اینجا و آنجا
شال سبز روشن ( تقریباً همرنگ تیترهای سبزم ) نخی و نازک مثل نوشابه های انرژی زاست !.. برای من که چنین خاصیتی به همراه دارد . برای شما نمی دانم !.. وقتی که مجبوریم موهایمان را به حکم زور و توسری توی روسری و شال مخفی کنیم بگذار دست کم در رنگها و طرح ها از زیبایی و شادابی برای خودمان چیزی کم نگذاریم . چه دلم می گیرد وقتی دخترهای جوان را در پوششهای سیاه و تیره می بینم . انتخاب رنگ که دیگر اجباری نیست !.. آن هم توی خیابان ..
این " بابلی " ها چرا همه شبیه به هم هستند ؟ .. کسی می داند علتش چیست ؟.. با یک استدلال موذیانه احتمالاً به بچه ننه بودن ۹۰ درصد مردهای این شهر بر می گردد . چطور ؟.. خب مردهای این شهر معمولاً مجبور به ازدواج با همشهری ها می شوند و نتیجه هم معلوم است .. خصوصیات ظاهری و اخلاقی بدون تغییر نسل به نسل منتقل می شوند و می چرخند و می گردند مگر در جهت کاهش کیفیت !.. این قانون طبیعت است .. درجه خلوص زیاد عاقبت محکوم به نابودیست چون روش مقابله با تغییرات شرایط و موقعیتها را نمی داند . اما در یک جامعه ناخالص یا با درجه یکسانی کمتر ، عاقبت درصدی یافت می شوند که به دلیل داشتن همان اندک خصوصیات متفاوت دوام بیآورند و جامعه را بهبود بخشند و به سوی تکامل راهبر باشند . شاید طبق معمول استدلال بدجنسانه و شیطنت آمیزی را مطرح کرده باشم اما باور کنید پیش و بیش از هر چیز منطقی و علمیست . حقیقت معمولاً درصد قابل توجهی بدجنسی و خشونت در ترکیبات خود پنهان دارد که از آن گریزی نیست .
بستنی دایتی قیفی با طعم توت فرنگی و رنگ صورتی خوش رنگش را امتحان کنید . من که خیلی دوست دارم . ( به این می گویند تبلیغ مفتکی ! ) ..
این هفته بس که سرم شلوغ است از رویاهای خواب و بیداری گاه و بی گاهم هیچ خبری نیست .. موجودات نامرئی ( هه هه .. تو چه می دانی که چیست .. نمی گویم تا به دلت بماند.. ) که چه عرض کنم موجودات مرئی را هم زورکی بر حسب ضرورت رؤیت می کنم . این جور وقتها از همیشه بی حوصله تر می شوم و اصولاً جایی برای گله گذاری های اهالی توقعات پیچیده و خرده فرمایشات *خیار چنبر مآبانه نمی ماند . دور شوید و همانجا که هستید بمانید !.. در قلب و مغز روشنک تا انقلاب کبیر فرانسه هیچ خبری از شما نیست .
این soft box بزرگ عجب چیزیست هااا !.. همین طوری نگاه کردنش هم ذوق دارد چه برسد به راه انداختنش و روشن کردنش و دیدن نتیجه کارش !.. آخ جون !..
واقعاً که خلق را تقلیدشان بر باد داد . من یک غلطی کردم و روزی روزگاری از نیم رخ خودم با گوشی زپرتکیم عکسی گرفتم . آهای ! .. عکس نیمرخ همه تأثیرگذار و جذاب نیست !.. نکنید از این کارها .. هه هه .. بی شوخی این هیچ ربطی به جذابیت و زیبایی چهره ندارد اما اصولاً صورتهای گرد که اعضای برجسته ای ندارند ( مثلاً بینی های پخ و شکسته یا زیادی سربالا یا گرد و لبهای معمولی و باریک و چشمهای معمولی یا ریز ) نیمرخ های زیبایی نخواهند داشت در حالیکه شایددر مجموع تمام رخ زیباتری نسبت به یک چهره با اعضای بارز و برجسته داشته باشند .
در ضمن این دو نقطه گذاری یا چند نقطه گذاری بیجای اینجانب را هم بیخودی تقلید نکنید !.. یک وقتی یک جایی گناهان کبیره ای که با این فرم خاص تایپ کردن مرتکب شده ام به نام شما نوشته می شوند هر چند کسی که تقلید می کند اصولاً گندهای الگوی مورد علاقه ( یا مورد نفرت ! ) اش را هم بی کم و کاست تقلید می کند . مرض است دیگر جانم !.. یک احمق مخ تیلیت کن به گوش احمقی دیگر خوانده که اداها و ایده های طرف به تو بیشتر می آیند .. این یعنی وقتی طرف انگشتش را تا مچ توی سوراخ دماغش فرو می کند ، عزیزم تو بیا و زانویت را تا کشاله ران بکن آن تو .. آهااان !.. حالا شد !.. چه خوشگل شدی امشب ! .. هه هه ..
راستی چرا احمق ها برخلاف تصور عموم معمولاً شارلاتانها و حقه بازهای خوبی از آب در می آیند ؟.. شاید چون عقل ناقص توانایی لازم برای پیدا کردن راه حلهای ساده انسانی را ندارد و صاحب عقل ناقص مدتها به خود زحمت می دهد تا لقمه را از راه های صعب العبور به سمت دهان مبارک رهنمون سازد و چنین است که حقه و شارلاتانیسم شکل می گیرد .
بعضی ها حرف زدنشان از نوشتنشان بهتر است . بعضی ها نوشتنشان از حرف زدنشان بهتر است . امان از دست آنها که نه نوشتنشان از حرف زدنشان بهتر است و نه حرف زدنشان از نوشتنشان !.. ثواب دنیا و آخرت برای این دسته سوم همانا سکوت صوتی و کاغذیست .. باشد که رستگار گردند !..
دلم برای یکی تنگ شده اما دوست ندارم ببینمش بنا به دلایلی !.. بیخودی فکرهای عشقولانه نکنید که این انگ ها دست کم تا ماه های آینده به بنده نمی چسبند . این که می گویم یک دوست بود که دیگر یک دوست نیست . سر یک ماجرای مزخرف احمقانه گیج کننده آن هم وسط همه گرفتاری های بنده باعث شد که اینطور شود که شد . اصلاً به من چه !.. بیشتر او تقصیر داشت تا من !.. بهتر که چشمم به چشمش نمی افتد !.. با وجو دو اخلاق گند تقریباً مشابه در قطعات اصلی ، وقوع یک دعوای بیخود دیگر بیش از آشتی کنان قابل پیش بینی است . کلی کار دارم .. این بچه بازی ها مال زیادی خوشحال هاست .. من وقت اضافه ندارم !.. پس باز هم به من چه !.. (: |) ..
خب این حال من بود امشب !.. من بروم بخوابم !.. شب خوش ! ..
....................
* خیار چنبر : توی جنوب همان خوزستان و اهواز و اینها را می گویم .. یک نوع خیار هست که خیلی بی کلاس و پخمه و یغور است . همین خیار سبزهای شیک و سبز ترکه ای را در نظر بگیرید و کشش بدهید و ابلقش کنید با تعدادی شیار !.. اما خداییش خیلی خوشمزه و خنک است . آن هم در تابستان !
وقتی که سیاهی لشکر هستید فرقی نمی کند به ایکس رأی بدهید یا ایگرگ ...
به هر حال به یک تفاوت نامحسوس رأی داده اید .
این ناامید کننده و آزاردهنده است اما شاید بهتر از هیچ باشد . شاید !..
از سیاه در آمدن ..
از سیاه درآمده ام . صورتی .. آبی .. سبز .. سفید .. فعلاً این رنگی ها هستم . لحظه های زودگذر غم و شادی همچنان در طول شبانه روز بی رحمانه از هم سبقت می گیرند و من برای اینکه فرصت درکشان را داشته باشم مجبورم با آنها همگام و هم نفس شوم . عوض شوم .
باران باریده .. همه جا ظاهراً نرم و لطیف شده .. از خشونت هوا کم شده .. هوا هم مثل من شده .. یک لحظه آفتابی .. طلایی .. آبی .. یک لحظه بارانی .. ابری .. طوفانی ..
دلم گل گاو زبان دم کرده می خواهد !.. بعد از این پست کمی برای خودم دم می کنم . می بینید ؟.. بعضی ها می گویند این چه جور روشنفکری است که به جای قهوه ترک و فرانسه ، چای و گل گاو زبان می نوشد . به جای ابسلوت و ویسکی ، خاک شیر و گلاب و بیدمشک دوست دارد . به جای پک زدن به سیگار و ساختن پیپ و ور رفتن با فندک زیپو ، آب نبات چوبیش را مک می زند و نهایتاً شیر کاکائو و نسکافه اش را با لذت مزه مزه می کند . من هم می خندم و می گویم خب این منم ! .. همان که واژه ها را از نو می سازد و دوباره تعریف می کند . همان که همه واژه ها و کلیشه های شما را دور ریخته ... همین آدم معمولی با افکار و احساساتی خاص و غیر معمولی !.. چه خوشتان بیآید و چه نیاید .. همین است که هست !..
چقدر این آتلیه کوچولوی رنگارنگ خوشحالم می کند . فعلاً هیچ ندارد به جز خودم و رنگها و دوربینم و کتابها و دفترها و ایده هایم .. آخر گوشه تا گوشه و دیوار تا دیوار و زمین تا سقفش را خودم ساخته ام .. تنهایی .. اینجا پر از شادی و غم است .. پر از من است .. دوستش دارم .
هر وجودی که به سویت می آید نقابیست که گاهی به تو تعارف و گاهی بر تو تحمیل می شود
بی اسمیسم !..
زندگی بی اسم و بی ایسم یک جور دوئل است میان دیده ها و شنیده ها و خوانده ها و آموخته هایت با خودت که هم نیستی ات است و هم همه هستی ات !.. سخت است اما لذت بخش است مخصوصاً وقتی که برنده تو باشی ..
بازگشت
امروز پس از هفته ها زندانی شدن درون یک ساعت شنی دوباره توانستم حجمی فارغ و خارج از اجبار و اختیار را تجربه کنم .. توانستم وقتی که توی پیاده روها راه می روم به آن موجودات نامرئی دوست داشتنی لبخند بزنم و گاهی حتی هه هه ای کنم زیر لبی و موجودات مرئی دوست داشتنی به خیال اینکه سرخوشم یا دیوانه یا به دنبال جفت ، بر حسب حال و روزگارشان لبخندی می زدند یا متلکی می گفتند یا چشم غره ای می رفتند یا رو ترش می کردند یا می ترسیدند .. و این میانه تنها من بودم که با شکل و شمایلی که این روزها بی شباهت به "عمو جغد شاخدار" نیست فاصله "تنم" تا "خودم" را هروله کنان طی می کردم .. یک جفت چشم آشنا با یک جفت چشم ناآشنا چه تفاوت دارد وقتی که دوست داری "بازگشت" خودت را جشن بگیری ؟.. می دانم که می روم و می دانم که وجودم همیشه در رفت و آمد است تا وقتی که زندگی را به زنده بودن برگزار می کند اما می دانم که باز می گردم و دوباره جشن می گیرم .. می روم و بازمی گردم .. می روم و باز می گردم .. خب این خوب است .. چون من همینم !..
روح برهنه را تهدید کردن از حماقت است ..
آن زن به من نظر دارد !...
این خانه موقتی که هستم سرایدار مهربان و زبر و زرنگی دارد . پیرمرد مشهدی سالها پیش همسرش فوت کرده و دخترهایش همه به خانه بخت رفته اند و پسرش هم سرایدار آپارتمان روبروی ماست . سیبیل هیتلری دارد و یک کلاه پشمی منگوله دار !.. به حد وسواس تمیز است . برای اینکه قد و هیکل و شکل و شمایلش را بهتر تجسم کنید ، حمید جبلی را در سن 82 سالگی در نظر بگیرید . البته این صادق آقا هنوز به 75 هم نرسیده !.. هر شب سر ساعت 8 سر و صدایش توی راهروها می پیچد .. آآآآآآآآآآآآشغااااااااااال داریییییییییید جونم ؟... آآآآآآآآآآشغال داریییییییییید عزیزم ؟.. خیلی دوستش دارم اما از وقتی خبر آن اتفاق بانمک توی آپارتمان پیچید ماه هاست که سعی می کنم جلوی فوران عاطفه ام را بگیرم و به خسته نباشید و دست شما درد نکند و شب شما خوشی بسنده کنم .
نکند که فکرهای بدبد بکنید هاااا ! نخیر ! مو لای درز درستی و نجابت این آقا صادق نمی رود . فقط یک کمی بفهمی نفهمی ساده دل و زود باور است . یکی از آپارتمان نشین ها خانم 45 46 ساله شیک و زیباییست که مدتهاست از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند . گرین کارت دارد و 6 ماه اینور است و 6 ماه آمریکا . با همه اهالی آپارتمان راحت و صمیمی برخورد می کند و دوست داشتنی و مهربان است اما دم به تله هیچ بنی بشری نمی دهد و همیشه سرگرم رسیدگی به امور دارایی ها و املاکش در اینور و آنور دنیاست .
چند وقت پیش که پدر اینجا بود یک روز خنده کنان از در وارد شد . جریان خنده را که جویا شدم کاشف به عمل آمد که آقا صادق با پدر در خصوص امری مهم مشورتی نموده !.. آقا صادق به پدر گفته این خانم ن به او نظر دارد و به همین خاطر او چند شبی می شود که معذب و ناراحت است . دلیلش هم شام و نهاریست که تقریباً در هر شبانه روز برایش می فرستد دم در اتاقش !.. تازه هر بار هم که وقت جمع کردن آشغالها او را می بیند به او تعارف می کند با هم سوار آسانسور شوند و به او لبخند می زند و حتی یک بار هم او را به درون آپارتمانش به صرف چای و شیرینی دعوت کرده !... حجاب که هیچ وقت ندارد و موهایش نقره ای و بازوهای بلورینش هم که همیشه برق می زنند !..
حرف به اینجا که رسیده بیچاره پدر دیگر نتوانسته بوده جلوی خنده اش را بگیرد و به ناچار عذر خواسته و توی آسانسور پریده و بالا آمده .. البته پدر چند دقیقه بعدش پایین رفت و پیرمرد را طوری که نه دلش بشکند و نه دردسری درست شود از افکار عجیب و ساده دلانه اش در می آورد و به او توصیه می کند این حرفها به گوش خانم ن نرسد و گرنه خون به پا می شود !... پیرمرد بیچاره هم قول می دهد که افکار و احساساتش را قبل از هر چیز از این به بعد با پدرم در میان بگذارد . به قول آقا صادق هر چه باشد دو تا سر بهتر از یک سر است !..
داشتم به این فکر می کردم که چه پیشینه ذهنی و تجربی ممکن است یک چنین توهم عجیبی در ذهن یک مرد ایجاد کند .. یاد دوستی افتادم در زمان دانشجویی .. پسرکی عینکی و قد بلند و لاغراندام بود که نه شکل و شمایل دخترکشی داشت و نه هوش و سر و زبان درست و حسابی و نه مال و مکنت چشم گیر و دختر پسندی !.. همیشه ته کلاس می نشست و هر وقت دختری به او نزدیک میشد مثل لبو سرخ میشد و در عین حال لبخند شیرینی شبیه به لبخند مونالیزا بر لبانش نقش می بست . همه فکر می کردند که او خجالتیست و این لبخند و سرخی نشانه اش است !.. اما روزی یکی از این پسرهای بدجنس و شیطان کلاس فاش کرد که ایشان فکر می کنند همه دخترهای کلاس عاشق و شیفته اش هستند و به همین خاطر خجالت می کشد و معذب است . وقتی که دلیلش را پرسیده بوده گفته بوده که از طرز نگاهشان معلوم است و اینکه پشت سر او حرف می زنند !.. سالها بعد این پسرک بامزه را در هیأت مدیر داخلی یک سازمان دولتی رؤیت کردم . پس از چند پرس و جوی شیطنت آمیز و فضولانه از دوستانی که آنجا به عنوان همکار وی مشغول به کار بودند کاشف به عمل آوردم که ایشان با داشتن زن و یک فرزند هنوز با هر کارمند و همکار غیر همجنسی که مشکل کاری پیدا می کنند فکر می کنند که به ایشان نظر داشته اند .. خلاصه اینکه از این لحاظ برای خود در آن سازمان شهرت چشم گیری بدست آورده اند .. مردی که همه به او نظر دارند !...
به دوران دانشگاه که فکر می کنم نمونه هایی از این دست را زیاد به خاطر می آورم .. و به این نتیجه می رسم که اگر در آن زمان یا پیش از آن عنصر توجه و صمیمیت بی شائبه را میشد به یک اندازه میان همه تقسیم کرد شاید دیگر هیچ مردی دچار چنین توهمات بیمارگونه ای نمی شد !..
لولوخورخوره های مهربان
دیدن ..
بنا بر پست قبلی من نباید الان اینجا باشم و چیزی بنویسم . اما این که نوشتن نیست ! این دیدن است . نگاه کردن است آن هم از نوع خیره به کسی که نمی دانم کیست . به اولین جفت چشمی که هست .
اینجا چه خوب است . گاهی بهتر از خوب است . این روزها کم مانده اینجا غلت بزنم !..
اینجور وقتها دلم هوای جنوب شهر را می کند . عکاسی از آدمهای جنوب شهر آرامم می کند . همین طوری بازار بزرگ را می گیرم و می روم و می روم و می روم .. پیاده .. آنقدر می روم که راهم را گم می کنم و نمی دانم که دقیقاً کجا هستم . لذت بخش است .. آنقدر می روم تا خسته می شوم و پرسان پرسان بر می گردم .
بعضی از این آدمهای جنوب شهر وقتی که به دوربین خیره نگاه می کنند تصویر عمقش بیشتر می شود .. فقط وقتی که می خواهند ژست بگیرند کار خراب می شود !.. به آنها می گویم لطفاً طبیعی باشید .. همین جوری که نگاه می کنید .. همین جوری که دستهایتان رهاست .. همین جوری که ایستاده بودید خوب بود .. لطفاً تغییر نکنید ! .. تغییر کردن همیشه هم خوب نیست . مخصوصاً وقتی که بلد نباشید حتی ژستش را هم بگیرید .
بی واژه گی !
گاهی واژه ها گم می شوند . انگار که خط خطی می شوند . ورم می کنند و می ترکند و پخش زمین می شوند . اینجور وقت ها بهتر است چیزی ننویسی . فقط نگاه کنی ! دستم مدتیست خفه شده اما چشمهایم پرکارتر شده اند . نوشتنم نیست اما دیدنم هست . خب .. پس کاری را می کنم که می شود کرد .
یک نوستالژی سیاه و سفید !
نمی دانم کدام فیلم بود ... نه عنوان فیلم را به خاطر می آورم و نه داستان کاملش را.. چیزی که هست بعضی از صحنه های این فیلم است که از کودکی در خاطرم مانده است .. یک فیلم سیاه و سفید در مورد یک دونده فقیر .. دونده خود را برای شرکت در یک مسابقه بزرگ آماده می کرد .. برنده شدن مهم بود و شاید برآورده شدن یک آرزو بود .. او با مادرش زندگی می کرد .. صحنه دزدی از یک خانه را بیاد می آورم .. با دوستش از یک خانه دزدی کرد و پولها را جایی انگار درون یک گلدان بزرگ یا یک ناودان مخفی کرده بود .. باران که آمد پولهای کاغذی همه از مخفی گاه خود بیرون آمدند و تلاش مرد جوان برای پنهان کردن پولها از چشم کلانتر محل که انگار با مادر بیوه اش سر و سری هم داشت ، بیهوده بود .. این جزو معدود صحنه های فیلم بود که به خاطرم مانده .. اما مهمترین صحنه ، صحنه رقابت مرد جوان با سایر دونده ها در روز مسابقه بود .. مسابقه دو از میان جنگل می گذشت .. مرد جوان همه دونده ها را پشت سر گذاشته بود .. فقط یک نفر مانده بود که توی مسیر مدام به او تنه میزد .. اما او را هم پشت سر گذاشت و به خط پایان نزدیک شد .. فقط چند قدم دیگر مانده بود .. اما در نهایت تعجب همگان او ایستاد و به تماشاچی هایی که به شدت تشویقش می کردند خیره نگاه کرد و حتی یک قدم دیگر هم برنداشت ! .. او آنقدر ایستاد تا رقیبش سر رسید و به جای او چند قدم پایانی را طی کرد و برنده شد .
در عالم کودکی دیدن این فیلم غمگینم کرد .. زمان جنگی وقتی که تلویزیون فقط دو تا کانال داشت پخش شد .. دوست داشتم آن دونده چند قدم انتهایی را هم طی می کرد و برنده میشد !.. اما او بازنده شدن را انتخاب کرد و نگاه های خشم آلوده دوستان و تماشاچی های همشهری برایش اهمیتی نداشت .. او فقط به آنها خیره نگاه می کرد .
از این خوره های فیلم ، کسی این فیلم را دیده ؟ اگر عنوانش را به خاطر می آورید برایم بنویسید . دوست دارم این فیلم را دوباره ببینم ..
می گویند آن قدیم ها بعضی زنها به بعضی مردها می چسبیدند تا شاید خبری شود ..
این جدیدها بعضی مردها به بعضی زنها می چسبند تا شاید خبری شود و اگر نشد می گویند بعضی زنها به بعضی مردها می چسبند تا شاید خبری شود ..