تبليغاتX
دیوار نوشته

امروز .. نگرانم ..


امروز روز عجیبی بود .. طبق معمول این روزهایم برای عکاسی از راهپیمایی های خود جوش مردمی و اعتراض آرام و سکوت سبز نجیبانه شان ساعت چهار بعد از ظهر به خیابان رفتم . سر چهار راه طالقانی که رسیدم حس بدی داشتم . نیروهای ضد شورش چهار راه را قرق کرده بودند و به مردم اجازه عبور نمی دادند . این بار علاوه بر باتوم ، ماسکهای ضد گاز اشک آور و کوله های سیاه رنگی هم با خود حمل می کردند . به سرعت با آخرین اتوبوسی که با داد و فریاد من حاضر به باز کردن در شد به سمت چهار راه ولی عصر رفتم و آنجا پیاده شدم . سراسر خیابان و پیاده رو را و سر نبشهای چهار راه را نیروها و لباس شخصی ها و بسیجی ها و سپاهی ها قرق کرده بودند . انگار که حکومت نظامی باشد . خودروهایی با شیشه های تیره ضد گلوله به آرامی نزدیک به پیاده روها حرکت می کردند و به چهره تک تک مردم با دقت نگاه می کردند و از کوچکترین حرکتی هم که به نظرشان مشکوک می آمد نمی گذشتند . مردم سیاه پوش به سمت انقلاب سرازیر شدند اما نیروها مدام با تیرهای هوایی و داد و فریاد آنها را به حرکت سریع تر از مسیرهای مشخص وادار می کردند . لباس شخصی های باتوم به دست با موتور مرتب از میان صفوف فشرده مردم با سرعت عبور می کردند و می خندیدند . احساس نفرت و انزجار از آنچه که می دیدم سراپای وجودم را فرا گرفته بود . اما من هم سکوت کردم .. آنها منتظر کوچکترین صدا و اعتراضی بودند تا بیرحمانه حمله کنند .. آنها از صدای جمعیت بیزار بودند .. حتی اگر سوت جوانها برای هلی کوپتر باشد یا صلوات پیرمردها.. انگار که به آنها دستور داده باشند با کوچکترین صدا و بهانه ای به سوی مردم حمله ور شوند و بزنند .. جایی موتورسواری شعاری داد و در رفت .. نیروها به دنبالش دویدند و تیر هوایی شلیک کردند .. باتوم یکی به دهان دخترکی که از وسط خیابان عبور می کرد برخورد کرد و خون از دهانش سرازیر شد .. پیرمردی ناسزایی گفت و به سمت نیروی باتوم به دست هجوم برد .. نیروهای لباس شخصی به سمت پیرمرد دویدند اما خوشبختانه با حمایت مردم و ساکت کردن پیرمرد قائله ختم شد و پیرمرد میان جمعیت گم شد و دست نیروها به او نرسید .. نفس حبس شده در ریه هایم را آرام و بی صدا بیرون فرستادم و در پیاده روهای انقلاب روان شدم .. درِ دانشگاه تهران تعداد نیروها به طور چشمگیری زیادتر شده بود.. دانشجوهای زیادی پشت میله های در اصلی دانشگاه تجمع کرده بودند و دست می زدند و شعار می دادند و مردم راهپیما را تشویق می کردند .. صدای آنها با فریاد نیروهای لباس شخصی و بسیجی که سعی در متفرق کردنشان داشتند در هم آمیخته بود .. در دانشگاه را زنجیر کرده بودند و به کسی اجازه ورود یا خروج نمی دادند .. به مردم به هیچ وجه اجازه عبور از پیاده روهای کنار دانشگاه تهران داده نمیشد و حتی مردم این سوی خیابان را هم مثل گله های گوسفند با فریاد و تهدید و باتوم چرخاندن به جلو هی می کردند .. عده ای از نیروهای خودی و بسیجی درست روبروی در اصلی حلقه درست کرده بودند و پلاکاردهای بزرگی که شعارهایی بر ضد راهپیمایان داشت به مردم نشان می دادند . رفتارشان و نحوه ایستادنشان طوری بود که انگار می خواستند زاویه دید مردم بسته شود و دانشجویان دربند دانشگاه تهران دیده نشوند و صدایشان شنیده نشود . آنها شعارهای روی پلاکاردهایشان را با خنده و شادی رو به مردم فریاد می کردند .. " مرگ بر منافق " .. " مرگ بر ضد ولایت فقیه " .. مرگ بر اغتشاش طلب " .. " مرگ بر آشوب گر " ..

دوست داشتم بایستم و از این صحنه های به یاد ماندنی ، غمناک ، رعب آور و تهوع برانگیز تاریخ کشورم عکاسی کنم .. شاید که حافظه ضعیف من و هموطنانم روزی با نگاه کردن به آنها نبه خود بیاید و پندی را که 31 ساله نگرفته این بار بگیرد اما امکانش نبود .. آنها حتی به موبایلها هم رحم نمی کردند .. و اگر اعتراض می کردی علاوه بر باتومی که می خوردی موبایلت را هم زیر پاشنه پوتینهایشان خورد می کردند .. چه برسد به دوربین عکاسی بزرگ و تابلوی من با آن لنز حجیمش .. به میدان انقلاب رسیدم .. رهگذران می گفتند ساعتی قبل آنجا درگیری بوده .. خواستم از روی پلهای هوایی عکاسی کنم که آنجا را هم قرق کرده بودند .. به بلوار کشاورز رفتم .. آنجا هم وضعیت همین بود .. حکومت نظامی و مانور قدرت همه جا به چشم می خورد .. صدای پای قدرت  روی سنگفرشهای انقلاب هر لحظه بلندتر و بلندتر از پیش شنیده میشد .. از تقاطع که عبور کردم خبرنگاران خبرگزاری ها از بازداشت وسیع خبرنگاران و عکاسها خبر میدادند .. نوبتی هم که باشد انگار امروز نوبت عکاسها بود .. دو نفر از رهگذرها بابت حمل دوربینم به من هشدار دادند .. می گفتند سر چهار راه ها گشتن کوله ها را آغاز کرده اند و اگر دوربینی ببینند با خود می برند و در صورت اعتراض ، صاحب دوربین را بازداشت می کنند .. جلوتر که رفتم تعداد شاهدان عینی ماجرا بیشتر شد .. عاقبت از خیر عکاسی گذشتم و به فکر رفتن به خانه افتادم .. من و خیلی های دیگر از مجوز نگرفتن مجمع روحانیون مبارز برای راهپیمایی امروز خبر نداشتیم .. تقریباً وسط خیابان گیر افتاده بودم .. سر همه فرعی ها و چهار راه ها نیروها مشغول بررسی وسایل مردم بودند .. آنقدر خیابان را از این سو به آن سو طی کردم تا موتور سواری مثل فرشته نجات سر رسید و مرا ترک خودش نشاند و به خانه رساند .. طفلک برای اینکه مبادا نیروها به من گیر بدهند مرتب از میان ماشینها ویراژ میداد و مسیرش را عوض می کرد .. عاقبت به خانه رسیدم .. الآن که این متن را تایپ می کنم عنکبوت پیر حنجره ام دوباره به موطنش بازگشته و مدام تار می تند و توی گلویم رژه می رود .. صداها دست از سرم بر نمی دارند .. نمی دانم .. شاید عنکبوت پیر گلوی من هم پوتین پوشیده باشد .. نگرانم .. نگران آنها که آن بیرونند .. نگران زنها و کودکان .. نگران جوانها و نوجوانها .. نگران پیران و میانسالان .. نگران دانشجویانی که پشت میله های دانشگاهشان زندانی شده بودند و فریاد می کشیدند .. چقدر مظلوم بودند .. چقدر تنها بودند .. نگران آنها که پشت پرده ها و سایتها و برج ها و مناره ها و مساجد محافظه کارانه و رندانه و با احتیاط نشسته اند و یواشکی شعار می دهند نیستم .. من نگران مردم هستم .. مردم کوچه و خیابان ..  مردم تهران .. نگران مردم ایران .. 


+  شنبه 30 خرداد1388 20:23   روشنک هوشمند  | 



   free image hosting by LargeImageHost.com              free image hosting by LargeImageHost.com     

                            free image hosting by LargeImageHost.com            free image hosting by LargeImageHost.com

 

  پنج شنبه - انقلاب - دانشگاه تهران

  

 

+  شنبه 30 خرداد1388 12:21   روشنک هوشمند  | 

    free image hosting by LargeImageHost.com              free image hosting by LargeImageHost.com

                              free image hosting by LargeImageHost.com          free image hosting by LargeImageHost.com                  

     پنج شنبه - چهار راه ولیعصر - انقلاب - دانشگاه تهران

 

 

+  شنبه 30 خرداد1388 11:24   روشنک هوشمند  | 

  

              free image hosting by LargeImageHost.com                      free image hosting by LargeImageHost.com

               free image hosting by LargeImageHost.com                          free image hosting by LargeImageHost.com

 

پنج شنبه - خیابان انقلاب

  

+  جمعه 29 خرداد1388 23:33   روشنک هوشمند  | 



                free image hosting by LargeImageHost.com                       free image hosting by LargeImageHost.com               
                free image hosting by LargeImageHost.com                         free image hosting by LargeImageHost.com


                                            چهارشنبه - بلوار کشاورز


+  پنجشنبه 28 خرداد1388 3:19   روشنک هوشمند  | 

    

راهپیمایی میلیونی خس و خاشاک !

 

free image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.com


دوشنبه - خیابان انقلاب


+  سه شنبه 26 خرداد1388 21:58   روشنک هوشمند  | 

تقویم تاریخ


free image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.comfree image hosting by LargeImageHost.com

       دوشنبه خونین              یکشنبه سیاه             شنبه خاکستری            جمعه سبز 

  


+  سه شنبه 26 خرداد1388 12:49   روشنک هوشمند  | 

تسلیت به آزادی


free image hosting by LargeImageHost.com


پایان یک آغاز ...


 

+  شنبه 23 خرداد1388 15:16   روشنک هوشمند  | 

 

free image hosting by LargeImageHost.com


...


+  شنبه 23 خرداد1388 14:6   روشنک هوشمند  | 

 

free image hosting by LargeImageHost.com


نوه آیت الله طالقانی سبز است


 

+  جمعه 22 خرداد1388 4:30   روشنک هوشمند  | 

 

free image hosting by LargeImageHost.com


امید سبز 



+  سه شنبه 19 خرداد1388 1:55   روشنک هوشمند  | 

خطاب به درخت سبز روی قله سفید ..

 

من هم احساس خطر می کنم !.. من هم از این روحیه تهدید و ارعاب و خشونت بیزارم .. اگر حتی هیچ دلیلی برای رأی دادن به شما نداشته باشم همین یک دلیل برای رأی ندادن به رقیب شما و رأی دادن به شما برای من به امید کمتر کردن رنجها و هزینه هایم کافیست . همین نمایش حیرت انگیز یک دیکتاتور تشنه قدرت مرا که از سیاست بیزارم به پای صندوقهای رأی می کشاند .. می دانم که پرونده شما هم مصون از خطا و اشتباه نبوده .. زمان کودکیم بوده و نخست وزیری شما .. اما دیده ام و شنیده ام و تحلیل کرده ام و مقایسه می کنم ..  من تغییر را همانطور که در رفتار و گفتار و تفکر شما امشب دیدم ، امیدوارم که در رفتار و گفتار و تفکر دولت آینده هم ببینم .. من همسر شما را دوست دارم .. کسی که عاشق علم و هنر است .. همانطور که من هم هستم .. امیدوارم امید سبز مرا تا پایان سبز نگاه دارید .. شما به حمایت من و امثال من بیش ازحمایت " پدر خوانده های قدرت و ثروت " نیاز دارید .. شما باهوشید .. می فهمید که من چه می گویم .. لطفاً این را به خاطر بسپارید و هرگز فراموش نکنید . من پای مطالباتم از دولت شما تا به آخر ایستاده ام ! ..     

 

+  پنجشنبه 14 خرداد1388 0:45   روشنک هوشمند  | 

اینجا ..

دارم به دستهایم نگاه می کنم .. بعد از ۲ سال و اندی ناخنهایم بدون واهمه دندانهایم دارند سبز می شوند و قد می کشند .. با این سرعتی که روزانه بلند می شوند یاد تیزی دندانهایم می افتم و سرعتشان !.. ببین با چه سرعتی به سمت ناخنهایم هجوم می آورده اند که به آنها با این همه استعداد برای رشد و تکامل ، فرصت نمی داده اند .. از این ور ناخنها دارند آدم می شوند اما از آن ور این پوست سفید و نازک دستم است که دارد خط خطی می شود و چروک می افتد .. انگار کسی روی پوستم دارد هاشور می کشد .. هاشورهایی نامنظم و رنگارنگ .. تینر فوری و اسید رقیق شده و تاید و رخشا و وردستی نجار و لوله کش و آهنگر و نقاش و ... همه برای اینکه غارم را تا آنجا که می شود شبیه به خودم کنم .. همین الآن اینجا درست شد .. آنقدر خسته ام که خوابم نمی برد .. اما ته دلم ذوق زده و شادم .. هر چند از وقتی که " او " رفته ، شوالیه شادی دیگر نتوانسته قلمروی قلبم را کامل و به یکباره تسخیر کند .. همیشه یک جاهایی متوقف می شود .. همانجاها که جای خالی " اوست " و نشانه های نبودنش .. اما همین که تا تالار اصلی این دژ نفوذ ناپذیر می رود هم خوب است ..

دلم گرفته .. دلم برایش تنگ شده .. دوست داشتم بود و برایش درد و دل می کردم .. غر غر می کردم .. اما یادم می افتد که وقتی بود هم برایش چندان درد و دلی نکردم .. درد و دلهای من از آن نوعی نبود که بشود برای" او " گفت .. و اگر گفت ، آرام شد .. و " او " را عصبانی و ناامید و دلشکسته نکرد .. آخرین درد و دلهای واقعی من به زمان کودکی بر می گردند و همانجا جا می مانند و هرگز بزرگ نمی شوند .. در حقیقت دلم برای کاری تنگ شده که به دلم مانده .. کاری که من نکردم .. کاری که " او " نکرد .. کمی خنده ام می گیرد و کمی غمگین می شوم و کمی کشمش می خورم ..

اینجا چقدر تمیز شده .. خوشبو .. رنگی .. ساده ..  شاد و عجیب و غم آلوده !.. اتاقهای گس .. دیوارهای ملس ..

چقدر جای " او " خالیست .. چقدر " او " نیست ..

 

+  چهارشنبه 13 خرداد1388 4:41   روشنک هوشمند  | 

من و اسب و سرخ پوستم !

 

دیشب این (خواب) را پس از یک سال و نه ماه دوباره دیدم با فاصله زمانی نسبتاً طولانی برای دیدن یک رویای تکراری.. تصاویری از من و اسب و سرخ پوستم !.. فضای رویا مشابه رویای پیشین بود با تفاوتهای جزئی در رنگها و رفتارها .. رنگها تندتر و خالص تر شده بودند .. سرخ پوستم سرختر و اسبم سیاه تر شده بود .. و من .. چیزی بودم مابین این دو .. اما سفیدِ سفیدِ سفید . آن بار از هم بوسه می گرفتیم و دنبال هم می کردیم .. این بار در هم می پیچیدیم و عشق بازی می کردیم .. چه پیشرفت قابل توجهی !.. هه هه ..

اسبم در گوشم گفت خودت خبر نداری چند نفر از رویاهای تو برای خلق نوشته ها و تصاویرشان الهام گرفته و می گیرند .. الهاماتی با مبالغ درشت !.. و من می خندیدم و می گفتم می دانم عزیزم  .. عاقبت نویسنده ها و هنرمندان نقاش و تصویرگر بخت برگشته چشمه الهام خشک شده باید از یک جایی ایده بگیرند یا نه ؟.. تازه خبر نداری برای اینکه درجه خلوص الهام غیبیشان بالاتر برود به من پیشنهاد حذف وبلاگم را هم داده اند !.. با این اطمینان که همه پستها و رویاهای الهام بخشم را از قبل کپی پیست کنند برای روز مبادای بی الهامی !.. وقتی که ایده هست به صاحب گمنام ایده دیگر نیازی نیست .. هست ؟.. همان بهتر که نابود شود و به رویاهایش بپیوندد ..

این را که گفتم سرخ پوستم رنگش سبز شد !.. آمد جلو .. دستم را گرفت و شروع به خوردن انگشت سبابه ام کرد . از فرصت طلبیش خنده ام گرفته بود . مخصوصاً وقتی که دیدم دست راستم یک انگشت کمتر از دست چپم دارد !.. همزمان دردی را در گوش چپم احساس کردم . باز هم خندیدم .. چیز خاصی نبود !.. اسبم به لاله گوش چپم ناخنک زده بود .. به آسمان نگاه کردم .. خورشیدی در کار نبود اما آبی آسمان همچنان روشن و درخشان بود .. نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد .. موهای سیاه و انبوه من و اسب و سرخ پوستم به هم پیچیدند .. ما به هم نزدیک شدیم .. نزدیک و نزدیک و نزدیک تر .. ما هر سه به هم پیچیدیم و آن قدر دور هم تاب خوردیم که تبدیل شدیم به مجموعه ای از رنگهای تند و سرخها و سبزها و سفیدها و چشمهای درشت سیاه و دستها و پاها و سمها !.. حس فوق العاده ای بود .. من گوش چپ و انگشت دست راستم را آن میانه لا به لای رنگها پیدا کردم اما گذاشتم که همان جا که هستند بمانند .. از شکل و شمایل جدید خودم خوشم آمده بود .. به جای گوش خودم اسبم گوش خودش را به من هدیه داده و سرخ پوستم هم یکی از پرهای سرش را جای انگشت جویده دست راستم چسبانده بود !.. از این بهتر و زیباتر دیگر چه می خواستم ؟.. آنها خوشحال بودند و مرا دوست داشتند و مرا خوشحال می کردند و من هم دوستشان داشتم و خوشحالشان می کردم .. برای خوشبختی ما سه تا همین کافی بود .. باقی قضایا و حواشی ، دیگر هیچ ِ هیچ ِ هیچ بود ..

 

+  پنجشنبه 7 خرداد1388 14:22   روشنک هوشمند  |