فعلاً اسم نداره ...
قسمت اول
فعلاً دچار یک روح مرموزم شایدم چند روح مرموز .. نمی دانم !... اینجا پر از نشانه است ... نشانه هایی از ارواحی خبیث !... همانها که شبها با بدجنسی وقتی که خوابی گلویت را فشار می دهند ... نه آن نمی توانست فشار دو دست سادیست جنایتکاری باشد .... فشار یک پایین تنه بود که به اندازه فاصله چانه تا شانه هایت باریک شده باشد .... پایین تنه هایی که به سرعت تغییر سایز میدهند وقتی که روی پتو می نشینند تا هنگام غلط زدن روی تخت از زیرش بیفتی بیرون و بخواهی پتو را که به خیال خواب آلوده خودت زیر پایه تختی یا چیزی آن ور تخت گیر کرده بکشی بیرون و هر چه سعی می کنی می بینی نمی شود !... اینجور موقع ها فقط باید خیلی آرام زیر پتو کز کرد و به انتظار نشست تا رهایت کنند ... اخم می کنم ... نه !... ممکن است فکر کند عصبانیم یا قصد مقابله دارم ... آنوقت لج می کند ... خوب می داند که از او می ترسم ...و من هم می دانم که زورم به او یا آنها نمی رسد پس باید فقط خواهش کنم که رهایم کند ... چندان هم مردم آزار نیستند خوشبختانه !.. پیش از این چند بار امتحان کرده ام ... وقتی که به عمق ترس و رنجت پی می برند دلشان برایت می سوزد و می گذارند می روند ... انگار که هیچ وقت نبوده اند !...
باید هر چه خشم و غرور است از خودم دور کنم در این لحظه .... باید بفهمدد که من به عجز خود در مقابلش آگاهم .... دستهایم را آرام باز می کنم و بر می گردم و رو به بالا می خوابم ... پتو را جرأت نمی کنم از روی صورتم کنار بزنم و نباید هم این کار را بکنم چون او خوشش نمی آید ... کوچکترین حرکت من ممکن است بد تعبیر شود ... دستهایم را در کنار بدنم روی تخت رها می کنم و آرام و بی صدا نفس می کشم ... او روی تخت کمی جا به جا می شود صورتش را بوضوح حس می کنم که از آن طرف پتو به سمت گردن و دهانم نزدیک می شود ... روی من خم شده .. انگار می خواهد مطمئن شود که به اندازه کافی بی آزار و تسلیمم ... و ترسیده ام ! .. با تمام وجود روی این احساس تمرکز می کنم و می دانم که او می فهمد ... صورتش از من دور می شود . حرکاتش دیگر شیطنت اولیه را ندارند ... صلح جو و راضی به نظر می رسد . نمی دانم چه کنم ... هنوز مطمئن نیستم که رفته .. پتو را به آرامی با نوک انگشتانم به سوی خودم می کشم ...پتو راحت و سبک حرکت می کند ... آه ... او رفته است .
حالا می شود پتو را کنار زد ...
...........
پینوشت : به نظر میرسه طولانی بشه .. واسه همین قسمت قسمتش می کنم به تدریج اینجا میذارمش .. البته اگه بقیه اش رو هم مثل آدم بشینم بنویسم !... فعلاً تا همینجاش اومد !... نوشتنش انرژی زیادی نمیگیره و من از همینجا می فهمم که این داستان قراره طولانی بشه و میشه روش حساب باز کرد ... بدیهیه که هنوز اسم نداره چون هنوز خودمم نمی دونم چی به چیه !... همین جور که می نویسم می خونمش شاید منم سر در آوردم !..
تراژدی عاشقانه !
به انتظار کدامین رستاخیز در خود زنده میمیری ؟...
کسی جز گورکنی کور به سویت نخواهد آمد ....
گوش کن !... گوش کن !...
قهرمان عاشقانه ترین تراژدی دنیا !
این صدای شش شش از جانب معشوق است ...
بس که خندیده شاشیده بر گورت !..
یک زمین با خاک خاکستری ... مسطح و صاف با شن ریزه های پراکنده .. اینور و آنور ... آدمها راه می رفتند ... همه روبرویشان را نگاه میکردند ... به هم نگاه نمی کردند .... لبخند می زدند اما نمی خندیدند ... شاد نبودند انگار !... اما همچنان لبخند میزدند .... به یکباره می ایستادند و پس از چند ثانیه روی زمین می افتادند بدون هیچ حرکتی ... انگار که مرده باشند .... بله مرده بودند ... حس می کردم که مرده اند !... بعد از میان بدن هر آدم همان آدم بیرون می آمد ... روی بدن خودش می ایستاد .. لبخند میزد و بعد دوباره می افتاد .. روی بدن خودش می افتاد بدون هیچ حرکتی ... همه آدمها همینکار را می کردند ... ستونهایی از آدمها ایجاد شده بود ... آدمهایی که روی بدن خودشان می ایستادند و لبخند میزدند و میمردند !.......
شیپورچی !...
هر چه توخالی تر باشی شیپور بهتری برای فریاد کردن صدای این و آن خواهی شد .. درونت را یواشکی توی تاریکی شب وقتی که کسی نمی بیند بریز بیرون و بعد چالش کن توی باغچه !.... حالا شد !... یک مومیایی احمق کله پوک ....
به آدمکهای شیپوری حساسیت دارم !... نگاهشان که می کنم دمای بدنم از ۳۷ به ۳۵ می رسد و صدایشان را که می شنوم یاد بیانیه و تبلیغ و بیل بورد می افتم !.... هیچ برقی در نگاهشان نیست ... هیچ لطفی در لبخندشان نمی شکفد و همیشه بوق می زنند وقتی که حرف می زنند !....
اگر بوی سیاست می دهید لطفاً رهایم کنید ... با عرض معذرت بویتان گند است !... من جورابهای پشمیم را اگر ۱ ماه هم بپوشم و نشویمشان باز هم از ادکلن تبلیغاتی شما خوش بو تر هستند ... حالم از روشنفکری دینیتان به هم می خورد .. از آن ته ریشتان.. از آن همه حماقتتان !...
دوست دارم شماها را که می بینم درون قیفی از آن سرش که باریک است فرو کنم و از آن سوی دهان گشادش بیرونتان بکشم !... همه اینها به کنار فقط وقتی برای مخ زدن تقلا می کنید دیدنی می شوید .... حتی در عشق ورزیدن هم بیل بوردهایتان را فراموش نمی کنید !... یاد گرفته اید که باید کم کم در زد تا بلکه دری باز شود ... باز شد !.. اما محکم بر روی دماغ مبارکتان کوبیده شد !...زرشک !...
بروید پی کارتان .... مخ زدن هم بلد نیستید !.. بس که ابلهید ... هه هه ....
بختک نوروز من ....
بوی بهار می آید و من باز دلهره دارم .... کاش میشد به ۲۰ یا ۲۵ سال پیش از این بازگشت و ماند !... زمانی که برای عید و نوروز و بهار لحظه شماری می کردم ... زمانی که اسفند هنوز بوی خوبی داشت و من دوستش داشتم ... سالها گذشته از آن روزها و از آن همه انتظار شادمانه برایم بختکی بر جای مانده که سالهای پس از آن ناخوانده به یکباره آمد و ماند و روزهای آخر هر سالم را تا روزهای پس از آن وهم انگیز و مضطرب و سنگین کرد .... نوروز ۷۰ پدربزرگ رفت ... نوروز ۷۳ مادربزرگ ... نوروز ۸۰ من رفتم !.... ماهی قرمزم جا ماند اما و سبزه ها که بلند شده بودند .... ماهی مرده بود و سبزه ها زرد شده بودند ... و سکوت به یکباره همه جا را فراگرفت .. نوروزهای بعدی می ترسیدم ... حتی پیله ای نبود تا در آغوشش بخوابم به امید پروانه شدن ... هر درختی که بود و نشان سبزی داشت تا دست بر آن می کشیدم مار سبزی میشد با نیش زهرآلود ... سبزه ها سبز نشده می گندیدند و ماهی های قرمز توی تنگ بلور خفه می شدند ... بوی یاسمن و بنفشه و شب بو فقط دل درد و دلهره ام را می افزود و سر و صدای ترقه های چهارشنبه سوری را که می شنیدم زیر پتو می خزیدم و گوشهایم را می گرفتم ... از تخم مرغ های رنگی بدم می آید ... از آتش و قاشق زنی و ناقاره و طبل و توپ عید !... همه اینها یعنی بختک عید ... بختک نوروز که خیلی وقت است که دیگر دوستش ندارم !.... نمی دانم امسال چه خوابی برایم دیده است ... کاش امسال برود و دیگر برنگردد ... کاش دست از سر من بردارد .... کاش بگذارد دل من هم کمی هوا بخورد ... جوانه بزند .... کمی آسوده باشد .... کمی آسوده بخندد بی نگرانی اینکه شادیش را بدزدند و از آن صورتکی بسازند برای دلقکان لوده و بگردانندش گرد شهر و به آرزوهای کوچک و ساده اش بخندند ....
فقط یه کوالا حقیقتاً عاشق یه درخته !...
از تهی ماندن سینه ها نترس ....
جای خالی هر قلب را روزی چرتکه ای پر می کند !....
آرزو ! ...
زمونه بدی شده .... هر چقدر تقلا کنی .. خودت رو به در و دیوار بکوبی ...کمین بگیری شاید یکی از اون پریای چاق و چله با اون بالهای بلوری و رنگین کمونیش پیداش بشه و آرزوت رو برآورده کنه و به تورت بیفته و بتونی برای لحظاتی خوشبختی رو زیر آرواره هات تجربه کنی هیچ فایده ای نداره که نداره ... هیچ اتفاقی توی این خراب شده نمیفته که نمیفته .... از آویزونی خسته شدم دیگه !... بذار این تار لعنتی رو ببرم ... همینه که منو به این زندگی جهنمی چسبونده ... آها... آره... من می خوام بمیرم !... به زمین نزدیک و نزدیکتر میشم ... و ..
من کجام ؟!... دور و برم رو نگاه می کنم ... کمی تاره هوا ... اما دیوارا و صندلیا سر جاشون هستن ... چقدر گرمه !... پتو رو کنار میزنم ... من چرا کف اتاقم ؟... بلند میشم .. دلم ضعف میره ..... چیزی برای خوردن نمی بینم ... میرم توی اون یکی اتاق .. شاید چیزی باشه ....توی آینه قدی کمد نگاه می کنم .... خشکم میزنه !... یعنی چی ؟... این منم ؟.. میشینم روی لبه تخت توی اتاق و زار میزنم !....
خدایا ... من فقط یه پشه تپل واسه شام شبم خواستم .... حالا این هیکل رو چه جوری سیر کنم ؟... ببین !.. من هنوز گشنمه !... خیلی گشنه .... گشنه ترین ....
از پایین پنجره اتاق صداهایی میشنوم ... از توی پنجره خم میشم و نگاه می کنم ... خدایا .... صاحب خونه است .. داره میاد تو ... با سرعت میرم جلوی در خونه ... صدای پاهاش رو میشنوم !....از پله داره میاد بالا ... نفسم به شماره میفته ... حالا کجا میشه قایم شد ؟.... به اتاق برمیگردم ... صدای در میاد ... در رو باز کرده ... وااااای ..... داره میاد به طرف اتاق ... به پنجره نگاه می کنم ... آهان !.. خودشه !... مگه نمی خواستم بمیرم ؟... چه فرقی می کنه ؟... روی لبه پنجره میپرم ... به پایین نگاه می کنم ... صدای در اتاق بلند میشه ... سرمای فضای بیرون از پنجره تنم رو میلزونه .. سردمه ... چشمام رو می بندم و دستام رو باز می کنم و خودم رو توی فضا رها می کنم ...
- تو کی هستی دیگه ؟... چه می کنی اینجا ؟... می خوای منو بدبخت کنی دیوونه عوضی ؟...
چشمام رو باز می کنم ... توی آغوش یه مرد هستم !.. می خوام بیام بیرون .. اما اون بازوهاش رو محکم تر دور من میپیچه !.. چشمای خاکستری گنده اش برق میزنه ... نمی دونم چی بگم !.... اونم داره میلرزه ... همین طوری که از من چشم برنمیداره میره میشینه روی لبه تخت ... تقلا می کنم اما فایده نداره ...
- به من نگاه کن ! حالا بگو اینجا چه می کنی ؟ اومدی دزدی ؟ پس چرا می خواستی خودت رو از پنجره پرت کنی و بکشی ؟... چه جوری اومدی اینجا اصلاً ؟ .. بدبختیام کم بودن ؟...
صداش میلرزه ... نفس نفس میزنه ...
- باور می کنی اگه بگم ؟...
- بگو !... آره !.. بگو !... من همیشه همه چی رو باور می کنم ...
می خنده ...دستاش کمی شل میشن ... باز تقلا می کنم اما بی فایده است ...
- کجا حالا می خوای در بری وروجک ؟... بگو .. من کاریت ندارم !...
به صورتش نگاه می کنم ... آروم گرفته ... موهای سیاهش ژولیده و بلنده و ریشهاش رو معلومه که سه روزه نزده !... خوشگله !...
- من آدم نیستم ... یعنی نبودم !... من یه ... یه عنکبوتم .. یعنی بودم اما ...
قهقهه میزنه ... دستاش از دور کمرم شل میشن و میفتن روی تخت ... همونطور نشسته از پشت خودش رو روی تخت میندازه و ریسه میره ... می خوام بلند شم از روی پاهاش ... یهو به سرعت میشینه و من رو محکم روی سینه اش فشار میده !... از نزدیک داره توی چشمام نگاه می کنه ... خودم رو دارم می بینم توی چشماش ...
- خانم عنکبوت میشه بپرسم چرا توی اتاق بنده تصمیم گرفتین خودکشی کنین ؟.. اونم اینجوری؟...
مسیر نگاهش به تنم اشاره می کنه !.... لبخند عجیبی میزنه و باز توی چشمام خیره نگاه می کنه ...
به خودم نگاه می کنم !... خدایا !... تازه یادم میفته که ... نمی تونم دیگه توی چشماش نگاه کنم ...
- وقت نکردم چیزی برای پوشیدن پیدا کنم .. یعنی نمی خواستم ... یعنی اونقدر تعجب کرده بودم که .. یعنی .. یعنی ... بذار .. یعنی ...
با یه دست ملافه روی تخت رو دور تنم میپیچه و از جاش بلند میشه ... می ایستم روی زمین ... می ایسته روبروی من ولی هنوز فشار دستاش رو دور تنم حس می کنم ... به چشماش نگاه می کنم ...
- یه چیزی بگم ؟
- بگو ... بگو ... هر چی دوست داری بگو اما دروغ نگو که این دفه بهت دیگه نمی خندم و یه راست میرم تحویلت میدم به پلیس !... حالا بگو ...
- من گشنمه !.. یک هفته است که گشنمه !... همه اش از همین جا شروع شد ... باور کن ... من دزد نیس...
- هیس !... باشه !..
شروع می کنه به خندیدن ... این دفه حنده هاش آرومه ... منو به خودش می چسبونه ... آروم سرم رو روی شونه اش میذارم ... دیگه نمی ترسم ... اونم سرش رو روی شونه من میذاره و دست میکشه روی موهام !....
- خدایا !... من فقط ازت یه لقمه نون برای امشب خواستم ... یه گیس بریده گشنه فرستادی توی اتاقم ؟... حالا اینو بخورم جای نون ؟...
می خندم ... اونم میخنده ... بهش نگاه می کنم ... با هم می خندیم ...
- اشکالی نداره ... عاقبت ما دو تا هم یه روزی سیر میشیم !...
ـ آره... اما من هنوز گشنمه !...
- هیس... آروم باش...
لباش رو میذاره روی لبام ... تنم گرم میشه ... یه حس تازه ... چیزی که تا حالا نداشتم ....
- هنوزم گشنته ؟
می خوام بگم آره اما به چشماش نگاه میکنم ... نمی دونم چرا دلم نمیاد بگم آره .. میگم : نه !... تو چی ؟
میگه : منم نه !...
- می مونی پیشم ؟
- آخه ... من ... باور نکر....
- چرا باور کردم !... خانم عنکبوت میشه پیش من بمونی ؟... بهت قول میدم فردا هیچ کدوم گشنه نباشیم ... تو فقط بمون !...
با اینکه خیلی گشنمه اما دلم می خواد بمونم ....
- باشه !... میمونم ... اما ...
- می دونم هنوز گشنته !... نمی تونی تا فردا صبر کنی ... می دونی ..
بلند بلند حرف میزنه ... دستاش رو تند تند توی هوا تکون میده ... دوست دارم بازم بغلش کنم ...
- می دونی ... من یه نقاش بدبختم ... اونقدر بدبختم که سه روزه نتونستم چیزی برای خوردن بخرم ... دنبال کار میگشتم ... خسته شدم ... برگشتم خونه ... که ...
- که منو دیدی ؟...
ـ آره .. آره .. ببین من همه حرفای تو رو باور می کنم ... من همیشه همه چی رو باور کردم .... هیچ دلیلی برای باور نکردن وجود نداره ... هیچ اتفاقی توی دنیا نمیفته که من نتونم باورش کنم .... پس حالا خوب گوش کن خانم عنکبوت !.. می خوام یه آرزو بکنم .... من همه چیز رو باور کردم توی زندگیم پس خدا هم باید آرزوی من رو برآورده بکنه ... اون آرزوی تو رو برآورده کرده .. آرزوی یه عنکبوت احمق !.. اخم نکن ...ناراحت نشو ... الآن از منم باهوشتری .. اما خب خودت قبول کن که یه عنکبوت به هر حال باهوش نیست !... خب .. بگذریم ... چی داشتم می گفتم ؟.. آهان ... خدا باید آرزوی من رو برآورده کنه !... تو هم آرزو کن همراه با من !... اینطوری شاید ... خب ؟.. باشه ؟...
توی اتاق راه میره و به حرف زدن ادامه میده ... از من اما چشم برنمیداره ...
- ببین تو یه نون نیستی !... آره ... تو نون نیستی ... اما یه دختری... یه دختر زیبا ... که گشنه است ... نون می خواد و من ندارم !...
- خب ؟
- می خوام دوباره آرزو بکنم ... تو هم باید .. تو هم ..
- باشه .. باشه .... اما ...
- می دونم ... می دونم .. تو هم لابد آرزو کردی و خانم عنکبوت یهو به یه دختر زیبا تبدیل شد !... می دونم نمی خواد بگی ... باور می کنم ... بیا دوتایی با هم آرزو کنیم که یه چیزی داشته باشیم برای خوردن... فقط همین امشب !....
میرم جلوش می ایستم ... دستاش رو می گیرم ... چشمام رو میبندم ... اون هم چشماش رو میبنده ...
- خدایا به ما یه چیزی بده برای خوردن !.. امشب سیر بخوابیم !...
چشمام رو باز می کنم ... کف دستام میخاره ... به دستام نگاه می کنم ... یه عنکبوت سیاه درشت با چشمای خاکستری توی مشتم داره وول می خوره !... دستم رو میارم بالا ... توی مشتم نگاه می کنم ... عنکبوت درشت سیاه داره خیره به من نگاه می کنه ...
لا به لای آرواره هاش یه پشه چاق و چله داره تقلا می کنه....
- منو ببخش !.. من وقتی آرزو میکردم یادم رفت که دیگه عنکبوت نیستم ... مهم اینه که تو بلاخره سیر شدی ولی من هنوز گشنمه !...
وبلاگستان به روش ایرانی !..
تا جایی که یادم می آید روزهای نخستی که وبلاگ نویسی به عنوان دریچه ای جدید برای ارتباط و گفت و گو مورد توجه افراد قرار گرفته بود ، بیشترین محتوای وبلاگها شامل نقدهای سیاسی و اجتماعی و بعد فرهنگی میشد که این وبلاگها هم اغلب توسط نقادان حکومت و روزنامه نگاران و فمینیستها اداره میشدند . پس از مدتی وبلاگ نویسی چنان باب شد که طیف وسیعی از همه اقشار از بچه مدرسه ای ها و زنان خانه دار و دانشجوها و عشاق تا شاعران و کاریکاتوریستها و هنرپیشه ها و احزاب و حتی حکومتی ها و دولتی ها را در برگرفت !... از وبلاگهای بچه مدرسه ای ها و عشاق بخت برگشته با سبک نگارشی که از کتب درسی و ترانه های دل انگیز اندی کورس و جدیداً کامران هومن فراتر نمی رود اگر بگذریم میرسیم به وبلاگهایی که به نظر میرسد چیزی برای گفتن داشته باشند !... جالب اینجاست که اکثر این وبلاگها به مرور از نوشته های یکدیگر پیروی میکنند .. تغییر می کنند و به هم تبدیل می شوند . هر از گاهی موج جدیدی از سبکهای وبلاگ نویسی از نظر محتوا در عالم وبلاگستان گویی باب می شود و ناگهان تعداد زیادی از وبلاگها را در بر میگیرد . یک روز سورئال نویسی ... یک روز مینیمال نویسی ... یک روز هجو نویسی ... یک روز پدر و دختر نویسی .... یک روز مادر و پسر نویسی ... یک روز استاد دانشگاه نویسی و خلاصه هر روز به شکلی !...
یکی از تفریحات مورد علاقه من خواندن وبلاگهاییست که عقیده دارم پس از خواندن دست کم نکته ای هرچند کوچک اما تازه و قابل اعتناء برای من دارند تا مرا برای لحظاتی به فکر وادارند ... گاهی در وبلاگ گردی های خودم به پدیده های عجیبی میرسم که نمی دانم چگونه می شود آن را تحلیل کرد و آیا اصلاً چنین ارزشی دارند یا نه اما برایم جالب هستند ... مثلاً وبلاگهایی که نویسنده اصرار عجیبی برای استفاده از روشهای فوق آوانگارد (!) برای نوشتن دارد .... استفاده از هجویات و هزلیات بدون هیچ هدف خاصی و سر هم کردن واژه های رکیک و ناسزاهای آبدار و شرح جزئیات سیگار کشیدن و قرص بالا انداختن و مست کردن و عملیات رخت خوابی و ... ! هر چه این وبلاگها را زیر و رو می کنم به نتیجه خاصی نمیرسم !... یاد موجی می افتم که چندی پیش باز باب شده بود و هنوز هم عده ای از آن پیروی میکنند ...وبلاگ نویسی از زبان خودفروشها و روسپی ها و مطرودین اجتماعی و زمانی هم از زبان بیماران اسکیزوفرنی و پارانویا و مازوخیست !.... به جز یکی دو تا از این وبلاگها که محتوایی قوی و پر مفهوم را برگزیده بودند و خواننده پس از مطالعه از ورای واژه های به ظاهر سخیف و چندش آور به حقایق و ناگفته های جالبی دست می یافت ، سایر وبلاگهایی که از این سبک تبعیت نمودند به نظر من تقریباً تبدیل به فاجعه شدند .... وبلاگهایی به شدت بی محتوا و احمقانه که اتفاقاً با تعداد زیاد کامنتگذاران مواجه هستند که البته محتوای کامنتها هم از نظر بی ارزشی و بلاهت چیزی از متنها کم ندارند . نکته دیگر اینکه این دسته از وبلاگها بلافاصله به اصطلاح همزادان خود را پیدا می کنند و با تبادل لینک شبکه ای مشابه از اجناس بنجل و مزخرف را به نمایش می گذارند ...
عده ای هم که مصرانه همچنان از سنت دیرینه ادا درآوردن و انتلکتوئل بازی های دروغین پیروی می کنند و وبلاگهایشان بیشتر به محلی برای خودنمایی هایی از صنف جعفرخانهای از فرنگ برگشته و برنگشته بدل می شود . نویسندگان محترم یا مثل صمد آقا دائماً انگشت توی چشم ملت عقب مانده ایران نشین می کنند و آداب و اصول روشنفکر زیستن را به مخاطبین مشتاق زبان نفهم آموزش می دهند ( در این وبلاگها معمولاً با تعداد زیادی کامنتگذار مجهول الهویه روبرو می شویم که مدام تعریف و تمجید و تشویق می کنند و حتی از دست شویی کردن نویسنده در فلان توالت دانشگاه ماساچوست هیجان زده شده و هورا می کشند ! ) و یا مثل عین الله باقرزاده به محض سکنی گزینی در شهر فرنگ به یکباره با پیشنهادات زیادی مواجه می شوند و ناز می کنند و نمی پذیرند و لازم است که چندین متن وبلاگ خود را به شرح پیشنهادات و ماوقع بپردازند و دل عشاق بخت برگشته اینترنتی خود را آب کنند .... خودمانیم ها بعضی ها هم به قول دوستی خوب بلدند که تنگش کنند !.....
نمی دانم چرا هر پدیده جالب و نویی که در ایران باب می شود بلافاصله به ابتذال کشیده شده و آنقدر تکرار میشود که حال پدید آورنده را نیز به هم می زند !.... تقلیدهای کورکورانه و ناقص و بی هدف .... ناشی گری و عدم صداقت بلاییست که معمولاً دامن گیر بسیاری از وبلاگها می شود ...
نکته جالب دیگری که در عالم وبلاگستان ایرانی کشف کرده ام این است که وبلاگستان هم برای برخی آدمها مثل بدست آوردن مدرک تحصیلی دکترا یا کسب افتخارات علمی و هنری یا کسب سمت در شورای شهر و مجلس و جلب آراء مادی و معنوی و جنسی و غیرجنسی عمل می کند و پس از اندی که از شهرت ایشان در این فضای لایتناهی گذشت دچار از خود متشکری ها و رفتارهای متفرعانه آنچنان مضحکی می شوند که جداً به خنده ام وامیدارند ....کافیست به تغییرات رفتاری مجازی نویسندگان برخی از وبلاگها در طول زمان توجه کنید !... نه به زمانی که در ازای یک کامنت فراموشم مکن چنان ذوق زده میشدند که ای میل تشکر می فرستادند و ابراز تمایل به تبادل لینک می نمودند و نه به زمانی که کامنت گذاشتن یا پاسخ دادن را کسر شأن خود می دانند و بعد از اینکه شهرتکی به هم زدند یواشکی لینکهای قدیمی و غیر مشهور (!) را نیست و نابود می کنند !... حتی در عالم وبلاگ نویسی هم می شود به سوراخهای بزرگ شخصیتی افراد پی برد ... گاهی چنان ژرفند که با وبلاگ نویسی هم فکر نمی کنم پر شوند .
با این وجود هنوز هم معتقدم وبلاگ می تواند فضایی در اختیار افراد ایرانی قرار دهد که علاوه بر فراهم آوردن برخورداری نسبی از آزادی بیان و رویارویی با مخاطبان مجازی و عقایدشان به جایی برای تمرین نوشتن و الهام پذیری بدل شود .
در کل نتیجه می گیریم که وبلاگ اصولاً مثل هر پدیده وارداتی دیگری که رنگ و بوی ایرانی گرفته ، در درجه اول جولانگاه بانمکیست برای ایرانی بودن ، جدای از ظواهر فریبنده و روشنفکرمآبانه و اهداف خاص خودش !