گفته بودم !
گفته بودم زانوانش می لرزند
یادتان می رود
می نشینید و می شکنید و می افتید و می رنجید و نمی دانید
صندلی ساختن چه سخت است
جایی که موریانه لانه کرده باشد
من
از بریدن دستان باز قاصدک می گویم
تو
قانون سوم نیوتن را کشف می کنی !
ذهن هاشور خورده
هزار دلقک کاغذی
روی زمین
کنار من
نشسته اند
هزار کودک سپید و بی خط روبرویم
رهگذری روی یک دایره پاییز می ریزد
راه می رود
خش خش می کند
هاشور می کشد
انتقام می گیرد انگاری از من و
نمی داند
چه رنجی می کشم
وقتی که می خندم ...
بدترین تجربه این است که کسانی دائماً به تو ثابت کنند که هیچ احساس قابل احترامی وجود ندارد !... آنوقت وظیفه تو می شودیک عمر باور نکردن...
حکایت !...
لاک پشت : بیچاره مارها ... آنها بی تقصیرند !...
کلاغ : نفست از جای گرم بلند می شود .... اگر من هم لاک تو را داشتم دلم برای مارها هم می سوخت !
لاک پشت : تو درست می گویی اما گوشت تلخ و تیره تو از لاک من امن تر است با این حال دلت برای هیچ موجودی نمی سوزد !
کلاغ قار قار تمسخر آلودی سر داد و پر زد و رفت اما دلش نیآمد زیاد دور شود .. این بود که برگشت و یواشکی روی شاخه چنار بلندی نشست و گوش داد .
قورباغه : لاک پشت عزیز ! چرا دلت برای مارها می سوزد ؟ آنها بد ذات و کینه جو هستند . نیش زهرآگین دارند . بی تقصیرند ؟!
لاک پشت : بله ! اگر دست و پای تو را هم می بریدند و تو مجبور بودی برای تهیه یک لقمه نان دائم روی زمین بخزی نیش در میآوردی !...
کلاغ یادش رفته بود که رفته است .... جستی زد و پرید روی زمین . قار قار حق به جانبی کرد و نزدیکتر شد .
کلاغ : گوشت تلخی من هم برای این رنگ سیاهم است !... اگر شما را هم سیاه می کردند گوشتتان تلخ می شد و به جای چهچه قار قار می کردید !
لاک پشت : خدا را شکر که سیاهی !.. اگر سفید بودی هم نیش در میآوردی هم قار قار می کردی !..
قورباغه و لاک پشت خندیدند و کلاغ قار قار کرد و پرید و این بارکاملاً دور شد .
کسی حقیقتاً ترا دوست دارد که نه پنهانت می کند و نه نمایشت می دهد !.....
پیدا و پنهان (۲)
نگاهش می کنم . لبهایش به آرامی روی هم نشسته اند ... دندانهای موشیش لب توپر پایینی را وقتی که دهان بسته است زیباتر جلوه می دهد ... چشمهای تیره اش خیره و براق و گیج چیزی را در دور دست می کاوند انگاری ... گونه های رنگ پریده اش که نشانی از برجستگی های شاداب گذشته دارند بی قید و خونسرد به کناری افتاده اند ... علفهای هرز و ریزی زیر ابروهای کمانیش این ور و آنور کم و بیش خودی نشان می دهند و پیشانیش خط نازکی از شکستگی دارد .... نگاهش می کنم باز ..... به این قیافه آخر دل شکستن می آید ؟... به من لبخند می زند .... اما از لبخندش خوشم نمی آید !... لبخندش سرآغاز شادمانه گشایش لبها نیست .... گوشه های دهانش گستاخانه به پایین اشاره می کنند ... این یعنی اینکه او عرضه لبخند دروغین هم ندارد !... باور نمی کنم ... نه !... این قیافه چطور توانسته یک ساعت پیش از این خداحافظ بگوید ؟!... دلش را می کاوم .... نگاهم می کند .... می فهمم بدون اینکه بگوید ... می شنوم ... نگاهم می کند و می گوید ... می گوید خداحافظی کردن سخت است ... می دانی که ... و سخت تر می شود وقتی که نه کسی مجبورت کرده باشد و نه خودت مجبور باشی و نه او مجبورت کرده باشد !... نگاهش می کنم و می گویم : پس دیوانه ای ... بیماری ... خوشی زده زیر دلت ... سادیستی... و شایدم مازوخیست !... نگاهش می کنم ... لبخند نمی زند ... چشمانش برق می زنند ... می گوید : انگار تو هم نمی فهمی ... او هم نمی فهمید ... می گفت دائماً قالب عوض می کنم .... درآغوشش که هستم وقتی بر می خیزم دیگر خودم نیستم انگار ... مرا نمیشناسد آنوقت ... او درست فهمیده بود .... می دانی ... من دو قالب دارم . یکی دخترکی بیخیال و سرخوش و عاشق ... شاعر و ساده و پرشور و کودک !... دیگری زنی میانسال و مجلل .... مردد و مضطرب و منطقی ... مردم دار و موجه و عاقل !... نمی دانم این دو کی بدنیا آمدند ... کی بزرگ شدند ... کی همزیستی را با هم در وجود من آغاز کردند ... کی این همه از هم متفاوت شدند .... اما می دانم که یکی از این دو اگر بمیرد من نابود می شوم !... این را او نمی دانست دیگر ... نفهمید ... اما من فهمیدم !... او می گفت هر چه زن دیده همین بوده اند .... زنی عاقل ، موقر و کم حرف در روبرو و دخترکی ساده و بی عقل و حراف در زیر رو !... می گفت همین است که دوست ندارد تعلق پذیرد .... اما در مورد من همه چیز فرق می کند !...
به اینجا که رسید خیره نگاهش کردم باز !.... گفتم : خوب چه بهتر از این ! ... می پذیرفتی و عاشقانه همراهیش می کردی در این تعلق مشترک ! ... گفت : من قالب اولیم را بیشتر دوست داشتم ... بیشتر به من نزدیک بود .. انگار که خود من باشد و دومی نه ... نمیدانم درست ... اما اینطور حس می کنم ...
گفتم : پس چرا گفتی خداحافظ ؟ ... گفت : چون قالب دوست داشتنی مرا با اصرار زیاد به دیگران نمایش میداد !.... دیگر همه مردم شهر میدانستند که ما هر چه شور و عشق و دلدادگی که در دنیا هست با خود داریم و به هم تقدیم کرده ایم !.... خیابانها و کوچه ها و مهمانی ها و تولدها و خانه ها و حتی وبلاگها (!) همه صحنه معاشقه های مجلل و رویایی ما برای مردمان بودند ... اوایل حسادت و کینه زنان و حسرت و خشم مردان را بر می انگیختیم تا اینکه مردمان کم کم از دیدن این نمایش عاشقانه تکراری خسته شدند .... اما او نمی خواست نمایش دادن را رها کند ... این بار باید نقش زنی عاقل و موقر و کم حرف را بازی می کردم .... آنقدر بازی کردم تا نقش او را این میان فراموش کردم !.... او شده بود کارگردان نمایشهای من و من بازیگر او !... تعلق دیگر معنی نداشت ... دیگر نمی شناختمش .... دیگر نه به او تعلق داشتم و نه دوست داشتم که او به من تعلق داشته باشد ... او می گفت عشق یعنی همین !... نمی دانم عشق چیست اما دیگر دوستش نداشتم ... شایدمن عاشق نبودم ...
اینجا که رسید خندید ... بلند خندید ... من هم خندیدم اما از خنده او خوشم نیآمد !... گوشه های چشمانش گستاخانه پایین را نشانه رفته بود .... اشک می ریخت ... اشک می ریخت و می خندید ... جلو رفتم ... او هم جلو آمد ... سرانگشتانش را که هنوز گرم نوازش بود لمس کردم ... می لرزید ... سر انگشتانش سرد شد ... از نزدیک خیره نگاهش کردم ... نزدیکتر شدم .... آنقدر که در سیاهی چشمانش حل شدم ... چشمانش سرد بود .... بوسیدمش ... لبهایش سرد و تلخ بود ... طعم خاک و دوده کهنه می داد .... یادم باشد فردا آینه اتاق را تمیز کنم !...
................
پینوشت : داستانک فوق و قبلی به صورت یک طرح عجولانه و یک ایده خام ( شاید برای یک پیس! ) بدون هیچ گونه بازنویسی بصورت بداهه در همین وبلاگ تایپ و چاپ شده اند .... به تغییرات ساختاری زیادی نیاز هست تا شکل منسجم و قابل اعتنایی به خود بگیرند .... اما فعلاً بنا بر مرض همیشگی خودم مبنی بر استفاده از این وبلاگ به عنوان دفتر یادداشت ایده و تمرین و سیاه مشق ، متن نهایی و دگرگون شده را اینجا نخواهم آورد !... اینجا صحنه نمایش من نیست !... ( چشمک )
پیدا و پنهان (۱)
نگاهش می کنم . لبهایش به آرامی روی هم نشسته اند ... دندانهای موشیش لب توپر پایینی را وقتی که دهان بسته است زیباتر جلوه می دهد ... چشمهای تیره اش خیره و براق و گیج چیزی را در دور دست می کاوند انگاری ... گونه های رنگ پریده اش که نشانی از برجستگی های شاداب گذشته دارند بی قید و خونسرد به کناری افتاده اند ... علفهای هرز و ریزی زیر ابروهای کمانیش این ور و آنور کم و بیش خودی نشان می دهند و پیشانیش خط نازکی از شکستگی دارد .... نگاهش می کنم باز ..... به این قیافه آخر دل شکستن می آید ؟... به من لبخند می زند .... اما از لبخندش خوشم نمی آید !... لبخندش سرآغاز شادمانه گشایش لبها نیست .... گوشه های دهانش گستاخانه به پایین اشاره می کنند ... این یعنی اینکه او عرضه لبخند دروغین هم ندارد !... باور نمی کنم ... نه !... این قیافه چطور توانسته یک ساعت پیش از این خداحافظ بگوید ؟!... دلش را می کاوم .... نگاهم می کند .... می فهمم بدون اینکه بگوید ... می شنوم ... نگاهم می کند و می گوید ... می گوید خداحافظی کردن سخت است ... می دانی که ... و سخت تر می شود وقتی که نه کسی مجبورت کرده باشد و نه خودت مجبور باشی و نه او مجبورت کرده باشد !... نگاهش می کنم و می گویم : پس دیوانه ای ... بیماری ... خوشی زده زیر دلت ... سادیستی... و شایدم مازوخیست !... نگاهش می کنم ... لبخند نمی زند ... چشمانش برق می زنند ... می گوید : انگار تو هم نمی فهمی ... او هم نمی فهمید ... می گفت دائماً قالب عوض می کنم .... درآغوشش که هستم وقتی بر می خیزم دیگر خودم نیستم انگار ... مرا نمیشناسد آنوقت ... او درست فهمیده بود .... می دانی ... من دو قالب دارم . یکی دخترکی بیخیال و سرخوش و عاشق ... شاعر و پرشور و کودک !... ساده و صادق و معصوم ....دیگری زنی میانسال و سخت گیر ... مردد و مضطرب و منطقی ... مردم دار و موجه و عاقل !... نمی دانم این دو کی بدنیا آمدند ... کی بزرگ شدند ... کی همزیستی را با هم در وجود من آغاز کردند ... کی این همه از هم متفاوت شدند .... اما می دانم که یکی از این دو اگر بمیرد من نابود می شوم !... این را او نمی دانست دیگر ... نفهمید ... اما من فهمیدم !... او می گفت هر چه زن دیده همین بوده اند .... زنی جوان ، زیبا و گشاده رو در روبرو و زنی پیر ، عاقل و مکار در زیر رو !... می گفت همین است که دوست ندارد تعلق پذیرد ....
به اینجا که رسید خیره نگاهش کردم باز !.... گفتم : خوب تو که اهل تعلق نبودی ... می پذیرفتی و معلق و آزاد و سرخوش همراهیش می کردی ... گفت : من قالب اولیم را بیشتر دوست داشتم ... بیشتر به من نزدیک بود .. انگار که خود من باشد و دومی نه ... نمیدانم درست ... اما اینطور حس می کنم ...
گفتم : پس چرا گفتی خداحافظ ؟ ... گفت : چون او قالب دوست داشتنی مرا همیشه پنهان می کرد ... قالبی را که دوست داشت و به او عشق می ورزید از دید همه پنهان می کرد ... انگار که انکارش می کرد .... او مرا پنهان می کرد ... من دوست داشتم با او پرواز کنم .... بچرخم ... بلند بخندم ... من دوست داشتم روبروی همه دستها و چشم ها و دهان ها و گوشها در آغوشم بگیرمش .. عاشقانه لمسش کنم ... دوست داشتم فریادش بزنم .... اما او مرا پنهان می کرد !... و من پیرشدم ... در خودم مردم و نمی دانم کی دوباره زنده شدم ... این بار به شکل یک عاقله زن میانسال و ساکت !... کسی که اگر نشانش بدهی رسوایت نمی کند !...
اینجا که رسید خندید ... بلند خندید ... من هم خندیدم اما از خنده او خوشم نیآمد !... گوشه های چشمانش گستاخانه پایین را نشانه رفته بود .... اشک می ریخت ... اشک می ریخت و می خندید ... جلو رفتم ... او هم جلو آمد ... سرانگشتانش را که هنوز گرم نوازش بود لمس کردم ... می لرزید ... سر انگشتانش سرد شد ... از نزدیک خیره نگاهش کردم ... نزدیکتر شدم .... آنقدر که در سیاهی چشمانش حل شدم ... چشمانش سرد بود .... بوسیدمش ... لبهایش سرد و تلخ بود ... طعم خاک و دوده کهنه می داد .... یادم باشد فردا آینه اتاق را تمیز کنم !...
سرگیجه
هیچ وقت آنطوری که می خواهی نمی شود .... کاش دست کم آن فوتبالیست فوتبال دستی بودیم ... همانها که چوب توی کتفشان فرو می کنند و به این سو و آن سو می چرخانندشان !... زهی خیال باطل !... ما همان توپی هستیم که تا ابد سرگیجه دارد اما فرصت و اجازه عق زدن هم حتی ندارد !...
این امتیازات مشابه افراد نیست که آنها را به هم وابسته و نزدیک می کند... عقده های مشابهشان است !....
عکسهای وبلاگ
برخی از دوستان در مورد عکسهایی که به تازگی در وبلاگ قرار داده ام سوالاتی مطرح کرده اند و در مورد محل عکسها و غیره توضیحاتی خواسته اند :
عکسها همه با دوربین canon prima zoom76 برداشته شده البته به جز اولین عکس وبلاگ که اگر دیده باشید نیم رخ بنده است که با گوشی موبایلم خودم از خودم برداشتم !.... و اما محل عکسبرداری سایر عکسهای این چند پست اخیر به ترتیب قرارگیری در وبلاگ از پایین به بالا عبارتند از :
۱. چند کیلومتری مسجد سلیمان در استان خوزستان
۲. دشت ناز ساری در استان مازندران ( محل نگهداری گوزن زرد ایرانی )
۳. دشت ناز ساری در استان مازندران ( محل نگهداری گوزن زرد ایرانی )
۴. دشت ناز ساری در استان مازندران ( محل نگهداری گوزن زرد ایرانی )
۵. جنگل گلستان در استان گلستان
۶. اطراف بهبهان در استان خوزستان
۷. اطراف بهبهان در استان خوزستان
۸. چند کیلومتری مسجدسلیمان در استان خوزستان
۹. اطراف بهبهان در استان خوزستان
۱۰. ساحل دریای خزر و بندر ترکمن در استان گلستان
۱۱. محله ای فقیر نشین در شهر اهواز استان خوزستان
۱۲. حاشیه پناهگاه حیات وحش دز در استان خوزستان
۱۳. محله ای فقیرنشین در شهر اهواز استان خوزستان
۱۴. ارتفاعات کورایی در چند کیلومتری مسجد سلیمان ( منطقه قرق و شکار ممنوع و زیستگاه قوچ و میش )
۱۵. جزیره خارک در خلیج فارس
۱۶. جزیره قشم و اطراف غارباستانی خربس
۱۷. بندرترکمن و ساحل دریای خزر
لازم به ذکر است که بنده از هنر عکاسی تنها انتخاب سوژه و توی کادرانداختن و فشاردادن دگمه های اتوماتیک را می دانم و لاغیر ! .... کیفیت عکسهایی که ملاحظه می کنید بسیار بهتر است اما نگاتیو را به روش اسکن با اسکنر ذخیره کرده ام و کیفیت رنگها و شفافیت پایین آمده است . عکسها قدیمی و نگاتیوها بدلیل شلختگی عکاس و بی مبالاتیش آسیب دیده و غبارآلود (!) هستند .



