سوء تفاهم
لطفاْ قالب حلبیت رو روی سر بنده فشار نده !
من یه چند وجهی نامنظمم اما قالب توی دست شما یه مکعب مستطیل خوشگل و نانازه !
گاهی زیر یه کوه یخ یه ماموت خوش قلب خوابیده !......
بدون شرح
نگران پیچک خشکیده تن من و دیوار سیمانیم مباش .....این دیوار ، آدم نیست که بر سرم آوار شود .
ترک می خورد اما خودفروشی نمی کند.... من پشت دیوارم قایم نمی شوم ، به آن تکیه می کنم ، رویش نقاشی می کشم ، می نویسم و گاهی بر بلندای آن می ایستم و به شما نگاه می کنم که چه ریز دانه جمع می کنید.....
همه ما دیواری داریم برای خود . من به دیوارم تکیه می کنم و می ایستم . شما مورچگان از آن بالا می روید و می پندارید که بر زمینید !.....به همین سادگی...
شما که سهراب می خوانید و از زندگی لبریزید . شما دیگر چرا ؟
چشم ها را باید شست....
جور دیگر باید دید
حتی اگر لازم باشد اریب !
...............................................
پینوشت ۱ : از چاپ کردن کامنتهایی که بدون اسم ، آدرس ای میل یا وبسایت هستند معذورم .
نمی دانم چرا ؟
نمی دانم چرا ؟
دستان سرد و سخت آدمها
شبیه حلقه دار است و هر لحظه
دلی در مرکز این حلقه های شوم می میرد
نمی دانم چرا ؟
دلهای آدمها
به سنگینی ناقوس کلیساهای متروک است
نمی دانم چرا ؟
در زیر سنگ هر سخن
یک مار زهرآلوده می خوابد
نگاه سرد و مغرورش
جواب طعمه بیچاره اش را خوب می داند
نمی دانم چرا ؟
لبخند آدمها
به نازیبایی لبخند مرموز مترسکهاست
نمی دانم چرا ؟
در هیچ غم
در هیچ اشکی هم
نشانی از پشیمانی نمی گنجد
اعترافات یک آدم خودخواه
گاهی جز مردن برای راضی کردن دیگران کار دیگه ای نمی تونی بکنی....
اما اگر راضی به مردن نباشی زندگی می کنی و گریه می کنی و غمگین میشی و افسرده میشی و داد میزنی و فریاد می کشی و راه میری و میدوی و میشینی و می نویسی بعد لبخند میزنی و میخندی و قهقهه می زنی ...
و چنین بود که بنده آدم خودخواهی شدم !
درود بر خودم !
دیوارم امروز کج شده ....
هر چی روش می نویسم سر می خوره میریزه پایین !...
پنجره هم کج شده چون هر کاری می کنم پرده همه اش رو نمی پوشونه و یه تیکه اش فرتی میفته بیرون و لج من رو درمیاره .... ای ی ی ی ....
.آآآخ چه دردی می کنه این گردن !...
اصلاً نمی تونم تکونش بدم... از دیشب تا حالا همین طوری یه وری مونده ....
ساعت شنی
ما دو تا مکعب بودیم در یک جعبه مکعبی ! از وقتی که یادمان می آید مکعب بودیم . گاهی کنار هم حرکت می کردیم . گاهی روی هم قرار می گرفتیم . بعضی وقتها هم هر کدام یک گوشه می افتادیم و استراحت می کردیم !
زندگی شیرین بود و ما راضی بودیم از چیزی که هستیم اما یک روز یک آدم بازیگوش ما دو تا را برداشت و با خودش به جایی که نمیشناختیم برد . یک سطح صاف و رنگارنگ ! ..... هر از گاهی کسی ما را بر میداشت و روی سطح رنگی پرتاب می کرد و این کار بارها و بارها ادامه پیدا می کرد . روزهای اول درک این وضعیت متزلزل و جدید برای ما کمی سخت بود اما خیلی زود عادت کردیم جوری که بعد از هر پرتاب به خودمان حرکت های اضافی میدادیم و روی سطح صیقلی می چرخیدیم و می چرخیدیم و می چرخیدیم !... بله ! زندگی باز هم شیرین بود و می توانم بگویم با این چرخشهای مکرر هیجان انگیزتر شده بود .
یک روز بعد از یک پرتاب سنگین ما دو تا به جای سطح رنگارنگ در یک فضای عریض و عجیب فرود آمدیم . فضایی که تا به حال تجربه اش نکرده بودیم . هنوز نمی دانم آنجا کجا بود . اما تا آنجا که می توانم برایتان تشریحش می کنم . یک سطحی که نمیشد روی آن ایستاد ! نمیشد به هیچ ثباتی رسید . بگذارید بهتر بگویم .... ما دو تا آنجا همیشه یا به صورت اریب یا روی یکی از گوشه هایمان قرار می گرفتیم و این وضعیت زیاد طول نمی کشید و به همین دلیل نمی توانستیم به هیچ وجه به آن عادت کنیم . واقعاً وضعیت ناراحت کننده ای بود . خیلی سعی کردیم به این بی ثباتی به چشم یک تغییر هیجان انگیز مثل چرخش روی سطح صیقلی که پیش از این تجربه اش کرده بودیم نگاه کنیم اما این تغییر بدون هیچ انعطافی ما را به شکل خود می خواند و نمی توانستیم تغییر کنیم چون چیزی نبودیم جز دو جسم مکعب ! تنها کاری که به فکر ما می رسید و قادر به انجامش بودیم حرکت بود با این هدف که دست کم تا جای ممکن بیشترین قسمت سطح خود را در جایی از سطح جدید به ثبات برسانیم اما این کار بیشتر خسته کننده بود تا لذت بخش و می توانم بگویم پس از تقلاهای بسیار در هر موضعی که قرار می گرفتیم همان تنش و تزلزل غیر قابل پیش بینی وجود داشت و شوق ابداع هر حرکت جدید از ما گرفته میشد . آخر خسته شدیم و در یکی از وضعیتهای کمتر متزلزل به استراحتی نا آرام پرداختیم !
مدتی گذشت و ناگهان ما خود را در سطحی شناور یافتیم . سطح جدید شفاف و متحرک بود و جالبتر از همه هیچ فشاری بر ما وارد نمی آورد در عوض باعث حرکت ما میشد و نیازی به حرکت دادن خود نداشتیم . وضعیت جدید بسیار هیجان انگیز بود تنها یک مشکل وجود داشت آن هم اینکه نمی توانستیم جهت حرکتمان را مشخص کنیم و هر حرکت اضافی ما باعث میشد که در مسیری ناخوشایند قرار بگیریم اما هر چه بود از وضعیت قبلی بهتر بود . در حال لذت بردن از وضعیت جدید بودیم که به ناگاه دستی ما را برداشت !
همان آدم بازیگوش ما را به محیطی دیگر برد و بر روی سطح صیقلی رنگارنگ ، همان سطح دوست داشتنی قدیمی دوباره پرتاب کرد اما این بار بر خلاف بار قبل وقتی که بر روی سطح صیقلی رها می شدیم نمی توانستیم از چرخش بی وقفه خود جلوگیری کنیم مگر وقتی که پس از برخورد با لبه های سطح صیقلی از حرکت باز می ایستادیم اما این استراحت چندان به طول نمی انجامید . گویی دیگر سکون خود خواسته برای ما امکان نداشت . دوست مکعب من زودتر از من به واقعیت جدیدی پی برده بود و به من گفت : دوست من ! ما دیگر گوشه نداریم ! ما مکعب نیستیم . .....
روزها گذشت و گوشه های ما به طور کامل از میان رفت و حجم ما روز به روز کمتر و کمتر میشد و جز حرکتهای بی حاصل و مداوم و خسته کننده اتفاق جدیدی رخ نمی داد ...... تا اینکه ....
ما دو موجود عجیب که روزی دو مکعب بودیم اکنون در کنار شما هستیم . شما دانه های شن !... با شما و در کنار شما می چرخیم و می رقصیم و از روزنه ها عبور می کنیم .. نمی دانم چرا این روزنه ها به این اندازه به هم شبیهند و چرا هیچ اتفاق جدیدی دیگر برای ما رخ نمی دهد .....
اما چیزی که ما را خوشنود می سازد این است که تنها نیستیم و با صدها مثل خود که شما باشید حرکت می کنیم و از روزنه ها یی که همه شبیه به همند عبور می کنیم . من مطمئن هستم که روزی اتفاقی برایمان رخ خواهد داد و راز این روزنه های مشابه را کشف خواهیم نمود و فکر می کنم تمام انرژی حرکتی من به خاطر آن رویداد شگفت و جدید است که روزی به وقوع خواهد پیوست !
خواب عجیب من (۱)
کوه هایی چین خورده و سرخ ! زبر مثل سمباده ! خیلی بلند... با قله هایی شبیه به بادبزنهای چینی ....چنان مسحور و ذوق زده شده بودم که صدایی از من در نمی آمد و مبهوت می نگریستم با نیشهایی تا بناگوش باز و چشمانی که می خواست ببلعد . نمی توانستم باور کنم چنین چیزی در طبیعت می توانست وجود داشته باشد ..... دوست داشتم از نزدیک لمسش کنم.... رفتم جلوتر ... جلوتر .. جلوتر ...
عجیب بود ! هر چه جلوتر می رفتم قله های زیکزاکی و سرخ از من دورتر می رفتند و در عقب سر من پرت می شدند . رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به دامنه کوه ! به پشت سر نگاه کردم قله به زمین رسیده بود . کوه سرخ من مثل دالانی با خمیدگی بزرگی تمام آسمان بالای سرم را فراگرفته بود و در آن سو پشت سر من به زمین نزدیک میشد . چه عظمتی و چه رنگهای زنده و زیبایی !..... یک توریست ژاپنی به من آب نبات رنگی تعارف کرد !.... من هم گرفتم و خوردم ... یک زن ژاپنی با چشمهای ریز و موهای کوتاه که کنار مرد ایستاده بود چه نگاه شررباری به من انداخت .....
آخ ! ای تلفن لعنتی چه بی موقع زنگ زدی !..... بیدار شدم اما هنوز در افسون آن همه عظمت... رنگ و قله های بادبزنی که مثل موج بزرگ دریا همه آسمان را فراگرفته بود به سر می برم ....
کاش میشد چنین منظره ای را در بیداری دید ....
ایم م م ....
............................
خوابهای من همیشه عجیب و رنگی و غیر قابل تصورند اما این یکی دیگه آخر هر چی خواب بود ! .......
آدمها و اژدهاها
این همه چین خوردگی و قلمبه سلمبه گی فکر می کنی رشته کوهه ؟ هاه ؟
نوچ جونم ! اینها همه اژدها هستن که نصفشون زیر زمین خوابیده و بقیه اش اینه که تو می بینی ....
یه روز همه این اژدهاها بیدار میشن و میان سراغت و با لذت می بلعنت و بعد تفت می کنن توی اقیانوس آرام و پیش خودشون میگن :
پوف پوف ! آدمیزاده چه طعم گندی داره و از آدم خوردن دست میکشن و میرن دنبال یه لقمه نون حلال می گردن !....
زمین پر میشه از اژدها ....اژدهاهایی که آدمها رو تف می کنن و بعد زمین پر میشه از تفاله آدمها .......
اژدهاها به فکر میفتن که با این همه تفاله چه کار کنن .. آخه اقیانوس داره پر میشه... دریا داره پر میشه... رودخانه ای دیگه باقی نمونده..... همه جا رو گند برداشته....
میشینن فکر می کنن .....
یکیشون میگه آی خاک بر سر بی عقلتون کنن ! آتیشی که از دهن ما اژدهاها بیرون میاد ما رو همه جا مشهور و معروف کرده حالا به جا اینکه این تفاله های بوگندو رو با آتیش دهنهامون بسوزونیم داریم همه زار و زندگیمون رو پر تفاله های متعفن اینها می کنیم .
همه ازدهاها آفرین گویان تصمیم می گیرن تفاله های آدمها رو بسوزونن و این بود که همه آدمها خاکستر شدند و نژادشون منقرض شد .
حالا اینها که می بینید آدم نیستند جونم ! اینها تصورات آدمها هستند که اژدهاهای متفکر و فیلسوف شبها میشینن زور می زنن و توی مخشون ایجاد می کنن و بعد وقتی ناهار ظهرشون رو دارن نشخوار می کنن افکار و تصوراتشون از توی مخ و معده عجیب و غریبشون میاد بیرون و راه میره و حرف میزنه و حتی گاهی کتاب می خونه !
آره ! جونم !
این آدمکهای بزرگ به چه فکر می کنند ؟!
چه راحت به سویت می آیند و تو را زیر و رو می کنند و می خوانند و از بر می کنند ! اما وحشتناک و شاید مضحک این که نمی دانندت و هرگز نخواهند دانست بعد از این همه خواندنت !
براستی چه می گویند ؟
چه می خواهند ؟ انگشتهای درازشان را به سویت نشانه می روند و هر کلمه ات را تجزیه و تحلیل می کنند اما همان طور که ارضایشان می کند حکم می رانند نه آنطور که دیده اند و آیا براستی انچه را که بوده دیده اند یا آنچه را که اذهان مغشوش و عقده های ناگشوده و کهنه شان دوست میدارد ؟!نمی دانم و نمی خواهم که بدانم
.....مرا با آنها کاری نیست هرچند اگر درون شیشه ای هم بخزم آنان را با من باز هم هزاران کار است ! نمی دانند هنوز نمی دانم را چگونه هجی می کنند آنگاه مرا از پشت این کلمات بی حوصله می خواهند حلاجی کنند ....براستی که جز لبخند از من کاری بر نمیآید....
تخم مرغ
آدمها وقتی به هم نگاه می کنند شاید مجبور به رعایت ادب باشند اما وقتی نمی بینیشان شاید خودشان باشند ...... صداها..... نگاه ها .... اثرها ! نفهمیدن ! بزرگ ترین ظلمی که در حق هم روا میداریم ... آدمهای زندانی.. خودشیفته .... نالان و الکی خوش و خندان !..... همه اسیر پیله های عقده های حل نشده.......
نه ! پروانه شدن آرزوییست بس دور از دسترس و غریب .....نه این کرمهای کوچک توان پریدن دارند و نه درختی خواهی یافت که وزن پیله کرم ابریشمی را به دوش کشد در این بی سامانه غریب . تنها هو هوی باد است که به گوش میرسد و افکار من و تو را به هم می زند تا مثل کرم کوچک ابریشم تنها بتنیم و بتنیم و بتنیم !.....
پروانه شدن رویایی کودکانه بیش نیست......می تنیم و می تنیم و می تنیم تا تخم مرغی شویم و بشکنیم در ماهیتابه مستعملی !
دیگر هیچ !...
افکار بعد از نیمه شب
امان از این دیوارهای خاکستری و متروک...... فقط دایناسورهای فراموش شده می توانند لا به لای این درزها و ترک های دندانه دار لانه کرده باشند.....می خواهم بنویسم از افکار آشفته... از احساسهای فروخورده شده..... اشتباه گرفته شده... بیهوده خرج شده و بیهوده پنهان شده....... اما گویی دستان من نیز همانند این ترکها برای نگاشتن از قاعده و قانون خاصی تبعیت نمی کنند . من اینجا نشسته ام ساعتهای تنها و تمام لحظات من با مرور این حس ها و هوس ها می گذرد...... بیکارم !
کار ؟! ....... کار کردن را دوست دارم اگر با آن آزادی که من می خواهم در ان باشد و به من داده شود که می دانم در ایران چنین آرزویی محال است.... پس همین بوم نقاشی هایم ... کاغذهای سفید و کاهی ... ذغالها و مدادها و کتابها و دیوارم برای زندگی کافیست.....
دوست ؟! نه ! در انتخاب دوست بسیار سخت گیرم . دوستان معدودی همیشه داشته ام که با مرور زمان یا فراموششان کرده ام یا از خود بیزار ..... دوست اگر دوست باشد می ماند حتی اگر برانیش !.... طرز فکر خودپسندانه ایست می دانم اما همین است که هست ...
خوب دیگر چه میخواهی بدانی ؟ پیچیده ام ؟ نه ! من ساده ام .... شاید سادگی را از یاد برده ای که مرا پیچیده می دانی.... ساده ام ساده ام آنقدر که براحتی می توانی فریبم دهی اما یک روز می بینی که بی جهت رهایت کرده ام !..... این از پیچیدگی من نیست..... حسیست که همیشه دارم ... همیشه با من بوده و هست و خواهد بود و می دانم آنچه را که تو زمانی خواهی خواست....کار سختی نیست . پس فراموشت می کنم قبل از اینکه فراموش شوم .
بدرود !