بدجنسانه !..
همیشه رابطه ای مستقیم بین طالب توجه و فاعل توجه وجود دارد .. هر دو دست کم از یک عقده رنج می برند .. طالب توجه دوست دارد فاعل توجه به او توجه کند و فاعل توجه دوست دارد که طالب توجه از او توجه طلب کند !.. اگر چنین نبود نه طالب توجهی وجود داشت و نه کسی که از وجود داشتن موجودی به نام طالب توجه در اطراف خود خشنود باشد و از آن در هر فرصتی که شده یاد کند ..
بی واژه گی ..
آدمها به همان اندازه که وابسته به واژه ها هستند می توانند زندانی کلیشه ها هم باشند .. واژه ها هستند که کلیشه ها را می سازند .. هیچ انسانی بدون کلیشه های ذهنی نمی تواند وجود داشته باشد .. فقط این انعطاف پذیری و عدم انعطاف پذیری یا تعدد و تنوع و محدودیت کلیشه هاست که عرصه را برای فهم و درک یکی بازتر و برای دیگری تنگ تر می کند .. شاید زمانی که بشود همه واژه ها را به دور انداخت ، حقیقت رخ بنمایاند و از پس پرده پدیدار گردد .. اما مگر می شود تصورش را کرد ؟.. مگر می شود بدون واژه ها و کلیشه ها زیست ؟.. بی زبانی و بی واژه گی مثل نقطه شروع یا تولد باید باشد .. زمانی که به خاطر نداریمش .. یا یک لحظه پس از مرگ .. زمانی که چیزی از آن نمی دانیم .. حقیقت محض چه رابطه ترسناکی با مرگ و نیستی دارد .. مرگی که وجود دارد و هست .. حقیقتی که وجود دارد .. انگار که مرگ از تولد هم واقعی تر باشد .. این رخ نمایاندن حقیقت محض از پس پرده های سرخ مخملین وسوسه برانگیز است .. آدمی را به سوی خودش می کشد .. جذب می کند اما همان دم که می خواهی به آن برسی مثل ماهی لیزی از دستت سر می خورد و به دریای بیکرانه بی رنگ و ناپیدایی می پیوندد و تو دیگر هیچ چیز نمی بینی به جز سفیدی .. نور .. و هیچ چیز ! .. هیچ چیزی که آنقدر گسترده و نامتعارف است که در خودش حلت می کند .. یک جور منگی و کرختی .. بی زمانی .. این همان بی واژه گیست !..
رفتار خلاقانه ادبی !..
معنی رفتار خلاقانه ادبی را هم فهمیدم .. حمایت از جمعیت تبلیغات چی های سینه چاک ادبیات مدرن مستقل پیشرو ( ! ) و عقده ای خواندن منتقدین خارج گود و مخالف ! .. تندیس سازی در وقت لزوم و همان تندیس را شکستن در وقت لزوم دوباره ! .. تشویق ملت به خرید بنجل جات به وقت لزوم و تنبیه ملت به دلیل پس ندادن یا نسوزاندن همان بنجل جات در صورت لزوم .. و تلویحاً ماست مالیزاسیون کودکانه دو تصمیم اشتباه !.. خدایی اش این همه تضاد رفتاری درست به اندازه تفاوت سیاه و سفید این میانه خودنمایی می کند آن وقت بعضی ها دلخوشانه پشت تریبون می ایستند و می خواهند اوضاع را درست کنند ، می آیند خرابترش می کنند ..
خدا رحم کند .. آدم هنوز وارد این گود نشده احساس سرگیجه و تهوع می کند .. ولی خوب شد که اتفاقات اخیر سبب شد ، ابعاد و جنس و درجه اطمینان این گود ناخواسته هویدا شود .. هیچ اتفاقی به خوبی زمین لرزه های سیاسی یا اجتماعی نمی تواند اهمیت استقلال فکری یک نویسنده را در این وادی غیر قابل اعتماد که پس هر دیوارش یک گوش خیرخواه اما مفتش و منفعت جو چسبیده نمایان سازد ..
خوشحالم که هنوز وارد این وادی نشده فهمیدم آنچه باید می فهمیدم و شناختم آنکه باید می شناختم .. و البته می دانم آنچه که فهمیده ام و شناخته ام امر نمادینیست که واقعیت نازیبایی را پشت خود مخفی کرده است که راه یافتن به آن به جز با آمیختن ِبا آن امکان پذیر نیست و این ممکن است به از خودبیگانه گی منجر شود .. من از دور و نزدیک این امر واقعی نامطلوب را نیمه آگاهانه و نیمه خواسته و نیمه ناخواسته تجربه کردم و فهمیدم درگیری با آن چنان خطرناک و ناامید کننده است که باید از آن گریخت .. اما نشانه هایش را به خوبی شناختم و از بر کردم تا سالم بمانم و مستقل بنویسم و تا آنجا که می شود خودم باشم .
خوشحالم .. خوشحالم .. خوشحالم ..
گاهی اتفاقاتی بی ربط برای من یا دیگری می افتد که خدا خودش را در آغوشم می اندازد .. من این نیروی شگفت انگیز شوق آور آگاه کننده بی نهایت نامحدود تعریف نشده را خدا می نامم .. می دانم نام کلیشه ای و پر ابهام و بحث برانگیزی برایش انتخاب کرده ام اما خب .. بهتر از این نمیشد بناممش .. قلبم از شور سوزاننده ای لبریز می شود این روزها در تنهایی .. عشقی بی واسطه .. بی معشوق .. آمیختن با احساس و آگاهی .. برای خودم خوشحالم ..
شب آلبالو .. وان آلبالو .. کتاب آلبالو ..
سایتها و فیلترشکن ها که فیلتر هستند .. تلویزیون دروغگوی ملی با آن آدمهای بی شرم و بی مزه اش که همین طوری با لبخند وقیحانه ای زل می زنند توی چشم آدم و وراجی می کنند هم که دیدن ندارد .. ماهواره هم که قطع است .. چه می ماند ؟..
آلبالوی گلپری و نمکی دوست دارم . خواستم بگذارمشان زیر آفتاب و آلبالو خشکه تولید کنم که نشد .. یعنی این دل هوسباز نگذاشت آلبالوهای بیچاره به خشکه برسند و هنوز شل و ول و نیم خشک و نیم تر روزی 4 5 بار به روش مشت مشت حسابشان را رسید تا امشب که دیگر چیزی توی سینی نماند .. نا امیدانه یخچال را برای آخرین بار تفتیش کردم و آن ته مه ها یک کاسه کوچولو پر از آلبالو کشف کردم و واضح است که ذوق زده شدم .
یادم می آید پیشترها کتاب خواندن را توی وان حمام ( البته اگر حمامتان وان دارد .. اگر ندارد هم خیلی راحت می شود تهیه کرد .. فکر نمی کنم هزینه زیادی داشته باشد .. اما اگر هزینه بر هم باشد می ارزد .. عجیب آرامش بخش و انسان ساز است .. ) پیشنهاد داده بودم .. حالا آلبالو خوردن را هم امتحان کنید .. این بار نشانه های خیس شما روی برگ برگ کتاب ، آلبالویی ثبت می شوند و بعدتر ها که به کتابتان نگاه می کنید خاطرات آلبالویی ِ تر و تازه و گلپری نمکی ِ ترش و شوری به سراغتان می آیند که همه خاطرات بدرنگ و بدمزه و آدمهای گندش را پشت کوه ها می اندازند .. وقتی از حمام درآمدید به آینه نگاه کنید و به خودتان لبخند بزنید و اگر احیاناً سرخ پوستی چیزی دم دستتان بود فرصت را از دست ندهید و حتماً محکم ببوسیدش و این را به خاطر بسپارید که لبهای آلبالویی تازه از حمام درآمده زودتر عاشق می شوند .. ; ) ..
تصمیم کبری در نماز جمعه !..
اینجا وقتی که بزرگ می شوی و ادعا می کنی و دیده می شوی فقط با یک تصمیم جایگاهت از قهرمان به ضد قهرمان تغییر می کند و برعکس ! ... این خاصیت سرزمین احساساتی ها و جوگیرهاست .. اینجا نیازی نیست که خودت باشی .. یعنی هرگز نمی توانی که خودت باشی .. باید آنی باشی که دیگران می خواهند .. باید انتخاب کنی .. پس بهتر است تصمیم بگیری دیگرانی را انتخاب کنی که در یک چشم بر هم زدن از تو یک قهرمان می سازند .. مخصوصاً وقتی که در پشت پرده ضد قهرمانی بیش از این نه عشق باشد و نه سمت و نه شهرت و نه مکنت !.. اما تا دلت بخواهد نکبت فراوان است .. مصلحت را تو بهتر می دانی .. انتخاب کن !..
خوشحالم .. این روزها با آدمهای خوبی آشنا می شوم .. همانهایی هستند که همیشه دوست داشتم ببینم و بشنومشان .. دانا .. مهربان .. ساده .. بی ادعا .. و به معنای واقعی کلمه هنرمند .. دوستشان دارم ..
یکی به من گفت : تو چقدر ایرانی هستی دختر !.. گفتم : از کجا فهمیدی ؟ .. گفت : از ماست و خیار خوردنت معلوم است .. از ماجراهای عاشقیتت با دیزی و کله پاچه و لب گرفتنهای روزانه ات از استکان لبریز از چای لب سوز و لب دوز دارچینی و گل گاو زبان بوییدنت و .... گفتم : مگر اشکالی دارد ؟ .. قرار است اهل جای دیگری باشم ؟.. گفت : نه ! اما این گیردادن هایت ..نیش زدنها و کنایه پراندنهایت .. شیطنت کردنهایت .. سر به سر گذاشتنهایت با ایران و ایرانی آدم را به شک می اندازد که این دختر باید از همانها باشد که با دیدن کله گوسفند توی پاتیل کله پزی ها غش می کنند .. از آنها که اگر کتابی درباره آداب روشنفکری بنویسند حتماً استارباکسش را زیاد می کنند و البته با فونت سیاه و برجسته !.. تو را چه به خوردن دیزی و کله و ماست و خیار ! .. گفتم : عزیز جان چه اشکالی دارد ؟.. آدم نمی تواند ایرانی باشد و از ایرانی انتقاد کند ؟.. آدم نمی تواند سیگار نکشد و دیزی دوست داشته باشد و از ایرانی انتقاد کند ؟.. بدان آنکه انتقاد می کند و تشر و غر می زند دلش بیشتر می سوزد .. ایرانی تر است .. دروغ نگویم اگر دست من بود و در بدو تولدم از من می پرسیدند دوست داری کجایی باشی ، هر جای این دنیای خراب شده را انتخاب می کردم به جز ایران اما حالا که حدود 33 سال کار از کار گذشته و کسی از من نپرسیده که کجایی می خواهی باشی و به جبر روزگار ایرانی شدم ، چرا نباید ایرانی خوبی باشم ؟.. ایرانی خوب یعنی ایرانی منتقد .. یعنی ایرانی ناراضی .. یعنی ایرانی ناآرام !.. و می دانم که این چیزها را توی هیچ کافه ای یاد نخواهم گرفت مگر زمان حدود 60 تا 70 سال به عقب برگردد و لاله زارش لاله زار آن زمان باشد و کافه نادریش کافه نادری آن زمان و روشنفکرش روشنفکر آن زمان !... زمانه عوض شده دوست من .. حالا روشنفکرها را لای کتابها و پشت میز کافه ها و توی کتابخانه ها نمی توان یافت .. آنکه میانه میدان خودنمایی می کند این روزها روشنفکر نیست که هیچ .. حتی به اندازه همان راننده کامیون سبیل از بنا گوش دررفته که لنگ سرخش به گردنش پشت میز کله پزی با دست پاچه به دندان می کشد و آب کله را با کاسه هورتی می کشد بالا هم ایرانی نیست !.. گفت : قانع شدم .. تو بردی ! .. گفتم : ما هر دو بردیم .. چون خوب فهمیدیم ..
راستی به آنکه با ماشین 40 میلیون تومانی از لاله زار نو می آید تا چهارتا لامپ عوض کند احیاناً چه می گویند ؟.. اگر گفتی .. هه هه ..
شب خوش ..
سبز و متحد و مستقل
امشب حوصله ندارم اما فکرهای خوبی دارم .. فرسودگی و اعصاب خوردی ناشی از وقایع اخیر و از نزدیک لمس کردن بسیاری از رویدادها کم کم رفع می شود و جایش را به افکار سبز و سازمان یافته در ذهنم می بخشد .. به تغییر امید دارم .. استنباطم این است که می شود کاری کرد اما نه یک باره .. در طولانی مدت و با برنامه ریزی های دقیق و منسجم و گروهی .. گروه های سبز .. اتحاد سبز .. آدمهای سبز ..
درخت جوان ملت با تمام محدودیت ها و فشارها سبز شده .. ساقه هایش هنوز ترد و نازکند اما به تدریج قطورتر و محکم تر خواهند شد تا جایی که هیچ سلاحی توان در هم شکستنشان را نداشته باشد .. این درخت نیازی به ماه و خورشید برای پرستش ندارد .. این درخت فقط توجه و مراقبت می خواهد آن هم نه از آن سوی آبها و از طرف کسانی که ساده دلانه می اندیشند که چون از بیرون به وقایع داخل ایران می نگرند احاطه بهتری بر اوضاع دارند . کسانی که ناشیانه تا آنجا پیش می روند که کار را به محدود کردن و چند دسته کردن اعتراضات عمومی و گسترده داخلی می کشانند اما به وقت عمل حتی از خبرنگاران آماتور و شاهدان عینی 17 18 ساله خیابانی هم عقب می مانند و گه گاه در اطلاع رسانی چه در کمیت و چه در کیفیت کم می آورند و به اصطلاح سوتی می دهند .
این درخت وابسته نیست . این درخت با رشادتها و مقاومتهای سبز و نجیبانه اش حتی روی دائی جان ناپلئون ها را هم کم کرده !..
این درخت از همه حمایتهای سبز انسان دوستان جهان از جمله حمایتهای هموطنان دلسوز و آگاهش در آن سوی آبها استقبال می کند و به آنها می بالد اما خود را هرگز به راهنمایی ها و برنامه ریزی های از راه دور چند نفر و چند سایت و چند گروه محدود نمی کند .
دشمن هر ایده تغییری در این مملکت وابستگی اش یا انگ وابستگی اش بوده !.. بی جهت کاری نکنید و حرفی نزنید که حرکت سبز این ملت به این بیماری مهلک آلوده شود .
هیچ موجودی ترسناک تر از یک احمق نیست ...
دلم برای آن مهربان شدن های مردم توی خیابان تنگ شده .. همین چند هفته پیش بود .. چقدر چهره ها شاد و امیدوار بودند .. چقدر چشمها برق می زدند .. چقدر مردم همه با هم خوب بودند .. دلم برای همه آنها تنگ شده .. دیروز که رفته بودم خیابان اثری از آنها نبود .. آنها را گم کرده بودم .. انگار که آدمهای یکی از رویاهایم باشند .. رویاهایی که وقت بیداری ناپدید می شوند .. نگاهشان می کردم ببینم شاید نگاه آشنایی از آن روزها بیابم .. توی چشمهایشان گاهی نشانه های آشنایی می دیدم اما تا می خواستم نشانه ها را دنبال کنم شاید به جایی برسم نگاهشان را می دزدیدند و می رفتند.. انگار که همه آن آدمهای شاد را یک جایی توی خودشان پنهان کرده باشند .. آن مردم را چقدر دوست داشتم .. دلم گرفته .. اما حالم خوب است .. مجبورم که خوب باشم .. یک جورایی جان سخت شده ام .. آنقدر که می توانم اندازه تمام دنیا غصه بخورم .. غمگین شوم .. گریه کنم .. سکوت کنم .. اما هنوز زنده بمانم و نفس بکشم و سرسختانه ادامه دهم .. هنوز می توانم ببینم .. نگاه کنم .. خیره .. خیره .. خیره ..
می دانم آن مردم یک جایی همین نزدیکی ها هستند .. من فقط گمشان کرده ام .. مطمئنم روزی دوباره پیدایشان می کنم .. مهم این است که آنها زنده اند .. نفس می کشند .. و سرسختانه ادامه می دهند .. هنوز می توانند ببینند .. نگاه کنند .. آن هم خیره .. خیره .. خیره ..
مایکل جکسون را دوست داشتم ..
بزرگترهای خانه دوستش داشتند .. به همین خاطر همیشه کلیپ ها و کاستهای ترانه های او تازه به تازه به خانه ما می رسید .. مامان از قیافه جدید او چندشش میشد و همیشه می گفت که وقتی سیاه پوست بود بیشتر دوستش داشت اما صدایش را همیشه می پسندید و تقریباً از معدود صداهایی بود که توی خانه با ولوم بالا اجازه شنیدنش را داشتیم .. بابا از حرکات نرم و ریتمیک او خوشش می آمد .. مخصوصاً آن کنسرتش که لباس طلایی پوشیده بود و بهترینهایش را می خواند و دختری از تماشاچی ها را به قید قرعه بغل کرد و دخترک در آغوشش از خوشحالی و هیجان برای دقایقی زار می زد .. خواهر و برادرم که عاشقش بودند .. من اوایل قیافه اش را زیاد دوست نداشتم اما به تدریج مهربانی و کودکی خاصی را در آن چهره دفرمه و سفید شده در اثر بیماری و جراحی های مختلف یافتم که در کمتر خواننده آمریکایی دیده بودم .. صدایش به نظرم آسمانی و لطیف می آمد .. تهمتها و قضاوتهای ناخوشایند زندگیش را همیشه پیگیری می کردم اما همیشه با خود می گفتم حتی اگر حقیقت هم داشته باشند باز هم او یکی از خواننده های محبوب زندگی من خواهد بود .. چون من از کودکی یاد گرفته بودم که یک هنرمند .. یک خواننده .. یک نقاش .. یک هنرپیشه .. یک نویسنده .. یک شاعر یا یک موزیسین هم آدم است !.. یک آدم معمولی که حق زندگی کردن .. انتخاب کردن و اشتباه کردن دارد درست مثل سایر آدمها .. آنها هرگز قهرمانان زندگی من نبودند .. مایکل هم هرگز قهرمان زندگی من نبود اما چیزی که برایم مسلم بوده و هست این است که او هرگز نخواست خود را قهرمان اخلاق و انسانیت معرفی کند .. او هرگز نخواست خودش را کسی که نیست جا بزند .. هر چند من کسی که همه ساله میلیونها دلار از درآمد خود را برای کودکان بی سرپرست و گرسنگان آفریقایی هزینه می کرد ، نمی توانم با یک هنرمند یا نویسنده معمولی که فقط وقت هیاهوها و غوغاهای سرخوشانه و شادمانه میان مردم خودی نشان می دهد و دیگر هیچ ، برابر بدانم . من عقیده دارم که یک هنرمند یا نویسنده ، هرگز قهرمان ملی نبوده و نیست اما به اندازه تأثیری که می گذارد و ادعایی که دارد دست کم می تواند به اندازه مردم عادی و معمولی کوچه و خیابان نسبت به اتفاقات سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و زیست محیطی کشورش از خود عکس العمل نشان داده و بی تفاوت باقی نماند .
همانطور که یک هنرمند یا یک نویسنده حق انتخاب دارد باید به دوستداران و مخاطبانش هم حق انتخاب بدهد . حق انتخاب برای اینکه دیگر او را دوست نداشته باشند و از خودشان ندانند .
فرصت طلبی ، حزب باد بودن ، ترس و محافظه کاری بیش از حد ، در هیچ کجای دنیا برای هیچ انسانی صفات پسندیده و ارزشمندی محسوب نمی شوند ، چه برسد برای افرادی که بواسطه مخاطبان و دوستدارانشان نزد عوام از نظر وجوه مختلف انسانی متمایز و شاید ممتازتر از سایر مردمان تلقی می گردند چه خودشان بخواهند و چه نخواهند که اکثراً نه تنها چنین می خواهند بلکه با سکوت و رفتارهای تشویق کننده به این طرز تلقی همیشه دامن زده اند .
به عنوان یک هنرورز کوچک در زمینه عکاسی و نقاشی ( من هنوز خود را لایق عنوان هنرمند نمی دانم .. به معیارهای خودم برای کسب چنین عنوانی حتی نزدیک هم نشده ام .. ) و کسی که می نویسد ( گاهی شعر .. گاهی داستان .. ) ، از همه هنرمندان و نویسندگان جوان و میانسال و کهنسال کشورم که در این روزها در کنار مردم و پا به پای آنها برای تغییر و آزادی بیان و اندیشه تلاش کرده و می کنند ، ( حتی اگر تنها به امضاء کردن بیانیه ای هم بسنده کرده باشند .. ) سپاسگزارم و به آنها افتخار می کنم و همواره احترام می گذارم .
Michael jackson
این روزها گوش می دهم .. عجیب وصف الحال است ..
شطرنج
تقویم
ساعت شوم
شب تاب
دلتنگم
معجزه خاموش
همدرد
تصویر رویا
آواز پری ها
راهی
آلبوم معجزه خاموش - داریوش اقبالی
خائن همیشه می ترسد ..
امروز بعد از ظهر به پارک لاله رفته بودم .. قرار بود به مناسبت شب هفت ندا آقا سلطان زنان و مادران سیاه پوش آنجا دور هم جمع شوند و به سوگواری بپردازند .. جمعیتی حدود 50 تا 60 نفر از خانواده ها حوالی ساعت 7 بعد از ظهر کنار آب نما گرد هم آمدند و تعدادی روی زمین نشسته بودند که نیروی انتظامی و لباس شخصی های موتورسوار و باتوم به دست سر رسیدند و با داد و فریاد و فحش و ناسزا مردم را پراکنده کردند .. دو سه نفری که مقاومت کردند بازداشت شدند .. نزدیکشان ایستاده بودم .. بسیار جوان بودند و گریه می کردند .. یکی از نیروها خطاب به مردم سیاه پوش می گفت : حالا شما ک .. ها برای ما آدم شدین ؟.. ولد ز .. ها .. زنی که روبروی او ایستاده بود موهای سفیدی داشت که از شنیدن ناسزاهای رکیکی که با صدای بلند گفته می شد به خود می لرزید .. دختری که کتک خورده بود روی زمین نشسته بود و گریه می کرد .. نیروها به مردم اجازه نمی دادند که به او نزدیک شوند .. دختر دیگر فرار کرد که دو سه نفر دویدند و با کتک سوار ماشینش کردند و بردنش .. از پشت شیشه تیره ماشین نیروی انتظامی چهره کودکانه و گریانش معلوم بود .. مردم کم کم متفرق شده بودند و عده ای هم روی نیمکتها نشستند اما نیروها که حدوداً 50 ماشین و 300 نفر انتظامی و ضد شورش و لباس شخصی و بسیجی بودند تمام درهای ورودی به پارک را محاصره کردند و عده ای هم داخل و خارج پارک ایستادند . از پارک که خارج می شدم 8 نفر از خواهران زینب را دیدم که در یک ردیف کنار هم ایستاده بودند .. همه صورتهایشان را با ماسک پوشانده بودند که شناسایی نشوند ..
آنها چقدر از مردم می ترسیدند .. چقدر از مردم می ترسند ..