دلتنگ
سنگفرش های تحقیر شده فریاد می کشند
جدول های زمین گیر لاینحل می گریند
و بن بستی متروک تهدید به خودکشی می کند
امشب همه دلتنگند !
و کسی را که ندارند فریاد می زنند در تاریکی ...
مثل من !
تله پاتی
حجم لطیفی
مرا در بر گرفته است
حس می کنم تو را
وقتی که به من فکر می کنی
آیا براي پيشبرد پاره اي از كارهاي خوب به آدمهاي احمق متعصب نياز داريم ؟!
اگر به درستی جمله تیتر این پست اعتقاد داشته باشیم به عبارتی پذیرفته ایم که تعصب ناشی از حماقت است و به این ترتیب یعنی اینکه یک سیستم برای رسیدن به اهداف خوب به حماقت عده ای نیازمند است !.... این احمق ها مشخصاً پیروان و معتقدان به اهداف سیستم و نیات برپادارندگان و پیش برندگان آن سیستم هستند !... یعنی اینکه یک سیستم هوشمند و پویا با نیات درست و اهداف درست برای برقرار ماندن و ادامه مسیر به سمت و سوی سیستم ایده آل و پسندیده محتاج تحمیق طرفداران و اعضاست و بهترین راه تحمیق ، جلب اعتماد است ، آن هم اعتمادی که خدشه ناپذیر است به طوری که افراد ، حاضر به گذشتن از جان و عزیزان و اموال و دارایی های خود برای دفاع کورکورانه و برپا نگه داشتن سیستم باشند . به عبارت دیگر وسیله کثیف و نادرستی به نام تحمیق و سوء استفاده از اعضاء منجر به پایداری و برقراری و تداوم یک سیستم پویا و نیکو برای رسیدن به اهداف نیکو می گردد !....
با تفاسیر منطقی فوق به نتایج نا امید کننده و آزاردهنده ای می رسیم که برای من نه تنها دلچسب نیست بلکه نفرتم را نسبت به سیستمهایی که این گونه می اندیشند و این گونه لوازم برقراری خود را بر پایه های زشت و متزلزلی مثل حماقت طرفداران و معتقدان خود برپا میدارند ، به شدت بر می انگیزد !...
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت ششم :
جنین از سفر برگشت....
لابد می پرسین کجا رفتم؟..جواب : خیابون..مهمونی..اداره..مدرسه..شرکت..دانشگاه...رستوران..کافی شاپ..شرکت..پارک...باغ وحش...مغازه..فروشگاه..بقالی...بیمارستان...و...و...و...!
نتیجه : از آدم شدن پشیمون شدم.....چرا؟ شما که آدمین چرا اینو می پرسین؟؟ ..خودتون خوب می دونین که چی هستین...من چرا بگم دیگه؟..دوست دارین یکی هی انگشت بکنه تو چشمتون و عیباتون رو بگه؟...شایدم دیگه براتون مهم نیست..نمی دونم اما از من نپرسین که چی دیدم و شنیدم..از من ناراحت نشین..الآن عصبانیم ..حق هم دارم که عصبانی باشم..آخه با چه امید و آرزویی به دنیا اومدم...البته من یه شانس داشتم اون هم اینکه قبل از آدم شدن تصمیم بگیرم که توی شیشه ام بمونم و تا ابد یه جنین باشم یا این که بیام بیرون و مثل شما آدما به همه چی نگاه کنم و یه روزی آدم بشم...و حالا تصمیمم رو گرفتم..نوچ چ چ ... من می خوام توی شیشه ام بمونم...چون بیرون از شیشه ام امید و انگیزه ای وجود نداره برای ادامه دادن..می ترسم بیام بیرون و یک هو ببینم که شدم مثل آدما...نه حتی تصورش هم وحشتناکه... بهتره به زندگیه جنینیم ادامه بدم..حداقلش اینه که هویتمو از دست نمیدم....اما..به حکم جنین بودن محکومم به تماشا کردن شماها از پشت شیشه ام..خوب عادت می کنم بهش..زیادم بد نیست.....
ـ آهای جنین زیاد آدما رو جدی گرفتی..انگاری دچار سرخوردگی احساسی شدی داااااشم ..
ـ نمی دونم رفیق شاید..می گی چه کار کنم حالا؟؟
ـ آهااااا..حالا شدددد! گوش کن جونم واست بگه که تو کارت درسته..حرفتم متین..اما ..بهت گفته بود داااشت که چی...؟؟؟
ـ چی؟؟
ـ که تا وقتی برات معلوم نشده طرفت نالوطیه یا نه تحویلش نگیری و آدم حسابش نکونی... تو بایس به همه به چشه نالوطی نیگا کونی... تا بلکه یکی ازون میون پیدا بشه خلافشو بت ثابت کونه...اونوخت تازه بایس ببینی چه قدر ارزش وخت تلف کردنو داره...شیرفم شد؟؟
ـ...... !
ـ اخماتو وا کون... خوبه خوبه حالا برو خدارو شکر کن تو شیشه بودیو دااااشت کنارت بود و گر نه الآن همین یه تیکه جنینیم که هستی نبودی...ببین داااشه من..تو دونیای آدما..آدما دو دسن...دسه اول : عاقلای کلاه بردار ..دسه دویم : احمقایی که کلا میره سرشون..اگه می خوای تو آدما بلولیو مثلشون باشی ناچاری یکیو انتیخاب بوکونی... حالا تو چه می کونی؟؟
ـ من جنینم دااااشم ..خدا به من این شانسو داده که بتونم خودم رو انتخاب کنم عزیز... حالا یه چیز می مونه فقط..
ـ چی جونه داااش؟
ـ تو رو توی کدوم دسه بذارم؟؟
ـ ...منو بذار تو دسه دویم.... ترجیح میدم دیگرون احمق فرضم کونن تا سر تو رفیق خوبم که جنین باشی کلا بذارم...
ـ دمت گرم رفیق..بزن قدش..
ـ شرررقینگ !
ـ اوخ ..شیشه ام نشکنه رفیق..مرسی از لطفت !
یک متعصب چگونه فکر می کند ؟
درست مثل یک جزمی اندیش ! مثل یک بابای غیرتی عرب ! مثل یک بت پرست ! در تمام عمر همیشه اعتقاد دارد به چیزی که شاید حتی درست نداند که چیست و چگونه بوجود آمده !... یک متعصب شنونده خوبیست اما تجزیه و تحلیل گر خوبی نیست . از تجزیه و تحلیل ... بحث و گفت و گو می ترسد چون نمی خواهد نقصی در بتی که می پرستد ببیند . او فقط تقلید می کند . او می تواند انقلابی خوبی باشد اما سیاستمدار خوبی نیست . او همانیست که خوب شعار می دهد و تبلیغ می کند و به راحتی آلت دست چوپانهای خوش فکر و حیله گر می شود . او می تواند بسیار با سواد و خلاق باشد اما خلاقیت و سوادش فقط در خدمت تعصبش قرار می گیرد و بس !... سوادش به او کمک می کند که بهتر تقلید کند و خلاقیتش منجر به شعارهای تبلیغاتی موثرتر و فریبنده تری می گردد . اگر طرفدار شریعتی باشد از هدایت متنفر می شود و اگر هدایت را دوست داشته باشد از تمام زنان ... روحانیون و مذهبی های دنیا می خواهد انتقام بگیرد !.... او نمی تواند مرزهای ظریف واژه هایی مثل اعتقاد ... بحث ... انتقاد .... اهانت ... طنز ... هجو ... تقلید ... حزب ... و ..... به موقع تشخیص دهد و گاهی دون کیشوت وار به دشمنان خیالی می تازد و گاهی هاله های نورانی و رنگی دور سرش به پرواز در می آیند و او مست غرور محکم تر از پیش به عقاید پوسیده می نازد !....
بهترین عقاید اگر پیروان متعصبی داشته باشند از بدترین عقاید مضر تر و مصیبت بار تر می شوند و کارایی خود را از دست می دهند .
پاهای هزیان گو
وقتی حالم خوب نیست ... باید قدم بزنم !.... هوا سرد است و من سرمایی و فشار هوایم پایین ! .. اما باید قدم بزنم... دوست دارم روحم کمی سرما بخورد .... سرما برای روح آدم نمی دانم خوب است یا نه اما برای روح من خوب است ... مخصوصاً وقتی که حالم خوب نیست !... باید قدم بزنم یک جای خلوت دراز و طولانی با دور نمایی که معلوم نیست چیست و کناره هایی که تکرار می شود . یک پرسپکتیو بی نقص و کلاسیک !... با آدمهایی که می توانند یک دفعه پیدایشان شود .. از دهانشان بخار بیرون بیاید و و بگذرند از کنار من . یا می تواند هیچ آدمی پیدایش نشود و فقط ابر باشد.. ابرهای نزدیک زمین که کم کم آب می شوند .... یک جای خلوت می خواهم ... بروم !... پاهایم دلشان می خواهد روی جاده ای خاکی و خلوت هزیان بگویند !... بروم !... شما نه !... شما بمانید !.. فقط من بروم !... بروم !
بت پرست اول : بت مرا بپرستید ! بت او را نپرستید !
بت پرست دوم : بت مرا بپرستید ! بت او را نپرستید !
بنده خدا : بتها را نپرستید ! مرا بپرستید !
تراژدی دلسوزی !
دلم برای آدمها می سوزد ... دلم برای او ، تو ، آنها و خودم می سوزد ... خودخواهیم و در عین حال بسیار ضعیف !.... دست و پا میزنیم تا ثابت کنیم مستقلیم و به هم احتیاجی نداریم اما باز هم بدون هم قادر به ادامه دادن نیستیم !.... نه دوست داریم که برای هم بمانیم و نه می توانیم بدون هم زندگی کنیم !... اینطوری می شود که زود می آییم و زود هم می رویم . شاید اگر اینگونه نبودیم مرگی هم وجود نداشت .... به این پیله های در هم فرورفته خودخواهی و وابستگی یک روز باید پایان داد و آن مرگ است که باز هم دوستش نداریم اما به سویش می رویم ... با او در می آویزیم چون به او محتاجیم ! ..
دلم برای آدمها می سوزد ...دلم برای خودمان می سوزد .... ما آدمها به مرگ محتاجیم !...
دلم برای آن نگون بخت می سوزد....
عمریست درخت دار می زند !....
چهار راه
تخم مرغ ... نون.. قرمز آلیزارین ... خیار !... خرمالو ... هویج ... زرد کادمیوم .... شیر... کیسه زباله ... کدو ... آبی کبالت .... پودر رختشویی ... کیسه برای جاروبرقی... بادنجان ... سفید تیتانیوم !...
سردم است ... نوک دماغم کمی می سوزد و هنوز چشم دیدن دوده های زمینی را ندارم و اشکم در می آید کم و بیش ... کلاغ ها همچنان در پروازند ... به چه نگاه می کنید ؟... من شیئ براقی به جز یاقوت روی انگشتر انگشت کوچک دست چپم ندارم که آن هم سفت سر جایش نشسته و بدون انگشتم جایی نمی رود .... شما هم که اهل انگشت بلند کردن نیستید... فقط شاخ و شانه می کشید از دور !.. بیخیال !... هه هه !...
- واااای ! چه ناااااز ! الهی من ... !!!
چه قیافه عجقی دارد ....آن مرتیکه عوضی کنار مغازه موبایل فروشی !...عجب !.. این نشان می دهد هنوز آنقدر جذابیت دارم که خاطر خواهان خیابانی را هر ۱۰ متر به ۱۰ متر به متلک گویی وادارم... بهترین معیار برای سنجش جذابیت و زنانگی عامه پسند همین متلک گویی های مردان عوضی خیابانیست... چه فکر کرده اید ؟... به شعور جمعی در این مورد باید اعتماد کرد !.... هه هه !... ها ها !... هاه هاه هاه !...
بیست و دو ... بیست و یک ... بیست ... سبز نشده هنوز !... کاش نشود ... آن دخترک ... بعضی ها وقتی دماغ عمل می کنند مسیر نگاهشان هم هماهنگ با نوک دماغشان سر بالا می شود !.... دستانش را توی جیب کاپشن تنگ و سبزش گذاشته و با چه تمأنینه بامزه ای با آن بوتهای ساق بلند و پاشنه باریکش عرض خیابان شلوغ را طی می کند ... لبخند می زند ... خداییش عملی بودن دماغ را نادیده بگیریم باز هم زیباست هااا !...
- خانم سریعتر !..
- ای بر پدر و مادرت ... ! سالن مده یا خیابون آخه ؟ ... چراغو نمی بینی ؟... کوری ؟... آدم میگه همچین بزنم ... !
- آااااخ ! جوووون ! فدات نمک !..
- ای ... !
- قرمزه ها هنوز خوشگله !...
- قییییییژژژ !...
- قییییییییینگ !....
- لعنت ... !
او مثل قوی مغروری آهسته آهسته روی یک خط مستقیم بدون هیچ انحرافی به چپ و راست قدمهای کوچک بر میدارد و فقط به روبرویش نگاه می کند ... دیم دیم ... دیم دیم .... دیم دیم دیریم رااااااااام ... دیم دیم.... دیم دیم ..... دیم دیم دیریم راااااااام .... دیم رااااام.. دیم رااااام ... دیم رااااام !.... داااام .. داااام .. داااام ...دیری دی دی .. دام ... دارام دارام ... اشتراوس انگار برای او می نوازد.... لحظه ای با اخم به ماشینها و اتوبوسها و موتورها نگاه می کند بدون این که سرش را حتی اندکی به سوی آنها برگرداند ...
قااار قاااار ....یک کلاغ از آن بالا می پرد و لکه ای خاکستری روی مقنعه کوچک مشکیش بر جای می گذارد .... هاه هاه هاه ... پسر بچه دبستانی کنار من سر چهارراه از خنده ریسه می رود اما او همچنان مغرورانه عبور می کند و به این سوی خیابان که من ایستاده ام نزدیک می شود ...
هشت ... هفت ... شش ... او عبور می کند و چراغ سبز می شود !...
زرد اخرا .... آبی اولترامارین.... گوجه فرنگی... عبور می کنم .. دارم عبور می کنم ... آاااااااخ !... ضربه ای متوقفم می کند !... درد ناگهانی و شدیدی در قفسه سینه ام احساس می کنم .. قلبم می سوزد .. خدایا این دیگر چیست !؟... چشمهایم سیاهی می روند ...
- چرا جلوی راه من سبز شدی دختره احمق ؟
چشمهایم را باز می کنم ... درد کمتر شده ... زنیست سبزه رو .. حدوداً پنجاه ساله با موهای جوگندمی و چشمان ریز و سیاه و لبهای بنفش !... بنفش وایولت !....
- اه !... خانوم چرا مشت میزنید ؟... نفسم بند اومد یه لحظه !.. این چه طرزشه ؟... چرا فحش میدید ؟... حالتون خوبه ؟....
- هیس س س !.... تو غلط کردی جلوی راه من سبز شدی !... همه تون از دم سر به هوایید ... سرتون با ک... بازی می کنه وسط خیابون !... دختره ... و ... !...
- اه !.. خانوم حواسم نبود ... پیش میاد !... چیزی نشده که !... شما اجازه ندارید ... !...یعنی چی !...
صداهای نجوا گونه ای با سرعت از اطراف به گوشم می رسد ...
- دخترم ول کن و برو !... نگاش کن !... حالت عادی نداره !...
- ای خدااا !.. مردم قاطی دارند !.. طفلی ... همه زده به سرشون !...
- خواهر رات رو بگیر و برو .. خطرناکه .. من اینو دیدم اینورا.. بیچاره موجیه !.. برو تا ... !
نگاهی به صورت زن می اندازم . صدای دندانهایش را که با شدت به روی هم می ساید می شنوم.. لبها و انگشتان گره کرده اش می لرزند .. آماده حمله است !... واویلا !....
- خانوم من معذرت می خوام !...
سعی می کنم از کنارش با احتیاط عبور کنم ... یاد سگ وحشی همسایه مان می افتم... بچه که بودم ازش می ترسیدم ... مادرم می گفت اگر از سگ بترسی دنبالت می کند ... نباید بفهمد که ازش می ترسی... با احتیاط از کنارش عبور کن و به چشمهایش نگاه نکن !...
... عبور کرده ام اما از گوشه چشم می بینم که برگشته و به من نگاه می کند ... چیزی.. کتابی یا کلاسوری در دست دارد... دخت... لع ... خا... گ... ک.... !!! ... صداهای نامفهومی از پشت سر می شنوم ... صدای خودش است ... اینور چهارراه می رسم و بر میگردم !... آن زن دیگر نیست .... نفسم رابه آرامی به بیرون پس می دهم !...
سیاه ... سیاه .. سیاه ... مایع ضد عفونی کننده !.. اسپری خوشبو کننده !....
قار قااار قااااار !... این کلاغ ها کار و زندگی ندارند انگار... مسخره های سیاه سوخته الکی خوش !...
- ببخشید آقا قرمز آلیزارین دارین ؟ یا کادمیوم ؟ ...
- گرمز چی چی ؟... فگد جوجه فرنجی داریم خانوم !.. تازه .. رسیده ... اعلاء ... گشنگ !..
- اوه !... بله بله می خواستم !... لطفاً یک کیلو !...راستی حاج آقا سیب زمینی کیلو چند ؟....
قایم باشک !
همه تئوری های دنیا را به هم میریزیم هر از گاهی !... مخصوصاً وقتی شیطنتمان گل می کند !.... مورچه های کوچک دانشمند و متفکر ، این همه زحمت و تلاش و تحقیقشان با خنده های ما نابود می شود .... آخر دل باید داشته باشی تا بفهمی ... تا بشناسی... تا برسی به اینکه جلوی جریان انرژی های مثبت و زاینده را با هیچ ترفند و تئوری و منطق و فلسفه ای نمی توان گرفت !.... آنها که دل ندارند... چه می دانند من و تو که هستیم !... تلاش زیادی می کنند تا من و تو را کشف کنند... بشناسند ... بفهمند... افکارمان را... روزمرگی هایمان را... گذشته و حالمان را شب و روز بررسی می کنند و برنامه ریزی می کنند اما باز غافلگیرشان می کنیم !.... عصبانی میشوند ... آرامش تصنعیشان بر باد می رود و دست به کارهای عجیبی می زنند اما باز نتیجه ای را که دوست دارند نمی گیرند چون از درک من و تو ناتوانند !... آنها برای پیش بینی و شناخت من و تو همیشه محکوم به شکستند چون دائماً پیش فرضهایی می سازند و می خواهند من و تو را مثل میزان سیلابهای بهاری سالهای آینده پیش بینی کنند اما نمی توانند چون نمی دانند آدمها را نمی شود پیش بینی کرد چون حتی اگر تک تک سلولهای بدنشان را بشناسی و تاریخچه و شجرنامه تغییر و تحولاتشان را هم در طی تاریخ بشری بدست آوری باز هم نمی توانی آنچه را که می کنند و نمی کنند پیش بینی کنی !... طبیعت من و تو بر هیچ علم شناخته شده ای استوار نیست .. طبیعت من و تو سرشار از نیروییست که احاطه پذیر نیست .
بیا و همیشه با من بمان رفیق !.... می دانی که من و تو شکست ناپذیریم .... همیشه وقتی که با منی آنها را مبهوت و غافلگیر می کنیم .... آنها تو را نمی شناسند.... من را هم !... هر چقدر هم که دنبالمان بگردند پیدایمان نمی کنند ... آنها بازی قایم باشک بلد نیستند.... همیشه چشم می گذارند تا ما پنهان شویم و بعد می گردند تا پیدایمان کنند اما وقتی که پیدایمان می کنند با کسی جز ما روبرو می شوند و می پندارند که گممان کرده اند ! .. بعد ما یواشکی به حماقتشان می خندیم !
ببین دو ناشناخته چه ها که نمی کنند !...
( چشمک )
ایده آرم وزارتخانه ارتعاشات !
نامه ای با مضمون زیر از وزارت ارتعاشات دریافت کردم :
از میان ایده های رسیده ایده سرکار خانم " پرند آزاد " به عنوان ایده برگزیده انتخاب می گردد .
ایده : ( یک بطری شیشه ای شکسته پارسی کولا ! )
دلایل انتخاب این ایده :
۱. صلابت دارد !... توضیح : شکل بطری از نظر بصری دارای صلابت لازم است .
۲. نورانیت دارد !... توضیح : از طریق تیز تیزی های لبه نانازش نور به حد مکفی منعکس می گردد و چشم دشمنان را ابتدا خیره بعد کور می کند .
۳. ایرانی است !... توضیح : بطری پارسی کولا بطری نوشابه ایرانی !
۴. ضامن امنیت است !... توضیح : بدون شرح !
جایزه : صد عدد ... !... توضیح : الآن نمیگیم جایزه چیه تا هیجانش بیشتر بشه !
آدرس محل اهداء جایزه : ( ... ) !.... توضیح : شما لازم نیست بیای ! یه جا کوچه پس کوچه ای... بن بستی قرار میذاریم و با احترام و سلام و صلوات به سمت محل اهداء جایزه راهنماییتون می کنیم . فقط چون می خوایم سورپرایزتون کنیم شاید چشماتون رو با یه چشم بند ملوس و مامان تا مقصد ببندیم .
زمان اهداء جایزه : نامعلوم ! .... توضیح : جهت سورپرایز جنابعالی زمان رو اعلام نمی کنیم .
تذکر : به توضیحات هر سطر دقت کنید ! این همه توضیحات یعنی پاسخگویی و احساس مسئولیت وزارت ارتعاشات !....
تشکر کنید !
برای نوشتن حتماً باید عاشق بود ؟
جایی خواندم برای نوشتن باید عاشق بود !.... در عین کلیشه ای و آشنا بودن این جمله باید اعتراف کرد که پشت آن اندیشه ای زیبا و ایده آل پسند هم نشسته است . اما از آن کلمه باید هر کار که می کنم خوشم نمی آید !... نمی دانم این چه بختک لجوجیست که به جانم افتاده که هر جا باید و نبایدی می بینم به درستی اندیشه پشت آن شک می کنم و نا خودآگاه راهی برای اثبات نقیضش به ذهنم خطور می کند .... انگار که هر جا سفیدی مطلقی باشد جایی آن دورها نقطه سیاهی از منشأ ناشناخته و مرموزی زاده شده و رشد می کند تا خود را به سفیدی برساند.... از این فلسفه بافی های نامحدود که بگذریم میرسیم به نوشتن !... نقطه سر خط !
افکار زیبا دوست دارند همه نوشته ها لبریز از عشق و امید و زندگی باشند .... همه قابل پیش بینی و با پایان هایی خوش.... از آن نوشته هایی که پسرک دانشجوی روانشناسی دانشگاه آزاد علی آباد کتول بخواند مطمئن می شود که پس از گرفتن مدرک لیسانسش فروید ایران می شود ! .... از آن نوشته هایی که دخترک کارگر روستایی را با لبخند پشت دار قالی بافیش شب و روز به بافتن وا میدارد به این امید که فردا با بافتن آخرین رج قالیش یانگوم وار همه را مات و مبهوت هنرش می کند و خانواده اش را بی نیاز از هر نیازی !.... از آن نوشته هایی که دخترک فراری ۱۶ ساله را امیدوار می کند که از میان این همه گرگ بیابانی شهر نشین یکی بابا لنگ دراز رویاهایش از آب در خواهد آمد !....
چه نیت خوبی و چه ذهن زیبایی !....
قبول دارم که برای زندگی امید لازم است هرچند واهی باشد... سپیدی لازم است هرچند سیاهی را در دل خود پرورش داده باشد ... قبول دارم که آفرینش و خلق اثر چون از زندگی و زایش نشأت گرفته خواه ناخواه نمی تواند بر هلاک و عدم رهنمون شود چون با ذات ایجاد خود در تضاد است و اگر چنین شود یا محکوم به نابودیست یا سر درگم و منزوی به حیات بی اثر ابتدایی خود ادامه خواهد داد ... اما به این هم اعتقاد دارم که حقیقت عشق گاه چنان با نفرت آمیخته می شود که کلماتش از صد منظومه عاشقانه ماندگارتر و واقعی تر بر هستی سپید کاغذ حک می شوند و می مانند و رشد می کنند و خود را به رخ من و تو می کشند !.... گاهی باید سیاهی را فریاد زد تا گم شدن سپیدی فراموش نشود !... گاهی باید ترس از عدم های ناخود خواسته را به فجیع ترین شکل ممکن نشان داد تا ضجه هایت مردگان خندان را از گورهای مجللشان به دنیای واقعی برگرداند . گاهی باید خمیازه ها و خرناسه ها را تشریح کرد طوری که از این همه بی تفاوتی صورتکها عقت بگیرد !....
گاهی نفرت ... وحشت ... درد و رنج .... بهت و شک بهتر از هر عاشقانه و عاشقیتی عشق را به نمایش می گذارند و تو را تکان می دهند تا هنوز زندگی کنی !... بهتر زندگی کنی !....
........
متن بالا نظر من درباره این نوشته بود :
http://dastan-ir.com/index.php?option=com_content&task=view&id=105
چرا وبلاگ می نویسم ؟
اینجا خستگی در می کنم..... گاهی به مسائل اجتماعی و سیاسی سرک می کشم !...گاهی شیطنت و فضولی می کنم ... گاهی شعرواره می نویسم... گاه یک حس کوچولوی زودگذر و یا احساساتی متغیر و متناقض اما در هم تنیده شده و پر سابقه را ابراز می کنم .... گاهی داستانکی یا تکه هایی از نوشته هایی که در گذشته نوشته ام و یا می نویسم می آورم و خلاصه از هر دری که بخواهم بگویم !... برای دل خودم می نویسم اما به هر حال چون شما می خوانید افکارم... احساساتم و خودم را خواسته و ناخواسته به شمای نا آشنا و نادیده تحمیل می کنم !... نمی توانم بگویم اینجا دقیقاً همانیم که هستم چون می دانید که در ایران خود بودن مخصوصاً برای یک زن همیشه سخت است اما صادقانه می نویسم ... خیلی وقتها شده بخواهم چیزی بنویسم اما شبح ترسناک قضاوت ها و برداشتهای غلط و قیافه های اخمو و ناراضی منصرفم نموده از نوشتن !.... تا جایی که توانستم از این شبح ترسناکی که خودمان از خودمان برای هم می سازیم نترسیده ام و خودسانسوری نکرده ام ... اما دوست دارم بیشتر این ( من ابرازی ها ) را بگذارم برای کاغذ !.....
مقید و منسوب به هیچ دسته و گروه و حزب و مسلک و باندی نیستم به همین خاطر راحت و بی غل و غش خودم هستم .... تا آنجایی که شما به عنوان خواننده اجازه دهید خودم هستم !..... انجایی هم که اجازه ندهید سکوت را به خود نبودن و همراهی با ایده ها و عقایدی که نمی پسندم ترجیح می دهم .
راحت و آزاد می نویسم اما می دانم که نباید انتظار داشته باشم که هر چه هستم و می نویسم فهمیده شود ..... نه اینکه سخت می نویسم یا خود را تافته ای جدابافته و خدایی نازل شده از آن سوی آسمانها بر این زمین مجازی میدانم .. نه !....اینکه ما آدمهای ایرانی هنوز راه درازی تا خودابرازی و تحمل هم داریم !..... راه درازی داریم تا مرزهای معانی بسیاری از واژگان...
می دانید ! گاهی زیاد خواندن و زیاد از بر کردن حرفهای درشت و پر زرق و برق به ما کمکی حتی برای درک واژگان ساده نیز نمی کند .... گاهی فهمیدن بدیهیات را سخت تر هم می کند !..... فکر می کنم برای فهمیدن بسیاری از معانی قبل از هر چیز باید تربیت شد .
مستقل می نویسم و این استقلال را دوست دارم ... این نه یک وبلاگ حزبیست که برای خوش آمد فلان و بهمان یقه دری کنم .... نه یک وبلاگ سیاسیست و نه ادعایی برای تغییر تفکر بشریت و تربیت عوام دارم !.... اینجا احساس من جاریست تا جایی که سگهای آبی چموش و سلطه گر سدی خودخواهانه و امنیتی در سر راهش نسازند و جلوی خود بودنش را به ترفندهای رنگ به رنگ و موذیانه نگیرند ....
اینجا حتی یک وبلاگ ادبی یا هنری هم نیست.... اینجا درست مثل خودم آمیخته ای از رنگهاییست که دوست دارم !.... تکه های از خودم که هر جا میروم بر جای میگذارم... اینجا هم همین کار را می کنم !... گاهی در یک شبانه روز تا ۸ متن پیاپی پست می کنم و گاهی ۳ روز می گذرد و چیزی پست نمی کنم .
اینجا مال من است !.... سعی می کنم تا جای ممکن شبیه به من باشد !.... تمرین می کنم برای نوشتن... ایده می گیرم... اینجا خام می نویسم... خام نویسی و بداهه نویسی را دوست دارم... چون به من کمک می کند تا روی کاغذ بهتر بنویسم .
می نویسم پس هستم !
فقط طبلهای توخالی جنگ را دوست دارند !
نمی دانم چند سال باید بگذرد.... چند جنگ ... چند زندانی... چند قربانی ... چند نسل سوخته.... چند کشته باید بدهیم تا برخی بفهمند که با تعصبات انقلابی دهه ۶۰ نمی توان دیگر دل جوانان خوش فکر و باهوش و خلاق امروزی را بدست آورد !.... حالم از این همه شعار تکراری و تاریخ مصرف گذشته به هم می خورد.... هنوز برخی کیهانی وار به آنچه نمی پسندند میتازند.... طرف آنچنان از عشق به جنگ و کوکتل مولوتوف می گوید و حاتمی کیا و از آن سو مهناز افشار و گلزار دوستان و جوانان خوش بر و روی امروزی را شماتت می کند که آدم می ماند اینها از کدام کره آسمانی به زمین نازل شده اند که این چنین ظاهر بین و سطحی نگر و شعاری به عمیق ترین و چند لایه ترین مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران می تازند و خطابه سر می دهند !....
انگار نه انگار که ما هم جنگ را دیده ایم .. ما هم قربانی داده ایم ... هم در جریان قبل از انقلابتان و آن شاه بازی های اجدادتان... هم در جریان انقلاب اسلامیتان... هم انقلاب فرهنگیتان و هم جنگ و دفاع مقدستان که به یمن ایران دوستی و عشق به وطنتان به جای ۳ سال ۸ سال به طول انجامید !
درست است که ما آرایش می کنیم و شیک می پوشیم و از حق و حقوقمان جانانه دفاع می کنیم و از حجاب متنفریم و از ریش و پشم عقمان میگیرد اما مطمئن باشید که در وجودمان به خاطر همان ژنهای دوست داشتنی پاک و خالص ایرانی از صد شعار گوی ریشو و غیر ریشو و سنگ حاتمی کیا به سینه زن و حاج کاظم سپر بلای خود کن غیرت نابتر و دست نخورده تری برای میهن پرستی داریم .
همان رگی که شما هر چه بگردید در وجود خود نمی یابید این است که دست به دامان فلانی و بهمانی می شوید و از مظلومیتشان پیرهن عثمانی می سازید که فقط اندازه تن خودتان است و بس !
کدام ارزش ؟... ارزش مورد نظر شما چیست که یک بازیگر زیبارو می تواند زیر و رویش کند ؟.... مگر یک فیلم ساز که با زور دولتیش کرده اید قرارداد مادام العمری با شما بسته تا شعارهای نخ نما و زهوار در رفته تان را به وقت انتخابات و سیاسی بازی های ناخالصتان در بوق و کرنا کند ؟!...
ای عاشقان کوکتل مولوتوف و حاج کاظم !.... با دمیدن در بوق جنگ و خون ریزی چه را جست و جو می کنید ؟... حاج کاظم و حسین فهمیده را ؟!.... چرا همیشه حاج کاظم و حسین فهمیده باید قربانی شما و اهداف عجیب و چرک مرده تان شوند ؟... شما جنگ دوستان جنگ هم میدانید ؟... شما که با دیدن یک مخالف نارنجک به کمرش می بندید و زیر دیوار وجدانتان پرتابش می کنید .... حال می خواهید شجاعت حاج کاظم ها را به رخ جوانان و زنان خسته اما سخت کوش امروزی بکشید ؟... شاید از یاد برده اید که اینان پسران و دختران و خواهران و برادران همان حاج کاظمهای دوست داشتنی شما هستند !...
نه ! باور نمی کنم !....
شما ایران را دوست ندارید ! حاج کاظم را دوست ندارید !
شما شعار گویان جنگ طلب ، آمریکا را بیش از ایران دوست دارید .... شما دود دوست دارید.... ویرانی دوست دارید.... ویرانه دوست دارید اما حتی جغد هم نیستید... چون جغد اگر بر ویرانه می نشیند می نالد ! مثل شما قهقهه پیروزی سر نمی دهد !....
صدای طبلهای تو خالیتان بلندتر و بلندتر می شود.... دوستانتان در راهند !.... خوش آمد بگویید !
...........................
متن بالا نظر من در مورد این نوشته بود :
http://www.alaqeband.blogfa.ir/post-275.aspx
صدفهای مروارید ساز افعی پرورش میدهند وقتی که سنگ دلشان ریگ کفش ماهی گیری باشد !..
نوستالژی نفرت !
خواندن نوشته ای باعث شد تا دوباره خاطره آن شهر لعنتی و آدمهایش برایم تداعی شود . هیچ ابایی ندارم که بگویم از شهر زادگاهم متنفرم . این نفرت از آن نوع نفرتهایی نیست که آن روی سکه اش عشق باشد . نه ! نفرتی خالص و یک دست سیاه ، نثار شهر من اهواز باد !
یادآوری خاطرات این شهر برای من با دل درد و سرگیجه و تهوع همراه است .....
دلم برای آن نخلها .... کارون .... و اندک مردمان نیکو سرشتش می سوزد که اسیر آن خاکند که روزی زرخیز بود اما اکنون مارخیز است !
حتی دلم برای تک تک آن آجرهای دیوار خانه مان هم می سوزد که در آن جهنم ابدی بناشده !...
آنجا زمین همیشه رو سیاه است .....
جایی که هرگز برف نمی بارد !
..............
پی نوشت : توجه ! این تصویر شهر اهواز نیست . این تصویر نفرت من از این شهر است . لطفاً به رگ غیرتتان بر نخورد .