امواج دوست داشتنی و نفرت انگیز !
بعضی آدمها بدون اینکه ببینمشون به من انرژی مثبت می رسونن... کافیه که صداشون رو از تلفن بشنوم یا دست خطشون رو جایی ببینم و یا وبلاگشون رو بخونم !....بدون اینکه بشناسمشون یا حتی فقط یک بار دیده باشمشون و متأسفانه بر عکسش هم صدق می کنه !... بعضی موجودات رو به هیچ طریقی نمی تونم تحمل کنم.... از فواصل دور هم یه موج منفی بزرگ رو حس می کنم که به سمت من میاد... فقط می تونم تا جای ممکن از این جور افراد و حتی از صدا و نوشته هاشون دور بشم !....
از من میشنوید شما هم همین کار رو بکنید !...
چطور این بار مثبت ومنفی افراد رو نسبت به خودتون متوجه بشید ؟... کاری نداره !... اگر نمی شناسیدشون و فقط توی دنیای مجازی باهاشون سر و کار دارید و مثلاً از طریق وبلاگ یا سایت و نوشته هاشون پیداشون کردید کافیه هر روز به نوشته هاشون سر بزنید و گاهی براشون کامنت بگذارید .... حتی یک واکنش کوچیک در قبال یک کامنت معمولی هم میتونه شما رو به مفید یا مضر بودن این ارتباط نوشتاری راهنمایی کنه... با حسی که در اثر خوندن نوشته های افراد بهتون دست میده.... خودم شخصاً وقتی بعد ازخوندن بعضی از وبلاگها حس خوبی یپدا می کنم ، حتی اگر اون نوشته هیچ ارتباط و وجه اشتراکی با زندگی شخصی من و افکارم نداشته باشه ، یه جور تغییر و یه جور جنبش در خودم احساس می کنم ......چیزی که همیشه نیاز دارم و از منابع مختلف دریافتش می کنم !.... میشه گاهی ایده گرفت.. میشه از یه خط نوشته ساده نامربوط در مورد شکل در خونه یک آدم در دوران خردسالی یه ایده بگیری درمورد قسمتی از یک اسباب بازی قدیمی که دوستش داشتی و گمش کردی و می تونه پیدا کردنش و به یاد آوردنش به تو برای فهمیدن و درک خیلی چیزهای فراموش شده کمک کنه !... می دونید ! ارتباط داشتن نوشته هایی که می خونید با زندگی شما و وجه اشتراکی که دارید اصلاً مهم نیست.. مهم اون حسیه که بعد از پشت سر گذاشتن یه نوشته ... یه فکر و یه خاطره و یه ایده که مال کسیه که شاید هیچ وقت نشناسیدش یا نبینیدش پیدا می کنید !.. یه حس مثبت و دوست داشتنی و مفید !...
در مورد افرادی که می بینیدشون درک مثبت و منفی بودن این احساسات به مراتب ساده تر و دقیق تره !... کافیه به عمق چشمای مخاطبت خیره بشی ... به زنگ صداش وقتی که داره با هیجان در مورد شما و خودش صحبت می کنه گوش بدی ... نوع موجی رو که برای شما ناخودآگاه ارسال می کنه حتماً می تونی تشخیص بدی !...
( چشمک )
کاشف کیه ؟
نیاز به دیدن دارم . دیدن چیزهایی که دوست دارم . یه خبر خوش از یه راه دور بهم رسیده .....چشمام روشن شده !.... با چشم روشن باید نگاه کرد اما نه به هر کس و ناکس و کرکس !.... به چیزهایی که دوست دارم.... باید برم بیرون... صبح زود.... جاهایی که میشه چیزهایی رو کشف کرد برای دیدن . به نظرمن این چشم نیست که کشف میکنه !.. این یه حس غریب دوست داشتنی و مرموزه که قبل از اینکه ببینی کشف می کنه بعد تو می بینی !... این حس مرموز از جایی توی رگهای قلب آدم ... یا منافذ پوست یا موهای سرت و بازوهات میاد بیرون .... بعد انگار دوست داری یه جایی زوم کنی روی چیزی... اونجاست که می بینی و کشف می کنی ... کسی چه میدونه ؟! شایدم اونه که داره کشف میکنه ! همون که داره دیده میشه و برق میزنه !....
بعضی آدمها انگار که درون یک اسپرم بزرگ محبوس شده باشند به ناچار همیشه در حال تجاوز دائمی به یک تخمک مجهول هستند !...
سکوت
کتابیست در دلم
نخوانده
بی حوصله نوشتنش شدم
سکوت می کنم
همین !
اینجا ...
اینجا
سیاهچاله ای
طلوع می کند
هر سحر !
زمین را می بلعد
و به صد سال پیش از آن
تف می کند
هرشب !
اینجا
باران
صدای تازیانه می دهد
و هیچ چیز
دست کم
حتی
اندکی
خاکستری
نیست !
اینجا
پرده ها
بیشرمانه
پنجره ها را
دار می زنند !
و کودکان گرسنه
کبوترها را
زنده زنده
سر می کنند !
اینجا
فقط
باید
منتظر ماند
تا
برف
ببارد !
شاید
دلت را
به رو سفیدی دنیا
که کم کم
آب می شود
فقط
اندکی
خوش کنی !
.
.
.
این روزها ...
این روزها دوست دارم از چیزهایی که می بینم و می شنوم تعجب کنم اما بی فایده است .
دیگر نه زرافه نردبان به دست برایم عجیب است نه فیلی که باله می رقصد !...
زمانه زمانه تقسیم غنایم عشقیست .... یک روز مال من ! یک روز مال تو ! یک روز مال او !
زمانه بیشرف شده !....گویی هزار پیرمرد ژولیده هندی بر دیوار وجدانش شاشیده باشند .... متعفن شده !
این روزها سکوت می کنم زیاد ..... بیشتر می نویسم.... اما واژه هایم چنان بیرحم شده اند که دل کاغذم میدرند و در فضایی بی بازگشت پراکنده می گردند ... این روزها رنگ میزنم اما رنگهای روغنی هم از سپیدی بوم بیزارند انگاری !... دنبال سیاهچاله ای می گردند تا در آن محو و نابود شوند ....
همه چیز ... همه چیز ... همه چیز اینجا به دوران افتاده و بدنبال روزنه ایست برای گریز !...
دیگر کمدی بکار نمی آید .... دلقکها بیکار شده اند .... قهرمانان تراژدی ها بهتر می خندانند مردمان را !..
زمانه زمانه تکرار است.... تکرار فاجعه ها !....
دیگر هیچ چیز.... هیچ چیز.... هیچ چیز شگفت انگیزی وجود ندارد ...
حتی صدای گریه نوزاده ها !.....
سرم به زیر نمی افتد هرگز
مگر به احترام حضور تو
ای باران !
درخت مار
امشب درختی می روید
بر شانه های این زمین پر شوره
برگ ندارد
ریشه ندارد
درخت مار با تیشه حتی
مرگ ندارد !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت سی و دوم
خواب دیدم که شیشه ام سبز شده !
بیدار شدم و پیچک سبزی را دیدم که دور تا دور شیشه ام پیچیده .....
دوست داشتم لمسش کنم اما آرزویی دست نیافتنی بود به همان اندازه که نزدیک بود و واقعی و شفاف .....
شیشه !
چیزی که همیشه بوده و هست و خواهد بود .
عنکبوت و پروانه
قسمت یکم : تولد عنکبوت
عنکبوت چشمهایش را گشود . همه جا تاریک و تاریک و تاریک...... . اولین چیزی که توجهش را به خود جلب کرد پاهایش بود !
تکانی به خود داد و فهمید که با هر تکان ، 8 پای ظریف و چسبناک روی سطحی لزج و نمناک و ناهموار به حرکت در می آیند . نور ضعیفی هر از گاهی از سمت بالا درون دالان تاریک را روشن می کرد و عنکبوت جوان کم کم به پیرامون خویش آگاه و آگاه تر میشد .....
در روشنایی ضعیف روزنه هایی در بالا دیده میشد و سطح ارغوانی رنگ و چسبناک زیر پاها و حفره تاریک و سیاهی که با خمیدگی در انتها به جایی ختم میشد که دیده نمیشد . جریان ملایم نسیمی را هر از گاهی بصورت متناوب از دو جهت مختلف روی سطح بدن و پاهایش احساس می کرد..... گاهی تند تر و گاهی کند !
عنکبوت فکر کرد : من کیم و این دالان تاریک و چسبناک چیست ؟!
لحظه های سخت
لحظه های سخت آدمها رو تحقیر می کنه .... یه مشت سنگین میشه و روی قلبت با هر ضربانی یک بار فرود میاد و این ضربه بارها تکرار میشه.... یه روح سرگردون میشه و تمام منافذ خونه رو می بنده و نفست رو به شماره میندازه ...... احساس ظلم می کنی... یه عنکبوت گنده توی گلوت شروع می کنه به رژه رفتن.......
اینجور وقتا از هیچ کس کمک نگیر.... به هیچ کی نگو..... به هیچ کس اعتماد نکن .... کمی تحمل کن... تحمل این لحظه ها سخته .... سخته ... سخته ... اما اگه دووم بیاری بزرگ میشی.... راحت میشی... آزاد میشی ... آزاد !....
بعدش می تونی فریاد بزنی و اسمت رو صدا کنی .... می تونی توی آینه ها با دقت نگاه کنی و از دیدن خودت لذت ببری.....
می تونی بنویسی.... شعر بگی... بخونی... نقاشی بکشی..... آهنگ بسازی... ساز بزنی....
می تونی بدوی.... شجاع بشی.... از درخت بالا بری !....
بعدش می تونی پرواز کنی..... بدون کمک هیچ کسی حتی بالهات !....
تو بی نیازی... بی نیازی ... بی نیازی....
شاد باش و بخند !
منتظرم برف ببارد ...
خطای دید روانی !
به شفاف ترین و تمیز ترین دیوار دنیا هم که خیره بشی باز یه نقطه سیاه آزاردهنده پیدا می کنی ....
انگار که باید چشماتو ببندی.... گاهی فکر می کنم به اینکه خیره شدن به یک دیوار سیاه شاید عاقلانه تر باشه.. دست کم اگر یک نقطه سفید دیدی شاد و امیدوار میشی.... امید به اینکه شاید اون نقطه سفید میون اون همه سیاهی یه شروع باشه برای کشف یه دنیای روشن ، زیبا و ساده !....
اما وقتی به یه دیوار سفید خیره میشی یه نقطه سیاه کوچولو هم میتونه بیزار و نا امیدت کنه.... آرامشت رو به هم بزنه و فراریت بده !..... چون فکر می کنی به اینکه شاید اون نقطه روزنه ای باشه به سیاهی و نابودی تو !.....
این فقط یه خطای دید روانیه ساده است !....
اما به شکل بیرحمانه ای واقعیه !....