تبليغاتX
دیوار نوشته

غمشاد


امشب خسته ام اما غمشادم . خسته ام چون کارهای یدی زیادند و من هم دست از سرشان بر نمی دارم تا تمام شوند و بستر کارهای فکری و ذوقیم را فراهم کنند .

وقتی که آدم همزمان غمگین و شاد باشد به آن چه می گویند ؟.. چیزی به فکرم نرسید این بود که "غمشاد" را برای توصیفش اختراع کردم .. این زبان فارسی چقدر کم می آورد در بیان "من" .. مجبورم خودم هی واژه اختراع کنم !..

راستی کاش میشد رنگ دیوارها و اشیاء را بر اساس حس و حال ، هر هفته عوض کرد ..

برخلاف بسیاری از آدمها من از راننده های تاکسی خوشم می آید .. دل پری دارند .. همیشه با دقت به حرفهایشان گوش می دهم .. مهم نیست که موضوع صحبت چیست .. مهم گوش دادن است .. آنها فقط یک جفت گوش شنوا می خواهند تا کمی احساس رضایت کنند از خودشان و کار سخت و یکنواختی که دارند .. همین !

گاهی بعد از دیدن یک نمایش ( کشتی شیطان ) ، ساعت 10 شب هنگام بازگشت به خانه لازم است آنقدر توانایی و آمادگی جسمانی داشته باشی که بتوانی با یک مانتوی تنگ و کمربندی که تنگتر بر کمرت بسته ای و کیفت که همه پول تعمیر خانه را اشتباهاً حمل می کند ، برای دفاع از خودت با یک زوج موتور سوار متشکل از یک مرد چرب ِدراز و یک زن کوتوله خپل که عرضش بیش از طولش است و  فارسی به زور حرف می زنند و چیزی در مورد ترمز پشت چراغ قرمز نمی دانند درگیر شوی و دست و پنجه ای نرم کنی !.. همیشه هم گفت و گوی تمدنها نتیجه نمی دهد .. گاهی این جنگ تمدنهاست که تضمین کننده بقاست !.. به خودم امیدوار شدم .. پس در این جثه باریک و ظریف هنوز قدرت به قدر " لازم و کافی" هست .

توی محله خودمان امشب دزد آمده .. آن هم جایی در همسایه گی کلانتری ! ..همین یکی را کم داشتم !.. باید برای پنجره ها حفاظ بگذارم .. چشمان بی رحم فقط مخصوص زندانی ها نیستند .. آنها همه جا هستند دوست من !.. آنها فقط وقتی نگاهت می کنند که عده ای دارند به جان و مال و روانت دستبرد می زنند .. آنهم فقط محض تفریح .. بیرون از زندان زندان دیگریست .. و آن خود درون زندانی بزرگتر اما پیشرفته تر و بی رحم تر قرار دارد .. مثل یک لابیرنت می ماند .. یک هزار تو !

به خانه که آمدم از فرط خسته گی نفهمیدم کی خوابم برد .. اما چه خوب بود !.. " مامان " برای اولین بار پس از رفتنش به خوابم آمد .. زیبا و جوان و کمر باریک و شیک و آرایش کرده و تمیز .. درست مثل همان تابلویی که از تصویر سیاه و سفید 25 ساله گی اش کشیده بودم .. به او گفتم دلم گرفته .. گفت برو سفر !.. گفتم بروم ؟.. دلم می خواهد جاهای دور بروم .. تنهایی !.. بروم ؟.. لبخندی زد و با آرامش خاصی گفت برو به هر جا که دوست داری و ببین .. همه جا را ببین .  بعد از آن بلافاصله یک خواب دیگر دیدم !.. نمی دانم برای شما هم پیش می آید ؟.. چطوری می شود دو خواب مجزا پشت سر هم دید ؟!.. خب در هر صورت برای من زیاد اتفاق افتاده .. خواب دوم یک پنجره بود با منظره ای برفی .. به کسی که توی خواب هم ندیدم کیست داشتم نشانش می دادم .. زاویه دید خواب من از روبرو بود و آن دیگری توی زوایه دید من نبود .. اما وجودش را حس می کردم .. احتمالاً کنار پنجره آن دورتر ایستاده بود .. قله برفی را نشانش می دادم .. گفتم می خواهم بروم آنجا چند روز دیگر .. وسط قله یک درخت سبز بود .. روی درخت هیچ برفی نبود اما اطرافش پر از برف بود ..

برای اولین بار است که بعد از رفتن "او" به جای واژه "او" می نویسم "مامان" . انگار که رفتن "او"  به جای "مامان" باورپذیرتر باشد ..

این شهر دارد می ترکد . اگر خانه مادریم اینجا نبود . اگر خانه ای در هر دهکوره ای به جز اینجا و خوزستان داشتم حتماً آنجا را برای زندگی انتخاب می کردم . هرچند هر جا که روی در این مرز پر گهر آسمان بدرنگ است . خشن است . وحشی است . نفهم است . پر از کینه و حسد و نیرنگ است ..

این آدمها فقط مانده همدیگر را زنده زنده پوست بکنند و بخورند . درست مثل پوست کندن سیب زمینی !. یک سیب زمینی که سیب زمینی دیگری را می خواهد پوست بکند . پس چرا من احساس درد می کنم ؟.. یعنی هنوز سیب زمینی نشده ام ؟!..

این هفته کوه می روم . نمی دانم . شاید آنجا بشود از طوفان خشونت در امان ماند . من کشتی نوح را هرگز ندیدم . اگر کشتی نوحی در کار بود حتماً به قله کوهی برای رهایی ترجیحش می دادم .


+  یکشنبه 30 فروردین1388 23:25   روشنک هوشمند  | 

چیزهایی که مطمئنم دوست ندارم ..


پزشکهای ایرانی !.. ( بوی مرده شور خانه می دهند و نخوت یک قصاب را دارند و حافظه ای خوب اما قدرت تصمیم گیری و پیش بینی احتمالات و احساس مسئولیت در حد یک جلبک )

مرد ِ بسیار پشمالو !.. ( اَه ! حالم را به هم می زند .. )

لوده مخصوصاً مرد ِ لوده مخصوصاً مرد ِ چاق ِ لوده !.. ( بی مزه ترین موجودی که فکر می کند بامزه ترین موجود دنیاست )

چشمهای زشت و ریز ِ پشتِ عینک دودی ! .. ( چه خودفریبی احمقانه ای )

دختر اتو زن و مرد اتو سوار کن !.. ( چاه و چاله ! )

ماست میوه ای !.. ( از قاطی کردن هر چیزی با هر چیزی متنفرم )

طعم و عطر ادویه کاری !.. ( پیف پیف )

خورش به و فسنجان ترش و شیرین پلو !.. ( ... )

ابروی خیلی باریک و دماغ زیاد سر بالا !.. ( زننده )

اعتماد به نفس ِ پلاستیکی !.. ( پلاستیک 500 سال طول می کشد تا به طبیعت بازگردد و طبیعی شود . حال مشتقاتش و صفات وابسته اش جای خود دارند .. )

صدای تو دماغی زنانه !.. ( انزجار در حد سیخ شدن موهای تمام بدن )

دبی و آنتالیا !.. ( پایتختهای تازه به دوران رسیده ها .. )

مرد سنتی در دانشگاه هنرهای زیبا !.. ( این یعنی کاریکاتور .. یعنی هجو ! )

صدای فین فین سرما خورده ها !... ( وااااای .. )

تف کردن در خیابان !... ( درد .. )

اتوبوس شلوغ !.. ( تهوع )

قاشق بزرگ و لپ ِ قلمبه از غذا ! .. ( تهوع به توان دو )

مارمولک ! .. ( از اینکه از این موجود مفید و بی آزار متنفرم از خودم شرمنده ام .. اما خب .. تمام تلاشهای من در زمینه ایجاد دوستی یا دست کم همجواری مسالمت آمیز با ایشان تا به الآن با شکست مواجه شده .. می گویند ریشه در کودکی دارد .. آهان یادم آمد .. آبجی بزرگه خیلی از این جنتلمن خوش تیپ و خونسرد می ترسید و ترسش به من هم سرایت کرد .. پس من بی تقصیرم ! )

حامد بهداد !.. ( نوع بازیش و حرکات اغراق آمیزش مخصوصاً در بازی های اولیه اش مرا به سختی یاد شخصیتی خودکم بین ، به شدت حسود و دروغین در خاطراتم می اندازد .. بیچاره حامد .. از این نفرت غیر قابل توجیه شرمنده ام ! )

آدمی که حرف ( ر ) را به عمد نادرست تلفظ کند .. ( استفراغ ! )

مرد زیر ابرو برداشته .. ( ... )

زن و مردی که جنس مخالف را تقلید می کنند .. ( طبل توخالی ! )

فیلم سکس و فلسفه مخملباف ! .. ( وقتی که مردها پس از 45 سالگی تازه به فلسفه سکس پی ببرند .. )

ایرانی بور و چشم های رنگی ! .. ( یخ .. بی مزه .. لوس )

فیلم های ده نمکی ! .. ( ابتذالی که حتی به ابتذال هم وفادار نیست )

گشت ارشاد ! .. ( بی غیرت ترین و احمق ترین موجودات عالم )

مبل نارنجی چرمی ! .. ( بی سلیقه گی )

حسابدار و رشته حسابداری !.. ( یکنواخت و بی ذوق )

منتقد با اسم مستعار !.. ( ریاکار ! )

و

یک سری اسامی خاص که از نوشتنشان در اینجا معذورم .. فعلاً دوست ندارم فیلتر شوم !.. ; ) ..


+  یکشنبه 30 فروردین1388 0:29   روشنک هوشمند  | 

این روزها و شبها ..


این روزها عجیب احساس خورده شدن می کنم .. از آدم خوارها و زامبی ها و دراکولاها خبری نیست .. موضوع چیز دیگریست ..این روزها همه اشیاء به نظرم تغییر ماهیت داده اند .. آنهم نه به طور محسوس که بتوانم به شما با انگشت نشانشان دهم و مسخ شده گیشان را ثابت کنم . لعنتی ها چنان موذیانه و میلیمتری تغییر شکل می دهند که اثباتش سالها طول می کشد .. انحنای صندلی ها به سمت میز بیشتر و بیشتر شده .. انگار که می خواهند میز را یواشکی ببلعند .. شوفاژها شُر شُر می کنند !.. مثل این بچه شاشوهای دبستانی ، شب تا صبح شُر شُر می کنند .. آن هم نه روی زمین .. بلکه توی شورت آهنینشان !.. طوری که انعکاس صدایش به جایی توی مغز سر من برسد و بی وقفه در جا بزند . همین است دیگر .. خیلی ساکت و آرام شده ام .. خب دست خودم نیست .. خاصیت غم این است .. آدم را مظلوم می کند .. وقتی هم که مظلوم شدی ، صدایت در نمی آید و حتی بی عرضه ترین و توسری خورترین اشیاء خانه هم برایت شاخ و شانه می کشند آنوقت ... حتی همین فلاسکهای ژاپنی برایت شکلک در می آورند و تفاله هایشان را جای چای داغ ، توی فنجانت تف می کنند .. یا این نمکدانهای لاکی .. حتی روی زخمهای ناخنهای جویده شده ات  هم نمک نمی پاشند .. کاری که همیشه داوطلبانه با لذت انجامش می دادند .. این روزها فقط در گوش هم پچ پچ می کنند و هیچ چیز به هیچ جا نمی پاشند !.. دسته جمعی یبوست گرفته اند .. آن دستکشهای پلاستیکی سوراخ سوراخ را بگو .. مثل سادیستها روی بشقابها که لیز می خورند جیغ می کشند و کف به چشمانم می پاشند و حتی یک پیکسل چربی را هم درست و حسابی رتوش نمی کنند .. این فکسنی ها و شکستنی ها انگاری همه با هم دیوانه شده اند .. فقط می شود چراغ را خاموش کرد و تا صبح از شرشان راحت شد .. همین که به سمت کلید برق می روم سایه ام روی دیوار می افتد .. دو تا کلید برق مربع ، جایِ چشمهایِ سایه صورتِ رویِ دیوارم لم می دهند !.. یعنی جای زیباترین عضو صورتم !.. سایه می خندد و به من چشمک می زند .. می بینی ؟ .. وقتی مظلوم می شوی حتی سایه ات هم سوارت می شود .. دستم را دراز می کنم و یکی از چشمهای سایه را کور می کنم .. چراغها خاموش و دل من هم خنک می شود !... حالا همه جا تاریک است .. اشیاء گستاخ خانه همه به یکباره ناپدید می شوند و من هم سعی می کنم که بخوابم ..شبها اوضاع بهتر است .. کابوسها سر جایشان هستند اما دیگر ترسناک نیستند .. چون آدمهای توی کابوسها ، این شبها چیزی نیستند مگر دیگ و قابلمه و دستکش و صندلی و نمکدان و فلاسک و شوفاژ و ملاقه و نهایتاً کارد آشپزخانه  !.. پس شب خوش !.. 


+  پنجشنبه 20 فروردین1388 1:39   روشنک هوشمند  | 

امشب از این ساعت "دختر خوبی" شدم . آرام و ساکت و کم حرف . نه دیگر آب به لانه مورچه ها میریزم . نه سر به سر این و آن می گذارم . نه مچ می گیرم . نه سوک سوک می کنم . نه سوال پیچ می کنم . الآن من یک دختر خیلی خیلی خیلی خوبیم . پس بگذار به آرزوهایم فکر کنم و کمی سر به سر خودم بگذارم . بگذار آرزوهایم را ردیف کنم ..

- سفر به آفریقا ! آن هم نه با تور . تنهایی ! با یک کوله پشتی و یک دوربین عکاسی . دوست دارم تمام آفریقا را پیاده طی کنم . از مصر و اهرامش تا اتیوپی و کرکس ها و گرسنه هایش .. از نیل تا شاخ آفریقا .. تانزانیا و سرنگتی .. کنیا .. تانگانیکا .. کلیمانجارو .. آفریقای جنوبی .. آبشار ویکتوریا .. تا ساحل عاج .. تا صحرا .. تا مراکش .. تونس ..

- سفر به قطب ها ! فقط از آنجایی که به شدت سرمایی هستم نمی دانم چه باید بپوشم که بخ نزنم !.. لباس اسکیموها به درد من نمی خورد ..

- روزی هر چه را که دلم می خواهد بنویسم توی یک کتاب بدون سانسور به نام خودم بخوانم .

- نهج الپرندم را تصویرسازی کنم .

- تنهایی در ایران سفر کنم و به هر هتل و مسافرخانه ای که دلم خواست بروم بدون اینکه از من اجازه کتبی شوهر و پدر و همراهیشان را بخواهند .

- سه روز تنهایی در دامنه زاگرس .. نزدیک " دنا " چادر بزنم و کتاب بخوانم .

- یک دوست داشته باشم که هیچ وقت به من دروغ نگوید و وقتی که ناراحتم به او نگاه کنم و بدون اینکه حرفی بزند آرام شوم .

- یک آکواریوم بزرگ داشته باشم .

- یک خانه با طراحی خودم داشته باشم .

- یک روز در اتاق " ونسان " زندگی کنم .

- توی خیابان راه بروم و حتی یک نفر برایم مزاحمت ایجاد نکند .

- با موجودی به نام " روشنفکر ایرانی" ملاقات کنم .

.

.

.


+  دوشنبه 17 فروردین1388 20:54   روشنک هوشمند  | 

زمانی برای ترکیدن ..


آسمان بد رنگ است . دوستش ندارم اما حالش را درک می کند . حال دو هفته پیش مرا دارد . وقتی آسمان این رنگی می شود انگار فلج می شوم . دوست دارم بزنم یعنی باید بزنم بیرون اما همین طور دراز می کشم و .... . اما می زنم بیرون .. حال لباس پوشیدن ندارم . کاش میشد همین جوری رفت بیرون .. این مانتو و روسری لعنتی را که می پوشم معذب می شوم .. من نمی دانم بقیه چطور با اینها راحت تر و آزادانه تر راه می روند و به اصطلاح احساس آرامش می کنند ؟!.. چقدر دوست داشتم الآن با همین تاپ بلند و نازکی که دو سه تا لکه خورشتی هم دارد بیرون می رفتم .. با همین شلوار گرم کن سیاه که پرهای بالش و کرکهای قالی خال خالیش کرده اند ..  با همین موهای ژولیده .. تف به هر چه نظم و آراسته گی .. همه اش کثافت است .. اه .. این آسمان دارد خفه می شود رسماً .. آها ... الآن .. همین الآن ترکید !.. بغضش ترکید .. حالا وقت رفتن است .. می زنم بیرون .. منم به کمی ترکیدن نیاز دارم .. زیر باران .. درست همین الآن ..


+  یکشنبه 16 فروردین1388 14:54   روشنک هوشمند  | 

امشب بی حوصله ام .. این چند شب و روز وقت نهار ، شام می خورم .. وقت شام ، نهار .. و وقت صبحانه ، عصرانه !.. این چند روز تعطیلی حسابی مجازی شده ام .. احساس زنده بودن از آدم دور می شود وقتی که از خانه بیرون نمی روی .. چه خوب که فردا از این دنیای مجازی تخدیر کننده بیرون می آیم ! مرا سری با مجازی ها و مجازی بودن ها و مجازی نوشتن و گفتن ها نیست .. اینجا هم که می آیم تمرینی می کنم برای نوشتن .. برای اینکه نوشتن از یادم نرود .. همین طوری " دلی " می نویسم و لذت می برم .. نوشتن و تخیل برای من یادآوری واقعیتیست که هست یا باید باشد و نیست .. مثل بقیه آدمها چیز زیادی در مورد خودم نمی دانم جز اینکه به شدت " واقعی " هستم .. به همین خاطر از این بگو مگوهای مجازی بی نتیجه با نامها و نشانه های مجازی و من درآوردی حالم بد می شود .. واقعیت این روزها نادیده گرفته می شود و آنطور که باید جدی گرفته نمی شود .. واقعیت زندانی می شود .. در زندان می پوسد .. به قتل می رسد .. شکنجه می شود .. آب از آب تکان نمی خورد ، پس احمقانه نیست که بچسبی به 4 تا و نصفی نوشته از کسی که معلوم نیست کیست و چیست و نفعش در چیست و واقعیت را از دست بدهی ؟.. چرا به خدایی که می پرستی احمقانه است .. این جماعت مستعار نویس بگذار در خیال تأثیرگذاری بر عالم بشریت غرق رویاهای خوش باشند .. اینجا را به آنها واگذار کن و فردا را بدست بیآور .. فردا روز من است .. سلام زندگی ..


+  جمعه 14 فروردین1388 20:52   روشنک هوشمند  | 


هر گاه برای رفع یک به اصطلاح " سوء تفاهم " حقیقت را به نفع خود پایمال کردید بدانید که مستحق هیچ بخششی نیستید .

به جای اثبات بی گناهی خود و مقصر دانستن دیگران ، بهتر است فقط بگویید : ببخشید ! اشتباه کردم .

فرق با شرف و بی شرف همین است . عشق به حقیقت یعنی " شرف " ، حتی اگر به ضررت باشد !


+  پنجشنبه 13 فروردین1388 18:52   روشنک هوشمند  | 

دروغ 13 !


پیشنهاد می دهم به جای دروغ ِ 13 ، دولت ، راستِ 13 را جایگذین کند !

ایران و ایرانی اعم از دولت و ملت ، بیش از تاریخی کردن پدیده ای همه گانی به نام "دروغ " به یادآوری پدیده ای نادر به نام " راست " نیاز دارد . 

با من موافق نیستید ؟!


+  پنجشنبه 13 فروردین1388 1:34   روشنک هوشمند  | 

بهترین خاطره ..


دختر 25 ..26 ساله گور همسایه مدام ضجه میزد . دو هفته پشت سر هم دیدمش . فقط یک جمله را تکرار می کرد : کاش بابام زنده بود و بازم زندونیم می کرد توی خونه .. کاش هنوز زنده بود و باز کتکم میزد .. بابا دلم واسه داد و هوارت تنگ شده .. دلم واسه فحشات تنگ شده ..

با خودم فکر کردم بیچاره .. بهترین خاطره ای که از " بابا " داشته همان بوده !

+  سه شنبه 11 فروردین1388 17:20   روشنک هوشمند  | 

گورنوشتی بر روی دیوار ..


به گور و گورستان علاقه ای نداشتم . دلم می گرفت .. اما " او " که رفت به آن علاقمند شدم ... گورستان اصلاً ترس ندارد .. حتی در شب ... آنجا هم طبقه بندی شده .. بالا شهر و پایین شهر و مرکز شهر هم دارد  !.. یک اشکوبه .. دو اشکوبه .. درجه 1 .. درجه 2 .. قطعه ویژه .. قطعه معمولی .. با کتیبه .. بی کتیبه .. با گلدان .. بی گلدان ... خلاصه اینکه از این به بعد به این مکان بیش از پیش سر میزنم . با رفته گان که نمی شود حرف زد .. اما با نرفته گان در حال رفت و آمد میان گورهای رفته گان می شود حرف زد .. می شود شنید .. دید ..  

+  سه شنبه 11 فروردین1388 17:13   روشنک هوشمند 

شب ونسان


خاصیت شب طوفانی همین است . وقتی که تو آرام می شوی او تازه  فریاد کشیدن را آغاز می کند . باد را می گویم . اگر سردم نبود پنجره را باز می کردم تا بدرون بیاید و در آغوشم آرام گیرد . من دوست فداکاری نیستم . گرمی تنم را برای خودم نگه می دارم و می گذارم او سراسیمه و پریشان سر به دیوار و شیشه ها بکوبد . به آنسوی شیشه ها نگاه می کنم . چراغها زردتر شده اند . خیابان خالیست . بی ماشین . بی آدم . آسمان کبود و پنجره های دوردست نارنجی . دیوارها سبز و سرمه ای و کاج ها سیاه . شب تهران عجیب به نقاشی های شب ونسان شبیه شده است . نوری آن دور رو به زوال می گذارد . چیزی سقوط می کند و توی سیاهی گم می شود .. و صداهای دوردست به زوزه شبیهند . حس می کنم خشونت بزرگ و بزرگتر می شود . کودکیش را پشت سر می گذارد و به بلوغ می رسد . خشونت امشب پشت لبش سبز شده . فردا ریش در می آورد و پس فردا عصاره متعفن وجودش را به طبیعت تف می کند . خشونت امشب ذوق می کند .


+  دوشنبه 10 فروردین1388 23:50   روشنک هوشمند  | 

این خونه سرده ..


این خونه سرده ... اون تخت خالیه .. یکی داد میزنه که " نیست " و یکیُ که نمی خواست از نبودنش بنویسه وادار می کنه به نوشتن از " نیست " ...

اونجا زیاد گریه نکردم .. حتی وقتی که همه ضجه می زدنُ خاک روی سرشون می ریختنُ فریاد می کشیدن .. نمی دونم چرا .. حتی برای گریه کردن تلاش هم نکردم .. انگار این برخلاف جهت رود شنا کردن دیگه پیشونی نوشتم شده .. یه حرکت غیر ارادی .. حتی تویِ .... اونم برای .... عزیزترین ..

من خیلی آرومُ راحت به اونها نگاه می کردم .. به خواهرها و برادرم .. به پدرم .. به فامیل و دوستُ آشنا .. سنگینی نگاه بعضیاشون بابت سکوت و چهره بی اشکم ، به خوبی قابل درک و احساس بود .. حرفایی که با زبون جرأت گفتنش رو نداشتن با نگاه بیان می کردن .. چیزی که برای من کمترین اهمیتی نداشت و اونا اینُ خیلی خوب می دونستن .. نمی تونم بگم که شوکه شده بودم .. یا .. نه .. حواسم حسابی جمع بود .. فقط خیلی آروم بودم .. خیلی ساکت .. و خیلی غمگین .. 

چیزی که برام خیلی سخت بود لحظه ورودم بود به خونه پدری .. اهواز .. کیانپارس .. اونقدر که نفهمیدم چند ساعتی به من چی گذشت و چه اتفاقی افتاد .. فقط سرزنشهای کسی رو به خاطر میارم که میون جمع  به من پرخاش می کرد که وقت این کارا نیست .. بهتره بلند شم و به آشپزخونه برم و بهشون کمک کنم .. بعد از اون چند ساعت حالم خوب بود .. فقط آروم بودم و غمگین .. بی اشک .. حواس جمع و باهوش تر از همیشه ..

فامیل همه مهربون بودن ُ دوست داشتنی ... به روش خودشون محبت می کردن و من تشکر می کردم و لبخند میزدم ..

خواستم به خواهر کوچیکه بیشتر توجه کنم اما انگار به توجه من نیازی نداشت .. آبجی بزرگه و داداشی که چند وقتیه از آلمان اومده .. حسابی دور ُبرش بودن .. می دونم که دوستم دارن .. اما .. خب من دیگه عادت کردم به متفاوت بودن .. وصله ناجور بودن .. تنها بودن .. اونم میون نزدیکترین و عزیزترین جمع ها .. و ناراحت ُناراضی هم نیستم ..گاهی این مسئله حتی به خنده ام میندازه .. وقتی که تصوراتِ نزدیکترین عزیزانم رو از خودم با چیزی که واقعاً هستم مقایسه می کنم .. اما .. اینا هیچ کدوم مهم نیست .. مهم اینه که می دونم دوستم دارن .. امیدوارم اونا هم بدونن که دوستشون دارم ..

تهرانم دوباره .. این خونه سرده .. این همون خونه ست که من و پدر برای " او " که " نیست " تهیه کردیم.. می خواستیم نزدیک دکتری باشه که بعد از اومدن " او " از آلمان و تمام شدن موفقیت آمیز معالجاتش ، عهده دار کنترل عوارض بیماریش شده بود و چه وحشتناک ، کسی که به مسئولیت حیاتیش عمل نکرد و همه زحمتهای دکترها و پروفسورهای مهربون ُوظیفه شناس آلمانی رو به باد فنا داد ....

این خونه سرده .. خونه ای که من به اجبار باید چندین شب و روز مهمونش باشم .. بعد ش میرم به خونه خودم .. 

این خونه سرده .. یخ زده ست .. من شوفاژا رو روشن کردم اما باز سردمه .. 

سرم درد می کنه و .. ولی می تونم گریه کنم .. چون الآن تنهام .. آروم و تنها .. اینجا نه دیگه کسی هست که از هوش رفتنمُ وقت مصیبت ، تظاهر به غم فرض کنه و سرزنشم کنه و نه سکوت و آرامش ُ چهره بی اشکمُ به حساب بی عاطفه گیم بذاره .. اینجا سرده اما می تونم بودن " خودمُ " نبودن " او " رو بی هیچ تشریفاتی به گریه برگزار کنم .. من به این گریه احتیاج دارم ..

این خونه سرده و هیچ وقت .. هیچ وقت .. هیچ وقت دیگه گرم نمیشه .. آخرین خونه " او " بود ..

سردمه و باید برم چند تا پتو بیارمُ دور ِ خودم بپیچم .. کمی نسکافه داغ حالمُ بهتر می کنه .. فردا کلی کار دارم .. فردا هم یه روز ِ دیگه ست ..


+  یکشنبه 9 فروردین1388 22:51   روشنک هوشمند  | 


برای اینکه حکایتتان ورد زبانها و شخصیتتان محور داستانها شود نیاز نیست که زور بزنید تا قهرمان باشید ..

این روزها راوی حکایت همه را قهرمانانه روایت می کند . حتی اگر اشتباهی فعال سیاسی شده باشید .

خیالتان تخت !


+  دوشنبه 3 فروردین1388 11:52   روشنک هوشمند  |