تبليغاتX
دیوار نوشته

سال نو مبارک ..

+  جمعه 30 اسفند1387 21:57   روشنک هوشمند  | 

چراغها خاموش هستند . توی تاریکی می نویسم با لپ تاپی که همیشه بداهه نویسی های مرا پذیرا بوده بی هیچ قید و بندی . آزاد و رها ! انگار نه انگار که هزاران چشم می خوانند و ..... ! همین که نظر فلان و بهمان به هیچ جایم نیست خوش است و برای دیگری یا دیگران ناخوش است . چون من وجود خودم بودن را دارم و آنها ندارند . واقعیت تلخ است اما همین است که هست قبول کن ! قبول نمی کنی هم به درک ! بنشین و بخوان و حرص بخور و زور بزن و ببین آیا می توانی حتی یک هزارم وجودِ این " خود " بودن را داشته باشی ؟!  نوچ ! نمی توانی !

وقت و بی وقت ، گاه و بیگاه ، این روزها و شبها با مرگ همنشینم . مرگ می گوید و من گوش می دهم . او می خواند و من می نویسم . او نشان می دهد و من می بینم . او دری برویم گشوده رو به جهانی شگفت انگیز . دردناک است اما هست ! آنقدر واقعی که نمی توان باورش کرد . دارم هضمش می کنم . چه می شود کرد ؟ منم ایرانیم دیگر برادر جان . ایرانی تا چیزی نخورد درکش نمی کند معمولاً !

من ناراضی نیستم فقط شاکیم از اینکه چرا به جای من " او " را دارد می برد . نمی گویم " که " تا دلداریم ندهید . دوست ندارم دلتان برایم بسوزد . نه دوست داشتنتان را می خواهم و نه دلسوزیتان . یادتان هست که بی نیازم . نه ؟! .. پس لطفاً سکوت !

گریه خوب است . درست به اندازه خنده . و یک چیز دیگر ..هر وقت توانستید از روز سختتان عکس بگیرید مطمئن باشید که آن روز هنوز سخت نبوده یا سختیش به اندازه کافی واقعی نبوده یا چه می دانم . همیشه روز سخت دیگری در انتظار شماست . روز و شب سختیست و من نمی توانم تصویرش را ثبت کنم چون آنقدر واقعیست که به هیچ فوتونی اجازه تحریف و خودنمایی نمی دهد .

مرگی که من می بینم نه شوخ طبع است و جدی .. نه دست و پا چلفتی و مسخره !  او فقط هست . مثل وجود من و تو وقتی که خوابیم . بی هیچ تعریف اضافه . واقعی . واقعی . واقعی ...

او را همان گونه که هست می پذیرم . بدون هیچ اغراقی ! در هر اغراقی ترسی نهفته و من می خواهم که نترسم . پس اغراق نمی کنم . 

مرگ بازی نمی کند . او زندگی می کند .


+  سه شنبه 20 اسفند1387 0:44   روشنک هوشمند 

دلم ...


نه دلم تنگ می شود و نه می سوزد این روزها و چقدر خوب است این احساس تازه !  هیچ چیز را فراموش نکرده ام . هیچ چیز را در حافظه و ذهنم تحریف نکرده ام . دلم را اصلاً خوش نکرده ام . نمی دانم چه بر سرم آمده . یعنی من احساسم را برای همیشه کشته ام ؟!

نه ! من دوست می دارم . من خوشم می آید . من لذت می برم . من از شور و شوق لبریز می شوم پس من احساس دارم .

دلم بازیگوش شده ... گاهی پی هوسبازی می رود و من هیچ سرزنشش نمی کنم چون زودِ زود بر می گردد سر جایش و مهربان و دوست داشتنی کنج سینه ام لم می دهد و یویو اش را بازی می کند .

دلم لبهای گوشتالو را دوست دارد . هه هه ... خوشم می آید که خوش سلیقه است . حتی برای صرف یک وعده دسر می داند چه انتخاب کند که به مزاجش سازگار باشد و رو دل نکند .

نترس ! هرزه نشده ام . دست کم نه به اندازه تو ... فقط گاهی می گذارم دلم هوایی بخورد . دل آدم بیش از هر چیز به تغذیه مناسب نیاز دارد . وقتی که گرسنه ای اصلاً مهم نیست که غذای تو تا چه اندازه درک و شعور داشته باشد چون اصولاً هر چه غذای آدم گرسنه کم انرژی ( کسی که گاهی فشارش می افتد ! ) ، بیشعورتر باشد مقوی تر و سیر کننده تر و کم خطر تر است .

وقتی که گرسنه ای سراغ غذاهای باشعور نرو ! برای یک آدم بزرگ ، این یک اشتباه بزرگ است . غذاهای باشعور معمولاً فاقد کالری لازم هستند و حتی گاهی برای سلامت مضر تشخیص داده می شوند . 

توضیح آخر اینکه زیاد به این کلمه شعور گیر نده بالام جان ! می دانم که می دانی شعوری شاید اصلاً وجود نداشته باشد که صاحبش که آدمی باشد و بخواهد فرضاً غذای روح شود ، وجود داشته باشد . من اینجا فرض کرده ام که چنین پدیده ای موجود است .

نتیجه اینکه هنگام گرسنه گی بین غذای بیشعور و بیشعورتر دومی را انتخاب کن ! ضرر نمی کنی !

عشق ؟ ایم م م .. و اما عشق ! هر وقت هم خیال عاشقی و درد و مرض به سرت زد بهتر است مواظب باشی که غذای یک آدم باشعور نشوی . چون این روزها عشاق جزو بیشعورترین موجودات زنده طبقه بندی می شوند و بنا بر آخرین تحقیقات انجام شده در این زمینه ، یکی از پرطرفدارترین وعده های غذایی پرکالری هستند که توسط موجودات باشعور انتخاب شده و به مصرف می رسند .


+  دوشنبه 12 اسفند1387 21:21   روشنک هوشمند  | 


آدمها دو دسته هستند :

1. آنهایی که دوستشان دارید .

2. آنهایی که دلتان برایشان می سوزد .


+  دوشنبه 12 اسفند1387 20:16   روشنک هوشمند  | 


لطفاً از همین حالا تصمیم بگیرید که هرگز دلتان برای کسی که دوستش ندارید نسوزد چون همه سادیستها روزی از همین جا شروع کرده اند !... 


+  دوشنبه 12 اسفند1387 20:15   روشنک هوشمند  | 


سکوت گاهی یعنی خشونت محض !......


+  یکشنبه 11 اسفند1387 22:28   روشنک هوشمند  | 

امروز داشتم فکر می کردم آیا می شود از چیزی یا کسی انتقاد کنی که از او متنفری یا دست کم خوشت نمی آید و با این وجود انتقادت از هر غرض و مرضی به دور باشد ؟ یا انتقادت باور پذیر باشد ؟....

مرز بین مضحکه و نفرت و هجو و نقد و تخریب و ترور شخصیت کجاست ؟

آن هم در جامعه ای که نه نقدپذیر است و نه نقد کردن می داند ! هر دو سوی این رابطه مشکل دارند . هر دو سوی این رابطه به هم مشکوکند و از هم بیزار .

نتیجه اینکه توانستم خودم را قانع کنم که اصلاً مهم نیست نفرتم را در انتقادم دخالت دهم . نفرت شاید انگیزه مردم پسندی برای انتقاد نباشد اما شاید صادقانه ترین نوع آن باشد .

امشب از موسیقی خبری نیست . از نقاشی . از کتاب . از عکس . از سفر . از تخیل .....

چه زندگی وحشتناک و خشن می شود بدون اینها ! اما فعلاً مدتی مجبورم بدون اینها سر کنم تا بعدها دوباره اینها را بهتر و بیشتر از پیش داشته باشم !


+  یکشنبه 11 اسفند1387 22:27   روشنک هوشمند  | 


تنها به مرگ اعتماد کن ! هرگز دروغ نمی گوید ....


+  یکشنبه 11 اسفند1387 21:33   روشنک هوشمند  | 

امشب هم خانه خودم نیستم درست مثل یک ماه گذشته ! آنجا که نیستم انگار که خود خودم نیستم . کپی خودم هستم . یک کپی که منطبق بر اصل نیست . دست خودم نیست . رنگ و شکل و اتمسفر محیط حتی بیش از آدمهای درونش بر احساس و روحیه من مؤثر است .

گاه از اینکه امواج فکری و احساسی موجود در یک اتمسفر را بیشتر و قوی تر از بقیه دریافت می کنم آشفته می شوم . مثلاً بارها شده در یک رستوران با این که میل به غذا هم داشته ام آنقدر تحت تأثیر امواج منفی موجود در محیط بوده ام که حالم از هر چه خوردنی بوده به هم خورده و نتوانسته ام غذا بخورم . بدتر از آن دیدن قاشق و چنگالها و دستها و دهانهایی که با سرعت هر چه تمام تر به سمت غذا حمله ور می شوند حالم را بدتر کرده و به من احساسی شبیه به تهوع دست داده !

نه ! اشتباه نکنید ! من یک فکر خوان نیستم . البته با تجربه تله پاتی بیگانه نبوده ام اما این مسئله هرگز به صورت اختیاری و همیشه گی برایم اتفاق نیافتاده . تنها چیزی که همیشه بوده  سنگینی و سبکی ، روشنی یا تاریکی ، بار منفی یا مثبت بعضی از اتمسفرهاست که براحتی حسش می کنم . نمی دانم چطور توصیفش کنم اما در بعضی از محیط ها که قرار می گیرم ناخودآگاه از آن یا بیزار می شوم و یا شیفته و وابسته ! ... من اعتقادی به سیاه و سفید یا صفر و یک ندارم اما در محیط های خاصی با افرادی مشخص که قرار می گیرم براحتی جو سفید یا جو سیاه را تشخیص می دهم و این در حالیست که هرگز یک اتمسفر خاکستری را تجربه نکرده ام .

گاه شده که آرزو کرده ام کاش وجود من تا به این اندازه حساس و سیال نبود . البته در بسیاری از مواقع همین حس به کمک من آمده و هر بار که به این حس اعتماد کرده ام نتیجه خوبی گرفته ام . اما خب وقتی که بخشی از وجود شما از منطق و استدلال تشکیل شده باشد ، اعتماد کردن به چنین احساساتی که فاقد ماهیت علمی و منطقیست کمی سخت می شود .    

برای خودم جالب است که این حس همیشه هست اما شدت و ضعف دارد . روزهای تنهایی این حس به شدت قوی می شود و هر چه تعداد آدمهایی که می بینم و با آنها سر و کار پیدا می کنم بیشتر می شوند این حس ضعیف تر  می شود . انگار که وجود آدمها از درجه خلوص حس دریافت از محیط کم می کند . 

خلاصه اینکه امشب دلم هوای خانه خودم را کرده ... دلم برای آن اتمسفر متناقض و دوست داشتنیش تنگ شده ... از او دور افتاده ام اما حالا بیش از پیش قدرش را می دانم .

+  جمعه 9 اسفند1387 21:23   روشنک هوشمند  | 


متنفرم از سرخ پوستی که برای پوشاندن ولنگاری ها و گندهای شخصی اش سنگ قبیله را به سینه می زند !...

براستی که تنها ویرانگر قبیله هموست .


+  پنجشنبه 8 اسفند1387 17:57   روشنک هوشمند  | 

سندرم بهار ..


امشب کمی سرگیجه دارم . کمی که چه عرض کنم . امشب ؟ نه !... چند شبی می شود . هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر می شود . نمی دانم این همان " سندرم بهار " من است یا چیز دیگریست . در کلاس زبان را بستم و ادامه را گذاشتم برای بعد از فروردین . خسته شدم از این هر روز زبان بازی و هر روز زبان خوانی فشرده با این همه کاری که سرم ریخته ، آن هم در یک مهد کودک بی قواره و غناس ! نصف شهریه ای که می گیرند هم هزینه نمی کنند ... سرگردنه همین جاست وسط شهر نه پشت کوه ! ....

این بهار هیچ جا نمی روم . توی همین اتاقهای نونوار یافته رنگارنگم می نشینم و می نویسم . شاید هم کمی نقاشی بکشم . اتاقم را سرخ سرخ کرده ام . دیوار ها سرخ . سقف سرخ . زمین سفید . کمد سفید . پرده ها سفید سفید ... هر که می بیند می گوید دختر این دیگر چه سلیقه ایست . شب خوابد نمی برد هااا . و من می گویم اتاق خودم است . دوست دارم سرخش کنم !

اما فضای غالب خانه سرمه ای شده . سقف سرمه ای . دیوار ها سرمه ای . سرامیکها سفید و سرمه ای ... احمقهایی که در تمام عمر یک جلد کتاب غیر درسی هم نخوانده اند و مثل خر فقط دویده اند برای یک مشت ریال با دیدن این فضا نگران حال من می شوند . فکر می کنند افسرده شده ام . آنها نمی دانند لذت دراز کشیدن زیر یک سقف نیلی پیوسته یعنی چه ... یا چشم دوختن به سرخی غروبی که آن بالا نقش بسته و هرگز نمی میرد .

بهارم را با سرمه ای ها و سرخ ها و صورتی ها جشن می گیرم . می خواهم 32 ماهی سرخ و طلایی بخرم و هر یک را درون یک تنگ گرد و بلوری بیندازم و تنگ ها را بی هوا روی زمین همین طوری الکی بچینم . می خواهم تمام سطح خانه کوچک و کهنه اما رنگیم پر از سبزی سبزه و سرخی ماهی ها باشد . پر از سنجد و سمنو و سیب و سکه و سرکه . بعد بنشینم وسط همه این سین ها و سماق بمکم و بنویسم و نقشی بکشم .

این " سندرم بهار " را باید امسال نابود کنم و بی مرثیه به خاک و غباری بسپارم که به زودی زدوده خواهد شد برای همیشه ... می خواهم به عنوان اولین سوژه جدی پرتره خودم را انتخاب کنم . می خواهم خودم خودم را ثبت کنم . بنویسم . دوست دارم لحظه هایم را ... لحظه هایی را که از من با شتاب می گریزند و دور می شوند قفل بزنم و در قاب تصاویرم قفس کنم . من آنها را می کُشم . یعنی هر بار که عکسی گرفته می شود لحظه ای کشته می شود تا جاودانه بماند . لحظه ای فدا می شود . فدای آنچه که می خواهیم درکش کنیم و حفظش کنیم و زندانی خودخواهی خودمان کنیمش ! لحظه ای که معلوم نیست چند فوتون حقیقت را در زیر پوسته های رنگینش ذخیره کرده . هر چقدر هم که بخواهم وفادارانه به لحظه ای که هست روبروی دوربینم بایستم ، بنشینم یا دراز بکشم ، اخم کنم ، لبخند بزنم ، بخندم یا گریه کنم باز هم تکه ای از آن را دزدکی با اندکی لب ورچیدنی و چشم خمار کردنی و ابرو بالا انداختنی تحریف می کنم ! ..

نمی دانم هنوز عکس گرفتن یعنی چه اما می دانم اتفاق شگفتیست برای من که کودکی هستم آفریده شده برای در آغوش گرفتن و لمس لحظه ها . لحظه های ناب . لحظه های ناب من ...


+  چهارشنبه 7 اسفند1387 22:23   روشنک هوشمند  | 


به کله ای که کچله از هر زاویه نگاه کنی فرقی نمی کنه چون بی نهایت تا خط تقارن داره !.. 


+  سه شنبه 6 اسفند1387 18:46   روشنک هوشمند  | 

وارونه وارونه وارونه ..


گاهی در اوج عصبانیت خنده ام می گیرد .. حتی عصبانیتم هم دیگر واقعی نیست .. نمی دانم این خبر خوبیست یا نه اما همین است که هست .. اصلاً آدمهای ایرانی موجودات خنده داری هستند .. نمی دانم از اول خنده دار بوده اند یا تازگی ها اینطوری شده اند .. بیخودی عصبانی نشوید .. خودم را هم جزو همین آدمهای خنده دار می دانم و صد البته شما را !.. من و شما هم ایرانی هستیم دیگر .. نه ؟..

طرف بازاریست .. من هم از بد روزگار کارم گیر طرف افتاده .. اول امر کلی ذوق کردم بابت اینکه چقدر برخلاف باقی بازاری ها باشخصیت و مؤدب و درست است .. کارم را راه می اندازد و ضرر نمی کنم .. بشین و بفرما و تعارف و مرام و معرفت بود که به سمت اینجانب سرازیر می شد .. به طرف گفتم تحت چه شرایطی کار را تحویل خواهم گرفت و با کسی هم تعارف ندارم .. قبول کرد و البته طبق معمول ابراز جان نثاری و بدبختی و بیچاره گی ناشی از قبول تعهدات داشت کم کم به عذاب وجدان دچارم می کرد و اینکه بابت کاری که قرار است هزینه کنم بدهکار طرف هم هستم بابت مرام و معرفتی که نمی دانم قرار است کجای کار خرج کند !.. خلاصه تا جای ممکن سعی کردم ایشان را از خرج بیهوده مرام و  معرفتش منصرف و فقط طبق تعهدات مورد توافق برای به انجام رساندن هر چه سریعتر کار تشویق کنم !..  کار انجام شد اما با تأخیر و همراه با اشکالات محاسبه نشده و بی دقتی ها .. هر طور که بود طرف را برای به انجام رساندن کار بر اساس تعهدات ، ترغیب و تشویق و نهایتاً تهدید کردم .. مقبول افتاد ! .. اما ورق برگشت و همه مرام و معرفت به یکباره به داد و هوار و فریاد و قشون کشی تبدیل شد .. آن هم تنها به خاطر تأخیری نیم ساعته برای تسویه حساب ! ..  کار تمام شد و نهایتاً هر دو طرف راضی اما آنچه که اضافه خرج شد هیچ شباهتی به مرام و معرفت و جان نثاری نداشت .. کمی بد و بیراه مؤدبانه بود و ترس از کار بی مزد و مواجب انجام دادن و پشیمانی از قول بیهوده دادن بابت کاری که عرضه و توانش نبود !..

هنگام بازگشت به خانه وقتی که قیافه عصبانی خودم و رنگ و روی پریده و لبهای سفید سلطان مرام و معرفت را که به خاطر نیم ساعت تأخیر فکر می کرد پولش را هپولی کرده ام و یک آب هم رویش ، به خاطر آوردم ، وسط خیابان از خنده ریسه رفتم .. وقتی که دنیا دنیای ایرانی باشد و طرف های دعوا یکی اهل فلسفه و ادبیات و دیگری اهل بازار و مرام و معرفت بازاری ، نتیجه از این بهتر نمی شود !..

یکی نوشته دنیای ایرانی کم کم دارد به دنیای کافکا شبیه می شود .. من اما می گویم .. از کافکا دیگر گذشته .. این بیشتر به یک شوخی شباهت دارد .. یک شوخی تأسف بار .. این دنیا دنیای چخوف است با همه شخصیتهای مفلوک و خنده دارش ..

این اسطوره های ایرانی بهتر است بروند پی کارشان .. دن کیشوت و سانچوپانزا را رو سفید می کنند بس که مسخره و بی ربطند .. اینها حتی به خوبی پینوکیو هم نمی توانند دروغ بگویند .. حتی وقتی ژان والژان هم می شوند به جای تشکر از کشیش مهربان که از نقره هایش چشم پوشی کرد به طرف تهمت دزدی هم می زنند .. تصور کنید ژانوالژان از کشیش مهربان بابت دزدیدن نقره هایش شکایت کند بعد هم طرف را تهدید کند که اگر صدایش درآمد آبرویش را ببرد .. آن موقع ها که اینترنت نبوده اما کفتر نامه بر که بوده .. مثلاً تهدید کند اگر صدایش بابت نقره ها درآمد صد تا کفتر نامه بر در حالیکه هر کدام از آنها یکی از لباسهای زیر معشوقه کشیش بخت برگشته را بر منقار دارند ، بفرستد در خانه همسایه ها تا آبرویش را ببرد .. اینها خیلی که بخواهند هنر کنند و قهرمان شوند آخر آخرش می شوند داش آکَل بچه باز و شعبون بی مخ عربده کش و علویه خانم و حاجی آقا و دائی جان ناپلئون !..

نخیر عزیز جان !.. من یکی که قهرمان بازی و قهرمان پروری توی کتم نمی رود .. حالا می خواهی بگذار به حساب عقده های حل نشده روحی/روانی بنده یا انتقام طبیعت در قالب قلم من ! .. از این به بعد این خودکار و روان نویس و رنگ روغنی بنفش من است و صورتکهای نورانی و حلقه های درخشان مقدس روی سر شما که یک به یک کبودشان می کنم .. مطمئن باشید از فروید و همینگوی و عزیز نسین و هدایت و چخوف و کافکا و گلستان هم کمک می گیرم .. این کاریست که آنها شروع کرده اند .. من صادقانه ادامه اش خواهم داد .. ; ) ..


+  سه شنبه 6 اسفند1387 18:2   روشنک هوشمند  | 

پیش به سوی جنتلمن شدن !


یک مرد ایرانی پیش از هر چیز حتی آموختن جبر و الگوریتم و فیزیک مکانیک .. قبل از اینکه فرق قهوه ترک و اسپرسو و تفاوت مزه ابسُلوت و ویسکی را بداند .. قبل از اینکه لاست تماشا کند و ترانه های لنون را از بر باشد .. قبل از اینکه تاریخ تمدن ویل دورانت را از اول تا آخر حفظ کرده باشد .. قبل از اینکه ساموئل بکت و ابراهیم گلستان را تقلید کند .. قبل از اینکه نیچه و شاملو بخواند و انگلیسی و فرانسه یاد بگیرد بهتر است آداب جنتلمن شدن و به عبارت بهتر مؤدب بودن را بداند . چیزی که متأسفانه در بیشتر موارد نادیده گرفته می شود و بدبختانه عمومیت دارد . رعایت یک سری از رفتارهای اجتماعی ساده به ویژه هنگام روبرو شدن و ارتباط با جنس مخالف نشانه اتیکت و ادب یک مرد است . به عنوان مثال به موارد زیر می توان اشاره کرد  :

1. وقتی به یک زن می رسید در هر موقعیت اجتماعی یا رده و طبقه آموزشی یا شغلی که باشید در سلام کردن پیش قدم شده و با صدای بلند سلام کنید .

2. اگر دوستی نزدیک و صمیمتی بین شما برقرار نیست در دست دادن پیش قدم نشوید . اگر مخاطب شما دستش را به سوی شما دراز کرد شما هم در پاسخ محترمانه دستتان را به سویش دراز کنید اما دقت کنید تنها قسمتی از انگشتان دستش را اندکی فشرده و به سمت بالا خم کرده و سپس رها کنید .

3. وقتی که نشسته اید و مخاطب شما وارد می شود به او صندلی تعارف کنید . در رستوران صندلی را برای او عقب بکشید و هنگام نشستن کمی به جلو هل دهید .

4. وقتی که از او به عنوان مهمان پذیرایی می کنید پالتو یا بارانیش را بگیرید و در جایی مناسب آویزان کنید .

5. وقتی مخاطب شما بیگانه است و بر حسب ضرورت برای ساعاتی از روز او را می بینید هنگام صحبت کردن یا نشستن به او از حد خاصی نزدیکتر نشوید طوری که هنگام حرکت دادن دست و پا و صورت با او برخورد کنید .  این از نزاکت به دور است .

6. به بدن مخاطب خیره نگاه نکنید .

7. حرف مخاطب را قطع نکنید .

8. با مخاطب ناشناس شوخی نکنید .

9. وقتی که به رستوران می روید این اصلاً مهم نیست که شما پول غذا را پرداخت نکنید یا دونگی حساب کنید . مهم این است که ادب را رعایت کنید و به او احترام بگذارید .

10. برای جلب اعتماد مخاطب نیازی به چاپلوسی یا خوشمزه گی یا شوخی های احمقانه یا صراحت بی مورد و زننده نیست . فقط کافیست خودتان باشید همراه با کمی ادب و متانت .

11. قبل از سیگار کشیدن از او اجازه بگیرید .


اگر من وزیر آموزش عالی بودم حتماً آموزش موارد فوق را در قالب یک درس 2 واحده  عمومی پیش از درس تنظیم خانواده برای دانشجوهای ترم اولی همه رشته ها اجباری می کردم . قبل از یاد گرفتن اینکه دو بچه کافیست و کاندوم چیست بهتر است یاد بگیریم که ادب تا چه اندازه برای مرد ایرانی در برخورد با جنس مخالف لازم و تأثیرگذار است . آموزشی برای همه نسلها و برای همه مردان برای تمام فصول ..


+  جمعه 2 اسفند1387 21:52   روشنک هوشمند  | 

وقتی که فقط تا صبح وقت داری ..


امشب تا صبح اینترنت دارم .. دلم نیامد چیزی ننویسم .. مرض است دیگر .. این مدت توی مود نوشتن نبودم ، جدای از نداشتن وقتی برای این کار .. اما از امروز ظهر مود نوشتنم برگشته و گوش شیطان کر حالا حالاها قصد رفتن ندارد .. چند وقتیست که هر چه می بینم مثل سگ پاچه ام را می گیرد و دیگر ول نمی کند .. از در و دیوار و دوست و همسایه گرفته تا زمین و زمان و سقف و آسمان !.. دیشب داشتم به این فکر می کردم که چرا من آنقدر برای سگها جذاب هستم .. بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالاً به خاطر هیکل استخوانی و باریکم است .. هر جانوری را به فکر لیسیدن و جویدن می اندازد لامصب . .. هه هه .. بگذریم .. البته اوضاع به این بدی ها هم نیست .. به غرغرهایم زیاد گیر ندهید .. از وقتی که جنین بودم به این عمل شنیع عادت داشتم .. خب آدم باید یک طوری دق دلیش را خالی کند دیگر .. غر غر کردن بد است اما غر غر نوشتن بد که نیست هیچی ثواب هم دارد !.. برای اینکه نشان بدهم اوضاع به این بدی ها هم نیست بگذارید به نکته های مثبت هم اشاره کنم .. مثلاً همین کلاس زبانم ..

کلاس زبانم زنگ تفریح خوبیست .. معلم بسیار جوان و باحال و خوبی دارم که گاهی اوقات قاطی می کند و نیاز به اندکی تنظیم دارد اما در میان نسل خودش شاهکاریست .. باهوش و وظیفه شناس .. از آنهاییست که قبل از اینکه فرق دست راست و چپشان را بدانند قد کشیده اند .. این بچه نردبانها همه مشکلات مشترکی دارند .. باید هوایشان را داشت .. هه هه .. بچه های کلاس هم همه همجنسند و بامزه ..  یک بچه تخس و ارمنی زبان هم هست .. بد جانوریست ..  اصرار عجیبی به پسرانه رفتار کردن دارد .. کافیست یک لبخند کوچولو در چهره ات ببیند دیگر عملاًَ از آن به بعد جنابعالی نقش لگن دست شویی را برایش ایفاء خواهی کرد .. وحشی و مهار ناشدنیست .. با همه این حرفها دوستش دارم .. از ته دل مرا می خنداند .. ناسزاهایش شنیدنیست .. آن هم وقتی که از مادر جانش می گوید .. آنقدر مااااااه ادایش را در می آورد که نگو ..  خودش معتقد است که قیافه ندارد اما در عوض ( ... ) خوبی دارد و مهم همین است .. هاه هاه ..  یک دختر دیگر هست از ترمهای پیشین که گاهی به کلاس سر می زند .. من اسمش را گذاشته ام دختر پلاستیکی !..  هر بار که می آید به کلاس خبر عمل یک جائیش را می دهد .. لبها .. دماغ .. سینه ها .. همیشه لنز آبی به چشم دارد .. وقتی که به کلاس می آید همه دخترها دورش حلقه می زنند و تغییرات تازه ظاهرش را با تحسین بررسی می کنند .. حتی همان دختری که به شدت ادای پسرها را در می آورد ..

نتیجه اینکه تنها دختر شلخته کلاس فکر کنم خودم باشم !..  شلخته یعنی اینکه جائیم عملی نیست .. ناخنهایم کوتاه است .. ( یعنی وقت ندارم بلندشان کنم .. گاهی هم می خورمشان .. ) .. لاک بلد نیستم درست بزنم چون با عجله لاک می زنم و روی ناخنم لاک پشت درست می شود ! ..هر چه دلم بخواهد می پوشم و اهمیتی به مد نمی دهم .. ماشین هم ندارم چون فروختمش البته چیز قابلی هم نبود .. و از همه مهمتر به فکر شوهر کردن هم نیستم .. و به احتمال قریب به یقین حدس می زنم که علت اصلی شوهر نکردنم را عمل نکردن دماغم می دانند  و نشانه اش این است که دوست پسر ندارم .. ( اگر بدانند سالها پیش از  همسرم جدا شده ام احتمالاً دلیل اصلیش را درست لاک نزدنم خواهند دانست ) ..هه هه ..

خلاصه اینکه کلاس زبان رفتن اگر به دراز شدن زبان انگلیسیم دست کم به اندازه زبان فارسیم کمک نکند تیاتر کمدی-تراژیک خوبی می سازد برای دیدن و اندکی از ته دل خندیدن و گاهی تأسف .. از همه این حرفها گذشته این بچه ها را دوست دارم .. اینها نمونه های کوچکی از واقعیت نسل جدید هستند .. به نوعی درکشان می کنم .. شاید مشکلاتشان هیچ شباهتی به مشکلات نسل من نداشته باشد اما باز هم که حرفهایشان را می شنوم همه از یک درد مشترک رنج می بریم .. و آن هم درک نشدن است و محدودیت !..  گاهی دلم برای خودمان می سوزد .. برای جنسیتم .. برای زن بودنم .. جنسیتی که هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر اسیر ظاهرش می شود و توخالی تر و پوشالی تر از همیشه به کالایی لوکس و فانتزی تبدیل می شود .. این مشتری است که نوع جنس بازار را سفارش می دهد .. پس این دخترها تقصیری ندارند .. نمی توانند تقصیری داشته باشند .. جامعه از آنها جسارت و پوست کلفتی و بیعاری مردانه را می طلبد و زیبایی جنیفری و اندرسونی .. یک کالای فانتزی با ظاهری که سکس را در اندک زمانی بر انگیزد .. یک ظاهر اگزجره و مجازی ! .. جامعه سفارش می دهد و آنها اطاعت می کنند تا هر چه سریع تر در این بازار بی مشتری با بالاترین نرخ ممکن به فروش برسند .. نسل من محرومیتهای زیادی را تحمل کرد اما می توانم بگویم که کمی بیشتر از سطح را در نوردید و بیشتر فهمید و محترم تر شمرده شد .. گاهی با تمام محرومیتهایی که جامعه و حکومت و فرهنگ به نسل من تحمیل کرده بود فکر که می کنم و آن را با محرومیتهای اساسی تر این نسل جدید مقایسه می کنم به این نتیجه می رسم که من از آنها خوشبخت تر بوده ام .. بهتر زندگی کرده ام .. نسل من از بسیاری از آزادی ها محروم بود اما این نسل ،خودش خودش را محروم می کند .. خودش خودش را محدود می کند .. بیگ برادر به نتیجه دلخواه خود رسیده است .. محرومیت به سطحی درونی تر و فراتر رسیده است .. به جایی نزدیک به سلولهای خاکستری مغز !


خب دیگر .. بک بایتینگ و غرغرینگ بس است ..  وقتم رو به اتمام است و من می توانم با این ذهن آشفته و همه گرفتاری های تلخ و شیرینم فقط کمی بخوابم ..


+  جمعه 2 اسفند1387 2:9   روشنک هوشمند  | 

وقتی که وقت نداری ..


وقت نوشتن ندارم .. کامپیوتر ندارم .. اینترنت ندارم ..  خانه در دست تعمیر است یا بهتر بگویم در دست تغییر است اسااااااااااااااااسی .. این را هم از کامپیوتر شخصی دوستی دارم برای دوستان عزیز ی که علت ننوشتن و غیبتم را پرسیده بودند می نویسم .. به زودی بر میگردم .. بود و نبود من هر دو شر است .. شری که دوستش دارم .. شری که دوستانم هم دوستش دارند .. در هر صورت به زودی احتمالاً طی یکی دو هفته آینده به این شر صغرا خاتمه داده و به شر کبرایم ادامه خواهم داد !.. از دیدن کامنتها و ای میلهای دوستان نادیده ام ذوق زده شدم .. شرارتهای من پایانی ندارند .. آنها که دوستم ندارند هم بیخودی ذوق زده نشوند و تزهای روان شناسانه و احمقانه ای را که از اعماق عقده های روانیشان درآورده اند لطفاً دوباره به همان گور تاریک وجودشان برگردانند که اینجا کسی هدیه جهنمی آنها را پذیرا نیست و قبول کنند وقتی که قادر به درک چیزی یا فردی که برتر از آنهاست نیستند  شایسته ترین کار سکوت است و تواضع ..

زنده تر از همیشه بر می گردم .. کار دارم .. فعلاً بای بای تا وقتی دیگر .. بووووووووووووووووس ..

+  پنجشنبه 1 اسفند1387 16:22   روشنک هوشمند  |