اندازه يه بوسه ..
_ مي دونم كه منُ داخل آدم حساب نمي كني .. جدي نمي گيري ..
_ چرا اينطوري فكر مي كني ؟
_ چون قبل از اينكه براي نزديك شدن بهت تلاش كنم منُ بوسيدي !.. خيلي عالي بود .. طوري كه فكر نمي كنم همچين اتفاقي با اون كيفيت توي زندگي من دوباره تكرار بشه !.. اما همون لحظه فهميدم كه دوسم نداري ..
_ هه هه .. عجب !.. يه زن اگه يه مردُ دوست داشته باشه توي چندمين ديدارشون بنظرت ...
_ توي ده يا يازدهمين ديدارشون !..
_ هه هه .. مي دوني رفيق !.. تو مشكلت اينه كه همه اش ميگي زنا اينطور .. مردا اونطور .. بدون اينكه بدوني مردا و زنا همونقدر كه به همجنساشون شباهت دارن به همون اندازه هم با همجنساشون تفاوت دارن ..
_ يعني مي خواي بگي تو دوسَم داري ؟
_ به اندازه يه بوسه دوستت دارم..
_ مي دوني !.. تو خيلي .. اونقد كه آدم دوس داره بعضي وقتا خفه ات كنه .. حيف كه دلم نمياد !..
_ هه هه .. بهتره بذاري من زنده بمونم .. بوسيدن تو رو دوست دارم ..
_ منم !
_ پس به همين قانع باش به اميد اينكه روزي يكي پيدا بشه كه بيشتر از يه بوسه دوستت داشته باشه ..
_ ... !
اون با منطق من كنار اومد و بعد تا صبح خنديديم و ( چايي ) خورديم و از لب هم بوسه گرفتيم .. اما فقط بوسه گرفتيم !.. از نظر اون ارتباط ما دوتا با هم عجيب و لذت بخش اما ديوونه كننده و آزاردهنده است .. و از نظر من يه ارتباط بامزه و مختصر و مفيده !.. اون من رو دوست داره و من لبهاي اون رو دوست دارم .. بنظرش نوع ارتباط ما با هم منصفانه و انساني نيست اما از طرفي چون منُ به شدت دوست داره به همون يه بوسه هم قناعت مي كنه .. مي دونم كه بلاخره سرخورده و عصبي ميشه .. اما مگه من همين ُ نمي خوام ؟.. هه هه ..
چشمه هاي بادآبسورت اُروست ..
آخر هفته براي دوچرخه سواري مهمان مازندراني ها بوديم . شب را در حسينيه روستاي " اُروست " به صبح رسانديم . اقامت شبانه در حسينيه روستاي اُروست براي همه مسافران و گردشگران براي يك شب مجاني و آزاد است . چشمه هاي بادآبسورت به عنوان دومين اثر طبيعي ملي از جمله آثار شگفت انگيز و جذاب طبيعت گردي ايران محسوب مي شوند . براي اطلاعات بهتر و بيشتر از اين منطقه مي توانيد به سايت اُروست مراجعه كنيد : http://www.orost.ir/page/soort-image.aspx
به جز چشمه ها كه شرح مفصلشان در سايت بالا و سايتهاي فراوان مشابه آمده مناظر و چشم اندازهاي اطراف چشمه ها هم خالي از لطف نبود . يكي از چشم اندازها پلكاني سبز و زيكزاكي در دامنه يك كوه بود كه مرا ياد منظره اي مشهور در فيلم " خانه دوست كجاست ؟ " عباس كيارستمي انداخت .
دوچرخه سواري را از روستاي اُروست به سمت چشمه ها شروع كرديم . مسير خاكي و پر سنگلاخ بود با پيچ هاي تند و سربالايي هاي نفس گير . در كنار چشمه ها اقامت كوتاهي داشتيم كه براي لذت بردن از مناظر شگفت انگيز و زيباي منطقه كافي نبود اما خب تور دوچرخه سواري و ورزشي بود و مسلماً امكان اقامت بيشتر در منطقه با هزينه تعيين شده و برنامه ريزي هاي از قبل به عمل آمده وجود نداشت . قسمتي از مسير رفت و تمام مسير بازگشت را ركاب زدم و از دوچرخه سواري خودم لذت بردم . اين بار ( سومين سفر دوچرخه سواري با اين گروه ) ياد گرفتم كه در سرازيري هاي تند خاكي و پرچاله و سنگلاخي براي كنترل دوچرخه و حفظ سرعتم بايد ترمز عقب را كامل و ترمز جلو را نصفه و نيمه بگيرم .. يعني تقريباً يك به دو !.. اگر واقعاً قصد داريد به طور جدي در مسيرهاي كوهستاني دوچرخه سواري كنيد حتماً اين نكته مهم را به كار بگيريد . چندان رسم نيست كه همه نكات كليدي دوچرخه سواري در بار نخست به شما آموزش داده شود از اين گذشته تورهاي دوچرخه سواري مسئوليتي براي آموزش دوچرخه سواري به شما ندارند بنابراين به تدريج بايد از آنها ياد بگيريد و به كار ببنديد و خدا را شكر كنيد كه راهنمايي غلط و غير فني نمي كنند . نكته ديگر اينكه شايد آنها هم دوچرخه سواري را تجربي ياد گرفته باشند و فقط تكيه كردن بر اطلاعاتي كه بتدريج در اختيار شما قرار مي دهند خيلي منطقي نيست . از هر دوچرخه سواري مي توان شنيد و در آخر از بهترين راهنمايي ها استفاده كرد . اينكه كدام راهنمايي درست و كدام نادرست است فقط با تجربه و زمين خوردنهاي ناگهاني بدست مي آيد و ديگر هيچ !..
در اينجا جا دارد كه از "جواد آقا اينا " ( كه هر ده دقيقه يكبار براي قضاي حاجت از ميني بوس پياده مي شدند ) كه آموختن خيلي از نكات كليدي دوچرخه كوهستان را مديون ايشان هستم تشكر كنم و از اخلاق خوب و ورزشيشان كه هيچ شباهتي با اسم كوچكشان نداشت تقدير ويژه به عمل آورم . در طول تور يكي دوبار سر به سرشان گذاشتم و چون شوخ طبع و با جنبه بودند مطمئن بودم از من ناراحت نمي شوند از اين گذشته شوخي هاي من همانطور كه مي دانيد كوتاه و خلاصه و مقتضي و معدود و مختصر و مفيدند هر چند گاهي خانمان برانداز مي شوند .. به هر حال اميدوارم به دل نگرفته باشند .. ; ) ..
اين بار زمين نخوردم و قسمتهايي را كه احتمال مي دادم دوچرخه و بدنم توانايي طي كردنشان را فعلاً ندارند پياده طي كردم و مسير كمي را هم سوار ميني بوس شدم .
وقتي كه مثل من بدني ظريف و يك استخوان بندي باريك و باربي بدون چربي هاي اضافه داريد براي فعاليتهاي ورزشي سنگين و ماجراجويانه به خودتان فشار نيآوريد و خود را با افرادي كه فاقد چنين خصوصياتي هستند مقايسه نكنيد . قرار نيست شما با كسي مسابقه بدهيد . پس راحت و آسوده ركاب بزنيد و مسيرها را ياد بگيريد و اگر مثل من هدفتان طي كردن مسيرهاي طولاني به صورت انفراديست تجربياتتان را جدي بگيريد و به هيچ چيز به جز هدفي كه داريد فكر نكنيد .
كافه سه نقطه !..
اگر پول داشتم آنقدر كه همه مسافرتهايم را رفته باشم و همه كتابهايم را منتشر كرده باشم ( البته بعد از نوشته شدن !.. ) و ويلا و ماشين شاسي بلندم را خريده باشم آنوقت يك كافه ميزدم .. كافه من اين شكلي ميشد :
دو صندلي روبروي هم چسبيده به يك ميز كوچك از جنس همان صندلي ها كه شايد ادامه دسته صندلي ها باشد . صندلي ها چند نوع هستند . يك نوع مال عشاق و رفقاي فابريك . طوري كه كاملاً روبروي هم نباشند و كاملاً هم از هم جدا نباشند . وقتي آدمها روي صندلي هايشان مي نشينند يك جورايي براي اينكه پاي هم را له نكنند بايد با هم عاشقانه يا دوستانه كنار بيآيند .. ; ) .. يك نوع ديگر ميز و صندلي مخصوص آنهايي مي ساختم كه با هم قهر هستند و مي خواهند حرف آخرشان را بزنند .. دو صندلي پشت به هم و عمود بر هم اما از قسمت دسته ها چسبيده به هم .. چه باحال ميشد !.. هه هه .. و يك سري هم ميز و صندلي مخصوص آنهايي كه گپ و گفت اولشان است و روي مخ هم تازه دارند مانور مي دهند و هيچي به هيچي است .. صندلي هاي اينها بايد روبروي هم باشد اما كج و كوله و اريب !.. آدمها وقتي كه نشيمنگاهشان آرام نگرفته باشد كمتر دروغ مي گويند .. يوهاهاه .. ; ) .. و يك سري ميز و صندلي هم واسه آدمهايي كه درست مثل آدم فقط مي آيند كه گفتمان فرهنگي ، ادبي ، هنري داشته باشند و اصلن اصلن هم همديگر را نمي شناسند ( ارواح عمه شان ! ) .. واسه ميز و صندلي هاي اينها ديگر بدجنسي زيادي به خرج نمي دادم ولي فرد طراحيشان مي كردم .. مثلن سه تايي .. پنج تايي .. هفت تايي .. همين طوري دلبخواهي !..
اجازه مي دادم هر چه دلشان مي خواهد روي صندلي ها و ميزها بنويسند به شرط اينكه رنگي بنويسند و با معنا بنويسند و زير نوشته هايشان را امضاء كنند .. ديواري وجود نخواهد داشت .. چون ديوار از پنجره هاي بزرگ مربع و مستطيلي تشكيل شده كه بي خستگي به هم چسبيده اند !.. اينجا همه پيدا هستند .. جايي براي مخفي شدن وجود ندارد .. هر كس دوست ندارد ديده شود مي تواند نقاب بزند .. كنار هر ميز به تعداد صندلي ها نقاب آويزان مي كردم !.. نقابهاي رنگي ..
جاي سيگاري ها و غير سيگاري ها را جدا مي كردم تا از دست هم شاكي نشوند .. از سقف فانوسهاي فلزي آويزان مي كردم .. زير تمام پنجره ها را تا زمين قفسه بندي مي كردم و كتابهاي دلخواهم را مي گذاشتم .. آدمها مي توانستند بردارند و بخوانند يا قرض بگيرند و ببرند و برگردانند .. گاهي نمايشگاهش مي كردم .. تعدادي از آثار را بيرون پشت پنجره ها نمايش مي دادم و باقي را داخل كافه .. بيرون كافه را با نردبانهاي چوبي تزئين مي كردم ..
و ..... و ....... و ............و
اسمش را مي گذاشتم : كافه سه نقطه !..
مصداق ياسين در گوش خر خواندن !..
نتيجه جنبيدن چونه درازِ يه آدم سبزه دراز كه روبروي من نشسته و شديداً احساس بامزه گي بهش دست داده و در همون لحظه داره با آرنج به پهلوي آدم كوتاهي مي كوبه كه بغل دستش روي زمين نشسته :
- تو چرا خاطراتت رو توي وبلاگت مي نويسي ؟
- كدوم خاطره ؟ تو آخرين كتابي كه خوندي چي بوده ؟
- يادم نمياد . خيلي وقت پيش بود . وقت ندارم . اونقدر گرفتارم كه وقت براي تلف كردن ندارم .
- پس بيخيال !.. بيهوده ترين كار دنيا اينه كه واسه آدمي كه اهل خوندن نيست توضيح بدي چرا مي نويسي !.. ( توي دلم اضافه كردم : مثل ياسين خوندن تو گوش خر مي مونه ! )
امشب همه چيز رو براه است . حالم خوب است . هنوز همان دختر هيجان زده كودك صفت فلفلي سرمايي هستم .
امشب گاهي به " مامان " فكر مي كنم . گريه نمي كنم و مهمتر اينكه به گريه نكردن هم وانمود نمي كنم . براي اولين بار است كه وقتي به او فكر مي كنم مي توانم لبخند بزنم بدون اينكه لبخندم به بغضي سنگين بدل شود . روزهاي گاه سخت و گاه آسان گذشته .. كودكي .. رنوي قرمز مامان .. جنگ .. دبستان .. روزهاي خوش گذشته چون همه با هم بوديم ..
امشب اينجا باز به هم ريخته !.. يك كپه بزرگ لباس !.. كمد لباسهايم جا ندارد و همه لباسها را روي هم آن تو چپانده ام !.. وقتي مي خواهم يك لباس را پيدا كنم همه لباسها را مجبورم بريزم بيرون و دوباره .. روز از نو .. روزي از نو !.. فعلن كه حوصله جمع كردنشان را ندارم .. اينجاست كه دلم براي آخرين " سوپرمني " كه چند وقت پيش از پنجره پركشيد و رفت تنگ مي شود .. دلم مي خواهد پنجره را باز كنم و فرياد بكشم : آيا فرياد رسي هست تا ياريم دهد ؟ .. فكر نمي كنم !.. ديگر هيچ سوپرمني گول مرا نمي خورد ..
دوباره مي روم زير پتوي نازنينم و يك چاي ديگر براي خودم مي ريزم و بدون فكر كردن به لباسها و كتابها و dvd ها و لوازم دوچرخه و كوه و دفتر و دستكي كه همه جا خودنمايي مي كنند ، " بيوگلز " هاي ترد و فلفلي را مزه مزه مي كنم .
نمايشگاهي از خودم ..
اين فكريست كه مدتها پيش از اين هم داشته ام .. و مي توانم بگويم تمايل به اين كار دردسرهايي هم برايم ايجاد كرده اما چنان جذابيت و كششي برايم دارد كه هيچ وقت از شر فكر كردن به آن خلاص نشده ام .. دوست دارم از تمام حالات و حركات و زواياي چهره و بدنم عكس تهيه كنم .. شايد كساني دوست داشته اند كه من مدل آنها باشم اما درست به همان اندازه كه علاقه ندارم به اين منظور كسي مرا مدل خودش انتخاب كند به همان اندازه هم دوست دارم خودم مدل خودم باشم !.. يك ريموت كنترل خريده ام و اين كار براحتي امكان پذير است اما يك سوال مهم و اساسي بلافاصله در ذهن تداعي مي شود كه عكس را براي نشان دادن مي گيرند .. چگونه مي توان در اين كشور و با پيشينه افتضاحي كه در مقابله با چنين ايده هايي دارد عكسهايي اينچنيني را به نمايش عموم گذاشت ؟.. مسلم است كه امكانپذير نيست .. فقط مي توانم عكسها را خودم نگاه كنم يا به دوستانم نشان دهم و شايد در جايي به غير از ايران ... نمي دانم .. اما در هر صورت اين كار را بسيار دوست دارم .. يك جورايي بالاتر از دوست داشتن !..
يكي از دوستانم كه از تمايل زياد من براي اين كار مطلع است از من خواهش كرد تا مدلش شوم اما نپذيرفتم و كمي هم سر اين مسئله با هم بگو مگو كرديم .. نمي دانم آخر توانستم منظور و مقصودم را به او بفهمانم يا نه .. من به عنوان يك عكاس به او اعتماد نداشتم !.. نه اينكه از لو رفتن عكسهايم بخواهم بترسم كه مطمئناً براي جلوگيري از چنين اتفاقي مي توانستم تمهيدات و شرايطي در نظر بگيرم .. من نمي توانم به عكاسي اعتماد كنم كه نمي تواند حتي به اندازه ذره اي به ذهنيت و روحيه من نزديك شود .. عكس و عكاسي به نوعي قضاوت كردن است .. پس عكس پرتره مي تواند قضاوت سنگين تري باشد .. به عنوان يك عكاس به اين مسئله اعتقاد دارم كه اگر از سوژه ام شناخت درستي نداشته باشم يا بالاتر از آن از او متنفر و بيزار باشم نخواهم توانست عكس درستي از او بگيرم حال ببينيد گرفتن يك عكسي كه مي خواهد به مقوله شخصيت پردازي و روان شناسي سوژه در عين رعايت زيبايي شناسي نزديك شود چقدر مي تواند حساس و سخت و ظريف باشد ..
پس اين ميانه به تنها كسي كه مي توانم تا حدودي آن هم نه به طور كامل اعتماد كنم خودم هستم و خودم .. به جز من كه مي تواند زواياي وجود مرا آنگونه كه وجود دارند درك كند و نشان دهد ؟.. كه مي تواند رابطه اي ميان ذهنيت و روح و جسم من با يك عكس بوجود آورد البته اگر رابطه اي وجود داشته باشد و يك عكس قادر به نشان دادنش باشد ؟..
آيا روزي در اين كشور به آن درجه از درك هنر و روان شناسي نائل خواهيم شد كه بتوانيم خودمان و ديگران را در بودن و هست شدن آزاد بگذاريم ؟.. آيا مي توانيم به دور از حب و بغض و تمايلات سركوب شده ، خودمان و ديگري را به يكديگر همانگونه كه هستيم و هستند معرفي كنيم ؟..
نمي دانم .. شايد داشتن چنين آرزويي براي ايران و ايراني بسيار دور و حتي محال باشد .. اما با تمام قلبم آرزو مي كنم كه روزي تمايلات جوانان ايراني آنقدر سركوب نشده باشد كه در تمام اشياء و ميوه ها فقط اعمال جنسي را آن هم به شكل بدوي و حيوانيش رؤيت كنند اما در آن سوي دنيا تمايلات مردمانشان چنان درست و به موقع پاسخ گرفته باشد كه در اروتيك ترين و جنسي ترين زوايا و نمايش ها فقط زيبايي ببينند و لطف و عشق را به بهترين وجه ممكن نشان دهند ..
سبز خوني ..
امروز را خانه ماندم و بيرون نرفتم .. اما اخبار را دنبال كردم و مسلم است كه از آنچه خواندم و شنيدم خوشحال نشدم .. يك عده باتوم خوردند .. يك عده زخمي و يك عده بازداشت شدند .. اين روزها همه سبزها متمايل به سرخند .. يك رنگ جديد به رنگها اضافه شده .. سبز خوني !..
بايد براي يك مسافرت چند روزه به جنوب برنامه ريزي كنم .. البته پيش از آن حتماً يكي دو سفر كوتاه براي ثبت خزان شمالي خواهم داشت .. رنگها همچنان براي من جذاب و دوست داشتني هستند .. به نظر من عكس رنگي خوب گرفتن از عكس سياه و سفيد خوب گرفتن سخت تر است .. شناخت رنگها و استفاده درست از آنها در يك عكس كار ساده اي نيست و شايد تأكيد بيش از حد يك عكاس در مُدِ سياه و سفيد به دليل ناتواني عكاس در استفاده درست از رنگها باشد ..
چند روز پيش جايي بودم .. صحبتها و حركات خاص خانمي توجهم را جلب كرد .. زن جواني بود تقريباً هم سن و سالهاي خودم شايد كمي بزرگتر كه نقاشي خوانده بود و در مورد دختران نازيبا و مشكلاتي كه در جامعه ايراني دارند با حرارت بحث مي كرد .. خوب به چهره و حركاتش دقت كردم .. به نظرم زيبا نبود .. يك بيني بزرگ و عقابي .. پوستي تيره و خفه و اندامي شبيه به مرغهاي خانگي داشت .. كمي خنده ام گرفته بود .. جلوتر رفتم و به حرفهايش با دقت بيشتري گوش دادم .. از هر چند جمله اي كه به كار مي برد دست كم 3 كلمه به واژه " همسرم " ختم ميشد .. نكته ظريفي در نمايشي كه ميديدم نهفته بود .. همه تصور آن زن از زيبايي اش وابسته به وجود مردي به نام " همسر " بود !.. فهميدم احتمالاً ايشان تا قبل از ازدواج از قيافه و اندامش تصور خوبي در ذهن نداشته و با اينكه پس از انتخاب شدن توسط يك مرد اندكي بهبود يافته اما هنوز اين تصور منفي به نوعي در او وجود دارد .. خواستم يواشكي در گوشش زمزمه كنم : عزيزم ! با اينكه من از تو هزار بار زيباترم و در عين حال مجردم اما باور كن به شوهرت نظر ندارم . نگران نباش !.. اما دلم برايش سوخت و چيزي نگفتم و گذشتم و رفتم ..
راستش را بخواهيد من از خودم تصوري عجيب و فراتر از واقع ندارم .. زيبا و جذابم اما نه از آن نوع اگزجره اي كه احساسات موقتي مردانه را به سرعت تكان دهد و بعد هم به همان سرعت فرونشاند و ديگر هيچ !.. اگر جذابيتم كسي را به خود جلب كند مطمئن باشيد هرگز فراموشم نخواهد كرد و اين باز هم بي خطر است چون به ندرت اين روزها كسي پيدا مي شود كه جذابيتش مرا به خود جلب كند .. اين روزها به تنها چيزي كه فكر نمي كنم ماجراها و شيطنتهاي دو نفره است .. برايم جالب است اينكه گاهي همجنسانم چه مجرد و چه متأهل كمي به حضور و وجود من حساس هستند و جنس مخالف منسوب رسمي و غير رسمي كنار آنها مجبور است كلي تلاش كند تا آنها اعتماد به نفس از دست رفته شان را در برابر من دوباره بازيابند و گاهي اين برايم دردسرساز مي شود چون مثلاً اتفاق افتاده كه دوست پسر يا نامزد فلان زنك براي اينكه روحيه و غرور طرف به كل از دست نرود با هر ترفندي كه شده براي من موقعيت يا شرايط ناخوشايندي بوجود آورده تا فرد مورد نظر به صورت قلابي و نمايشي هم كه شده احساس پيروزي كند و به اصطلاح كم نيآورد !.. كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه جدي جدي من برتري هايي نسبت به خيلي از همجنسانم دارم كه احتمالاً خودم هم خبر ندارم و بايد كشفشان كنم و دست كم آخرين نفري نباشم كه از خودم چيزهاي خوب خوب مي دانم .. حال بماند كه آقايان ايراني ( كه معمولاً با يك اعتماد به نفس كاذب جنسيتي بزرگ مي شوند و از بدو تولد خود را برتر از خانمهاي ايراني مي دانند ) هم حتي گاهي مرا رقيب خطرناكي براي خود فرض مي كنند و بعضي وقتها دست به حركات ژانگولري عجيب و غريبي مي زنند تا به اصطلاح حريف را از ميدان به در كنند ..
; )) ..
يكي چند وقت پيش ابراز علاقه مي كرد و شاكي بود كه چرا توجهي نمي كنم .. گفتم من شير و عسل را رها كرده ام .. آب نبات چوبي به چه كارم مي آيد ؟.. گفت يعني مي گويي اين تو بوده اي كه هميشه رها كرده اي و كسي هرگز تو را رها نكرده ؟.. گفتم : نه من اين را نگفته ام .. چون اين دروغ بزرگي مي تواند باشد كه گفتنش از من يكي بر نمي آيد .. اما دليل اينكه تو به چشمم نمي آيي همان است كه گفتم .. گفت من عاشقم !.. گفتم من از تو به خودم عاشق ترم .. هر وقت كسي سر راهم قرار گرفت كه از من به خودم عاشق تر بود آن وقت من هم عاشقش خواهم شد .. گفت اين يعني نمونه خودشيفته گي !.. گفتم احتمالاً تو درست مي گويي .. اما حقيقتش اين است كه من در خودم و با خودم چيزي را بدست مي آورم كه در كسي و با كسي بدستش نمي آورم كه هيچ از دستش هم مي دهم .. پس منطقي و عاقلانه اين است كه بدست آوردن را انتخاب كنم و از دست دادن را به ديگري بسپارم ..
يكي خيلي دلش مي خواهد سر به سر من بگذارد به حدي كه دشمنش شوم و گرد و خاكي به پا كنم .. اما نمي داند كه براي بچه جنگهاي واقعي ، قاطي شدن در جنگهاي مجازي ننگ است .. تازه !.. من اگر مي خواستم دشمن شوم مي رفتم آمريكا مي شدم .. زرشك !.. هه هه
اومدي .. اومدي .. چه خوووووووب كردي اومدي ..
حس نوشتن چند روزيست كه سر و كله كچلش پيدا شده .. حالا چرا كچل ؟.. كار خودم است بابا !.. هه هه .. نمي دانم چگونه مي توان از دست اين حس شرافتمندانه احترام به واقعيتي كه احتمالاً وجود خارجي ندارد چون تمامش يك جا نه قابل درك است و نه قابل هضم مگر اينكه خداي ناكرده الاغ تشريف داشته باشيم كه نيستيم را همزمان با پيش بيني نتايج احتمالي ناخوشايندي در ذهني مثل ذهن من كه از كودكي به خورد تار و پود وجود او رفته كه نبودن بهتر از بد بودن و بودن است و تعبيرش در فرم نوشتاري يعني اينكه ننوشتن برتر از نوشتن و به گند كشيدن واقعيتيست كه بر آن اشراف نداري ، خلاص شد ؟.. ( اين هم در پاسخ به كساني كه معتقدند اينجانب عادت به نوشتن جملات كوتاه دارم و نمي توانم يك نفس يك جمله دراز و بامعني بنگارم ! = اين يعني رو كم كني هااااا ) ..
جمله ديلاق بالا را اگر نفهميده ايد اينطوري مي نويسم تا بهتر بفهميد :
من همچنان آدم صادق و شريفي هستم اما براي اينكه بتوانم اين طلسم ننوشتنم را بشكنم مجبور شده ام اين دو ويژگي دوست داشتني و در عين حال دست و پا گير را كچل كنم !.. حالا كچلي شرافت و صداقت يعني چه ؟..
يعني وقتش است كه واقعيت و خيال را با سلام و صلوات در هم بيآميزم .. اينكه چگونه بيآميزمشان را اميال سركوب شده و نشده .. خودخواهي ها و دگرخواهي ها .. خواسته ها و آرزوهاي شناخته شده و ناشناخته .. تجربيات دروني و بيروني ذهنم تعيين مي كنند .. خب !.. اين يعني اينكه عقايد فرويد به صورتي رقيق شده ( فرويد واقعي زيادي غليظ است .. دوستش ندارم !.. اما رقيقش به واقعيتي كه نمي دانيم و هرگز نخواهيم دانستش كمي نزديكتر است .. هميشه رقت از غلظت به اصل نزديك تر است .. يعني من اينطوري فهميدم .. يعني اينطوري بيشتر مرا ارضاء مي كند .. دلم مي خواهد .. دوست دارم .. همين است كه هست .. ) با عقايد يونگ دوست داشتني و منعطف و يك دنيا ورطه و چاله و قله و تپه خودم و شما همه دست به دست هم خواهند داد تا به بهترين شكل ممكني كه دلم مي خواهد از خودم و آدمها و ساير موجودات زنده و غير زنده سوء استفاده ( سوء استفاده اينجا يعني وارد شدن به مقوله اي كه همين كه در ذهنت شكل مي گيرد خود به خود تحريف مي شود و تو آن را مي پذيري و دنبال مي كني و به آن آري مي گويي .. اين يعني يك جور پست فطرتي شرافتمندانه مدرن دوست داشتني كه مجبوري انتخابش كني اگر مي خواهي بنويسيش !.. فهميديد ؟.. نوچ ؟.
.. : )) .. ) كنم !..
هه هه .. آسمان هم صدايش درآمد بس كه فهميد من چه مي گويم و خودش را به نفهمي زد و عاقبت تركيد !.. ( چه رعد و برقي !.. ) ..
هيچ فكرش را نمي كردم ركاب زدن توي سرازيري ها و سربالايي ها حس نوشتن را دوباره در من زنده كند با اينكه خيلي براي يك آدم ورزش نكرده تنبل كار سختيست .. راستش را بخواهيد تازه مي فهمم اطرافيانم از دست اخلاق سينوسي من چه مي كشند .. مسيرهايي را كه اين روزها طي مي كنم شباهت عجيبي به خودم دارند .. خب .. يعني اينكه كار مفيديست .. به درد من مي خورد .. طي كردن خودم را دارم ياد مي گيرم كم كم و اين البته به معناي گذشتن از خودم نيست كه من خودخواه تر از آنم كه از اين غلطها بكنم .. فقط خوبي هاي خودم را راحت تر دور مي زنم و به بدي هايم رو مي كنم و لبخند مي زنم .. به هيچ وجه قصد ندارم آدم بهتري شوم .. براي خوب نوشتن اتفاقاً احتياج دارم بدتر از ايني كه هستم باشم !.. ( خوب و بدي كه من مي گويم معنيش با آنچه شما تصور مي كنيد متفاوت است .. زياد توي نخش نرويد .. نگران نشويد .. ) ..
باران مي بارد و من شنيدن صدايش را دوست دارم .. صدايش مرا ياد كثافتي مي اندازد كه روي زمين انباشته شده و منتظر شسته شدن است .. انگاري بچه اي ماتحتش را پس از يك " كار بزرگ " كرده هوا و ننه اش را صدا مي زند كه بيا ... !.. چه حس شاعرانه اي !.. به به چه شب باراني زيباييست !.. جاي رفقا خالي !.. هه هه ..
شيرازووو ..
ديروز از شيراز برگشتم .. هتل پرسپوليس هتل نوساز و خوبي بود اما در مقام مقايسه با هتلهاي غير ايراني پنج ستاره كاستي هايي هم داشت .. مثلاً هتل دربان نداشت !.. بنابراين راننده بيچاره مجبور شد چمدانهاي سنگين مرا خودش از پله ها بالا بياورد . غذاي هتل هم تعريفي نداشت . مدير هتل و ساير كاركنان و كارمندان بسيار مؤدب و خوش بيان بودند اما تا دلتان بخواهد خونسرد و صبور !.. مثلاً وقتي چاي سفارش مي دادي دو ساعت بعد آماده ميشد كه يك ساعتش صرف طي كردن مسيري كوتاه از اينور هتل به آنور هتل ميشد . البته اين ربطي به هتلداري ندارد . خونسردي و تنبلي در واكنش نشان دادن و فعاليت هاي روزمره از خصوصيات نسبتاً عمومي شيرازي هاست كه پيشتر از اينها هم با آن آشنا شده بودم . وقتي كه عجله داشته باشي اين نوع اخلاق روي اعصاب مي رود اما همين كه با مهرباني و خوش زباني خاص شيرازي ها همراه مي شود همه عصبانيتت فروكش مي كند و چاره اي جز لبخند زدن نداري !..
صبحانه هتل انصافاً عالي بود . نهار را از سمبوسه هندي فروش فلكه گاز مي خريدم و شام را هم مي رفتم شاطر عباس خيابان خاكشناسي . جاي دوستان خالي .. ; )
وقتي در شيراز سوار تاكسي مي شويد مبلغ نهايي را هيچ وقت به عهده راننده نگذاريد چون ممكن است 3 يا حتي 4 برابر نرخ اصلي هزينه كنيد . قبل از سوار شدن از محلي ها مبلغ را بپرسيد و بعد تا مي توانيد چانه بزنيد !..
مي خواستم روز تولد كوروش در پاسارگاد باشم . به همين خاطر تا آنجا رفتم اما نيروهاي انتظامي و ضد شورش راه را بسته بودند و به هيچ كس اجازه عبور نمي دادند و در صورت سوال و جواب با باتوم روي كاپوت ماشين مي كوبيدند و راننده بيچاره را مي ترساندند . خلاصه نگذاشتند به پاسارگاد بروم و وقتي پرسيدم چرا ؟ گفتند امروز تعطيل است . باز هم پرسيدم چرا ؟ مگر امروز روز تولد كوروش كبير نيست ؟ چنين روزي را بايد جشن گرفت و چراغاني كرد . چرا بايد تعطيلش كنيد ؟ گفتند : اتفاقاً به همين دليل تعطيل است . زود باشيد همين الآن برويد و گرنه هر چه ديديد پاي خودتان !.. راننده هم پايش را گذاشت روي گاز و يك راست رفتيم تخت جمشيد . آنجا را نتوانسته بودند تعطيل كنند اما وضعيت كمي غير عادي بود و تعداد نيروهاي باتوم به دست كه اطراف ورودي ايستاده بودند چشمگير بود .
من بعد از 6 سال به تخت جمشيد مي رفتم ولي حسي به من مي گفت كه آثار بر جاي مانده در اين 6 سال بسيار تحليل رفته اند و به نوعي كم شده اند !.. كجا رفته اند ، خدا مي داند و احتمالاً برخي از بندگان خدا .. دور بعضي از آثار شيشه گذاشته بودند .. شيشه هايي به قدمت دو ماه !.. و با بلندگوها مرتب از مردم در خواست مي كردند كه روي آثار راه نروند و به آنها تكيه ندهند .
نكته خنده دار و در عين حال تأسف انگيزي كه ديدم ساختن موزه اي جديد بر روي آثار به جاي مانده از كاخ داريوش بود !.. نمي دانم چنين كاري در كجاي دنيا مرسوم است ! ستونهاي متعدد قرمز رنگ نوساز بروي ته ستونهاي 2000 تا 3000 سال پيش و طاقهاي گچي بد فرم روي ديوارهاي باستاني تضاد خنده دار و تأسف باري ايجاد كرده بود . هدفشان ظاهراً حفاظت و معرفي اشياء بر جاي مانده از ايران باستان بود اما چيزي كه به چشم خودي و غير خودي و آشنا و بيگانه مي آمد چيزي نبود مگر تفاوت چشمگير ميان سليقه و هنر و شخصيت و فرزانگي و بزرگي ديروزي ها با امروزي ها !.. تكه هايي از اشياء باستاني نظير كوزه ها و سفالها و قطعاتي از سنگها و ظروف عتيقه ارزشمند در انتهاي موزه روي هم ريخته شده بودند . انگاري كه جايي براي نشان دادن و حفاظت از آنها نداشتند ! .. تعدادي از قطعات سنگي ديواره و ستونها را روي هم به شكلي احمقانه و غير اصولي زير پنجره ها و كنار ديوار موزه ( يا اداره ! ) انداخته بودند . نمي دانم اين يعني چه !.. اما بيشتر به يك دهن كجي تأسف بار مي مانست تا حفاظت از چيزهايي كه در يك كلام نماد " ايران " و " ايراني " هستند . نمي دانم اگر پرسپوليس و پاسارگاد نبود ايراني چيزي براي افتخار كردن و به رخ كشيدن تمدن گذشته اش داشت ؟.. حس خوبي از ديدن اين دست بردنهاي ابلهانه در باقي مانده هاي تاريخ كشورم نديدم . انگار كه دستهايي در كار باشند كه بخواهند از آثار گذشتگان انتقام بگيرند . به نظر من آن آدمها و رفتار و كردار و آثارشان شباهتي به محافظان و نگهبانان و دلسوزان عاشق خاك و تاريخ و عزت ايراني نداشت . بيشتر شبيه به انتقام جويان ابلهي بودند كه از ابهت سنگهاي 3000 ساله هم مي ترسيدند و بدشان نمي آمد در تاريكي شب تيشه اي هم به ريشه هاي خفته در خاكشان بزنند .
از خانه ها و مساجد قديمي مربوط بعه دوران زنديه و قاجار هم ديدن كردم . نگهبان مسجد نصير الملك پيرمرد خوش اخلاق و مهرباني بود . از فرصت استفاده كردم و تا توانستم عكاسي كردم اما خانه نصيرالملك هيچ شباهتي به يك خانه قديمي در حال بازسازي نداشت . تا پا به دورن گذاشتم يك مرد نكره بيشعور داد زد كه : هوي ! كجا ميري ؟ اينجا اداره است هاااا !.. من هم خنديدم و گفتم از كي تا به حال خانه نصيرالملك مرحوم اداره شده ؟.. اينجا نياز به حفاظت دارد . اين خانه جزو اموال عمومي و بيت المال است . اينجا متعلق به دولت نيست . اينجا متعلق به ملت است .. طرف كه نگاه ابلهانه و خنده سفيهانه اش نشان ميداد از حرفهاي من سر درنيآورده مرا به اتاق خانم مسئول اداره راهنمايي كرد !.. پله ها را طي كردم و ديدم به به !.. مردك بيچاره تقصيري ندارد . راست گفته !.. آنجا را تبديل به اداره كرده بودند . اداره اي كه اسم نداشت !.. روي ديوارهايي با قدمت 300 تا 400 ساله گچ بري شده ، انواع و اقسام تابلوهاي احمقانه فلزي و چوب لباسي و گل مصنوعي از نوع اداري به چشم مي خورد . خانم مسئول اداره با قيافه اي رنگ و رو پريده و حق به جانب چيزي نگفته آمد جلو و شروع كرد به خط و نشان كشيدن !.. اينكه كسي حق ندارد اينجا عكاسي كند . بايد مجوز از فلان جا و فلان جا و فلان جا داشته باشد كه تازه همان هم نياز به اجازه فلان جا دارد . خنديدم و گفتم خانم محترم من يك بازديد كننده هستم و جداي از عكاسي كه حرفه ام است و همين حرفه و همين دوربين نشانه مجوز من است ، اينجا مال من است !.. اينجا در درجه اول يك خانه تاريخي و متعلق به مردم ايران و بازديد كننده هاست و بعد در درجه دوم متعلق به اداره شما يا هر پژوهش كده ديگري كه هستيد . اين را كه گفتم خانم مسئول و دو دختري كه مثل ميمون هر چه خانم مسئول مي گفت پس از او تكرار و تأييد مي كردند به يكباره گر گرفتند و داد و هوار راه انداختند . از آنها پرسيدم شما از كي اينجا مستقر شده ايد و دقيقاً چه مي كنيد ؟.. شما مزاحم بازديد كننده ها هستيد . كار شما غير قانونيست . آنها هم كه مسلم است پاسخي جز بد و بيراه براي گفتن نداشتند . برايم جالب بود كه از چند جمله اي كه با آرامش و مؤدبانه بيان كرده بودم چنان آشفته شده بودند و آنقدر ترسيده بودند كه رنگ به رو نداشتند و يكي از دخترها يواشكي رفت كه مسئول حراست ( همان مردك نفهم نكره ) را صدا بزند . دست آخر به آنها گفتم كه شما اينجا پژوهش نمي كنيد ! جلوي پژوهش را مي گيريد و رفتم . داشتم از خانه دور مي شدم كه مردك نكره از در خانه فرياد كشيد : هوي خانم ! چرا داد و بيداد راه انداخته بودي ؟ چه خبر بود ؟ .. گفتم : به شما ربطي ندارد آقا ! شما بهتر است به نوكري خانم مسئول اداره برسيد . ما كه رفتيم !..
از خانه كه در آمدم به ارگ كريم خاني و خانه زينت الملوك رفتم . آنجا عكاسي آزاد بود و كسي مانعم نشد اما وضعيت اسف بار حفاظت و نگهباني به آنها چهره اي اداري و زشت داده بود . در يكي از اتاقهاي خانه زينت الملوك چند نفر ريشو نشسته بودند . خواستم عكس بگيرم اما ديدم تمام نقاشي هاي 400 ساله زيباي ديوارها زير تابلوها و گلهاي مصنوعي و چوب لباسي هاي پر از لباسهاي كثيف پنهان شده و ديوارهاي گچ بري تكيه گاه لوازم اداري شده بود .. يكي از ريشوها قيافه غمگين و متعجب مرا كه ديد خنده كريهي كرد و گفت : خواهر بيا عكست رو بگير ! ما مزاحم كار شما نميشيم !.. گفتم : اينجا هيچ شباهتي به خانه زينت الملوك ندارد .. اينجا بيشتر شبيه به يك انباري يا رخت شور خانه شده ! دستتان درد نكند كه چقدر خوب و مناسب از اينجا حفاظت مي كنيد و در معرفي اين مكانهاي تاريخي به ايراني و غير ايراني احساس مسئوليت داريد . جداً كه جاي تشكر و تقدير دارد . خنده اي كرد و گفت : ممنون . قابل شما را ندارد . حالا مي خواهيم نماز بخوانيم . اگر اجازه بدهيد در را ببنديم !..
حافظيه و سعديه كه رفتم روحم تازه شد .. آنها هم غريب بودند اما خوشبختانه در گزند نبودند !.. گل و گياه هاي باغ ارم پاييزي شده بودند به جز سروهاي هميشه سبز شيرازي كه فصل نمي شناسند و همچنان مغرور و سربلند به آسمان خيره نگاه مي كردند .. نمي دانم از زمين نا اميد شده يا به انتظار معجزه اي نشسته كه نه .. ايستاده بودند ..
سفر خوبي بود .. همان حسي را دارم كه انتظارش را پيش از سفر داشتم .. غرور ايراني بودن .. احترام و تواضع در مقابل گذشتگان و شرمندگي از وضعيتي كه بر آثارشان مي گذرد و من و شما و آنها بي تفاوت مي گذريم و صدايمان در نمي آيد ..
آهاي ايراني ها !.. اين آثار متعلق به من و شماست !.. از اين پس اجازه ندهيد اين چنين به اموالتان بي احترامي كنند .. دست كم دادي بزنيد .. سوالي كنيد .. پرسشگر باشيد تا عادت كنند پاسخ دهند .. احترام بخواهيد تا مجبور شوند احترام بگذارند .. وظايفشان را يادآوري كنيد هرچند وظيفه شناس نباشند .. زبان كه داريد .. حرف بزنيد .. بخواهيد ..
خواب عجيب من (8)
خانه اهوازمان بود .. پر از گل شده بود .. گلهايي بزرگ .. بزرگتر از گلهاي آفتاب گردان اما شبيه به داوودي و مينا .. صورتي و قرمز و سفيد و نارنجي .. همه با هم بوديم .. من .. مامان .. بابا .. آبجي بزرگه .. آبجي كوچيكه .. داداشي .. با هم مي خنديديم و وسط گلها روي زمين نشسته بوديم .. گلها توي گلدان نبودند .. موكت و فرش را سوراخ كرده بودند و از زمين روييده بودند .. ساقه هاي بلندي داشتند .. تمام ديوارها سبز شده بود .. تنه هاي در هم پيچيده درختان دور ستونهاي خانه را فراگرفته بود ..انگاري جنگلي استوايي با گلهايي عجيب و زيبا و خوش بو در خانه روييده باشد .. مامان و بابا چقدر جوان شده بودند ..
..........
پينوشت : كاش ميشد جنگلها را درون خانه ها كاشت .. كاش ميشد آدمها را دوباره توي گلداني گِلي سبز كرد .. كاش ميشد مرگ را نابود كرد .. كاش ميشد هميشه زندگي كرد ..
خوشا شيراز و وضع بي مثالش ..
آخر اين هفته براي سومين بار در عمرم به شيراز مي روم .. اين شهر جزو دوست داشتني ترين شهرهاي مورد علاقه من است .. البته شيرازي ها را هم دوست دارم اما نه به اندازه شهرشان !.. روز پنج شنبه تولد كورش كبير است .. مردي كه ظاهراً آسوده خفته چون به وفاداري ملتش براي ادامه راه و روش و منش حكومت و كشورداريش مطمئن بوده !.. اين شهر براي من نوستالژي سالهاي دور و شيطنتهاي ايام نوجواني را دارد .. براي دوباره ديدن پرسپوليس و پاسارگاد لحظه شماري مي كنم .. مي دانم كه با يك حس غرور ناسيوناليستي توأمان با تأثر و تأسف از مقايسه وضعيت حال كشورم با گذشته هاي پر افتخارش باز مي گردم اما سعي مي كنم به آن به چشم يك تجديد عهد با اصل و منشأ ذات و وجودم و خاكم نگاه كنم ..
يك سري هم به حضرت عشق ، جناب حافظ مي زنم .. هر چند كه از نظر شيخ شيراز در مراتب عشق ، گنهكار و روسياهي بيش نيستم .. هرگز عشق را چنان كه شايسته اين واژه است به جا نيآوردم و رعايت نكردم .. نمي دانم.. شايد من اصلن عاشق نشده باشم .. چه اگر عشق ، عشق باشد نه گذشتني در كار است و نه رفتني و نه ترجيح دادني و من هر سه را گذرانده ام .. پس هرگز عاشق نبوده ام .. سري هم به جناب سعدي مي زنم .. اين موجود دوست داشتني و شوخ و شنگ كه همه عالم و آدم را ناصح است و خود هر چه كه بخواهد مي كند و باكش نيست .. هر كه بوده آدم جالبي بوده .. دوستش دارم ..
نمي دانم اين مملكت كي مي خواهد يك زن مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت بشناسد .. به چند هتل شيراز براي رزرو اتاق يك تخته كه تماس گرفتم با يك پاسخ توهين آميز مشابه مواجه شدم : بايد از اماكن نامه بيآوريد آنهم وقتي كه شيراز هستيد كه بعد از آن معلوم نيست ما اتاق داشته باشيم يا نه !.. وقتي كه دليلش را پرسيدم جواب درستي نشنيدم . يكي مي گفت هتلها زير نظر اماكن اداره مي شوند و اين دستور از بالاست . يكي مي گفت براي ما مسئوليت دارد و خلاصه دلايل يك از يك احمقانه تر و مزخرف تر .. دست آخر تنها هتل پرسپوليس بود كه در مورد نامه و اماكن چيزي نگفت و محترمانه دليل سفر مرا پرسيد كه برايش توضيح دادم و اتاقم را رزرو كردم .. وقتي كه از سفر برگشتم مي خواهم دليل اين قانون توهين آميز نانوشته را پيگيري كنم ببينم به كجا مي رسم .. به نظر شما اين خنده دار نيست كه در ايران وزير زن داشته باشيم اما مسافر زن نداشته باشيم ؟.. يا اين كشور زنان مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت نمي شناسد يا ترجيح مي دهد كه احتمالاً وقت سفر در خيابان بخوابند و به هتل نروند !..
تفرش و درياچه كشه..
ديروز با همان دوچرخه سوارهايي كه براي اولين بار با آنها آشنا شده بودم به تفرش و درياچه كشه رفتم . قرار بود تا تالاب ميقان ركاب بزنيم كه هوا تاريك شد و تور هم يك روزه بود و نشد !.. كمي آنطرف تر از درياچه كشه آثار تازه كشف شده تاريخي روستاي زيرزميني " زلف آباد " قرار داشت كه در كمال مظلوميت و بي توجهي به تنهايي يك گوشه افتاده بود . انگار كه تازگي ها ميراث فرهنگي ها مرمت و بازسازيش را آغاز كرده بودند .
اين بار خيلي خوش گذشت . هرچند اول راه جاده شلوغ و باد سرد مخالف حسابي مرا گرفته بود و راستش را بخواهيد كمي ترسيده بودم . اما بتدريج بعد از كمي ركاب زدن ترسم ريخت و بدم نمي آمد به جاي كناره هاي جاده آن وسط ها مانور بدهم . اين زانوهاي لعنتي من هنوز قابل پيش بيني نيستند . يك موقع هايي خيلي خوب كار مي كنند و گاهي يك دفعه مي لرزند و دچار ايست قلبي مي شوند و همان جاست كه بايد سوار ميني بوس شد و ركاب زني را متوقف كرد . اما روي هم رفته اين بار از خودم راضي تر بودم . بيشتر و بهتر ركاب زدم و از همه مهمتر زمين نخوردم . هم تيمي ها كمكهاي خوبي بودند و راهنمايي هايشان درست و عالي بود . آقاي تور ليدر كه از دست اولين مطلبي كه در مورد تورش نوشته بودم ( مطلب با تيتر : درياچه خضر نبي ) كمي شاكي بود اين بار از بار قبلي مديريت بهتري بر تيم داشت و هماهنگي بين اعضاي متفاوت تيم را به خوبي تنظيم مي كرد و اين باعث شد تا مبتدي ها و نيمه حرفه اي ها و حرفه اي ها در كنار هم به راحتي ركاب بزنند و روز خوبي را به شب برسانند .
اخلاق و رفتار بدنم در ركاب زني كم كم دارد دستم مي آيد . بدنم هم مثل اخلاق گند خودم كمي بد قلق است . به راحتي نمي شود شناختش و نم پس نمي دهد . اما به مرور مشتش را وا مي كند و مي شود خلاصه يك جورهايي توي جاده و دشت و كوهستان با خود اينور و آنور كشاندش و با دوچرخه دوستش كرد .
خلاصه سفر دوچرخه سواري خوبي بود . اين تور به نظرم قابل اعتماد مي آيد . مي شود روي راهنمايي هايشان حساب كرد و پشيمان نشد . 25000 تومان ناقابل حلالشان .. ; ) ..