تبليغاتX
دیوار نوشته
 

با ماهی برکه کوچک هرگز از آسمان نگو ....

 

+  دوشنبه 30 مهر1386 20:59   روشنک هوشمند  | 

 ببین چگونه داد میزنم


ببین چگونه زجر می کشم...

چگونه داد میزنم !....

من آن غمین ترین ترانه ام

و بی سبب ترین گناه این زمانه ام !

که با صدای انفجار خاطره

قسم به تکه های روح پنجره

تنم به زخم میزنم

سرم به باد میدهم

ببین هنوز زنده ام

و آخرین نگاه عاشقانه را  چگونه

توی گوش چاه بی کسی

رسا تر از همیشه 

جار میزنم !


ببین...


+  یکشنبه 29 مهر1386 13:55   روشنک هوشمند  | 

زنده به گور

 

خاک میریختند بر چشمانم

کسی در وجودشان میزیست

که از خیره نگاه ملامتگرم

شرمسار بیشرمی خویش بود

در گورم هزاران مثل خود یافتم

هنوز چشمهایمان باز است

روحمان بر فرازشان هماره در پرواز است

و آنها همچنان آشفته و پریشان

بر زمین و آسمان شمشیر می کشند

 

+  شنبه 28 مهر1386 3:33   روشنک هوشمند  | 

 نفرین

 

دلم چشمانم را بی تقصیر نفرین کرد

وقت دیدن پرندگان بال دوخته

 رها شده در آسمان

باید اسید پاشید

سنگ فرش خیابان مسافر خورشید را

چه بیهوده مردمان به انتظارش

به آسمان چشم دوخته اند

سالهاست که مرده اند.....

 

+  چهارشنبه 25 مهر1386 23:12   روشنک هوشمند  | 

 

این روزها قاصدک را هم با گلوله شکار میکنند کجای کاری رفیق ؟!....

 

+  یکشنبه 22 مهر1386 22:30   روشنک هوشمند  | 

تولد

 

چه حس ملسی دارم امشب !.... بدون اینکه انار گسی را آبلمبو کرده یا خرمالوی خوشرنگی را تا نزدیک پوست نازکش گاز زده باشم !....نه کیکی هست... نه شمعی و نه هیچ مهمانی و نه شاخه گلی ... گاهی جیپسی کینگ به میمنت لطف شما چند ثانیه ای برایم گیتاری می نوازد و صدایتان از پس گوشی به گوش میرسد  : تولدت مبارک و من می گویم ممنون که به یاد من تنها هستید در این شب خنک پاییزی .....

تولدم را تبریک می گویید و من شاد و غمگین می شوم با هم !... شاد از اینکه به یادم هستید و غمگین از اینکه لحظاتی غم انگیز از این عمر ۳۱ ساله را به خاطر می آورم که در سال ۱۳۵۵ به خاطر این روز به وجود آمدند و ماندگار شدند .... لحظاتی که با تولد من متولد شدند و با بزرگ شدن من بزرگ و من تجربه کردنشان را آموختم و من اینگونه من شدم که می بینید هستم !....

دیوارم اینجا روبرویم نشسته و به من لبخند میزند.... می گوید شمع هایت را روی من بگذار و روشن کن و بعد فوت کن ! فقط ببخش که نمی توانی قاچم کنی یا گازم بزنی !... فقط بوسم کن و من هم می خندم و می گویم چشم !... باز هم ممنون ! .. هم بوست می کنم و هم دوستت دارم !

 

+  پنجشنبه 19 مهر1386 20:45   روشنک هوشمند  | 

                                

                      Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                  عشق غیر زمینی

 

+  چهارشنبه 18 مهر1386 11:24   روشنک هوشمند  | 

یادی از قصه های " جنین توی شیشه "

قسمت بیستم :

 

بارون که میاد ...

ـ رفیق حسابی خیس شدیا زیر بارون...

ـ آره داااشم..اما حیف نیس وقتی که بارون میاد خیس شدنو تجربه نکنی؟؟...می دونی جنینکم ! بارون که میاد همه به یه اندازه خیس میشن ..مغرورترینه آدمنا سرشون زیر بارون خم میشه و سنگی ترین چشا زیر بارون اشکی میشه... کاش میشد بیای بیرون از شیشه ات ...

ـ ....من و شیشه نداریم رفیق ! شیشه که بارونی بشه دل منم خیس شده ! من و شیشه دیگه یکی شدیم ... خیلی وقته..... حالا راستشو بگو کلک !.. چی شده می خوای منو از تو شیشه ام بیاری بیرون ؟ می خوای خیس شدنه یه جنینو زیر بارون تماشا کنی؟

ـ .... چی بگم والا !... دیشب فکر می کردم به خودمو پیشونیه بد شانسم..با خودم گفتم رفیق پیدا نکردیمو نکردیمو نکردیم ..حالا هم که پیدا شده نشسته ته شیشه و نمیات بیرون ...نه نه..نمی خواد واسم آسمون ریسمون ببافیو بگی چرا اونجاییو ..اله و بله وو اینا.. نه داااشم.. اما خوب ما هم آدمیم دیگه..دل داریم به خودا..

ـ آخی رفیق! درکت می کنم ..اما باور کن که من و شیشه دیگه یکی شدیم..

ـ نه .. قبول نااااااااااااارم حرفتو جنین ! ..اگه یکی شده بودین ..وختی بهت نیگا می کردم شیشه رو دیگه نمی دیدم.. اما همیشه اون اینجاست.این وسط ..میونه منو تو.. اذیتم می کونه... نمیزاره خنده هاتو بیبینم درست..نیمیذاره اشکاتو بیبینم قشنگ...و و و ...

ـ این دیگه مشکله توه رفیق ! ..حالا میذاری یه چرت بزنیم؟؟...

ـ .............!

+  یکشنبه 15 مهر1386 16:42   روشنک هوشمند  | 

جامعه ایرانی و خودسانسوری زنان (۳)

 

خودسانسوری زن ایرانی بدلیل دین رسمی و قانون کشور و عرف جامعه از ظاهرش آغاز می شود !... خود را می پوشاند و پوشانده می شود . چنان عیبی که از آشکار شدنش خجل است یا در صورت آشکار شدن آن می بایست چنان مجرمی سرزنش شود . پس از آن یک زن در این جامعه به ظاهر سازی ، آرایشهای اغراق آمیز ، زیبایی های مصنوعی و ساختگی تشویق می شود . همه اعتماد به نفس یک زن ایرانی در درجه اول به ظاهر فریبنده و میزان زیبایی عامه پسندش نسبت داده می شود تا به شخصیت ، معلومات ، رفتار و خصوصیات اخلاقش !.... از این که بگذریم می رسیم به زندگی ! با همه فراز و نشیبهایش و زشتی ها و زیبایی هایش !

زن ایرانی انگار آفریده شده برای پوشاندن کمبودهای دیگران و در عین حال برای اینکه سکوت کند و همیشه لبخند زنان رضایت خود را از نقشهایی که برایش در نظر می گیرند اعلام دارد !

زن ایرانی باید وجودش را پنهان کند . عاشق شدنهایش را پنهان کند . شکستهایش را پنهان کند . عقده هایش را پنهان کند . غم هایش را پنهان کند . تجربه هایش را پنهان کند !....

زن ایرانی باید پنهان و در سایه بماند چون به خاطر زن بودن به اندازه کافی مجرم است ! ابراز وجودش تنها برای توجه گرفتن و بدست آوردن دل دیگران محسوب می شود . ابراز نارضایتی کردن ها ... غم ها را بیرون ریختن ها و شکوه کردنهایش همه ناشی از عقده های جنسی و بیماری های علاج ناپذیر روانیش قلمداد می شود !.... گویی او حق هیچ کاری جز سکوت ندارد و خیلی که بخواهد سکوت را بشکند باید در کلیشه های مردم پسند به یاوه گویی هایی اغراق آمیز در خصوص خوشبختی هایش ... همسرش و فرزندانش بپردازد !....یک خوشبختی رویایی که وابستگی صرفی به وجود دیگری و دیگران دارد و خدشه ناپذیر است !....

یک زن موفق زنیست که هیچ تجربه تلخی در زندگی ندارد ! ماجراجو نیست ! دوست نداشته و فقط دوست داشته شده است ! انتخاب نکرده و فقط انتخاب شده است و در تمام زندگی جز احساس خوشبختی هیچ حس دیگری به سراغ او نیآمده است !...

زن ایرانی می ترسد با اسم و فامیل غیر مستعار حتی داستان بنویسد !... چرا که هزاران هزار انگشت اتهام به سویش روانه خواهد شد .... رازهایش برملا می شود و در حلقه ای از عیب جویان و خشمگینان و فرصت طلبان گرفتار می شود !....

زن ایرانی می ترسد حتی درد و دل کند ! زن ایرانی می ترسد جز خوشبختی حسی دیگری را در وجود خود بروز دهد !.... 

خوشبختی ... خوشبختی... خوشبختی... بخت ... بخت ... بخت !... دم بخت !.... ازدواج !.... فرزند !... شوهر !.... اینها یعنی زن خوشبخت ایرانی !

زن ایرانی حتی پس از ازدواج و به اصطلاح خوشبخت شدن هم حق ندارد خودش باشد !... او حق ندارد بگوید که قبل از شوهرش مردان دیگری را نیز در زندگی دوست داشته است ! قبل از ازدواج عاشق شده.... قبل از ازدواج سکس داشته.... قبل از ازدواج دوست داشته و دوست داشته شده است !...

زن ایرانی فقط یک نفر را دوست دارد و آن هم همسرش است و بعد هم فرزندانش !... 

زن ایرانی نباید زیاد صادق باشد و گرنه ضرر می کند !.... عقده ای می شود و همه با صدای بلند بدبختی هایش را به رخش می کشند چون آنها بسیار خوشبخت تر از اویند و تجربیات او را نداشته اند !....

زن ایرانی چون زن است باید سانسور شود تا خواستنی گردد !....

زن ایرانی چون زن است باید ظاهرش را با چادر ، با حجاب ، با آرایش ، با جراحی های زیبایی سانسور کند !...

زن ایرانی چون زن است باید باطنش را با پنهان کردن گذشته ، پنهان کردن عشقهایش ، پنهان کردن غصه هایش ، پنهان کردن خواسته هایش ، پنهان کردن عقده هایش سانسور کند !....

زن ایرانی خود را سانسور می کند چون جامعه ، دین ، عرف و فرهنگ کشورش سانسور شده اش را می پسندد و به آن اجازه ادامه حیات و قرار گرفتن در میان سیل خروشان آدمیان را می دهد !..

زن ایرانی دوست دارد زندگی کند اگر زندگیش را سانسور نکنند و نخواهند که سانسور کند ، او براستی خوشبخت خواهد شد !....

 

+  شنبه 14 مهر1386 20:33   روشنک هوشمند  | 

جامعه ایرانی و خودسانسوری زنان (۲)

 

خودسانسوری یعنی چه ؟ شامل چه چیز هایی می شود ؟ چرا مردمان ایرانی بیشتر از سایر ملل خودسانسوری می کنند ؟ چرا زنان ایرانی بیش از مردان ایرانی خودسانسوری می کنند ؟

خودسانسوری یعنی پنهان کردن واقعیتی به نام من ! خجالت کشیدن از آنچه که هستی و بر تو گذشته و می گذرد . پنهان ساختن آنچه که می پنداری در صورت آشکار شدن ، امنیت فردی و اجتماعی و حتی اقتصادی تو را به خطر می اندازد !...... پنهان ساختن هر چه که فکر می کنی به عنوان نقاط ضعف زندگی و شخصیتت باید از آن شرمسار بود یا نابودش کرد تا دست آویزی برای بهانه جویی ها و استفاده های دیگران نباشد !

می گویند رازت را پنهان کن ! آمارت را پنهان کن !... غم هایت را پنهان کن.. عقده هایت را پنهان کن !... دغدغه هایت را... احساساتت را.. . شکستهایت را..... شخصیتت را... خواسته هایت را... و خودت را !....اگر می خواهی بیشتر عمر کنی !....

براستی چرا در ایران چنین است ؟

شاید این پدیده خودسانسوری مثل هر پدیده دیگر فرهنگی ریشه در تاریخ شرق داشته باشد که آن هم بی تأثیر از سیاست و قدرتهای حاکم بر این سرزمین نیست که همیشه خطوط خاصی از رفتارهای جمعی را به مرور به مردمان ملل شرقی از جمله ایران دیکته کرده و می کنند .... همیشه قدرتهایی در این سرزمین بوده اند که کمترین اجازه ابراز وجود و خود ابرازی را به این مردمان داده اند !... کمترین و کوچکترین ابراز نارضایتی با شدیدترین برخورد از سوی آنان پاسخ داده میشد و مردم به ناچار به سکوت روی می آوردند و برای به دست آوردن یا حفظ منافع خود نارضایتی ها و مشکلات را پنهان ساخته و در عوض به بروز شادی ها و رضایتمندی های واهی و متظاهرانه می پرداختند . شاید تنها در قالب شعر و افسانه و داستان آن هم به صورتی غیر مستقیم نارضایتی های خود را ابراز می نموده اند .

از تاریخ و سیاست که بگذریم و به فرهنگ بپردازیم می بینیم که در فرهنگ ایرانی داشتن ظاهر مردم پسند و مقبول و موجه همیشه یکی از دغدغه های ایرانیان بوده است . کلمه ای به نام آبرو شاید معنایی بسیار گسترده تر از سایر ملل در ایران داشته باشد !... زندگی خصوصی و پنهان ماندن چگونگی آن از دید عموم همیشه معادل میزان اعتبار شخص در کنار هویتهای اجتماعی و اقتصادی وی محسوب می شده و می شود .

داشتن زندگی خصوصی و حفظ آن یکی از اولین و ابتدایی ترین حقوق یک انسان می تواند باشد اما وقتی که افراد شروع به ابراز وجود با وسایل گوناگون می کنند یعنی می خواهند پنجره ای از این خصوصی به سوی عموم جامعه باز کنند ، پنهان کاری یا تغییر واقعیت معنی دار می نماید !...

وقتی از یک ایرانی می پرسی حال شما چطور است کم پیش می آید اگر بد باشد بگوید بد است !... اگر از یک ایرانی بپرسید آیا در زندگی خانوادگی خود هرگز مشکلی داشته ای کمتر پیش می آید که حقیقت را عنوان کند !..... البته این با ابراز بدبختی های گاه و بی گاه ایرانی جماعت متفاوت است ! .. شاید بگویید که برعکس مطالب این پاراگراف ملت ایرانی بیشتر میل به بزرگنمایی بدبختی ها دارد . آن گاه خواهم گفت که این شاید ناشی از همان خصوصیت غلو گری یا مبالغه باشد که باز هم به خودسانسوری بر می گردد . در حقیقت مشکل اصلی هرگز بازگو نمی گردد و شما هرگز به دلیل اصل بدبختی های غلو شده و بزرگنمایی شده پی نمی برید !... معمولاً ملت ایرانی میل به سانسور حقیقت و تغییر آن بنا به مصلحت دارد . مطمئناً اگر گاهی هم در ابراز بدبختی ها غلو می کند منافعی دارد مثل اینکه می ترسد از خوبی وضعیت مالیش باخبر شوید شاید از او بخواهید پولی قرض بگیرید یا بالعکس پولی را که از شما قرض گرفته دیرتر بخواهد پس بدهد !....

ملت ما می ترسد به روان شناس یا روان پزشک مراجعه کند ! ملت ما می ترسد انتقاد کند ! می ترسد در شوهای تلویزیونی شرکت کرده و در آنجا از حقیقت زندگی خود بگوید !... به چهره یک ایرانی هنگام مصاحبه های تلویزیونی نگاه کنید !.... حتی یک جمله را نمی تواند بدون کلیشه های عامه پسند بکار ببرد !.. هول می شود و گاهی از جلوی دوربین فرار می کند !....

ایرانی همیشه تظاهر به خوشبختی.. شادی.. موفقیت ... بی مشکلی و رضایت را به سایر وجوه آن ترجیح میدهد ...  

همه موارد فوق را در یک کلمه به نام خودسانسوری می توان خلاصه کرد !....  فشارهای فرهنگی در وانمود کردن به بهترین بودن و ارزشمندی وجهه عمومی و برانگیختن تحسین و تمجید عمومی یکی از نیازهای اصلی یک ایرانی بوده و در نقطه مقابل آن ترس از آشکار شدن حقایق زندگی... مشکلات... نگرانی ها و عدم توفیقها و کمبودها و غم ها یکی از وحشتناک ترین کابوسهای یک آدم ایرانی است !...

جالب اینجاست که همیشه افرادی که در این خصوص اقدام به سنت شکنی می کنند مورد هجوم اکثریتی قرار می گیرند که با کنجکاوی و واکنش های ناخوشایند سعی در سرکوب این خودابرازی ها دارند . اینگونه اعمال در میان ایرانیان طرفداری ندارد و اکثراً از این افراد به عنوان افرادی راستگو و صادق و یا با اعتماد به نفس و مستقل یاد نمی شود ... بلکه صفتهایی مانند بی آبرو... بی رگ ... عقده ای .. و سایر صفات بر حسب نوع شرح حال ابراز شده بر ایشان اطلاق می گردد !....

این قرار گرفتن در برابر انتقاد و عیب جویی های عمومی و حتی طرد های اجتماعی می تواند مهم ترین دلیل خودسانسوری اجتماعی افراد باشد !....

اما چرا زنان ایرانی در این میانه بار سنگینتری را به دوش می کشند ؟

جنسیت در این مورد چه نقشی ایفاء می کند ؟

ادامه دارد ...

 

+  پنجشنبه 12 مهر1386 17:50   روشنک هوشمند  | 

جامعه ایرانی و خودسانسوری زنان  (۱)

 

خانم دکتر احمدنیا در قالب یک پست مختصر و مفید به نکته بسیار جالبی اشاره کردند که در لینک زیر می بینید :

  http://www.ahmadnia.net/blog/archives/2007/10/1585.php

این پست باعث شد تا تصمیم بگیرم به نکاتی که مدتها پیش ذهنم را به خودش مشغول کرده بود در قالب چند پست اشاره کنم....

فعلاً این پست خانم دکتر و کامنتهایش را با دقت بخوانید تا من مطلبم را جمع و جور کنم... وقتی که مطالب خصوصی و ادبی و شعرگونه هایم را می نویسم در کمترین زمان ممکن آن را پست می کنم و حتی در خود وبلاگ دائماً ویرایشش می کنم اما وقتی به موضوعی اجتماعی یا فرهنگی حتی به صورتی غیر مستقیم می خواهم بپردازم عجیب وسواسی می شوم......

ادامه دارد ...     

 

+  پنجشنبه 12 مهر1386 8:36   روشنک هوشمند  | 

یادی از قصه های " جنین توی شیشه "

قسمت بیست و یکم :

 

جنینی که می خندد....

ـ ....

می خندم و می خندم و می خندم امشب... با شیشه ام صفا می کنم و تماشا می کنم... یه جورایی خوشم ! اما نه الکی ... یه جورایی رها و آزاد از هر قید و بندی شدم...توی شیشه ای نشستم که شاید فاصله انداخته میون من و تو و اون و شما و اونا و شماها... اما .. اما این فاصله ناراحتم نمی کنه....به اندازه لازم مستفیض میشه شد از همین جا...از پشت شیشه...کافیه دو خط از ابراز وجودشون رو بخونی... دو کلوم گوش بدی به حرفاشون... نگاهشونو دنبال کنی وقت حرف زدن... لرزش دستاشون رو و سرخ و زرد و سفید شدنشون رو تماشا کنی...اینا رو از پشت شیشه نمیشه درک کرد؟؟.. چرا میشه ... تازه اگه بخوای که بشه... اما من... من جنین دیگه دنبال درک اداها و اطوارای این خلق خدا نیستم ! یه جورایی با وجود این شیشه سنگینم احساس سبکی می کنم این روزا... نمی دونم .. شاید شیشه ام بال در آورده و من خبر ندارم هنوز.... دلم هوای دشت و کوه و صحرا کرده..شایدم دریا....... یه چیزیو می دونم.. اونم این که اگه یه روز یکی بخواد منو از توی شیشه ام بیاره بیرون ، کسی نحواهد بود جز یه پروانه.. شایدم یه کفشدوزک... حشره بودنش رو که مطمئنم !

خلاصه جونم واست بگه که وقتی به جون هم افتادن آدما رو واسه بالا رفتن از یه طناب پوسیده می بینم....وقتی ذماغ درازشون رو از پشت نوشته هاشون حس می کنم .. وقتی که آدمایی رو می بینم که به هر چیزی شباهت دارن جز خودشون... اونوقته که از خودم با کمال پر رویی خوشم میاد ! ... آخه هنوز خندم واقعیه....

ـ داااش من در این که تو ماهی حرفی نیست... اما به پا زیادی مغرور نشی...

ـ نه رفیق جان....من روزی 3 بار توی آینه تکرار می کنم که من یه جنینم و دیگر هیچ ! اما چه کنیم دیگه...جنین بودن هم عالمی داره که نصیب هر کسی نمیشه رفیق جان ! ..... تازگیا به یکی از ابیات غزلیات حافظ ارادت خاصی پیدا کردم رفیق..

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد***بیا کین داوری ها را به پیش داور اندازیم

ـ دمت گرم جنین جون ! .. برو که دارمت...

+  چهارشنبه 11 مهر1386 17:46   روشنک هوشمند  | 

اگر تقدس عشق را درک نمی کنید لطفاً مسخره اش نکنید !...

 

در خلال وبلاگ گردی های اخیرم به تازگی با پدیده ای کهنه در دنیای امروز و نسبتاً جدید در ایران امروز برخورد کرده ام . انواع مثلثی و مربعی و شاید هم چند ضلعی در روابط میان زن و مرد که تقریباً همه نویسنده ها مرد هستند !... نیازی به توضیح نمی بینم با توجه به این که تعاریف این گونه روابط از نام کزایی آنها نیز کاملاً مشخص است . روابطی که در آن یک مرد با چندین زن یا یک زن با چندین مرد در یک زمان ارتباط برقرار می کند اعم از روابط جنسی یا عاطفی.... تا وقتی که اسم این روابط از عنوان های عاطفی و جنسی پافراتر نگذاشته مشکلی با آن ندارم اما وقتی می بینم فردی با لبخند متفکرانه و رمانتیکی اینگونه روابط را عاشقانه می نامد و از آن فاجعه تر به اشتراک گذاردن داوطلبانه این گونه روابط را با دیگران کمال عشق می نامد مورمورم می شود !....

همه استدلال ایشان این است که عشق یعنی حس مالکیت !... و گذشتن از این حس از عشق برتر است !.... مثالهایی هم از فلان نویسنده یا شاعر.. یا فلان هنرمند یا فیلسوف برایت می آورند به عنوان عذر بدتر از گناه که نمی دانم این یعنی چه !..... آیا اینگونه افراد به صرف شهرت یا داشتن خصوصیات ارزشمند قادرند تعریف واژه ها را تغییر دهند ؟.... آیا تقلید از اینگونه روابط به هر دلیل تحت عناوین فریبنده ای مثل سنت گریزی و قالب شکنی باید تعریف و تفسیر شود ؟...

نه ! اگر اینگونه باشد که یک قاتل بهترین قالب شکن و سنت گریز دنیا می تواند باشد !....گاهی بیزار می شوم از کسانی که قدرت درک بسیاری از واژگان را از دست داده اند و بیخودانه تنها میان تقلید از این و آن مدرن و پست مدرن دست و پا میزنند.....

نمی دانم شاید این نشان دهنده سنتی بودن من مدعی سنت گریزی باشد که قالب شکنی ها را دوست دارم اما با درهم آمیختن معنی واژگان متفاوت و کهن میانه ای ندارم... من مرز قایلم برای تعاریف واژگانی که دنیایی از آوا را در پس انحناها و زوایای خود در انتظار شنیده شدن پنهان ساخته اند.....

من برای روابط جنسی و عاطفی و دوستانه و صمیمانه و همکاری و عاشقانه و فامیلی و همسایگی و مجازی تعاریفی متفاوت قایلم !....

وقتی که من به کسی عشق میورزم نمی توانم در همان حال با فرد دیگری عاشقانه رفتار کنم !... وقتی که من با کسی روابط دوستانه ای از نوع ساده و صمیمانه برقرار می کنم به خودم می توانم اجازه دهم که با فرد یا افراد دیگر روابطی از انواع دیگر داشته باشم اما وقتی پای عشق به میان آمد همه چیز باید پایان یافته باشد....

عشق اگر حس مالکیت باشد یا هر چیزی من بدان پایبند خواهم بود و دیگری را هم ملزم به آن خواهم دانست چه اگر چنین نباشد عشقی در کار نیست....

این منورالافکار زیرک عاشق نمی دانم چرا اینگونه مجذوب پدیده هایی هستند که در آن سوی آبها نیز به اینگونه که با آب و تاب از آن سخن می گویند وجود ندارد و اگر باشد عشق تعریف نمی شود .

آقایان عزیز اگر شما از تعهد می ترسید ... اگر از مسئولیت تحت هر عنوانی گریزانید چرا دیگر تعاریف واژگان را واژگونه می کنید ؟.... روابط دوستانه و جنسی و عاطفی خود را تا آنجا که می توانید میان بی نهایت فرد در یک زمان گسترش دهید اما خواهش می کنم نام عشق و عاشقانه را به این گونه ارتباطات نچسبانید که ناخواسته به ایجاد فاجعه ای خاموش اما وحشتناک و خزنده کمک می کنید....

در ایران به لطف قانون اسلامی عزیزمان یک مرد حق دارد که قانوناً تعریف واژه مقدسی به نام عشق را در قالب تعدد زوجات به گند بکشد.... در قالب مهریه و نفقه به مرد اجازه خرید و فروش حقوق زن را می دهد !.. حال شما می خواهید نوع جدیدی را برای آن متصور شوید ؟..... چه می کنید ؟ چه می گویید ؟ خودتان می دانید ؟ 

یعنی آنقدر عاشقید و از ضایع شدن حقوق زنان نالانید که نوع جدیدی از روابط را می خواهید در فرهنگ اجتماعی پوسیده و مرتجع ایرانی جا بیندازید و سر بسته فریاد می کشید که ای زنان بزرگوار حال که از ترس خیانت همسرانتان در آینده و ضررهای عاطفی و مادی ناشی از نادیده گرفتن حقوقتان تن به ازدواج نمی دهید بیایید و با برقراری روابط چند گانه حقوق خود را دریابید !....

به جرات می گویم که تعداد زنانی که علاقه به داشتن روابط جنسی همزمان با بیش از یک فرد داشته باشند در ایران نمی تواند چشمگیر باشد چه برسد به ایجاد روابط عاشقانه چند گانه !

پس می بینید که هنوز هم آگاهانه یا ناآگاهانه دارید سنگ خود را به سینه میزنید !...... آقای عزیزی که از شدت عشق و علاقه چهار خط هم از وبلاگتان را به دختر دلخواهتان تقدیم می نمایید و با افتخار نام رابطه عاشقانه را بر آن می نهید و بعد هم بلافاصله عنوان می کنید از اینکه دوست دختر ببخشید نه عشقتان از داشتن رابطه جنسی در شب قبل با فردی راضی است و حتی جزئیات آن را برای شما بازگو می کند خشنودید ، آیا خود را به خواب روشنفکری زده اید یا دیگران را احمق فرض می کنید ؟...شما نه تنها عاشق دوست دخترتان نیستید بلکه از اینکه ایشان با فردی روابط جنسی دارد خوشحالید چون دیگر این نگرانی را که دوستتان به دلیل روابطش با شما در آینده احساس مسئولیتی را بخواهد به شما تحمیل کند ، ندارید و بس !...

به شما و امثال شما و نظرات شما مثل همیشه احترام می گذارم اما خواهش می کنم بر اینگونه روابط نام عشق نگذارید !

می گویید برای شما هیچ مقدسی وجود ندارد... اما برای من و امثال من شاید هنوز عشق یک واژه مقدس باشد و شاید به همین دلیل خود را گرفتار روابطی از این دست حتی از نوع قراردادی معتبر پرطمطراق آن نمی کنیم !

اگر تقدس عشق را درک نمی کنید لطفاً دیگر مسخره اش نکنید !...

......................................

پینوشت : این پست پس از خواندن مطالب اخیر ۳ وبلاگ متفاوت به نظرم رسید . یکی از آن سه که بیشتر درگیرم کرد وبلاگ دوست عزیز " سرزمین رویایی " است . برای ایشان احترام زیادی قایلم و همانطور که می بینید در لینکدونی من هم اسم وبلاگ ایشان دیده می شود . قصدم از زدن این پست تنها انتقاد بوده و هست . دوستی در کامنت دونی این پست به نکاتی اشاره کرده اند که فکر می کنم بازگو کردنش در این جا به صورت پینوشت این پست بد نباشد . پاسخ خودم را هم آورده ام :

کامنت یک آرش : 

 پرند جان...!
کلمه "عشق" برای هر کسی تعریفی داره که در حد ذهن و عقل خودشه...
ولی مطمئنا صفت "تقدس" رو هیچ کسی نمی تونه نسبت به عشق نادیده بگیره...
شاید بهتر بود اول از همه خود "سرزمین رویایی" این نوشته رو میخوند و نظر میداد...
اما به هر حال...در عین اینکه قبول داری کم نستند مردانی که به این گونه رابطه ها رو اوردن و روز به روز در حال ترویج اون هستن، باید این موضوع رو هم بپذیری که تعدا دختران علاقه مند به این پدیده، اگر بیشتر از تعداد مردها نباشه، کم تر هم نیست...!
پرند عزیز...
مورمور شدن شما، شاید عکس العملی باشه در برابر نحوه برخورد با یک همچین رابطه ای اما این رو هم باید پذیرا باشی که عقاید دیگران، (هر چند غلط و بیجا و غیر عاقلانه و ضد دین هم باشه) برای خودشون کاملا محترم و متین هست...
اتفاقا به نظر من، نکته ای که تو اون نوشته جلب توجه می کرد این بود که هیچ کسی نمیتونه نسبت به فرد دیگه ای حس مالکیت داشته باشه...
اینو قبول کن که خیلی از اون اشخاص معروفی که میگی، به لحاظ شهرت و یا عقیدشون، خیلی از تعریف هارو اونطور که تو ذهن خودشون بارور کرده بودن، به جامعه انتقال دادن...!
عقل حکم میکنه که برای هر رابطه ای، مرز و محدوده ای تعریف کرد...
گاهی هم این تعریف رو مجبوریم که برای هر موجودیت دوباره سازی کنیم...اما...اینجا کسانی حضور دارند که عقایدشون همیشه برخلاف عرف جامعه بوده...من اصلا کاری به درست و غلط موضوع ندارم...نه تاییدش می کنم نه تکذیب...فقط باید به این مسئله توجه داشته باشی که هیچ موقع نباید اقلیت رو با اکثریت یکی دونست..."آقایان عزیز"ی که تو در نوشته ت به کار بردی شامل جمع کثیر مردهایی میشه که وجود دارن و این طرز خطاب (به نظر من) کاملا غلطه...!و الا میشه خیلی از چیزهای دیگه رو هم فقط به این دلیل که عده کمی از زن ها به اون پابندن، به کل موجودیت زن ها نسبت داد...!
می دونم که قطعا از نظر سنی از شما چند سالی کوچکتر هستم اما به سبب نوع زندگی و ارتباطی که با ملت هایی به جز مردم ایران رو داشتم، تجربه تفهیم نوع رابطه های مختلف و تعاریفی که برای اون در نظر گرفته شده (جدا از قوانین اسلامی عزیزمان) رو داشتم...پس بنابر این میشه گفت که مغز متفکر بشر برای هر کردار خودش میتونه یک بهانه جور کنه و یا اینکه به تعریف های خاصی سعی بر تثبیت صحت اون داشته باشه...چه بسا که خارج از کشور عزیزمون، حتی مکانی هایی هم برای این کار در نظر گرفته شده و دیگه اونجا (چه با در نظر گرفتن یک عشق حتی به قول اونها چند ساعتی و یا حتی با فاکتور گرفتن اون) افراد خیلی راحت تر از اینجا و بدون اینکه زیر تیغ انتقاد برده بشن، به سادگی کار خودشون رو انجام میدن...!خواهشا در اینجور مسائل، سنگ مظلومیت زن و پایمال شدن حق اون رو به سینه نزنین که کاریه کاملا بیهوده...!حق زن ها در خیلی از جاها به نسبت مردها ضایع شده، درست...
اما وقتی وارد این رابطه ها میشیم، اولین چیزی که مهمه تقابل افکاره...
یعنی اون دو طرف (و یا به قول شما اون گروه!) کاملا از کاری که در اون لحظه انجام میدن رضایت دارن...
آدم ها، عقاید مختلفی رو میتونن نسبت به یک قضیه داشته باشن...
راه و چاه رو خودشون باید انتخاب کنن...
همین!

پاسخ من :

یک آرش عزیز

اولاً متشکرم برای اینکه به دقت پست من رو مطالعه کردی

و اما در این مورد :

1. نه ! من عقیده دارم که تعداد زنان خواهان اینگونه روابط در ایران کمتر است و اصلاً کاری به جوامع یا ملتهای غیر ایرانی ندارم !

2. من هم عقاید ایشان یا سایرین را محترم دانستم و در متنم هم به این مسئله به صراحت اشاره کردم : " به شما و امثال شما و نظرات شما مثل همیشه احترام می گذارم اما خواهش می کنم بر اینگونه روابط نام عشق نگذارید " . اما احترام گذاشتن به این معنی نیست که انتقاد نکنم چون آنوقت به نظر خودم احترام نگذاشتم !

3. اصلاً معیار من برای تعریف واژگان عرف جامعه نیست که حال به این خاطر برآشفته باشم عزیزم !.... اگر به خاطر عرف جامعه بود خودم خیلی کارهایی را که الآن می کنم نمی کردم یا کارهایی را که الآن نمی کنم می کردم ! پس این مسئله ارتباطی با پست من ندارد و شما این جا را اشتباه رفتی !

4.شما عنوان می کنید که اکثریت را با اقلیت نباید اشتباه گرفت ! من هم چنین کاری نکردم ! فقط موافق با ترویج چیزی که اقلیتی می پسندند در میان اکثریتی که شاید بدون داشتن اطلاعاتی در این مورد فقط چشم به تقلید از اقلیتی دوخته اند نیستم ! آن هم ایرانیان مقلد !

5. من هم بی اطلاع از عقاید و آداب و رسوم و روابط انسانی در جوامع غیر ایرانی نیستم عزیزم . مخصوصاً اینکه نزدیکترین عزیزانم شاید دو برابر سن شما در آن ممالک زندگی کرده و می کنند و من هم به ناچار آشنا هستم !... باز هم ارتباط این مسئله ای را که اشاره کرده اید با پست خودم درک نمی کنم !

۶. اگر منظور شما فاحشه خانه ها و غیره است که در ایران سابقه وجودش طولانی تر است و هنوز هم وجود دارد . من هم این را می دانم اما باز هم ارتباط آن را با پست خودم درک نمی کنم !

7. کل متن من در خصوص دفاع از مظلومیت زن ایرانی نیست و نبوده !!! من اشاره ای داشتم به این که ترویج چنین طرز تفکری در ایران با وجود قوانین عزیز اسلامیمان که ضد زن است ! ( این یکی را که دیگر قبول دارید نه ؟ با توجه به اینکه دنیا دیده اید ! ) در ایران به نفع زن نیست ! لزومی به ذکر دلایل نمی بینم چون واضح است !

8. بله ! در ایران اگر چنین مسئله ای اتفاق بیفته حتما هر دو رضایت دارند اما قانون مسئولیت سنگینتری را برای رضایت یک زن نسبت به رضایت یک مرد در این خصوص به عهده زن میگذارد که عواقبش وحشتناک است !

9. راه و چاره را همیشه خودشان انتخاب نمی کنند... اگر در جامعه ای چنین طرز تفکری برای مردان عمومیت پیدا کند زنان به اجبار رضایت میدهند ... آیا قانون ما هم در این راستا حرکت می کند ؟

 

+  سه شنبه 10 مهر1386 9:43   روشنک هوشمند  | 

 

یک پرسش : آیا جنس مرد در ذات خود دچار نقص و مشکل است ؟

یک پاسخ : خیر ! فقط معمولاً در ایران خوب تربیت نمی شود !

 

+  سه شنبه 10 مهر1386 6:16   روشنک هوشمند  | 

درخت من !

 

یه عاااااااااااااااااااااالمه برگ رنگی .... قلبی... لوزی.... بیضی... کشیده.... دندونه دار.... دالبری.... برهنه لابه لای یه عالمه برگ رنگی غلت میزنم .... من و برگا روی هم می چرخیم.... لوله میشیم... باز میشیم... بسته میشیم..... برگا خودشون رو روی تنم خیس می کنن و من کمی مورمورم میشه اما باز به چرخیدن ادامه میدم و داغ و داغ و داغتر میشم.... توی گوشم آرووووووووم و آرووووووووم و آروووووووم خش و خش و پچ و پچ می کنن !.... نور کم رمق آفتاب از لابه لای برگا جسورتر بنظر میرسه و نوارای تاریک و روشنش رنگای برگا رو روی تنم پخش می کنه..... یه عاااااااااااالمه طرقه دارن با هم می خونن... یه عاااااااالمه شبح سبز و ارغوانی شیطون دارن توی برگا هلم میدن.... یه عااااااااالمه خیسی... یه عاااااااالمه داغی... یه عاااااااااالمه سرخی.... یه عااااااااااااالمه زردی.... یه عااااااااااالمه برگی .... و یه عالمه سرگیجه رنگی که باعث میشه من وزن تنه درختی رو روی سرم احساس کنم..... دردم میاد... بایدم دردم بیاد آخه همه دنیا که فقط برگ نیست !.... از زیر برگا بلند میشم و روی پنجه هام می ایستم.... نمیدونم چرا این کارو کردم... مگه حتی اگه روی پنجه هام هم بلند شم قدم بهش میرسه ؟!... نمی دونم.... خنده ام میگیره... به بالا نگاه می کنم..... لبریز از خواهش... آفتاب سوخته اما مغرور و دلخوره !... همه آفتاب سوخته ها همین طورین .... بغلش می کنم.... بازوام رو دور تنش حلقه میزنم.... لعنتی!.... دستام به هم نمی رسن از اون پشت.... اگه به هم میرسیدن پنجه هام رو توی هم گره میزدم و مطمئن می شدم اونوقت که مال منی.... نه !... نه !... همیشه همین فکرای مالیخولیاییه که تو رو ازم دور می کنه..... شدم مثل این فال بین ها و استخاره گیر ها.. میرسن.. نمی رسن.. میشه.. نمیشه... نه!... نه!.....  سرم رو اول تکون میدم تا این فکرای بیخود بریزه بیرون و بعد روی سینه زخمیش فشار میدم .... قدم که به شونه هاش نمیرسه.... کاش میشد سرم رو روی شونه هاش بذارم ..... این آفتاب سوخته ها همه بلندن !.... می دونم دلش می خواد توی گوشم پچ پچ کنه.... اما اون غرور لعنتیش نمیذاره سرش رو تا کنار گوشای من خم کنه !..... طرقه ها بازم دارن می خونن... پاهام رو روی ریشه های قطورش میذارم و خودم رو بیشتر بهش می چسبونم.... شاید بهم اعتماد کنه.... شاید سکوتش رو بشکنه.. شاید فریاد بزنه  ........

دو تا برگ سبز از اون بالا میفتن روی شونه هام... به بالا نگاه می کنم... توی دستاش پر از برگای سرخ و زرد و نارنجیه... اما هیچ برگ سبز دیگه ای نداره !....طرقه ها شروع می کنن به خوندن.... زنجره ها می زنن و مارمولکا و مارای راه راه  از لابه لای برگا قل میخورن و دور میشن....

کلی ذوق می کنم .... آخه این یعنی دوستت دارم !....

  

+  دوشنبه 9 مهر1386 9:43   روشنک هوشمند  | 

" دیکته -۸-  "

قسمت اول :

 

وارد کلاس که شد مقنعه و مانتو اش را درآورد و به چوب لباسی دیواری توی کلاس آویزان کرد . بعد بچه ها به ترتیب یکی یکی همین کار را تکرار کردند و نشستند . واااای !...باور کردنی نبود ! . آنجا حتی توی کلاس اگر موی بلند و بافته بچه ای از مقنعه اش بیرون می افتاد تنبیه میشد ! اما اینجا..... خانم معلم چقدر جوان است... پوست سفیدی دارد با موهای بلند و خرمایی . قدش هم بلند است . همه بچه ها بی حجاب و مرتب و دست به سینه با بافتنی های رنگارنگی که بر تن دارند پشت نیمکت ها دو به دو می نشینند و فقط من با همان مقنعه و مانتوی خاکستری رنگ هنوز به موهای بلند خانم معلم خیره مانده ام !

خانم معلم بلند می شود و به سوی من می آید . چه بوی خوبی می دهد . صدای تق و تق کفشهای پاشنه بلندش را دوست دارم . از چشمان عسلی و موهای بلندش که پایینش مثل دریا موج دارد خوشم می آید . چرا لبخند نمیزند فقط ؟!  خانم معلم می پرسد : دریا اهوازی ؟

می گویم : بله خانم !

می گوید : چرا مثل بقیه بچه ها مقنعه و مانتوت رو در نمیاری عزیزم ؟

قبل از اینکه چیزی بگویم به من نزدیک می شود و مقنعه ام را در می آورد .

آخ خ خ .... کش مقنعه توی موهایم گره خورده.... خانم معلم کمی اخم می کند و موهایم را عاقبت از توی کش مقنعه آزاد می کند.... صدای آه و وای بچه ها بلند می شود .... بعضی ها در گوشی پچ پچ می کنند  و لبخند می زنند اما آن دخترک موکوتاه نیمکت ردیف اول اخم کرده و فقط به موهای من نگاه می کند....

خانم معلم لبخند کمرنگی می زند ...

هیس س س... چه خبرتونه ؟ موی بلند ندیدین تا حالا ؟

 

+  دوشنبه 9 مهر1386 6:56   روشنک هوشمند  | 

موزه واژه !

 

بدنبال کدامین واژه می گردی؟

تمام واژه ها در موزه می مانند

فسیل معنی هـر واژه می داند

نگهبانان مــــــــوزه بیسوادانند

 

+  جمعه 6 مهر1386 7:45   روشنک هوشمند  | 

دنیاهای موازی !

 

بیدار بودیم و همه خواب

خواب بودیم و همه بیدار

ندیدی روی دیوارم چه دیده ام !

دنیای من موازی دنیای تو قد کشیده است ...

+  جمعه 6 مهر1386 6:50   روشنک هوشمند  | 

گورخر !

 

از رسواییم مترسان

عمریست در میان گورهایتان می دوم

و عقده های مدفونتان را

بو می کنم !

شاید بفهمم

از کدامین یونجه زار مسموم

چشیده اید !

 

+  جمعه 6 مهر1386 6:29   روشنک هوشمند  | 

سپیده

 

سپیده !

یک شب

به من سر بزن !

ذهنم شب پره باران شده است....

 

+  جمعه 6 مهر1386 6:7   روشنک هوشمند  | 

زمان صفر 

 

ساعت دیوارم

دیریست که قار قار می کند

و من  سحر به خواب میروم

 

هه !

 

کلاغت را سنگ می زند

این خمیازه  های هتاک من !

 

 حادثه ای ساعتم را

به قدر حادثه ای جلو می کشد

تو نرسیده پیر می شوی

من نرفته تمام می شوم !

 

+  جمعه 6 مهر1386 5:44   روشنک هوشمند  | 

شاه باز

 

به جای همه مهره ها

شاه بگذار و بازی کن

من همین گونه کیشم همیشه

بی اینکه مات شوم !

 

+  جمعه 6 مهر1386 5:28   روشنک هوشمند  | 

یادی از قصه های " جنین توی شیشه "

 قسمت دهم :

 

غره مشو که گربه زاهد نماز کرد....

جنین کمی پریشون بود ،وقتی که با شیشه اش هن و هن از محل کارش که یه سازمان دولتی بود به خونه بر می گشت...

ـ چی شده داااشم ؟ جنینکم ؟ نبینمت غمگیناااا !

ـ می دونی رفیق ! من و محیط کارم درست به اندازه غوزک و شقیقه به هم شباهت داریم...

ـ گرفتم چی چی میگی ... تا آخرشو خوند داااشت..کارتو ول کون !

ـ ...؟؟؟

ـ بیبین داااشم !...تو زندگی ، آدم یه موقه هایی بایس یه تصمیم اساسی بیگیره...بایس یکیو اینتیخاب بوکونی : یا این که همرنگ جماعت بشیو دیگه کاریت نباشه .. اونوخته که می بینی پله های ترقیو داری یکی یکی مثه برقو باد داری طی می کنی...یا اینکه پی دلت بریو رسوای جماعت بشی ...! حالا بایس یکیو اینتیخاب کونی دااش جنین...راه دیگه نداری...

ـ باید بهش خوب فکر کنم...

ـ می دونی زندگی کردن توی محیطی که سر همه دیواراش گربه های زاهد نشستنو موداااام دمشونو مثه بادبزن تکون تکون میدن ، مثه مرگ تدریجیه..مثه زهره ماره...حتی اگه فقط روزی 8 ساعت از عمرتو اونجا تلف کونی....حالا بیشین خوبه خوب فکراتو بوکون... بیبین سر فدای شیکم بایس بشه یا شیکم فدای سر جونم !

+  جمعه 6 مهر1386 4:44   روشنک هوشمند  | 

 
اگر زندگی همان خوردن و کردن است پس عقل و احساس به هیچ کار نمی آید مگر بهتر خوردن و بهتر کردن !.....
 
+  پنجشنبه 5 مهر1386 11:25   روشنک هوشمند  | 

سلام گرگ بی طمع نیست !...

 

نمی دانم چه اتفاقی باید بیفتد تا برخی از مردمان بیآموزند که دست کم برای تلف نشدن وقتشان هم که شده صادقانه ارتباط برقرار کنند !...

یکی میخواهد پارتیت شود در فلان جا و از به هدر رفتن هوش و استعدادت پریشان است و رزومه ات را به اصرار می خواهد بگیرد ببرد اینور و آنور !...

دیگری دوست دارد به قول خودش تو را بخنداند در راه خدا و اصرار دارد در مهمانی ها و سفرها همراهیش کنی و ۳ ماه تقریباً هر شب تا چندین ساعت تا صبح از مواد مذاب زیر زمین گرفته تا صور فلکی سخن می گوید و رویت هم نمی شود با آن همه لطف و محبتی که نثارت می کند خداحافظی و قطع کنی !...

یکی در تو استعداد جدیدی کشف می کند و می خواهد در فلان رشته که به نظرش استعداد بیشتری داری برایت در مورد منابع درسیش اطلاعات جمع آوری کند و پا به پایش یک فوق لیسانس دیگر در آن رشته بگیری !....

یکی دیگر می خواهد از تو یک صخره نورد نمونه بسازد آن هم در بهمن ماه !...

آن یکی می خواهد کمکت کند تا نوشته هایت را بتوانی بچاپانی !...

یکی می خواهد به زندگی امیدوارت کند ... فکر می کند که تو آخر با این افکار کافکایی یا خودت را می کشی یا سر از تیمارستان در می آوری !!!....

و همه اینها وقتی که سرهایشان به دیوار سیمانیت برخورد می کند به یکباره ناپدید می شوند !.....

نمی دانم چهره و اندام ظریف و مهربانانه من در ذهنهای ایشان از من طعمه ای بی دردسر و مظلوم می سازد یا تجربیات عفونیشان از به قول خودشان استادان دانشگاهشان ... دکترهای خانوادگیشان... دختر میلیاردر محله شان و ... ؟

نه می دانم و نه برایم مهم است که بدانم... چیزی که مهم است بوی ماتحت سوخته ایست که بر جای می ماند از آنان و قهقهه های از ته دل من و دیوارم برای آنانی که به اخلاق عنق و غیر قابل تغییر من و بخت خود و وقتی که بیهوده تلف کرده اند لعنت می فرستند !...

آقا جان من اگر بخواهم غلطی هم بکنم مطمئن باشید خودم شخصاً اقدام می کنم و انتخابم گرگ نخواهد بود !

با خود می گویم چه خوب که بی نیازم و تنهایی هیچ وقت آزارم نداده و دیواری دارم که از هر آغوشی امن تر است !....

وای به حال آنانی که نه بی نیازی مرا دارند و نه دیواری برای تکیه دادن !....

 

+  پنجشنبه 5 مهر1386 8:35   روشنک هوشمند  | 

نوستالژی عنکبوت

 

از آن شبهاست که دوست دارم سپید و طلایی شدن آسمان را ببینم .... این روزها که جغد شده ام و شب بیدار ، سپیده زدن را می توانم ببینم.... روز مثل یک شبح سپید پوش از پشت پرده های توری سرک می کشد و روی دیوارم ذرات غبار را به رقص وامیدارد.... بیداری در این لحظه را عجیب دوست دارم.... هر زبری کوچکی روی دیوار که با روشنی می آمیزد شکلی تازه می سازد ...

عنکبوتی آن گوشه دیوار نوستالوژی نازک اما عریضی پهن کرده و من طبق معمول دلم نمی آید که دفتر خاطراتش را بر هم بزنم و خط خطی کنم !.... یکی دو پشه شکم گنده و آن خرمگس چشم سبز احتمالاً آخرین اتفاقات این دفترچه هستند که فعلاً فراموش شده اند.... و ذره ای که نمی دانم چیست ! ... نه نقشی حک شده در آن میانه دارد و نه فراموش شده  ! .. فقط آویزان است !....

میروم کنار پنجره پرده توری را کنار میزنم.... ناخواسته قسمتی از نوستالوژی عنکبوت را برهم میزند و ذره آویزان فرو می افتد و در فاصله ای از نور و در میان ذرات دیگر گم می شود.. هر چه دقت می کنم به زمین افتادنش را نمی توانم دنبال کنم... پیش از اینکه به زمین برسد گم شده است !...

آسمان سپید و طلایی شده دیگر اما چرک مرده است !.. قطره های آب هنوز هم سقوط آزاد را به تکرار ، تجربه می کنند ... مثل من آنها هم ترس از ارتفاع ندارند . صدای پخش شدن مغزشان در سینک آشپزخانه از ضربان بی هیجان ساعت دیواری بلندتر اما با طمئنینه تر است....

همه جا روشن شده است دیگر اما همچنان خورشیدی در کار نیست ! احتمالاً شب کاری زیاد داشته و کنار جغدی آن دور دستها زیر پتوی گل بافتش خوابیده است !...

بروم بخوابم .. وقت خواب من است !.... کلی هم خرید دارم... بعداً !

 

+  چهارشنبه 4 مهر1386 5:49   روشنک هوشمند  | 

رسالت یک کامنت گذار ضد فلسفه !

 

- مرد اول : اصلاً فلسفه چیز چرتیه !

- مرد دوم : چرا ؟

- مرد اول : چون هر وقت که کار این مملکت دست فیلسوفها افتاده ممکلت عقب افتاده و ملت بدبخت شدن اما هر وقت که دست مهندسا افتاده مملکت آباد شده و ملت خوشبخت !

- مرد دوم : خوب چه باید کرد به نظرت ؟

- مرد اول : هیچی ! فقط فیلسوفها باید بشینن توی همون کنج خلوتشون و به کارای روزمره شون مشغول باشن و اداره مملکت رو به بقیه بسپرن !

- مرد دوم : حالا بگذریم از این احوالات ... خوبی خودت ؟ چه می کنی این روزها ؟

- مرد اول : آره چرا خوب نباشم ! فقط این وبلاگ نویسی فیلسوفها حالم رو به هم میزنه !

- مرد دوم : خوب مگه وبلاگ نویسی یکی از مشغولیات ذهنی احمقانه فیلسوفها نیست ؟ پس چه کارشون داری ؟

- مرد اول : چرا اما ممکنه جوونا بشینن وبلاگ فیلسوفها رو بخونن اونها هم فیلسوف بشن بعد دیگه کی بیاد به مرد عمل رأی بده ؟ همه به جای اینکه به مرد عمل رأی بدن میشینن دل خوش می کنن به گفت و گوی تمدنها و دموکراسی و آزادی و فقط شعار می نویسن ! کی اونوقت نون و اتم به مردم بده ؟ کی نفت و بنزین به جای دوغ بریزه تو مشکاشون ؟

- مرد دوم : حق با شماست جداً ! رسالت مهمی به عهده شماست...  حالا کی میای منزل در خدمت باشیم ؟

- مرد اول : متأسفم اصلاً وقت ندارم .

- مرد دوم : آخه چرا ؟

- مرد اول : ۲۴ ساعت آن لاینم ! وبلاگ فیلسوفها رو می خونم .. کامنت میذارم و به صراط مستقیم راهنماییشون می کنم ! تو هم شرکت رو ول کن بیا بشین وردست خودم بهت حقوق هم میدم.... این رسالت مهمیه !

- مرد دوم : ... !!!

 

+  سه شنبه 3 مهر1386 7:23   روشنک هوشمند  | 

- آرزو می کنم پس هستم ؟!....

- نه ! مخالفم !

 

آرزو کردن نیاز به جرأت زیادی ندارد... همه کودکان در تخیلاتشان خلبان یا پروفسور هستند !....

همه اش یک مسیر است که مثل جادوگران قصه ها شکل عوض می کند .. رسیدنی در کار نیست.... فقط باید بدوی آنطور که دوست داری !....

من هیچ آرزویی ندارم... کتمان نمی کنم که که در 5 سالگی و 10 سالگی و 20 سالگی آرزو زیاد می کردم و بر اساس طرز تفکر شما آدم شجاعی بودم !...اما الآن در سن 30 که به پوچی آرزو کردن یقین پیدا کرده ام فقط زندگی می کنم.... نه به آن خوشی خیام گونه دست یافته ام و نه اسیر همیشگی افکار کافکایی و هدایت گونه هستم.... می دانم که آدم خوبیم و برای دیگران هم خوبی می خواهم !...

اما دیگر آرزو نمی کنم !

 

+  دوشنبه 2 مهر1386 18:15   روشنک هوشمند  | 

صدا و شخصیت

 

این تن های صدا عجب صداقتی دارند.....  از نگاه ها صادق تر یافتمشان !...

نمی دانم ... اما به هر حال شگفت انگیز است... نمی توانم برای همه موارد مطمئن باشم اما چیزی که مسلم است تن های صدای خفه یعنی همانها که وقتی حرف می زنند انگار خوراکی در دهان دارند یا دستمالی بر دهان گرفته اند و از پشت آن حرف می زنند آدم هایی دوست داشتنی دست کم برای من نمی توانند باشند... اوایل این حس خودم را بی رحمانه می یافتم اما در حال حاضر مطمئنم !... این قشر عجیب موذی هستند و تمایلات سادیستیک دارند با مخلوطی از حسادت و کج فهمی های سنتی !

انگار فرم حنجره و زیر و بمی صدا ارتباطی قوی با شخصیت فرد می تواند داشته باشد....

می پرسید مگر خودم تن صدایم چگونه است ؟!...

تن صدای من مثل همه زنها اندکی زیر است اما رسا و جوان تر از سنم !... بعضی می گویند تن صدایم شباهت زیادی به تن صدای فروغ فرخزاد دارد... بعضی ها هم گوگوش را مثال می زنند ( البته بیشتر وقتی که در حمام می خوانم !.. )...نمی توانم آرام و نجواگونه صحبت کنم... پایین ترین صدای من از حد معمولی صدای دیگران بالاتر است !... چقدر بچگی ها سر کلاس درس به این خاطر سرزنش میشدم !... این همه بچه پچ پچ می کردند اما تا من می خواستم پچ پچ کنم گوشم در دست خانم معلم بود !... تلفن های خصوصیم را همه می شنیدند و خلاصه مشکلات زیاد بود !...

من رابطه این تن صدا را با شخصیتم می دانم !... ( چشمک )

شما چی ؟ شما تا به حال رابطه ای میان تن صدایتان و شخصیتتان کشف کرده اید ؟

 

+  یکشنبه 1 مهر1386 4:12   روشنک هوشمند  |