تبليغاتX
دیوار نوشته

بچه ها بزرگترين و واقعي ترين هنرمندان دنيا هستند ..


+  جمعه 30 مرداد1388 20:6   روشنک هوشمند  | 


آنكه نشانه ها را نمي بيند و نمي فهمد با تخيل و آفرينش بيگانه است 


+  یکشنبه 25 مرداد1388 13:58   روشنک هوشمند  | 

اعترافات


امشب تب دارم .. اما حالم زياد بد نيست .. بد كه نيست خوب هم هست .. من از آنهايي نيستم كه بد مي گويند به مهتاب وقتي تب دارند .. بد نمي گويم هيچ تازه خوب هم مي  گويم ..

آدم توي تب وقتي كه راه مي رود از زمين كمي فاصله مي گيرد .. نواي موسيقي انگار مؤثرتر مي شود .. رنگها و سياهي شب انگار جان مي گيرند و خودماني در گوشت حرف مي زنند .. نمي دانم اين توهم است يا چي .. هر چه هست حال خوبيست .. من اين توهم را به صدهزار حقيقت دست كاري شده و مزخرف ترجيح مي دهم .. پنج شش بوم سفيد نقاشي گرفته ام .. اما هنوز نتوانسته ام آنچه مي خواهم رويش بسازم .. نه حسش بود .. نه شوقش .. نه حوصله اش .. اما انگاري حالا مي توانم .. مهم نيست نتيجه چه مي شود .. اين كار را در اين حال دوست دارم .. اين شبها دور مي شوم .. مي روم .. دور رفتن را دوست دارم .. آن هم وقتي كه بيش از هر زماني به آدمها نزديك شده اي .. وقتي به آنها لبخند مي زنم ، با آنها مي خندم ، حرف مي زنم و راه مي روم ، دور شدن خودم را حس مي كنم .. آدمهايي كه  اين روزها مي بينم همه خوبند .. دوستشان دارم .. آدمها .. همسايه ها .. آشناها .. غريبه ها ..

اين اعترافات ژان ژاك روسو آنجا توي كتابخانه چشمك مي زند .. هنوز نخواندمش .. اما حدس ميزنم جزو اولين اعترافات ادبي جهان باشد .. شايد امشب شروع كنم به خواندنش .. اعتراف كردن كار جالبيست .. يك جورايي عريانيست .. خلاصيست .. يك چيزي مثل خالي كردن روده و مثانه .. استفراغ .. اما محتوياتش هميشه هم زشت و گنديده نيست .. چيزهاي خوبي هم ميشود در آن يافت .. سالها پيش از اين وبلاگي داشتم كه براي ختم كردن غائله اي كه از سر حسادت بيمارگونه و كينه عده اي كج فهم و احمق برايم پيش آمده بود بستمش .. آنها بارها و بارها وبلاگهايي غير اخلاقي با اسم و مشخصات و حتي عكسهاي خانوادگي من ساختند .. از طرف من حرف زدند .. از طرف من كامنت گذاشتند و خلاصه سيركي برپا شده بود با آتشي بزرگ كه سايه ها و اشباح خبيث شخصيت و احساس و روان مرا به خيال خود در آن انداختند و سوزاندند .. آنها از طرف من مرتب به كارهاي نكرده و احساسات نداشته اعتراف مي كردند .. نمي توانم بگويم از چنين ماجرايي خوشحال بودم .. مگر مي شود دلقكهاي كوتوله سيركي دوره گرد تو را به صليب بكشند و در آتش بيندازند اما باز هم خوشحال باشي ؟ .. مگر مي شود عده اي انتقام نداشته ها و نكرده ها و نديده هايشان را بخواهند از تو بگيرند اما شادي كني ؟.. ناراحت بودم و فقط با گزارش هايي كه به گردانندگان بلاگفا مي دادم جلوي تلاش بي وقفه شان را براي روشن نگاه داشتن اين آتش مي گرفتم .. زندگي من مختل نشده بود .. با اينكه بهت زده و پريشان بودم .. اين ماجرا انگار كه دريچه اي از يك دنياي ديگر به رويم گشوده باشد .. برايم منشأ تغيير و آفرينش و تكامل شد .. تازه فهميدم دور و برم چه مي گذرد .. اين آدمكهاي خندان و رقصان چيستند و كيستند .. اين دوستان .. اين عشاق .. اين رفقاي نيمه راه .. اين همرهان سست عناصر .. دلم گرفت اما بزرگ شد .. فهميده شد .. قد كشيد .. نشانه ها را ياد گرفتم .. حس ها را دوباره شناختم .. دوباره ويران كردم .. دوباره ساختم .. حالا آنقدر بزرگ شده ام كه راحت مي توانم اعتراف كنم به كرده ها و ديده ها و شنيده ها و گفته هايم .. مي توانم بنويسم .. حرفم را .. دلم را .. وجودم را بنويسم .. اما اين را مي دانم كه هرگز آنچه را كه آنها در آرزوي شنيدن و خواندنش هستند نخواهم گفت و نخواهم نوشت .. من اعتراف به ناكرده ها را بلد نيستم حتي اگر به صلابه ام بكشند .. اين را مطمئنم .. اين خوب است .. ويران شده از ويراني نمي ترسد .. چون ساختن را خوب بلد شده .. آنها شجاعم كرده اند .. سالها پيش از اين .. در خاموشي .. در فراموشي ..

تبم بالا رفته .. دلم يك وان آب يخ مي خواهد .. امشب نوبت اعترافات ژان ژاك روسوست كه مثل مرغابي هاي پلاستيكي توي وان حمام سرخ من خيس بخورد و شسته شود ..

: ) ..


+  چهارشنبه 21 مرداد1388 23:26   روشنک هوشمند  | 


عشق از يك جوجه تيغي ، يك قاصدك و نفرت از يك قاصدك ، يك جوجه تيغي مي سازد ..

عاشق جوجه تيغي را قاصدك و آزرده قاصدك را جوجه تيغي مي بيند ..



+  جمعه 16 مرداد1388 23:33   روشنک هوشمند  | 

چنبرنامه !..


این گوشهای من کمی تیز شده اند .. نه اینکه قبلاً تیز نبوده اند که بوده اند آن هم طوری که صدای پچ پچ و وز وز و خس خس را از چند ده متری با تفسیر و تعبیر و تأویلش همزمان می شنوم .. مشکل این است که بنا به دلایل نامعلومی تیزتر شده اند طوری که فقط لئونارد کوهن و جان لنون و داریوش را می توانم با صدای بلند تحمل کنم .. ببین چه وحشتناک می شود یکی روبرویت بایستد با فاصله ای کمتر از یک متر .. استاد فلان نرم افزارت هم باشد و بخواهد جمله های فارسی را با اکسانت ها و مکثهای انگلیسی آمریکایی با صدایی مافوق دیوار صوتی تلفظ کند .. گاهی که با حرارت و بلند بلند تقریباً داد می زند حس می کنم پرده گوشم ذوق ذوق می کند !.. بلند صحبت کردن به یادگیری دانشجویان کمک می کند و نشانه ای از اعتماد به نفس و تسلط استاد می تواند باشد اما هر چیزی یک آستانه ای دارد که وقتی از حد گذشت تأثیر معکوس می گذارد . خدا جلسات آخر کلاس را به خیر بگذراند . دوست ندارم به این زودی ها کر شوم . نصف استعداد کشف و شهودی آدم ( همان فضولی عامیانه خودمان .. ) به تیزگوشیست و باقیش به تیزچشمی و تیزهوشی . باقیش را که به اندازه لازم و کافی دارم  .. جان جدت تیز گوشیم را از من نگیر ! ( بر وزن گیتارمو ازم نگیر .. )..

دلم برف می خواهد و سرما .. آنقدر که حاضرم همین الآن 45 ساله شوم اما زمستان شود .. آنقدر که حاضرم یک مرد چاق و کچل و سیاه سوخته و از خودراضی را همین الآن ببوسم اما برف ببارد .. پارسال برف بازی نکردم .. توی دلم مانده خب .. : ( ..

رُطب و خیار چنبر تازه از ولایت رسیده .. پس هنوز می شود تابستان خواب آور و حوصله برش را تحمل کرد و تا آنجا که می شود به خوشی گذراند .. من فعلاً به همینها قانعم .. : ) ..

عجیب به کلبه دنج و خلوتم عادت کرده ام . دورم که کمی شلوغ می شود زندگی را گم می کنم . شلوغی های این روزها عزیزند و دوست داشتنی اما خب .. این منم که به غارنشینی عادت کرده ام . کمی از تمدن دور شده ام انگاری . بعضی ها می گویند چه خوب . بعضی ها می گویند چه بد . خودم می گویم چه عالی !.. چون من غارنشینی هستم که به وقتش میانه میدانم .. پس خوش به حالم !..

دوستی قدیمی وبلاگ مرا کشف کرده .. به قول خودش مرا تازه کشف کرده !.. حرفهایش برایم جالب است .. می گوید بعضی متنهایم را که می خواند لجش میگیرد .. دوست دارد توی چشمانم زل بزند و لجم را درآورد . درست هم نمی داند چرا و با خواندن بعضی از متنهایم دوست دارد مرا در آغوش کشد و ببوسد و به خاطر لحظاتی که با نوشته ام به او هدیه داده ام از من تشکر کند . گفتم خب این طبیعی است . ما بیشتر دوست داریم مطابق میلمان در مورد همدیگر قضاوت و تخیل کنیم تا واقعیت را ببینیم و تحمل کنیم . واقعیت زشت و زیبا دارد که هر دوش آزاردهنده است مخصوصاً وقتی که به آن عادت نداشته باشیم . تازه که می داند که واقعی شدن یعنی چه به جز آن مجنون آواره توی خیابان ؟.. همه مان با تمام تلاشی که برای واقعی تر شدن می کنیم چیزی بیش از دروغهای تر و تمیز و زرورق پیچیده ای نیستیم .. دروغهای واقعی !..


+  سه شنبه 13 مرداد1388 23:59   روشنک هوشمند  | 

Woman is the nigger of the world


Woman is the nigger of the world,

Yes she is...think about it.
Woman is the nigger of the world,
Think about it...do something about it.

We make her paint her face and dance,
If she won't be a slave, we say that she don't love us,
If she's real, we say she's trying to be a man
While putting her down we pretend that she's above us,

Woman is the nigger of the world,
Yes she is
If you don't believe me,
Take a look at the one you're with
Woman is the slave of the slaves
Ah yeh...better scream about it.

We make her bear and raise our children,
And then we leave her flat for being a fat old mother hen
We tell her home is the only place she should be,
Then we complain that she's too unworldly to be our friend.

Woman is the nigger of the world,
Yes she is.
If you don't believe me, take a look at the one you're with.
Woman is the slave to the slaves
Yeh(think about it)

We insult her every day on TV
And wonder why she has no guts or confidence
When she's young we kill her will to be free,
While telling her not to be so smart we put her down for being
so dumb.

Woman is the nigger of the world
Yes she is
If you don't believe me, take a look at the one you're with.
Woman is the slave to the slaves.
Yes she is,
If you don't believe me, you better scream about it.
We make her paint her face and dance

John Lennon
این یکی که دیگه محشره ...

+  یکشنبه 11 مرداد1388 13:46   روشنک هوشمند  | 


بیدادگاه یک " گل سرخی" می خواهد .. دریغا که نیست !..

جوانان ما به همان شجاعت جوانان 57 هستند اما رهبران ما خیر و این یک حقیقت تلخ است ..


+  شنبه 10 مرداد1388 22:32   روشنک هوشمند  | 

میو و طوطی


این چراغهای دیواری جدید خانه هم دردسری شده اند .. مجبور شدم پیاده شان کنم !.. دیوار شده زندان مارهایی که دوشاخه های زبانشان  را از سوراخهایش آویزان کرده اند .. بیچاره مارهای زبان بسته .. تازه فردا چراغها را دوباره سر زبانهایشان سوار می کنم .. چه شکنجه وحشتناکی می تواند باشد .. مانده ام چرا اینها از این دیوارها دل نمی کنند و بروند .. مار مازوخیست دیگر نوبرش است .. 

ایم م م .. چه آرامشی .. آرامش بین دو طوفان همیشه غنیمت است .. این نوع آرامش را آنقدر دوست دارم که حتی سرخ پوست بازیم هم نمی آید ..

" میو و طوطی " آنجا توی ویترین کتابخانه جدیدم نشسته اند .. میو و طوطی اسم دو عروسک از معدود عروسکهای دوران کودکیم است که دوستشان داشته ام .. می شود گفت فقط همین دو تا را تحمل می کردم و بغل می گرفتم .. میو یک عروسک حوله ای 20 سانتی انباشته از شن است .. یک چیزی مابین سمور و گربه که البته بیشتر به گربه ها شبیه است .. با یک دم کوتاه و کپل .. و طوطی هم که معلوم است دیگر پرسیدن ندارد .. طوطی است ! .. یک طوطی سبز و سفید با کاکل آبی و چشمهای درشت بیضی شکل و رنگارنگ .. در آخرین سفری که به ولایت داشتم توی اتاق آبجی کوچیکه پیدایشان کردم و با خودم آوردمشان اینجا .. آنجا نشسته اند و به من خیره نگاه می کنند .. با آن نگاهشان چه خاطراتی را زنده می کنند .. خاطرات شیرین کودکی و آدمهایش ..

با اینکه امشب همه چیز به نحو عجیبی غمگین و نوستالژیک است باز هم آرامش دارم و کمی هم شادم .. همان " غمشاد " مشهوری که گهگاه پیدایش می شود .. این حس را دوست دارم .. بعدش می شود جنبید !.. یک کارهایی کرد ..

این ویرانی نعمتیست .. البته اگر بتوان دوام آورد .. مثل راه رفتن روی لبه تیغ می ماند .. اینکه تا ته ویرانی بروی و برگردی تجربه شگفت انگیزیست .. بعدش یک اتفاقاتی می افتد .. اتفاقاتی که خوب و بد نمی تواند تعریفش کند .. بیشتر یک حس تازه و یک " صفر " پر انگیزه است .. هر چه که می خواستم ویران کنم کردم و دوباره برخاستم .. می دانم که دیگر نباید ویرانی را تجربه کنم .. عامل خارجی ویرانی  از یک جایی در درون خودم همیشه آغاز می شود .. دیگر به آن نیازی ندارم .. همیشه اولین ویرانی وقتی به سراغت می آید که نمی شناسیش و انتظارش را نداری اما وقتی که می آید یعنی اینکه باید می آمده .. البته این را بعدها می فهمی .. بعدی ها را خودت می خواهی و تجربه می کنی .. و باید به موقع تمامش کنی !..

ویرانی دیگر بس است .

+  جمعه 9 مرداد1388 22:47   روشنک هوشمند  | 


نوشتن گاهی یعنی حرف زدن با خودت .. آن وقت است که دوست داری خواننده های نوشته هایت را با دستان خودت خفه کنی .. خب پس این احتمالاً یک جنون است .. بله ! نوشتن گاهی جنون است و نویسنده گاهی یعنی قاتلی که جرأت کشتن ندارد !.. نوشتن یعنی قتل ؟ .. بله ! نوشتن یعنی قتل و اولین قربانی یعنی نویسنده .. نوشتن یعنی خودکشی .. نویسنده نا امید است ؟ .. امید اصلاً چیست ؟.. نوشتن یعنی نا امیدی از رهایی .. نوشتن یعنی خیال رهایی .. یعنی تغییر ؟ .. یعنی خیال تغییر .. تغییر چه ؟ دنیا ؟ آدمها ؟ .. یعنی خیال تغییر دنیا .. خیال تغییر آدمها .. یعنی امید به تغییر .. تغییر ؟ .. هر چقدر که گذشته تغییر می کند .. آینده هم تغییر خواهد کرد .. غیر از این است ؟.. غیر از این نیست .. اما به جز نوشتن برای خیال رهایی راهی نیست .. خیال رهایی یعنی تولد .. نه ؟.. تولد رهایی .. یا مرگ ؟.. مرگ .. تولد .. رهایی .. نوشتن یعنی رهایی .. 


+  جمعه 9 مرداد1388 0:6   روشنک هوشمند  | 

Nobody loves you ..when you're down and out

Nobody loves you when you're down and out
Nobody sees you when you're on cloud nine
Everybody's hustlin' for a buck and a dime
I'll scratch your back and you scratch mine

I've been across to the other side
I've shown you everything, I got nothing to hide
And still you ask me do I love you, what it is, what it is
All I can tell you is it's all show biz
All I can tell you is it's all show biz

Nobody loves you when you're down and out
Nobody knows you when you're on cloud nine
Everybody's hustlin' for a buck and a dime
I'll scratch your back and you knife mine

I've been across the water now so many times
I've seen the one eyed witchdoctor leading the blind
And still you ask me do I love you, what you say, what you say
Everytime I put my finger on it, it slips away
Everytime I put my finger on it, it slips away

Well I get up in the morning and I'm looking in the mirror to see, ooo wee!
Then I'm lying in the darkness and I know I can't get to sleep, ooo wee!

Nobody loves you when you're old and grey
Nobody needs you when you're upside down
Everybody's hollerin' 'bout their own birthday
Everybody loves you when you're six foot in the ground

John Lennon
 این ُدوستش دارم زیاد ..
+  پنجشنبه 8 مرداد1388 14:28   روشنک هوشمند  | 


کاش گفتن دوستت ندارم به اندازه دوستت دارم ساده بود .. هر چند خوب که فکر می کنم می بینم در گفتن هیچ کدام مهارت ندارم .. یا به عبارت بهتر هیچ کدام را به موقع  نمی گویم .. این هم جزو استعدادهای ذاتیست که من ندارم !..



+  چهارشنبه 7 مرداد1388 0:54   روشنک هوشمند  | 


گرمای تابستان را دوست ندارم . اصولاً گرما را دوست ندارم . خواب تابستانیم را تشدید می کند . نمی توانم زیاد بیرون بمانم و تندی بر می گردم به غار مرطوب و خنک خودم .. به اوضاع مملکت و آدمها سعی می کنم زیاد فکر نکنم .. فکر هم که بکنم سعی می کنم قسمتهای گریه دارش را هم طنزگونه ببینم .. یک جورایی کارتون وار !..  خوش به حال نیک آهنگ .. این روزها از زمین و آسمان ایران برایش همین طوری سوژه می بارد ..

چند وقت است که توی مود ترانه های قدیمی هستم .. جان لنون فاز می دهد .. آن هم آلبوم Mind games محصول سال 1973 !..

تازگی ها با اسلاوی ژیژک هم آشنا شده ام .. عقایدش را دوست دارم .. یک جورایی از دیوانگی هایش و این که همه چیز را قاطی پاتی می کند و رشته کلام آخر از دستش خارج می شود و به یک کشف تازه می انجامد که ربطی به آغاز کلامش نداشته خوشم می آید .. مثل آدمی می ماند که توی یک خانه شلوغ دنبال وسیله ای که تازه گم کرده می گردد اما در عوض وسایل گمشده قدیمیش را می یابد و تازه یادش می افتد که ... ! .. خب یک جورایی با او هم ذات پنداری می کنم .. از آن آدمهاییست که اگر ساعتها با او گفت و گو کنم خسته نمی شوم .. کاش از این آدمها بیشتر پیدا میشد .. وقتی که می خوانمش به خودم هم فرصت می دهم که از او بپرسم چرا ؟ چگونه ؟ .. یا حتی با او مخالفت کنم .. عجیب اینکه هر چه بیشتر می خوانمش و بیشتر با او بحث و جدل می کنم ، بیشتر قانعم می کند و بهتر پاسخم می دهد .. کاش همه آدمها یک اسلاوی ژیژک درونشان داشتند .. اما آدمهایی که من می بینم همه یکی یک احمدینژاد درونشان دارند .. فرق هم نمی کند که کی باشند و از کدام فرقه .. حقیقت این است که احمدینژاد ِدرون ایرانی ها قوی و متعصب است و به این راحتی ها آرام نمی گیرد ..

جایی خوانده بودم که آدمها دو دسته هستند .. یا ژانرهای متفاوت با خود را در داستانها می آفرینند و وقتی که داستان می خوانند به دنبال متفاوتها می گردند یا اینکه ژانرهای نزدیک به خودشان را در داستانها می یابند و دوست دارند که در مورد خودشان بنویسند .. من با این دسته بندی موافق نیستم .. اصولاً با دسته بندی کردن نویسنده ها و خواننده ها به این شکل موافق نیستم چون بسیار محدود کننده و غلط انداز است .. خودم شخصاً گاهی اینم .. گاهی آن و گاهی هر دو و گاهی هیچ کدام !.. 

دیده اید بعضی وقتها آدمهایی که عقیده راسخ به درستی خودشان و نادرستی شما دارند ، چگونه به شما نزدیک می شوند ؟ .. آن لحن مهربانانه را شنیده و نگاه عاقل اندر سفیهشان را دیده اید ؟.. در ابتدای امر وقتی که با شما مهربانانه حرف می زنند به روش خودشان می خواهند متقاعدتان کنند اما تیرشان مدام به سنگ می خورد و دست آخر عصبی می شوند و شاید کار به داد و بیداد و دعوا و فحش و فضیحت هم بکشد .. آنها چون هرگز طرز فکر و نوع نگاه مخصوص شما را به قضایا تجربه نکرده اند ، نمی توانند رفتار بعدی شما را پیش بینی کنند .. همین است که عصبیشان می کند .. آنها توانایی درک سبکها و روشهایی غیر از خودشان را ندارند .. آنها نمی توانند مرز ظریف و نازک تفاوتها را ببینند .. شباهتها را با یکسانی برابر می دانند و تفاوتها را اصولاً انکار می کنند .. از همین نقطه ضعف می توان براحتی استفاده کرد .. بگذارید آنها مدام شما را نصیحت  و تهدید و تشویق کنند .. بگذارید به شما نزدیک شوند و حرف بزنند .. تا زمانی که نتوانسته اند شما را درک کنند بی خطرند .. و زمانی که قادر به درک شما شوند از بی خطر هم بی خطرترند چون آن وقت دیگر دوستند .. دوستانی خوش فکر و فهمیده هرچند متفاوت ..

از حج عمره خوشم می آید .. دوست دارم تجربه اش کنم .. می خواهم ببینم حال و هوای این همه آدم که به دور یک نقطه می چرخند چگونه است .. این هم می تواند یک تجربه باشد .. راستی چند نفر از اینها که توی خیابان با شلاق و باتوم به جان مردم می افتند سفر حج را تجربه کرده اند ؟ .. چند نفر از اینها که حکم پوسیدن و شکنجه شدن و حتی مرگ آدمها را روزانه امضاء می کنند به آن حسی که در آن سفر تجربه کرده اند وفادار مانده اند ؟.. راستی چه بی اهمیت و احمقانه می شود چنین تجربه ای وقتی که دامنه توجیه ظلم و خشونت تا آسمان گسترده می شود ..


Mind games

Tight as

Im sorry

Nutopian international onthem

One day

Bring on the lucie

Intuition

Out the blue

Only people

I know

You are here

Meat city


John Lennon


+  دوشنبه 5 مرداد1388 22:54   روشنک هوشمند  | 


یک شیپور همه روزنامه ها و کتابهای دنیا را هم که بخواند و از بر کند ، باز  پُر نمی شود !...



+  دوشنبه 5 مرداد1388 0:27   روشنک هوشمند  |