از حقارت و پستی کفتارها همین بس که دسته جمعی به یک شیر زخمی حمله می کنند !.....
می نویسمت !
اگر این بی حوصلگی بگذارد..... می نویسمت آخر !...... بس که به فکر مداوم و ذهنی شدن وقایع عادت کرده ام نوشته هایم روز به روز کوتاه تر می شوند... تنبلی هم حدی دارد..... می ترسم روزی به یک نقطه تنها میان صفحه سپیدی قناعت کنم .... نه ! باید بنویسمت !.... کوتاه نه !... طولانی ! به همان اندازه که طول کشیدی !... ارزش نوشته شدن را داری !.... می دانم !....
از این وبلاگ سپاسگزارم !... وادارم می کند که ذهنم را خالی کنم .... که هنوز زندگی کنم !
می نویسمت !
به زودی !
وقتی وزیر نیرو شاعر می شود :
پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنیست !....
سد را بساز که بودجه اش خوردنیست !.....
در ایران مال مردم است که بردنیست !....
..............................
پینوشت : بختگان هم رفتنیست !.....
کسی که منتظر می گذارد هرگز نمی آید و آنکه می آید در انتظارش کسی نیست و آنکه منتظر مانده بی شک ابلهی بیش نیست !......
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت....
نا امیدی از هر امیدی شرط بقای تن های تنهای ماست که در میان منهای خودخواه زمانه مدرن می زیند !..... نه ! دوران انتظارات زرد .... برافروختگی های صورتی .... عشق های سرخ اناری.... فداکاری های بنفش..... دوستی های نارنجی .... وفاداری های آبی...... نوازشهای سبز..... دوران جوانی های رنگین ما به آخر رسیده است..... شاید سی سالگی برای احساس سپید پیری زود باشد .... اما در این زمانه مدرن و پست مدرن دیر هم هست !....هر چند چهره ام زیبایی کودک ۲۰ ساله ای را هنوز بنمایاند...
کاش زود تر از این ها خودخواه شده بودم !... نمی دانم ! نمی دانم اگر ۱۰ سال پیش هم به خودخواهی الآنم بودم آرامش بیشتری داشتم یا نه ...... دلم برای خودخواه نبودن هایم گاهی می سوزد.... رنگهایم در هم میروند... رنگ اصلی گم می شود و فقط خاکستری بدرنگی می ماند و روی پالت شیشه ای من ریشخندم می کند ..... حس می کنم خیلی دیر خیلی چیزها را یاد گرفتم..... بیشتر دوست داشتم تجربه کنم تا یاد بگیرم و همین بود که باعث میشد کمتر خودخواهی کنم !..... امید ! ... امید ! ... امید !.... این امید لعنتی همیشه مانع خودخواهی آدم می شود ...... و وقتی که از خود دورش می کنی آرامش با تمامی شکوه و ابهت نقره ایش تو را فرا می گیرد.....
نه ! نه دیگر سرزنشهای شما ظاهراً " نا خودخواهان " دلسوز برایم پشیزی با این دیوار خاموش تفاوت می کند و نه اندرزهای جوگندمی نخ نمایتان که به درد خودتان هم نخورده و مثل جنس بنجلی به من قالبش می کنید....
می خواهم آنقدر خودخواه شوم که روزی بتوانم بر روی دیوارم قدم بگذارم و بر آن راهپیمایی کنم !.... نه لباس فضانوردی می خواهد و نه سفینه و نه حتی یک قطره اکسیژن اضافی !..... می دانم شما مورچگان هم عمریست که بر دیوارهایتان راه میروید اما تفاوت من با شما در این خواهد بود که شما دانه جمع کنان دوراندیش می پندارید که بر زمینید اما من می دانم که زمین زیر پای من نیست !.....
می ترسم به نهایت خودخواهیم فکر کنم.... هنوز مطمئن نیستم که بتوانم روی سقف هم راه بروم !
اگر می خوای شخصیت یه آدم راستگو رو بهتر بشناسی ازش سوال کن اما اگر می خوای شخصیت یه آدم دروغگو رو بهتر بشناسی تنهاش بذار !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیست و هشتم :
جنین فیزیک می خواند .....
- می دونی فلسفه سیب زمینی یعنی چی رفیق ؟؟
- ....باز چی شوده جنین جون ؟ توی کتاب فیزیک هم جوک نفشتن یا عسک سیب زمینی پشندی گذاشتن ؟؟
- نوچ چ چ ! یه نتیجه جالب گرفتم ! گاهی علوم دنیا بنظرم اونقدر بامزه میان که دوست دارم کاریکاتورشون رو تصور کنم ! ..... در هر نکته و حقیقت و اصل علمی یه جوک خنده دار دست اول نهفته است اگه خوب دقت کنی رفیق !.........
- مثلن ؟؟
- کره زمین بر اساس نظریه نیوتن روی مدار خودخواهی من و تو می چرخه !
- اگه مدار رو قطع کنی چی میشه اونوخت ؟؟
- براساس نظریه انیشتین روی یه سیب سرخ خوش رنگ و وسوسه کننده می افته !
- آها ! حالا دوزاری اوفتاد !.......
- خدا رو شکر رفیق ! ..... طوریت که نشد حالا ؟؟....
- .... از دست تو .....
زن حسود رو از زبونش بشناس ، مرد حسود رو از خندیدنش !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت نوزدهم :
ـ رفیق امشب شاید شیشه ام رو برداشتم رفتم به تماشای یک سیرک !
ـ چه جور سیرکی؟
ـ مطمئناً نه شبیه سیرکای دوره گردیه که خرمگس اتل لیلیان وینیچ در اکوادور دیده بود و نه شبیه به سیرکای تر و تمیز و با کلاسی هستش که در مونت کارلو برگزار میشه ! ... یه سیرک روسی با یه خرس قهوه ای که احتمالاً یه چیزی شبیه شلیته های مادر بزرگامون می پوشه و می رقصه !...
ـ عجب ! تماشای سیرک رو دوست داری جنین جون؟
ـ اگر حیوونی توش نباشه آره !
ـ ... سیرکی بدون حیووناش ! تصور کن !
ـ می دونی رفیق ! تماشای یه سری حیوون که کلی اذیت و آزار شدن تا روی دو پا بایستن و برقصن حالم و بد می کنه !... مخصوصاً این که بدونی خیلی از تماشاچیا شاید به اندازه اون خرسی که اون وسط ایستاده فرق آدم و حیوون رو ندونن ! فکر می کنی اگه جاهاشون عوض بشه کدوم یکیشون بیشتر ناراحت میشن؟ خرسا یا آدما؟؟
- .......
خسته
عنکبوت بغض من
درون کنج لحظه های حنجره
به انتظار مرگ تب نشسته است
آسمان کبود گشت و دل کبوتری
ولی
سایه سیاه و زشت یک شبح کمان به دست
در کمین مرغ شب نشسته است
دستهای پنجره
هنوز هم
روی چشمهای خاطرات زنده بسته است
آخرین ترانه های من پرنده شد
ولی
روح پرزدن درون جسم من
از تمام آنچه بود و هست
خسته است !
ققنوس
دلم آتش گرفته
اما نترس
این ققنوس پیر خاکستر نمی شود....
مردی که می خندید !
چه خوب است که مولوی ، سعدی ، حافظ ، انوری ، فخرالدین اسعد گرگانی ، نظامی گنجوی ، فردوسی طوسی ، خیام نیشابوری و ... زنده نیستند !....
احتمالاً همه بدلیل تبلیغ علیه نظام و نشر اکاذیب و توهین به قومیت ها و مفسد فی الارض شدن دست کم به حبس ابد محکوم می شدند....
بگذریم که پدر و مادرها برایمان گفته بودند که در اوایل دهه ۶۰ هنگام یورش نیروهای حزب الله به مدارس و خانه ها و همانها که انقلاب فرهنگی راه انداخته بودند و الآن برخیشان را در صفوف اصلاح طلب( !!! ) می توان دید ، کتابهای بوستان و گلستان و شاهنامه و مثنوی و شمس و رباعیات خیام را پاره پاره کرده و به آتش می سپردند.....
می گویند تاریخ تکرار می شود..... اما نمی دانم چرا تاریخ ایرانیان اینقدر زود به زود تکرار می شود....
درست مثل یک موج سینوسی... گاهی سوپاپ اطمینانی می آید و ملت آزادی ندیده بیچاره ها نیششان تا بناگوش باز می شود اما چیزی نمی گذرد که نیش باز امیدوار به تغییر به خنده ای تلخ و اجباری بدل می شود.....
همه می خندند این روزها..... همه طنز چارخانه نگاه می کنند و می خندند !...
درست مثل مردی که می خندید !...
قالبی به نام فروید !
آنقدر که بعضی به گفته های فروید اعتقاد دارند و حتی از طرز wc رفتن و پی پی و پو پو کردن ملت نتیجه گیری های غریزی و جنسی می کنند فکر نمی کنم خود فروید چنین اعتقاد پابرجایی بر نوشته های خود داشت !
آدم گاهی می ترسد....
دنیای بعضی ها ترسناک است... و خدایشان ترسناکتر و در عین حال مضحک تر !....
به یک نتیجه فوق فلسفی این روزها دست پیدا کرده ام ! آن هم در وان حمام در حالیکه در آب ولرم آن غوطه ور بودم و به دستهای شناورم نگاه می کردم..... یافتم !
هر آدمی خدای خود را طوری خلق می کند که خود را توجیه کند !....
آخر کی از خدا بهتر که آدم را توجیه کند ؟!...
اگر یک الاغ بتواند فکر کند ، یک جغد هم می تواند حمالی کند !......
شرح حال برخی از پسرکان دانشجو در ایران !
1) سال اول : پسرک ریش کوسه ای که همه آرزوهای عشقیش در دیدن دختر خوشگل همسایه در خواب و گاهی هم توی کوچه از لای در یواشکی به دور از چشم حاج آقا تسبیحیان پدر دوشیزه مکرمه همسایه خلاصه میشد به دانشگاه می رود ! در عمرش این همه دختر ترگل و ورگل ( حالا اگه ترگل و ورگل هم نباشن به کمک این همه قلم موی رنگ و وارنگ که از فرق سر تا پنجه پا را مزین به انواع و اقسام رنگهای طوطی های هندی می کنند و گن و شلوارک لاغری و غیره و مانتوهای تنگ که هیکل های گرد و قلمبه را به هیئت مدلهای اروپایی در می آورند ) یک جا ندیده بود رنگش مثل لبو سرخ میشود ! نمی داند به کدام یک نگاه کند .. این همه دلبر سر کلاس درس باعث می شود همان یک ذره هوش را هم از دست بدهد و مدهوشانه نمرات زیر الف بگیرد !....... از همه بدتر این که میون این همه پسر مو ژل زده و زیر ابرو برداشته و جین پوش کی دیگه به قیافه کج و کوله و ریش نصف و نیمه درامده او می نگرد ؟!.... آه ! امان از این همه آرزوی بربادرفته !...
2) سال دوم : پسرک دانشجو کم کم یاد می گیرد که برای جلب توجه دخترکان ترگل ورگل دانشگاه باید به هنرهای متعددی متوصل گردد ! اما چگونه ؟ او که همه عمر سر به زیر از کوچه رد میشده و در مهمانی های خانوادگی زنها اینور و مردها اونور فقط نقش آبدارچی را بازی می کرده حالا چطور می تواند این همه هنر را یک جا کسب کند ؟.... این می شود که می نشیند و این دو گوله را به فعالیت وا می دارد که چه باید کرد !؟.. قر و قمیش های دخترکان و اشارات آنها به او می فهماند که تنها راه رسیدن به وصال این لعبتان قرار گرفتن در باندها و گروه هاییست که پسرکان خوش بر و رو و خودنمای دانشگاه برای خود ایجاد کرده اند . اما چگونه می تواند خود را به این گروهکهایی که از مافیا قوانین سختگیرانه تری دارند وارد کند ؟؟.....باید خوب نگاه کند و بیاموزد..... مسئله این است !
3) سال سوم : کم کم یاد می گیرد چطور زیر ابرو بردارد و از شر این موهای عجق وجق که از ابرو تا چشم و پیشانی را لامصب ها بدون هیچ نظم و قانونی بیرحمانه فراگرفته اند و از چهره معصوم او یک قیافه سنگدل و نفهم ساخته اند خلاص شود و قیافه ملیحی پیدا کند !.... دوستش او را به یکی از این باندهای منورالفکر خوش بر و رو معرفی می کند ! همه از او استقبال می کنند و تغییرات شجاعانه ای را که در قیافه و لباس و کفش و خلاصه حتی طرز نگاه و لبخند خود می دهد را اولین قدم برای مبارزه با ارتجاع و پیشروی به سوی ( ع ) نتلکتوئل شدن می دانند و به او تبریک می گویند . آه ! خدای من ! آنها مرا پذیرفتند !...... می رود کتاب می خواند تا حرف برای گفتن داشته باشد ! آخر پسری که خوش بر و روست که برای جلب توجه دحترکان ترگل ورگل دانشکده کافی نیست !.. تا دهن باز کند گند کار در می آید .... پس پیش به سوی کتاب و کتاب خوانی... سیاست... فلسفه .. ادبیات و هر چه که می شود آدم بداند ( یا فکر کند که می داند .. کافیست حقظ کند .. زیاد سخت نیست ! ) تا بقیه او را ادم (ع) نتلکتوئلی فرض کنند ! ....
4) سال چهارم : او دیگر برای خودش کسی شده !....بسیاری از پسرکان تازه وارد و ترم اولی برای دوستی با او سر و دست میشکنند . دخترکان تر گل ورگل وقتی او را می بینند خیره می مانند تا از ذره ذره خمیر مایه (ع) نتلکتوئلیسم نمایان در زیر ابروان کمانیش مستفیض شوند !.... او شمع هر محفلیست !... از فلسفه دکارتی و اسپینوزا گرفته تا کیر که گارد ... از داستایوسکی تا کافکا و کامو .... از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می داند و داد سخن می دهد و هر از گاهی برای اینکه قدرت کلامش نفوذ بیشتری در قلب و روح لعبتان دانشگاه داشته باشد به موهای بلند و صاف شده اش تکانی می دهد و از شنیدن آواهای آه و اوه دخترکان لذت وافری را در خود احساس می کند !....او دیگر پیروز است... نیازی به نمره و شاگرد اولی نیست..... او قلبها را تصاحب کرده است . دخترکان برای دوستی با او سر و دست می شکنند ... به هم حسادت می کنند .. با هم می جنگند و دسیسه می سازند !....
5) سال پنجم ! : حیف نیست آدم در اوج شهرت و افتخار این محیط فوق العاده را ترک گوید و به همان کوچه پس کوچه های غم گرفته که جز سیاهی چادر زنان و اخم های در هم مردان ریش سپید چیز دیگری برای دیدن ندارد باز گردد ؟... نه !... او در جا میزند و می ماند !.....دوست دختر های زیادی دارد . با هر کس نهایتاً یک ماه نه بیشتر !....چون کلاس کار اینطور بالا می رود ! عشق و عاشقی ممنوع !.. ... او مشهور شده است ! دون ژوان شهر دانشگاه روزی از دانشگاه فارغ التحصیل خواهد شد اما کی معلوم نیست !....
6) سال ششم ! : اخراج می شود ! ... به دلیل سیاسی بازی و سعی در براندازی نظام !.... هنگام خروج از دانشگاه در دل می گوید : ( خودمانیم ها .... این همه ور زدیم و سیاسی بازی در اوردیم اما اخرش نفهمیدیم فرق چپ و راست چیست ! .. اما در عوض از فرداست که دختر حاجی آقا تسبیحیان همسایه مان بابای پولدار و بازاریش را بفرستد در خونه درب و داغان ما برای دست بوسی و رفع کدورتهای گذشته !.. خوب ! پس زیاد هم بد نشد !.... مسئله این است !... ) ..
زمانی مردها به دنبال زنی بودند که عاشقش شوند حال به دنبال زنی هستند که عاشقشان شود !...
اگر می خوای هرگز تعجب نکنی باور کن که هیچ غیرممکنی وجود نداره !...
خواب عجیب من (۲)
صدایی شبیه به موج می آمد !... صداب چوب.... آب.... شاخ و برگ ..... صدای آرامی که نزدیک و نزدیکتر میشد و من نمی دانستم که چیست.... به سمت پنجره های آپارتمان رفتم و از پشت شیشه نگاه کردم..... همه جا آب بود.... آبی که با موجهای کوچک تمام حیاط پشتی و خانه ها و آپارتمانهای اطراف را فرا گرفته بود و آرام آرام به پایین پنجره واحد ما نزدیک و نزدیکتر میشد...... آب رنگ سبز کمرنگی داشت با رگه هایی از زرد و نارنجی و قهوه ای.... هنوز قسمتهایی از درخت چنار از آن بیرون بود... کلاغی روی شاخه درخت آسوده نشسته بود و خونسرد به صابون صورتی رنگش نوک میزد.....
هیچ کس نبود.... هیچ چیز نبود جز آب و نوک درختها و کلاغ سیاه و صابونش !..... آن همه هیاهوی شهر به یکباره خفه شده بود..... به این فکر کردم که اگر آب بالاتر بیاید و من پنجره ها را محکم ببندم و درز بگیرم می توانم جلوی ورود آب را به خانه بگیرم یا نه..... اما صدایی به من می گفت که بیهوده است.... باید به بالا آمدن آب چشم بدوزی و غرق شدن را با خونسردی و در کمال آرامش تماشا کنی..... به آب نگاه کردم به آرامی دقایق کند ساعت دیواری بالا می آمد و من دلم درد می کرد..... ترسیدم.... از آن همه آرامش و سکوت ترسیدم... از صدای شش ششه آرام آب ترسیدم... از آن کلاغ بی قارقار روی چنار ترسیدم..... رنگ آسمان سرخ شده بود.....
من های من !
گاهی گذشته آنقدر پیش چشمت ریز می شود که از خود دیروزت می ترسی !.... نه ! نه اینکه به معنای متعارفش بترسی .. نه !..... شگفت زده می شوی وقتی به اتفاقاتی که برای تو افتاده فکر می کنی.... گاهی مثل یک خواب... کابوس.... یا توهمی عجیب به نظر میرسد که سالها به طول انجامیده و چقدر اکنون متفاوتی .. به همان اندازه که شبیه دیروزی !...
نمی دانم دیگران هم مثل من حس می کنند وقتی که به گذشته می نگرند یا نه.... اما من با من های زیادی مواجه می شوم که هر کدام حتی به اندازه یک روز با دیروزی اندکی متفاوت است.... و شاید حتی به اندازه یک ساعت با ساعت قبلی .....
اگر این رویای مواجهه انسان با خودش در دنیاهای موازی هم به وقوع می پیوست من قطعاً جزو افرادی بودم که دنیاهای بیشتری دارد..... این همه من !.... گاهی به این منها فکر می کنم.... از بعضی ها خنده ام می گیرد... بعضی ها را تحسین می کنم .... از بعضی به سرعت می گذرم و سعی می کنم که فراموش کنم.... و بعضی ها را دوست دارم تکرار کنم !.....
می دانم که داشتن من های زیاد در گذر زمان ربطی به تزلزل شخصیت یا چند گونگی آن به معنای متعارف روانشناسیش ندارد.... نه !... من همه این من ها را تجربه کرده ام... انتخاب کرده ام .... و از هر کدام تکه ای در من امروزم دارم.... هر کدام از این منها اثری هرچند ناچیز اما پر رنگ و قوی بر دیگری گذاشته.... هیچ منی جدای از من دیگر مگر می تواند بوجود آید ؟....
این همه من در من وجود دارد و من همه را دوست دارم چون منی را ساخته که توی آینه می بینم و از وجودش لذت می برم !.....
آخر الزمان
یکی جایی فرمایش نموده : تبدیل یقین به شک و توجه به دنیا از نشانه های آخر الزمان است !
زندانی شدن کتابها..... سفید کردن روزنامه ها.... تبعید شدن فیلم ها..... سنگسار شدن عشق..... زنده به گور شدن آزادی.... شیرکشی و کفتار پروری..... عقاب انداختن و لاشخور پراندن ..... و اعدام کودکان.... اینها نشانه چیست ؟!
زمان ما خیلی وقت پیش به آخر رسیده.....
عقده بهشت !
چقدر خدا وجود دارد.... به تعداد آدمها !...... و به اکثر آنها بهشتی وعده داده میشود تا هر چه در زمین گناه نکردند در آن مکان الهی بکنند !...... عجب خدای عجیب و عقده پروری !.....
از دو حال خارج نیست ! این خدا یا همه را مسخره کرده است یا باید به روانشناس مراجعه کند ! ....
....................................
پینوشت : خدای من آن بالایی نیست !...خدای من خیلی با نمک و خودمانیست !..نه کسی را مجازات می کند و نه پاداش می دهد ..... مثل من دیوار سفیدی دارد اما به جای نقاشی یا نوشتن ، رویش کاریکاتور من و شما را می کشد !....گاهی هم روی سر رهگذارن هسته آلبالو پرتاب می کند و قایم می شود....
( چشمک )
جیب مرد ایرونی رو خالی کن اما شورت ماماندوزش رو ازش نگیر !.....
کشیدن یک سیاهچاله !
برای من موضوع جالبی می تواند باشد..... حفره ای سیاه که همه رنگها... نورها... خاطره ها و یادها .....زشتی ها و زیبایی ها.... من و تو و آدمها را می بلعد و میگویند زمانی از آن طرف به جایی که نمی دانیم کجاست و چه شکلیست تف می کند !
سیاه چاله یک جور سیاهچال ذهنی می تواند باشد..... محلی برای عفونت... ماندگی و فراموشی.... اما اگر این سیاهچال را وارونه کنی و بتکانیش محلی میشود برای زایش .... تازگی...... جوانه زدن و به یاد آوردن هر چه که بود و نبود......
چقدر دوست دارم که به یک سیاهچاله وارد شوم....
اما آیا همین فکر کردن به سیاهی ها و زندانی شدنهای ناخودخواسته در سیاهچالهای ذهنی و غیر ذهنی دلیلی برای تشکیل یک سیاهچاله آسمانی نمی تواند باشد ؟!
کافیست که حفره ای سیاه بکشم در مرکز بوم سپیدم و آنگاه در اطرافش چینشی از نور و رنگ و حرکت...... اما نه !
سپیدیش را اول سیاه می کنم.... سیاه سیاه سیاه..... بعد رنگ می پاشم .... می کشم و امتداد می دهم و پخش می کنم.... تا سیاهی در مرکز رنگها محبوس شود و حفره ای بنمایاند به نام سیاهچاله آسمانی رویایی من !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت سی ام
نزدیک صبحه ..... ته شیشه نشستم و دارم به صدای تیک تاک ساعت توی شیشه گوش میدم ...
رفیق کنار شیشه خوابش برده و من دلم نمیاد بیدارش کنم ....
حس می کنم دیگه حوصله حرفای من رو نداره ....
اونم حق داره خب !
شده علاف و منتر یه تیکه جنین زپرتی که یا حرف میزنه یا مثل آینه دق خیره نگاه میکنه و سکوت می کنه !
گاهی فکر می کنم به اینکه چرا باید ادامه بدم....
من که دیگه همه چیو که یه جنین باید بدونه می دونم !
من که دیگه آدما رو شناختم و فهمیدم که میونشون جایی ندارم ....
من که حتی یه دیوونه هم نمی تونم باشم !
آخه دیوونگی مختص آدماست و من هنوز آدم نشدم که بخوام دیوونه بشم و دوست ندارم هم که بشم و نمیشم !
من که دیگه هیچ زبونی رو نمی فهمم ..... نمی دونم اونا چی دارن میگن! اونا که اونور شیشه حرف میزنن و میلولن و می خندن ! اونا که مثل آمیب دائم شکل عوض می کنن و گاهی از وسط به دونیم میشن !.. گاهی گرد و قلبمه میشن و پیپ می کشن و گاهی کش میان و دراز میشن و عینک میزنن ! گاهی بی ام و سوار میشن و گاهی پیانو میزنن ! گاهی خل میشن و گاهی عاشق میشن و گاهی مثل گل ببو خشن و بیشعور ! .....
رفیق دیروز از اونور شیشه گفت اگه از تماشای آدما دیگه خسته شدی یه پارچه بندازم رو شیشه ات ....
اما موافقت نکردم !
آخه این با اینکه برم شیشه ام رو بردارم از بالای برج میلاد پرت کنم پایین که فرقی نداره !....
رفیق میگه نذار اعمال و رفتار آدما روت اثر بذاره ! میگه ارزش هر کلمه وقتی بوجود میاد که اون کلمه شکل می گیره پس وقتی اون کلمه وجود داره یعنی معنیش هم وجود داره و پوچ نیست !
دوست داشتن وجود داره ....... عشق وجود داره ....... دوستی ..... عدالت ...... نیکی ......امید .....عاطفه ......وجدان.......خدا !
میگه آدما و دنیای آدما رو رها کن ..... میگم من و شیشه ام میون آدما اسیریم ! من چطوری می تونم به این کلمات اعتقاد داشته باشم در حالیکه دور و بر شیشه ام پر از موجوداتیه که این کلمات رو بی معنی می کنن ؟!
میگه : سعی کن تو برای اونا این کلمات رو معنی کنی !
میگم : سعی کردم نشد ! اونا می برن .... تحمل ندارن ..... اونا فهمیدن رو وقت تلف کردن می دونن ! اونا می خوان لذت ببرن و ببرن و ببرن و ببرن ! همین !
میگه : زندگی میون آدما یعنی همین !
یا یه راه حل برای ادامه دادن پیدا کن یا شیشه ات رو ببر به یه بلندی و از اونجا بندازش پایین !
.......................
داره صبح میشه ! فردا سیزده بدره ! شیشه ام رو می برم توی باغچه میذارم فردا و به سبزه گره زدن پروانه ها نگاه می کنم ! ......
تذکر دوستانه
ای صورتک خندان
پشت چهره خبیثت پنهان نشو...
که آینه ها استفراغت می کنند
و آبها نفرینت !
هر وقت صرفاً به کسی برای کمک کردن نزدیک شدی بدون که خودت بیشتر به کمک نیاز داری و در حقیقت نیاز پنهان تو انگیزه اصلی بوده !....
بی نیازی
چقدر بی نیازی خوبه !......
تا به حال به این اندازه خوبیش رو درک نکرده بودم...... اینکه آدم پاسخ همه احتیاجاتش رو در وجود خودش پیدا کنه و عزت نفسی داشته باشه که وجودش رو برای تمام عمر بدون دخالت هیچ موجود خارجی استوار نگه داره .... اولش کمی سخت و غیر ممکن به نظر میاد اما امکان پذیره !...
از وابستگی به هر عنوان بیزارم !
دوستی رو دوست دارم اما وابستگی رو به هیچ عنوان !....
بیخودی سرزنشم نکنین... لابد یه چیزی می دونم که میگم !....
( لبخند )
آدم تازه
وقتی که در حدقه همه چشمها
نگاه ماهی دو دو میزند
و صداها نشخوار تجربه های عفونیست
آدم دلش آدم تازه می خواهد !
دل از من برد و روی از من نهان کرد !....
دوستی هست که اعتقاد داره اگر توی ذهنت روزها و شبها دائماً تکرار کنی دوستانی به سوی تو بیان که کمکت کنن و راه رو برای رسیدن به اهدافت هموار کنن حتماً این اتفاق میفته !.... این دوست ظاهراً روز و شب همین کار رو می کنه به طوری که دور و برش پر شده از دوستای رنگارنگ و جور واجور که یا در حال پول غرض دادن به ایشون هستن یا رتق و فتق امور ایشون از حمل و نقل شهری گرفته تا دعوت به رستوران و ضامن شدن برای گرفتن وام و غرض دادن وسایل زندگی و حتی پوشاک و کفش و رخت خواب و هر چه که خوش آید !.....
نه ! اشتباه نکنید ! این دوست عزیز نه از بر و روی قابل توجهی برخورداره نه اهل خلافه و از همه مهمتر سنی هم ازش گذشته !....
رمز موفقیتش در استفاده از دیگران ( هنوز توی این که به این کار میگن استفاده یا سو استفاده موندم والاه ! ) در زبان و انتخاب جملات و کلماتیست که به کار میبره .... این دوست عزیز با کلامش به دیگران اعتماد به نفس میده ولی اگه توی ته چهره اش کمی دقت کنین می تونین اون لبخند معنی دارش رو در همون لحظه ببینین و همه اعتماد به نفس اکتسابی کذاییتون رو از دست بدین !....
اون دائماً به دوستاش یادآوری می کنه که چقدر خوب و بزرگوار و شریفن که بهش کمک بلاعوض می کنن و با زرنگی خاصی از این دوست برای اون دوست تعریف می کنه و دوستاش رو به یه رقابت سالم برای کمک کردن به خودش تشویق و ترغیب می کنه !....
اون سالهاست که با دوستاش در مورد آینده درخشانی که با استفاده از کمکهای اونها بدست میاره صحبت می کنه و میگه که حتماً روزی چهره واقعیش رو خواهند شناخت و وقتی که در اوج قله موفقیتی که دوستاش براش تک به تک پله هاش رو درست کردن قرارمیگیره همه محبتهای اونها رو جبران می کنه !....
این دوست عزیز فکر میکنم راه زیادی تا رسیدن به قله مورد نظرش در پیش داره و هنوز به اندازه دلخواه پله نساخته چون فعلاً که خبری از چهره اصلی و ملکوتی ایشون نیست !....
گاهی چنان با حرارت از پله هایی که از کمک های دیگران بدون هیچ پاسخی برای رسیدن به اهدافش داره میسازه صحبت می کنه که آدم ناخودآگاه بهش ایمان میاره !...... شاید هم دیگه باورش شده که کار درستی می کنه و تنها راه ادامه زندگی همینه !......
هنوز توی این که با یه انگل همه فن حریف خبره سر و کار دارم یا یه فرشته رنج کشیده امیدوار و شاد و با اعتماد به نفس و بیخیال موندم !.....
چاره ای نیست !... باید صبر کرد و چهره اصلی خانم رو در آینده مشاهده نمود ... امیدوارم از چیزی که می بینم خوشحال بشم !....
امضاء : درد و دل من و تعدادی از دوستان ایشون !
فکر می کنین طرز فکر هنرمند روشنفکری که از همسرش به عنوان سوراخش یاد می کنه چه تفاوتی باطرز فکری داره که به شما توصیه می کنه زنان شما کشتزارهایتان هستند ؟!....
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیست و نهم :
بع بع بع .....
- هی جنین ! پاشو شیشه ات رو جابه جا کون الآنه که گوسفندا بیان و خونه ات رو رو سرت خراب کونن بابا جان بودو .....
- اوکی !....تا حالا فکر کردی به این که گوسفند تا چه اندازه حیوان مفیدیه رفیق ؟
- هااااا ! باز چی تو اون مخ بند انگشتیت میگذره جنین ؟ ..... باز سر کاریم دیهههههه نههههه ؟؟
- ای بدبین ! ای پارانویید !......... بذار برات بگم داش رفیق :
- گوسفند حیوان مطیعیست و گوسفندان همیشه پیرو و دنباله رو یکدیگر هستند ! کافیست یکی به راهی برود بقیه بع بع کنان دنبالش راه می افتند و حالا بیا و درستش کن ! گوسفندان بهترین شنوندگان هستند چون خوب گوش می دهند و هرگز سخن کسی را قطع نمی کنند ! گوسفندان همیشه موافقند و همیشه تأیید می کنند و دائماً سر تکان می دهند ! گوسفندان سگها را دوست دارند و در عین حال به حد مرگ از سگ می ترسند ! پشت سر هر سگی غیبت می کنند اما همین که سگ گله را از دور ببینند از ترس پشمهایشان می ریزد ! و خلاصه اینکه گوسفند حیوان مفیدیست ! و گوسفندان بهترین و برگزیده ترین ملت .....ببخشید ! ......بهترین و برگزیده ترین حیوانات هستند ! بیایید همه با هم به گوسفندان افتخار کنیم !
- آها !....اوکی ما از این به بعد بایس به گوسفندا هم افتخار کونیم . چشممممم ! اینم واس خاطر تو دااااااااشم !.........;)
هر جا کفتار و لاشخور زیاد بود بدون یه شیر مرده هم هست !
دستها و صداها
به حرکات دست آدمها و تن صداشون بیش از حرفاشون همیشه توجه می کنم.... مسیر نگاه و دو دو زدنها همیشه اولین چیزیه که توجهم رو جلب میکنه اما به اندازه تأثیری که حرکات دستها و تن صدا روی اعصاب و دریافتهای ادراکی من دارند نمیرسه !....
تن صداها برای من رنگیه !.... بعضی تنهای صدا رو به سختی تحمل می کنم چون به نظرم چرک مرده و کثیف میان .... بعضی دیگه خیلی تیز و گوشخراش و نارنجی هستن ..... بعضی دیگه مثل صدای میو میو آدم رو کسل و خسته می کنن و وای از دست صداهای تو دماغی ! من رو به گریز وامیدارن... صداهای تو دماغی سبز لجنی هستن !... رنگی که ازش متنفرم !....
دستها بعد از صدا جلب توجه می کنن ...... از دستهایی که بی اراده و هیجانی مدام به این ور و اونور پرتاب میشن بدم میاد !..... معمولا متعلق به آدمایی هستن که متزلزل و بی اعتماد به نفسن ..... حالا در نظر بگیرین توی سینما نشستین و فیلم مورد علاقه تون رو دارین تماشا می کنین که یه جفت دست دراز و پشمالو دائماً هماهنگ با ضرب آهنگهای تند و نامنظم موزیک متن جلوی چشماتون مثل عقربه های از کنترل خارج شده ساعت دیواری تکون بخوره ... بیان از جلوی چشماتون سریع رد بشن و شما مجبور باشین نوک بینیتون رو برای نجات از تصادم با اونها دائم عقب بکشین !.....
وااااای !....
من زیادی نکته بین و ایرادی هستم نه ؟.... خب دیگه !.....تحمل یه آدم به عنوان مخاطب برای طولانی مدت به همین نکته های ریز و ظریف بستگی داره..... نه مدل ماشین و حساب بانکی و متراژ و منطقه خونه و کوفت و زهرمار مخاطب !.... برای من که اینطوریه !...
خیلی مقاومت می خواد آدم یه عمر میون کلی ابله که جز خندیدن کار دیگه ای بلد نیستن زندگی کنه اما دلقک نشه !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت سی و سوم
- .....
- باز چی شده جنین جون ؟
- رفیق امروز صبح که از خواب پا شدم بگو چی دیدم کنار شیشه ؟
- چی دیدی ؟
- یه نردبون !
- نردبون ؟! کی گذاشته بوده ؟ حالا واسه چی ؟!
- همینو بگو دیگه رفیق ! آخه نمی دونم من جنین تو این شیشه چی دارم مگه که یکی به خودش زحمت میده نردبون میاره که بیاد توی شیشه منو دید بزنه ! تازه خبر نداری در شیشه هم کمی جا به جا شده بود !
- تو فکر میکنی که چیزی توی شیشه ات نداری جنین ! اما اشتباه می کنی !
- ای بابا ! مثلاً چی ؟ شمش طلا ؟ جواهرات ؟ ملک و املاک یا حتی یه قالیچه ؟
- نه جنینکم ! تو چیزی داری که آدما این روزا ندارن و هر چی دنبالش می گردن پیداش نمی کونن ! وجدان ! احساس و یه قلب بی غل و غش !
- ... ای بابا... حالا کی بره این همه راهو ..... می دونی که من نه تعارف بلدم نه جوابشو ! حالا چی شده که فکر می کنی من این همه چیز دارم و دزدا به طمع این چیزا یواشکی میان سر شیشه من ؟
- هر کی تو رو نشناسه که من یکی که تو رو خوب می شناسم ! از همون موقه که اوفتادی این تو !.. اگه اینا رو نداشتی که این تو نبودی ......
- خوب حالا رفیق جان گیریم حرفای شوما درست و متین داشم ! چرا از راه خلاف یعنی دزدی وارد میشن ؟ چرا مثل بچه آدم راست و حسینی نمیان جلو و بگن چی می خوان ؟! آخه کیو دیدی که با دزدی چیز با ارزشی بدست بیاره و بتونه حفظش کنه ؟
- خوب همینه دیگه جنینکم ! اگه آدما راه درست ارتباط برقرار کردن رو می دونستن که دیگه این همه من و تودردسر نداشتیم و خودشون ! نه تو این تو بودی و نه من این پشت و نه اونا اونور و اینور ویلون و سرگردون .... . اونا دیگه فراموش کردن که چی هستن و چی می خوان ...... میون چیزایی که از دست دادن و فراموش کردن اسیر شدن.... خاطره گنگی از گذشته ها در ذهن دارن اما تصورشون از واقعیتها اونقدر شفاف و صریح نیست که بتون دست دراز کنن و بدستش بیارن ! ..... عادت کردن که لقمه رو از پشت گردن بچپونن تو حلق خودشون و به این میگن زرنگی !... شادی می کنن و خوشن اما نمی دونن واسه چی و واسه همینه که صدای خنده هاشون اینقدر کریه و زننده به نظر میاد ..... بیشتر به گریه شبیهه تا خنده آخه ...... نردبون میذارن و از یه شیشه بالا میرن تا یواشکی در شیشه رو بردارن و به درونش نفوذ کنن و غارت کنن بدون اینکه بفهمن که این شیشه شفاف تر از اونیه که فکر می کنن و فقط کافیه از پشت شیشه به داخل شیشه نگاه کنن !.... برای کشف و بدست آوردن خیلی چیزا نیاز به نردبون نیست ... فقط کافیه خوب نگاه کنی و در موردش فکر کنی ......البته وقتی یه آدم دزد باشه بدست آوردن کوچک ترین چیزها هم براش بدون دزدیدنش سخت میشه .......چشماش کور میشن و گوشاش کر !
- عجب....
- عجب به جمالت ! ....;)
- من تو رو نداشتم کی دیگه بهم می گفت که اینقده ماهم ؟؟
- من رو هم نداشتی همین شیشه کافی بود که اینو بفهمی و مواظب خودت باشی و هیچ وقت هوس آدم شدن به سرت نزنه !.....
کشف کریستف کلمب!
بعضی وقتها از برداشتهای پرت عده ای نسبت به نوشته هام شگفت زده میشم !.... البته همیشه تعداد این افراد نسبت به افرادی که به طور کامل منظور من رو میگیرند کمتره اما چون اعتقاد به ساده نویسی دارم و هیچ وقت از کلمات به اصطلاح قلمبه سلمبه یا تیکه پرانی های علمی و ادبی برای به رخ کشیدن دانسته هام استفاده نمی کنم دست کم انتظار فهمیده شدن این دیوار نوشته ها انتظار بعیدی نمیتونه باشه......
به هر حال افرادی هم هستند که از هر نوشته برداشت شخصی می کنند و دچار یه جور هم ذات پنداری بیمارگونه میشن !.... نمی دونم اینطور تأثیرگذاری خوبه یا بده اما گاهی دیدن و شنیدن نمود این تأثیر برای من در عین شگفتی خنده دار و غیر قابل باور میشه !.....
در هر صورت من به همه برداشتها و نظرات دارای شناسنامه ( اسم و آدرس ) احترام میذارم !
نمی دونم این اظهار نظر کدوم نویسنده است که اعتقاد داشت از برداشتهای مختلف و عجیب و دور از اصلی که از نوشته هاش میشه چیزهای جدیدی رو در مورد نوشته هاش کشف می کنه که بهش در خلق آثار بعدی کمک زیادی میکنه !....
.........................
پینوشت : کریستف کلمب تا آخر عمر فکر میکرد که به هندوستان رسیده در حالیکه قاره آمریکا رو کشف کرده بود !...
( چشمک )
از مردانی که به هر دلیل خاطر خواه زیاد دارند دوری کن چون قبل از اینکه فرصت یادگیری دوست داشتن را داشته باشند ، دوست داشته شده اند و این برای هیچ زن مغرور و عاقلی خوشآیند نیست !
شباهت ترسناک !
همیشه جزو مخالفین دو آتشه اختلاف طبقاتی بوده و هستم اما این اختلاف طبقاتی را با وضوح نا امید کننده ای روز به روز بیشتر و بیشتر در عرصه فرهنگی و فکری جامعه ایرانی می بینم ..... تعداد زیادی از این مردم ناخودآگاه یا آگاهانه طرز فکر مشابهی پیدا می کنند .. شبیه هم لباس می پوشند ... شبیه هم اظهار نظر می کنند .....شبیه هم غذا می خورند و نیازها و عقده های مشابهی دارند !....
دیگر مثل سابق این تشابه و تفاوت طبقاتی فرهنگی ، عقیدتی ایرانی ها را به اقتصاد و معیارهای حسابی ربط نمیدهم .. نه ! ... واقعیتی که من میبینم هیچ ربطی به میزان درآمد ندارد.... افراد متعلق به طبقات هم فکر ایرانی به مرور دارند بیشتر و بیشتر شبیه به هم می شوند .....مردم ایرانی به یکی دو طبقه ایرانی منحصر می شوند که آدمهایی کاملاْ مشابه دارند !.... گاهی به این فکر می کنم که مگر نهایت خواسته حکومتها و قدرتها شبیه سازی انسانها تا حد ممکن نیست ؟..... یک طبقه خاص با اعتقاداتی مشخص راحت تر کنترل می شود !....اگر دست آنها باشد آدمها را داخل دستگاه پلی کپی می اندازند و به میزان دلخواه تکثیر می کنند !.... اگر دست آنها باشد تنوع زیستی و فکری را از میان بر میدارند !....
نمی دانم !... اما اینکه انسانهایی می بینم که از قبل می توانم براحتی زندگی ۲۰ سال آینده آنها را و حتی اتفاقاتی را که برایشان می افتد و تصمیماتشان را در این سالها پیش بینی کنم مرا می ترساند.... شاید این نگرانی من برای دیگران عجیب و غیر قابل درک باشد اما من به این همسانی و یکنواختی فکرها و ایده ها و عقده ها حس بدی دارم !.... حسی که به من می گوید این نشانه خوبی نیست.... آدمها دارند مسخ می شوند.... دیگر خودشان نیستند.... جز توده ای از نیازهای مشابه !
دوست دارم لبخند آدمها با هم متفاوت باشد... همین طور خنده هایشان و نیازهایشان..... دوست دارم افکارشان مال خودشان باشد بدون هیچ رفرنس و منبعی !.... دوست دارم بیآموزند اما افکارشان را از روی آموخته ها کپی نزنند !... دوست دارم خالق باشند نه مخلوق دیگران.... دوست دارم آدم باشند !
نهایت نبوغ
عوام تحصیلکرده نهایتاً می توانند متصور شوند که :
عقده های بزرگ زمینه ساز موفقیتهای کوچکند و عقده های کوچک زمینه ساز موفقیتهای بزرگ !
احتمالاً کسی که عقده ندارد از اول موفق بوده ! ( مثلاً ارثیه کلانی به او رسیده است و خوشبختانه پدر خسیس و دندان گردی نداشته ! )
یا
هنوز عقده دارد ولی عرضه ندارد پس به جای موفقیت و این چیزها می نشیند مثل من اراجیف می نویسد یا نقاشی می کشد یا معر می گوید !....
( خنده )
.......................................
پینوشت : جای هیچ نگرانی یا نیازی به دلداری دادن نیست دوستان با نمک من !..... این متن پس از مشاهده و دقت در رفتار و کردار و گفتار و تفکر طبقه خاصی از جامعه ایرانی به نظر بنده رسید . از دید ایشان به موفقیت و خودم نگاه کردم !... همین !....
( لبخند شیطانی ! )
آرزو
هیچ آرزویی ندارم......
هیچ وقت آرزویی نداشتم......
برای یک دونده آرزو کردن مفهومی نداره..... فقط باید بدوی اونجوری که دوست داری و به سمتی که خوشت میاد !.... رسیدنی در کار نیست..... همه اش یه مسیره که مثل جادوگرای تو قصه ها می تونه به هر شکلی دربیاد .
اما الآن... نمی دونم اسم این یعنی آرزو کردن یا چیز دیگه.... به هر حال من الآن می خوام که تو خوب بشی !...
نمی دونم این خواسته قلبی من می تونه انرژی سیال و جاری در همه عالم رو به سوی بهبودی تو تلنگری بزنه یا نه !.....
اما من این رو می خوام !..... می دونم قدرت این خواستن من خیلی زیاده.... اون هم برای کسی که عادت به خواستن و انتظار نداره ..... فقط می جنگه و می دوه و تجربه می کنه......
اما من این رو می خوام !.....
خوب بشو !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیست و دوم :
وقتی کلمه نبود...
ته شیشه لمیده بودم و طبق معمول رفیق کنار شیشه رو تنها گیر آوردم واسه سوال پیچ کردن و کمی تا قسمتی شیطنت جنینانه...
ـ چقدر به حرفایی که در روز میزنی معتقدی رفیق؟
ـ منظورت سلام علیک جنین جون؟؟
ـ ....خیر!! ... می دونی رفیق...داشتم به انسانهای اولیه فکر می کردم...و به زمانی که کلمه ای برای بیان رفتار آدما اختراع نشده بود...هر چی بود نگاه بود و لبخند و داد و هوار و گریه و خنده .... هیچ احساسی عنوان نداشت و هیچ کاری در هیچ ذهنی قبل از وقوع جمله بندی نمی شد...
ـ ... نمی دونم چه نتیجه ای می خوای از حرفات بیگیری داااشم... اما اینو می دونم که هر وخت چیزی وجود داره ، یکی اختراعش کرده و وقتی چیزی اختراع میشه که بهش احتیاج پیدا بشه...نیاز خودش وسیله رفع نیاز رو در دل خودش پرورش میده.... اگه اون زمون کلمه و جمله نبوده واسه این بوده که رفتارا ساده بوده و اعمال آدما محدود...هیچ دو عمل مشابهی وجود نداشته که واسه سوا کردنش نیاز به نشونه و کلمه و حرف جمله باشه...
ـ نکته همینجا ست... ما آدما این همه کلمه و جمله و حرف و مثل اختراع کردیم... هر روز بیشتر از دیروز تا بتونیم کارای هم و رفتار و کردار و احساس همو بهتر درک کنیم...اما ..اما.. نتیجه چی شد؟؟ آیا با گذر این همه زمان و این همه کلمه و جمله و حرف و زبان می تونیم رفتارای هم دیگه رو درک کنیم؟؟...می تونیم یفهمیم که چی میگیم و چی میخوایم از هم ؟...آیا وقتی به هم سلام میکینم معنیش اینه که سلامتیه هم رو طلب می کنیم؟؟.. وقتی میگیم خداحافظ یعنی برو خدا به همرات؟؟یا برو به جهنم؟؟.. یا رفتم که رفتم؟؟آیا همین رفتارای سادمون رو هم می تونیم با کلمات به درستی بیان کنیم؟ و آیا اگه کلمه ای برای بیانش داریم ، از کلمه درست استفاده می کنیم؟؟.. آیا عمداً کلمات رو جابجا می کنیم یا سهواً ؟؟.. آیا حرف زدن رو بلدیم یا یادمون رفته و فقط مثل ملاهای مکتب خونه ها میشینیم غلط املایی همو می گیریم؟؟.. آیا برامون (دروغ) گفتن و (خیانت) کردن مهمه یا (دروق) گفتن و (خیانط) کردن؟؟...یعنی ما اینقده پیچیده شدیم که دیگه کلمه ای برای بیان رفتارای عجیب و حرکات غریبمون نداریم ؟؟ یا اینکه سکوت کردیم تا شاید منجی بیاد و کلمات جدیدی برای بیان رفتارای جدیدمون اختراع کنه؟؟... من که نمی دونم جریان چیه خلاصه..کمی گیج شدم...تو می دونی رفیق؟؟...
ـ... والا اگه نظر ما رو می خوای ...جونم واست بگه جنینکم...زمونه طوری شده که هر آدمی دیگه زبون مخصوص به خودش رو داره...روزی میرسه که به تعداد آدما بایس زبون اختراع کرد و به تعداد رفتاراشون کلمه...کلماتی که بین هیچ دو آدمی مشترک نیست...اما..اما چیزی که مسلمه اینه که اگه کلمه ها و زبونا اونقده زیات بشن که دیگه آدما از حرف زدن خسه بشن و سوکوت ایختیار کونن... از میون این همه آدم تنها اونایی زنده می مونن که وقتی به هم نیگاه می کونن بدون این که کلمه ای میونشون رد و بدل بشه آروم می گیرن.... آره جونم !
ـ ... ..
ـ ... ..
..............................................................
پینوشت : نوشته جاتی رو که در بالا ملاحظه می کنید قسمتی از سری قصه های جنین توی شیشه نوشته همین جانب می باشد که در سالهای جوانی نگاشته شد !...... به یاد اون سالها یک قصه اش رو اینجا آوردم.... شاید بقیه اش رو هم هوس کنم بیآرم !.....
دارم روی کارتونهاش کار می کنم ...... یکی از علایق من کشیدن نقاشی یا طرح هایی کنار نوشته هامه که الآن دارم روی طرح های جنین توی شیشه کار میکنم ......
چاپ ؟ نه بابا..... نه پول چاپیدن این نوشته جات رو دارم و نه هنوز شجاعتش رو ! تازه اگر مجوز بگیره !
برای دل خوش کنک خودم می نویسم......