اين سو و آن سوي بلوار ..
روز قدس كه به خيابان رفته بودم هدفي بيش از عكاسي داشتم .. قصدم ديدن واقعيت بود .. كاري كه در روزهاي قبل از انتخابات و بعد از آن هم انجام دادم .. روزهاي قبل از انتخابات و زماني كه بازار تبليغات دو رقيب حسابي گرم بود . خيابانهاي سبز پوش و زنجيره هاي انساني ، جوانان خوشحال و زنان ذوق زده ترديدي در پيروزي موسوي به عنوان نماد تغيير خواهي ملت برايم نگذاشته بودند . البته همان روزها به جنوب شهر هم رفتم و مخالفان موسوي را از نزديك ديدم . آنها ديگر از پيروزي احمدينژاد نا اميد شده بودند . جوان تر ها عصباني و پرخاشجو و مسن تر ها مغموم و لرزان با خشم به من نگاه مي كردند و بدون اينكه نشانه يا نماد سبزي همراه داشته باشم مرا غير خودي مي دانستند و حاضر به صحبت يا عكس انداختن نمي شدند .
راستش را بخواهيد من موافق اين ايده هستم كه طرفداران جنبش سبز اكثراً از طبقات متوسط به بالاي جامعه هستند . اين را با چشمان خودم از نزديك ديدم و نمي توانم انكارش كنم هرچند جامعه آماري من محدود به ديده هاي من باشد اما چون اين ديده ها و شنيده ها از پراكنش آماري نسبتاً خوب و دقيقي برخوردار است مي توانم به صحت آن اطمينان بالايي داشته باشم . البته از قشر پايين جامعه هم بودند افرادي كه به حمايت از موسوي و كروبي پرداختند اما نسبت به ساير اقشار تعدادشان قابل توجه نبود .
روزهاي بعد از انتخابات و اعلام نتايج و پيروزي احمدينژاد باز هم به خيابان رفتم . روز 23 خرداد يعني فرداي اعلام نتايج كه طرفداران احمدينژاد جشن پيروزي گرفته بودند و از جنوب شهر به سوي شمال شهر تهران حركت كردند به ميانشان رفتم و شروع به عكاسي كردم . اين درست همان روزي بود كه در خيابان انقلاب و آْزادي درگيري هاي خونباري رخ داده بود كه از قضا به آنجا هم رفتم و از باتوم و مشت و لگد هم بي نصيب نماندم اما اينجا مي خواهم به شرح رويه ديگر ماجرا بپردازم . آن سويي كه قبل از انقلاب ديده نشد و آنقدر سركوفت و ناسزا و تحقير و توهين نصيبش شد تا كمبودها همه جمع شد و منجر به انقلاب 57 شد و طي اين 30 ساله بعد از انقلاب هم وضعيتش در واقع نه تنها تغييري نكرد كه بدتر هم شد . با خودم فكر كردم كه چه باعث مي شود اين قشر از افرادي حمايت كنند كه نه تنها به فكر بهبود وضعيت آنها نيستند بلكه از آنها در جهت افزايش قدرت و محبوبيت خود سوء استفاده مي كنند . در تئوري به اين نتيجه رسيدم كه آنها براحتي فريب مي خورند . آنها تشنه همذات پنداري با حاكماني مشابه خود هستند . آنها دوست دارند همه ايراني ها شبيه به آنها زندگي كنند . شبيه به آنها حرف بزنند و شبيه به آنها عمل كنند . هر كه رگ خواب اين قشر را در طول تاريخ بدست آورده براحتي بر آنان حكومت كرده و زمام مملكت را با كمك آنان در دست گرفته و هر كه آنها را دوست نداشته مجبور به تحقير و سركوب و منزوي كردنشان شده است .
راستي آنها در اين 30 ساله چه كرده اند ؟ چه بر آنان گذشته است ؟ آنچه كه از آمار و ارقام دريافتم و در گفت و گوهاي رو در رو ديدم و شنيدم تغييري در جهت بهتر شدن وضعيت معيشتيشان نبود . آنها فقط از لحاظ رواني ارضاء شده اند . به آنها در ظاهر احترام گذاشته شده اما در واقع چيزي از كمبودهاي واقعي آنها رفع نشده است . آنها از دنيا چيز زيادي نمي دانند . آنها ماهواره ندارند . فيلم نمي بينند مگر فيلمهاي پرنويي كه از غرب و تمدن تنها خشونت جنسي را به نمايش مي گذارند . موسيقي نمي شنوند مگر موسيقي هاي سنتي كه تمي غمگين و بي نشاط دارند . زنان و مردان آنها از يكديگر چيزي جز همان كه در خانواده خود مي بينند نمي دانند . تمام كمبودها و نداشته هاي آنها را " خدا " و " مذهب " پر مي كنند و مسلم است كه كساني شبيه تر به خود از حاكمان فعلي نمي بينند و نمي شناسند . آنها در تمام اين دوران 30 ساله فريب خورده اند و در توهم همذات پنداري با حاكماني كه براي آنها ياد و خاطره " علي " و " محمد " و " فاطمه " را زنده مي كنند زندگي كرده اند . دنيايي كه انها در آن زندگي مي كنند به سياه و سفيد و حق و باطل تقسيم شده . حاكمان به ظاهر طرفدار مستضعفان فعلي حق هستند و مخالفان با گستردگي و پراكنشي به اندازه تمام كره زمين باطل و دشمن و شايسته راهنمايي و ارشاد آنان به شمار مي روند .
با چند نفر از آنها از نزديك صحبت كردم و دليل طرفداريشان را از احمدينژاد جويا شدم . آنها فقط شعار مي دادند و وقتي در پاسخ مي ماندند عصبي و پرخاشجو مي شدند و مرا متهم به جاسوسي براي غرب و دشمني با اسلام مي كردند . صحبتهايشان شبيه به جملاتي بود كه در اين 30 ساله از تلويزيون ملي و منبرها و نمازهاي جماعت و جمعه شنيده بودند . گويي آنها در اين دنيا اصلاً زندگي نمي كنند .. دلم برايشان سوخت و بيش از اينكه از آنها دلگير باشم از خودم و قشر روشنفكر و كتاب خوان و صاحب علم و هنر جامعه شاكي شدم .
راستي قشر روشنفكر و تحصيلكرده جامعه ما براي نفوذ آگاهي و پرورش ذهنهاي جوان قشرهاي پايين جامعه ما چه كرده ؟ كدام يك از هنرمندان با اسم و رسم ما بدون شهريه چشمگير و آنچناني حاضر شده كلاسهاي درس خود را در جنوب شهر برگزار كند ؟ كدام يك از جامعه شناسان و فلاسفه و روان شناسان ما بدون گرفتن شهريه و حق الزحمه چشمگير حاضر به انجام تحقيقات علمي مطابق با روز جهان در اين مناطق هستند ؟ كدام يك از استادان دانشگاه و فرهيختگان و نخبه هاي ما دريچه هاي دنياي جديد را بروي چشمان باز محبوس در تاريكي اين آدمها باز كرده اند ؟
اگر مي خواهيد جنبش سبز فراگير شود چاره نداريد مگر قشر متوسط جامعه را تا آن جنوب شهر و پايين ها .. آنجا كه دنيا به آخر مي رسد و همه چيز رنگ خاكستري چرك مرده پيدا مي كند گسترش دهيد . نه در حد شعارهاي كودكانه و اقدامات موضعي و محدود . اين يك برنامه ريزي همه جانبه و طولاني مدت مي خواهد . مدارس .. مساجد .. حوزه هاي علمي و فرهنگي و هنري مي توانند مكاني باشند براي نفوذ آگاهي هايي كه اين قشر را سالهاست كه از آن محروم كرده اند .
شما با دلسوزي و ترحم نمي توانيد دل آنها را بدست آوريد كه ديگري در اين كار سالهاست كه خبره شده . شما تنها با نشان دادن واقعيت و آگاه كردنهاي بي نفع و غرض مي توانيد اعتماد ايشان را به خود جلب كنيد و البته اين در صورتيست كه خود به راهي كه انتخاب كرده ايد معتقد باشد .
روز قدس مردم آن سوي بلوار كه پارچه هاي سبزشان را بر هفت انگشتانشان علم كرده بودند از راه رسيدند و با خنده و شادي در پاسخ به مرگ بر منافق گفتنهاي خشمگين و عصبي مردم اين سوي بلوار مي گفتند مرگ بر روسيه .. مرگ بر چين .. مرگ بر ديكتاتور ..
به اميد روزي كه جريان آگاهي از آن سوي بلوار به اين سوي بلوار برسد و فراگير شود ..
درست است كه از وضعيتي كه هست ناراضيم .. درست است كه زمانهاي از دست رفته ام به همت خودم و ديگران طولانيند .. درست است كه تنهايي را معمولاً با بودن در ميان ديگران تجربه مي كنم .. درست است كه ريتم آهنگ زندگي من مال اين دنيا نيست .. درست است كه متفاوتم و از تفاوتم خوشنودم .. درست است كه من هميشه تنها به خيابان مي روم و تنها از باجه نارنجي تلفن بالا مي روم و تنها عكس مي گيرم و تنها شعار مي دهم و تنها از زير كمربند و باتوم لباس شخصي ها فرار مي كنم و تنها از لابه لاي صفوف نمازگزاران پيرو حكومت با پاهاي برهنه و لاك نارنجي رنگ و رو رفته و كلاركز سفيد چرك مرده به دست و در حال شنيدن طعنه و تشر و سركوفت و ناسزاي عاشقان ولايت از كارگر تا طالقاني و تا خانه طي مسير مي كنم .. درست است كه يك جا مجبورم براي گذشتن از خيابان به جاي پاسخ به توهينها و تذكرهاي يك مرد جوان ريشوي عصباني يك دستم را روي سر و يك پايم را روي رانش بگذارم و او را درحالي كه به موها و رنگ سبز كوله ام اشاره مي كندو بد بيراه مي گويد دور بزنم و عبور كنم .. درست است كه صداي نمونه خشونت توي گوشم وز و وز مي كند .. درست است كه تنها به خانه بر مي گردم .. اما يك وجه اشتراك با ساير آدمهاي ايراني به همت وضعيت بد اين روزها پيدا كرده ام و آن رنگ تلاش براي تغيير دادن اين وضعيت است هر چند تغييري كه من مي خواهم بلندپروازانه تر و همه جانبه تر و دست نيافتني تر از اين حرفهاست كه حالا حالاها به جايي برسد و حكمت وجود من شايد تنها تلنگر كوچكي باشد براي رسيدن به روزهاي بهتري كه نسلهاي بعدي تجربه كنند و من نباشم ..
راستي كاش هر روز روز قدس بود ..
ايران شده فلسطين .. مردم چرا نشستين ..
اين نماز باطله ... پيشنماز قاتله ..
مردم ما رو كشتن .. فلسطينُ چسبيدن ..
خوني كه در رگ ماست ... هديه به ميهن ماست ..
نه غزه نه لبنان ... جانم فداي ايران ..
توپ تانك بسيجي .. ديگر اثر ندارد ..
: ) ...........................
پينوشت : عكسها بد نشدند اما نمي توانم فعلاً در وبلاگم بگذارمشان چون باز نمي شود و من فقط به مديريت وبلاگم آنهم با كندي و مشقت دسترسي دارم .. به زودي .. ; ) ..
اولين باران پاييزي ..
اولين باران پاييزي باريدن گرفت و زودي مثل برق و باد ناپديد شد و رفت .. پاييز فصل من است .. وقتي مي آيد انگار كه من آمده ام .. با هزاران رنگ .. تنهايي جنگيدن با خمودگي و انفعالي كه به لطف اصحاب حكومت تشديد شده سخت است .. اما همين كشف دلخوشي هاي كوچك و ساده مي تواند راه جديدي باشد براي پيمودن .. پاييز را دوست دارم .. هر چه باشد من متولد مهرماهم !.. متولد بهترين و زيباترين ماه سال .. : ") ..
چقدر خوب است كه صبح زود سرخ پوستت از خواب بيدارت كند .. سرخ پوستها هميشه آدم را غافلگير مي كنند .. سرخ پوستها معمولن با بارش اولين برگهاي پاييزي مي آيند .. ديوارها را رنگ مي كنند .. پرده ها را رنگ مي كنند .. غم و غصه ها را با خود مي برند و به جايش آتش و شادي و رقص و پايكوبي مي آورند .. نه اين ربطي به چهارشنبه سوري ندارد .. اين يك جشن ديگر است !.. يك چيزي كه از تركيب جشن مهرگان و جشن سرخ پوستها بوجود آمده .. گفت و گوي تمدنها اصولن هنوز كاربرد دارد .. ; ) ..
راستي سوپرمنهاي محترم ديگر براي انجام وظايف مقدس خانه داري پيغام نگذارند .. خودم كمر همت به شستن ظرفها و لباسها بسته ام .. خانه را جارو كرده ام .. نهار درست كرده ام و نوش جان نموده ام !.. اگر خدا بخواهد تنبلي موسمي كم كم به همت دوچرخه سواري و عكاسي و سوك سوك هاي اين و آن دارد از خانه اينجانب به خانه ديگران رخت بر مي بندد .. جاي " ابلوموف " خالي .. اگر با من آشنا ميشد حتماً خوش به حالش ميشد .. جمع تنبلها جمع مي شد آنوقت يكي بايد هر روز صبح مي آمد پهنمان مي كرد و هر شب هم جمعمان مي كرد !.. چه تركيب ايده آلي !.. تفاهم كامل بدون اعمال شاقه ..
امروز يك كشف مهم كردم !.. صورتهايي كه تركيب زيباتري دارند تا جزئيات زيباتر معمولاً براي عكسهاي بيان شخصيت و مفهومي جواب نمي دهند و بيشتر مشتري پسندند و بهترين چهره هاي ودينگ را شامل مي شوند .. اما چهره هايي كه جزئيات زيباتري دارند تا تركيب زيباتر سوژه هاي فوق العاده خوبي براي بيان شخصيت ، حس و حال ، حركت و گرفتن بازي هستند .. بعضي چهره ها هستند كه در نگاه اول زيبا به نظر نمي رسند اما به خاطر خطوط چهره واضح و ثابت بهتر از چهره هاي زيبا اما پر شيطنت و بازيگوش كه مدام در حال تغيير و تحولند در يك كادر ساده و مستقيم جواب مي دهند .. معمولن شخصيتهاي انعطاف پذيرتر و احساساتي تر و حساس تر به المانهاي حسي و بصري عكاسها و بازي گيرهاي بهتري مي شوند تا سوژه ها و مدلهايي خوب و به عكس شخصيتهاي باثبات تر و يكنواخت تر و ساده تر مدلهاي بهتري مي شوند تا بازيگران و بازي گيرهايي خوب .. البته اينها همه نسبي است ولي چيزي كه من از محيط و آدمها ياد گرفتم همين بود ..
آغوش مامان ..
امروز اي ميلي از آبجي كوچيكه دريافت كردم .. يه نقاشي بود .. بدون مدل و تخيلي از يه مامان كه دخترش رو محكم در آغوش خودش گرفته بود .. آبجي كوچيكه سال آخر پزشكيه و خيلي كم نقاشي مي كنه و هيچ جا تعليم نديده اما اين نقاشي رنگ و روغنش روي بوم كه با وسايل ابتدايي و در مدت زماني كمتر از 24 ساعت كشيده اونقدر تحت تأثيرم قرار داد كه اشكام سرازير شد .. اين نقاشي شايد كمي عجولانه باشه .. شايد ماهرانه و حرفه اي نباشه اما پر احساس و عميقه .. اين بهترين تابلوي نقاشيه كه در تمام عمرم ديدم .. غمگين تر از شب پرستاره و زيباتر از موناليزا .. :
چند دقيقه آزادي ..
وقتي آدم روز و شبش جا به جا شده باشد همين مي شود كه الآن در اين ساعت از شب يا همان نزديك سحر تازه وير چايي خوردن و وبگرديش مي گيرد .. امروز ظهر وقت برگشتن به خانه درست نزديكي هاي خانه همين طوري كه براي خودم توي پياده روي وليعصر قدم زنان مي رفتم احساس كردم نگاه آدمها و رهگذرها از زن و مرد و پير و جوان كمي عجيب شده !.. يك جورايي براندازم مي كنند و بعضي هم چيزي در گوشي به هم مي گويند و چندتايي هم رو بر مي گردانند و دو سه تايي هم نيششان تا بناگوش باز شده و همين طوري زل زده اند به من !.. آنقدر سرگرم افكار و خيالات خودم بودم كه چندان توجهي نكردم تا اينكه يك خانم چادري صدايم زد و به سر و گردنم اشاره كرد .. تازه فهميدم جريان از چه قرار است .. من تقريباً فاصله دو چهار راه را بدون شالم طي كرده بودم .. شال بيچاره حواسش نبوده و از روي موهايم سر خورده و تمام مدت دور گردنم آويزان و بلاتكليف براي خودش جولان ميداده و موهاي پريشان بنده اسلام و مسلمين را براي دقايقي به طور جدي به خطر انداخته بوده و عين خيالش هم نبوده !.. چهره بهت زده و نگاه سرزنش آميز خانم چادري به خنده ام انداخت .. وقتي رسيدم خانه احساس خوبي داشتم .. براي چند دقيقه هم كه شده موهاي بي گناه من آزادي را احساس كردند و هيچ اتفاق بدي هم نيافتاد كه نيافتاد .. به همين سادگي !.. يك لحظه با خودم فكر كردم چقدر مي شود بعضي وقتها آسان گرفت .. چقدر رها كردن عادتها و سنتها و عقايد بيهوده و دست و پا گير شرعي و غير شرعي راحت و بي دردسر مي تواند باشد .. و چقدر بايد يك ملت سخت گير و پايبند به پابندهاي احمقانه و بي اراده و بي سليقه باشند كه از چنين آزادي هاي كوچك و مسلمي بتوانند سالهاي سال در ازاي بدست آوردن " هيچ " چشم پوشي كنند و ديوار بر ديوار زندانهايي بچينند كه همه جا تعقيبشان مي كنند .. : ( ..
اصلاحات پايدار ..
نمي دانم كه بوده گفته زبان فرهنگ مي سازد . اين عقيده من است و دوستي وقتي آن را از زبان من شنيد به من گفت كه بزرگي چنين عقيده اي داشته و در آثارش به آن اشاره كرده !.. پنهان نمي كنم كه خوشحال شدم از اينكه عقايد من كم سواد كم كتاب خوانده " گاهي" منطبق بر عقايد افراديست كه موي خود در كتابخانه ها سفيد كرده اند و صاحب نامند ..
از اين ذوق زدگي هاي گاه و بي گاه كودكانه كه ربطي به خودستايي ندارد اگر بگذرم باز به اينجا مي رسم كه " زبان فرهنگ مي سازد " ..اين يك جمله طلاييست .. وضعيت فرهنگي هر جامعه ارتباط مستقيمي با كليد واژه هايي دارد كه مردم در گفت و گوهاي عاميانه و خصوصي و عمومي خود به كار مي برند . فاجعه وقتيست كه زبان فرهنگ سازان يك جامعه به كليد واژه هايي آلوده شده باشد كه مصداق عكس هدفيست كه براي آن مبارزه مي كنند . فرهنگ جنسيت سالاري و زن ستيزي و تبعيض يا استثمار جنسيتي از همين واژه هاي منسوخ و كپك زده است كه به ذهن جامعه تزريق مي شود .. در خانه ها و مدارس و دانشگاه ها به كودكان و جوانان ياد داده مي شود و همين مي شود كه در نسلهاي بعدي تكرار و تكرار و تكرار مي شود .
ادعاي تغيير و اصلاح و آزادي خواهي و روشنفكري بدون پالايش فرهنگي و عادلانه زبان امكان پذير نيست . البته مقصود اين نيست كه تا روشنفكر شدن ِ دست كم زباني ِ قشر اصلاح طلب و خواهان تغيير براي هر تحولي صبر كنيم كه اين ممكن نيست چون زمان زيادي مي برد .. و اين حقيقتيست كه به هر حال بهترين و برترين اقشار جامعه ما فارغ از سلطه سنگين تربيتهاي نادرست مذهبي و سنتي نبوده اند و نابودي نشانه ها و كليدواژه هاي اين نوع فرهنگ كه مثل يك ويرانگر خاموش و موذي عمل مي كنند براحتي و به سرعت ميسر نمي شود .
تغييرات و اصلاحات سياسي بدون در نظر گرفتن اصلاحات زباني و فرهنگي به نظر من تنها تغيير رنگ استبدادي تاريخيست كه بر اين خاك خسته قرنهاست بدون هيچ تغيير اساسي سايه افكنده است .
كسي كه ادعاي اصلاحات بنيادين دارد نمي تواند به اهميت زبان و فرهنگ بي توجه باشد . جنبش سبز ملت جايي براي فرصت طلباني كه با تمام ادعاها هنوز تفكر بنيادينشان با اصولگرايان مرتجع برابري مي كند و اين حتي در زبان و رفتار و نوشتار و زندگي روزمره شان جاريست ندارد .
جنبش سبز فقط در شعارهاي كودكانه خلاصه نمي شود . اين جنبش محتوايي پر از آگاهي و دانايي و تمايل براي بهتر شدن همه جانبه و پايدار دارد . اين جنبش فقط يك نقاب سبز نازك بر چهره اي آشنا و مرتجع نيست . چهره جوان پشت اين نقابها براي تغيير به قصد گسترش عدالت و برابري تلاش مي كند و در جا زدن را نمي پذيرد چون برايش هزينه كرده و چه گران هم هزينه كرده و مي كند .. از جان و روح و روان بالاتر هم است ؟..
اگر همه تصميم بگيرند كه تغيير و اصلاح را صادقانه و عاشقانه از خود آغاز كنند و به اهدافي كه برايش هزينه مي كنند با تمام وجود پايبند باشند راه براي تغييري بزرگتر خود به خود هموار مي شود .
اين كه در خيابانها مي بينيد فقط يك كارناوال شادي نيست .. اين غريو شادمانه نزديكتر شدن به هدف است .. اين آدمها فهميده اند كه تغيير تك بعدي و ظاهري همانند توسعه ناپايدار به تباهي مي انجامد .. پس تغيير را از خود شروع كرده اند .
از اينور و اونور ..
اين روزها كه مشغول عكاسيم عجيب سوژه هاي بامزه اي براي نوشتن به سراغم مي آيند .. كسي هم نيست بهشان بگويد من الآن وقت ندارم .. خواهش مي كنم قهر نكنيد .. مزاحم هم نشويد تا كمي بعدتر كه خودم صدايتان كنم .. و آنها هم هرهر و كركركنان مي گويند از آنجايي كه تو هميشه يا هيچ كاري نمي كني و يا همه كاري را با هم مي كني تنهايت نمي گذاريم تا ما را بنويسي !.. يك دفترچه دارم پر از آدمهاي واقعي كه در ليست انتظارند براي اينكه يك روزي شايد با تخيل آميخته شوند و روي كاغذ بيايند .. آنطور كه من دوست دارم بنويسم مي دانم به سليقه ادبي خيلي ها خوش نمي آيد .. منظورم مجوزي ها نيست .. آنها كه عمراً خوششان بيآيد .. منظورم همين آدمهاييست كه معمولاً از نوشته جات جديد و تازه استقبال مي كنند .. البته اين باعث نشده كه شخصيتهاي توي ليست انتظار من همين طوري بنشينند و دست روي دست بگذارند و سماق بمكند .. اين باعث شده كه آنها مدام ور دل و بيخ گوش من غر بزنند كه دوست ندارند يك پيرزن 60 ساله بنشيند و آنها را بنويسد .. مي گويند : الآن هم آنچنان كم سن و سال نيستي !.. نصف نويسنده هاي دنيا نصف تو سن داشته اند و كلي داستان كوتاه و بلند نوشته اند .. و خلاصه هي سوك سوكم مي كنند .. و روز به روز هم به تعدادشان اضافه مي شود تازه .. من نمي دانم چرا سراغ ديگران نمي روند .. جداً نمي دانم با آنها چه كنم .. از كساني هم كمك گرفته ام براي سر و سامان دادن به انها اما افاقه نكرد چون با ديگران هم كنار نمي آيند .. براي هر كدام چند خط ديالوگ نوشته ام و چند دست لباس تازه و يك خانه خريده ام .. فقط مشكل اينجاست كه آنها حتي با همديگر هم كنار نمي آيند .. و از همه مهمتر با من مدام كل كل مي كنند و حوصله ام را سر مي برند .. شايد عاقبت مجبورم كنند به نوشتن .. و شايد هم يك روزي همان پيرزني شوم كه در 60 سالگي داستانهايش را فكر مي كند اما هنوز حتي يك خط هم ننوشته .. خدا مي داند .. : ) ..
تنبلي و خانه داري اصلاً با هم كنار نمي آيند .. كاش ميشد اين را به سوپرمنهايي كه هر از گاهي با شنل سرخشان تازه نفس و پر غرور از راه مي رسند تا مرا از نا اميدي و تنهايي نجات دهند فهماند .. بابا جان من سوپر من نمي خواهم .. فقط به يك آش پز و يك كلفت قابل اعتماد و قانع نياز دارم .. فكر كنم اگر اينها را داشتم نصف گرفتاري هاي روزانه من حل ميشد .. اما اينها را به هر سوپرمني كه مي گويم آستين هاي بالازده اش را فوري مي اندازد پايين و گيج و منگ و عصبي فوري از پنجره فرتي مي پرد و مي رود پي كارش .. : ( ..
يكي ديگر از خواننده هاي وبلاگم را از نزديك ديدم ..مثل آدمي بود كه قصد تمسخر و تحقير دارد و در تمام گفتار و رفتارش يك نوع خشونت و زخم زبان موج ميزد .. فهميدم جريان از چه قرار است .. او هم جزو كساني بوده كه نوشته هاي من عصبانيش ميكرده اما نمي توانسته از آنها دل بكند و بايد هر شب مي آمده و مي خوانده .. از او پرسيدم چرا بايد يك نوشته آنقدر تو را عصباني كند تا به جاي انتقاد و بحث و گفت و گو از شخص من آنقدر متنفر شوي كه در تمامي حركات و رفتار و گفتارت اين نفرت پنهان شده موج بزند ؟.. پاسخش برايم جالب بود .. گفت : ( تو دست روي زخم مي گذاري و بازش مي كني .. به جاي التيام تو نمك مي پاشي .. آدم دلش مي خواهد انتقام بگيرد .. خيلي سعي كردم در لفافه شوخي و خنده و نيش و كنايه انتقامم را از آن همه " تلخ گويي " بگيرم.. )
ميان حرفش پريدم و گفتم : خب انتقامت را گرفتي ؟.. بگويم با زخم زبانهايت براي لحظاتي اندك ناراحتم كرده اي و رنجاندي ام خوشحال مي شوي ؟.. گفت : نه !.. اين هم خوشحالم نمي كند .. چون تو در من تغيير ايجاد مي كني و از خودم بيزار .. اما من فقط تو را مي رنجانم و تو همچنان به راه خودت ادامه مي دهي .. گفتم : خب تفاوت من و تو در همين است . تو در مقابل چيزي كه از آن مي ترسي يا درك نمي كني موضع مي گيري و به شكلي تابلو نفرتت را پنهان مي كني اما من به آنچه كه از آن بيزارم و ناراحتم مي كند مستقيماً مي تازم و حمله مي كنم .. يا من مي برم يا او !.. اما ديگر ترس و نفرتي باقي نمي ماند .. و من اين را دوست دارم .. حال خوبيست .. : ) ..
ايجاد شرايط همذات پنداري هميشه هم براي شناخت واقعيت وجودي ديگران جواب نمي دهد .. گاهي فريب مي خوري بدون اينكه بفهمي و چشم باز مي كني و مي بيني صدبار دور خودت چرخيده اي و چيزي دستگيرت نشده هنوز ... هه هه ..
آدم به جاي شام و نهار و صبحانه فقط باقلوا و زولبيا و باميه بخورد تا چند روز دوام مي آورد به نظر شما ؟... تازه كلي هم مشق دارم و شديداً به درك شدن نياز دارم .. : ( ..
پاتك !..
خطرناكترين و مهلك ترين روش براي نابود كردن عقايد افراد وادار كردن آنها به ايجاد شرايطيست كه خود به شكستن عقايدشان اقدام كنند .. حساسترها و آدمترها عذاب وجدان اسيرشان مي كند و پر عقده ها و متظاهرها به اسارت فاعلان اين حيله كثيف درخواهند آمد و شبيهشان خواهند شد . در سرنوشت هر آدمي چنين ورطه اي هميشه وجود دارد و سرانجام به دامش گرفتار خواهد شد . مهم اين است كه چگونه دوام بيآوري و نه سرسپرده شوي و نه يك مازوخيست رنجور وجداني !.. بزرگترين اشتباه اين است كه بگذاري از مزيتهاي اخلاقي تو عليه خودت به عنوان نقطه ضعفي استفاده كنند .. تنها كاري كه مي شود در چنين موقعيتي انجام داد و خود را به كابوس هميشگي حيله ورزان و منافقان بالفطره تبديل كرد اين است كه مثلشان نشوي و از اشتباهات خودت شرمسار نباشي !.. عقيده تو از اشتباه تو آنقدر مهم تر و با ارزشتر هست كه به خاطرش بتواني تا زنده هستي بجنگي و سربلند و با افتخار انتقاد كني !..
.............
پينوشت : من به همان اندازه كه از ايدئولوژي زدگي بيزارم به همان اندازه هم از بي بند و باري فكري و هُرهُري بودن فراريم !..
رفتن ..
امشب همه چيز روبراه است .. تمرين دوچرخه سواري خوب پيش مي رود .. فقط يك عدد كلاه يكي از افسرهاي نيروي انتظامي موتورسوار را حدود 30 40 متري به هوا پرتاب كردم .. با دو تا دست به يك 206 نقره اي كه چپ چپ به من نگاه مي كرد برخورد كردم و يك جا هم پنجه پاي يك بابايي را كه با شلوار كردي درست وسط راه جلوي دوچرخه بنده ميخ شده بود و لبخند ژوكوندي بر لب داشت ، كمي له كردم .. خلاصه همه چيز به خير و خوبي گذشت و تقريباً 60 كيلومتري را ميان آدمها .. ماشينها .. بلوارها .. چاله چوله ها و موتوري ها ركاب زدم .. سرعتم براي شروع بد نيست مخصوصاً اينكه نه دوچرخه ام كورسي است و نه قصد مسابقه دادن دارم .. دوچرخه براي من معنايي فراتر از يك وسيله نقليه دارد .. تنهاييم را كامل تر مي كند .. پست سر گذاشتن و رها كردن را برايم راحت تر مي كند .. تغيير كردن پي در پي و ساعت به ساعت را تحمل پذير تر مي كند .. خلاصه جوانترم مي كند و من همين را مي خواهم .. مي دانم كه اين هم مي رود جزو كارهايي كه عده اي را كه هميشه آگاهانه و نا آگاهانه سعي در متوقف كردنم داشتند نا اميد مي كند .. آخر من عاشق حركتم .. خب چاره اي نيست .. هر كه دوست دارد به من برسد بايد بلد باشد پا به پاي من ركاب بزند و گرنه جا مي ماند .. من عاشق رفتنم و به خاطر هيچ موجود زنده اي نه منتظر مي مانم و نه مي ايستم .. : ) ..
دوچرخه سواري شبانه ..
تصميم گرفتم در شبانه روز ، 2 ساعت شب و 2 ساعت روز دوچرخه سواري كنم .. بعد از سالها امشب ساعت 9 شب براحتي تمريناتم را شروع كردم و مثل يك دوچرخه سوار حرفه اي مسلط و سر حال و با نشاط درست مثل 23 سال پيش از اين ، رفتم و رفتم و رفتم .. چه كيفي داشت !.. جداً كه به حرفهاي دوچرخه سواران قديمي ايمان آوردم . آنها معتقدند كه هر زمان حتي در كودكي اگر يك بار سوار دوچرخه شده باشيد هرگز فراموشتان نمي شود حتي اگر 30 سال هم از آن زمان بگذرد . جاي همه دوستان خالي .. دوست داشتم تا صبح به دوچرخه سواريم ادامه بدهم اما خسته شده بودم و نياز به استراحت داشتم .. از اينكه پس اندازم را به جاي طلا و جواهري كه نمي دانم بايد با آنها چه كنم و كجا بر خود بيآويزمشان ، صرف خريد يك دوچرخه cross country كرده ام خوشحالم .. اميدوارم به همين راحتي از پس جاده و كوهستان هم برآيم .. كم كم به فكر آرزوهايم افتاده ام .. فعلاً از همين كوچك ها شروع مي كنم تا به بزرگهايش برسم .. گور پدر دنيا و مردمان و حرفها و قضاوتها و سرنوشت و گذشته و آينده .. فعلاً مي خواهم زندگي كنم .. آنطور كه دوست دارم .. زنده باد دلم .. زنده باد خودم .. ; )) ..
عشق فلسفه ..
در ايران معمولاً مرداني به دنبال فلسفه مي روند كه از حقارتي بزرگ نسبت به زنان در رنج باشند .. شايد بدبينانه باشد و شايد به همان اندازه درست اگر فكر كنيم كه جملات ضد زن نيچه و شوپنهاور و افلاطون و سقراط و ... اگر تنها انگيزه آنان براي اين اشتياق نباشد ، قوي ترين انگيزه بوده است . معمولاً زنان بدون مردان آنها را در محيطي زنانه بزرگ مي كنند آنهم زناني كه تنها براي زادن و تربيت فرزندان تربيت شده اند و همين سبب مي شود كه آنها خواسته و ناخواسته انتقام خود را از محيطي كه در عين بيزاري به آن وابسته بوده اند از زن بگيرند .. دنيا تغيير مي كند .. زنان روز به روز قوي تر و داناتر مي شوند اما اين مورچه هاي مفلوك و حقير هنوز دو دستي به دامان زنانه فلاسفه اروپايي چسبيده اند و نمي دانند آنچه كه از آن بيزارند ربطي به فلسفه و زن ندارد .. بلكه حفره ايست در وجود آنها كه بايد دير يا زود درمانش كنند .
نوسازي !..
نه لكاته باش و نه اثيري تا تعريف نشده باقي بماني .. وادارشان كن تو را آنگونه كه هستي بشناسند .. نه لكاته .. و نه اثيري .. فرهنگ نو به واژه هاي نو نياز دارد .. نو كن و نو بشو !..
درد و دل !..
ميگه : چه مرگته ؟
ميگم : چرا ؟
ميگه : قاطي كردي باز ؟
ميگم : چي رو با چي ؟
ميگه : چرا ساكتي ؟
ميگم : اگه حرف بزنم مي فهمي چي ميگم ؟
ميگه : نه ! چون تو فقط با خودت خوب حرف مي زني ..
ميگم : خب پس واسه چي مي خواي كه با تو حرف بزنم ؟
ميگه : چون حس مي كنم بايد با يكي حرف بزني .. درد و دل كني .. يه چيزي بگي آخه !
ميگم : هه هه .. خب باشه !.. حرف مي زنم .. ايم م م .. راستي .. چه مرگته ؟
ميگه : دلم مي خواد ازم بپرسي چه مرگته ..
ميگم : خب پرسيدم ديگه .. حالا بگو !
ميگه : نوچ !.. لعنتي .. اينجوري فايده نداره .. انگاري داري با زور سوال مي كني .. لحنت مصنوعيه !.. اصلاً ولش كن !..
ميگم : اوكي ..
ميگه : لعنتي !.. تو يه مرگيت هست .. چته آخه ؟
ميگم : خب .. ناراحتم .. احساس مي كنم تو حرفاي دلت ُ به من نميگي .. به يكي ديگه ميگي ..
ميگه : اشتباه مي كني .. خب .. چرا از اول نگفتي واسه اين ناراحتي ؟..
ميگم : حالا گفتم ديگه .. بگو .. به من بگو چته !..
ميگه : ........ و ......... و ........... و ...................
( اون تا صبح حرف زد و من فقط نگاش مي كردم .. نمي دونستم بايد چي بگم .. آخه من سنگ صبور خوبي نيستم .. )
آخرش گفت : حالا فكر مي كنم احساس بهتري داري .. فكر مي كنم به اين صحبت طولاني نياز داشتي .. راستش رو بگو .. حالا حالت بهتر نيست ؟..
گفتم : هان ؟!.. آها .. چرا .. چرا .. حالم خيلي خوبه .. يعني عاليم !.. حالا ميشه بخوابيم ؟.. من كمي خسته ام .. زياد حرف زدم آخه ..
گفت : آره .. البته .. شب بخير بانو !..
( و من توي دلم گفتم : هه هه .. )
زرشك !..
گاهي اداي نااميدان را در آوردن هم بد نيست .. آن هم كسي كه نه از اميد چيزي مي داند و نه از نااميدي .. نه نااميد است و نه اميدوار .. خيل مهربانان و دلسوزان ناخوانده هميشه براي ادامه زندگي خود و رهايي از كارماهاي توهم زاي وجداني به اميدوار كردن كساني مثل تو به ادامه زندگي هايي مشابه خودشان نياز دارند .. بي رحم نباش و نا اميدشان نكن !.. آنها بيش از هر كسي به اميد احتياج دارند .. اين روزها كمي مهربانتر باش روشنك !..
; ) ..
سوهان روح ..
خودم را ديشب جاي آدمهايي گذاشتم كه در زندان اين روزها وادار به اعتراف مي شوند . انواع و اقسام روشهاي ممكن آزار روحي رواني ( آزارهاي جسمي را همه مي دانيم .. اما روشهاي آزار غير جسمي به مدد علم روان شناسي و روان كاوي هميشه رو به پيشرفتند ) را تا جايي كه تخيل و اطلاعاتم اجازه ميداد تصور كردم . همه مكانيزمهاي دفاعي در مقابل چنين روشهايي را هم كه به فكرم مي رسيد روي كاغذ رديف كردم و نوشتم . يكي از بدترين روشها غافلگير كردن رواني متهم و نزديك شدن به حساسيتهاي ذهني اوست . يافتن روشهاي دست يابي به حساسيتهاي ذهني يا آستانه تحريك پذيري افراد نمي تواند كار سختي باشد كما اينكه همه ما آگاهانه و ناآگاهانه روزانه بارها و بارها از آنها بنا بر مقاصد گوناگون عليه هم استفاده مي كنيم . پروسه هايي مثل تبليغات ، هجويات ، هزليات ، حمله به فضاهاي خصوصي ، تهديد و ارعاب ، انتقاد تخريبي ، تحقير و سرزنشهاي پياپي و تناقضهاي رفتاري و گفتاري همه از روشهايي مشابه شكنجه هاي روحي رواني سود مي جويند كه شايد به چشم نيايند اما تا حدود زيادي مشابه هم هستند . اين روشها سيستم كنترل عصبي و حسي افراد را نشانه مي روند و با تكرار خود فرد را وادار به استفاده از روشهاي نا آگاهانه دفاع رواني مي كنند و همين جاست كه فرد در دام شكنجه گر مي افتد چون استفاده از اين روشها تاريخ مصرف كوتاهي دارد و به مرور زمان اثر خود را از دست مي دهد و فرد بي دفاع آماده اطاعت از بازجو و پذيرش هر نوع درخواست يا تلقينيست كه توسط شكنجه گر به او القاء مي شود .
داشتم به اين فكر مي كردم كه آيا راهي هست كه فرد بتواند زير اين همه فشار ناجوانمردانه و غير انساني دوام بيآورد ؟.. كسي جز يك موجود بي احساس و غير انساني مي تواند چنين مقاومتي از خود نشان دهد ؟.. با توجه به اينكه اكثر افرادي كه آماج چنين حمله هايي قرار مي گيرند افرادي حساستر ، مسئولتر و داراي احساساتي انساني تر هستند پس درجه ضعف آنها نسبت به چنين روشهايي مطمئناً بالا تر از افراديست كه از نظر احساسي و عاطفي تهي هستند . يعني مزيتي كه اينجا حكم يك نقطه ضعف را پيدا كرده است .
بعد فكر كردم به اينكه آيا افراد در چنين موقعيتهايي قادر خواهند بود به طور موقت با تمرين ذهني و تلقين نقش يك موجود بي احساس و غير انساني را بازي كنند تا كمتر آسيب ببينند ؟.. تبديل به يك موجود شبه انساني شوند تا شكنجه هايي كه بر يك روح انساني مؤثر است بر آنان بي تأثير باشد يا دست كم تأثير كمتري داشته باشد و ... و ... و ..... ؟
نمي دانم آيا مي توان روزي عليه شكنجه روحي و آزار رواني كه به عقيده من مؤثرترين و غير انساني ترين و مخرب ترين نوع اعمال خشونت است راهي مؤثر از همان نوع يافت يا نه اما اين را خوب مي دانم كه روح و روان جامعه ايراني نياز به درمان دارد .. اين آدمها .. اين مردها .. زنها .. حتي كودكان .. اين ما .. اين شما و اين آنها .. همه و همه نياز به يك بازپروري اساسي داريم .. حس خوبي به روند فعلي ندارم .. نياز به يك تغيير اساسي در رفتارها و گفتارها و طرز فكرها آشكار است .. حال كه نمي توانيم يا نمي دانيم چگونه مي شود دست شكنجه گر اعظم را بريد بهتر است از خود شروع كنيم و دست از آزار هم برداريم . شايد اگر خوب در اعمال و رفتار و گفتارمان دقت كنيم همه ما به نوبه خود شكنجه گرهاي كوچك و خبره اي باشيم . اين تأسف بار است كه جامعه اي تا اين اندازه پتانسيل دگر آزاري داشته باشد . اين نشانه خوبي نيست . فكر مي كنم ديگر وقتش رسيده باشد كه كمي احساس خطر كنيم .
هيچ حرفي خنده دارتر از حرفهاي يك مرد فناتيك اصيل نيست كه وقت مخ زني يكهو روشنفكر مي شود ! ..