امشب همچنان پرشورم !.. آنچنان که حسادت بر می انگیزد .. می ترسم !.. کمی از خودم می ترسم چون معمولاً هیچ شعوری یارای کنترل شور و شر مرا ندارد و هر تلاش مذبوحانه و احمقانه ای تنها خود را بیشعور و مجنون و بی مقدار می سازد !.. اما آنچه خشنودم می سازد این است که این شور زندگی ساز است .. و چه شعوری بالاتر از حسی که زندگی می سازد ؟ .. این شور مرا زنده می سازد .. خوشحالم از خودم .. راضیم ازخودم .. از زندگی سرشارم .. از خودم سرشارم .. من امشب فوق العاده ام !.. ببخشید اگر نمی پسندید .. معذورم .. من اینگونه دوست دارم ..
" توالت شور " .. ادامه ..
| ||||||||||||||||||||
|
سلام دوباره . منظورم از تزیینی مکان عکسبرداری نبود چون میدونم کجاست.منظورم حالت این بنده خدا بود. | ||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||
|
شما به سرعت جبهه می گیری خانم. اگر فکر می کنید که آدم منطقی هستید،چرا به نقد من امتیاز غیر مفید داده اید؟ دور از جان شما بعضی از ما فقط ظاهری مدرن پیدا کرده ایم ولی فرهنگمان در خیلی دور ترها جا مانده است. فکر می کنیم که هر آنچه را که ما میگوییم درست است و هیچکس حق ندارد نظر دیگری داشته باشد. اگر در آن لحظه من عکسی از شما می گرفتم از منش جنابعالی مطلع بودم مطمئنا نام عکسم را عکاس فضول میگذاشتم چون حقیقتی بود که می دیدم. متاسفانه شما وقتی کسی چیزی می گوید سریع موضع میگیری تا اینکه کمی به حرف او فکر کنی. ولی من اینطوری فکر نمی کنم و مسلما نام عکسم را عکاس تیزبین می گذارم نه عکاس فضول چون لطافت و مثبت دیدن بخشی از دید انسان کامل است. برات آرزوی موفقیت می کنم . امیدوارم کمی بیشتر فکر کنی. در مورد آن آقایی که سریع همه چیز را به دولت و نفت و ... نسبت می دهند باید بگویم که دوست من کدام دولت در کجای دنیا یک فرد بیسواد یا مهاجر را که حرفه ای را هم نیاموخته است صرفا بخاطر زحمت کشیدنش در توالت از مزایایی که شما انتظار دارید بهره مند می کند. اگر شما هم خارج از ایران را دیده اید که هیچ اما اگر ندیده اید پیشنهاد می کنم سر فرصت یک دوری در دنیا بزنید و وضعیت افراد محروم را درجهان ببینید. من به هیچ وجه نه سیاسی هستم و نه طرفدار سینه چاک هیچ دولتی اما این مواردی که گفتید هیچ ربطی به پول نفت ندارد. موفق باشید. | ||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||
|
|
|
| ||||||||||
|
جدید "۰۸:۵۶ ۲۸ آبان ۱۳۸۷" | مفید (0) | امتیاز (0) | محمدرضا گودرزی (12648) -------------------------------------------------------------------------------- دوست گرامی در مورد حقوق فردی و اينکه فرمودی چون در باز بود دیگر حریم فردی حساب نمی آید و دلایل ای در نفی و تایید این گونه ثبت ها دامنه بحث غیر از مسائل حقوقی یک وجه انسانی هم داراست. من نمی دانم آیا این خانم موافق هستند جهت تغییر وضعیت شغلی و رفاهی و اجتماعی شان عکسش منتشر شود (شاید نمی خواهند این مورد افشا شود) مخصوصا زاویه ثبت از جهت رویت چهره و توضیحات شما در مورد حتی آدرس محل کارشان بسیار بی پروا است و مثلا اگر در یک جامعه باز بودیم می توانست در صورت آگاهی از این مسئله از شما طلب غرامت هم بکند! یک نکته کوچک از این حقیر هم داشته باشید و آن حفظ آرامش است در مواحه با کامنتهای منفی و مخالف است حتی اگر غرضی در آنها می بینید بهتر آنست خونسرد باشیم پایدار باشید .............. دوست عزیز آقای گودرزی این زن و زنهای دیگر نه تنها وقتی برای بهبود وضعیت زندگی خود حاضر به توالت شویی و شغلهای چیپ هستند مطمئناً حاضر به دیده شدن هم خواهند بود !.. صحبت شما نه تنها از لحاظ حقوقی مردود است از لحاظ انسانی هم مردود است آن هم در جامعه ای که مردم به ظاهر متمدن و توالت نشور دائماً در زندگی هم سرک می کشند تا زندگی هم را از هم بپاشند و از هم نردبانی بسازند برای بالا رفتن !.. کار من نه تنها انسانیست بلکه درست است !.. مگر اینکه شما کاسه داغ تر از آش باشید بنا به دلایلی که آن بحثش جداست و برای من قابل درک نیست . و اما در خصوص آرامش ! .. من فکر می کردم ما عصر گفت و گوی تمدنها را پشت سر گذاشته ایم و ظرفیت پاسخ شنیدن را داشته باشیم .. اما اینطور که به نظر می رسد بعضی از ما خفه شده گی را به تبادل نظر و انتقاد و شنیدن پاسخ آن ترجیح می دهیم متأسفانه !.. من منافاتی بین رعایت قوائد انتقاد درست به دور از بغض و خودپسندی و نصایح آقا منشانه از بالا به پایین چنان چه که در اولین اظهار نظر برای این عکس ( نظر آقای هوشنگ خلجی ) دیده می شود با متوجه ساختن منتقد به قضاوت اشتباه یا شتاب زده اش و احترام به مخاطب با توجه کردن به وقتی که جهت اظهار نظر گذاشته نمی بینم ! اگر تحمل و ظرفیت پاسخی را که نسبت به قضاوتمان می شنویم داشته باشیم در وجود خود همیشه آرامش خواهیم داشت دوست من ! موفق باشید . | ||||||||||||
در سرزمین آدم کوتوله ها تنهایی قد کشیدن جرم است ..
اما من تنهایی قد می کشم چون جرمهای شریف را دوست دارم !
توالت شور ..
توالت شور
این عکس را دیشب روی سایت عکاسی فرستادم . بازدید کننده زیادی داشته با وجود اینکه چیزی از فرستادنش نگذشته .. اظهار نظرهای جالبی هم دریافت کرده که بد ندیدم آنها را اینجا کپی کنم . یک منظره از هزاران منظره شهری که چه ببینیم و چه نبینیم وجود دارد . هر چند بعضی ها ترجیح می دهند که نبینند ! روی عکس کلیک کنید تا اندازه اصلی را ببینید :
| ||||||||||||||||||||
|
سلام در صورت کادر بهتر ,ونداشتن عنوان تحقیر آمیز ,شاید میتوانست ثبت اجتماعی تاثیر گذاری باشد .بیایید انسانها را در قلب انسانیتشان بسنجیم ,نه عناوین والقاب .ممنون | ||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||
|
|
|
| ||||||||||||||||||
|
خسته نباشید. عکس زیبایی شده. البته خیلی هم تلخ. کاش به قول آقای خلجی یه مقدار در مقوله عنوان دقت میکردید. به هرحال خوبه. | ||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||
|
سلام دوست عزیز از شما تشکر میکنم اما به نظر بنده ثبت را میتوانستید با کادر بهتری انجام دهید. راستش با موضوع اصلا موافق نیستم به نظرم اسم عکس شما اولین چیزیست که به ذهن شما آمده ولی میتوانستید عنوانی متناسبتر با محتوای عکس که اینچنین تحقیر آمیز نباشد انتخاب کنید. با تشکر | ||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
با سلام تعهد شما به انسان و دغدغه های او را داشتن از کارهای شما بخوبی پیداست، کاش زاویه برداشت را کمی پائین تر میاوردید تا حس تحقیری که دوستمان اقای خلجی اشاره کردند القا نمیشد. و البته عنوان هم جای بازنگری دارد. به نظرم میتوانستید در توضیحات به شغل او اشاره نمائید. پایدار و پاینده باشید. 1+ به امید ثبت. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آرزوی کوچک و سفید ..
به زودی همه جا سفید می شود .. سفید سفید سفید .. با گوی های سرخ و شفاف .. شاید هم تیله های غول پیکر ! .. قندیلهایی که چکه می کنند .. علفهای سبزی که شبنم دارند و برق می زنند .. کرگدنهای سیاهی که روی دیوار لم داده اند و به من چشمک می زنند و انار دان می کنند .. و یک نردبان که روزی آن را به یک زرافه هدیه خواهم داد !.. هه هه ..
امشب هیجان زده و در عین حال عاقلم !.. دارم حساب کتاب می کنم .. تغییر دادن اینجا ( منظور این وبلاگ نیست ) هزینه بر اما لازم است !.. عقل سلیم هم اینطور مواقع می گوید برای کاری که لازم است باید پول خرج کرد .. دل و عقل این روزها هماهنگ عمل می کنند .. برای من کم پیش می آید .. خب چه بهتر هرچند به تعادل عادت چندانی ندارم اما عادت می کنم .. می ترسم بگویم الآن هوس چه کاری به سرم زده است .. سفر به آفریقا !..* کافیست اراده کنم تا هفته دیگر آنجا باشم .. کنیا .. آفریقای جنوبی .. اوه نه !.. ای روح پرسه زن و هوسباز و ماجراجوی من .. لطفاً این نوشته ها را جدی نگیر جان جدت !.. اینها را دارم اینجا یواشکی می نویسم تا بلکه از سرم بیافتد .. سفر بی سفر !.. خیلی اذیت شدی می برمت وطن .. خوزستان !.. فکر کن رفتی به شاخ آفریقا مثلاً !.. هه هه .. شوخی کردم .. برای سفر وقت هست .. بعداً !..
Waiting for the miracle
Leonard Cohen
* : اعتراف می کنم که کمی لاف آمدم !.. خیلی بخواهم اراده از خودم در بکنم می شود ۳ ماه دیگر نه یک هفته !.. ;o ) ..
مهمترین تفاوت ایران و آمریکا :
در ایران یک مرد خوب یک مرد مرده است اما در آمریکا یک مرد خوب یک مرد زنده است !
امشب دارم حسابداری می کنم !.. خرج اضافه و بی برنامه از امروز ممنوع !.. هوس های پر هزینه و حساب نشده ممنوع !.. البته از سفرهای گاه و بی گاه ماجراجویانه ام نمی توانم بگذرم .. اما برای آن هم برنامه ریزی می کنم .. شارژر مفت و مجانی و تقویت کننده کودک درون قبول اما شارژر خطری و غیر قابل اعتماد و خورده شیشه دار و احمق ممنوع !.. بگذریم ..
امشب دیوار این اتاق بندری می رقصد آن هم وقتی که من دارم کوهن گوش می دهم !.. کودک درونش بی کلاس شده انگاری .. یاد وطن کرده .. شاید سری هم به وطن بزنم راستی .. بازار ماهی فروشها .. خرما فروش ها .. عربهای دشداشه و عبا پوش با ساعتهای مچی سواچ و طلاهای مدینه اما پابرهنه !.. بختیاری هایی که با چماق سوار بنز سفید می شوند و دوست ندارند به آنها بگویی لر !.. کارون بوگندو !.. بععععععععععععععععله !.. بدم نمی آید سری به وطن بزنم .. کوهن عزیزم بیا و بزرگواری کن و اجازه بده من هم کمی بندری برقصم .. دیوارم همرقص می خواهد !.. دلم کمی بی کلاسی می خواهد .. هه هه ..
Emsho shosha ..
emsho shosha
lopak le lilouna
emsho shosha
lopak le lilouna
.... . . . . . .
Sandy & friends
بازیگر ناشی ..
وقتی تو آنقدر حقه باز و فرصت طلب و محتاطی که یک تیر می اندازی برای ۶ هدف ، خب او هم قضاوت می کند بر اساس ۶ هدف !..
تقصیر او نیست اگر تیرهای تو به جای هدف به قضاوتهای او اصابت می کنند .
می دانم که بازی دوست داری و شاید کودکی نکرده باشی .. شاید برای همین بازی هایت ناشیانه و نخ نما و رقت انگیز شده اند ..
ضمناً یادت باشد که یک کودک درون باهوش و باشخصیت و امروزی در قرن ۲۱ هرگز مثل یک " احمق " با نام مستعار مزاحم تلفنی نمی شود ..
برو خدایت را شکر کن که کودک درون او مثل کودک درون تو تقلبی نیست و رایحه پراکندنهای گاه و بیگاهت را بزرگوارانه می بخشد و مثل جوکی به آن می خندد ..
چون میداند که از یک " ماتحت سوخته " انتظار بیشتری نباید داشت .
...........................
پینوشت : این متن مخاطب " ویژه " دارد .
و اما امشب !.. کلی ذوق زده هستم بابت همه کارهایی که می خواستم انجام بدهم اما بنا به دلایلی امکان پذیر نبود .. حالا امکان پذیر شده .. بختک نابود شد و من حالا رها و آزادم .. هم می توانم راحت نفس بکشم و هم می توانم راحت فکر کنم و همزمان از هر دو پروسه ای که در من به انسانی ترین وجه ممکن اتفاق افتاده و ادامه یافته لذت ببرم .. دیشب هم شب بدی نبود به جز یک دو ساعت جهنمی ۶ تا ۸ شب !.. اینجانب به علت کمی دزدیده شدن در شلوغترین نقطه شهر تهران یعنی تقاطع کریم خان و حافظ آن هم در حالیکه ساده ترین و پوشیده ترین لباس ممکن را بر تن داشتم با قیافه ای ساده و آرایش ملایم و محموله ای متشکل از سه عدد کتاب و یک عدد مجله تندیس و درگیری با راننده و پرش از ماشین در حال حرکت به بیرون کمی دچار ضرب دیدگی زانو و اندکی هم شصت پای راستم شدم چون رفت زیر ماشین !.. اما یادآوری تو دهنی محکمی که در آخرین لحظات به دهان یارو زدم و پوست لبش را ترکاندم کمی از شدت درد زانویم می کاهد .. وقتی از ماشین پریدم بیرون و چندان صدمه ندیدم تازه فایده همان ۳ ماه اسب سواری و ۱ ماه صخره نوردیم را درک کردم .. مردم شماره ماشین طرف را یادداشت کردند و حدود ۱ ساعت تمام همه با هم منتظر شدیم تا ۱۱۰ عزیز تشریف فرما شوند .. آن هم بعد از تماسهای مکرر مردم .. که ایشان هم وقتی تشریف آوردند کاری نکردند جز تلاش زیاد برای منصرف نمودن بنده از شکایت و پیگیری ماجرا و مردم جهت شهادت ماجرایی که با چشم دیده بودند و تقریباً همه مثل من به نوعی از دیدن این همه وقاحت و نا امنی شوکه شده بودند !.. انگار که به آنها هم توهین شده باشد .. اذیت شده بودم اما از دیدن عکس العمل مردم و ناراحتی و پیگیریشان قلباً خوشحال شدم .. فهمیدم این مردم هنوز بطور کامل کرخت و پوچ و بی تفاوت نشده اند و هنوز قادر به واکنش نشان دادن در برابر توهین و خشونت هستند .. استوار مربوطه مدام تأکید می کرد چون بنده از ماشین آقا دزده زنده بیرون پریده ام بهتر است ماجرا را پیگیری نکنم چون حتی در صورت پیدا شدن مجرم ، چون جرمی واقع نشده ، اقدامی بی نتیجه خواهد بود !.. من و باقی مردم فقط یک سوال داشتیم اینکه با وجود ارائه شماره ماشین و مشخصات ظاهری و شهادت شهود چرا باید یک مرد خشن و بیمار با ظاهری موجه به عنوان مسافرکش همچنان آزادانه در سطح شهر بگردد و بتواند در شلوغ ترین نقطه شهر آدم ربایی کند اما دستگیر و تنبیه نشود ؟! .. و البته که ایشان مأمور بود و معذور .. ما مردمی هستیم که به توهین عادت کرده ایم و اگر واکنش نشان دهیم با تمسخر و تحقیر و بی اعتنایی افرادی روبرو می شویم که مأمور تأمین امنیت ما هستند .. متأسفم هم برای خودم و هم برای این مردم و هم برای زنانی که شکار آن مردک شده و می شوند اما به اندازه من فرز و چابک نبوده و نیستند که از ماشینی که با سرعت می راند بیرون بپرند و سالم بمانند .. شنبه موضوع را پیگیری خواهم کرد هر چند من هم می دانم بی نتیجه است اما دست کم از عذاب وجدان آزاد گذاشتن مردکی وقیح و بیمار در سطح شهر بدون کوچکترین نگرانی بابت اعمالی که انجام می دهد رها می شوم .. من احساس مسئولیت می کنم .. نسبت به این مردم ..نسبت به همجنسان خودم .. و به اندازه خودم واکنش نشان می دهم !..
Coming back to you
Maybe I'm still hurting
I can't turn the other cheek
But you know that I still love you
It's just that I can't speak
I looked for you in everyone
And they called me on that too
I lived alone but I was only
Coming back to you
Ah they're shutting down the factory now
Just when all the bills are due
And the fields they're under lock and key
Tho' the rain and the sun comes through
And springtime starts but then it stops
In the name of something new
And all the senses rise against this
Coming back to you
And they're handing down my sentence now
And I know what I must do
Another mile of silence while I'm
Coming back to you
There are many in your life
And many still to be
Since you are a shining light
There's many that you'll see
But I have to deal with envy
When you choose the precious few
Who've left their pride on
the other side of
Coming back to you
Even in your arms I know
I'll never get it right
Even when you bend to give me
Comfort in the night
I've got to have your word on this
Or none of it is true
And all I've said is just instead of
Coming back to you
Leonard Cohen & Martin gore
آدم تر ..
اوباما رئیس جمهور می شود و مردم آمریکا خوشحالند .. من از خوشحالی مردمی در آن سوی دنیا خوشحالم .. مردمی که هرگز ندیدمشان و شاید هیچ وقت هم نبینم .. مردمی که شاید ندانند ایران کجاست و با عربستان و ترکیه و افغانستان متفاوت است .. اما من این حس را دوست دارم ..اینطور وقتها انگار آدم بودن خودم را بیشتر لمس می کنم .. و از آن لذت می برم .. چه اتحادی دارند این ملت و چقدر زنده هستند .. آنها زندگی می کنند .. زندگی !..
امشب دچار یک نوع ذوق زدگی مفرط هستم !.. قاصدکهایی که چلاق نیستند مدام از پنجره توی خانه می افتند .. برگهای سرخی که محکم سر جایشان چسبیده اند به شاخه و تا نچینمشان نمی افتند ، گونه هایشان را محکم چسبانده اند به شیشه و مرا می پایند .. دستهایی که پرنده شده اند و به سویم می آیند و مال هیچ کسی نیستند .. اگر بودند که نمی توانستند این همه راه را تا اینجا پرواز کنند و دوام بیآورند .. این ها یعنی اینکه من فردا باید به یک جای خوب بروم .. باید چیزی را کشف کنم .. باید حسی را تجربه کنم .. من باید به اندازه همه آدمهایی که ندیدند ببینم .. باید به اندازه همه آدمهایی که درک نکردند درک کنم .. باید به اندازه همه آدمهایی که احساس نکردند احساس کنم .. تجربه کنم .. بگیرم .. چه حس شگفت انگیزیست .. امشب کوک کوکم ..
Hallelujah
Now I've heard there was a secret chord
That David played, and it pleased the Lord
But you don't really care for music, do you?
It goes like this
The fourth, the fifth
The minor fall, the major lift
The baffled king composing Hallelujah
Hallelujah
Hallelujah
Hallelujah
Hallelujah
Your faith was strong but you needed proof
You saw her bathing on the roof
Her beauty and the moonlight overthrew you
She tied you
To a kitchen chair
She broke your throne, and she cut your hair
And from your lips she drew the Hallelujah
Baby I have been here before
I know this room, I've walked this floor
I used to live alone before I knew you.
I've seen your flag on the marble arch
Love is not a victory march
It's a cold and it's a broken Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
There was a time you let me know
What's real and going on below
But now you never show it to me, do you?
And remember when I moved in you
The holy dove was moving too
And every breath we drew was Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
You say I took the name in vain
I don't even know the name
But if I did, well really, what's it to you?
There's a blaze of light
In every word
It doesn't matter which you heard
The holy or the broken Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
I did my best, it wasn't much
I couldn't feel, so I tried to touch
I've told the truth, I didn't come to fool you
And even though
It all went wrong
I'll stand before the Lord of Song
With nothing on my tongue but Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah
Leonard Cohen
امشب هم خوبم .. همچنان خوب .. راستی این خوب که من میگم یعنی چی ؟.. خب بذار فکر کنم .. ایم م م .. سرم درد نمی کنه .. دلم درد نمی کنه .. جدیداً گربه ای روی نروم پنجول نکشیده ..سگی توی گوشم عوعو نکرده .. مامان و بابا و دوست و آشنا حالشون خوبه .. و زندگی مثل یه لاک پشت پیر و پر رو و کچل اما بانمک از پشت پنجره درست لا به لای شاخ و برگ درخت سیب توی حیاط داره به من لبخند میزنه .. نمی دونم چطوری این همه راه رو رفته تا به اون بالای درخت رسیده .. ازش نمی پرسم چون به من ربطی نداره .. فقط واسش از این جا دست تکون میدم ..
If It Be Your Will
If it be your will
That I speak no more
And my voice be still
As it was before
I will speak no more
I shall abide until
I am spoken for
If it be your will
If it be your will
That a voice be true
From this broken hill
I will sing to you
From this broken hill
All your praises they shall ring
If it be your will
To let me sing
From this broken hill
All your praises they shall ring
If it be your will
To let me sing
If it be your will
If there is a choice
Let the rivers fill
Let the hills rejoice
Let your mercy spill
On all these burning hearts in hell
If it be your will
To make us well
And draw us near
And bind us tight
All your children here
In their rags of light
In our rags of light
All dressed to kill
And end this night
If it be your will
If it be your will.
Leonard Cohen
امشب خوبترم .. دلم کمی دیزی می خواد .. بهترین دیزی فروش تهران یه جایی نزدیک خونه منه .. فقط باید تا فردا ظهر صبر کنم !.. به جای دیزی دارم تخم مرغ و سیب زمینی و سوسیس میل می کنم ! .. زیادم بد نیست .. دلم کمی سبزی خوردن هم می خواد .. جعفری .. نعناء .. تربچه ! .. امشب از اون شبهاست که دلم می خواد نهار رو به جای شام بخورم .. نمیشه چون امکانات نیست .. فردا .. متن یکی از دوست داشتنی ترین ترانه های کهن رو اینجا میذارم .. امشب توی مود این ترانه هستم .. بارها و بارها شنیدم و همچنان دارم می شنوم و باهاش همراهی می کنم .. یه ترانه علاوه بر یه خواننده خوب با صدای جادویی و یه آهنگ مناسب باید پرمفهوم و صادقانه و ارزشمند هم باشه .. چیزی که این ترانه همه رو با هم یک جا داره ..
In my secret life
I saw you this morning.
You were moving so fast.
Can’t seem to loosen my grip
On the past.
And I miss you so much.
There’s no one in sight.
And we’re still making love
In My Secret Life.
I smile when I’m angry.
I cheat and I lie.
I do what I have to do
To get by.
But I know what is wrong,
And I know what is right.
And I’d die for the truth
In My Secret Life.
Hold on, hold on, my brother.
My sister, hold on tight.
I finally got my orders.
I’ll be marching through the morning,
Marching through the night,
Moving cross the borders
Of My Secret Life.
Looked through the paper.
Makes you want to cry.
Nobody cares if the people
Live or die.
And the dealer wants you thinking
That it’s either black or white.
Thank G-d it’s not that simple
In My Secret Life.
I bite my lip.
I buy what I’m told:
From the latest hit,
To the wisdom of old.
But I’m always alone.
And my heart is like ice.
And it’s crowded and cold
In My Secret Life.
حالم امشب خوب است فقط دلم برای گوشیم تنگ شده .. از پریشب سرما خورده و احتمالاً تا فردا عصر باید استراحت کند .. من با لباس کم رفتم بیرون اما او جورش را کشید به جای من !.. امشب کمی هم خندیدم .. حرفهای احمدینژاد درباره گند جدید کارمندان هیئت دولت و طرح استیضاح کردان بامزه ترین و تازه ترین جوکی بود که شنیده بودم .. آن هم نه یک بار !.. سه بار از سه کانال تلویزیون ملی !.. واقعاً جای تبریک دارد .. جدیداً وطن با کلیه محتویاتش برایم حکم جوکی را پیدا کرده است .. از آن بالا تا پایین .. از راست تا چپ .. از شمال تا جنوب .. از صفر درجه تا ۹۰ درجه .. یک مشت کارتون بامزه در حال حرف زدن .. راه رفتن .. خوردن و خوابیدن و ... ! .. خدایا شکرت !.. ;) ..
Take this waltz ..
Leonard cohen
آرامش گوسفندی و آرامش انسانی ..
آدمی که در ایجاد عقده ها و نیازهایش به اندازه تلاشی که برای برطرف کردنشان می کند ، بی تقصیر است ، برای دست یافتن به آرامش ، هر غلطی که دوست دارد می تواند بکند مگر توجیه اعمال خود !.. تو می توانی یک دزد یا جنایتکار یا خیانتکار باشی اما تا با صدای بلند و رسا به همگان اعلام نکرده ای که از این اعمال لذت می بری چون به تو آرامش می بخشند ، حق نداری خودت را وارسته و خودشناس و " آزاده جان " بنامی مگر اینکه بزرگترین دگر فریب و صد البته خود فریب جهان باشی .. چون آن دروغی را که می خواهی باور کنند باید اول خودت باور کرده باشی ..
................................
پینوشت : به کامنتهای قابل پیش بینی این پست نگاهی بندازید . خالی از لطف نیست !.. ;o) .. و
پسا پینوشت : این پست والا بلا مخاطب خاص یا همان " ویژه " ندارد ! ..
امشب عالیم .. چشم حسود کور و گوش شیطان کر !.. یک نمایش عالی از هنرمندی دوست داشتنی حسابی شارژم کرد .. اسمارتیز m&m سوغات آلمان را تند تند بالا می اندازم و همزمان با شنیدن که نه بلعیدن ترانه های کوهن محبوبم عکسهای جدیدی را که گرفته ام ادیت می کنم و کمی هم به لینکها و سرچ های عجیب و غریبی که به وبلاگ بنده ختم می شوند می خندم .. طبق معمول کسی یا کسانی از دست من عصبانی هستند و طبق معمول نه می دانم چرا و نه برایم پشیزی دانستنش اهمیت دارد چون اگر قضیه مهم بود طرف به جای اینکه با روشی بزدلانه و خنده دار پالسهای دری وری و حفره دار بفرستد مثل بچه آدم زبان می گشود و می گفت چه مرگش است .. اصولاً اعمال غیر مهم از آدمهای غیر مهم چیز دور از انتظاری نیست .. پس بیخیال رفیق !..
Dance me to the end of love ..
Leonard cohen
تماشاشده ها ..
این دو هفته ای که گذشت سه فیلم و دو تأتر تماشا کردم :
تأتر اول یرما در تالار سایه بود .. حکایت آشنایی از لورکای اسپانیایی .. نشانه هایی به شدت ملایم شده از دیدگاه های فمینیستی و انسان دوستانه .. نمایشنامه قوی و ساده بود .. نکته غامض و پیچیده ای برای کشف نداشت .. بازی ها هم قابل قبول .. مخصوصاً بازیگر نقش یرما با اینکه گاهی از نقشش کمی بیرون میزد و حالتی اغراق آمیز به خود می گرفت .. رنگ سپید صحنه و تضاد با معنیش با سرخی گوجه فرنگی ها ( مثلاً همان سنگ های سرخ ! ) را دوست داشتم .. فقط گاهی گوجه فرنگی هایی که زیر پای بازیگران به اشتباه روی سن له میشد توی ذوقم میزد .. یا آن شرابهای ساخته شده از ژله پلاستیکی !.. صحنه آخر گوجه باران شدن ( سنگ باران شدن ! ) یرما را هم دوست داشتم .. سنگسارهای اخیر را در ذهنم ناخودآگاه تداعی کرد .. سنگسارهای مرئی و نامرئی ..
اولین فیلم هفته سه زن بود که دیدم.. به جز فیلم برداری تحسین برانگیز و چند لانگ شات و کلوزآپ هنرمندانه مخصوصاً آن لحظه که زن اول را قالیچه بدست در پهنه صحرای زرد در حال فرار نشان می دهد نکته قابل توجه دیگری برای من نداشت .. داستانی به شدت سطحی و سر هم بندی شده و بازی های نچسب و ضعیف که حتی نیکی کریمی و رضا کیانیان و پگاه آهنگرانی را هم دست و پا چلفتی و نامناسب و ضعیف نشان میداد .. در کل این فیلم می توانست فیلم خوبی باشد به شرط اینکه دوباره اما این بار به صورت صامت پخش شود و در حد همان ۱۵ تا ۲۰ دقیقه ای که تصاویر زیبایی را نشان می دهد ..
دومین فیلمی که دیدم کنعان بود .. فیلمنامه اش را دوست داشتم .. دیالوگها حساب شده و قوی بود و بازی ها از متوسط تا قوی .. از رادان بازی متوسط شروع میشد ..به ترانه که می رسید قوی میشد .. در کنار فروتن اوج میگرفت و با بایگان به قله هنرمندی می رسید .. این فیلم هم کمی سر هم بندی شده بود .. مخصوصاً ۱۵ دقیقه انتهایی فیلم .. انگار که کارگردان فیلم را دوبار ساخته باشد .. یکبار تا اواسط و رها کرده باشد و بار دوم عجولانه از اواسط فیلم تا انتها ساخته باشدش .. اما من فیلم را دوست داشتم .. از آن فیلمهاییست که دوست دارم دو بار ببینم .. اتفاقی که معمولاً کمتر می افتد .. مخصوصاً اگر فیلم ایرانی باشد .. نشانه های فیلم هم با اینکه کمی تا قسمتی تکراری و دم دستی بودند باز هم به تماشاشدن می ارزیدند .. مرگ مادر .. زخمی شدن گاو .. و ....
سومین فیلمی که دیدم دعوت بود .. موضوعی متفاوت برای حاتمی کیای جنگی و سلحشور .. فیلمی با موضوعی جذاب و تازه در ایران که جای کار بیشتری داشت .. تکه هایی جداگانه از زندگی چند زن که می توانست بارها بهتر از آنچه که در فیلم نمایش داده شده بود با هم مرتبط باشند .. ارتباطی که به پیشبرد بهتر فیلم و جلوگیری از کشدار شدن و خسته کننده شدنش کمک زیادی می کرد .. این شریفی نیا نمی دانم چطور میان سایر بازیگران بر خورده بود !.. بازی و فیزیکش مثل یک خرس قهوه ای وسط قطب ، بدنما و زمخت جلوه می کرد .. یا سیامک انصاری .. چه انتخاب مضحکی ..نمی دانم چرا کارگردانی که در خوب بازی گرفتن از بازیگرانش شهرت دارد ، فروتن را با آن لهجه مصنوعی چند پله تنزل رتبه داده بود ..اکثر بازی ها را دوست نداشتم با اینکه بازیگرانشان را دوست داشتم .. از میان این همه بازی فقط بازی مریلا زارعی و گوهر خیراندیش به دلم نشست .. در کل فیلم را دوست داشتم ..
تأتر دوم متابولیک پسیانی بود .. آن هم شب آخر نمایش یعنی همین امشب ساعت ۸ ، تالار درب و داغان چهارسو !.. باز هم قسمت این بود که بنده روی پله ها تماشاچی باشم .. بد هم نبود .. فقط بغل دستیم با آن ژست و سر و وضع هنریش گاهی فراموش می کرد که توی تاکسی ننشسته و مسلماً می بایست بیش از یک مسافر تاکسی از خود فرهیختگی و متانت و خویشتن داری نشان دهد .. گاهی بدش نمی آمد کمی روی شانه و ران و زانوی بنده لم بدهد که هر از چندی با تکانکی از جانب اینجانب از بحر عمیق نمایش بیرون می آمد و عذری می خواست و مثل بچه مثبتها به تماشای باقی نمایش می نشست .. تماشاچی های تأتر ایرانی خود تأتری هستند برای خودشان ..بگذریم .. نمایش را دوست داشتم .. آنقدرها هم که از تماشاچی های این تأتر شنیده بودم پیچیده نبود اما کار متفاوتی بود .. نورپردازی و موسیقی عالی .. بازی ها متوسط تا خوب که از سه دختر شکارچی عصر حجر شروع میشد و در پیرزن خدمتکار قهقهه زن به اوج خود می رسید . نمایشی از قربانی های تاریخی و اجتماعی و سیاسی .. قربانی های جنگ و خشونت و خیانت و قدرت و جنسیت .. نمایشی از زبونی و بیچاره گی انسانهایی که در دایره ای به بازی واداشته می شوند .. آنها حتی اراده یا بهتر بگویم اجازه ای برای پایان بخشیدن به این بازی ندارند .. انسانهای مسخ شده و مرده .. اجساد متحرک .. انگار که به جای خدا شیطان آفریده باشدشان ..
شاید بشود گفت برای تماشاگری نه چندان فلسفی که زمان نوجوانی با نوشته های فهیمه رحیمی حال می کرده تنها قسمت قابل فهم تر از لحاظ سادگی اجراء و مضمون سکانس هدف قرار گرفتن و تیر خوردن سربازها همزمان با پخش دستور آشپزی و طریقه پخت کوفته است !.. تشابه وضعیت ترحم برانگیز سربازها با وضعیت مواد غذایی حین ساختن یک کوفته واقعی !.. نشانه های این نمایش را بیش از هر چیز دوست داشتم .. از نشانه های مورد علاقه من استفاده شده بود .. نور فلوئورسنت .. گاو پرنده .. عروسک شیطانی .. نماد مرگ و فراموشی به هیئت پیرزنی که با جاروبرقی آخرین دانه برفهای تنها خاطره عاطفی یک زن را از روی زمین می بلعید .. همان پیرزنی که شیطنت می کرد .. قبل از تمام شدن بازی پرده را می کشید و حال می گرفت و قهقهه میزد و در آخر کودکی به دنیا آورد .. ناقص الخلقه و شیطانی .. نماد نسل های آینده که روزی متولد خواهند شد .. بی گذشته و بی ریشه و اهریمنی .. نتیجه آمیزش عجولانه و شوم سنت و مدرنیته ای که هیچ کدامشان اصل و به درد بخور نبودند .. وقتی که مرگ کودکی بزاید نتیجه از این بهتر نمی شود .. می شود ؟..
آخر نمایش آتیلا پایین سن ایستاد و به تشویق تماشاچیان با لبخند خسته ای پاسخ گفت .. اولین نفری بودم که جلو رفتم و تشکری کردم .. از نزدیک دوست داشتنی تر بود .. اگر میشد بوسه ای هم از گونه هایش برمیداشتم .. موفق باشد همیشه .. نمایشش را بسیار دوست داشتم ..
اولین نفری بودم که صحنه نمایش را ترک کردم و با کفشهای کتانی سرخ به سوی خانه روان شدم ..
امشب هم خوبم .. می خوانم و می نویسم و می نوشم .. می خوانم و می نویسم و می نوشم .. می خوانم و می نویسم و می نوشم ..
روزی که باغبان مرده باشد ..
سگها و گربه های معصوم و بی گناه من .. این اقتدار حضور شما و ضعف وجود من نیست که گه گاه لرزه بر اندامم می اندازد .. این حس رقت انگیزیست که به وقت مواجهه با ارواح عریانتان بر من چیره می شود .. چنان وجودی بی نقاب و منفور که اندکی تسخیرم می کند و حقیقت کریه خود را نشانم می دهد و پس از آن تیز از وجود ملامت گرم می گریزد .. ارواحی چنان در سطح مانده که بر جان خویش هم نمی توانند بنشینند و تا ابد سرگردان اند .. از این تن به آن تن .. از این سو به آن سو ..
سگها و گربه های پشمالو و نازنین من .. شما تا چه اندازه به هم شبیهید .. حتی قلاده ها و تسمه ها و پاپیونهای سر و گردنتان .. خمیازه کشیدن ها .. دم جنباندن ها .. سیبیل لیسیدن ها .. زیر دم خاراندن ها و پنجول کشیدنهاتان .. همه به هم شبیه است ..
چه آرامش مرگبار و منحوسی در پس اجساد کنجکاو و فرصت طلبتان نهفته است .. سالهاست که مرده اید .. و این مرده گی را چه نیکو به خود و من و ما هماره آموخته اید .. نه شما نمی توانید .. شما نمی توانید به من آرام و قراری را که می خواهم بدهید .. بگذارید آرام و قرار من در پس مرگ من باشد .. آنچه که به شما آرام و قرار می بخشد برای من عین بی قراریست .. بی قراری برای گریز از کراهت و بی اختیاری .. برای گریز از لذت لمس اجساد شیک و تمیزی که در زیر کتها و شلوارهایشان ، پیرمردی خنزرپنزری قرنهاست که تن می پروراند و ناخن بلند می کند و به دیوار شرافت می ساید و بی شرمانه می شاشد ..
نه .. ویرانگری شما بکر و اصیل نیست .. ویرانگری شما قانون زشت و کثیفی را نمی شکند .. ویرانگری شما قانون باشکوه و جدیدی نمی آفریند .. ویرانگری شما قانون عفونتهای چند هزار ساله را مهر تأیید شد می زند ..گاهی خود را برای خودفریبی های غریزی تنم که هنوز به لذت ختم نشده ، روحم هراسان و خشم آلوده می دزددش و به گوشه ای می برد و درون زاویه ای محبوسش می کند محاکمه می کنم و بعد می بخشم .. من حتی گاهی خود را برای خیانت به خاطره های سگها و گربه ها به پاس محترم داشتن همان اندک لحظات باشکوه انسانی ، محاکمه می کنم و گاه می بخشم .. اما شما .. چه رندانه در سراشیبی سقوط می رانید بی اینکه قانون سیاه و کپره بسته ای را بشکنید .. شما وفادارترین اجساد روی زمین به قوانین هزارساله برده گی و بنده گی هستید .. نه .. من هرگز در دستهای شما به دنبال آنچه که دوست میدارم نخواهم گشت.. چون ندارید !..
کاش من خدایی بودم و دوباره دستها را می آفریدم .. دستهایی برای شما و خودم .. دستهایی فهمیده و عمیق که خاصیت خود را هرگز از دست نمی دهند و همیشه جوانه می زنند !..
زنی سالها پیش دستهایش را در باغچه کاشت به امید اینکه روزی سبز شوند .. دستهای او بارها و بارها سبز شده .. جوانه زده .. اما باغبان خنزرپنزری آنسوی دیوارها ساقه نرم و لطیف دستها را تا از خاک سر برآورده با نفرت جویده و به آتش انداخته و خاکستر کرده و خاکسترش را به باد بی وجدان فراموشی سپرده ..
دیگر به باغچه خوش بینانه چشم نمی دوزم مگر وقتی که باغبان مرده باشد .. آنکه دستهایش را در باغچه کاشت نمی دانست باغبان خیانتکار است .. من که می دانم !
امشب خوب و پر شورم .. چند ایده جدید برای نوشتن در ذهنم متولد شد .. کمی باید شجاع شد برای نوشتنشان .. امید دارم کسی که فکر می کنم مهربان است برای نوشتن و پروراندنشان کمکم کند .. برای این کار باید تنبلی و شلختگی را بطور موقتی هم که شده رها کنم .. باید از ولو شدگی دست بکشم .. باید دختر خوبی شوم .. عمل به اینها برای من به مراتب سخت تر از صخره نوردی در بهمن ماه است .. اما دیگر نه چاه سیاهی هست و نه سنگ انداز لوده و ابلهی که همه کاهلی ها و ولنگاری هایم را گردن او بیاندازم .. باید کاری کرد ..
انسان نا آرام من ..
انسان نا آرام را دوست دارم .. هنوز نمرده آنکه نا آرام است .. هنوز نمرده آنکه ناراضی است .. انسان نا آرام را دوست دارم .. انسان آرام را درک می کنم و به او احترام می گذارم و اگر لازم باشد می بخشمش .. اما به انسان نا آرام عشق می ورزم .. انسان ناآرام من رنج می کشد اما لبخند می زند .. انسان نا آرام من شریف است .. او مرا بزرگ می کند .. او مرا شریف می کند .. او مرا شاد می کند .. انسان نا آرام من انسان است .. او وجود دارد .. حتی اگر من هرگز نیابمش .. اما همین که می دانم وجود دارد این مرا آرام می کند ..
امشب خوبم .. نرم افزار نصب می کنم .. عکس ادیت می کنم .. نسکافه داغ می نوشم و زیر پتوی نازنینم دراز می کشم و کتاب می خوانم ..
نویز بودن ..
این روزها و شبها در هر جدیتی و عاشقیتی و مسئولیتی چیزی مضحک می بینم .. نمی دانم شاید مشکل از چشمان من باشد .. احتمالاً دچار بیماری بزرگ نمایی غیر عادی نویزهای بصری شده ام .. نویزها عامل ناآرامی بصری هستند ..جزئیات را بزرگ می کنند و از کلیات فرار می کنند .. اما که از دل یک نویز خبر دارد جز خود نویز ؟.. نویز آرام ترین جزء هستیست .. چون همه ناآرامی وجودش را به تصویر می بخشد و خودش خالی و آسوده می نشیند و لبخند می زند .. نویز دوست داشتنی می تواند باشد اما نه آنقدر که عاشقش شوی .. می توانی دمی با او خوش باشی و بعد بگذری .. حتی ممکن است دلت برایش تنگ شود .. نویز همیشه نویز نبوده ! ..شاید روزی او هم یک عنصر نامطلوب ناآرام بوده .. حالا نویز شده !.. نویز همیشه متوسط و معتدل است .. نه اوجی دارد و نه موجی .. نه فرازی و نه فرودی .. نه قله ای و نه دره ای .. او یک خط ممتد افقیست در دامنه زندگی .. نویز نه صفر می شود و نه بی نهایت .. همیشه مابین صفر و یک روی یک تخت خواب نرم و سفید لم می دهد و هرگز رو به هیچ عددی میل نمی کند .. نویز یک بیگانه مهربان است .. شاید به اندازه بیگانه کامو واقعی نباشد .. چون اصولاً خلوص هر موجود غیر ایرانی ِ ایرانی شده ای صد درصدی نیست و اندکی پرتی دارد .. از دور یک نویز روی اعصابت می رود .. از هر چه تصویر ، بیزارت می کند .. نزدیک تر که شدی بیزارتر می شوی .. اگر کمی صبر کنی از یک فاصله ای که گذشتی نویز بزرگ می شود .. آنقدر که تو یک تصویر جدید می بینی .. تصویری با وضوح زیاد از یک نویز !.. ساده و شفاف و صادقانه ..
نتیجه اخلاقی این که اگر خودت یک نویز نیستی سعی نکن نویزها را برطرف کنی .. درکشان کن !.. این کاری به مراتب انسانی تر و ساده تر است .. برای درک کردن یک نویز بد نیست اندک زمانی خودت هم یک نویز شوی .. البته اگر ماهیتت حساسیت زیادی به ادراکات سمعی بصری داشته باشد اما آنقدر نه که از آستانه تحملت خارج شده باشد ، فکر نویز شدن مادام العمر را از سرت بیرون کن !.. اما برای مدتی نویز شدن را امتحان کن .. با نویزها پریدن گاهی خوب است .. اگر ثمرات نداشته باشد مطمئناً تبعات ندارد .. کمی هم آرامش یک نویز را تجربه کن .. کمترین ثمره اش این است که تلخندت به نوشخند تبدیل می شود و این برای تو خوب است ..
امشب دلم گرفته .. همین .. چیز مهمی نیست ..
نامه ای به یک هنرمند جوان ..
دیشب داشتم دوهفته نامه تندیس را برگ می زدم . ترجمه مقاله ای درباره " توماس نوزکووسکی " نقاش مشهور آمریکایی سبک آبستره توجهم را جلب کرد . این نقاش ۶۱ ساله که آخرین آثارش در مرکز هنری فیشر لاندو (۲۰۰۸) به نمایش درآمده است ، هم اکنون در نیویورک زندگی و کار می کند . در انتهای مقاله چیزی که ارزش چند بار خواندن داشت پاسخی بود که ایشان به نامه درخواست راهنمایی نقاشی جوان داده بود . آنقدر از این نامه خوشم آمد که حیفم آمد چند سطری از آن را اینجا نیآورم . کاری که هیچ وقت در این وبلاگ انجام نداده ام .
خودتان می توانید مقایسه ای داشته باشید بین طرز فکر و منش بعضی هنرمندان این سوی دنیا با سوی دیگر آن !.. قصدم کوچک کردن وطنی ها نیست اما خب .. اصلاً بهتر است خودتان بخوانید و قضاوت کنید :
" دانشگاه های هنر جایی نیستند که بتوان این جور چیزها را در آن یاد گرفت و هر هنرمند واقعی بلاخره به سراغ دیگر هنرمندان می رود تا از تجربیات زندگی آنها یاد بگیرد . "
" قلب با قلب حرف می زند و من می خواهم که با تو صحبت کنم . ادوارد دالبرگ می گوید : رفتار شرم آوری است اگر گمان کنیم می توانیم با انجام کاری به دیگران کمک کنیم و آن را امتحان نکنیم . "
" اول از همه به نیویورک خوش آمدی ! برای خودش مسافرتی است نه ؟ هنر زیادتر ، هنرمندان بیشتر و سر و صدای هنری بیشتر از هر جای دیگری روی کره خاکی تا ابد . می ارزد بعضی چیزها را قربانی کنیم و کمی سختی تحمل کنیم تا وارد این بازی شویم . "
" امیدوارم هر هنرمندی این انرژی برای زندگی در شهرهای بزرگ را صرف به وجود آوردن معیاری از زندگی هنری بکند که بقیه چیزها را بر اساس آن بسنجد . "
" تنها مکان واقعاً مهم برای هنرمند کارگاه اوست . ماتیس عملاً چند بار به پاریس رفت ؟ تو بیش از اندازه نگران خطرهای موفقیت و شهرت زودهنگام هستی . هر یک از ما با دیگری تفاوت هایی دارد و لازم نیست هر هنرمندی سالها وقت بگذراند تا برای ورود به دنیای هنر آماده شود . "
" باور کن حفظ خصایل نیکو و فضیلت کار بسیار دشوارتری است نسبت به ضایع کردن یک دلال هنری چندش آور یا خیس کردن یک روزنامه نگار چاپلوس ! "
" دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم همیشه شرافت و درستی بیشتری در یکی از این مسیرها وجود دارد . بگذار با آن رو به رو شویم . آیا به نظر نمی رسد که این موضوع خارج از کنترل ماست ؟ واقعاً نیست ! غالب اوقات اگر هنرمند ، هنرمند خوبی باشد راه جدیدی را برای درک روح جهان و آنچه در آن هست پیدا می کند . راهی که دست کم برای مدتی فراتر از آنچه بقیه می بینند یا فکر می کنند باشد . حیف که برای دوام نیاوردن بهانه ای وجود ندارد "
" شهرت وقتی به دست می آید ممکن است هنرمند را دچار سوء تفاهم کند . زندگی واقعی هنرمند تنهایی است . "
" اگر تنها یک مهارت ضروری برای بقا وجود داشته باشد که باید آن را یاد بگیری این است که چطور خودت و کارت را در طول سالها زنده نگهداری . تنها یک روش وجود دارد و آن هم این است که عاشق کاری که انجام می دهی باشی "
و زیباترین جملات در انتهای این نامه :
" این نگرانی های تو ، جذابیت های فروش کار ، هزینه های کارگاه ، نیاز به پیدا کردن سبک شخصی همگی شبیه عنوان های مطالب تکراری روزنامه ها هستند و مثل همانها بصورت مبتذل و پیش پا افتاده سعی می کنند جدی جلوه کنند . ما ماهی های چاق تری برای سرخ کردن داریم ، تو و من ، مسائلی که باید نگرانشان بود مانند رازهای فضا و فرم و نور و رنگ .
بقیه چیزها فقط زندگی است و مشکلات تو آنجا ، دوست من ، مانند مشکلات سایر مردم است . هیچ چیز جدا و بخصوصی درباره بخش دنیای ِ " دنیای هنر " وجود ندارد ، هرچند ما همیشه وانمود می کنیم " چیزی " هست ! "
اسپری فلفل !..
کسی می دونه اسپری فلفل رو از کجا میشه تهیه کرد ؟.. می دونم که توی ایران به این راحتیا پیدا نمیشه و حتی شنیدم که داشتنش بدون جواز جرم محسوب میشه .. اما خب وقتی لازم دارم چاره ای نیست .. اگر کسی در این مورد چیزی می دونه همین جا به من خبر بده و گر نه مجبورم پاشم برم ناصرخسرو و مولوی و این جور جاها دنبالش بگردم .. تازه اگه بشه پیداش کرد !..
................
پینوشت : احتمالاً زمان بچگی خودتون یا دوستاتون این جمله مشهور " اگه شیطونی کنی فلفل می ریزم توی دهنت ! " رو از مامان خودتون یا دوستاتون شنیدین . خب حالا شاید من فرصت نکنم توی دهن یه نالوتی مزاحمی وسط کوه و دشت و صحرا فلفل بپاشم .. یا حالا اومدیم و زبونش از جنس کرباس بود .. مجبورم برای دفاع از خودم توی چشماش بپاشم . .. ;) ..
دستها ..
نه !.. خودخواهی من از جنس بی خیالی سیب زمینی ها نیست .. خودخواهی من پوست کرگدن ندارد .. شاید از دید شما دوست عزیز من یک آدم عقده ای درگیر با تابو های اعتبار آفرین باشم .. راستی عقده چیست ؟.. همان کمبود که همه ما ایرانی ها به نوعی با تکه های کوچک و بزرگی از آن ، زمانی و حتی گاهی برای تمام عمر درگیریم ؟... اگر در معنی عقده با من هم عقیده هستید باید بگویم که بله !.. من هم مثل شما و سایرین عقده هایی مخصوص به خودم دارم .. از جنس روح و جسم و جان و از بازگو کردنش هیچ ابایی ندارم و این نشان می دهد دست کم عقده مقدس مآبی و رویه ای ریاکارانه ندارم و البته بدون هیچ گونه تواضع منزجر کننده و احمقانه ای با تمام وجودم به خاص بودن عقده هایم آگاهم چون خوب یا بد ، خودم آدم خاصی هستم . می دانم !..
یکی از عقده های من این بوده که هرگز در تمام عمرم با مردی برخورد نکرده ام که از دستانش به معنای واقعی کلمه خوشم بیآید طوری که بتوانم خودم را در کمال آرامش به او بسپارم !.. احتمالاً همین حالا که این جمله را خواندید برداشتی کلیشه ای کردید .. مثلاً از کلمه دست ، معنی عشق و علاقه و نوازش و وفاداری و گرمی را دریافته اید اما باید بگویم که نه !.. منظور من دقیقاً خود دست است .. نه چیزی که به من قرار است بدهد !
خوب می دانم که شاید کمتر کسی را ببینم که آنچه من از دستان او انتظار دارم ، داشته باشد . اما اگر آن دستان به تنی متعلق بود که فقط مال خودش نبود محال است که به خودم و جسمم خیانت کنم !.. متوجه شدید ؟.. اشتباه نخوانده اید .. نوشته ام به خودم !.. زندگی خصوصی هر فرد برای خودش معنی خاص خود را دارد اما آن قسمتش که به من مربوط می شود امکان ندارد که منجر به خیانت من به خودم شود .
این نه غرور است . نه ادعای پاکی و تقوا و پاکدامنی . نه ترس از قضاوت دیگران . نه ترس از خدا و دوست و آشنا و سایر بیگ برادِرهای محترم ایران اسلامی . این فقط و فقط وفاداری به موجودیست به نام من و دیگر هیچ !..
درود بر شما
عکسی با مضمون کار زنان، سختی، امرارمعاش و از همه مهمتر «نان حلال». من که شخصاً تحت تأثیر قرار گرفتم. منو یاد دوران سربازیام انداخت. دقیقاً همچین صحنهای را تجربه کردم!
2+ موفق باشید
سلام دوست من
خوشحالم که منظور و حس مرا یه خوبی دریافت کرده اید . اگر تنها یک نفر هم منظور یک عکس را دریافت کند یعنی اینکه عکاس موفق بوده و باید خوشحال باشد . موفق باشید .