بازیچه !
بازیچه ها از تو می خواهند که بازی کنی...... وای به حالت اگر بازی ندانی !... تنها می مانی !...
نا خود آگاه بازی می کنی.... خودت را ببخش و گاهی بازی کن اما اسیر هیچ بازیچه ای نشو... برای هیچ بازیچه ای دل نسوزان... بازیچه جز بازی کردن نمی داند !.... رنج نمی کشد.... نمی سوزد !
می خواهی شادش کنی ؟... بازی که تمام شد قلش بده !....
خوشبختی یک بازیچه در قل خوردن هایش خلاصه می شود....
( چشمک )
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت هشتم :
ته شیشه ام خوابیده بودم که...
ـ دنگ دنگ ..دنگ دنگ..
ـ چی شده رفیق جون؟.چرا می زنی به شیشه؟؟ چه خواب خوبی بودا..نذاشتی..
ـ بلند شو بیبین چی نفشتن رو شیشه ات تا من رفته بودم کوچه پایینی..نوچ نوچ نوچ...
ـ ایم م م ....حرف بد نوشتن؟ فحش دادن؟..
ـ آره داااش جنین..تو که تو شیشه ات نشستیو کاری به کسی نداری..دوشمن داری؟؟
ـ نه بابا..دشمن رو کسی داره که ادعا داشته باشه..منه جنین نشستم ته شیشه ام فقط نگاه می کنم...حالا بذار بفکرم ببینم این یارو کیه و چی باعث میشه یه عده آدم این همه به خودشون زحمت بدن بیان درو دیواره شیشه یه جنینو اینطوری خط خطی کنن....
ـ خوب؟؟..
ـ یافتم..یافتم...یافتم......: فقط یه آدم حسود !
ـ عجب..
ـ می دونی رفیق جان . تو اون شب واسه من آدما رو توی دو رده ، دسته بندی کردی..حالا گوش کن تا منم دسته سوم رو بهشون اضافه کنم : دسته سوم : احمقای کلاه بردار ...
ـ عجباااا..این دیگه چه صیغه ایه داااشم ؟؟؟..
ـ احمقای کلاه بردار نسبت به دو دسته قبلی بدبخت ترن ...بگو چرا حالا..
ـ چرا حالا؟؟..
ـ چون فکر می کنن که سر بقیه انس و جن دارن کلاه میذارنو کیف می کنن..اما در حقیقت اینا به خاطر ذات حقیر و حسودشون از حقه بازیاشون مثل دسته اول هیچ لذتی نمی برن..می دونی چرا؟...چون هر چه بیشتر دیوارای خونه مردمو کثیف می کنن که شاید آبروی هرگز نداشتشون رو به این ترتیب به دست بیارنو دلشونو خنک کنن ..بیشترو بیشترو بیشتر عذاب می کشنو روح بدبختشونو اون ته تهای کثافت خونه قلبشون چال می کنن..این جور آدما یه سیاه چال واقعین..سیاه چالی که سعی می کنن بقیه رو توش چال کنن اما وقتی اون تو نگاه می کنی چیزی جز روح و قلب و وجدانو احساس نم کشیده و متعفن خودشون نمی بینی...
ـ .....
ـ حالا از طرف من برو یه چیز بنویس اونور شیشه رفیق جون !
ـ چی بنفیسه داااشت جونم؟؟؟
ـ بنویس : خود شکن آییه شکستن خطاست !
ـ احسنت ! گل گفتی جنینکم !...
ـ در ضمن یه چیزه دیگه.... !
ـ چی جووووووونه داااش؟؟
ـ از این به بعد اگه باز دست نوشته های اراذل و اوباش رو دیدی رو شیشه ام ، عوض این که منو از خواب نازبیدار کنی... یه تیکه پارچه بگیر پاکش کن ! ..جنین مخشو واسه کارای مهمتر از این اراجیف نیاز داره...واسه چزوندن حسود همون یک کلام که گفتم کافیه و بس ! شیرفهم شد رفیق ؟؟..
ـ ای جانم به قربانت رو چشم !
(( حسود جان خود شکن آینه شکستن خطاست ! ))
هنر نزد ایرانیان است و بس !
نژاد پرست نیستم اما به جوکهای قومی فرهنگی یک دل سیر می خندم !... جوک هم مثل کاریکاتور بزرگنمایی زشتی هاست و صد البته حقایق !.... خوب هم که دقت می کنم می بینم پر بیراه نمی گویند این لطیفه ها.... هیچ جای شکایتی هم برای قومیتی خاص نمی بینم چون به همه قومیت های ایرانی به یک اندازه تیکه پرانی شده است... همین ضرب المثل ها را نگاه کنید... مگر نه اینکه از دل همین قومیتها برآمده و بر زبان ها جاری شده اند ؟.... بسیاری از همین ضرب المثل ها از صد جوک و لطیفه تحقیرآمیزتر و نیشدار تر است !....
چرا عیوب خود را نمی پذیریم ؟.... مواردی که خودم دیده ام و در موردشان یقین دارم :
در گیلان تعداد مردان لاقید و ماست و زنان بی وفا بیشتر است .
در مازندران خبرچینهای خاله زنک خوبی می توان میان مردانشان یافت .
در آبادان احتمال پیدا کردن یک دروغگوی لاف زن بیشتر از سایر نقاط است .
در یزد دست و دلباز پیدا کردن شاید کار سختی باشد .
در تبریز کسی را بیابی که به یک غیر ترک زبان آدرس نانوایی درست بدهد باید سرتاپایش را زر گرفت .
در شیراز تنبل و تن پرور بیشتر یافت می شود .
در مشهد زن حسود راحت تر یافت می شود .
در اصفهان کسی که علاقه به عیب جویی و غیبت کردن نداشته باشد کم است...
در لرستان یافتن آدمی که بتواند به موقع از سر سفره غذا بلند شود کار حضرت فیل است .
سمت قزوین نمی روم....
در میان اعراب یافتن فردی که منصفانه میان عرب و غیر عرب قضاوت کند کار سختیست...
در کرمان و سیستان یافتن فردی که حتی یک بار هم لب به تریاک نزده باشد چندان ساده نیست..
در کردستان یافتن فردی که دختر و پسرش را به یک اندازه دوست بدارد چندان ساده نیست...
در ایلام یافتن کسی که خودسوزی زنان را در آنجا ندیده باشد عجیب است..
در یاسوج دیدن مردان چند زنه عجیب نیست...
در مورد تهران که دیگر چیزی نگویم بهتر است.. شهر هزار رنگ... و مجموعه ای از همه موارد فوق الذکر به علاوه غلظت فرصت طلبی زیرکانه اش !...
چه خوشمان بیاید و چه بدمان بیاد همین است که هست...
البته قصد ندارم از خوبی های این ملت بگذرم اما دیدم در این دوره و زمانه کسی جز خوبی ایرانی نمی گوید... ایرانی با عاطفه است.. ایرانی انسان دوست است.. ایرانی خوش قلب و خوش زبان است... ایرانی مهمان نواز است.... ایرانی باهوش ترین و بهترین است...
در کنار این همه تعریف از خوبی هایمان که همه روزه از خود به ذهن خودمان و جهانیان تلقین می کنیم بد نیست کمی هم از خودمان و بدیهایمان انتقاد کنیم !...
من که به شخصه اعتقادم بر این است که هنر نزد ایرانیان است و بس البته این شامل مجموعه هنرهای فوق الذکر نیز می گردد !
سوء تفاهم دیواری !
دیوار جان من دوستت دارم !...
لطفاً بازوان سپیدت را از دور گردن من بردار....
اینطوری خفه ام میکنی آخر.....
من نبودم !
من فریاد نکشیدم....
آن که شنیدی ناله دری بود در فراق دستگیره غناسش !
آفرین !....
حالا به من لبخند بزن !... من و تو دو دوست دیرینه ایم....
می دانم .. برایت سوء تفاهمی پیش آمده بود... دیواری دیگر.... چشم که نداری ببینی.. فقط می شنوی و لمس می کنی....
نلرز من به بینا کردنت رضایت نمیدهم !...
کور باشی بهتر از این است که سوراخ باشی !
هه هه !
بی آزاری برای تمام فصول !...
بازم دلم سوخت....
این دفعه برای آدمهایی که توی پست قبلیم چشماشون رو کور کردم... خفه کردم... سر بریدم.... خونشون رو مکیدم !...
نه !... من عرضه دراکولا شدن هم ندارم....
یه پشه الآن از من عرضه اش بیشتره...
راحت باشین... من بی آزارم !
امشب من خبیثم !
ای همه خبایث دنیا... ای خبیث ترین ها... چه خوب درکتان می کنم !...
من امشب تا چه اندازه به شما سیه رویان شبیهم...من امشب تا چه اندازه می دانمتان....فرق میان من و شما در لحظه ای تصمیم است... نمی دانید تا چه اندازه دوست دارم گردنی را در میان دستانم بفشارم و استخوانش را بشکنم.. به رویش تف بیندازم و ضجه زدنش را از هر سمفونی دلنوازی بیشتر تحسین کنم....
چقدر دوست دارم که عینکی را درون چشمانی خورد کنم و تکه تکه های شیشه آن را با لذت به سفیدی چشمهایی بیآمیزم و در سیاهیش فرو کنم....
چقدر دوست دارم آتش بزنم... و خونسرد و راحت روی آتشی که از استخوانهایی روشن است جوجه ای به سیخ بکشم و بریان کنم !... یک تکه جوجه... یک تکه فلفل دلمه ای.. یک دانه گوجه فرنگی... آنطور که دوست دارم....ایم م م ...
چقدر دوست دارم کله های پرپشتی را بر زمین بنشانم و رویشان به سبک آبستره با ماشین نمره ۳ شکلک های مدرن بکشم !....
چقدر دوست دارم بکشم و زجر بدهم امشب !...
چقدر دوست دارم خون بخورم ....
اینطوری آدم دراکولا می شود ؟!...
فردا خواهم فهمید... اگر خاکستر نشدم !...
( چشمک )
جایی برای فریاد کشیدن ...
از آن شبهاییست که دوست دارم تا ابد بنویسم !.... ابد یعنی چه ؟... زمانی که پایانی ندارد ؟... زجری که درمانی ندارد ؟....
آدم اینجا چقدر بدبخت است.... آدم نمی تواند اینجا توی خانه خودش حتی وقتی دلش می خواهد فریاد بکشد.... آخر همسایه ها فکر می کنند دیوانه ای .. زده به سرت !..... می آیند سراغت و تو وقتی قیافه های سرشار از بلاهتشان را میبینی بیشتر دلت می خواهد فریاد بکشی....
می روی توی آینه نگاه می کنی ... خودت را می بینی که ذره ذره داری کم می شوی... تمام میشوی و به ابد می پیوندی.... باز هم دلت می خواهد فریاد بکشی... اما باز یادت می افتد این دیوار عزیزتر از جانت دل نازک است و بر پس آن یک عالمه گوش سرخ و سرد !....
می روی بیرون ... نصفه شبی توی کوچه .. به خیابان میرسی... ای داد بیداد کلانتری .... ای داد بیداد ماشین ها ترمز می کنند.... نمی گذارند فریاد بکشی.... نمی گذارند .. نمی گذارند....
می روی توی حمام درون وان آبی غرق میشوی اما یک قطره اکسیژن لعنتی تو را به بیرون از آب هل میدهد.... توی لامصب هنوز می خواهی زنده بمانی !.... اینجا هم نمی شود فریاد کشید... سوسکها شاخکهایشان میلرزد....
می روی زیر پتو !.. نه ! صدایت را نمی شنوی... پتو بد است .. فریاد را به گریه خفه ای تبدیل می کند... .... زیر تخت ؟... نه !... زیر تخت لولویی نشسته صدایت را می شنود و به بقیه لولوها خبر میدهد....
نمی دانم زیر خاک می شود فریاد کشید ؟!...
کسی می داند ؟!...
خواب عجیب من (۴)
جاده پاییزی... با کناره هایی پر از برگهای رنگی و بسیار زیبا..... می رفتم... شاد بودم.. بسیار شاد بودم و می خندیدم.... گرگها نمی دانم چگونه پیدایشان شد.... سرهای کوچکی داشتند و سیاه بودند با چشمهایی ریز و براق و زیانهای آویزان.... له له میزدند !...
من به روی خودم نیآوردم... به راهم ادامه دادم... بیشتر شدند.. بیشتر و بیشتر و بیشتر...به درختها نگاه کردم.... آمدم از درختی بالا بروم تا گرگها خسته شده و بروند اما دیدم روی شاخه های درختان چنار پر از گرگ است !...یکی لمیده بود.. یکی آویزان شده بود و دیگری در جا می پرید !.... منصرف شدم و به خودم گفتم بهتر است غذایی چیزی به سویشان پرت کنم.... شاید رهایم کنند....
از کوله جینم یک مرغ سوخاری درآوردم و برایشان پرت کردم.... مشغولش شدند و یک دفعه همه با هم ناپدید شدند..... همه ناراحتی ها و اضطرابم به یکباره برطرف شده بود.... به راهم ادامه دادم... اما صدایی شنیدم !... خدای من آنها دوباره برگشته بودند.... تعدادشان لحظه به لحظه بیشتر میشد.... نمی دانستم چه کنم.... به من نزدیک شدند و شروع کردند به حمله کردن و پریدن..... داد زدم... فریاد کشیدم... گریه کردم... کفشهایم را درآوردم و به سویشان پرتاب کردم ... بی فایده بود !
برگشتم و تا آنجا که می توانستم تند تند دویدم.... اما عجیب بود... انها بدون اینکه بدوند در کنار من نزدیک به زمین پرواز می کردند و همه جا دیده میشدند....
جاده تمام شد و به بیابانی رسیدم !.. آنها به یکباره ناپدید شدند و من تنها شدم !
به مریم مقدس حسودیم میشه !....
دلم یه بچه می خواد که از مردی زاده نشده باشه....
و یه غذای داغ و یه چای دبش و یه ظرف پر از ریحون تازه !
سوراخ !
گاهی خود را درون حفره ای می یابم که جز هیچ در آن نیست ... نه لبه ای برای دست آویختن.... نه آسمانی... نه صدایی... نه نوری.... و نه حتی سوسک سیاه ره گم کرده ای !
گاه چنان تحت تأثیر سیاهیم که نمی توانم حرکتی کنم و تنها افکارم به سرعتی فراتر از نور در حال حرکتند... از این چهره به آن چهره... از این واقعه به آن واقعه....
گاهی همه چیز برایم هیچ دل انگیزی می شود و گاه هیچ می شود همه چیز !...
گاهی دوست دارم بروم.... بر جای بگذارم و بروم و فقط بروم و بروم و بروم و گاه چنان میخکوب زمین می شوم که نمی خواهم حتی دستی بر روی دیوار نازنینم بکشم !...
رها کردن همه چیز وسوسه ای بوده که همیشه بوده و هست تا من هستم.... اما رهایی شهامت می خواهد... که من هنوز ندارم !...
حماقت هایی که می بینم می تراشدم از درون و می سابدم از برون !.... توان تغییر ندارم... فقط می توانم مشغول شوم... مشغول شوم به بازیچه ای... عروسکی که در کودکی هم بازیچه ام نبوده.... به ورق پاره ای... نوشتنی... هیاهویی... دلقکی.... چیزی !...
خوب که فکر می کنم می بینم که هیچ گاه بازی نکردم !... بازی بلد نبودم.... بازی کردن نمی دانستم...
همه بازی من به پا زدن رکاب دوچرخه ای ختم میشد در کوچه ها !.....
من بازی کردن نمی دانم !
بازیگری نمی دانم !
نخ هایم را هم خیلی وقت پیش بریده ام.. ... نگاهم می چرخد و می چرخد اما نه تصویری توان میخ کوب کردن نگاهم را دارد و نه واقعه ای و نه حتی عشقی !...
همه راه ها برای نگاه من به رم دیوارم ختم می شود... همانجا که می شود لمسش کرد و به بودنش شک نکرد... می شود بوسیدش و به زبریش خو کرد ....
نه ! از دست چه گوارا هم دیگر کاری ساخته نیست....
دیوارم را از چه گوارا بیشتر دوست دارم !
رایحه پراکندن یک ماتحت سوخته را باید بزرگوارانه بخشید !......
وطن !
بی اینکه بخواهم در جایی به نام وطن به دنیا آمدم .....
بی اینکه از من بپرسند من را اینجا گذاشتند و در شناسنامه ام نوشتند ایران !
5 ساله که بودم فکر می کردم ایران یعنی خنده... یعنی عید نوروز .... یعنی ماهی سرخ توی تنگ.. یعنی سبزه... یعنی 13 به در .... یعنی شب یلدا... یعنی قصه هزار و یک شب.. یعنی شنگول و منگول و حبه انگور.... یعنی مادر بزرگ .. یعنی نقل و نبات و قرص نعناء !....یعنی چای شیرین...
10 ساله که بودم فکر می کردم ایران یعنی جنگ.... یعنی اسلام... یعنی 22 بهمن... یعنی خمینی... یعنی اضطراب !.... یعنی تنهایی...
20 ساله که بودم فکر می کردم ایران یعنی کنکور.. ... یعنی دانشگاه.... یعنی شغل .... یعنی ازدواج.... یعنی روزنامه... یعنی سازندگی ... یعنی اصلاحات !
30 ساله که شدم فکر کردم ایران یعنی زندان .... یعنی تبعیض.... یعنی خفقان.... یعنی سیاست .... یعنی ظلم... یعنی خشونت... یعنی بی رحمی... یعنی دروغ..... یعنی سردرگمی.... یعنی بی اعتمادی... یعنی مرگ !
الآن فکر می کنم که ایران یعنی همه 5 سالگی ها... 10 سالگی ها.. 20 سالگی ها و 30 سالگی های من.....
اگر به انتخاب من بود و ازمن بار دیگر برای تعیین ملیتم در بدو تولد می پرسیدند نمی دانم واقعاً نمی دانم کدام کشور را انتخاب می کردم.... سوئد.... کانادا..... استرالیا.... یا گینه بیسائو !.. اما مطمئنم که ایران را انتخاب نمی کردم !....
ولی ما آدمها نیک می دانیم که کلی هم اگر زور بزنیم همه سرو صدای اختیارمان شاید به انتخاب یک چهاردیواری و یک چهارچرخه منجر شود آن هم نه برای همه !... مهمترین انتخابهای زندگی ما اجباریست و از قبل تعیین شده.. مثل ملیت !
من ایرانیم و هنوز ماهی سرخ توی تنگ.. سبزه عید و خاطره مادر بزرگ را دوست دارم !..
هنوز ته مانده عشق و چیزی به نام قلب را در وجود خود احساس می کنم ....
هنوز برای احساس آزادی حتی برای یک لحظه هم که شده حاضرم جان دهم...
هنوز ایران را دوست دارم ..... مرا یاد خودم می اندازد !
یاد 5 سالگی هایم.. 10 سالگی هایم... 20 سالگی هایم و 30 سالگی هایم !
من هنوز خودم را دوست دارم
ایران را هم دوست دارم !
هیچ غواص متوسطی کاشف خوبی نمی شود.... چون پیش از به عمق رسیدن به ته می رسد !....
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت چهارم :
داشتم شیشه ام رو برق مینداختم که...
یه بچه ناف تهرون اومد نشست کنار شیشه ام... گفتم بهش : نشستی این جا اشکال نداره...اما..مواظب باش به شیشه من دست نزنی ، کلی برقش انداختم!...گفت: نه مواظبم داداش ! این جا نشستن مالیات داره ؟؟؟.. گفتم : نوچ چ چ .. فقط هر وقت ازت چیزی پرسیدم راست و حسینی بهم جواب بده... تا منم سر در بیارم این جماعت آدما چه می کنن... کین و چین و اینا...کسی چه میدونه.. شاید ما هم یه وقت به سرمون زد آدم بشیم...! گفت : قبول ! گفتم : یه چیز دیگه ! من هنوز جنسیتم مشخص نشده افتادم این تو ! به من نگو داداش ! گفت : پس چی بایس بیگیم داااش ؟؟ گفتم : به درک ! همون داااااش رو بگو !
....خودمونیما ،اما بدک نشد...الانه جنین رو نگاه نکنین که سواد نداره و نمی دونه چی به چیه و کی به کیه ! ..هه هه هه !
دلسوزی !
بچه که بودم دلم برای آن قسمتی از غذایم که در ظرف می ماند و من نمی توانستم که بخورمش می سوخت !.... دلم برای آن عروسکهایی که برایم می خریدند و من دوست نداشتمشان و آنها به ناچار در گوشه ای از اتاق کز می کردند و تار عنکبوت می گرفتند می سوخت..... دلم برای لباسی که برایم تنگ شده بود من دیگر نمی توانستم بپوشمش و ته چمدانی خوراک بید میشد می سوخت .....دلم برای دکمه هایی که به هیچ لباسی نمی آمدند و در ته کشو می افتادند می سوخت.... دلم برای گربه پیر ولگردی که در باغچه مرده بود می سوخت... دلم برای قورباغه ای که توی شیشه ترشی خالی کنار باغچه افتاده بود و خفه شده بود می سوخت... دلم برای دندان شکسته ام می سوخت... خلاصه دلم برای هر چیزی که کهنه بود.... شکسته بود.... تنها بود و فراموش شده بود می سوخت....
سالهاست که کهنه می کنم.... می شکنم... تنها می گذارم و فراموش می کنم !...
شاید چون دیگر تنها دلم برای خودم می سوزد !
نمی دانم....
هیچ لذتی بالاتر از بوسیدن یک سرخ پوست نیست !.....
.................
پینوشت ۱: بر پدر و مادر کسی که پس از خواندن پست بالا فکر بد نکند لعنت !....
پینوشت ۲ : لعنت بر کسی که پس از خواندن پست بالا فکر بد نکند !...
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت دوازدهم :
سیاست ، چیزی جدی تر از بند تنبان شما نیست....
ـ رفیق جان !
ـ جونه رفیق ؟؟ چیه دااشم؟؟
ـ تو از سیاست چی میدونی؟؟..منه جنین که این جا نشستم ته شیشه ام و از همه جا بی خبرم... تو که همه چی حالیته بگو بینم دنیا دسه کیه؟؟..سیاست چی چیه؟؟..اما ساده بگو منه بی سوادم بفهمم ..
ـ بند تنبونه منو می بینی ؟؟
ـ این که تو دستته؟؟.. آره خب !!
ـ دیگه نمی بینیش ....نیگا :ددددررررررررررررررررررررررردددد...!
ـ اوا ! رفیق حیا کن ! اه !
ـ ... گفتی ساده بگو منم گفتم دیگه...... بیبین جنینکم ! هر چیزیو زیادی جدی بچسبی بهشو جدی بگیریو هی کشش بدی ی ی ..مثه بند تنبون رفیقت یه روزی در میره ! بشین 2 تا روزنومه بخون ! ...چارتا کاریکاتور بیبین ! دو تا کانال تیلفیزیون تماشا کون ! تا کم کم حالیت بشه... اما..اما... خودت وقتی حالیت شد ولش می کونی.. ! این از سواله اولت ... در جواب سواله دویمتم جونم واست بگه بورو تو خیابونا با شیشه ات کمی میون مردم قدم بزن...هر کی دیدی بی تنبونه بدون سیاست دونیا دسه اونه !
- ... !
من نه منم !
آرام.... آرام... آرام.... صفر می شوم و از یک هیچ بزرگ لذت می برم !.... مسخره ترین حقیقت دنیا وجود داشتن است که من بی وجودش می کنم با فراموشی...
وحشی شده ام ! وحشی !.....
وقتی خریدی بدان یک روز هم می فروشی..... چه خودت را و چه دیگری را...
این رسم معامله است !
حسادت برای جماعت پاچه خار بی هنر بهترین انگیزه برای اتحاد است !.....
گول مالی !
می خواد گولم بزنه !... منم میذارم که گولم بزنه.... همینقدر که می دونم کافیه.... منم دارم گولش میزنم چون بهش نمیگم که میدونم داره گولم میزنه !.... بازیه بامزه ایه !... بذار دلش خوش باشه... فقط گاهی نمی تونم جلوی خندیدنم رو بگیرم....
چیزی که اون نمیدونه اینه که خیلی وقته که گول خوردنام آگاهانه شده... اما اون هنوز نمی دونه که چرا دلش می خواد که گولم بزنه... هنوز درکش نکرده.... این مشکل من نیست !.. اصلاً به من چه ؟....
به این میگن یه گول مالیه دو طرفه عالی !...
خواب عجیب من (۳)
یه سرخ پوست با یه عالمه پر رنگی روی سرش !....یه اسب و یه زمین گرد... یه سیاره کوچولوی پر از علف های سبز و طلایی.... می دویدم دنبال سرخ پوستم و اون هم دنبال من میدوید و اسب داشت علف می جوید !.... می دویدم و وقتی که به زیر سیاره می رسیدم از زمین دور می شدم... معلق در فضا اما با کمی تلاش و رسوندن خودم به سمت بالا دوباره پاهام روی زمین بند میشد و باز می دویدم و خودم رو به بالای سیاره می رسوندم !.... سرخ پوست و من و اسب با هم می خندیدیم و از هم لب می گرفتیم !... آسمون فیروزه ای بود بدون خورشید ... بدون ابر اما روشن و درخشان !....
شباهت های تهوع آور !
دارم روی کاغذ می نویسم !... اما از چیزهایی که می نویسم دل درد می گیرم... سرم گیج میره و حالم به هم می خوره !.... نمی دونم این نوشته ها رو کسی یه روز میخونه یا نه و اصلاً ارزش خونده شدن داره یا نه... اما فعلاً که خودم به عنوان اولین خواننده این نوشته جات از همه بیشتر تحت تأثیر قرار گرفتم... دارم برای اولین بار بدون هیچ نوع خودسانسوری می نویسم... اینجا نه !... توی کاغذ سفید !... شباهت شخصیتهای این نوشته حالم رو به هم میزنه..... هر بار که می نویسم صدایی به من میگه دیوونه هیچ دو آدمی اونقدر که تو فکر می کنی به هم شباهت ندارن !.. این صدا شاید مخلوطی باشه از صداهایی که در طول روز می شنوم از همون آدمهای تهوع آور مشابه !... نمی دونم...
وای به روزی که صادق هدایت تصورات شما یه گل ببو از آب دربیاد !...
عروسک خیمه شبازی ! به پوچی فکر کردن یا نکردنت چندان مهم نیست.... تنها به بریدن یا نبریدن نخ هایت می انجامد !.....
شاید آدمیان تنها توده هایی از نیازهای مشابه باشند !.....
وقتی صفر و یک شدی بدون که برای همیشه توانایی درک بقیه اعداد دنیا رو از دست دادی !....
بیل های مکانیکی
فرصت ! .... یه کلمه کلیدی برای شناخت و ایجاد یک ارتباط مفید !.... فرصت دادن برای آشکار شدن عقده های من و شما ... آدمی که عقده نداره چیزی هم برای کشف شدن و لذت بردن نداره.... رفتار یه بیل مکانیکی رو هر کسی میتونه پیش بینی کنه و چیزی برای کشف کردن و لذت بردن از این اتفاق برای مخاطب باقی نمیگذاره.... من تنهایی رو به زندگی کسالت بار در کنار بیل های مکانیکی بیشعور اما حسابگر ترجیح میدم !...
قسم حضرت عباس یا دم خروس ؟!
وقتی قانون یک کشور هماهنگ با فرهنگ آن کشور و آزادی های فردی و اجتماعی که دو جنس زن و مرد در جامعه برای خودشان تعریف میکنند و به تدریج بسط و گسترشش میدهند پیش نرود و تغییر نکند فکر می کنید چه نتیجه ای می تواند در بر داشته باشه به جز احساس سرخوردگی و ظلم برای یکی از دو جنس.... احساس سردرگمی و عدم امنیت... بی اعتمادی و نهایتاً اتفاقات ناخوشآیند و فجایع عاطفی و غیر عاطفی ؟!....
دوستانی که زحمت کشیدند برای پست " قوانین اسلامی و مردان روشنفکر ایرانی " کامنت گذاشتند بهتر است به مواردی که در بالا ذکر کردم کمی فکر کنند ....
در ضمن مردی که علاقه خاصی به ارتباط برقرار کردن با زنهای شوهر دار دارد نه تنها در تصور من فرد سالمی از نظر روحی و عاطفی نیست بلکه آدم فرصت طلب بسیار زیرک و تنوع طلبیست که کم هزینه ترین و بی مسئولیت ترین نوع ارتباط را انتخاب کرده.. ارتباطی که خود به خود از بدو آغاز تجاوز به حقوق افراد دیگر بدون هیچ درگیری ذهنی در بطن خویش ایجاد کرده و بر اساس قوانین اسلامی ایران آن زن هرگز نمی تواند در قبال این نوع ارتباط خواسته ای از فاسق خودش داشته باشه چون به وحشتناکترین شکل ممکن چه از نظر شرعی و قانونی و چه از نظر عرفی تنبیه میشود و همین عامل می تواند به شکلی مرد فاسق را برای همیشه از شر مسئولیت های اضافی رها کند و به موقع هم به شکل یک نوع سپر بلا و بیمه کردن امنیتش از آن استفاده نماید !....
متأسفانه دلایلی که این دوستان برای برقراری این نوع ارتباط بیان می کنند نه تنها قانع کننده نیست بلکه به طرز وحشتناکی تقلبی و بیمارگونه است !....
البته من سالهاست که از دیدن و شنیدن هیچ نوشته و حرفی تعجب نمی کنم.... چه برسد به بالا رفتن فشار خونم .... فقط مرز میان توجیه خودخواهانه یک تقلب کودکانه را از یک احساس غنی و فکر بدیع راحت تشخیص میدهم !
آدمهای بیمار و قوانین بیمار چنان ملغمه سرگیجه آوری در ایران ساخته که نه هیچ کوسه ای توان سر و سامان دادن به آن را دارد و نه هیچ چوپانی !
روشنفکر واقعی آن است که اجازه ظلم کردن دارد اما عدالت پیشه می کند !.....
جنگ ابزاریست برای مجازی کردن هر حقیقتی !....
قوانین اسلامی و مردان روشنفکر ایرانی !
داشتم به این لایحه حمایت از خانواده فکر می کردم.... و همین طور به جامعه ایرانی که داره روز به روز مثلاْ متجدد تر و روشنفکر تر میشه !....
مردهای ما روز به روز روشنفکرتر میشن جوری که مثلاً بکارت داشتن یا نداشتن دختر براشون مهم نیست و اصلاً ترجیح میدن طرف بکارت نداشته باشه تا یه صکث لذت بخش و کامل رو تجربه کنن و مسئولیتی هم براشون ایجاد نشه اما همین آقایون روشنفکر اگه کسی نگاه بکنه به خواهرشون و با طرف ازدواج نکنه کمر به قتل پسر بیچاره می بندند !.... علاقه خاصی به برقرار کردن رابطه با زنای شوهر دار دارند اما تا طرف آویزون شد زن بیچاره رو با استفاده از قوانین محترم اسلامی ایرانی به سنگسار میسپرن !.... به پارتنر مورد علاقه شون میگن : عزیزم زندگی گذشته تو و اینکه با کی ها رفیق بودی یا نبودی برای من مهم نیست اما لطفاً به من خیانت نکن اما همین آقایون بعد از ازدواج مترصد کوچکترین فرصتی هستند تا راحت خیانت کنن مثلاً خانم رفته سفر... خانم مریض شده... خانم قهر کرده !....
واقعاً خوشا به حال مردای ایرونی... اگر آزادی های غربی ها رو ندارن تا توی خیابون صکث کنن یا لخت راه برن دست کم آزادی هایی رو دارن که مردای غربی توی خواب هم نمی بینن....
آزادی برای خیانت.. آزادی برای ازدواج های متعدد ... آزادی برای خلاص شدن از شر مسئولیت موجود مزخرفی به نام زن شرقی !.... آزادی برای کتک زدن و تحقیر زن... برای نپرداختن مهریه کوفتی که تنها حق قابل توجهی بود که به زن مسلمان داده میشد و حالا با این تک ماده تبصره های جور واجور و تبلیغات مفصل تلویزیونی که زنی رو که مهریه بالا داشته باشه تا سر حد یه دزد سرگردنه تحقیر میکنه بود و نبودش چندان فرقی نمی کنه.... آزادی برای رهایی از همه چیز و شروع کردن روابط لذت بخش روشنفکرانه مثل ارتباطات با چندین زن در آن واحد بدون داشتن کوچکترین مسئولیت... ارتباط با زنان شوهر دار و ... و ... و ....
فکر کنم باید اسم ایران رو گذاشت کشور خوشبخت ترین مردان روشنفکر و آزاده !....
در عین حال که به نه دهم خالی لیوان آب روی میز نگاه می کنم .. او یک دهم رو هم می بینم.... اون یک دهم مردانی که اون ته لیوان جمع شدن واقعاً باید فرشته های زمینی باشن که با این همه تبصره و قانون و لایحه عادلانه در کنار زنانی که دوست دارند.... زنانی به نام مادر... خواهر... همسر.. دختر.... پارتنر و دوست زندگی می کنن و هنوز عاشقن !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت دوم :
دیشب ته شیشه ام کز کرده بودم و فکر می کردم به این که...
اگه یه روز روی شیشه ام رو نقاشی کنن چی میشه؟....اگه عکس گل و بلبل بکشن و یه آسمون آبی خوبه..آدم دلش باز میشه ..اما یه بدی داره... اونم این که دیگه نمیشه فهمید کی هوا ابریه ..کی آفتابیه..کی داره رد میشه از کنار شیشه...چی به چیه و اینا خلاصه...
نه..نوچ چ چ ....
ترجیح میدم حالا که توی شیشه ام زندانیم حداقل خودم تعیین کنم که چی رو ببینم از اون وره شیشه ...فقط یه چیز!...چطوری جلوی نقاشای رهگذر رو بگیرم که شیشه ام رو نقاشی نکن؟؟؟ ...
خود بودن برای بعضی چنان عذاب الیمیست که از آنان سیاستمداری احمق می سازد !....
وقتی که گوسفند باشید هر چه بیشتر برای متفاوت به نظر رسیدن تلاش کنید بیشتر شبیه گله ای می شوید که به آن تعلق دارید !...
ابله ترین ، آن شطرنج بازی که از خودش می برد !.....
در این لحظه ...
در این لحظه که جز چشمان سرخ شعله آتش
نگاهی نیست
در این لحظه که حتی نقطه شفاف احساسی
درون خود نمی یابم
در این لحظه که جز دیوار سرد و سخت تنهایی
برایم تکیه گاهی نیست
در این لحظه
دلم دیگر نمی خواهد بداند
کی پرستو باز می گردد
شقایق میرسد از راه
و آیا
انتهای سبز بارش را
زمین
در حجم خود احساس خواهد کرد ...
در این لحظه
که دیگر
موش کور اضطرابی مبهم و سنگین
درونم لانه می سازد
و من
گم کرده ای دارم
که آن را
در میان لحظه های خاطرات خود نمی یابم
و می دانم که آن از جنس دنیا نیست ...
در این لحظه
من اینجا ماندنم سخت است
باید رفت ...
می دانم !
رنگهای خوشمزه !
هیچ علاقه ای به پر کردن فضاهای خالی با بنجل جات ندارم !..... خالی بودن هم اصالتی مخصوص به خود دارد که زیباست و در عین حال آرامش بخش و اسرار آمیز..... یک خاصیت مهم دارد اینکه می توانی هر چیزی را در یک جای خالی تصور کنی... نه دلت را میزند.. نه تکراری می شود و نه کسی می بیندش که اعتراض کند یا نابودش کند یا بدزددش !.....
دلم پنجره هایی با شیشه های رنگی کوچولو می خواهد .... کنار دیوار سفیدم می تواند ترکیب دلخواه مرا بوجود بیآورد.... البته اگر دیوارم راضی بشود که پنجره ای در کنارش قرار بگیرد .... حتماً راضی می شود... مخصوصاً وقتی که آن همه نور رنگی روی بدن سپیدش ببیند که دم غروب و صبح و ظهر خوشگلترش می کنند....
دلم نور و رنگ می خواهد..... شیشه های ریز ریز.... آب نباتهای رنگی.... سنگ های رنگی و شفاف...
فکر کنم باز هم باید بروم سراغ بوم نقاشیم... کاش میشد همینطور که این رنگها را روی بوم می پاشم با انگشت کمی هم به آنها ناخنک بزنم و بچشم !... خیلی خوشمزه به نظر می رسند !...
ایم م م ....
یه کوه یخ ممکنه یه روز آب بشه اما یه دون ژوان هیچ وقت واقعاً عاشق نمیشه !.....
هر دو نیمه لیوان
دیشب مرد ژنده پوشی در سیاهی در زباله دان خانه ها به دنبال چیزی بود انگاری.....نمی دانم یافت یا نیافت اما .....
یاد خودم افتادم .......گاهی از خاطر می برم که در کجا به دنبال چه باید گشت.....
دنیای ایرانی یعنی بی نظمی و اینکه هیچ چیز سر جای خودش نیست و اگر هست اشتباهی و اتفاقیست و به سرعت به نقطه نخست عزیمت می کند......پس زیاد هم تقصیر من نیست !
وقتی از هر درخشان و مقدسی می توان صورتکی زرین برای گاوی یا پیرهن عثمانی بر روی چماقی ساخت ، اعتماد دیگر چه صیغه ایست ؟
یکی با خدا پوچی زندگیش را پر می کند و دیگری با دیگران و دیگران با اشیاء !
عجیب است .....هر کسی چیزی را با چیزی پر می کند به هر حال .....مثل پر کردن خانه های خالی یک جدول .....فروغ می گفت : 5 یا 6 حرف انگاری.....ظاهراً چقدر متفاوت و حقیقتاً چه اندازه شبیه ! و نهایتاً چقدر مضحک و تلخ !
آهنگ پررنگ
آهنگی خواهم ساخت با لکه ای از رنگ
پر رنگ پر رنگ پر رنگ !
غروب
غروبی سخــــــت دلـگیر است
ساحل ساکـــــــــت و خــــالـــــی
کنار صخره ای آســـــوده می خوابــــد
و دریا خسته از خشمی فروخورده
دمی آرام مـی گیرد
و من
تکرار لرزان غروری را که می میــــــــرد
درون آب مـــــــــــــــی بینم
و من
حـــس مــی کنــــم این آخـــــرین فــــــریاد را هــــر دم
که از اعــــــمــــاق دریـــــــا بـــاز مــی آیـــــد :
دل دریاییم هـــــــرگز نمــــی میــــرد
دل دریاییم هرگز نمی میرد
.......................
..........
.
یک منتقد خوب می تواند حسود هم باشد اما یک آدم حسود معمولاً منتقد خوبی نیست !...
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت پانزدهم :
ـ هه هه !
ـ چی شده داااش جنین؟؟ بگو خب ما هم بخندیم ...
ـ می دونی رفیق جان ! آدما موجودات جالبی هستن مخصوصاً اگه ایرونی باشن ..
ـ چطور ؟؟
ـ ... واکنش بامزه یکی بعد از خوندن شعری که روی شیشه ام نوشته بودم منو یاد معلم تعلیمات دینی کلاس اول راهنماییم انداخت ... می دونی معلم من یه آدم خوب و دوست داشتنی بود اما یه اشکال کوچیک داشت ..
ـ چه اشکالی داشت ؟
ـ ...هر بچه ای که توی کلاس سرشو می کرد زیر میز ، ایشون فکر می کرد که داره یواشکی خوراکی می خوره اون زیر و بعدش به خیال خودش کلی بچه رو نصیحت می کرد و غیر مستقیم به راه راست هدایت می فرمود ... قیافه اش خوب یادمه....در اون حالت لبخند رضایت بخشی می زد که برای من و سایر بچه های کلاس هم جالب و دوست داشتنی بود و هم در اون حالت خاص بسیار مضحک !
ـ مضحک چرا؟؟
ـ چون بچه هایی که خانم معلم فکر می کرد که در اثر نصایح هوشمندانش تنبیه شدنو مثه چوب بستنی نشستن سر جاشونو تکون نمی خورن ، هیچ کدوم اصلاً زیر میز خوراکی نخورده بودن ...یکیشون اون زیر به سوراخای کفشش نگاه می کرد...یکی به مورچه ریزه ای که سوسیس گاز می زد خیره شده بود و دیگری اصلاً به جایی نگاه نمی کرد طفلک ! فقط دستش تا مچ توی سوراخ دماغش بود ....
ـ عجب حکایتی ! ...