تبليغاتX
دیوار نوشته
 
خواب عجیب من (6)



تاب می خوردم .. قبرها زیر پایم بودند و پشت سرم و جلوترم !... زنجیرهای تاب کمی دستم را می خراشیدند .. زنگ زده بودند و کهنه .. آفتاب نرم و لطیف بود و من می دانستم که زمستان است .. سردی هوا و گرمی ملایم آفتاب ظهر سخاوتمندانه حس ملسی به پوستم می بخشید .. چشمانم را بستم و با تاب به عقب پرت شدم .. زنجیر ها جیرینگ جیرینگ کنان همراهیم می کردند .. چشمانم را باز کردم و با تاب به جلو پرت شدم .. گردنم را تا جایی که می شد به عقب خم کردم و زمین را دیدم .. قبری بود ... کهنه و خاک گرفته ... اسم روی قبر خوانا نبود .. تاب می خوردم .. تاب می خوردم همچنان .. پیرمردی از کنار من رد شد .. ریش سپید  و جلیقه پوش و عرق چین به سر .. نگاهم می کرد .. نگاهش کردم .. لبخند عجیبی زد و رفت .. آن پشت ها .. پشت بوته ها و درختچه ها رفت و ناپدید شد .. و من همچنان روی قبرها تاب می خوردم .. مرد جوانی روبرویم ایستاده بود و من نگران بودم که وقت تاب خوردن با پاهایم به او نزنم .. او سیگار می کشید .. توی دود سیگارش کم کم محو شد  ..
 

+  پنجشنبه 31 مرداد1387 13:31   روشنک هوشمند  | 

تب



وقتی که تب می کنم پتویم را محکم تر بغل می کنم .

نمی دانم این منم که مهربان تر می شوم یا او ..


 
+  چهارشنبه 30 مرداد1387 18:44   روشنک هوشمند  | 


وقتی مترسک تندیس میانه میدان باشد ، قهرمان را باید میانه جالیز جست .. 


 
+  جمعه 25 مرداد1387 23:32   روشنک هوشمند  | 

 
گلدون استثنایی ..



موهای بلند و سیاهم رو بلوند کردم . بعدم فر زدم . نشستم روی کاناپه رو بروی پنجره .. گل میز کنار پنجره تنها و خالی افتاده اون گوشه .. اینجا هیچ گلدون گلی نیست .. هیچ وقت نبوده .. پس حالا وقتشه که یه گلدون فوق العاده و استثنایی روی این گل میز بذارم .  میرم به آشپزخونه و بزرگترین کارد آشپزخونه رو برمیدارم و سرم رو درست از جایی که گردنم به تنم وصل میشه می برم . زیاد طول نمی کشه چون من گردن باریکی دارم . میرم توی حمام و محتویات داخل گردن رو خارج می کنم .. توی سر که می دونم چیز زیادی نیست پس مهم نیست .. نمی خواد وقتم رو صرف خالی کردنش کنم .. داخلش رو کاملاً تمیز می کنم و یه دستی هم به موهاش می کشم و میرم میذارمش روی گل میز کوچولوی کنار پنجره .. بی حرکت و  خیلی راحت روی میز میشینه و من تازه می فهمم که کله من خیلی هم گرد و بی نقص نبوده ظاهراً !..  پلکای بسته باز میشن و چشمای قهوه ای و درشت و تیره اش بهم خیره نگاه می کنن .. میرم جلو و موهاش رو روی میز مرتب می کنم .. گلهای سرخی رو که امروز از گل فروشی خریده بودم و به خودم هدیه داده بودم برمیدارم و توی گردنش دونه دونه میچینم ..

حالا درست شد .. این خونه حالا دیگه گلدون گل داره .. یه گلدون فوق العاده و استثنایی !..  


 
+  یکشنبه 20 مرداد1387 2:13   روشنک هوشمند  | 

آنکه بر فراز ماست !..


صدایی شنیدم که می گفت :


- هان ای روشنک ! چه نشسته ای در دخمه تنگ و تاریکت و ادعای خدایی می کنی .. نظری بر من بیفکن و ببین که خدایت برفراز تو نشسته و دم فرو بند !

ناگفته نماند کمی ترسیدم و رو به سمتی که صدا شنیده میشد گردن کج کردم و عنکبوتی بدخلق دیدم بر تاری غبارآلود و آویزان از سقف چسبیده ..

و البته بر فراز من بود .

خندیدم !
 

+  پنجشنبه 17 مرداد1387 3:26   روشنک هوشمند  | 

عجب !..


روزها و شبهای عجیب و غریبیست .. با رهگذرهای توی پیاده روها .. همسایه ها .. گربه های ولگرد .. موشهای توی جویهای خیابان ولیعصر ... کلاغ های درختان پارک لاله .. دیوارها و درها و پنجره ها و حتی سنگفرش های قدیمی خیابان انقلاب مدام تله پاتی برقرار می کنم !...

فکر کنم این یکی از مضرات خدا شدن باشد !... فکر همه چیز را کرده بودم مگر این ..آخر که فکر می کرد که خدا شدن هم  مشکلاتی از این دست داشته باشد ؟..


 
+  پنجشنبه 17 مرداد1387 0:16   روشنک هوشمند  | 

 
نابودی و رهایی



رهایی .. رهایی ... رهایی ... چنان از این واژه پرم این روزها که سرخوشانه و آزاد می چرخم و می رقصم و نابود می کنم !... که گفته برای رهایی باید آفریننده بود ؟... من با نابودی آغاز می کنم .. من نابود می شوم .. من نابود می کنم  .. آفرینشی بالاتر از نابودی سراغ دارید ؟... هر آنچه که هستید را به یکباره ویران کنید و ویرانه ای دوباره بسازید .. هر چه در این ویرانه ساخته شود مگر محکوم به نابودی نیست ؟... پس هر چه که ساخته شود همان ویرانه ایست تغییر شکل یافته و تازه . پس نابود می کنم ویرانه او را و ویرانه ای دیگر می سازم از آن خود . نابود می کنم ویرانه ها را و رهایی را با عمیق ترین نفسی که می شود کشید تجربه می کنم ..

ای همه نابودگران نادان جهان که به نابودی من .. به نابودی ویرانه خدایتان با حماقت خود یاری رسانده اید .. از شما سپاسگزارم چون ندانسته اید که نابودی من از من ویرانه ای خلق می کند که هیچ خدایی تا به حال به این زیبایی ویرانه ای نیآفریده !...

من نابود می شوم .. نابود می کنم ... من ویرانه ای دیگر می سازم بر ویرانه خدای خویش ..

من خدا می شوم !...


 
+  دوشنبه 14 مرداد1387 23:51   روشنک هوشمند  | 


دیکتاتور و لوده سزاوار یکدیگرند !..


 
+  دوشنبه 14 مرداد1387 22:50   روشنک هوشمند  | 

 
الاغ ها کی روان شناس شدند ؟
 
 
قسمتی از یک نمایشنامه که همین جا خلق شد :
 
 
 
 
صحنه : یک دیوار سفید سیمانی وسط صحنه که با یک مهتابی روشن می شود . یک کاناپه کهنه قهوه ای رنگ پارچه ای کنار دیوار . چند کتاب .. کاغذ .. و بشقاب و لیوان روی زمین افتاده ..
 
 
- وضعیت پیچیده ، احمقانه ، خطرناک و در عین حال خنده داریه !.. اونها دارن نقشه میکشن .. فکر می کنن که من نمی فهمم دستشون توی یه کاسه است . آره .. آره .. خودم می دونم .. می خوان دیوونه ام کنن .. آره .. آره ... می خوان بفهمن چقدر می تونم مقاومت کنم .. باید حواسم رو خوب خوب جمع کنم .. باید به همه جزئیات دقت کنم .. اصلاً  بذار همه جزئیات رو یه بار دیگه مرور کنم .. بذار بنویسم اصلاً ... آره ... آره اینجوری بهتره .. دیگه یادم نمیره ... توی یه همچین ماجراهایی یه تار مو .. یه سوسک مرده .. یه خودکار بیک .. یه عطسه .. یه سرفه .. چه می دونم .. هر چیز به ظاهر کم اهمیتی می تونه سرنخ کشف یه انگیزه باشه !..
 
 
آلیس همین طور که با حرارت بلند بلند با خودش حرف می زند در طول صحنه از راست به چپ و از چپ به راست تند تند راه می رود و بی اعتناء به اشیائی که در مسیر قرار دارند گاهی شیئی را با نوک پا به گوشه ای پرتاب می کند یا پایش را روی کتاب قطوری که باز شده و بر روی برگه هایش بر زمین افتاده می گذارد و به راه رفتن ادامه می دهد . دستهایش را به شدت تکان می دهد و گاهی می ایستد و رو به تماشاچیان سخن می گوید .
 
آلیس پیراهن بنفش مخملی پوشیده ..  بنفش تیره ...
 
....
 
+  یکشنبه 13 مرداد1387 3:4   روشنک هوشمند  | 

 
 " گرکدن " زیباست ای زیباپسند ..



تا به حال با قلم فلزی و مرکب طراحی نکرده بودم .. کار سختیه .. اما برای آدم بی حوصله و عجولی مثل من می تونه یه تکنیک مناسب باشه .. فعلاً دارم " گرکدن "می کشم .. آره کرگدن .. موجودیه که به تازگی بهش علاقمند شدم .. موجودی که به کم عقلی ، بد خلقی ، بزرگی جثه و پوست کلفتی در حیات وحش شهرت داره .. اینها البته خصوصیاتیه که ما آدمای پر ادعا برای حیوانات قایل میشیم .. چون باخودمون مقایسه شون می کنیم .. مثلاً به کلاغ میگیم خبرچین و فرصت طلب چون همیشه همه جا سرک می کشه و فضوله در صورتی که کلاغ پرنده مقاوم و قدرتمندیه که برای ادامه زندگی خودش رو با شرایط سخت وفق میده و به شدت تلاش می کنه .. به آدمی که زبون نیشداری داره میگیم طرف مثل مار می مونه .. در صورتی که مارها از توانایی های سایر خزندگان مثل دست و پا محروم هستند و نیش زهرآگین و شکل خاص پولکهای سر و زبان دوشاخه و چشمهای اونها که از اونها موجوداتی منفور ساخته روشیه برای ادامه زندگی و مقابله با دشمنان تواناتر و صاحب دست و پا ! ..

و حالا برسیم به " گرکدن ".. تا به حال فکر کردین به اینکه" گرکدن ها " چرا کرگدن شدند ؟. به عبارت دیگه چرا خصوصیاتی مشابه با چیزایی که همه توی برنامه های راز بقای شبکه 4 یا توی باغ وحش دیدیم دارند ؟ .. جواب مشخصه .. همون کلمه شش حرفیه راز بقا !..
زیستگاه و شرایط محیطی از یه " گرکدن " موجودی با پوست کلفت و شاخ های ضخیم و بدنی تنومند و بی انعطاف ساخته ..

من " گرکدن ها " رو دوست دارم .. گاهی به این فکر می کنم که اگه یه " گرکدن " اهلی داشتم که زبونم رو می فهمید و من هر شب با نوک انگشتای ظریف دستای کوچیک و سفیدم پشت زبر و تیره اش رو به آرامی لمس می کردم میتونست تشخیص بده که چرا این کار رو دوست دارم ؟.. چرا این کار رو می کنم ؟.. می تونست تشخیص بده که لمس یه تن برای من ارزشی برابر با تقدیم تکه ای از روحم داره ؟.. آیا می فهمید این کار با خاروندن و نوازش کردن تفاوت داره ؟.. می تونست ارتعاشات روح من رو لا به لای تکونهای ریتمیک انگشتای من تشخیص بده ؟..

نمی دونم . نمی تونم با قطعیت بگم که نه نمی فهمید .. اما اگر 50 درصد هم احتمال بدم که نمی فهمید باز می تونستم علت رو در پوست کلفت و تیره اش جست و جو کنم .. در محدودیت های بیولوژیکی وجودی که در ایجادش مقصر نبوده و نقشی نداشته .. بعد می تونستم بشینم یه راه دیگه برای اینکه بهش بفهمونم چقدر دوستش دارم پیدا کنم .. شاید یه دسته علف تازه !...

وقتی دارم با قلم فلزی و مرکب ایده های " گرکدنیم"  رو روی کاغذ پیاده می کنم دوست دارم به اون 50 درصدی فکر کنم که " گرکدن " قصه من معنی نوازشهای من رو درک می کنه .. قدر من رو می دونه و دوستم داره ..

دارم سعی می کنم " گرکدن " بکشم .. " گرکدنهایی " فهیم و صبور .. دوست داشتنی و حتی زیبا ! ..خودم هم کنارشون ژست می گیرم .. یه چیزی شبیه به ژستهایی که جلوی دوربین گوشی عهد عتیق نوکیام هر از گاهی مرتکب میشم و خودم واسه خودم کلی ذوق می کنم .. از همونا ! ...

این روزها و شبها منم و " گرکدنهای " دوست داشتنی و زیبا !..

.................

پینوشت : از آنجایی که پس از مدتی که از پست این مطلب گذشت صدها ای میل و کامنت خصوصی و غیر خصوصی و تلفن و فاکس و تلگراف و طومار و بقچه دریافت کرده ام که تأکید بر تکراری بودن سوژه مورد استفاده داشت و عده ای مسئولانه و دلسوزانه بنده بی تقصیر ناآگاه را از قانون کپی رایت استفاده از واژگان یک بار مصرف آگاه کردند ، اینجانب لازم دیدم از همه سروران گرامی از اوژن یونسکو گرفته تا جناب میرفتاح و نبوی و غیره
که قبل از اینجانب کرگدنها را مورد لطف و عنایت ویژه خود قرار داده اند ، پوزش بطلبم و برای جلوگیری از سوء تفاهمات بیشتر و حساس تر ، از این پس سوژه خود را که فقط در ظاهر با سوژه ایشان وجه اشتراک داشت از " کرگدن " به " گرکدن " تغییر نام دهم .
                                                                                                                   
                                                                                                                    ( 14 / 5 / 87 )

 
+  پنجشنبه 10 مرداد1387 2:37   روشنک هوشمند  | 


حیف !.. چه دیر فهمیدم .. کاش کرگدن ها را نوازش کرده بودم به جای سگها و گربه ها ..


 
+  شنبه 5 مرداد1387 0:28   روشنک هوشمند  | 

قصه افسردگی ..
 
 
 
اونجا فقط یه چاهه .. عمیق و تاریک و سیاه ..  اونجا وقتی داد میزنی حتی صدات به سمتت بر نمیگرده .. از اون تو آسمون فقط یه روزنه است که دستت بهش نمیرسه .. اونقدر دوره که رنگش با سیاهی ته چاه قاطی میشه و نمی تونی دیگه تشخیص بدی کدوم ور آسمونه و کدوم ور ته چاهه !..
 
می ترسی .. دوست داری اونجا نباشی .. چاه رو می کنی با پنجه هات .. با بازوهات .. با زانوهات ... با دندونات .. شاید که به آسمونی برسی که از آسمون بالای سرت .. از اون روزنه از یاد رفته روشن تر باشه .. اما به جایی نمی رسی .. بالا سیاه ... پایین سیاه .. بالا تاریک .. پایین تاریک .. و فقط میشه فکر کرد .. غرق شد .. اشک ریخت و بی صدا ترکید ..
 
گاهی رهگذری از اون بالا رد میشه .. صدات می زنه  .. خوشحال میشی .. ذوق می کنی .. پیش خودت میگی دست کم دیگه میشه اون آدم رو نشونه کرد .. تا راه رهایی رو گم نکنی .. تا سر و ته چاه رو بتونی از هم تشخیص بدی .. یه رهگذر غریبه برات میشه عین ستاره قطبی راهنما !... دیواره چاه رو میگیری و میری بالا ... بالا کدوم وره ؟... معلومه دیگه !.. همونجا که رهگذر ایستاده .. همونجا که خم شده و داره به تو با لبخند نگاه می کنه .. همونجا که داره صدات میزنه ..
 
کمی که میری بالا خسته میشی .. دستت رو دراز می کنی .. فقط یه کم دیگه مونده که از توی چاه بیای بیرون .. پیش خودت فکر می کنی رهگذر حتماً دستت رو میگیره .. می کشدت بالا .. اما اون فقط نگات می کنه .. بی لبخند .. تعجب می کنی .. میگی نکنه تو رو نمیبینه .. صداش میزنی .. یعنی نمیشنوه ؟..
 
توی دستش یه چیزی هست .. چیزی که به طرفت پرتابش می کنه و تو وقتی میفهمی چی شده که افتادی دوباره ته چاه و از پیشونی داغت یه رد باریک و مرطوب به سمت چهره ات روونه شده .. به بالا نگاه می کنی .. بالا تاریک و سیاه .. به پایین نگاه می کنی .. پایین تاریک و سیاه .. از رهگذر خبری نیست .. فقط یه قلوه سنگ مرطوب هست  که کنارت افتاده ... یاد زخم روی پیشونیت میفتی .. درد می کنه .. اما از دردش زیاد ناراحت نمیشی .. آخه درد پیشونیت از دردتنهاییت کمی کم می کنه .. از غرق شدنت توی رویا کم می کنه .. یاد تنت میفتی .. یاد خودت !.. توی دلت از رهگذر و قلوه سنگش تشکر می کنی ..
 
روزها و شبها میگذرن بدون اینکه تفاوتشون رو احساس کنی .. وقتی نور نیست .. وقتی روشنی نیست .. روز و شب چه فرقی می کنه ؟.. هیچی !..  رهگذرا میان و میرن و تو دیگه حتی به خودت زحمت نمیدی صداشون بزنی .. چون میدونی اونا خودشون تو رو دیر یا زود پیدا می کنن .. چه جوری ؟.. خب ساده است .. یه قلوه سنگ پرت می کنن ته چاه .. اگه صدای آخ شنیدن یعنی یکی توی چاهه .. اگه نه که یعنی چاه خالیه .. وقتی چاه خالی نباشه بیشتر می مونن تا سنگای بیشتری بندازن ته چاه .. تا صداهای بلندتری بشنون و بیشتر تفریح کنن .. اما وقتی خالیه .. سنگاشون رو با خودشون میبرن سر یه چاه دیگه .. چاه خالی که ارزش وقت تلف کردن نداره !.. 
 
رهگذرا میان و میرن و قلوه سنگاشون رو برات به یادگار میندازن ته چاه .. خیلی که قوی باشی یاد میگیری که چه طوری جا خالی بدی و آخ نگی !.. سنگا رو  یکی یکی کنار دیواره چاه دونه دونه روی هم میچینی ..  مثل یه پله .. یه پله سنگی .. بالا میری .. میری .. میری .. معلوم نیست چقدر طول می کشه .. 1 روز .. 1 هفته .. 1 ماه .. 1 سال .. 2 سال .. 3 سال .. اما بلاخره میرسی اون بالا .. میرسی به سطح زمین ..
 
پنجه هات لبه های چاه رو لمس می کنه .. سر و روی زخمیت رو با هزار زحمت میکشی بالا و به چشمای گرد و بیشرمی که بهت زل زدن نگاه می کنی .. رهگذرا با تعجب خیره تماشات می کنن .. انگار که نمیشناسنت .. انگار که به یه حیوون زخمی و وحشی زل زده باشن .. اما عوضش تو اونها رو دیگه خوب خوب میشناسی .. خنده های ماسیده کنج لبهاشون به خنده ات میندازه .. از نگاهای دزدکی و نفرت آلود بعضیاشون میشه فهمید که حتی بدشون نمیاد با پنجه پا انگشتای دستات رو که به لبه چاه چنگ زدن له کنن و دوباره به قعر چاه پرتابت کنن .. به روی خودت نمیاری و تصمیمت رو میگیری و با یه جهش از چاه می پری بیرون و روی پاهات می ایستی !..
 
رهگذرا اول یه قدم به عقب برمیدارن .. انگار که ترسیده باشن .. بعد از چند لحظه سکوت انگار که به خودشون بیان سری تکون میدن و به همدیگه نگاه می کنن .. نگاه های ماتشون سرگردون از این به اون روونه میشه و درست توی یه لحظه همه با هم تصمیم می گیرن که به ابلهانه ترین شکل ممکن لبخند بزنن ... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده  ..
 
رهگذرا به سرعت دور میشن .. هر کس به سویی میره .. به جز یکی !.. یکی که میاد جلو .. دستش رو به طرفت دراز می کنه .. اولش فکر می کنی که می خواد باهات دست بده .. تو هم دستت رو دراز می کنی .. اما اون آدم دستت رو میگیره و کف دستت یه قلوه سنگ میذاره .. با تعجب بهش نگاه می کنی .. لبخند معنی داری میزنه و با انگشت اشاره جایی رو نشونت میده .. یه چاه !.. اونجا یه چاه دیگه هست واسه سنگ انداختن !.. 
 
نفست توی سینه ات حبس میشه .. خونت به جوش میاد .. اما خودت رو کنترل می کنی و خیلی آروم و خونسرد قلوه سنگی رو که توی دستت گذاشته توی جیبش میندازی و با سرعت هر چه تمامتر ازش دور میشی .. اونجا پر از رهگذره .. رهگذرایی با قلوه سنگهایی در دست .. اونجا پر از چاهه .. چاه هایی که یا خالیه .. یا یکی توش نشسته .. شاید یه رهگذر !.. دوست داری از اونجا دور بشی ... از اونجا دور میشی .. دور دور دور .. از رهگذرا و قلوه سنگا .. از چاه ها ..

تو نجات پیدا کردی .. اینجا حالا هیچکی دیگه نیست .. نه چاهی .. نه رهگذری .. و نه قلوه سنگی !.. تنها شدی تنها ... اما عوضش رها شدی ... رها ..

 


+  پنجشنبه 3 مرداد1387 3:31   روشنک هوشمند  |