تبليغاتX
دیوار نوشته

روز برزخ ..

 

Free Image Hosting

از روزهای برزخیتان هم عکس بگیرید .. این را هم با همان گوشی خودم از خودم گرفتم .. باید تصمیم می گرفتم .. باید انتخاب می کردم .. بین تنهایی و پرواز یا عشق و اسارت .. من اولی را انتخاب کردم .. ساعات و لحظات عجیبی بود .. بارها و بارها در ذهنم تصمیم گرفتم و بارها و بارها تغییرش دادم .. اما نهایت امر آنکه به من بالهایی طلایی برای پریدن داد عشق نبود .. تنهایی بود !.. من تصمیم گرفتم تنها باشم و راضیم .. نمی دانم بعدها کسی خواهد بود که قدرت رقابت با تنهایی روشن و سپید و کوچک مرا داشته باشد یا نه اما مهم برای من این است که دیگر برزخی وجود ندارد .. برزخ من ماه هاست که تمام شده است  .. و من بسیار راضیم .. 

 

+  پنجشنبه 26 دی1387 1:46   روشنک هوشمند  | 

کرم خوبی بودن ..

 

یادش بخیر !.. دورانی سخت داشتم که به ناچار از فعالیتهای سابقم کناره گرفتم و خلوتی برای خودم ساختم و فارغ از هر چیز و ناچیز و هر کس و ناکسی یله و آزاد به تفریح و بازپروری روحی خودم پرداختم .. در آن زمان اینکه دیگران که هستند و چه هستند و چه فکر می کنند برایم مهم نبود اما جست و جوگری در شخصیتهایشان برایم جالب بود .. چه شخصیتهای مجازی و چه حقیقی .. یادم می آید جایی در محیطی مجازی در سایتی عمومی *نهج الپرندی تایپ کردم  . نمی دانید چه غوغایی شد .. جوانان و پیران فرهیخته و روشنفکر و خاموش فکر همه با هم به من هجوم آوردند و با شدید ترین لحن ممکن سرزنش شدم در حالی که نمی دانستم گناهم چیست !.. پس از چندی که گذشت و آبها از آسیاب افتاد فهمیدم ، آنها فکر می کرده اند که من برای تحقیر و تمسخر ایشان چنین جمله ای را آنجا به نمایش گذاشته ام .. وضعیت تأسف برانگیز و در عین حال خنده داری بود .. برایشان توضیح دادم تا کمی قانع شدند اما خوب می دانستم که هنوز از من از آن بابت دلگیرند ..

خب شما قضاوت کنید !.. من از کجا باید می دانستم که آنها با خواندن این جمله ، خود را کرم نهج الپرند من فرض خواهند کرد ؟!..  :

" حتی کرم خوبی بودن هم سخت است " 

............................

* نهج الپرند : جمله هایی کوتاه از نویسنده این وبلاگ که گاهی با مایه هایی از طنز اجتماعی و سیاسی همراه هستند و در پاره ای از زمانها در وادی های فلسفه و اخلاق هم خودی نشان می دهند . نهج الپرند را می توانید در فهرست موضوعی پیدا کنید .  

 

+  چهارشنبه 25 دی1387 20:41   روشنک هوشمند  | 

تفاوتهای نا امید کننده ..

 

هیچ مکانی به خوبی کلاسهای آموزش زبان انگلیسی نمی تواند نسلهای متفاوت و زبانهای متفاوت خاص آنها را یک جا کنار هم جمع کند . رفتارها .. گفتارها .. اصطلاحات مورد استفاده .. و حتی نحوه حرکت کردن و جلوه گری ها با اختلاف نه چندان قابل توجه ۱۳ سال چنان متفاوت و متمایز است که نظریه هایی مبنی بر ایجاد تمایز فکری و رفتاری در بازه های ۲۰ ساله را دست کم برای من یکی غیر قابل استناد می سازد . چیزی که من می بینم تفاوتهای چشمگیر در بازه های زمانی کمتر از ۱۳ سال است !.. در نظریه های تکامل نسلها در بازه های ۲۰ ساله به بهتر شدن میزان متوسط آی کیو اشاره شده است در حالیکه چیزی که در جامعه فعلی ایران به چشم می آید متفاوت از این است . این نسل از دور باهوش تر به نظر می رسند اما به اندازه کافی که به آنها نزدیک می شوی به انسانی تکامل یافته تر و باهوش تر که نمی رسی هیچ ، با پس رفتی چشمگیر در میزان ژرفای مبانی و معیار عقاید و ایده ها و دایره واژگانی مواجه می شوی که بر اساس نیازهای ارتباطی جدید خود ، تعریف کرده اند و این برای کسانی که برای ایجاد تغییرات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی آینده ایران روی آینده گان حساب باز کرده اند اگر نا امید کننده نباشد دست کم نوید بخش هم نیست  ..

برای دیدن تغییرات بنیادی مفید و چشمگیر دست کم باید ۱۵ سال صبر کرد آن هم با فرض اینکه آموزگاران فعلی برای ایجاد چنین تغییراتی خود آموزش دیده باشند . نسل جدید تکرار نسلهای پیشین است با ظاهری نو و متفاوت و در بعضی موارد عقیدتی و فکری حتی کهنه تر ! ..  نشانه اش صف طویل دخترها و پسرهای ۱۹ تا ۲۵ ساله شیک پوش و تمیز جلوی بساط فالگیرهای دوره گرد کثیف و چرک آلوده خیابان ولی عصر و کریم خان زند است آن هم درست روبروی کتاب فروشی های پر از کتاب و خالی از مشتری ! .. این بار اگر برای خرید کتاب از آن حوالی رد شدید به سکنه موقت پیاده رو ها و سن مشتری هایشان با دقت بیشتری توجه کنید . 

 

+  دوشنبه 23 دی1387 20:38   روشنک هوشمند  | 

 

وبلاگستان برای برطرف کردن کمپلکس های عاشقانه و نوجوانانه محیط مناسبی نیست ..

برای گرل فرندتان سوءتفاهم و برای شما ماتحتی سوخته بر جای می گذارد ! ..

 

+  دوشنبه 23 دی1387 16:26   روشنک هوشمند  | 

دیوار کج

 

دیوار کجم را دوست دارم !

جا خالی ِ شانه هایش را

به دراز لنگی ِ نردبان

چشم گذاشتن غبار و

دراز دستی ِ غبار نویس

دیوار کجم را دوست دارم !

سگ زرد ِ مثانه رهگذر را

 می رماند به شغال ِ سرخ ِ چشمانش

درونش هفت من است و

برونش هشت شما

دیوار کجم را دوست دارم !

سقفم خراب کنید !

دیوار کجم سقفیست

به دوردستی آسمان

هنوز نمی دانید ؟

دیوار کجم را دوست دارم !

 

+  دوشنبه 23 دی1387 1:26   روشنک هوشمند  | 

امشب پر شور و شَرَم .. دارم ذوق می کنم آن هم با نیش باز .. جای همه دوستان خالی .. امشب همه رفقا اینجا به شادمانی و پایکوبی پرداخته اند .. دوره ام کرده اند و از شادی من خوشحالند .. فقط امیدوارم سقف روی سر پایینی ها خراب نشود !.. ده اژدها و ۱۲ کرگدن ( من هم که وزنی ندارم .. پس بیخیال من .. ) که با هم بخواهند بندری برقصند ببین چه می شود .. تصور کن !..   

از فردا یک کار جدید را آغاز می کنم .. یک تجربه تازه .. یک سرچشمه انرژی تازه برای فوران من !..

شام چه می خورم امشب ؟.. آنقدر ذوق و شوق دارم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم شام است .. امشب فقط شیرینی می خورم .. نسکافه هم می چسبد ..

امشب سرخم .. آبیم .. سبزم .. هر چه که هستم پر رنگ پر رنگم !..  

 

Khoshgela bayad beraghsan

 Andy & friends

 

+  یکشنبه 22 دی1387 20:38   روشنک هوشمند 

روز سخت ..

 

Free Image Hosting

از روزهای سختتان هم عکس بگیرید همانطور که از روزهای شادتان عکس می گیرید .. آن روز را هرگز فراموش نمی کنم .. کیفیت عکس برایم مهم نبود .. فقط می خواستم بدانم آدم وقتی طاقتش طاق می شود اما مجبور است برای رعایت حال اطرافیان ناامیدش غم خود را پنهان کند .. خودش را فراموش کند و آنها را برای ادامه دادن امیدوار کند چه شکلی می شود ..با گوشی موبایلم خودم از خودم عکس گرفتم .. همان گوشی نوکیای عهد عتیقم .. کنار پنجره اتاقم در خانه اهوازمان .. روزهایی که من پر بودم از بنجل !.. بنجل خاطرات وقایعی غیر قابل درک و طاقت فرسا .. رفتم چند روزی به خانه پدری .. به آن بزرگ و مهربان و خاکستری .. رفتم شاید خالی شوم .. و شدم و برگشتم !..

    

+  جمعه 20 دی1387 20:7   روشنک هوشمند  | 

سَنَدِش پیش منه !..

 

فعلاً تیتر رو داشته باشید .. کار دارم الان ! .. بعداً ! .. ;o ) ..

+  جمعه 20 دی1387 17:45   روشنک هوشمند  | 

می بینید ؟.. دوباره برگشتم .. در همین فاصله کوتاه بین نوشته قبلی و اینی که دارم اینجا می نویسم میان خرت و پرتهای پخش وسط اتاق کلی چیز میز پیدا کردم که زمانی گمشان کرده بودم و نمی دانستم که باید کجا دنبالشان بگردم ..و شاید برایم مهم نبوده اند .. یا فراموششان کرده بودم .. چند تا شماره تلفن هم پیدا کردم .. از آدمهایی که زمانی دوست بودند و حالا دیگر نیستند یا هستند اما دوست نیستند .. می بینید ؟.. حتی یک شماره زپرتی خط خطی خودکاری روی یک تکه کاغذ مچاله زیر تخت خوابت هم می تواند آنقدر قدرت داشته باشد که تو را به سالها قبل ببرد .. تصاویری را برایت زنده کند و وادارت کند که به اش فکر کنی !.. دارم به این فکر می کنم که آیا یک نویسنده می تواند خیانتکار هم باشد ؟.. منظورم خیانت همسری به همسرش نیست .. منظور من خیانتیست به مراتب غیر منصفانه تر رذیلانه تر از خیانت های زناشویی .. خیانت به حقیقت .. یا آنچه که می پنداری حقیقت دارد .. خیانت به باوری که باورش کرده ای .. نه حتی خیانت به باور دیگران .. نه .. خیانت به باور خودت !.. چرا حالا خیانت ؟ .. خب دلایل زیادی می تواند داشته باشد .. مثلاً تو به مزخرف بودن چیزی که می نویسی کاملاً آگاهی اما می توانی طوری بنویسی که خواننده به مزخرف بودنش پی نبرد !.. مثل بعضی از رمانهای عامه پسند .. یا مثلاً استفاده از ارتباطات قوی و دایره دوستانی که از قضا منتقدین مشهور و تبلیغات چی های قدری هستند که نظرات آنان بر تجدید چاپ نوشته ها مؤثر است .. آیا این می تواند خیانت یک نویسنده به آفرینش یا انعکاس حقیقتی باشد که سعی در نمایشش دارد ؟..

شاید کسی با این دقت و وسواس به این موارد فکر نکند .. آن هم در این آشفته بازاری که کتاب و کتاب خوانی برای ایرانی به طور عام حتی به اندازه خرید دستمال کاغذی اضافی برای روز مبادا واجب نیست  .. گذشته از اینها .. تأثیری که یک نویسنده از سایر نوشته ها می پذیرد چه ؟.. چقدر می تواند آن تأثیر را کم کند یا در حدی برساند که اصالت و بکری نوشته اش خدشه دار نشود ؟.. چقدر یک نوشته حق دارد سطحی و فانتزی و تقلبی و بدلی ناشیانه از نمونه های غیر ایرانیش باشد ؟.. چقدر یک نوشته حق دارد شعار بدهد ؟ .. چقدر یک نوشته حق دارد شعار ندهد ؟... و ..... و .....

نمی دانم اینها که آن بالا نوشتم آنقدر که برای من مهم هستند برای دیگران هم مهم هستند یا نه .. آخر هدف نوشتنها متفاوت است .. و برای رسیدن به هدف راه ها و روشهای متفاوتی وجود دارد .. همه راه ها شاید به پیروزی ختم نشوند اما آنچه که مسلم است برای من پیروزی نهایی و ارزشمند زمانی بدست می آید که نوشته هایم را قاضی سخت گیر وجدانم تبرعه کرده باشد .. و به جرأت و با لذت اعتراف می کنم که سخت گیر تر از وجدانم برای خودم ، قاضی زنده دیگری نمی شناسم .. کسی که در من وجود دارد و من همه ارزش و اعتبار خودم را با توجه به نظر او ارزیابی می کنم و لاغیر ! ..

خب .. من بروم بخوابم ..

      

+  چهارشنبه 18 دی1387 3:34   روشنک هوشمند  | 

نمی دانم امشب چرا همه اش اینجا پلاسم !... نمی دانم از شدت همذات پنداری با شکم گرسنه الیورتویست است یا مرض خوانده شدن .. آن هم با این همه کاری که دارم .. با وقت کمی که دارم.. 

مرض دیده شدن !... از مرض وبلاگ نویسی که به نوعی همه گیر شده می گذرم .. منظور من از نویسنده اینجا تنها فردی است که نوشته ای به صورت داستان کوتاه یا رمان برای چاپ آماده می کند .. به نظر من یک نویسنده می تواند موجود خودنمایی باشد .. وقتی جایی می شنوم که نویسنده ای می گوید که می نویسد تا بشریت را نجات دهد .. تا پیامبرگونه موجودات زنده و غیرزنده را به راه راستی که با استفاده از کشف و شهود بدان نائل آمده است راهنمایی کند صادقانه اعتراف می کنم که کمی خنده ام می گیرد .. در اینکه تصور توانایی نوشتن بدون شجاعت و توانایی کشف و دوباره دیدن بسیاری از جزئیات و کلیات شگفت انگیز زندگی امکان پذیر نیست شکی ندارم اما معتقدم بخش بزرگی از نیاز به نوشتن به خودنمایی ذاتی نویسنده بر می گردد .. بخشی که شاید ارضاء نشده و درک نشده باقی مانده .. اما همه ماجرا این نیست ..

به خودم فکر می کنم .. با توجه به سنم نیاز خودنمایی در من به اندازه ای که باید ارضاء شده .. اما باز حس می کنم حرفهایی هست که باید بزنم اما گوشی برای شنیدنش وجود ندارد .. پس تصمیم می گیرم که بنویسمش .. البته آن هم معلوم نیست که خوانده شود اما دست کم نمی توانم از خوانده نشدنم مطمئن باشم .. اینجا حس می کنم دارم عقایدم و تخیلم و تصوراتم را با زور به دیگران تحمیل می کنم .. البته قرار نیست اگر بالفرض چیزی نوشتم و چاپ شد بیایم و با اسلحه مردم را وادار به خریدن و خواندن خودم بکنم اما همین که نوشته ام را مقابل چشمهایشان عرضه کرده ام و برای خواندن خودم کنجکاو ، به نوعی خودم را وارد زندگیشان کرده ام .. خودم که چه عرض کنم .. برتر از خودم  .. تصوراتم .. تخیلم .. حقیقتی را که دیده ام یا دوست داشته ام که ببینم یا دوست نداشته ام که ببینم اما دیده ام .. اینها همه شگفت انگیز است .. و در عین حال فاجعه است !.. چون من نمی دانم نوشته ام را که می خواند و چه تأثیری می تواند بر ذهن و احساس او در آن لحظات و شاید پس از آن داشته باشد .. این مسئولیت بزرگیست .. با نوشته می توان جنایتکار شد .. فاجعه آفرید .. فجایعی خاموش و جنایاتی مخوف و ویرانگر در ذهنی که شاید خود نمی داند چه اتفاقی برایش می افتد وقتی که می خواند .. جالب اینجاست که به همان اندازه هم می توانم امیدوار باشم که همان نوشته ای از من که شاید در ذهن یک خواننده فاجعه بیآفریند در ذهن خواننده دیگری جرقه ای برای آفریدن ایجاد کند .. برای تغییر .. بهتر شدن .. بهتر فکر کردن .. نوشته ای که شاید عامل آفرینش نوشتاری بهتر از خود باشد .. و شاید هم هیچ کدام اتفاق نیافتد !.. 

اما آیا می شود آفرید و تأثیری حتی بر یک خواننده نداشت ؟.. می شود نوشت و حتی توسط یک نفر خوانده نشد ؟.. نه .. نمی شود .. همین اطمینان یافتن از خوانده شدن و فهمیده شدن توسط یک نفر هم که شده برای وادار کردن یک نویسنده به نوشتن می تواند کافی باشد .. چون حتی اگر بخشی از نیاز نویسنده خودنمایی و نیاز به دیده شدن صرف باشد این نیاز در او بسیار انسانی تر از نیازیست که در سایر آفرینشها وجود دارد و به همین خاطر تحسین برانگیز و حتی قابل ستایش است .

دستم خسته شده .. دلم هم ضعف می رود .. فعلاً همین را پست می کنم .. نمی دانم .. شاید دوباره آمدم و چیزی نوشتم .. امشب وبلاگ نویسیم می آیدشدیدددد ..

     

+  چهارشنبه 18 دی1387 2:28   روشنک هوشمند  | 

امشب اینجا مثل بازار شام شده .. یک خانه تکانی اجباری .. باید برای وسایل آتلیه جا باز کنم .. حالا تعمیر کمدها و قرنیزها و آشپزخانه بماند .. هیچ وقت به زندگی در آپارتمانهای فصقلی عادت نکردم .. یعنی اصلاً آپارتمان نشینی را دوست ندارم .. وقتی که از کوچکی اینجا و بیشتر بودن وسائلم نسبت به مساحت ۹۲ متری اینجا می نالم دوستانم با شگفتی به من نگاه می کنند و می گویند تو یک نفر آدم این همه جا می خواهی چه کار ؟ مگر چقدر وسیله داری ؟.. نمی دانم .. شاید حق با آنها باشد .. اما وقتی که در خانه های ویلایی بالای ۵۰۰  متر به دنیا آمده و بزرگ شده و عمری زندگی کرده باشی ، زیستن در آپارتمانهای به اصطلاح نقلی هیچ وقت برایت عادی نمی شود .. با این تغییراتی هم که به خاطر ایجاد آتلیه دارم در اینجا صورت میدهم همه زار و زندگی بنده به دو عدد اتاق محدود می شود .. این همه لباس .. کفش .. کتاب .. کیف .. وسایل نقاشی .. کامپیوتر و مخلفاتش .. میزها و مبلها .. وسایل مامان و بابا .. گیج کننده است .. امروز هر چه توانستم از وسایل بنجل و نیمه کهنه دور انداختم .. خوشبختانه من به مرض بنجل جمع کنی مبتلا نیستم و غیر ضروری ها را خیلی راحت دور می اندازم و آنقدر در این امر مهم پیشرفت داشته ام که آن را در مورد آدمها و اطرافیانم هم اجرا می کنم .. کاری که پیشترها برایم به این راحتی ها نبود !..  

 امروز همین طور که داشتم وسایلم را جا به جا می کردم به آن معماری مورد علاقه ام فکر کردم .. به اینکه آن فضایی را که من دوست دارم داشته باشم با آن زاویه ها و گوشه های خالی و سفید و رویایی و نورپردازی خاصش .. سقف و دیوارهای مایل و انحنادار.. شیشه های رنگی .. به احتمال قریب به یقین هیچ وقت در واقعیت میسر نخواهد شد .. اما تصورش که می شود کرد .. طراحیش که می شود کرد .. ماکتش را که می شود ساخت .. این را هم به کارهایی که (وقتی سرم ازکارهای مربوط به آتلیه و کارهای دیگر خلوت شد ) به آنها خواهم پرداخت اضافه می کنم .. 

دیروز فرصت نکردم خرید کنم .. امشب و فردا هم که همه جا تعطیل است و وقتی هم برای رفتن به آپارتمان مامان و بابا و نوش جان کردن دست پخت مشترکشان ندارم .. برای امشب و فردا فقط کمی ژامبون و چند عدد تخم مرغ دارم و یک عدد نان و یکی دو تا خیارشور ! ..  از قیمه امام حسین هم که خبری نیست ... تا پس فردا باید با همین ها بسازم ..

 

Diamond in the dark

Chris de burgh

 

+  سه شنبه 17 دی1387 23:51   روشنک هوشمند 

 

تو نهایتاً شاید بتوانی چاله های بدنی را پر کنی ..

چاله های روح آدمها را به خودشان واگذار کن و فکر خودت باش آقا معلم !..

 

+  سه شنبه 17 دی1387 13:16   روشنک هوشمند  | 

 

به دانسته های زیاد خوانها و زیاد دانها زیاد اهمیت نده ..

چنان از دیگران پر شده اند که خودشان را آن میانه گم کرده اند ..

 

+  سه شنبه 17 دی1387 13:9   روشنک هوشمند  | 

 

به غار که می روی تنها برو ..

دیگری که بیاید غارت را غارت خواهد کرد ..

 

+  سه شنبه 17 دی1387 12:56   روشنک هوشمند  | 

 

ترجیح میدهم اقیانوسی باشم به عمق یک انگشتانه تا انگشتانه ای به عمق یک اقیانوس ..

سرزدن به سرزمینهای دور و نزدیک برای من جذابتر است تادر جا زدن در ژرفایی که تنها به کار انگشتانی می آید که در من سود خود می جویند ..

 

+  سه شنبه 17 دی1387 0:27   روشنک هوشمند  | 

شوخی شهرستانی با برامس ..

 

امشب همچنان برامس را دوست دارم .. صدای کلارینت سحرآمیزش که در فضا طنین انداز می شود ، ساقه های لوبیا سبز می شوند و رشد می کنند و مرا با خود به سرزمین غولها می برند .. غولهایی که دیگر وجود ندارند !.. غولها تمام شده اند .. من فقط یک تخت طلایی می بینم که مرغ تخم طلا رویش نشسته و تیله های رنگی به جای تخم می گذارد !.. دلیلش را تا می آیم بپرسم خروس قندی شفاف و سرخابی رنگی می بینم که روی دسته تخت نشسته و مغرورانه قوقولی قوقوی خش دار و ملیحی به سبک پاپ ابراز می کند .. با هر قوقولی قوقو که بیشتر به چیزی مابین شوشولی شوشو و دودولی دودو نزدیک است حبابهای رنگی از دهانش خارج می شوند و بعد مرغ تیله گذار چشمی خمار می کند و با یک عشوه مرغی تمام عیار روی هوا به آنها نوکی می زند و پس از ترکاندنشان ، قدقد تودماغی و لوندی سر میدهد که خروس قندی را حالی به حالی می کند .. کمی آنطرف تر چنگ سحرآمیز یک وری روی زمین افتاده است .. با چشم دنبال فرشته چنگ زن می گردم .. طفلک زیر تخت نشسته .. دارد با مونجوق روی طرح یک غول نر ، گوبلن دوزی می کند !.. یکی از مونجوق ها قل می خورد و می آید و می آید و می آید تا به نزدیک کفش من می رسد .. فرشته گوبلن دوز سراسیمه بدنبال مونجوق می دود و می دود و می دود اما درست همان لحظه که می رسد و خم می شود تا برش دارد " بادی " در می کند و مرغ تیله و خروس قندی و من و تخت و چنگ سحر آمیز همه با هم به هوا پرتاب می شویم .. وقتی فرود می آیم که برامس تمام شده است و از باقی رفقا خبری نیست !.. راستی اگر آقای برامس می دانست من با شنیدن صدای کلارینت سحر آمیزش گاهی به چنین فضاهای رمانتیکی پرتاب می شوم چه می گفت ؟.. هه هه ..  

 

+  دوشنبه 16 دی1387 23:9   روشنک هوشمند  | 

خواب عجیب من (۷)

 

خانه خانه ی اهوازمان بود با آن اتاق پذیرایی و هال به هم پیوسته و بزرگ و سقف بلندش .. تاریک نبود اما فضای خانه مثل عکسهای سپیا انگار کهنه و غبارآلود شده باشد ، قهوه ای و آجری بود .. رگه های نور با زحمت از لا به لای پرده های توری سفید به داخل خانه راه باز می کردند .. از آن همه وسایل رنگارنگ خانه هیچ خبری نبود .. خانه خالی بود .. اصلاً یادم نیست چطور شد که من آن وسط یک کرگدن بزرگ و خاکستری رنگ دیدم .. انگار که تاکسیدرمی شده باشد هیچ تکان نمی خورد .. و آن طرف تر گربه های وحشی و یک پلنگ روی زمین نشسته بودند .. آنقدر راحت و آرام و خونسرد روی زمین نشسته بودند که انگار خانه خودشان است !.. در گوش هم پچ پچ می کردند .. کمی عصبانی شده بودم .. آن کرگدنی که آن وسط ایستاده بود که دیگر نوبرش بود .. لجم گرفت !.. به کرگدن نزدیک شدم .. با نوک انگشت لمسش کردم ببینم واقعیست یا تاکسیدرمی شده است .. ناگهان عقب گردی کرد و به سمت من حمله ور شد .. من به بالا پرتاب شدم و بعد از یک پشتک واروی اجباری و جانانه روی زمین فرود آمدم .. اصلاً زخمی نشده بودم اما ترسیده بودم و مبهوت به کرگدن نگاه می کردم که دو قدم آنطرف تر ِ من دوباره مثل مجسمه ابوالهول ایستاده و به دیوار خیره شده بود !.. پلنگها و گربه های وحشی با کنجکاوی ماجرا را انگار تعقیب می کردند .. بعد که دیدند من روی پاهایم ایستاده ام و کرگدن خان هم کما فی السابق مجسمه وار به دیوار زل زده دوباره به پچ پچ کردن و غیبت کردنشان ادامه دادند و بیخیال ما شدند !..  

 

+  دوشنبه 16 دی1387 21:53   روشنک هوشمند  | 

امشب خوبم . به ندیده ها و نشنیده ها فکر می کنم . تصور که می شود کرد ؟ نه ؟.. من که می توانم .. شما را نمی دانم .. امشب شب برامس است .. آیا شما برامس دوست دارید ؟..

 

+  یکشنبه 15 دی1387 23:18   روشنک هوشمند 

فراموشی

 

آه ای موریانه

موریانه

موریانه فراموشی

خاطراتم را که می چشی .. 

لطفاً صادقانه ..

صادقانه

صادقانه بیاندیش به او

و گاهی به من هم ..

من عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه از آنِ تو خواهم شد ..

کم کم ..

 

+  یکشنبه 15 دی1387 22:47   روشنک هوشمند  | 

امشب می خواهم خواب سفارشی ببینم !.. خواب آینده .. سفرهایی که خواهم رفت .. می خواهم هر چه که در می آورم خرج سفر کنم .. کره زمین هنوز هم بزرگ است .. می خواهم آن را از اینی که هست کوچک تر کنم ..

Learning to fly

pink floyd

    

+  سه شنبه 10 دی1387 22:16   روشنک هوشمند 

از هر آدمی که تو را نمی خواهد بشناسد اما به تو نزدیک می شود دوری کن چون در چاه عمیق عقده هایش مدفونت خواهد ساخت !..

 

+  سه شنبه 10 دی1387 21:43   روشنک هوشمند  | 

تماشاشده ها (۳)

 

نمایش مانیفست چو در تالار چهارسو : امشب مانیفست چو را دیدم . این بار نه روی صندلی و نه روی پله ها .. روی زمین !.. داشتم کورمال کورمال و با زحمت جایی برای نشستن پیدا می کردم که کسی از توی تاریکی بالشتکی به سویم پرتاب کرد و سیت داون سیت داونی گفت و من هم که هنوز ندیده بودم طرف کیست فکر کردم یکی از متصدیان بی تربیت تالار چهارسوست و یک " بی تربیت " کوچولو و ملایمی به اش پراندم و بعد که نشستم و فضا روشن تر و کم کم هیئت بازیگران قابل تشخیص شد خانم سیما تیرانداز را دیدم که با اسلحه چوبی بانمکش روبرویم ایستاده و به همراه سایر بازیگران به تماشاچیان سیت داون سیت داون می گوید و تازه فهمیدم اینها جزو نمایش است انگاری !..

نمی دانم امتحان کرده اید یا نه اما نشستن روی زمین با شلوار جین تنگ و نیم بوت چرمی مصیبت است !.. خدا را شکر این بار همسایه های راست و چپم آدمهای مؤدب و تمیزی بودند و نه خبری  از مزه پرانی های لوس و ولوشده گی های مصلحتی بود و نه از صدای زنگ موبایل و نور اس ام اس پرانی .. فقط همسایه جلویی که آن هم روی زمین نشسته بود فکر می کنم آَش رشته پر نخود مفصلی خورده بود .. یکی دوباری باعث شد تا با کمک شال گردنم کمی هوای تنفسیم را هنگام ورود به ریه هایم فیلتر  کنم !.. بگذریم ..

نمایش پر تحرک و جالبی بود که به زبان اصلی یعنی انگلیسی اجرا شد . دروغ نگویم بعضی جاها از جملاتی که با سرعت ادا میشد عقب می افتادم اما به تدریج عادت کردم و با ریتم نمایش خو گرفتم . انتخاب بازیگران حساب شده و عالی بود و می توانم بگویم همه ، بازی های یکدست و روانی داشتند طوری که هر کار کردم نتوانستم بازی های قوی و ضعیف و متوسط را از هم جدا کنم . بازی ها همه عالی و هم سطح بودند . 

ماجرا همان ماجرای آشنای قربانی شدن بیگانه بود .. مهاجر .. خارجی .. وصله ناجور .. مظلوم ! .. یک قربانی که در گیر و دار مناسبات ناعادلانه سرزمینی که او را هرگز به عنوان یک خودی نپذیرفته و به خاطر متفاوت بودنش مدام تحقیر و سرزنش کرده سرانجام به قاتلی بیرحم و دیوانه تبدیل می شود .. " چو " یک کره ای مهاجر بود و سرزمین " آمریکا " .. اما " چو " می توانست ایرانی باشد .. ترک باشد .. عرب باشد .. افغانی باشد .. فلسطینی باشد .. شهرستانی باشد .. روشنفکر باشد .. فعال سیاسی باشد .. فمینیست باشد .. مطلقه باشد .. بیوه باشد .. هنرمند باشد .. دانشجو باشد .. یا حتی یک توالت شور !.. و آمریکا می توانست ایران باشد .. آلمان باشد .. ژاپن یا استرالیا باشد .. دانشگاه باشد .. شهر باشد .. پایتخت باشد یا یک سازمان دولتی یا حتی یک تیمارستان یا یک خانواده ! .. مهم " عنصر نامطلوب بودن " از نظر سیستمیست که به آن وارد می شوی .. سیستمی که در ازای پذیرفتنت تو را در خود حل می کند .. هر عنصر نامطلوبی آستانه تحملی دارد .. در جهان قطبها و دنیای سیاه و سفیدها تبدیل مثبت به منفی و سفید به سیاه ممکن است اخلاقی نباشد اما اجتناب ناپذیر و منطقیست !.. اینجاست که حقیقت زشتی اش را رو می کند و آدمی و همه عقل و استدلال و عدالت و قانون و حقوق بشرش را به تمسخر می گیرد ..

وقتی که احمد آقالو در نقش بیگ برادر ( اگر اشتباه نکرده باشم ! ) روی پرده نمایش ظاهر شد دلم گرفت .. یک نمای کلوزآپ درشت از چهره استخوانی و موقرش که با آن تسلط شگفت انگیزی که بر تک تک عضلات صورتش داشت تحسین برانگیز بود .. روحش شاد ..

چو فقط یک مهاجر بیگانه نبود .. هر کدام از ما شاید زمانی " چو بودن " را تجربه کرده باشیم .. حس خوبی نیست .. اما دیدن نمایش " مانیفست چو " حس خوبی داشت چون نمایش خوبی بود و من دوستش داشتم . در انتها قرار بود جلسه گفتگوی آزادی میان کارگردان نمایش " آقای محمد رحمانیان " و تماشاچیان انجام بگیرد که هر چه ایستادم دیدم خبری نیست .. نمی دانم عاقبت برگزار شد یا نشد .. اما  دیر وقت بود و من هم تنها و اراذل و اوباش تا دلتان بخواهد فراوان و ۱۱۰ گرامی هم که این جور مواقع ناپیدا !.. با سرعت به سمت خانه حرکت کردم ..

         

+  سه شنبه 10 دی1387 0:45   روشنک هوشمند  | 

امشب کاوه یغمایی می شنوم .. صدایش را بیش از صدای پدرش و پدرش را بیش از خودش دوست دارم ..

شام چه خوردم ؟ یک نوع املت من درآوردی شامل : تخم مرغ + ژامبون گوشت + پیاز + پنیر پیتزا + فلفل دلمه ای + گوجه فرنگی

حالم چطور است ؟ پرسیدن ندارد !.. کسی که این شام خوشمزه ابتکاری را بخورد و یغمایی گوش بدهد حالش بد هم می شود ؟.. حالم خوب است بعلاوه کمی غمی شیرین .. این روزها زیاد می خندم .. برای تعادل هم که شده غم کمی خوب است .. آنقدر سوژه از گذشته برای غمگین شدن دارم که نمی خواهد زیاد فکر کنم تا چیزی یادم بیاید .. خودشان همیشه اینور و آنور یواشکی پرسه می زنند و فقط فرصت جولان می خواهند .. یکی را برمی دارم و مزه مزه می کنم .. کمی هم شکر و کاکائو قاطیش می کنم تا طعمش مثل شکلات تلخ مطبوع و دوست داشتنی شود .. اصلاً تلخی اصالت دارد ..وقتی با سایر مزه ها قاطی می شود انگار به آنها شخصیت می دهد .. مثلاً حالت هیستریک و نمایشی شیرینی و جلفی و سبکی شوری را خنثی ساخته و غرور و خشم ترشی و تندی را کم می کند .

جاده

ساده

می بینمت هنوزم

فریب

کاوه یغمایی

       

+  شنبه 7 دی1387 0:59   روشنک هوشمند 

 

در میان موجوداتی که من شناختم ، عقربها زودرنج ترینها و دل نازک ترین ها بودند !..  

 

+  سه شنبه 3 دی1387 22:25   روشنک هوشمند  | 

نقد تماشاشده ها ! ..

 

تماشاشده ها نقد نیست !.. من منتقد نیستم . انتقاد می کنم اما منتقد نیستم . فکر می کنم نیازی به توضیح تفاوت این دو نباشد . دوستان عزیزی که از لحن نوشته های قسمت " تماشاشده ها " شاکی هستند و آن را نوعی دخالت در کاری که تخصص من نیست دانسته اند ، بدانند که من معتقدم وقتی کاری روبروی چشمهای من و برای تماشای من به نمایش در می آید( که اکثراً با صرف هزینه قابل توجهی توأم است ) ، وقتی ذهن و روح مرا برای مدت زمانی هر چند کوتاه که می توانست به کار دیگری اختصاص یابد به خود مشغول می کند ، من به عنوان تماشاگری که ناآشنا با هنرهای اشاره شده در قسمت تماشاشده های وبلاگم نیستم ، حتی در صورت ناآشنا بودن و دستی در این امور نداشتن ،  باز به خودم حق می دهم که تأثیر این " نمایش " را هر چه که باشد اعم از عکس یا نقاشی یا تیاتر یا سینما یا شعر یا داستان یا موسیقی ، هر زمان که خواستم در وبلاگ شخصی خودم ابراز کنم !.. این با نقد تخصصی یک کار ادبی یا هنری یا هر آفرینش خلاقانه دیگری تفاوت دارد .

نوشته های قسمت " تماشاشده ها " نه وحی منزل است و نه ادعای تجزیه و تحلیل تخصصی یک کار هنری را دارد . فقط و فقط نمایش آنچه است که من تماشا کرده ام و به روش نوشتاری مخصوص خودم ، روان و بی تکلف و گاهی همراه با طنزی ملایم است و هیچ شباهتی با نقدهای پر طمطراق منتقدان گرامی ندارد ! .. ممکن است من همه واقعیت را ندیده باشم و یا حسی که در من بر اثر تماشای آن اثر ایجاد شده است کامل و منطبق بر حقیقت اثر نباشد در عین حال که معتقدم اگر نقصی در این برداشت باشد کمابیش نه لزوماً به طور مساوی ، باید بین آفریننده اثر و مخاطب اثر تقسیم شود . اینکه چقدر یک هنرمند در رساندن احساس و ادراکش و مقصودش به مخاطب موفق بوده و اینکه چقدر مخاطب برای نزدیک شدن به حقیقت اثر تلاش کرده به نظر من هر دو نیازمند تربیت و پرورش است و این میسر نمی گردد مگر با ارتباط بیشتر آفریننده اثر و مخاطب اثر و حضور مؤثرش به وقت لزوم !.. اینکه آفریننده یک اثر هنری با حضور خود بتواند در مورد آثارش بیننده غیر متخصص و عام را به سمت بهتر دیدن یا شنیدن یا خواندن اثرش هدایت کند منافاتی با گوشه نشینی و آرامش طلبی و دوری از هیاهوی بازار ندارد کما اینکه وقتی هنرمندی برای به نمایش گذاشتن آثارش و فروش آنها تلاش می کند خواه ناخواه وارد بازی بازار شده است و گر نه می توانست مثل صدها هنرمند دیگر در انزوا به فعالیت خود ادامه دهد . 

من فکر می کنم هر هنری به معنای خلق اثری نو هر چقدر که در انزوا نگاهداشته شود و یا دیکتاتورمآبانه فقط به صورت یکطرفه به خورد مخاطب داده شود بدون اینکه از طرف مخاطب بازخوردی داشته باشد یا تلاشی برای فهمیدن و گرفتن بازخورد خود داشته باشد رفته رفته چنان جزیره متروکی در میانه اقیانوس سرد بی تفاوتی از خاطرات خواهد رفت . انگار که هنرمند همراه با اثرش خودکشی کرده باشد .

خودداری از مواجه شدن با مخاطب یا شنیدنش یا در شکلی مطلق انگارانه تر و بدوی تر ، مقابله و عصبیت نشان دادن نسبت به اظهار نظر مخاطب اثر به بهانه نداشتن تخصصی در حد و اندازه های آفریننده اثر ، تنها می تواند نشانه درک ناقص یک هنرمند یا ادیب یا شاعر نسبت به هدف اصلی آفرینش اثر باشد و فکر نمی کنم برای یک هنرمند یا ادیب یا شاعر تا این اندازه دگم اندیشی و انحصار طلبی و تعصب زیبنده و شایسته باشد .

       

+  سه شنبه 3 دی1387 1:59   روشنک هوشمند  | 

امشب پاگانینی گوش می دهم .. چه سحرانگیز است .. کاش میشد این صداها را به زبان فارسی ترجمه کرد و اینجا نوشت .. کسی می تواند ؟ .. می تواند ؟.. کاش میشد صداها را همچون همرقصی در آغوش گرفت و با آنها چرخید و رقصید .. مثل یک فرفره طلایی .. و بعد رها شد به سمت بالا .. پرید .. سقف هم نباشد .. حتی شیشه ای هم نباشد .. اصلاً نباشد .. و دور شد .. صدایی که خود می رقصاند وقتی همرقصت شود چه می شود .. تصور کن !.. * می گوید بنویس !.. صداها را بنویس! .. باشد .. اما آخر من این صداهای شورانگیز را چگونه بنویسم ؟.. حرکت را چگونه بنویسم ؟.. شنیدن از نوشتن برتر است .. شاید صدا را بتوان به نوشته نزدیک کرد اما هیچ وقت نمی توان در نوشته ای بازتاباندش .. مثل بازتاب تصویر ماه در آب برکه ای هم نمی شود حتی .. بالاتر از صدا هم چیزی هست ؟.. کاش میشد نتها را به زبانی که می نویسیم ترجمه کرد .. من حس می کنم وقتی که صوتی سحرانگیز می شنوم نامرئی می شوم .. به جنس صدا نزدیک می شوم .. این حس که به موجودی فوق العاده زیبا نزدیک می شوی اما هرگز نمی توانی لمسش کنی دیوانه کننده است .. چرا ما آدمها اینقدر ناتوانیم ؟.. حواس ما چقدر ناقص است .. و در برابر ما .. اطراف ما .. آنقدر لذتهای دست نیافتنی وجود دارد که فکر کردن به آنها کافیست که تعادل عقلی بشری را بر هم بزند .. اما در عین حال بسیار جذاب و دوست داشتنی و فوق العاده است .. چرا نمی شود صدا را لمس کرد ؟.. چرا هیچ حسی به اندازه لامسه کامل و قانع کننده نیست ؟.. بقیه حواس به اوج خود که نزدیک می شوند همه به لامسه می رسند .. من دلم می خواهد این صداها را بنویسم .. و باقی صداهایی که می شنوم .. صداهایی که فقط من می شنوم ! ..

امشب فوق العاده و پرشورم .. مست مستم .. نخورده مستم !.. من خوبم .. خوبم .. خیلی خوبم .. امشب بیش از هر شبی من هستم ! ..

...........

* : نترسید و نلرزید !.. بر من وحی نازل نشده .. این دستور بنویس بنویس از جانب جبرئیل نیست .. نوعی مشق ِ نوشتن از جانب استادی گرامیست که ضمناً نویسنده ای تواناست .. هه هه ..

     

+  دوشنبه 2 دی1387 0:20   روشنک هوشمند 

 

یا چشمهای اسکیمویی و دماغ چماقی دوست دختر/پسرتان را ببرید بدهید عمل کنند یا از او با چهره ای به شدت نورانی از روبرو عکس بگیرید یا اعتماد به نفستان را عمل کنید و به انتخابی که کرده اید حقیقتاً افتخار کنید !..

+  یکشنبه 1 دی1387 18:44   روشنک هوشمند  | 

 

می خواهید عقده حقارت یک مرد زشت ایرانی را درمان کنید ؟.

 آماری از شکل و شمایل دخترهایی که زمان مدرسه و دانشگاه به او جواب رد داده اند بگیرید سپس به هر ترفندی که شده پولدارش کنید و بعد دختری را به عقدش درآورید که از همه دخترهای "متفرعن" قبلی زیباتر باشد و البته پول را هم بیش از شوهر خوش تیپ دوست داشته باشد .

+  یکشنبه 1 دی1387 18:33   روشنک هوشمند  | 

 

هیچ چیز تهوع آور تر از تجربیات تخیلی جوجه خروسی نیست که هنوز بالغ نشده از دون ژوان بازی هایش می نویسد !..  

 

+  یکشنبه 1 دی1387 18:24   روشنک هوشمند  |