تبليغاتX
دیوار نوشته
بچه های ایرانی

 

 

 

+  یکشنبه 23 دی1386 16:12   روشنک هوشمند  | 

...

 

 

 

+  دوشنبه 17 دی1386 0:33   روشنک هوشمند  | 

فردا ...

 

فردا روز من است !.... میروم آن بالا ... جایی که هیچ کس نیست به جز من و برف !.... حس خاصی همراه من است  ... هیجانی عجیب و مرموز ... امید و ناامیدی توأم ... خالی شدن و پرشدن با هم ... همه تضادهای وجود من در کنار هم !... حسی غریب و سفید ... غمی عمیق و مرموز و شوقی پراضطراب و وسوسه کننده برای رفتن ... نمی دانم چرا این حال عجیب  را دارم ... فکر میکنم وقتی رسیدم آن بالا و تنهای تنها شدم بفهمم .... چیزی آنجاست که منتظر من است .. از ماهها قبل .... از خوابی که دیدم ... از صدایی که شنیدم... فکر می کنم جواب همه سوالهای من آنجا باشد ... پاهایم روی زمین نیست .... واژه ای ندارم دیگر... همه واژه های دنیا را می خواهم ببرم و بریزم روی برفها...می خواهم همه واژه های دنیا را دور بریزم  ... واژه های بی معنی شده ... تحقیر شده ... نفهمیده شده ... کج فهمی شده ... این واژه ها دیگر به درد من نمی خورند ... خسته شدم بس که درست فهمیدم .. بس که درست حدس زدم ... بس که دست همه واژه های تقلبی دنیا را رو کردم .... خسته شدم بس که واژه ساختم از نو ... بس که آغاز کردم ... بس که شناختم و پشیمان شدم از این همه شناختنم.. پشیمان شدم از این همه فهمیدنم .... پشیمان شدم از این همه خودم بودنم .... همه واژه های دنیا را باید نابود کرد ... نمی دانم باز می توانم از نو بسازمشان یا نه ... اما می دانم که باید رهایشان کنم ... و به هیچ چیز جز سفیدی مطلق فکر نکنم !...

 

+  یکشنبه 16 دی1386 22:23   روشنک هوشمند  | 

تنه ها ... (۳)

 

 

 

+  یکشنبه 16 دی1386 4:47   روشنک هوشمند  | 

تنه ها ... (۲)

 

 

 

+  شنبه 15 دی1386 0:59   روشنک هوشمند  | 

تنه ها ... (۱)

 

 

 

 

+  سه شنبه 11 دی1386 21:7   روشنک هوشمند  | 

دوست دارم وقتی که میمیرم ...

 

دوست دارم وقتی که میمیرم گورکنی زیر یک عالمه برف دفنم کند و برود ....

دوست دارم وقتی که میمیرم کلاغها به جای قارقار بخندند ... باد به جای ناله هلهله کند و درختها به جای پچ پچ ترانه بخوانند ....  

دوست دارم وقتی که میمیرم آسمان آفتابی باشد  و برفها و من آفتاب بگیریم و هم آغوشی کنیم ....

دوست دارم بی دلیل بمیرم .... همانطور که بی دلیل به دنیا آمدم .... و همه لذت زندگی در همین بی دلیل آمدن و رفتن یک شعور انسانیست که تنها و تنها و تنهاست ..... 

دوست دارم وقتی که میمیرم درون مشتهایم پر از برف باشد ... لا به لای انگشتهای پاهایم پر از برف باشد .... توی گوشم برف باشد ....

دوست دارم وقتی که مردم برف شده باشم ... تا وقتی که بهار می آید من با برفها آب شوم .... من هم بهار شوم ... تا دیگر از بهار متنفر نباشم .... جزئی از آن شوم... با بهار دیگر آشتی کرده باشم ...

 

+  جمعه 7 دی1386 4:53   روشنک هوشمند  | 

لحظه ها

 

از لحظه ها کلیشه نساز !... خواهش می کنم !... مقایسه نکن !... به یاد نیآور ! .... بگذار هر لحظه را کشف کنیم .... واژه ها را دور بریز !.. همه را دور بریز !... بیا خودمان واژه بسازیم .... باور کن بی نهایت سرزمین ناشناخته و متروک در من و تو هست ... باور کن بی نهایت واژه نگفته در سر انگشتانمان پنهان شده ... بگذار مثل انسانهای اولیه واژه بسازیم !.... واژه های دوست داشتنی ... چیزی که حظ کنیم وقتی که بر زبان میرانیمش .... چیزی که بچشمیش خوشمزه باشد ! .... ترش .. شیرین ... تند ... شور ... و حتی تلخ !... بگذار لحظه ها را آرام آرام درک کنیم... لمس کنیم .... بفهمیم .... حیف است .. حیف است ... هر لحظه یک معجزه است ... این همه معجزه حیف است که نشناخته فراموش شود .... بگذار بشناسیم .... لحظه ها را بشناسیم .... من فکر می کنم .... فکر می کنم اگر حتی یک لحظه را خوب درک کنیم به اندازه همه سالهایی که درک نمی کردیم باهوش می شویم ... به اندازه همه سالهایی که لمس نمی کردیم ... لمس می کنیم .... لحظه ها را را باید آرام آرام آرام لمس کرد... به لحظه نباید تجاوز کرد !.... باید فقط لمس کرد .... آرام آرام آرام ....

 

+  جمعه 7 دی1386 4:34   روشنک هوشمند  | 

شب پره باران

 

امشب از آن شبهاییست که باز ذهنم شب پره باران شده است .... اما امشب خوبم ... حالم خوب است .... دیوارم به من لبخند می زند .... نگاهش می کنم ... پر می شود  از شب پره !.... نمی خندد !.. مراعات اندام نرم و ظریفم را می کند ... اگر بخندد روی سرم آوار می شود و شب پره ها می میرند برای همیشه....  

به نقطه صفر نگاه می کنم .... آن گوشه !... بال بال زدن شب پره ها کند و کند تر می شود ... نور همه جا هست ... ذهنم روشن و روشن تر می شود ... شب پره ها پر نمی زنند ... آرام گرفته اند ... من خودم را می بینم ... با شب پره های ساکت و سفید ... تکیه زده ام به دیوارم !.... دیوارم خم می شود ... در آغوشم می گیرد ... دستانش ... او می فهمد .. مرا می فهمد ....  زیر مهتاب مصنوعی ... و شب پره های فریب خورده ... دوده های بیهوده ... غبار بی حوصلگی... چرک مرده های بی خیالی .. زیر همه این بی سلیقگی های عمدی دیوارم هنرمند می شود !.....

 زیر نور مهتابی هم می شود عاشق یک دیوار شد !....

 

+  جمعه 7 دی1386 4:15   روشنک هوشمند  | 

غر غر !

 

از حرف زدن حالم به هم میخوره ....  برف هم که نمیاد دلم کمی خوش بشه !.... همه چیز به شکل تهوع آوری بوی بد میده .... هوا ... زمین ... آدمها و حتی درختا !.... این روزها موجودات زنده در کنار موجودات غیر زنده یعنی محتویات فاسد و تاریخ مصرف گذشته ایه که توی قوطی های کج و کوله و زنگ زده به زور کنسرو شدن و منتظر یه هالوی گرسنه ان که آویزون شکمش بشن و حالا بیا و درستش کن  !.... گاهی نگاه میکنم اینور اونور ببینم چیز تازه ای پیدا میشه یا نه .. اما بی فایده است ... کار احمقانه ایه !... شاید واسه همینه که برف زورش میاد که بیاد !... به این همه گندی و کثافت هیچ برفی نمی تونه سفیدآب بزنه !.... برفه تا میشینه روی زمین تندی از خجالت آب میشه طفلی ... نخیر !... چیزی برای جدی گرفتن وجود نداره !.. همه اش یه توهم فانتزیه !... هه هه !...

  

+  سه شنبه 4 دی1386 16:21   روشنک هوشمند  | 

 مسخ !

 

بچه که بودم مثل پسرها از فنگ بازی خوشم میومد ... برادر بزرگترم یه کلکسیون رنگارنگ و رویایی از فنگای ریز و درشت داشت که توی یه جعبه چوبی ازشون به دقت محافظت می کرد ... یکی از تفریحات من برداشتن فنگها و پخش کردنشون وسط فرش خونه بود !.... من جور خاصی با فنگها بازی می کردم ...در حقیقت فنگ بازی نمی کردم چون دوست نداشتم اونها رو به سمت هم پرتاب کنم ....به مدل خودم باهاشون بازی می کردم.... باهاشون اشکال هندسی و فضایی می ساختم ... یا شکلهایی مثل صور فلکی !... یا یه جور طرح خیالی .. یه شهر خیالی فنگی و رنگی !.... خلاصه کلی با فنگا مشغول می شدم تا اینکه داداش جان سر میرسید و زمان بازی تموم میشد و من منتظرمیموندم تا فردا و یه زمان دیگه برای خیالپردازی های فنگی خودم !....

دیشب خواب دیدم که دارم فنگ بازی می کنم !... با همون فنگای ریز و درشت و رنگی قدیمی ... دیگه فنگی برای بازی کردن به روش خودم ندارم !... یعنی فنگ هست اما مال من نیست !... این اواخر در طول روز و شب کلی فنگ برام میندازن که متأسفانه بدلیل ناشی بودن من در گرفتن اشیاء پرتابی ، فنگای اهدایی به سر و کله مبارک برخورد می کنه و جاش درد میگیره !... با اینجور فنگا میشه بازی کرد آخه ؟... اونم اون بازی تخیلی و محترمانه ای که من کشف کرده بودم ؟... نه !... فعلاً انگار بعضیا مخ بنده رو با فنگ اشتباه گرفتن !... از این ور و انور فنگه که به سمت مخ اینجانب داره پرتاب میشه !.... بهتره برم توی آینه نگاه کنم ....  شاید به جای سوسک تبدیل به یه فنگ گنده شدم و خودم خبر ندارم !... سرنوشت یه فنگ رو هم که همه میدونن ... ترق و توروق و دلنگ و دولونگ ضربه خوردن پیاپی از اینور و اونور تا وقتی که خورد و خاک شیر بشی و از هیئت کروی دربیای !... جداً نگران شدما !... بذار برم توی آینه نگاه کنم ...

 

+  سه شنبه 4 دی1386 12:14   روشنک هوشمند  | 

 

جناب ماتادور ! .. همیشه پیش از پارچه سرخ نشان دادن به گاوها به گوشهایت در آینه نگاه کن ...

+  دوشنبه 3 دی1386 1:17   روشنک هوشمند  |