتان و gps و وسايل حياتي و ضروريتان نبايد اعتماد كنيد و توصيه آخر اينكه هميشه يك جعبه كمك هاي اوليه همراه خود داشته باشيد .


چون اين بار اولين تجربه دوچرخه سواريم در طبيعت بود براي اطمينان دوربين عكاسي حرفه اي با خودم نبردم . اما بار ديگر حتماً اين كار را خواهم كرد چون اين بار مي دانم چگونه و با چه وسايلي بايد به اين منطقه وحشي و زيبا بروم .

تركيب درختان بلند و در هم پيچيده و مه مناظر فوق العاده اي پديد آورده بودند كه انسان را وادار مي كردند به ناچيزي و ضعف وجود خويش در برابر اين همه نظم و اقتدار و بزرگي و پيچيدگي اعتراف كند و در برابر روح طبيعت سر تعظيم فرود آورد .

سفر يك روزه آن هم بدون برنامه ريزي مناسب و لوازم ضروري و ايمني براي كشف زيبايي هاي جنگلهاي بكر كوهستاني و هماهنگي با آن كافي نيست . براي مسيرهاي ناشناخته يا كمتر شناخته شده بايد تدارك يك سفر چند روزه داشت . بلد راه مطمئن ، gps ، تلفن ماهواره اي ، كيسه خواب ، چادر ، لباس گرم و جعبه كمكهاي اوليه فراموش نشود . 


+  شنبه 18 مهر1388 17:2   روشنک هوشمند  | 

آبي ها ..


فواره ها انار كم داشتند .. پيشنهاد مي دهم يگان حفاظت از آثار تاريخي كاشان به جاي پر كردن فيلم از بازديدكنندگان با دوربينهاي مدار بسته و جلوگيري از عكاسي عكاسان با لحني زشت و زننده ، روي هر فواره يك انار بگذارند .. علامتها و شماره ثبتهايي را كه با رنگ سفيد روي درهاي چوبي قديمي عمارت خودنمايي مي كنند پاك كنند و دستي روي سر و صورت و اندام خاك گرفته و تارعنكبوتي پنجره  ها ، طاقچه ها و ديوارها بكشند .. نامه هاي فدايت شوم و امضاهاي خودكاري روي آجرنماهاي قديمي را سياه كرده بودند .. توي باغ فين همه جا صدايي مغموم و تنها توي گوشم زمزمه مي كرد .. آن همه زيبايي و گيرايي كه همه جا جاري بود از روح مردي بزرگ بود كه آنجا تمامش كرده بودند .. 


free image hosting by LargeImageHost.com  free image hosting by LargeImageHost.com


free image hosting by LargeImageHost.com   free image hosting by LargeImageHost.com


باغ فين كاشان و خانه عامري ها

+  دوشنبه 13 مهر1388 15:32   روشنک هوشمند  | 

معجزه ..


خب !.. عاقبت فردا شد .. معجزه دلخواه من رخ داد .. معجزه اي كه هر روز از پس هر شب اتفاق مي افتد و تكرار و تكرار و تكرار مي شود .. معجزه اي كه از فرط تكرار فراموش مي شود  ..

به پاس رخ دادن اين معجزه مي روم كاشان عكاسي كنم !.. كاش ميشد سهراب سپهري را به عنوان سوغاتي برايتان بيآورم ..

به همان اندازه كه تحمل تبديل شدن تلخي ها به شيريني ها و شيريني ها به تلخي ها با سرعتي نزديك به پرواز  نور سخت است به همان اندازه هم آسان است .. فقط بايد صبر كرد .. كاري كه مجبوريم .. اگر مي خواهيم زنده بمانيم .. ; ) ..

من كه خوبم .. شما هم خوب باشيد ..


+  پنجشنبه 9 مهر1388 15:48   روشنک هوشمند  | 

مصيبت نوشته ..


امشب هم دلم گرفته .. من دروغگو نيستم .. يك هفته است كه دلم گرفته .. دلم تنگ شده .. دلم براي مامان تنگ شده ..  آنقدر دلتنگش شده ام كه از شادترين منظره ها غمگين ترين عكسها را مي گيرم .. آنقدر كه همه سوژه هاي توي عكس فرياد مي زنند .. كش مي آيند و ازم مي خواهند كه گريه كنم .. به خودم در روزها و شبهاي اوليه از دست دادنش كه فكر مي كنم و آرامش و سكوت آهنينم را كه به ياد مي آورم تازه مي فهمم چه بر سرم آمده بوده .. حالا كه مي نويسمش مي توانم گريه كنم .. حالم را بهتر مي كند .. بگذار همه دنيا بفهمند كه من غمگينم .. دلتنگم .. بگذار بدانند كه اين مغرور از خودراضي زبان دراز هم مي تواند در هم بشكند .. آشفته شود .. در خودش فرو بريزد و ويرانه اش ويرانتر شود .. مي دانم كه فردا بهتر خواهم شد .. مثل هميشه .. مي دانم كه طي مي كنم و مي گذرم .. اما بگذار امشب اعتراف كنم كه بدم .. دلتنگم .. كه به شانه هايش نياز دارم .. كه دستان مهربانش را مي خواهم .. نه حوصله اديبانه نگاري دارم و نه مهم است برايم كه چگونه زيبا بنويسمش .. نبودن او سرتاپا زشتي و سياهيست .. اين خود ورطه است .. پس زيبا نوشتنش به چه كارم مي آيد ؟.. كه چه بشود ؟.. خيلي سخت است تحمل خاطرات نابودي بزرگترين آرزوي زندگيت .. آنهم براي كسي كه تنها همين يك آرزو را داشته .. مامان خوبم دلم برايت تنگ شده .. دختر مغرور و بازيگوش تو امشب تبديل شده به يك بيشه پريشان و از هم گسيخته .. هر چه از رفتنت مي گذرد بيشتر باورش مي كند و بيشتر در خود فرو مي ريزد و مي شكند .. مامان كاش من به جاي تو رفته بودم .. تو به مراتب بهتر از من بودي .. تو زيباتر .. مهربانتر .. آرامتر و صبورتر از من بودي .. مامان تو يه دختر كوچولوي ديگر هم داشتي .. آبجي كوچيكه را مي گويم .. او سالهايي كه من تو را داشتم نداشته .. او هشت سال تو را كمتر از من داشته .. حقش نبود تنهايش بگذاري .. مامان با آبجي كوچيكه تلفني ساعتها گريه كرديم و به يادت بوديم .. اين همه اتفاق خوب و معجزه .. چرا نبايد اينها براي يك بار هم كه شده نصيب ما ميشد ؟.. مامان چطور دلت آمد بابا را تنها بگذاري ؟.. مي داني كه عاشقت بود .. مي داني كه تو را از همه ماها بيشتر دوست داشت .. مي داني كه الآن روز و شب ندارد .. مامان چرا تنهايمان گذاشتي و رفتي .. تو كه دوستمان داشتي .. هميشه فكر مي كرديم اگر همه دنيا هم بخواهد نابودمان كند باكي نيست آخر تو كه پيشمان هستي .. تو از دنيا بزرگتر بودي .. با وجود تو دنيا به چشممان نمي آمد .. چه كسي دنيا را مي خواست ؟.. مامان تو كه رفته اي آنقدر حساس شده ام كه حتي تحمل سختي گلبرگهاي رز و مريم را هم ندارم .. تمام پرها و نوازشها و روياها زبر و خشن شده اند .. مامان خوبم .. مي دانم كه فردا بهتر مي شوم اما امشب دوست دارم زار بزنم .. گريه كنم .. فرياد بزنم .. خيلي وقت است كه غم دوريت را مي خورم و سكوت تحويل مي دهم .. خيلي وقت است كه نبودنت را باور نكرده ام .. مي خواهم همين امشب باور كنم .. مامان نمي داني چه سخت است وقتي كه 6 ماه بعد از رفتنت گوشي را برميدارم تا به تو تلفن كنم و بگويم امشب دير مي آيم به خانه اگر تلفن زدي و نبودم نگرانم نباشي .. مامان نمي داني چه سخت است غم خودت را تحمل كني اما نتواني غم آبجي كوچيكه و بابا را سبك كني .. مامان من و تو زياد حرف نمي زديم .. با هم زياد دعوا مي كريم .. زياد قهر مي كرديم .. اما همديگر را خيلي دوست داشتيم .. مي دانم .. تو هم مي داني .. مامان دلم براي تندي قهر و آشتي كردنهاي ساعتيمان تنگ شده .. مامان كجايي ؟... كاش مي دانستم كجايي .. حتماً پيشت مي آمدم .. مامان زندگي بدون تو امشب سخت است .. فردا را نمي دانم ... اما امشب سخت است .. مامان بدون تو حوصله هيچ كس را ندارم .. حتي حوصله خودم را هم ندارم .. دل مهربانها را مي شكنم .. دوستان را مي رنجانم .. خوبها را بد مي كنم اما آنها كه نمي دانند كه چه غمي را دارم تحمل مي كنم .. مامان .. دلم برايت تنگ شده .. حالا نمي بينمت يا نمي خواهي كه ببينمت هيچ .. لا اقل صدايم كن !.. براي يك بار هم كه شده بگو روشنك .. يواشكي هم كه بگويي من مي شنوم .. صدايم كن !.. مامان ..


+  پنجشنبه 9 مهر1388 0:2   روشنک هوشمند  | 


كاش فرقي باشد ميان الاغي كه بارش كتاب است و آدمي كه كتابخانه اش پر از كتاب است ..


+  چهارشنبه 8 مهر1388 1:24   روشنک هوشمند  | 

توصيه هايي براي عكاسان آماتور ايراني :


1- قبل از عكسبرداري از سوژه هاي خياباني گذراندن يك دوره كلاس آموزشي دوي با مانع ، دوي سرعت ، دوي امدادي ، دوي استقامت ، كونگ فو ، كاراته و بوكس بر حسب مختصات جغرافيايي و سوق الجيشي سوژه جهت مقابله با حوادث غير مترقبه مربوط و نامربوط به سوژه بعلاوه يك دوره فشرده تخصصي پرتاب وزنه براي دور كردن هر چه سريع تر آلت جرم يا همان دوربين عكاسي توصيه مي شود .

2- اگر مؤنث هستيد از پذيرفتن سوژه هاي مذكر بدون همسر فعلي يا سابق و نامزد و مادر و خواهر و دوست دختر و دختر همسايه و همكار و همه خواننده هاي مؤنث وبلاگ احتماليشان جداً خودداري نموده و در صورت لزوم از سوژه مورد نظر اجازه كتبي همه عوامل نام برده را با يك قيافه جدي و بي گذشت تقاضا فرماييد و اگر مرد هستيد بالعكس بعلاوه يك عدد پزشك قانوني معتمد و شريف !

3- هنگام عكسبرداري از اماكن حساس و مهمي مثل توالتهاي عمومي ، ايستگاه هاي اتوبوس ، مترو و تاكسي مجوز رسمي از اماكن و وزارت اطلاعات ، راه و ترابري ، اداره تاكسي راني ، منابع طبيعي ، سازمان محيط زيست ، وزارت كشور ، دادگستري ، آموزش و پرورش ، جهاد كشاورزي ،  اداره اسكان ايلات و عشاير ، دام و طيور و پرورش ماهيان سردآبي حتماً همراه خود داشته باشيد .

4- حتي المقدور سوژه هاي غريبه خود را از آدمهاي هميشه ولو در اطراف دانشكده هنرهاي زيبا ، خانه هنرمندان ، زير پل سيد خندان ، ميدان ونك ، ميدان تجريش ، پارك دانشجو ، تأتر شهر و كافه شوكا و ساير نقاط روشنفكر نشين و روشنفكر پرور و روشنفكر خيز انتخاب كنيد .

تبصره 1 از بند 4 : اينجا ايران است دوست عزيز ! نظريه نسبيت انيشتين را آويزه گوشتان كنيد و بند دوم توصيه نامه را هميشه و در همه حال و تحت همه شرايط رعايت فرماييد .

5- هنگام عكسبرداري از خطه زرخيز و نخبه پرور جنوب شهر لطفاً دوربين و ساير وسايل را با زنجير چرخ به كتف و كمر و گردن خود الصاق نموده و اگر شد يك عدد قمه ، اسپري فلفل ، تيزبُر يا چاقوي ضامن دار توي جيب شلوارتان همراه خود داشته باشيد .

تبصره براي بند 5 : در اين نوع عكسبرداري يا هيچ سوژه جانداري نخواهيد داشت يا تعداد كثيري سوژه هاي جان بركف داوطلب در جلوي دوربين و تعداد قابل توجهي از سوژه هاي غيرتمند ريز و درشت به عنوان مشايعت كننده و بادي گارد در پشت خود و اطراف و اكناف مسير تا كيلومترها خواهيد داشت .

6- هنگام عكاسي خياباني و طبيعت حتي المقدور از پوشيدن لباسهاي تيتيش و كفشهاي پاشنه 7 سانتي و چادر ملي و ناخن مصنوعي و كمربند خودداري فرماييد . 

7- هنگام عكسبرداري لطفاً سيگار نكشيد . خيابان تخت خواب عمه تان نيست !

8- اگر عُرضه عكسبرداري در مكانهاي شلوغ را نداريد خب عكس نگيريد !.. به درك ! ..خيابان و پارك و مدرسه را كه نمي شود واسه خاطر شما قرق كرد . بهتر است خانه بمانيد و ناخنهايتان را لاك بزنيد .

9- وقتي به تورهاي عكاسي مي رويد لطفاً عمدي توي كادر هم نپريد . به خدا كادرها و سوژه ها تمام نمي شوند و به همه مي رسد . صفي نيست . نمي خواهد زرنگي كنيد و جر بزنيد يا از دو سال قبل براي دو سال بعد براي خودتان و جعفر و قلي و جواد و حسن و حسين جا بگيريد .

10- اگر عكسهايي كه از شما مي گيرند هميشه بهتر از عكسهاييست كه شما از آنها مي گيريد بهتر است عكاسي را فراموش كرده و با اجازه بزرگترها مدل شويد .  ; ) ..


+  دوشنبه 6 مهر1388 2:12   روشنک هوشمند  | 

خودنوشته ..


دلتنگم .. دلتنگ او در سالگرد جشن سلامتيش كه امسال بدل شد به سوگي در سكوت كه در ياد و قلبمان برگزار شد .. خوابم نمي برد و  مي دانم كه همه تلخي ها و حساسيت هاي اين روزها و شبهايم از همين است كه هست .. اما به هر حال غم و غرور و شوق و تنهايي از من ملغمه اي ساخته كه مي خواهد بهتر از هر كسي زندگي كند .. دوستي از من پرسيد اين " تفاوت " تو در چيست ؟.. ساده و خلاصه اش كردم و گفتم : شما براي زندگي كردن تلاش مي كنيد اما من بايد بجنگم !.. همين !..


مدتيست كه به كادرهاي كج و سوژه هاي در حال سقوط و صعود و تغيير و تحول و غافلگيري علاقمند شده ام .. مرا ياد خودم مي اندازند و گاه ياد آدمهايي كه ديده ام و شايد ياد خاكي كه در آن زندگي مي كنم .. اينجا هيچ ثباتي موجود نيست .. پس چرا من و كادرهايم بايد ثابت بمانيم ؟!.. ثبات تعريف كننده اين خاك و جغرافيا نيست .. ثبات تعريف كننده من و شما نيست .. در اين زمانه تنها به ثبات ميخ ها مي شود اعتماد كرد كه خود مفعول ضربه چكشند .. 


كلاغها قار قار مي كنند و من مي روم كه كمي بخوابم .. آرامشي كه در هيچ گفت و گويي و صدايي اين روزها نمي شنوم با نوشتن به سراغم مي آيد و يادم مي اندازد كه من هنوز آدمم ..


+  جمعه 3 مهر1388 6:31   روشنک هوشمند  | 

پرنده قاصدك ..



free image hosting by LargeImageHost.com


 پرنده تر از قاصدك هم هست ؟.. فكر نمي كنم .. پرنده اي كه به پروازش جان مي سپارد ..



+  پنجشنبه 2 مهر1388 21:57   روشنک هوشمند  | 


در سرزمين آدم كوتوله ها " من " شدن به اندازه " ما " شدن سخت است !..



+  پنجشنبه 2 مهر1388 20:20   روشنک هوشمند  | 

اين سو و آن سوي بلوار ..


روز قدس كه به خيابان رفته بودم هدفي بيش از عكاسي داشتم .. قصدم ديدن واقعيت بود .. كاري كه در روزهاي قبل از انتخابات و بعد از آن هم انجام دادم .. روزهاي قبل از انتخابات و زماني كه بازار تبليغات دو رقيب حسابي گرم بود . خيابانهاي سبز پوش و زنجيره هاي انساني ، جوانان خوشحال و زنان ذوق زده ترديدي در پيروزي موسوي به عنوان نماد تغيير خواهي ملت برايم نگذاشته بودند . البته همان روزها به جنوب شهر هم رفتم و مخالفان موسوي را از نزديك ديدم . آنها ديگر از پيروزي احمدينژاد نا اميد شده بودند . جوان تر ها عصباني و پرخاشجو و مسن تر ها مغموم و لرزان با خشم به من نگاه مي كردند و بدون اينكه نشانه يا نماد سبزي همراه داشته باشم مرا غير خودي مي دانستند و حاضر به صحبت يا عكس انداختن نمي شدند .

راستش را بخواهيد من موافق اين ايده هستم كه طرفداران جنبش سبز اكثراً از طبقات متوسط به بالاي جامعه هستند . اين را با چشمان خودم از نزديك ديدم و نمي توانم انكارش كنم هرچند جامعه آماري من محدود به ديده هاي من باشد اما چون اين ديده ها و شنيده ها از پراكنش آماري نسبتاً خوب و دقيقي برخوردار است مي توانم به صحت آن اطمينان بالايي داشته باشم . البته از قشر پايين جامعه هم بودند افرادي كه به حمايت از موسوي و كروبي پرداختند اما نسبت به ساير اقشار تعدادشان قابل توجه نبود . 

روزهاي بعد از انتخابات و اعلام نتايج و پيروزي احمدينژاد باز هم به خيابان رفتم . روز 23 خرداد يعني فرداي اعلام نتايج كه طرفداران احمدينژاد جشن پيروزي گرفته بودند و از جنوب شهر به سوي شمال شهر تهران حركت كردند به ميانشان رفتم و شروع به عكاسي كردم . اين درست همان روزي بود كه در خيابان انقلاب و آْزادي درگيري هاي خونباري رخ داده بود كه از قضا به آنجا هم رفتم و از باتوم و مشت و لگد هم بي نصيب نماندم اما اينجا مي خواهم به شرح رويه ديگر ماجرا بپردازم . آن سويي كه قبل از انقلاب ديده نشد و آنقدر سركوفت و ناسزا و تحقير و توهين نصيبش شد تا كمبودها همه جمع شد و منجر به انقلاب 57 شد و طي اين 30 ساله بعد از انقلاب هم وضعيتش در واقع نه تنها تغييري نكرد كه بدتر هم شد . با خودم فكر كردم كه چه باعث مي شود اين قشر از افرادي حمايت كنند كه نه تنها به فكر بهبود وضعيت آنها نيستند بلكه از آنها در جهت افزايش قدرت و محبوبيت خود سوء استفاده مي كنند . در تئوري به اين نتيجه رسيدم كه آنها براحتي فريب مي خورند . آنها تشنه همذات پنداري با حاكماني مشابه خود هستند . آنها دوست دارند همه ايراني ها شبيه به آنها زندگي كنند . شبيه به آنها حرف بزنند و شبيه به آنها عمل كنند . هر كه رگ خواب اين قشر را در طول تاريخ بدست آورده براحتي بر آنان حكومت كرده و زمام مملكت را با كمك آنان در دست گرفته و هر كه آنها را دوست نداشته مجبور به تحقير و سركوب و منزوي كردنشان شده است .


راستي آنها در اين 30 ساله چه كرده اند ؟ چه بر آنان گذشته است ؟ آنچه كه از آمار و ارقام دريافتم و در گفت و گوهاي رو در رو ديدم و شنيدم تغييري در جهت بهتر شدن وضعيت معيشتيشان نبود . آنها فقط از لحاظ رواني ارضاء شده اند . به آنها در ظاهر احترام گذاشته شده اما در واقع چيزي از كمبودهاي واقعي آنها رفع نشده است . آنها از دنيا چيز زيادي نمي دانند . آنها ماهواره ندارند . فيلم نمي بينند مگر فيلمهاي پرنويي كه از غرب و تمدن تنها خشونت جنسي را به نمايش مي گذارند . موسيقي نمي شنوند مگر موسيقي هاي سنتي كه تمي غمگين و بي نشاط دارند . زنان و مردان آنها از يكديگر چيزي جز همان كه در خانواده خود مي بينند نمي دانند . تمام كمبودها و نداشته هاي آنها را " خدا " و " مذهب " پر مي كنند و مسلم است كه كساني شبيه تر به خود از حاكمان فعلي نمي بينند و نمي شناسند . آنها در تمام اين دوران 30 ساله فريب خورده اند و در توهم همذات پنداري با حاكماني كه براي آنها ياد و خاطره " علي " و " محمد " و " فاطمه " را زنده مي كنند زندگي كرده اند . دنيايي كه انها در آن زندگي مي كنند به سياه و سفيد و حق و باطل تقسيم شده . حاكمان به ظاهر طرفدار مستضعفان فعلي حق هستند و مخالفان با گستردگي و پراكنشي به اندازه تمام كره زمين باطل و دشمن و شايسته راهنمايي و ارشاد آنان به شمار مي روند .

با چند نفر از آنها از نزديك صحبت كردم و دليل طرفداريشان را از احمدينژاد جويا شدم . آنها فقط شعار مي دادند و وقتي در پاسخ مي ماندند عصبي و پرخاشجو مي شدند و مرا متهم به جاسوسي براي غرب و دشمني با اسلام مي كردند . صحبتهايشان شبيه به جملاتي بود كه در اين 30 ساله از تلويزيون ملي و منبرها و نمازهاي جماعت و جمعه شنيده بودند . گويي آنها در اين دنيا اصلاً زندگي نمي كنند .. دلم برايشان سوخت و بيش از اينكه از آنها دلگير باشم از خودم و قشر روشنفكر و كتاب خوان و صاحب علم و هنر جامعه شاكي شدم .

راستي قشر روشنفكر و تحصيلكرده جامعه ما براي نفوذ آگاهي و پرورش ذهنهاي جوان قشرهاي پايين جامعه ما چه كرده ؟ كدام يك از هنرمندان با اسم و رسم ما بدون شهريه چشمگير و آنچناني حاضر شده كلاسهاي درس خود را در جنوب شهر برگزار كند ؟ كدام يك از جامعه شناسان و فلاسفه و روان شناسان ما بدون گرفتن شهريه و حق الزحمه چشمگير حاضر به انجام تحقيقات علمي مطابق با روز جهان در اين مناطق هستند ؟ كدام يك از استادان دانشگاه و فرهيختگان و نخبه هاي ما دريچه هاي دنياي جديد را بروي چشمان باز محبوس در تاريكي اين آدمها باز كرده اند ؟    

اگر مي خواهيد جنبش سبز فراگير شود چاره نداريد مگر قشر متوسط جامعه را تا آن جنوب شهر و پايين ها .. آنجا كه دنيا به آخر مي رسد و همه چيز رنگ خاكستري چرك مرده پيدا مي كند گسترش دهيد . نه در حد شعارهاي كودكانه و اقدامات موضعي و محدود . اين يك برنامه ريزي همه جانبه و طولاني مدت مي خواهد . مدارس .. مساجد .. حوزه هاي علمي و فرهنگي و هنري مي توانند مكاني باشند براي نفوذ آگاهي هايي كه اين قشر را سالهاست كه از آن محروم كرده اند .

شما با دلسوزي و ترحم نمي توانيد دل آنها را بدست آوريد كه ديگري در اين كار سالهاست كه خبره شده . شما تنها با نشان دادن واقعيت و آگاه كردنهاي بي نفع و غرض مي توانيد اعتماد ايشان را به خود جلب كنيد و البته اين در صورتيست كه خود به راهي كه انتخاب كرده ايد معتقد باشد .

روز قدس مردم آن سوي بلوار كه پارچه هاي سبزشان را بر هفت انگشتانشان علم كرده بودند از راه رسيدند و با خنده و شادي در پاسخ به مرگ بر منافق گفتنهاي خشمگين و عصبي مردم اين سوي بلوار مي گفتند مرگ بر روسيه .. مرگ بر چين .. مرگ بر ديكتاتور ..

به اميد روزي كه جريان آگاهي از آن سوي بلوار به اين سوي بلوار برسد و فراگير شود ..


+  دوشنبه 30 شهریور1388 20:23   روشنک هوشمند  | 

آدمهاي سبز ..



free image hosting by LargeImageHost.com free image hosting by LargeImageHost.com 

free image hosting by LargeImageHost.com free image hosting by LargeImageHost.com


جمعه - روز قدس - بلوار كشاورز

+  یکشنبه 29 شهریور1388 15:51   روشنک هوشمند  | 

جمعيت سبزها ..



free image hosting by LargeImageHost.com  free image hosting by LargeImageHost.com

    
free image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.com
 

جمعه - روز قدس - بلوار كشاورز


+  یکشنبه 29 شهریور1388 15:15   روشنک هوشمند  | 

مرد عصباني و سبزهاي خوشحال ..

                                                                  


free image hosting by LargeImageHost.com free image hosting by LargeImageHost.com   free image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.com


جمعه - روز قدس - بلوار كشاورز

+  یکشنبه 29 شهریور1388 14:36   روشنک هوشمند  | 

روز قدس سبز شد ..


درست است كه از وضعيتي كه هست ناراضيم .. درست است كه زمانهاي از دست رفته ام به همت خودم و ديگران طولانيند .. درست است كه تنهايي را معمولاً با بودن در ميان ديگران تجربه مي كنم .. درست است كه ريتم آهنگ زندگي من مال اين دنيا نيست .. درست است كه متفاوتم و از تفاوتم خوشنودم .. درست است كه من هميشه تنها به خيابان مي روم و تنها از باجه نارنجي تلفن بالا مي روم و تنها عكس مي گيرم و تنها شعار مي دهم و تنها از زير كمربند و باتوم لباس شخصي ها فرار مي كنم و تنها از لابه لاي صفوف نمازگزاران پيرو حكومت با پاهاي برهنه و لاك نارنجي رنگ و رو رفته و كلاركز سفيد چرك مرده به دست و در حال شنيدن طعنه و تشر و سركوفت و ناسزاي عاشقان ولايت از كارگر تا طالقاني و تا خانه طي مسير مي كنم .. درست است كه يك جا مجبورم براي گذشتن از خيابان به جاي پاسخ به توهينها و تذكرهاي يك مرد جوان ريشوي عصباني يك دستم را روي سر و يك پايم را روي رانش بگذارم و او را درحالي كه به موها و رنگ سبز  كوله ام اشاره مي كندو بد بيراه مي گويد دور بزنم و عبور كنم .. درست است كه صداي نمونه خشونت توي گوشم وز و وز مي كند .. درست است كه  تنها به خانه بر مي گردم .. اما يك وجه اشتراك با ساير آدمهاي ايراني به همت وضعيت بد اين روزها پيدا كرده ام و آن رنگ تلاش براي تغيير دادن اين وضعيت است هر چند تغييري كه من مي خواهم بلندپروازانه تر و همه جانبه تر و دست نيافتني تر از اين حرفهاست كه حالا حالاها به جايي برسد و حكمت وجود من شايد تنها تلنگر كوچكي باشد براي رسيدن به روزهاي بهتري كه نسلهاي بعدي تجربه كنند و من نباشم ..

راستي كاش هر روز روز قدس بود ..


ايران شده فلسطين .. مردم چرا نشستين ..

اين نماز باطله ... پيشنماز قاتله ..

مردم ما رو كشتن .. فلسطينُ چسبيدن ..

خوني كه در رگ ماست ... هديه به ميهن ماست ..

نه غزه نه لبنان ... جانم فداي ايران ..

توپ تانك بسيجي ..   ديگر اثر ندارد ..

: ) ..

.........................

پينوشت : عكسها بد نشدند اما نمي توانم فعلاً در وبلاگم بگذارمشان چون باز نمي شود و من فقط به مديريت وبلاگم آنهم با كندي و مشقت دسترسي دارم .. به زودي .. ; ) ..


+  جمعه 27 شهریور1388 20:22   روشنک هوشمند  | 

اولين باران پاييزي ..


اولين باران پاييزي باريدن گرفت و زودي مثل برق و باد ناپديد شد و رفت .. پاييز فصل من است .. وقتي مي آيد انگار كه من آمده ام .. با هزاران رنگ .. تنهايي جنگيدن با خمودگي و انفعالي كه به لطف اصحاب حكومت تشديد شده سخت است .. اما همين كشف دلخوشي هاي كوچك و ساده مي تواند راه جديدي باشد براي پيمودن .. پاييز را دوست دارم .. هر چه باشد من متولد مهرماهم !.. متولد بهترين و زيباترين ماه سال ..  : ") ..


چقدر خوب است كه صبح زود سرخ پوستت از خواب بيدارت كند .. سرخ پوستها هميشه آدم را غافلگير مي كنند .. سرخ پوستها معمولن با بارش اولين برگهاي پاييزي مي آيند .. ديوارها را رنگ مي كنند .. پرده ها را رنگ مي كنند .. غم و غصه ها را با خود مي برند و به جايش آتش و شادي و رقص و پايكوبي مي آورند .. نه اين ربطي به چهارشنبه سوري ندارد .. اين يك جشن ديگر است !.. يك چيزي كه از تركيب جشن مهرگان و جشن سرخ پوستها بوجود آمده .. گفت و گوي تمدنها اصولن هنوز كاربرد دارد .. ; ) ..


راستي سوپرمنهاي محترم ديگر براي انجام وظايف مقدس خانه داري پيغام نگذارند .. خودم كمر همت به شستن ظرفها و لباسها بسته ام .. خانه را جارو كرده ام .. نهار درست كرده ام و نوش جان نموده ام !.. اگر خدا بخواهد تنبلي موسمي كم كم به همت دوچرخه سواري و عكاسي و سوك سوك هاي اين و آن دارد از خانه اينجانب به خانه ديگران رخت بر مي بندد .. جاي " ابلوموف " خالي .. اگر با من آشنا ميشد حتماً خوش به حالش ميشد .. جمع تنبلها جمع مي شد آنوقت يكي بايد هر روز صبح مي آمد پهنمان مي كرد و هر شب هم جمعمان مي كرد !.. چه تركيب ايده آلي !.. تفاهم كامل بدون اعمال شاقه ..


امروز يك كشف مهم كردم !.. صورتهايي كه تركيب زيباتري دارند تا جزئيات زيباتر معمولاً براي عكسهاي بيان شخصيت و مفهومي جواب نمي دهند و بيشتر مشتري پسندند و بهترين چهره هاي ودينگ را شامل مي شوند .. اما چهره هايي كه جزئيات زيباتري دارند تا تركيب زيباتر سو‍ژه هاي فوق العاده خوبي براي بيان شخصيت ، حس و حال ، حركت و گرفتن بازي هستند .. بعضي چهره ها هستند كه در نگاه اول زيبا به نظر نمي رسند اما به خاطر خطوط چهره واضح و ثابت بهتر از چهره هاي زيبا اما پر شيطنت و بازيگوش كه مدام در حال تغيير و تحولند در يك كادر ساده و مستقيم جواب مي دهند .. معمولن شخصيتهاي انعطاف پذيرتر و احساساتي تر و حساس تر به المانهاي حسي و بصري عكاسها و بازي گيرهاي بهتري مي شوند تا سوژه ها و مدلهايي خوب و به عكس شخصيتهاي باثبات تر و يكنواخت تر و ساده تر مدلهاي بهتري مي شوند تا بازيگران و بازي گيرهايي خوب .. البته اينها همه نسبي است ولي چيزي كه من از محيط و آدمها ياد گرفتم همين بود ..



free image hosting by LargeImageHost.com



+  پنجشنبه 26 شهریور1388 1:12   روشنک هوشمند  | 

آغوش مامان ..


امروز اي ميلي از آبجي كوچيكه دريافت كردم .. يه نقاشي بود .. بدون مدل و تخيلي از يه مامان كه دخترش رو محكم در آغوش خودش گرفته بود .. آبجي كوچيكه سال آخر پزشكيه و خيلي كم نقاشي مي كنه و هيچ جا تعليم نديده اما اين نقاشي رنگ و روغنش روي بوم كه با وسايل ابتدايي و در مدت زماني كمتر از 24 ساعت كشيده اونقدر تحت تأثيرم قرار داد كه اشكام سرازير شد .. اين نقاشي شايد كمي عجولانه باشه .. شايد ماهرانه و حرفه اي نباشه اما پر احساس و عميقه .. اين بهترين تابلوي نقاشيه كه در تمام عمرم ديدم .. غمگين تر از شب پرستاره و زيباتر از موناليزا .. :


free image hosting by LargeImageHost.com

+  چهارشنبه 25 شهریور1388 1:6   روشنک هوشمند  | 

چند دقيقه آزادي ..


وقتي آدم روز و شبش جا به جا شده باشد همين مي شود كه الآن در اين ساعت از شب يا همان نزديك سحر تازه وير چايي خوردن و وبگرديش مي گيرد .. امروز ظهر وقت برگشتن به خانه درست نزديكي هاي خانه همين طوري كه براي خودم توي پياده روي وليعصر قدم زنان مي رفتم احساس كردم نگاه آدمها و رهگذرها از زن و مرد و پير و جوان كمي عجيب شده !.. يك جورايي براندازم مي كنند و بعضي هم چيزي در گوشي به هم مي گويند و چندتايي هم رو بر مي گردانند و دو سه تايي هم نيششان تا بناگوش باز شده و همين طوري زل زده اند به من !.. آنقدر سرگرم افكار و خيالات خودم بودم كه چندان توجهي نكردم تا اينكه يك خانم چادري صدايم زد و به سر و گردنم اشاره كرد .. تازه فهميدم جريان از چه قرار است .. من تقريباً فاصله دو چهار راه را بدون شالم طي كرده بودم .. شال بيچاره حواسش نبوده و از روي موهايم سر خورده و تمام مدت دور گردنم آويزان و بلاتكليف براي خودش جولان ميداده و موهاي پريشان بنده اسلام و مسلمين را براي دقايقي به طور جدي به خطر انداخته بوده و عين خيالش هم نبوده !..  چهره بهت زده و نگاه سرزنش آميز خانم چادري به خنده ام انداخت .. وقتي رسيدم خانه احساس خوبي داشتم .. براي چند دقيقه هم كه شده موهاي بي گناه من آزادي را احساس كردند و هيچ اتفاق بدي هم نيافتاد كه نيافتاد .. به همين سادگي !.. يك لحظه با خودم فكر كردم چقدر مي شود بعضي وقتها آسان گرفت .. چقدر رها كردن عادتها و سنتها و عقايد بيهوده و دست و پا گير شرعي و غير شرعي راحت و بي دردسر مي تواند باشد .. و چقدر بايد يك ملت سخت گير و پايبند به پابندهاي احمقانه و بي اراده و بي سليقه باشند كه از چنين آزادي هاي كوچك و مسلمي بتوانند سالهاي سال در ازاي بدست آوردن " هيچ " چشم پوشي كنند و ديوار بر ديوار زندانهايي بچينند كه همه جا تعقيبشان مي كنند .. : ( ..


+  دوشنبه 23 شهریور1388 3:51   روشنک هوشمند  | 

اصلاحات پايدار ..


نمي دانم كه بوده گفته زبان فرهنگ مي سازد . اين عقيده من است و دوستي وقتي آن را از زبان من شنيد به من گفت كه بزرگي چنين عقيده اي داشته و در آثارش به آن اشاره كرده !.. پنهان نمي كنم كه خوشحال شدم از اينكه عقايد من كم سواد كم كتاب خوانده " گاهي" منطبق بر عقايد افراديست كه موي خود در كتابخانه ها سفيد كرده اند و صاحب نامند ..

از اين ذوق زدگي هاي گاه و بي گاه كودكانه كه ربطي به خودستايي ندارد اگر بگذرم باز به اينجا مي رسم كه " زبان فرهنگ مي سازد " ..اين يك جمله طلاييست .. وضعيت فرهنگي هر جامعه ارتباط مستقيمي با كليد واژه هايي دارد كه مردم در گفت و گوهاي عاميانه و خصوصي و عمومي خود به كار مي برند . فاجعه وقتيست كه زبان فرهنگ سازان يك جامعه به كليد واژه هايي آلوده شده باشد كه مصداق عكس هدفيست كه براي آن مبارزه مي كنند . فرهنگ جنسيت سالاري و زن ستيزي و تبعيض يا استثمار جنسيتي از همين واژه هاي منسوخ و كپك زده است كه به ذهن جامعه تزريق مي شود .. در خانه ها و مدارس و دانشگاه ها به كودكان و جوانان ياد داده مي شود و همين مي شود كه در نسلهاي بعدي تكرار و تكرار و تكرار مي شود .

ادعاي تغيير و اصلاح و آزادي خواهي و روشنفكري بدون پالايش فرهنگي و عادلانه زبان امكان پذير نيست . البته مقصود اين نيست كه تا روشنفكر شدن ِ دست كم زباني ِ قشر اصلاح طلب و خواهان تغيير براي هر  تحولي صبر كنيم كه اين ممكن نيست  چون زمان زيادي مي برد .. و اين حقيقتيست كه به هر حال بهترين و برترين اقشار جامعه ما فارغ از سلطه سنگين تربيتهاي نادرست مذهبي و سنتي نبوده اند و نابودي نشانه ها و كليدواژه هاي اين نوع فرهنگ كه مثل يك ويرانگر خاموش و موذي عمل مي كنند براحتي و به سرعت ميسر نمي شود .

تغييرات و اصلاحات سياسي بدون در نظر گرفتن اصلاحات زباني و فرهنگي به نظر من تنها تغيير رنگ استبدادي تاريخيست كه بر اين خاك خسته قرنهاست بدون هيچ تغيير اساسي سايه افكنده است . 

كسي كه ادعاي اصلاحات بنيادين دارد نمي تواند به اهميت زبان و فرهنگ بي توجه باشد . جنبش سبز ملت جايي براي فرصت طلباني كه با تمام ادعاها هنوز تفكر بنيادينشان با اصولگرايان مرتجع برابري مي كند و اين حتي در زبان و رفتار و نوشتار و زندگي روزمره شان جاريست ندارد .

جنبش سبز فقط در شعارهاي كودكانه خلاصه نمي شود . اين جنبش محتوايي پر از آگاهي و دانايي و تمايل براي بهتر شدن همه جانبه و پايدار دارد . اين جنبش فقط يك نقاب سبز نازك بر چهره اي آشنا و مرتجع نيست . چهره جوان پشت اين نقابها براي تغيير به قصد گسترش عدالت و برابري تلاش مي كند و در جا زدن را نمي پذيرد چون برايش هزينه كرده و چه گران هم هزينه كرده و مي كند .. از جان و روح و روان بالاتر هم است ؟..

اگر همه تصميم بگيرند كه تغيير و اصلاح را صادقانه و عاشقانه از خود آغاز كنند و به اهدافي كه برايش هزينه مي كنند با تمام وجود پايبند باشند راه براي تغييري بزرگتر خود به خود هموار مي شود .

اين كه در خيابانها مي بينيد فقط يك كارناوال شادي نيست .. اين غريو شادمانه نزديكتر شدن به هدف است .. اين آدمها فهميده اند كه تغيير تك بعدي و ظاهري همانند توسعه ناپايدار به تباهي مي انجامد .. پس تغيير را از خود شروع كرده اند .


+  شنبه 21 شهریور1388 20:18   روشنک هوشمند  |