بازی دلخوشی ها ..
گوریل فهیم به بازی دلخوشی ها دعوتم کرده .. توی این ماه های اخیر به بازی
های زیادی دعوت شدم .. بازی های وبلاگی .. مجازی .. واقعی .. خصوصی ..
عمومی .. توی هیچ کدام شرکت نکردم چون بازی کردن را دوست ندارم .. اهل
بازی نیستم .. بازی نمی دانم .. اما توی این یکی برای تنوع و
تفنن هم که شده می خواهم شرکت کنم .. جالب اینجاست که روزی برای نویسنده این وبلاگ
توی کامنت دونی وبلاگش وقتی که بدون اجازه به وبلاگم لینک داده بود نوشته
بودم که از او خوشم نمی آید و وبلاگش را دوست ندارم .. الآن دارم توی بازی
دلخوشی هایش شرکت می کنم !.. توی بازی دلخوشی های یک گوریل فهیم دوست نداشتنی .. تصور کن !... هه هه
..
و اما بازی ..
دلخوشی های من :
- مهمترین دلخوشی من بهبودی دوباره مادرم است از یک بیماری سخت و خطرناک
بعد از تقریباً دو سال و اینکه درست پس فردا روز یکشنبه این موقع به
انتظار آمدنش در فرودگاه خواهم بود ..
- دلخوشی من سلامت من است . حتی سرما هم نمی خورم .. چه برسد به استامینوفن !.
- دلخوشی من حمام سرخ رنگ آپارتمان کوچکم است و آب بازی های کودکانه ام در وان گودش همراه با کتاب خوانی و اجرای کنسرت یک نفره آبی/کتابی !
- دلخوشی من برگهای پاییزیست که زود می ریزند و برف زمستانی هر سال که زود آب می شود ..
- دلخوشی من کفشهای رنگارنگیست که می خرم اما گاه حتی یک بار هم نمی پوشم !..
- دلخوشی من دوستانیست که عاشقانه به من نزدیک می شوند اما هیچ کدام دوستم
ندارند و نمی دانند که دوستم ندارند و به خنده ام می اندازند ..
- دلخوشی من دشمنانیست که خصمانه به من نزدیک می شوند اما هیچ کدام نمی دانند چرا دوستم ندارند و باز هم به خنده ام می اندازند ..
- دلخوشی من به شامه بی مصرفیست که دارم و معمولاً بوهای گند را معطر
تشخیص می دهد و این باعث شده با وقت بیشتری که صرف این کار می کنم انسان شناسی من از انسان شناسی یک سگ عمیق تر باشد ..
- دلخوشی من گاهی نوشتن است درست بعد از اینکه فهمیدم نوشتن این روزها یعنی جنایت !..
- دلخوشی من فکر کردن من است درست بعد از اینکه فهمیدم فکر کردن این روزها یعنی فاجعه ! ..
- دلخوشی من هر از گاهی حرف زدن من است با درها و دیوارها .. پنجره های
مشکوک و چشمهای بدون پلک و انگشتهای اشاره پشمالو .. با کسانی که نمی دانم
کیستند و هیچ هم مهم نیست که کیستند یا چیستند و این به خنده می اندازدم
.. سیاه پوستی از آنگولا که انگلیسی نمی داند چه برسد به فارسی یا رئیس
جمهور بورکینافاسو !..
- دلخوشی من رنگهاییست که هر از گاهی روی بوم میریزم و هر چه دلم می خواهد خلق می کنم ..
- دلخوشی من مرکب سیاه است و کرگدنهای مهربان و خوش قلبی که می کشم ..
- دلخوشی من گاهی بدجنسانه می شود .. حال گیری و گیر دادن به بابالنگ
درازهای شلخته و پدرخوانده ها ی مجازی و پایین تنه های روشنفکر حساس و
دون ژوانهای میانسال و بامزه و سر بزنگاه رها کردنشان ..
- دلخوشی من کینه است که ندارم و نفرتیست که زود رهایم می کند ...
- دلخوشی من راحت گذشتن من است از هر چه و هر که ، که هست یا نیست ...
- دلخوشی من خندیدن من است به نگرانی های احمقانه مردمان و ترسی که در وجودشان موج می زند و این از زبان نیش دارشان هویداست ..
- دلخوشی من زن ساده ایست که توی آینه نشسته و من دوستش دارم ..
و
همانطوری که می بینید دلخوشی های من زیادند و اگر بخواهم همه شان را
بنویسم طومارها و وبلاگها می طلبد که ندارم !.. یکی می گفت دلخوشی هایت را
فریاد نکن که در کمین نشستگان می ربایندشان .. من می گویم آن دلخوشی که
ربوده شود مفت هم نمی ارزد .. آن دلخوشی نبوده .. بدبختی بوده !.. ;)
هیچ کس را به این بازی دعوت نمی کنم .. هر کس خودش دوست داشت می تواند بازی کند .
+
جمعه 29 شهریور1387 21:14 روشنک هوشمند
|
بدون شرح !
- آیا یک وبلاگ نویس حق دارد متنهای وبلاگش را حذف کند یا مدام تغییر دهد ؟
- البته که حق داره !..
- آیا این توهین به شعور خواننده نیست ؟
- ...م به اون شعوری که با حذف و اضافه یه متن وبلاگی دچار احساس توهین میشه ! ..
- بی ادب !
- مونگل ! .. یکی اون بالای سرت نشسته و هر لحظه که اراده کنه می تونه حذفت کنه و یکی دیگه رو جات بنشونه روی زمین زیر پات .. اونوقت چی ؟ شعورت دچار توهین نمیشه ؟!.. تو شعورت از حذف و اضافه ناعادلانه وجودت ناراحت و پریشون نمیشه ؟.. خنگ خدا .. این همه آدم روی زمین با تصمیم و اراده 3 4 تا آدم دیگه هر روز حذف میشن .. هر روز شعورشون بیشعور میشه اونوقت تو چسبیدی به دو تا متن یه وبلاگ که اگه حذف بشه به شعورت توهین شده ؟.. خاک توی اون سرت کنن ..
+
جمعه 29 شهریور1387 12:6 روشنک هوشمند
|
عهد جدید
عهد کرده ام با خودم تنها سفر کنم .. تنها تأتر ببینم .. تنها فیلم تماشا کنم .. تنها موسیقی گوش کنم .. تنها کتاب بخوانم .. تنها غذا بخورم .. تنها به کافه بروم .. تنها عکاسی کنم .. تنها به دیوارم تکیه بزنم و تنها بخوابم !..
این نوستالژی موقعیت مشترک را دیگر نمی خواهم داشته باشم .. می خواهم به خاطراتم که فکر می کنم فقط خودم باشم و کوله ام و کفشهایم ..
غار تنهاییم را می خواهم تزئین کنم .. یک تغییر دکوراسیون حسابی !..می خواهم بزرگش کنم به اندازه تمام دنیایی که می توانم تا پایان زندگی ببینم و درک کنم ..
اگر دوستم دارید لطفاً به تنهاییم احترام بگذارید . باور کنید همه شما را دوست دارم ..
+
دوشنبه 25 شهریور1387 22:41 روشنک هوشمند
|
بابا لنگ دراز ایرانی
دختر خوب
پایین تنه های روشنفکر
من هم فروغ هستم !
فرض کنید اینها عناوین داستانهایی باشند و من هم نویسنده آنها باشم !.. شما که به اینجا سر میزنید .. با شما هستم .. می توانید در مورد محتوا یا شخصیتهای هر یک از عناوین بالا برایم چند سطر بنویسید ؟.. می خواهم ببینم این عناوین تا چه اندازه محتوا را از پیش لو می دهند . هر چه به ذهنتان می رسد برایم بنویسید . کمک بزرگی می کنید . ;) ..
+
پنجشنبه 21 شهریور1387 17:44 روشنک هوشمند
|
وقتی خدا را هم چیز خور می کنید تا اسهال بگیرد ..
آفتابه اش می شود آویزان آسمان ایران ! ..
آفتاب پرستها همه آفتابه پرست و آفتاب گردانها همه آفتابه گردان می شوند ..
+
دوشنبه 18 شهریور1387 2:13 روشنک هوشمند
|
آب بازی ..
توی وان حمام کوچولو و سرخ رنگم نشسته بودم امشب .. همه آپارتمانم را به خاطر کاشی های سرخ و وان گود و بزرگ حمامش دوست دارم !.. می توانم بگویم تنها نکته مثبت این خانه همین است .. وان را از آب نیمه گرم پر می کنم و طبق عادت معمولم کتابی بر میدارم و روی لب وان می گذارم و هر از گاهی با دستهای خیس ورقی می زنم و می خوانم .. گاهی برای خودم بلند بلند کتاب می خوانم تا وقتی که خسته شوم .. بعد شلپ شلپ کنان و ایم ایم و لالا کنان به صداهای توی ذهنم روح می بخشم و کنسرتی آبی و تک نفره اجرا می کنم .. اینطور مواقع جرقه های تمیزی به ذهنم خطور می کند .. برای کشیدنی .. یا نوشتنی .. چیزی .. در کل گاهی لحظات خوبی را در این یک ذره جا می گذرانم .. گاهی چه بهانه های کوچکی برای شادمانی و لذت وجود دارد .. تا آنجا که می شود آب بازی و کتاب خوانی آبی را طول می دهم .. چیزی نزدیک به دو ساعت اما عاقبت باید از وان و آب بازی دل کند .. چه کیفی می دهد همین طور خیس خیس و برهنه توی خانه بچرخی و همآهنگ باملودی هایی که در ذهنت می شنوی برقصی و به دیوارها و آینه ها آب بپاشی .. به آینه قدی چسبیده به در کمد اتاقم نگاه می کنم .. یک زن جوان می بینم خوش قیافه با موهایی صاف و سیاه و شش عدد موی سپید !.. چهره ای روشن و جوانتر از سنش و اندامی ظریف و زنانه و شکننده .. به خودم در آینه خنده ای می کنم و هم زمان به پرنس میشکین فکر می کنم .. به این شخصیت علاقه عجیبی دارم .. بعد به آلیوشا .. استاوروگین .. کیریلوف .. ابلوموف .. آقای کا ..
راسکلنیکوف .. و همین طور پشت سر هم رژه رفتن شخصیتهای داستانهایی که دوست دارم در ذهنم ادامه پیدا می کند .. شاید عجیب به نظر برسد اما نمی دانم با این همه زنانگی چرا بیش از شخصیتهای زن داستانهایی که خوانده ام با شخصیتهای مرد داستانها هم ذات پنداری می کنم !.. باز هم خنده ام می گیرد .. به دو نقطه درخشان توی چاه چشمان زن توی آینه نگاه می کنم .. چشمهایش انگار اژدها دارند .. تضاد نگاه شیطنت آمیز و لبخند معصومانه اش را دوست دارم .. مرد یا زن چه فرق می کند ؟!.. مهم این است که آدم توی آینه هنوز هم یک موجود از خودراضی و خوش آب و رنگ است که می تواند بخندد .. خوب بخندد .. از ته دل بخندد ..
+
چهارشنبه 13 شهریور1387 22:4 روشنک هوشمند
|
آرام ..
چه سکوتی ! .. آرامم .. آرام آرام آرام .. آنقدر می نویسم و پاک می کنم تا نوشته هایم پریدن را یاد بگیرند .. تا مردن و زنده شدن عادتی شود برایشان .. تا رنج نابودی و لذت زایش دوباره را از بر کنند .. آنقدر می نویسم و آتش می زنم تا نوشته هایم مثل خود خود خودم شوند .. آتشی زیر خاکستر ..
خوبم .. خوبم .. خوبم .. بسیار خوبم .. می نویسم و می نویسم و می نویسم تا وقتی که هیچ نوشته ای را دیگر نه پاک کنم .. نه پاره کنم و نه بسوزانم !..
خاکستری ها را روزی به دور خواهم انداخت .. من خاکستری خاکستر نشین خاکستر کن .. خاکستری ها را روزی به دور خواهم انداخت .. نه که فکر کنی سیاه و سفیدم خوش است .. نه .. دلم رنگ می خواهد ..سرخ و زرد و نارنجی ..
دلم پاییز می خواهد .. آنجا که هر روز هزاران خورشید رنگارنگ از شاخه ها به زمین می افتند .. حتی اگر شده یک لحظه .. زندگی خواهم کرد .. حتی اگر شده یک لحظه ..
+
سه شنبه 12 شهریور1387 22:10 روشنک هوشمند
|
زمانی مردمانی خوشبخت روز روشن با چراغ گرد شهر آدمی را می جسته اند ..
من اما ترجیح می دهم چراغ روز را هم خاموش کنم تا هر آنچه که یافته ام دوباره گم کنم .
بسی رنج بردم در این سال 32 تا برسم به اینکه در گم کردن لذتیست که در یافتن نیست ..
+
سه شنبه 12 شهریور1387 0:38 روشنک هوشمند
|
گاهی آنکه برایش شایعه می سازند از شایعه ساز گناهکارتر است چون قلباً از این اتفاق مبتذل خشنود است ! ..
+
دوشنبه 11 شهریور1387 17:50 روشنک هوشمند
|
از مـن می شـنوی کــیســه آرد و برنــج باشــی بهـــتر اسـت از اینـکـه دن کـــیشوتی باشــی کـه با دن کـیشوتها می جنگد ! ...
+
پنجشنبه 7 شهریور1387 23:56 روشنک هوشمند
|
آخرین گفت و گو ..
- تو گاهی نا امیدم می کنی ..
- همین طور خودمُ ..
- و گاهی امیدوار ..
- و پیش از اون خودمُ ..
- تو همیشه منُ متعجب و شگفت زده می کنی ..
- و بیش از همه خودمُ ..
- و منُ می ترسونی ..
- همین طور خودمُ ..
- و .. و .. و اه لعنتی !.. بهتره که تنها بمونی ..
- می دونم !
- لج آدمُ در میاری .. غرور آدمُ می خوری .. آدمُ از خودش متنفر می کنی .. اه .. لعنتی !..
- چرا ؟
- زیادی خودتی !.. حرص آدم در میاد ..
- اشکالی داره ؟
- نه !.. نه اینطوری که نه .. اما .. ا .. ا .. یعنی آره .. اشکالش اینه
که آدمُ دیوونه می کنه .. چون با یه چیزی .. یه چیزی شبیه به غرور .. آره
غرور بهش میگم غرور چون چیز دیگه ای یادم نمیاد .. با اینکه می دونم به
این غرور هم نمیشه گفت .. به درک !.. اصلاً همون غرور .. با یه غرور لعنتی
عجیبُ غریب روبرو میشی که خوردت می کنه ..
- جداً ؟..
- توی لعنتی نمیذاری بقیه زندگی کنن ..
- من ؟!.. من فقط دارم زندگیمُ می کنم ..
- تو رُ نمی تونم با کسی مقایسه کنم .. نمی تونم بهت صفت خاصی ُ نسبت بدم
.. نمی تونم تعریفت کنم .. توصیفت کنم .. اینا عصبانیم می کنه ..
- تقصیر منه ؟..
- شاید !.. به هر حال من نمی فهممت .. من .. من دوستت دارم .. خیلی زیاد .. اما نه ..بیشتر ازت متنفرم .. آره متنفرم ..
- خب حالا بلاخره متنفری یا دوستم داری ؟ ..
- نمی دونم !.. نه .. من باید تو رُ فراموش کنم .. آره .. درستش همینه ..
من فراموشت می کنم .. فراموشت می کنم .. میرم .. آره باید برم .. می خوام
دوباره عاشق بشم .. دوباره دوست داشته باشم .. ایندفه کسیُ دوست داشته
باشم که بتونم کنارش آرامش داشته باشم .. بتونم توصیفش کنم .. تعریفش کنم
..
- عاقلانه ترین کار ممکن رُ می کنی .. دوست داشتن من کار سختیه ..
- آره .. تو زیادی خودت هستی ... اونقدر که هیچ کس شاید نتونه باورت کنه .. زندگی یعنی بازی .. و تو بازی نمی کنی .. کسی نمی تونه بازی نکردن رو
درک کنه .. بازی نکردن خطرناکه .. نابود کننده است .. دیوونه کننده است ..
- من دیوونگیُ دوست دارم ..
- تو حتی دیوونگیت هم مثل بقیه نیست .. واژه های تو انگار از یه جای دیگه
اومدن .. یا شاید این معنیشونه که با معنی واژه های بقیه فرق می کنه .. می
دونی .. منحصر به فرد بودنت اونقدر منُ اذیت می کنه که دوست دارم تو رُ
توی پست ترین طبقه آدمایی که وجود دارن تعریف کنم برای همیشه ..
- اگه این باعث میشه که منُ راحت تر فراموش کنی حتماً این کارُ بکن ..
منطقی ترین و عاقلانه ترین کاریه که تو رُ برای همیشه از شر من راحت می
کنه ..
- ولی بازم اذیت میشم .. از خودم متنفر میشم ..
- فراموشش کن .. برو توی طبقه خودت زندگی کن دوست من .. و منُ هم بذار توی
ردیف بدها !.. یا نه .. بد بودن هم یه جور ارزشه .. اعتبار داره .. منُ
بذار توی دسته بی وجودها .. بی صفت ها و تعریف نشده ها .. مثل اعداد گنگ و
اصم !.. منُ بذار توی طبقه بدبخت ها و بیچاره ها .. ناقص ها و بیمارها ..
بی خاصیت ها و احمق ها... و بعد با وجدان آسوده راحت زندگی کن !..
- همین کارُ می کنم .. و از این بابت متأُسفم .. من اونی نیستم که تو فکر می کنی .. من اشتباه کردم ..
- متأسف نباش .. خداحافظی کن .. زندگی کن ..
- همین کارُ می کنم .. خدانگهدار ..
- خدانگهدار ..
+
پنجشنبه 7 شهریور1387 16:27 روشنک هوشمند
|
طلوع
کولی سرخ پوش دشتهای نجیب
دستهایت را پرنده کن پیشم
قلبم می خواهد طلوع کند کم کم
+
سه شنبه 5 شهریور1387 20:3 روشنک هوشمند
|
من به اندازه شما سگ نیستم . به شامه من لطفاً اعتماد نکنید دوست عزیز !..
+
یکشنبه 3 شهریور1387 23:43 روشنک هوشمند
|
هیولا
تو فاسد نیستی !..
فقط قلبت هیولا دارد ..
درست مثل سیب سرخی که کرم دارد .
+
یکشنبه 3 شهریور1387 15:47 روشنک هوشمند
|