از آنجایی که اعتقاد دارم همه آدمها از بدو تولد تا مرگ بی برو و برگرد بر دو قسمند ، یکی ناشی و دیگری حرفه ای و از آنجایی که اینجانب جزو دسته نخست هستم ، همین جا اعلام می دارم که به تازگی به هنر عکاسی به صورتی جدی تر از قبل روی آورده ام . دوستان عزیزم و هر که به اینجا سر می زند لطفاً به آدرس زیر هم سر بزند . سایتیست وطنی در خصوص عکس و عکاسی . دوست دارم نظر شما را هم در مورد عکسهایم بدانم . از خواندن راهنمایی های شما در آن سایت یا اینجا خوشحال می شوم :
کمی حوصله ام سر رفته !... آن هم وسط این همه کاری که می خواهم همه را با هم انجام بدهم .. دوای دردم هم می دانم چیست .. یک کار غیر معمول و ماجراجویانه !.. یک چیزی مثل آموزش صخره نوردی وسط برف سنگین بهمن ماه دوسال پیش .. یا تنهایی و بی همراه ، زدن به دشت و صحراهای کمتر شناخته شده .. یا از دامنه های دنا بی وسیله بالا رفتن .. یا قایق سواری وسط یک تالاب عمیق نصفه شبی !.. یا ..
آخ که چه کیفی می دهد ..
خلاصه من دنبال باطری شارژرم می گردم فعلاً !.. ;) ..
دیدمش !... روی نیمکتهای سنگی نشسته بود مثل همیشه خودنما و هنرپیشه با نقش شیرین عاشق پیشه گی و خرمگس هایی که این طور مواقع دور و بر خودش جمع می کند تا بهتر حس بگیرد و تحسین شود .. همانجا بود که به راز نزدیکی عشق و عق یقین پیدا کردم !.. شهامت را که از عشق بگیری صداقت قاطی می کند و عشق شینش را عق می زند و چه نمایشی فجیع تر از عق زدن عشق ؟..
او فقط در پی برپاکردن نمایشگاه دیگریست .. نمایشگاه عق زدن عشق با ژستهای حامد بهداد !..
همه کارهایی را که باید در طول ده سال انجام می دادم ، ندادم !.. حال در عرض یکی دو سال می خواهم انجام بدهم .. این قانون همه یا هیچ آخرش کار دستم می دهد .. نه که تا به حال نداده !.. اخلاق سینوسی ، قانون همه یا هیچی می طلبد .. به من چه ؟.. راستی این سهم من کو بابا ؟!... هه هه ..
مدتهاست کسی را به واقع دوست نداشته ام .. تنها گاهی آجرهای دیوارم را جا به جا می کنم .. تقصیر من نیست .. باور کن !.. همه دریچه ها به جای ازدحام مردم خوشبخت به توالت های عمومی باز می شوند که آن هم بس که اور دوز کرده ، آدم دلش نمی آید بر آن چیزی بیفزاید .. کاش همه چیز به همان سادگی بود که می گفتند .. مثل بازی بچه ها .. بچه های خوشبخت !..
می دانم که خودخواه ترین آدم روی زمین ترسوترینشان هم هست .. اما چاره چیست جز این ، وقتی که با جا به جایی هر آجر ، لاشه هزاران موش زنده بر زمین می افتد با گوشهایی به ارگاسم رسیده و سرخ و دندانهایی که دیگر چیزی برای جویدن ندارند مگر جگر سیاه من و شما ؟..
اینجا اژدهایی هفت سر لانه دارد که شکل و شمایلش به گنجشکک اشی مشی می ماند ..
تیاتر رفتن را در پاییز و زمستان دوست دارم .. هر چند .. من که همه
کارهایم را فقط در این دو فصل انجام می دهم !.. دیدن .. شنیدن .. حرف زدن .. و زندگی
کردن .. البته اگر بگذارند .. فصل دیگری جز این دو برای من وجود ندارد . دارد ؟ .. یادم نمی آید ..
خانه صادق را که انباری بیمارستان کرده اند .. نه ؟.. اینطور
شنیده ام .. و کافکا !.. امان از محاکمه وقتی که تو خود را به هزار و یک عیب جلوی
چشمان تمام بدکارها و بدکاره های نجیب جهان " هو " می کنی اما باز تو را
به حکمی محکوم می کنند که تنها نشانه پاکی و صداقت توست .. دنیا وارونه شده و ایران
وارونه تر و تهران وارونه ترین شهر دنیا .. باید روی سقف راه رفت بلکه سقوط نکرد !..
شهوت بی گناه است .. انسان بی گناه است .. فاحشه بی گناه
است .. زن باز بی گناه است .. هوسباز بی گناه است .. شهر بی گناه است .. قاضی بی گناه است .. یاوه گو بی
گناه است .. شایعه ساز بی گناه است .. سنتی بی گناه است .. روشنفکر بی گناه است ..
همه گناه ها از آن من !. به شرط اینکه قادر باشید صلیبی را که سالهاست بر آن تکیه
زده ام ، ببینید ..
امروز ظهر یک قاصدک چلاق دیدم که نامتعادل و لرزان پرواز می کرد ، درست وقتی که به اتفاق دوستی از پله هایی سنگی پایین می رفتم ..
بعد از ظهر وقتی توی صف ِ یرمای تأتر شهر ایستاده بودم خاطره ای سرخ و سیاه دیدم از گذشته که بر نیمکتی سنگی چنبره زده بود ..
غروب ِ عصر جدید زنی را دیدم در پهنه زرد صحرا قالیچه بدست هراسان می دوید و اما شب ..
شب چهارزانو بر پله های تالار سایه ، یرما را دیدم سپید پوش میان گوجه فرنگی های سرخ و بعد که تمام شد خودم را دیدم تنها که به سمت خانه با کفشهای زرد قدم میزد ..
به خانه که رسیدم دلم عجیب گوجه فرنگی خواست !.. یک خوش آب و رنگش را از یخچال برداشتم و گاز زدم و به هر چه خاطره چلاق خندیدم ..
حالم خوب است !.. همین را می خواستی بدانی .. نه ؟!.. مرسی خدا ..
از خیابانی یک طرفه در جهت خلاف سواره ها عبور می کردم .. من که سواره نبودم !.. پس خلاف هم نمی کردم .. فقط نرم نرمک عبور می کردم .. شبحی از آن دور می آمد .. وقتی فهمیدم کیست و چیست که درد شدیدی به اندازه یک نیشگون در پهلوی چپم احساس کردم آنقدر که اشک توی چشمانم جمع شد .. به تندی برگشتم.. مردک نیشش تا بناگوش باز بود .. خواستم دادی بکشم و ناسزایی بدهم و دلم را دست کم خنک کنم یکی رد شد و گفت : خواهر ساکت !.. ارزش ندارد .. بی آبرویی نکن ..
سکوت کردم نه بابت رعایت نصیحت آن رهگذر .. بلکه بابت حماقت آمیخته با خشونت موجود در نصیحت آن رهگذر بس که حرصم گرفته بود !.. خفه شده بودم .. شبح نیشگون گیرنده با نیش بازش هنوز آنجا بود .. ذهن مرا انگار که خوانده باشد .. نگاهی حق به جانب به من انداخت و گفت : چرا ناراحت می شوی خانم جان ؟.. منم آدمم دیگر .. زن و بچه دارم .. کار و بار دارم .. تحصیلات دارم .. تنها تفاوت من با عوضی های مؤدبی که هر روز اینجا و آنجا می بینی این است که بدی هایم را مثل آنها پنهان نمی کنم .. خدانگهدار !
داشتم به سخنان حکیمانه شبح آن مردک فکر می کردم که از خواب بیدار شدم ..
زمانی خواب سورئال میدیدم .. خوابهایی که حتی " دیوید لینچ " هم هر چقدر زور میزد نمی توانست موفق به دیدنشان شود !...
اخیراً بدجور خواب رئال می بینم .. شاید این از مضرات خواب دیدن در " روز " باشد !..
یکی دو شبه که زیاد راحت نیستم .. راحت نمی تونم بنویسم .. وقتی هم که با زور می نویسم حالم از دیدن نتیجه به هم می خوره .. هیچ چی مثل با زور نوشتن تهوع آور نیست !.. یه شبح این دور و ورها داره می پلکه .. توی تاریکی میاد و از پشت شیشه به من چشمک میزنه .. من نمیبینمش اما چشمک زدنش رو از اینجا که نشستم حس می کنم .. این جای جدید یه بالکن کوچولو داره .. یه زوذنقه !.. دلم می خواست پر از گلدونای شمع دونی باشه .. اما باید از خیرش بگذرم چون گل و گلدون واسه سلامت مامان ضرر داره .. این روزا و شبا باید به هر دو تا خونه برسم .. دلم برای اون دخمه کوچولوی قدیمی تنگ شده .. چند روزه که نرفتم اونجا .. فردا میرم !..
هر خونه ای واسه خودش یه شخصیت خاص و منحصر به فرد داره !.. شخصیت این خونه متعلق به یه زن جوون و با سلیقه است که شوخ طبع و مهربون و مؤدبه .. حتی می تونم وقتی که داره آشپزی می کنه تجسمش کنم .. موهای روشن و قهوه ای رنگ .. قد متوسط و چشمای عسلی .. اون هرگز نه چیزی نوشته و نه چیزی کشیده .. توی این زمینه ها بی استعداده .. شایدم وقتش رو نداشته .. شخصیت خونه خودم متعلق به یه مرد شب زنده دار و فیلسوف مآب بود .. اون هم می نوشت و هم نقاشی می کشید و تا دلت بخواد تنبل و بد عنق بود !.. همیشه روی کاناپه قهوه ای و قدیمی کنار دیوار چهارزانو می نشست و با یه لبخند ژوکوند به من زل میزد .. اونقدر که تمرکزم رو از دست می دادم و گاهی وسط بنجلهای اتاقم آشفته و عصبانی پهن زمین می شدم و یادم میرفت که دنبال چی می گشتم .. اون بیشتر پوزخند میزد و این بیشتر چشمک میزنه !.. به این جدیده هنوز عادت نکردم و دلم برای اون یکی تنگ شده ..
این شبها که اینجام شاید نتونم راحت فکر کنم و بنویسم اما یه حس تازه هست که وجودش رو مدیون شخصیت زنانه این خونه جدید هستم .. فردا میرم به اون خونه سر میزنم .. شاید بتونم شبح این دو تا خونه رو یه جوری با هم آشنا کنم .. با هم اصلاً جور نیستن .. اما از کجا معلوم ؟.. شاید با هم کنار اومدن .. مطمئناً واسه من یکی که بد نمیشه .. خوبم میشه تازه !..
33 سالی می شود که نفس می کشم . زاده اهوازم و ساکن تهران . آن روزها روی دیوارم فقط می نوشتم و می کشیدم . این روزها می خواهم آنقدر خودخواه شوم که بتوانم روی دیوارم قدم بگذارم و بر آن راهپیمایی کنم . نه لباس فضانوردی می خواهد و نه سفینه و نه حتی یک قطره اکسیژن اضافی . می دانم شما مورچگان هم عمریست که بر دیوارهایتان راه میروید اما تفاوت من با شما در این خواهد بود که شما دانه جمع کنان دوراندیش می پندارید که بر زمینید اما من می دانم که زمین زیر پای من نیست . می ترسم به نهایت خودخواهیم فکر کنم آخر هنوز مطمئن نیستم که بتوانم روی سقف هم راه بروم !...
توجه ! توجه ! : ( هر گونه کامنت نامربوط با نام من در وبلاگ شما تکذیب می گردد )