مریخی ها
ببخشید که چیزی نیافتید در من
به جز مریخی های زشت و کوچک و سبز و چسبنده !
کاش قلبم را می کاویدید به جای دَماغم !
+
سه شنبه 31 اردیبهشت1387 21:40 روشنک هوشمند
|
کلید ایرانی !..
کلید خوبه واسه گم کردن اصولاً !..
بعد یه عمر باید بگردی پیداش کنی ...
وقتی پیداش می کنی که دیگه یادت رفته به چه دردی می خوره !..
درها بدون قفل با چسبهای مغناطیسی باز و بسته میشن و چراغ ها با اراده مغزها و حرکت پلکها روشن و خاموش میشن ..
اما
تو هستی و یک کلید که داری ذوق می کنی که پیداش کردی بلاخره !..
تو فقط یک کلید داری .. اما نه اراده ای داری برای روشن و خاموش کردن چراغ ها و نه می دونی که دنیای جدید خیلی وقته قفلاش مغناطیسیه نه کلیدی !..
+
یکشنبه 22 اردیبهشت1387 18:36 روشنک هوشمند
|
برخی مثل اشک از چشم آدم می افتند و بعضی مثل آب بینی از بینی آدم !..
+
جمعه 20 اردیبهشت1387 1:18 روشنک هوشمند
|
داستانهای نجیب !...
دوست دارم .. یعنی دلم می خواهد ...
یعنی قصد دارم یک سری داستان کوتاه .. یا بلند یا چیزی شبیه به یک
نمایشنامه در مورد بی ارزشترین اتفاقاتی که می تواند بیفتد بنویسم .. اتفاقاتی
که هر روز و هر شب برای ما یا دیگری می افتد و ما یا دیگری را خجالت زده می کند ... شرممان می آید در موردش حرف بزنیم !.. و حتی خیلی از ما به نداشتن و تجربه نکردن و مواجه نشدن با این اتفاقات ناخوشایند و چیپ افتخار می کنیم و بادی هم به غبغب می اندازیم !..اما دروغ میگوییم !..براحتی
دروغ می گوییم !... رویدادهایی به شدت کوچک و بی ارزش !... رویدادهایی که به وقت
مواجهه نوع احساست بستگی به زاویه دیدت دارد ..از روبرو تأسف
برانگیز .. از کنار کمیک و خنده دار .. و از بالا یک تراژی قوی و ماندگار به نظر میرسند !...
ولی نهایتاً این منم که دلم میسوزد .. دلم برای همه شخصیتهای این داستانها میسوزد ... حتی میتوانم بگویم همه شان را دوست
دارم .. برایشان اشک میریزم .. همانطور که برای خودم گاهی اشک می ریزم !...
چقدر آدمها کوچک هستند و تا چه اندازه تنها !...
آدم ایرانی اما تنهاتر است ..
+
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 1:18 روشنک هوشمند
|
هیچ دلیلی ندارد که یک کوه همیشه کوه باشد ..
شاید یک چاه وارونه باشد !..
+
یکشنبه 15 اردیبهشت1387 19:13 روشنک هوشمند
|
بازمانده !..یک دایناسور کوچک و دپرس باشی .. زبان آدمی زاده ها را هم فراموش کرده باشی .. به درز دیوارت هم خو کرده باشی ... ببین دیگر چه میشود !..
نه عزیزم من گوسفند نیستم !.. یک دایناسور دپرسم !.. و میدانم که این از گوسفند بودن خطرناک تر است !.. چه کنم ؟.. بروم موزه تاریخ طبیعی و خودم را تحویل موزه دار بدهم ؟... یا بروم زیر خاک ؟.. کدام بهتر است به نظرت ؟... اما به هر حال من هنوز استخوانهایم را از شما بیشتر دوست دارم چه خوشتان بیاید چه نیاید !...
+
شنبه 14 اردیبهشت1387 5:14 روشنک هوشمند
|
غوزهای نامرئی !..
حتی جنگل هم قانون خود را دارد ... اما اینجا آدم ها حتی قانون جنگلی خودشان را هم نقض میکنند .. هیچ چیز سخت تر و نا امید کننده تر از روبرو شدن با عقده های آنها نیست ... دلم میگیرد وقتی میبینم همه عقده هایی دارند عمیق تر از هر چاهی در قلبهایشان اما عجیب این که این چاه های خالی چنان سنگینند که همه جا چنان غوزهایی نامرئی همراهیشان می کنند . آنها کم کم زیر سنگینیشان خم می شوند و گاه و بیگاه به زور و به ناچار به دیگری تقدیمشان می کنند !... خوب که فکر می کنم می بینم هیچ ملتی به اندازه ما دوست نداشتنی نیست ... ملتی دوست نداشتنی که می خواهد تلاش کند برای دوست داشتن و دوست داشته شدن اما بیش از اینکه دوست بدارد و دوست داشته شود ، با زور و کلک بدست می آورد و با زور و کلک از دست میدهد !.. وقتی خوب خوب خوب قلبها و مغزهایشان را میکاوی میبینی که ناتوانند از دوست داشتن . آنها برای گرفتن تربیت می شوند نه برای دوست داشتن !... آنها به جای اینکه محبت هم را طلب کنند و به هم ببخشند ، روح و جسم هم را در بهترین حالت به عاریه می گیرند و در بدترین حالت می دزدند و به هم تف می کنند ! .. آنها بلد نیستند دوست بدارند به همین سبب یا فدایت می شوند یا فدایت می کنند !... آنها ناتوانند از احترام گذاشتن به همین سبب یا تملقت می گویند یا تحقیرت می کنند !... آنها ناتوانند از خود بودن و پذیرفتن خود دیگران ، به ناچار یا نمایشت می دهند یا پنهانت می کنند ... آنها حتی ناتوانند از دوست داشتن خود به همین سبب یا گاو می شوند یا قدیس !... یا الاغت می پندارند یا قدیست می کنند ..
خودم را دوست دارم .. چون عقده من آزاردهنده نیست !.. دست کم کمتر از عقده های آدمهایی که این روزها میبینم آزاردهنده است .. دلم صداقت ناب می خواهد ... حقیقت وجود دارد ... حقیقت وجود دارد .. می دانم که هست .. من ناتوان بودم از یافتنش پس نفیش نمی کنم !... حقیقت وجود دارد ... من عقده نیافتن حقیقت را دارم !.. کاش بتوانم این غوز نامرئی را روزی بر زمین بگذارم .. سنگین نیست اما بدخیم است چنان که از دوشم به سوی گلویم ریشه دوانده .. گاهی یواشکی خفه ام می کند اما هنوز می توانم تحملش کنم و به هیچ قیمتی به دیگری تقدیمش نمی کنم چون هنوز آدم خوبیم هرچند من هم کمی عقده دارم !..
+
جمعه 13 اردیبهشت1387 0:43 روشنک هوشمند
|
آسوده برانید ..
ندیده سنگم میزنید ..
غافل از اینکه مرا نه متاعیست
قطور تر و حجیم تر و بلندتر
و نه افسونیست
شیرین تر و نرم تر و فریبنده تر
برای نوبالغان شوخ چشم و بازیگوش شما !
این که نمی بینید
تنها روشنایی کوچک دو شمع است که بر آوار خویش
سالها پیش افروختم
و این که نمی شنوید
آواز غریب دو شوره زار پرترک است که بر دیوار خویش
سالها پیش آویختم !
آسوده برانید
در حوض کوچک نقاشیتان
که من نیستم !
+
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 21:54 روشنک هوشمند
|
بعضی ها مثل غول چراع جادو هستند با این تفاوت که وقتی از کفشهایشان بیرون می آیند موش می شوند !...
+
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 0:57 روشنک هوشمند
|
دلتنگی..
گاهی زمین کوچک می شود
به اندازه کف یک پای آدم !و دیوار نزدیک می شود
به کف دستان آدم !
حتی جغدی نیز نمی خواند
تا دلم خوش باشد
که هنوز سیاهی شب را آوازی
توان شکستن دارد
چقدر بی تو آسمان کوچک میشود
درست به اندازه دل آدم !
که برای تو تنگ میشود ..
+
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 23:36 روشنک هوشمند
|
نقل قول از یک مرد روشنفکر ایرانی :
" یک مرد ایرانی سنتی طی 40 سال خیلی بخواهد تغییر کند تبدیل به پایین تنه ای روشنفکر می شود که بالاتنه ای سنتی را همه جا بدنبال خود یدک می کشد ! "
..........................
پینوشت : پیشنهاد می کنم به کامنت دونی و کامنتهای این پست یه نگاهی بندازید !.. خالی از لطف نیست ..
+
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 17:19 روشنک هوشمند
|
عقده خالی کنی شرافتمندانه !
دلم می خواد یه سری تابلو بکشم از چهر ه های کلوزآپ واقعی و غیر واقعی !..
چهره هایی آبی رنگ ... آبی نفتی و فیروزه ای و زرد !... همرنگ جورابهای پشمی راه راه زمستونیم که خیلی دوستشون دارم !...
چهره هایی پر از درد .. رنج ... نفرت .. عشق .. خشم ...
چهره هایی که دارن فشرده میشن ... لاغر میشن .. آب میشن ...
چهره هایی توی زمینه های سیاه و آبی و قرمز .. یا سبز لجنی !..
چهره هایی که به سقف خیره شدن .. به دیوار .. به زمین .. به نقطه ای که معلوم نیست کجاست .. نقطه ای که فرار می کنه و دور میشه .. دور میشه .. دور میشه و خطوط آشنای قدیمی رو با خودش میبره .. میبره و میبره ...
نقاشی هم جرأت می خواد .. مثل نوشتن ... حتی اگر بدونی که هیچ وقت هیچ کس نمی بیندش ..
حالا که دنیای ورای من وجود خارجی و محسوس نداره بذار خودم رو نقب بزنم ... یا نقبهای درون خودم رو بگردم ... این همه دهلیز ... این همه تاریکخونه .. این همه صندوقچه ... این همه زیرزمین .. سرداب ..سیاهچال بی پنجره .. سیاه مشق .. مرکب دون خشک شده ... کمد مخفی !.... کندن و کاویدن همه اینها شاید سالها وقت بگیره ... و من وقت زیادی ندارم ..
فقط کاش بتونم .. کاش بتونم چیزی رو که فکر می کنم بکشم !... یا بنویسم ...
+
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 13:57 روشنک هوشمند
|