تبليغاتX
دیوار نوشته
 

اخیراً  آنقدر الکی خوشم که حتی شب یلدای تنهاییم هم سیاه نیست.. بنفش است !..

 

+  شنبه 30 آذر1387 19:53   روشنک هوشمند  | 

تماشاشده ها (۲)

 

این دو هفته ای که گذشت زیاد قدم زدم .. زیاد پریدم .. زیاد چشیدم و زیاد تماشا کردم !.. آسمان .. باران ..برگها .. آدمها .. پرنده ها .. گاوها .. سگها .. موشها .. و گربه ها !.. از جزئیات که بگذرم و به کلیات که برسم و از آنها هم فاکتور بگیرم تا بتوانم در موردشان بنویسم طوری که برای آنان که با من و نگاه من همراه نبوده اند قابل درک و تفکیک باشد ، باید به تماشاشده های زیر بسنده کنم و باقی را پیش خودم نگهدارم .. گاهی که مرا در پیاده رو ها می بینید که بی دلیل می خندم بدانید به همان تماشاشده هایی که برای شما اینجا ننوشته ام دارم می خندم .. :

نمایش کرگدن : همان کرگدن من که مدتها پیش از اینکه بدانم نمایشنامه ای به این نام از اوژن یونسکو وجود دارد و سالها پیش هنرمند عزیز و دوست داشتنی جناب عزت اله انتظامی برانژه اش بوده ، دوستش داشته ام .. همان پوست کلفت بی گناه درشت جثه خشن من !.. این بار او را روی صحنه تالار اصلی تیاتر شهر به همت فرهاد آییش تماشا کردم .. از آنجایی که نمایشنامه اش را چندی پیش خوانده بودم مقایسه میان نمایشنامه اصلی و نمایشی که میدیدم کار آسانی بود .. و اما نمایش !.. اولین چیزی که به چشم آمد دکور عظیم و پر زرق و برق و گردانی بود که برای چند لحظه همه تماشاگران را تحت تأثیر خودش قرار میداد .. من که تا چند دقیقه چنان محو دکور بودم که گفت و گوهای اولیه نمایش را از دست دادم !.. دکور درست مثل یک پرنده بزرگ و رنگارنگ استوایی وسط خیابانهای سرد و بیروح و تاریک شهری جلب توجه میکرد .. یک کلام هیچ مناسبتی با نمایشنامه کرگدن نداشت !.. اگر من بودم رنگهای تیره تری بکار می بردم و دکور را کم حجم تر می ساختم ..  بازیگران هر یک به تنهایی خوب انتخاب شده بودند اما با هم جور نبودند .. و البته مهدی هاشمی برای نقش برانژه آنقدر درشت بود که نتوانست از نقشش آشنایی زدایی لازم را انجام دهد و آدم سعی می کرد وقتی صدایش را مخصوصاً وقت غر زدن و ناله کردن می شنود ، زور بزند تا سلطان و دکتر قریب را فراموش کند .. بازیگری جوانتر و با حرارت تر و کمتر مشهور می توانست برانژه بهتری باشد .. و دیزی !.. بازی خانم فقیه نصیری را اصلاً دوست نداشتم .. در بازی ایشان از مکثهای حیاتی و تغییر حالات چهره مؤثر ، خبری نبود .. نوع بازی ایشان بیشتر برای نقش آلیس در سرزمین عجایب مناسب بود تا دیزی ! ..نمایشنامه بوضوح ساده که نه .. ضعیف شده بود !.. انگار که کارگردان ترسیده باشد متن اصلی برای تماشاگران قابل درک نباشد .. یا شاید هم برداشت خود ایشان از متن چیزی جز نمایشی که من دیدم نبوده باشد .. از دکور ساختمان روزنامه شهر خوشم آمد .. رنگ و شکل پله ای و تو درتویش با متن نمایش هماهنگ بود .. بازی خانم طهماسبی را هم در نقش زن خانه دار دوست داشتم اما با اینکه در نقش دودار هم تلاش زیادی از خود نشان داد اما بازیش را در این نقش دوست نداشتم !.. این هم از آن ابتکارات عجیب و غریب بود که به دل ننشست .. چیزی مثل اضافه کردن آن دختر نقاش به نام ژولی .. و در انتها اینکه آنهایی که کرگدن شدند اصلاً خوب کرگدن نشدند و برانژه آییش که کرگدن نشد اصلاً به خوبی کرگدن نشدن برانژه یونسکو نبود .. کرگدن شدن و کرگدن نشدن هر دو هنریست که از هر کسی بر نمی آید ! .. ;o ) ..

عکسهای پیمان هوشمند زاده در گالری اثر : .. روز افتتاح گالری رفتم و دیدم .. و شنیدم که دو روز بعد گالری را بنا بر فلان و بهمان بهانه بسته اند و عکسها را هم برداشته اند .. عکسها همانطور که انتظار داشتم در نگاه اول ناآشنا و عجیب می آمدند .. کمی بیشتر که نگاه میکردی کمی منزجر میشدی .. بد سلیقه گی .. بوی جنوب شهر .. کهنه گی .. سنت .. شش و هشت .. بلوغ .. کوچه پس کوچه های پر غیرت با چادرهای گل گلی و عشق های نوجوانانه و سوتی ها و جواد یساری ها و لوطی ها .. پیکان دوست داشتنی مرحوم ..  نوشته ها .. ردها .. آثاری که من و تو و او و همه زمانی جایی از خود به جا گذاشته ایم و هیچ علاقه ای به یادآوریش نداریم .. تغییر کرده ایم .. با کلاس شده ایم .. با سلیقه شده ایم .. عکسهای هوشندزاده پر بود از نشانه هایی که دوست داریم نابودشان کنیم چون از آنها شرمنده ایم .. چون حالا ما دیگر  " روشنفکر" شده ایم ! .. از مدلهای مناسبی استفاده شده بود .. مدلهایی که به شدت سعی می کردند امروزی باشند .. برای همین بود که یکی از مدلها با جوشهای درشت روی پیشانی و چانه اش توجهم را جلب کرد .. گفتم شاید انتخاب این چهره کاملاً معمولی با پوستی ملتهب اما آراسته عمدی باشد .. شاید هم نباشد !.. عکسها را دوست داشتم .. عالی بود .

نمایش خدای کشتار در تالار سایه : نمایش ساده و شادی بود که سعی می کرد از یک اتفاق ساده که همان کتک کاری بچه های دو زوج در مدرسه و بگو مگوی بزرگترها برای آشتی دادن آنها باشد به نتایج فلسفی و اجتماعی و فرهنگی بزرگی برسد و همه را در قالب چند جمله قصارگونه به خورد تماشاگر بدهد تا از اتهام سطحی نگری و ساده انگاری و پیش پا افتاده گی برهد که البته به نظر من موفق نشد .. تماشاگرها بارها و بارها در طول نمایش بلند بلند خندیدند .. از جمله خود من !.. این نمایش می توانست به همان صورتی که در تالار سایه به نمایش درآمد ، بصورت تله تیاتری در شبکه های تلویزیونی به نمایش درآید و البته من تماشا کردن آن را در یک فضای عمومی و زنده ترجیح میدادم .. بازی ها و انتخاب بازیگران هوشمندانه بود .. مخصوصاً خانم رهنما در نقش " تو تو " عالی ظاهر شد .

عکسهای رضا کیانیان در گالری نیاوران : عکسهایی ماکرو که همه از پوسته های رنگین درختان جنگلی سن خوزه کالیفرنیا با دوربین کانن جی ۱۰ برداشته شده بودند . بدلیل برجسته گی غیر یکنواخت پوسته های درخت در بعضی از عکسها قسمتهایی از عکس فلو شده بود و از فوکوس لازم برخوردار نبود اما این اشکال کوچک در کنار زیبایی و شگفت انگیزی رنگها و نقشهای طبیعی پوسته ها که هر یک داستانی در دل خود داشت کاملاً رنگ باخته بود .. یک جا ماهی ها از دهان باز کوسه ها می گریختند و در جای دیگر تن برهنه  زیبایی دیده میشد .. و آن وسط .. آن پایین .. چشمی درشت از گوشه به شما خیره می نگریست و برای لحظاتی در جا میخکوبت می کرد .. کیانیان نگاه تیز و زیبایی دارد و این باریک بینی و زیبایی شناسی منحصر به فرد را تنها به بازیگری اختصاص نداده است .. و از همه مهمتر چقدر خوش رو و خوش زبان و مؤدب و فروتن و مهربان است .. یک جنتلمن واقعی !..

نقاشی های محمد علی بنی اسدی در گالری هما : از آنجایی که گالری هما به آپارتمان پدر و مادرم نزدیک است دو بار به گالری رفتم و هر بار کسی که بتوانم در مورد کارها با او صحبت کنم ندیدم !.. نقاشی هایی کمابیش اکسپرسیونیستی و احساسی .. اثرات ضربات سریع و شدید و عجولانه قلم مو و سرازیر شدن رنگهای رقیق شده بوضوح دیده میشد .. به نظر می آمد نقاشی ها در مدت کوتاهی کشیده شده باشند .. و نمی دانم چرا حس کردم که نقاش به نقاشی هایش علاقه چندانی نداشته .. انگار که بخواهد سر ریز احساسش را بر بوم سپیدی روی دیواری خالی کند .. من هم گاهی اینطور نقاشی می کشم اما پس از مدتی اثر خلق شده من درآوردیم را با رنگ سفید یا سیاه بطور یکنواخت و یکدست می پوشانم و می گذارم خشک شود برای وقتی که انگیزه و ایده قوی تر و جالبتری برای نمایش دادن داشته باشم ! .. 

 

+  سه شنبه 26 آذر1387 0:41   روشنک هوشمند  | 

امشب سرم شلوغ است درست مثل میزم و اتاقم !.. این کارهای متفاوت را باید طوری برنامه ریزی کنم که به همه برسم و هیچ کدام را از دست ندهم .. این بار مسئله احساس مسئولیت برای فلان رئیس احمق و بهمان مدیر کوتوله نیست !.. مسئله مسئله من است .. مسئله احساس لذت من است از آنچه که برای خودم می سازم به تنهایی .. و اینکه همه کارهایی را که انجام می دهم این بار دوست دارم . سود و ضررش مهم نیست .. مهم حس خوبیست که به من می دهد .. راضیم می کند .. خب شاید فهمیدنش برای عده ای از آدمها مخصوصاً آنها که احیاناً همجنس من نیستند سخت باشد .. اینکه زنی در تنهایی بهتر بسازد تا در کنار آنها .. اینکه وجود و حضور آنها را بر خلاف دیگر همجنسان ایرانیش جزو فرعیات زندگی خودش بداند و خواسته های خود را اصل قرار دهد !.. اینکه برای بهتر شدن و بهتر بودن و بهتر ادامه دادن نیازی به همراهی و کمک آنها نداشته باشد .. اینکه بی نیاز باشد .. بی نیاز .. بی نیاز .. نمی دانم چرا اما این روزها غرور غیر همجنسانم را ناخواسته می شکنم .. نمی دانم چرا باید بی نیازی من غرور آنها را نشانه رود .. راستی چرا باید اینطور باشد ؟.. در من نفرتی نیست .. اگر هست جنس نمی شناسد .. نام و نشان نمی شناسد .. حسیست که باید باشد نسبت به چیزهایی که دوستشان ندارم .. نسبت به بدی .. خشونت .. دروغ .. حسادت .. دنائت و سایر بدی ها .. اگر از اینها متنفر نباشم چطور می توانم به خوبی ها عشق بورزم ؟..

اسمها باید باشند .. صفتها باید باشند .. آنها مثل من و تو وجود داشته اند .. آنها شاید قبل از من و تو نبوده اند اما اکنون از من و تو هم واقعی تر هستند چون بدون من و تو هم وجود خواهند داشت .. نه من و نه تو نمی توانیم اسمها و صفتها را از رفتار و گفتار و احساسمان تهی کنیم .. مگر اینکه به سان همان انسانهای اولیه تنها بر اساس غریزه زندگی کنیم .. لباس و عطر و کار و پروژه ات را بریز دور و به جنگل برو و وقت نیاز به موهای اولین زن اولیه ای که می بینی چنگ بزن و به غار تنهاییت ببرش و دلی از عزا در بیاور دوست من و گرنه ادعاهای مهملت را کم کن و قبول کن که مسئولیت گندهای زندگیت را هنوز نمی خواهی قبول کنی .. نمی توانی قبول کنی .. هنوز کوچکی .. کوتوله ای .. کمی ! .. بگذریم ..

این دیوارها چه رنگی باشند بهتر است ؟ فیروزه ای یا زرشکی ؟.. فعلاً مسئله من این است !..

 

Lady in red

Chris de burgh

   

+  شنبه 16 آذر1387 1:15   روشنک هوشمند 

 

آدمهای پلید مجبورند گاهی راست بگویند تا به خواسته های غیر منطقیشان برسند در حالی که  آدمهای نیک برای رسیدن به همان خواسته ها مجبور به دروغ گویی می شوند ..

نتیجه، اینکه همه ما در لحظاتی موجودات عوضی و بیشرمی می شویم چه دروغ بگوییم و چه راست ! .. 

 

+  پنجشنبه 14 آذر1387 2:7   روشنک هوشمند  | 

 

وقتی که تنها هستم بالاتر و بهتر و زیباتر پرواز می کنم چون نه نگران جا ماندنم و نه نگران جا گذاشتن !..

 

+  یکشنبه 10 آذر1387 22:31   روشنک هوشمند  | 

امشب خوبم و مشغولم .. دارم فکر می کنم .. تصور می کنم .. تخیل می کنم .. اینجا یعنی لانه اژدها را باید در ظرف چند روز به یک آتلیه شیک و تمیز تبدیل کنم !.. فقط تصور کن !.. از آنجایی که تفاوت را دوست دارم باید اینجا هم متفاوت باشد .. دلم برای آن شکستگی ها و ترکهای سقفی و دیواری اژدها پرور تنگ خواهد شد اما چاره ای نیست .. روزی این اژدهاها پر می کشند و می روند .. البته اگر بتوانند خودشان را با رنگ و روی جدید اینجا وفق دهند و بمانند ، کیست که ناراضی باشد ؟.. هیچ کس !.. من عاشق اژدهاهای نازنینم هستم .. گیریم شکستگی و ترکی دیگر نباشد .. زیر تخت و توی کمد و انباری را که نمی خواهم خراب کنم دیگر .. آنجا می ماند برای آنها !.. راضیشان می کنم که بمانند .. بدون آنها نمی توانم چیزی بنویسم .. آنها میراث روزگار خاطرات غریب و سختی ها و تنهایی ها و افسردگی ها و نا امیدی های من هستند .. من دوستشان دارم و هر طور که شده نگهشان میدارم .. با کرگدنهای روی دیوار دوست خواهند شد .. می دانم .. 

امشب خوبم .. خوبم .. خوبم .. خوبی پایدار .. خوبی پیوسته .. چقدر خوب است ..

 

Fire in the water

Chris de burgh

 .....................

پینوشت : انگاری باید از رنگ سفید دلخواهم دست بکشم .. بر اساس تحقیقات دیوارها و سقف باید خاکستری مات باشند و زمین هم اگر سرامیک نشده باشد مطلوب تر است !.. خب .. برای اینکه فضای اینجا به استاندارد آن نزدیک تر باشد چاره ای ندارم که از خیر تفاوت و شیکی و سفیدی تا اندازه ای بگذرم و اینها را فقط برای اتاقها بگذارم .. البته از رنگ سفید هم می توان استفاده کرد به شرط اینکه انعکاس نور ناشی از آن را بتوان کنترل کرد که در فضایی که خیلی بزرگ نیست کار مشکلیست ..  

 

+  یکشنبه 10 آذر1387 21:52   روشنک هوشمند 

دلیلی برای بی گناهی .. توجیهی برای گناه کاری !..

 

اشتباه نکن !.. لطفاً عاشق معصومیت من هم نشو !.. حتی من هم معصوم و بی گناه نیستم .. اگر فعلاً بی گناه به نظر می رسم به خاطر این است که آدمی هنوز ندیده ام ، آنقدر برایم مهم و با ارزش و معتبر باشد تا به خاطرش خطر کنم حتی در حد یک شیطنت کوچولو !.. برای شیطنتهای کوچولو و مفید دلیلی ندارد آدم آنقدر خطر کند .. تو را برای شیطنتهای کوچولویم انتخاب کرده بودم اما راستش را بخواهی بدجوری توی ذوقم خورد وقتی که فهمیدم تو انتظارات رویایی و خطرناکی از من داری .. البته کمی هم تقصیر خودم بود .. با خودم بلند بلند زیاد حرف زدم و تو را به اشتباه انداختم .. اما حقیقت این است که کسی که مرا وادار به چنین فداکاری بزرگی بکند فعلاً وجود ندارد و گمان نمی کنم در آینده هم بوجود بیآید  .. متأسفم که آرزوهایت را بر باد دادم .. این عقده " آمال و آرزوهای یک آدم دیگر " شدن را بهتر است فراموش کنی .. در شرایط تو و با خصوصیات تو کسی با خصوصیات من عاشق تو نمی شود .. تو هم مثل من بهتر است به همان شیطنتهای کوچولوی بی خطر و بی دردسرت بپردازی با این تفاوت که من بر اساس معیارها و قوانین یک انسان آزادم اما تو " نه " ! .. تو باید برای این هوس بازی ها و شیطنتهایت توجیهات بزرگ و خنده داری در ذهنت تصور کنی .. باید قهرمان آمال و آرزوهای سوژه هایت بشوی چون هنوز ادعاهای بزرگی داری گرچه من باور نمی کنم اما خودت آنها را هنوز باور داری و این .. این .. نمی خواهم بگویم باعث تأسف است .. نه .. باعث ترحم است !.. متأسفم .. امیدوارم در زندگی همیشه بهترین تصمیم ها را بگیری ..

 

+  جمعه 8 آذر1387 18:19   روشنک هوشمند  | 

امشب خوب و رو براهم ..  امشب بعد از کلاس رفتم خرید و سه عدد شال زمستانی خریدم .. قرمز گوجه ای .. سرخابی جیغ و فیروزه ای .. زردش را هم که به سرم زده بودم .. همه از یک جنس و یک شکل !..

می خواهم همه ابعاد اینجا را سفید کنم و بعد اشیاء رنگی ساده و دلخواهم را در سطح ابعاد ساده اما مرموزش پخش کنم .. کاش میشد اشیاء را در جایی مابین سقف و کف معلق نگاه داشت .. چه باشکوه و رویایی میشد ..

امشب توی مود کلاسیکم .. چایکوفسکی .. بتهوون .. اشتراوس ..

خامه + خرما را امتحان کنید .. من که دوست داشتم .. و البته چای پر رنگ و داغ همراه با لیموترش هم دوست دارم و کمی هم شلغم ریزه با فلفل و نمک که احتمالاً همه امتحان کرده اید .. همه این ها در یک شب پاییزی نسبتاً سرد به دل آدم می چسبند البته وقتی که تا صبح دست شویی به طور انحصاری در دسترستان باشد  !..  

+  جمعه 8 آذر1387 0:43   روشنک هوشمند 

شاید این جمعه بیاید .. شاید ! ..

 

نمی دانم تا به حال به بخش موضوعی " خواب نوشته ای بر روی دیوار " مراجعه کرده اید یا نه .. من خرافاتی نیستم و عقیده ای هم به تعبیر و تفسیر خواب از نوع مذهبی و غیر علمی اش ( علمی اش را هم تا جایی قبول دارم که فروید بزرگ هنوز غلیظش نکرده بود ! ) ندارم اما تا جایی که می دانم و تجربه کرده ام بعضی خواب ها نشانه هایی در عالم واقعی دارند .. یا به گذشته مربوط می شوند یا به اتفاقات روزانه یا به آینده .. موارد اول و دوم تقریباً برای همه اتفاق می افتند اما مورد سوم را شاید افراد کمتری تجربه کرده باشند . برای خودم جالب است که تکه هایی هر چند کوچک و گذرا از تمام خوابهای نوشته شده در این وبلاگ را پس از گذشت چند ماه یا حتی یکسال به چشم دیده ام اما آنچه که مهم است در آن لحظه ، احساسی را که در خواب داشته ام به طور کامل تجربه کرده ام . همه خوابها تعبیر شده اند به جز خواب آخر !.. حضورش را حس می کنم اما هنوز لحظات بی نقص و روشنش برایم اتفاق نیفتاده است .. شاید گوشه ای نشسته و به من می نگرد و لبخند زنان ودکا می نوشد و شاید هم فعلاً بی خیال من شده است  .. این را نمی دانم .. اما می دانم که  شور ِ شاد ِ شیرین ِ فوق العاده  این روزها و شبهایم را فقط و فقط مدیون " او " هستم . 

 

+  پنجشنبه 7 آذر1387 23:40   روشنک هوشمند  | 

 

عوضی ترین ها مردان و زنانی هستند که زنان و مردانی عوضی تربیت می کنند !..

 

+  پنجشنبه 7 آذر1387 23:19   روشنک هوشمند  | 

 

مرد عوضی یعنی مردی که برای ادامه بقاء به تأیید یک زن عوضی نیاز  دارد !..

 

+  پنجشنبه 7 آذر1387 23:16   روشنک هوشمند  | 

 

زن عوضی یعنی زنی که بنا به دلایلی به شدت فمینیستی و انسان دوستانه وقتی دعوایی بین زن و مردی در می گیرد بدون توجه به موضوع دعوا صرفاً به جانبداری غلیظی از مرد قضیه می پردازد !..  

 

+  پنجشنبه 7 آذر1387 23:9   روشنک هوشمند  | 

 

نصیحت یک جانور دوزیست جنگلهای استوایی آمازون :

" اگر می خواهی بخوری اما خورده نشوی باید ببینی به شرط اینکه دیده نشوی ! "

 

+  چهارشنبه 6 آذر1387 1:42   روشنک هوشمند  | 

 امشب " طنز"  خونم بالا رفته بنا به دلایلی .. خدا به خیر بگذراند !..  ;))..

راستی جایی خواندم که گالری اثر را تعطیل کرده اند و تابلوهای عکس " پیمان هوشمندزاده " را هم به علت مغایرت با فلان و بهمان جمع کرده اند ! .. سانسور" اثر" به همین راحتی .. در کمال خونسردی .. در ملاء عام و روز روشن !..به این می گویند یک دهن کجی حسابی ..  فقط می توانم بگویم شرم آور است .. هم خوشحالم و هم ناراحت .. دلیل ناراحتیم که معلوم است اما خوشحالم چون این بار تنبلی نکردم و روز افتتاح نمایشگاه به گالری رفتم و هنر آقای هوشمند زاده را روی دیوارهای اثر از نزدیک تماشا کردم . مثل همیشه آثار متفاوت و فوق العاده ای ارائه شده بود که من تیزبین و نکته سنج هیچ مورد مغایر با فلان و بهمانی در آنها ندیدم به جز آن جوش سرخ رنگ روی پیشانی خانم مدل محجبه چشم بسته یکی از عکسها که توی ذوقم زد و البته به عمدی بودن یا عمدی نبودن وجودش مشکوکم .. در قسمت تماشاشده ها به طور مفصل در مورد این آثار صحبت می کنم . گذاشتم تماشاشده های این هفته ام بیشتر شوند بعد ..

همچنان " طنز " خونم بالاست .. :)) ..     

 

+  چهارشنبه 6 آذر1387 0:32   روشنک هوشمند 

 

یک خروس همیشه از یک مرغ محبوب تر است چون غیرت دارد !..

 

+  چهارشنبه 6 آذر1387 0:30   روشنک هوشمند  | 

 

جایزه هم گرفتنش مصیبت است و هم نگرفتنش وقتی که بازی ، بازیِ خاله بازی باشد !..

 

+  سه شنبه 5 آذر1387 18:35   روشنک هوشمند  | 

۱۳ آذر ..

 

Free Image Hosting              Free Image Hosting

                              مبارزه با سانسور                                  سانسور

 

+  یکشنبه 3 آذر1387 22:19   روشنک هوشمند  | 

کلاغ ترسانک

 

چقدر دلم می خواست سقفم شیشه ای باشد .. دیدن بارانک ها وقتی که روی سرت دایره می شوند اما خیست نمی کنند لذت بخش است .. یا برف دانه هایی که تولد و زندگی و مرگشان را به چشم می توانی ببینی .. خورشید .. درست آن وسط می ایستد هر ظهر مثل همیشه بر همه بتابد اما وقتی که دورت چهار دیوار بی پنجره و بر سرت یک سقف از شیشه داشته باشی ، توهم برت می دارد که خورشید آمده تا فقط بر تو بتابد .. و چه توهم شیرینی .. یا ماه .. اما نمی شود .. حتی اگر این سقف شکستنی هم نباشد یا فضول باشی ها سر و کله شان پیدا نشود .. با کلاغ ها چه می کنی ؟.. عن کلاغ هم احتمالاً روی سقف دایره تشکیل می دهد .. آن وقت کی هر روز برود سقف شویی ؟.. نوچ ! .. نمی شود .. مگر اینکه سقفم را مثل گنبد مسجد ها بسازم و نوک کله اش مترسکی بچسبانم که کلاغ ترسان باشد .. هان ؟.. چطور است ؟.. من تنگ نظر و گنس نیستم .. اما خودت بهتر میدانی .. به کلاغ ها نمی شود اعتماد کرد .. حتی اگر همه صابونها و سنجاق سینه های نقره ای و انگشترهای یاقوتت را به آنها ببخشی .. آخرش همان یادگاری خاکستری رنگ مشهور را روی سرت دایره می کنند و قارقار کنان پر می کشند و می روند .. پس وقتی که سقفت شیشه ای باشد بهتر است کلاغ ترسانک هم داشته باشد ! مسئله این است نه چیز دیگر .. حالا درکم می کنی رفیق ؟.. ;o ) ..

   

+  شنبه 2 آذر1387 22:59   روشنک هوشمند  |