آرزو ! ...
زمونه بدی شده .... هر چقدر تقلا کنی .. خودت رو به در و دیوار بکوبی ...کمین بگیری شاید یکی از اون پریای چاق و چله با اون بالهای بلوری و رنگین کمونیش پیداش بشه و آرزوت رو برآورده کنه و به تورت بیفته و بتونی برای لحظاتی خوشبختی رو زیر آرواره هات تجربه کنی هیچ فایده ای نداره که نداره ... هیچ اتفاقی توی این خراب شده نمیفته که نمیفته .... از آویزونی خسته شدم دیگه !... بذار این تار لعنتی رو ببرم ... همینه که منو به این زندگی جهنمی چسبونده ... آها... آره... من می خوام بمیرم !... به زمین نزدیک و نزدیکتر میشم ... و ..
من کجام ؟!... دور و برم رو نگاه می کنم ... کمی تاره هوا ... اما دیوارا و صندلیا سر جاشون هستن ... چقدر گرمه !... پتو رو کنار میزنم ... من چرا کف اتاقم ؟... بلند میشم .. دلم ضعف میره ..... چیزی برای خوردن نمی بینم ... میرم توی اون یکی اتاق .. شاید چیزی باشه ....توی آینه قدی کمد نگاه می کنم .... خشکم میزنه !... یعنی چی ؟... این منم ؟.. میشینم روی لبه تخت توی اتاق و زار میزنم !....
خدایا ... من فقط یه پشه تپل واسه شام شبم خواستم .... حالا این هیکل رو چه جوری سیر کنم ؟... ببین !.. من هنوز گشنمه !... خیلی گشنه .... گشنه ترین ....
از پایین پنجره اتاق صداهایی میشنوم ... از توی پنجره خم میشم و نگاه می کنم ... خدایا .... صاحب خونه است .. داره میاد تو ... با سرعت میرم جلوی در خونه ... صدای پاهاش رو میشنوم !....از پله داره میاد بالا ... نفسم به شماره میفته ... حالا کجا میشه قایم شد ؟.... به اتاق برمیگردم ... صدای در میاد ... در رو باز کرده ... وااااای ..... داره میاد به طرف اتاق ... به پنجره نگاه می کنم ... آهان !.. خودشه !... مگه نمی خواستم بمیرم ؟... چه فرقی می کنه ؟... روی لبه پنجره میپرم ... به پایین نگاه می کنم ... صدای در اتاق بلند میشه ... سرمای فضای بیرون از پنجره تنم رو میلزونه .. سردمه ... چشمام رو می بندم و دستام رو باز می کنم و خودم رو توی فضا رها می کنم ...
- تو کی هستی دیگه ؟... چه می کنی اینجا ؟... می خوای منو بدبخت کنی دیوونه عوضی ؟...
چشمام رو باز می کنم ... توی آغوش یه مرد هستم !.. می خوام بیام بیرون .. اما اون بازوهاش رو محکم تر دور من میپیچه !.. چشمای خاکستری گنده اش برق میزنه ... نمی دونم چی بگم !.... اونم داره میلرزه ... همین طوری که از من چشم برنمیداره میره میشینه روی لبه تخت ... تقلا می کنم اما فایده نداره ...
- به من نگاه کن ! حالا بگو اینجا چه می کنی ؟ اومدی دزدی ؟ پس چرا می خواستی خودت رو از پنجره پرت کنی و بکشی ؟... چه جوری اومدی اینجا اصلاً ؟ .. بدبختیام کم بودن ؟...
صداش میلرزه ... نفس نفس میزنه ...
- باور می کنی اگه بگم ؟...
- بگو !... آره !.. بگو !... من همیشه همه چی رو باور می کنم ...
می خنده ...دستاش کمی شل میشن ... باز تقلا می کنم اما بی فایده است ...
- کجا حالا می خوای در بری وروجک ؟... بگو .. من کاریت ندارم !...
به صورتش نگاه می کنم ... آروم گرفته ... موهای سیاهش ژولیده و بلنده و ریشهاش رو معلومه که سه روزه نزده !... خوشگله !...
- من آدم نیستم ... یعنی نبودم !... من یه ... یه عنکبوتم .. یعنی بودم اما ...
قهقهه میزنه ... دستاش از دور کمرم شل میشن و میفتن روی تخت ... همونطور نشسته از پشت خودش رو روی تخت میندازه و ریسه میره ... می خوام بلند شم از روی پاهاش ... یهو به سرعت میشینه و من رو محکم روی سینه اش فشار میده !... از نزدیک داره توی چشمام نگاه می کنه ... خودم رو دارم می بینم توی چشماش ...
- خانم عنکبوت میشه بپرسم چرا توی اتاق بنده تصمیم گرفتین خودکشی کنین ؟.. اونم اینجوری؟...
مسیر نگاهش به تنم اشاره می کنه !.... لبخند عجیبی میزنه و باز توی چشمام خیره نگاه می کنه ...
به خودم نگاه می کنم !... خدایا !... تازه یادم میفته که ... نمی تونم دیگه توی چشماش نگاه کنم ...
- وقت نکردم چیزی برای پوشیدن پیدا کنم .. یعنی نمی خواستم ... یعنی اونقدر تعجب کرده بودم که .. یعنی .. یعنی ... بذار .. یعنی ...
با یه دست ملافه روی تخت رو دور تنم میپیچه و از جاش بلند میشه ... می ایستم روی زمین ... می ایسته روبروی من ولی هنوز فشار دستاش رو دور تنم حس می کنم ... به چشماش نگاه می کنم ...
- یه چیزی بگم ؟
- بگو ... بگو ... هر چی دوست داری بگو اما دروغ نگو که این دفه بهت دیگه نمی خندم و یه راست میرم تحویلت میدم به پلیس !... حالا بگو ...
- من گشنمه !.. یک هفته است که گشنمه !... همه اش از همین جا شروع شد ... باور کن ... من دزد نیس...
- هیس !... باشه !..
شروع می کنه به خندیدن ... این دفه حنده هاش آرومه ... منو به خودش می چسبونه ... آروم سرم رو روی شونه اش میذارم ... دیگه نمی ترسم ... اونم سرش رو روی شونه من میذاره و دست میکشه روی موهام !....
- خدایا !... من فقط ازت یه لقمه نون برای امشب خواستم ... یه گیس بریده گشنه فرستادی توی اتاقم ؟... حالا اینو بخورم جای نون ؟...
می خندم ... اونم میخنده ... بهش نگاه می کنم ... با هم می خندیم ...
- اشکالی نداره ... عاقبت ما دو تا هم یه روزی سیر میشیم !...
ـ آره... اما من هنوز گشنمه !...
- هیس... آروم باش...
لباش رو میذاره روی لبام ... تنم گرم میشه ... یه حس تازه ... چیزی که تا حالا نداشتم ....
- هنوزم گشنته ؟
می خوام بگم آره اما به چشماش نگاه میکنم ... نمی دونم چرا دلم نمیاد بگم آره .. میگم : نه !... تو چی ؟
میگه : منم نه !...
- می مونی پیشم ؟
- آخه ... من ... باور نکر....
- چرا باور کردم !... خانم عنکبوت میشه پیش من بمونی ؟... بهت قول میدم فردا هیچ کدوم گشنه نباشیم ... تو فقط بمون !...
با اینکه خیلی گشنمه اما دلم می خواد بمونم ....
- باشه !... میمونم ... اما ...
- می دونم هنوز گشنته !... نمی تونی تا فردا صبر کنی ... می دونی ..
بلند بلند حرف میزنه ... دستاش رو تند تند توی هوا تکون میده ... دوست دارم بازم بغلش کنم ...
- می دونی ... من یه نقاش بدبختم ... اونقدر بدبختم که سه روزه نتونستم چیزی برای خوردن بخرم ... دنبال کار میگشتم ... خسته شدم ... برگشتم خونه ... که ...
- که منو دیدی ؟...
ـ آره .. آره .. ببین من همه حرفای تو رو باور می کنم ... من همیشه همه چی رو باور کردم .... هیچ دلیلی برای باور نکردن وجود نداره ... هیچ اتفاقی توی دنیا نمیفته که من نتونم باورش کنم .... پس حالا خوب گوش کن خانم عنکبوت !.. می خوام یه آرزو بکنم .... من همه چیز رو باور کردم توی زندگیم پس خدا هم باید آرزوی من رو برآورده بکنه ... اون آرزوی تو رو برآورده کرده .. آرزوی یه عنکبوت احمق !.. اخم نکن ...ناراحت نشو ... الآن از منم باهوشتری .. اما خب خودت قبول کن که یه عنکبوت به هر حال باهوش نیست !... خب .. بگذریم ... چی داشتم می گفتم ؟.. آهان ... خدا باید آرزوی من رو برآورده کنه !... تو هم آرزو کن همراه با من !... اینطوری شاید ... خب ؟.. باشه ؟...
توی اتاق راه میره و به حرف زدن ادامه میده ... از من اما چشم برنمیداره ...
- ببین تو یه نون نیستی !... آره ... تو نون نیستی ... اما یه دختری... یه دختر زیبا ... که گشنه است ... نون می خواد و من ندارم !...
- خب ؟
- می خوام دوباره آرزو بکنم ... تو هم باید .. تو هم ..
- باشه .. باشه .... اما ...
- می دونم ... می دونم .. تو هم لابد آرزو کردی و خانم عنکبوت یهو به یه دختر زیبا تبدیل شد !... می دونم نمی خواد بگی ... باور می کنم ... بیا دوتایی با هم آرزو کنیم که یه چیزی داشته باشیم برای خوردن... فقط همین امشب !....
میرم جلوش می ایستم ... دستاش رو می گیرم ... چشمام رو میبندم ... اون هم چشماش رو میبنده ...
- خدایا به ما یه چیزی بده برای خوردن !.. امشب سیر بخوابیم !...
چشمام رو باز می کنم ... کف دستام میخاره ... به دستام نگاه می کنم ... یه عنکبوت سیاه درشت با چشمای خاکستری توی مشتم داره وول می خوره !... دستم رو میارم بالا ... توی مشتم نگاه می کنم ... عنکبوت درشت سیاه داره خیره به من نگاه می کنه ...
لا به لای آرواره هاش یه پشه چاق و چله داره تقلا می کنه....
- منو ببخش !.. من وقتی آرزو میکردم یادم رفت که دیگه عنکبوت نیستم ... مهم اینه که تو بلاخره سیر شدی ولی من هنوز گشنمه !...
پیدا و پنهان (۲)
نگاهش می کنم . لبهایش به آرامی روی هم نشسته اند ... دندانهای موشیش لب توپر پایینی را وقتی که دهان بسته است زیباتر جلوه می دهد ... چشمهای تیره اش خیره و براق و گیج چیزی را در دور دست می کاوند انگاری ... گونه های رنگ پریده اش که نشانی از برجستگی های شاداب گذشته دارند بی قید و خونسرد به کناری افتاده اند ... علفهای هرز و ریزی زیر ابروهای کمانیش این ور و آنور کم و بیش خودی نشان می دهند و پیشانیش خط نازکی از شکستگی دارد .... نگاهش می کنم باز ..... به این قیافه آخر دل شکستن می آید ؟... به من لبخند می زند .... اما از لبخندش خوشم نمی آید !... لبخندش سرآغاز شادمانه گشایش لبها نیست .... گوشه های دهانش گستاخانه به پایین اشاره می کنند ... این یعنی اینکه او عرضه لبخند دروغین هم ندارد !... باور نمی کنم ... نه !... این قیافه چطور توانسته یک ساعت پیش از این خداحافظ بگوید ؟!... دلش را می کاوم .... نگاهم می کند .... می فهمم بدون اینکه بگوید ... می شنوم ... نگاهم می کند و می گوید ... می گوید خداحافظی کردن سخت است ... می دانی که ... و سخت تر می شود وقتی که نه کسی مجبورت کرده باشد و نه خودت مجبور باشی و نه او مجبورت کرده باشد !... نگاهش می کنم و می گویم : پس دیوانه ای ... بیماری ... خوشی زده زیر دلت ... سادیستی... و شایدم مازوخیست !... نگاهش می کنم ... لبخند نمی زند ... چشمانش برق می زنند ... می گوید : انگار تو هم نمی فهمی ... او هم نمی فهمید ... می گفت دائماً قالب عوض می کنم .... درآغوشش که هستم وقتی بر می خیزم دیگر خودم نیستم انگار ... مرا نمیشناسد آنوقت ... او درست فهمیده بود .... می دانی ... من دو قالب دارم . یکی دخترکی بیخیال و سرخوش و عاشق ... شاعر و ساده و پرشور و کودک !... دیگری زنی میانسال و مجلل .... مردد و مضطرب و منطقی ... مردم دار و موجه و عاقل !... نمی دانم این دو کی بدنیا آمدند ... کی بزرگ شدند ... کی همزیستی را با هم در وجود من آغاز کردند ... کی این همه از هم متفاوت شدند .... اما می دانم که یکی از این دو اگر بمیرد من نابود می شوم !... این را او نمی دانست دیگر ... نفهمید ... اما من فهمیدم !... او می گفت هر چه زن دیده همین بوده اند .... زنی عاقل ، موقر و کم حرف در روبرو و دخترکی ساده و بی عقل و حراف در زیر رو !... می گفت همین است که دوست ندارد تعلق پذیرد .... اما در مورد من همه چیز فرق می کند !...
به اینجا که رسید خیره نگاهش کردم باز !.... گفتم : خوب چه بهتر از این ! ... می پذیرفتی و عاشقانه همراهیش می کردی در این تعلق مشترک ! ... گفت : من قالب اولیم را بیشتر دوست داشتم ... بیشتر به من نزدیک بود .. انگار که خود من باشد و دومی نه ... نمیدانم درست ... اما اینطور حس می کنم ...
گفتم : پس چرا گفتی خداحافظ ؟ ... گفت : چون قالب دوست داشتنی مرا با اصرار زیاد به دیگران نمایش میداد !.... دیگر همه مردم شهر میدانستند که ما هر چه شور و عشق و دلدادگی که در دنیا هست با خود داریم و به هم تقدیم کرده ایم !.... خیابانها و کوچه ها و مهمانی ها و تولدها و خانه ها و حتی وبلاگها (!) همه صحنه معاشقه های مجلل و رویایی ما برای مردمان بودند ... اوایل حسادت و کینه زنان و حسرت و خشم مردان را بر می انگیختیم تا اینکه مردمان کم کم از دیدن این نمایش عاشقانه تکراری خسته شدند .... اما او نمی خواست نمایش دادن را رها کند ... این بار باید نقش زنی عاقل و موقر و کم حرف را بازی می کردم .... آنقدر بازی کردم تا نقش او را این میان فراموش کردم !.... او شده بود کارگردان نمایشهای من و من بازیگر او !... تعلق دیگر معنی نداشت ... دیگر نمی شناختمش .... دیگر نه به او تعلق داشتم و نه دوست داشتم که او به من تعلق داشته باشد ... او می گفت عشق یعنی همین !... نمی دانم عشق چیست اما دیگر دوستش نداشتم ... شایدمن عاشق نبودم ...
اینجا که رسید خندید ... بلند خندید ... من هم خندیدم اما از خنده او خوشم نیآمد !... گوشه های چشمانش گستاخانه پایین را نشانه رفته بود .... اشک می ریخت ... اشک می ریخت و می خندید ... جلو رفتم ... او هم جلو آمد ... سرانگشتانش را که هنوز گرم نوازش بود لمس کردم ... می لرزید ... سر انگشتانش سرد شد ... از نزدیک خیره نگاهش کردم ... نزدیکتر شدم .... آنقدر که در سیاهی چشمانش حل شدم ... چشمانش سرد بود .... بوسیدمش ... لبهایش سرد و تلخ بود ... طعم خاک و دوده کهنه می داد .... یادم باشد فردا آینه اتاق را تمیز کنم !...
................
پینوشت : داستانک فوق و قبلی به صورت یک طرح عجولانه و یک ایده خام ( شاید برای یک پیس! ) بدون هیچ گونه بازنویسی بصورت بداهه در همین وبلاگ تایپ و چاپ شده اند .... به تغییرات ساختاری زیادی نیاز هست تا شکل منسجم و قابل اعتنایی به خود بگیرند .... اما فعلاً بنا بر مرض همیشگی خودم مبنی بر استفاده از این وبلاگ به عنوان دفتر یادداشت ایده و تمرین و سیاه مشق ، متن نهایی و دگرگون شده را اینجا نخواهم آورد !... اینجا صحنه نمایش من نیست !... ( چشمک )
پیدا و پنهان (۱)
نگاهش می کنم . لبهایش به آرامی روی هم نشسته اند ... دندانهای موشیش لب توپر پایینی را وقتی که دهان بسته است زیباتر جلوه می دهد ... چشمهای تیره اش خیره و براق و گیج چیزی را در دور دست می کاوند انگاری ... گونه های رنگ پریده اش که نشانی از برجستگی های شاداب گذشته دارند بی قید و خونسرد به کناری افتاده اند ... علفهای هرز و ریزی زیر ابروهای کمانیش این ور و آنور کم و بیش خودی نشان می دهند و پیشانیش خط نازکی از شکستگی دارد .... نگاهش می کنم باز ..... به این قیافه آخر دل شکستن می آید ؟... به من لبخند می زند .... اما از لبخندش خوشم نمی آید !... لبخندش سرآغاز شادمانه گشایش لبها نیست .... گوشه های دهانش گستاخانه به پایین اشاره می کنند ... این یعنی اینکه او عرضه لبخند دروغین هم ندارد !... باور نمی کنم ... نه !... این قیافه چطور توانسته یک ساعت پیش از این خداحافظ بگوید ؟!... دلش را می کاوم .... نگاهم می کند .... می فهمم بدون اینکه بگوید ... می شنوم ... نگاهم می کند و می گوید ... می گوید خداحافظی کردن سخت است ... می دانی که ... و سخت تر می شود وقتی که نه کسی مجبورت کرده باشد و نه خودت مجبور باشی و نه او مجبورت کرده باشد !... نگاهش می کنم و می گویم : پس دیوانه ای ... بیماری ... خوشی زده زیر دلت ... سادیستی... و شایدم مازوخیست !... نگاهش می کنم ... لبخند نمی زند ... چشمانش برق می زنند ... می گوید : انگار تو هم نمی فهمی ... او هم نمی فهمید ... می گفت دائماً قالب عوض می کنم .... درآغوشش که هستم وقتی بر می خیزم دیگر خودم نیستم انگار ... مرا نمیشناسد آنوقت ... او درست فهمیده بود .... می دانی ... من دو قالب دارم . یکی دخترکی بیخیال و سرخوش و عاشق ... شاعر و پرشور و کودک !... ساده و صادق و معصوم ....دیگری زنی میانسال و سخت گیر ... مردد و مضطرب و منطقی ... مردم دار و موجه و عاقل !... نمی دانم این دو کی بدنیا آمدند ... کی بزرگ شدند ... کی همزیستی را با هم در وجود من آغاز کردند ... کی این همه از هم متفاوت شدند .... اما می دانم که یکی از این دو اگر بمیرد من نابود می شوم !... این را او نمی دانست دیگر ... نفهمید ... اما من فهمیدم !... او می گفت هر چه زن دیده همین بوده اند .... زنی جوان ، زیبا و گشاده رو در روبرو و زنی پیر ، عاقل و مکار در زیر رو !... می گفت همین است که دوست ندارد تعلق پذیرد ....
به اینجا که رسید خیره نگاهش کردم باز !.... گفتم : خوب تو که اهل تعلق نبودی ... می پذیرفتی و معلق و آزاد و سرخوش همراهیش می کردی ... گفت : من قالب اولیم را بیشتر دوست داشتم ... بیشتر به من نزدیک بود .. انگار که خود من باشد و دومی نه ... نمیدانم درست ... اما اینطور حس می کنم ...
گفتم : پس چرا گفتی خداحافظ ؟ ... گفت : چون او قالب دوست داشتنی مرا همیشه پنهان می کرد ... قالبی را که دوست داشت و به او عشق می ورزید از دید همه پنهان می کرد ... انگار که انکارش می کرد .... او مرا پنهان می کرد ... من دوست داشتم با او پرواز کنم .... بچرخم ... بلند بخندم ... من دوست داشتم روبروی همه دستها و چشم ها و دهان ها و گوشها در آغوشم بگیرمش .. عاشقانه لمسش کنم ... دوست داشتم فریادش بزنم .... اما او مرا پنهان می کرد !... و من پیرشدم ... در خودم مردم و نمی دانم کی دوباره زنده شدم ... این بار به شکل یک عاقله زن میانسال و ساکت !... کسی که اگر نشانش بدهی رسوایت نمی کند !...
اینجا که رسید خندید ... بلند خندید ... من هم خندیدم اما از خنده او خوشم نیآمد !... گوشه های چشمانش گستاخانه پایین را نشانه رفته بود .... اشک می ریخت ... اشک می ریخت و می خندید ... جلو رفتم ... او هم جلو آمد ... سرانگشتانش را که هنوز گرم نوازش بود لمس کردم ... می لرزید ... سر انگشتانش سرد شد ... از نزدیک خیره نگاهش کردم ... نزدیکتر شدم .... آنقدر که در سیاهی چشمانش حل شدم ... چشمانش سرد بود .... بوسیدمش ... لبهایش سرد و تلخ بود ... طعم خاک و دوده کهنه می داد .... یادم باشد فردا آینه اتاق را تمیز کنم !...
شب پره باران
امشب از آن شبهاییست که باز ذهنم شب پره باران شده است .... اما امشب خوبم ... حالم خوب است .... دیوارم به من لبخند می زند .... نگاهش می کنم ... پر می شود از شب پره !.... نمی خندد !.. مراعات اندام نرم و ظریفم را می کند ... اگر بخندد روی سرم آوار می شود و شب پره ها می میرند برای همیشه....
به نقطه صفر نگاه می کنم .... آن گوشه !... بال بال زدن شب پره ها کند و کند تر می شود ... نور همه جا هست ... ذهنم روشن و روشن تر می شود ... شب پره ها پر نمی زنند ... آرام گرفته اند ... من خودم را می بینم ... با شب پره های ساکت و سفید ... تکیه زده ام به دیوارم !.... دیوارم خم می شود ... در آغوشم می گیرد ... دستانش ... او می فهمد .. مرا می فهمد .... زیر مهتاب مصنوعی ... و شب پره های فریب خورده ... دوده های بیهوده ... غبار بی حوصلگی... چرک مرده های بی خیالی .. زیر همه این بی سلیقگی های عمدی دیوارم هنرمند می شود !.....
زیر نور مهتابی هم می شود عاشق یک دیوار شد !....
چهار راه
تخم مرغ ... نون.. قرمز آلیزارین ... خیار !... خرمالو ... هویج ... زرد کادمیوم .... شیر... کیسه زباله ... کدو ... آبی کبالت .... پودر رختشویی ... کیسه برای جاروبرقی... بادنجان ... سفید تیتانیوم !...
سردم است ... نوک دماغم کمی می سوزد و هنوز چشم دیدن دوده های زمینی را ندارم و اشکم در می آید کم و بیش ... کلاغ ها همچنان در پروازند ... به چه نگاه می کنید ؟... من شیئ براقی به جز یاقوت روی انگشتر انگشت کوچک دست چپم ندارم که آن هم سفت سر جایش نشسته و بدون انگشتم جایی نمی رود .... شما هم که اهل انگشت بلند کردن نیستید... فقط شاخ و شانه می کشید از دور !.. بیخیال !... هه هه !...
- واااای ! چه ناااااز ! الهی من ... !!!
چه قیافه عجقی دارد ....آن مرتیکه عوضی کنار مغازه موبایل فروشی !...عجب !.. این نشان می دهد هنوز آنقدر جذابیت دارم که خاطر خواهان خیابانی را هر ۱۰ متر به ۱۰ متر به متلک گویی وادارم... بهترین معیار برای سنجش جذابیت و زنانگی عامه پسند همین متلک گویی های مردان عوضی خیابانیست... چه فکر کرده اید ؟... به شعور جمعی در این مورد باید اعتماد کرد !.... هه هه !... ها ها !... هاه هاه هاه !...
بیست و دو ... بیست و یک ... بیست ... سبز نشده هنوز !... کاش نشود ... آن دخترک ... بعضی ها وقتی دماغ عمل می کنند مسیر نگاهشان هم هماهنگ با نوک دماغشان سر بالا می شود !.... دستانش را توی جیب کاپشن تنگ و سبزش گذاشته و با چه تمأنینه بامزه ای با آن بوتهای ساق بلند و پاشنه باریکش عرض خیابان شلوغ را طی می کند ... لبخند می زند ... خداییش عملی بودن دماغ را نادیده بگیریم باز هم زیباست هااا !...
- خانم سریعتر !..
- ای بر پدر و مادرت ... ! سالن مده یا خیابون آخه ؟ ... چراغو نمی بینی ؟... کوری ؟... آدم میگه همچین بزنم ... !
- آااااخ ! جوووون ! فدات نمک !..
- ای ... !
- قرمزه ها هنوز خوشگله !...
- قییییییژژژ !...
- قییییییییینگ !....
- لعنت ... !
او مثل قوی مغروری آهسته آهسته روی یک خط مستقیم بدون هیچ انحرافی به چپ و راست قدمهای کوچک بر میدارد و فقط به روبرویش نگاه می کند ... دیم دیم ... دیم دیم .... دیم دیم دیریم رااااااااام ... دیم دیم.... دیم دیم ..... دیم دیم دیریم راااااااام .... دیم رااااام.. دیم رااااام ... دیم رااااام !.... داااام .. داااام .. داااام ...دیری دی دی .. دام ... دارام دارام ... اشتراوس انگار برای او می نوازد.... لحظه ای با اخم به ماشینها و اتوبوسها و موتورها نگاه می کند بدون این که سرش را حتی اندکی به سوی آنها برگرداند ...
قااار قاااار ....یک کلاغ از آن بالا می پرد و لکه ای خاکستری روی مقنعه کوچک مشکیش بر جای می گذارد .... هاه هاه هاه ... پسر بچه دبستانی کنار من سر چهارراه از خنده ریسه می رود اما او همچنان مغرورانه عبور می کند و به این سوی خیابان که من ایستاده ام نزدیک می شود ...
هشت ... هفت ... شش ... او عبور می کند و چراغ سبز می شود !...
زرد اخرا .... آبی اولترامارین.... گوجه فرنگی... عبور می کنم .. دارم عبور می کنم ... آاااااااخ !... ضربه ای متوقفم می کند !... درد ناگهانی و شدیدی در قفسه سینه ام احساس می کنم .. قلبم می سوزد .. خدایا این دیگر چیست !؟... چشمهایم سیاهی می روند ...
- چرا جلوی راه من سبز شدی دختره احمق ؟
چشمهایم را باز می کنم ... درد کمتر شده ... زنیست سبزه رو .. حدوداً پنجاه ساله با موهای جوگندمی و چشمان ریز و سیاه و لبهای بنفش !... بنفش وایولت !....
- اه !... خانوم چرا مشت میزنید ؟... نفسم بند اومد یه لحظه !.. این چه طرزشه ؟... چرا فحش میدید ؟... حالتون خوبه ؟....
- هیس س س !.... تو غلط کردی جلوی راه من سبز شدی !... همه تون از دم سر به هوایید ... سرتون با ک... بازی می کنه وسط خیابون !... دختره ... و ... !...
- اه !.. خانوم حواسم نبود ... پیش میاد !... چیزی نشده که !... شما اجازه ندارید ... !...یعنی چی !...
صداهای نجوا گونه ای با سرعت از اطراف به گوشم می رسد ...
- دخترم ول کن و برو !... نگاش کن !... حالت عادی نداره !...
- ای خدااا !.. مردم قاطی دارند !.. طفلی ... همه زده به سرشون !...
- خواهر رات رو بگیر و برو .. خطرناکه .. من اینو دیدم اینورا.. بیچاره موجیه !.. برو تا ... !
نگاهی به صورت زن می اندازم . صدای دندانهایش را که با شدت به روی هم می ساید می شنوم.. لبها و انگشتان گره کرده اش می لرزند .. آماده حمله است !... واویلا !....
- خانوم من معذرت می خوام !...
سعی می کنم از کنارش با احتیاط عبور کنم ... یاد سگ وحشی همسایه مان می افتم... بچه که بودم ازش می ترسیدم ... مادرم می گفت اگر از سگ بترسی دنبالت می کند ... نباید بفهمد که ازش می ترسی... با احتیاط از کنارش عبور کن و به چشمهایش نگاه نکن !...
... عبور کرده ام اما از گوشه چشم می بینم که برگشته و به من نگاه می کند ... چیزی.. کتابی یا کلاسوری در دست دارد... دخت... لع ... خا... گ... ک.... !!! ... صداهای نامفهومی از پشت سر می شنوم ... صدای خودش است ... اینور چهارراه می رسم و بر میگردم !... آن زن دیگر نیست .... نفسم رابه آرامی به بیرون پس می دهم !...
سیاه ... سیاه .. سیاه ... مایع ضد عفونی کننده !.. اسپری خوشبو کننده !....
قار قااار قااااار !... این کلاغ ها کار و زندگی ندارند انگار... مسخره های سیاه سوخته الکی خوش !...
- ببخشید آقا قرمز آلیزارین دارین ؟ یا کادمیوم ؟ ...
- گرمز چی چی ؟... فگد جوجه فرنجی داریم خانوم !.. تازه .. رسیده ... اعلاء ... گشنگ !..
- اوه !... بله بله می خواستم !... لطفاً یک کیلو !...راستی حاج آقا سیب زمینی کیلو چند ؟....
ساعت شنی
ما دو تا مکعب بودیم در یک جعبه مکعبی ! از وقتی که یادمان می آید مکعب بودیم . گاهی کنار هم حرکت می کردیم . گاهی روی هم قرار می گرفتیم . بعضی وقتها هم هر کدام یک گوشه می افتادیم و استراحت می کردیم !
زندگی شیرین بود و ما راضی بودیم از چیزی که هستیم اما یک روز یک آدم بازیگوش ما دو تا را برداشت و با خودش به جایی که نمیشناختیم برد . یک سطح صاف و رنگارنگ ! ..... هر از گاهی کسی ما را بر میداشت و روی سطح رنگی پرتاب می کرد و این کار بارها و بارها ادامه پیدا می کرد . روزهای اول درک این وضعیت متزلزل و جدید برای ما کمی سخت بود اما خیلی زود عادت کردیم جوری که بعد از هر پرتاب به خودمان حرکت های اضافی میدادیم و روی سطح صیقلی می چرخیدیم و می چرخیدیم و می چرخیدیم !... بله ! زندگی باز هم شیرین بود و می توانم بگویم با این چرخشهای مکرر هیجان انگیزتر شده بود .
یک روز بعد از یک پرتاب سنگین ما دو تا به جای سطح رنگارنگ در یک فضای عریض و عجیب فرود آمدیم . فضایی که تا به حال تجربه اش نکرده بودیم . هنوز نمی دانم آنجا کجا بود . اما تا آنجا که می توانم برایتان تشریحش می کنم . یک سطحی که نمیشد روی آن ایستاد ! نمیشد به هیچ ثباتی رسید . بگذارید بهتر بگویم .... ما دو تا آنجا همیشه یا به صورت اریب یا روی یکی از گوشه هایمان قرار می گرفتیم و این وضعیت زیاد طول نمی کشید و به همین دلیل نمی توانستیم به هیچ وجه به آن عادت کنیم . واقعاً وضعیت ناراحت کننده ای بود . خیلی سعی کردیم به این بی ثباتی به چشم یک تغییر هیجان انگیز مثل چرخش روی سطح صیقلی که پیش از این تجربه اش کرده بودیم نگاه کنیم اما این تغییر بدون هیچ انعطافی ما را به شکل خود می خواند و نمی توانستیم تغییر کنیم چون چیزی نبودیم جز دو جسم مکعب ! تنها کاری که به فکر ما می رسید و قادر به انجامش بودیم حرکت بود با این هدف که دست کم تا جای ممکن بیشترین قسمت سطح خود را در جایی از سطح جدید به ثبات برسانیم اما این کار بیشتر خسته کننده بود تا لذت بخش و می توانم بگویم پس از تقلاهای بسیار در هر موضعی که قرار می گرفتیم همان تنش و تزلزل غیر قابل پیش بینی وجود داشت و شوق ابداع هر حرکت جدید از ما گرفته میشد . آخر خسته شدیم و در یکی از وضعیتهای کمتر متزلزل به استراحتی نا آرام پرداختیم !
مدتی گذشت و ناگهان ما خود را در سطحی شناور یافتیم . سطح جدید شفاف و متحرک بود و جالبتر از همه هیچ فشاری بر ما وارد نمی آورد در عوض باعث حرکت ما میشد و نیازی به حرکت دادن خود نداشتیم . وضعیت جدید بسیار هیجان انگیز بود تنها یک مشکل وجود داشت آن هم اینکه نمی توانستیم جهت حرکتمان را مشخص کنیم و هر حرکت اضافی ما باعث میشد که در مسیری ناخوشایند قرار بگیریم اما هر چه بود از وضعیت قبلی بهتر بود . در حال لذت بردن از وضعیت جدید بودیم که به ناگاه دستی ما را برداشت !
همان آدم بازیگوش ما را به محیطی دیگر برد و بر روی سطح صیقلی رنگارنگ ، همان سطح دوست داشتنی قدیمی دوباره پرتاب کرد اما این بار بر خلاف بار قبل وقتی که بر روی سطح صیقلی رها می شدیم نمی توانستیم از چرخش بی وقفه خود جلوگیری کنیم مگر وقتی که پس از برخورد با لبه های سطح صیقلی از حرکت باز می ایستادیم اما این استراحت چندان به طول نمی انجامید . گویی دیگر سکون خود خواسته برای ما امکان نداشت . دوست مکعب من زودتر از من به واقعیت جدیدی پی برده بود و به من گفت : دوست من ! ما دیگر گوشه نداریم ! ما مکعب نیستیم . .....
روزها گذشت و گوشه های ما به طور کامل از میان رفت و حجم ما روز به روز کمتر و کمتر میشد و جز حرکتهای بی حاصل و مداوم و خسته کننده اتفاق جدیدی رخ نمی داد ...... تا اینکه ....
ما دو موجود عجیب که روزی دو مکعب بودیم اکنون در کنار شما هستیم . شما دانه های شن !... با شما و در کنار شما می چرخیم و می رقصیم و از روزنه ها عبور می کنیم .. نمی دانم چرا این روزنه ها به این اندازه به هم شبیهند و چرا هیچ اتفاق جدیدی دیگر برای ما رخ نمی دهد .....
اما چیزی که ما را خوشنود می سازد این است که تنها نیستیم و با صدها مثل خود که شما باشید حرکت می کنیم و از روزنه ها یی که همه شبیه به همند عبور می کنیم . من مطمئن هستم که روزی اتفاقی برایمان رخ خواهد داد و راز این روزنه های مشابه را کشف خواهیم نمود و فکر می کنم تمام انرژی حرکتی من به خاطر آن رویداد شگفت و جدید است که روزی به وقوع خواهد پیوست !
آدمها و اژدهاها
این همه چین خوردگی و قلمبه سلمبه گی فکر می کنی رشته کوهه ؟ هاه ؟
نوچ جونم ! اینها همه اژدها هستن که نصفشون زیر زمین خوابیده و بقیه اش اینه که تو می بینی ....
یه روز همه این اژدهاها بیدار میشن و میان سراغت و با لذت می بلعنت و بعد تفت می کنن توی اقیانوس آرام و پیش خودشون میگن :
پوف پوف ! آدمیزاده چه طعم گندی داره و از آدم خوردن دست میکشن و میرن دنبال یه لقمه نون حلال می گردن !....
زمین پر میشه از اژدها ....اژدهاهایی که آدمها رو تف می کنن و بعد زمین پر میشه از تفاله آدمها .......
اژدهاها به فکر میفتن که با این همه تفاله چه کار کنن .. آخه اقیانوس داره پر میشه... دریا داره پر میشه... رودخانه ای دیگه باقی نمونده..... همه جا رو گند برداشته....
میشینن فکر می کنن .....
یکیشون میگه آی خاک بر سر بی عقلتون کنن ! آتیشی که از دهن ما اژدهاها بیرون میاد ما رو همه جا مشهور و معروف کرده حالا به جا اینکه این تفاله های بوگندو رو با آتیش دهنهامون بسوزونیم داریم همه زار و زندگیمون رو پر تفاله های متعفن اینها می کنیم .
همه ازدهاها آفرین گویان تصمیم می گیرن تفاله های آدمها رو بسوزونن و این بود که همه آدمها خاکستر شدند و نژادشون منقرض شد .
حالا اینها که می بینید آدم نیستند جونم ! اینها تصورات آدمها هستند که اژدهاهای متفکر و فیلسوف شبها میشینن زور می زنن و توی مخشون ایجاد می کنن و بعد وقتی ناهار ظهرشون رو دارن نشخوار می کنن افکار و تصوراتشون از توی مخ و معده عجیب و غریبشون میاد بیرون و راه میره و حرف میزنه و حتی گاهی کتاب می خونه !
آره ! جونم !
این آدمکهای بزرگ به چه فکر می کنند ؟!
چه راحت به سویت می آیند و تو را زیر و رو می کنند و می خوانند و از بر می کنند ! اما وحشتناک و شاید مضحک این که نمی دانندت و هرگز نخواهند دانست بعد از این همه خواندنت !
براستی چه می گویند ؟
چه می خواهند ؟ انگشتهای درازشان را به سویت نشانه می روند و هر کلمه ات را تجزیه و تحلیل می کنند اما همان طور که ارضایشان می کند حکم می رانند نه آنطور که دیده اند و آیا براستی انچه را که بوده دیده اند یا آنچه را که اذهان مغشوش و عقده های ناگشوده و کهنه شان دوست میدارد ؟!نمی دانم و نمی خواهم که بدانم
.....مرا با آنها کاری نیست هرچند اگر درون شیشه ای هم بخزم آنان را با من باز هم هزاران کار است ! نمی دانند هنوز نمی دانم را چگونه هجی می کنند آنگاه مرا از پشت این کلمات بی حوصله می خواهند حلاجی کنند ....براستی که جز لبخند از من کاری بر نمیآید....
تخم مرغ
آدمها وقتی به هم نگاه می کنند شاید مجبور به رعایت ادب باشند اما وقتی نمی بینیشان شاید خودشان باشند ...... صداها..... نگاه ها .... اثرها ! نفهمیدن ! بزرگ ترین ظلمی که در حق هم روا میداریم ... آدمهای زندانی.. خودشیفته .... نالان و الکی خوش و خندان !..... همه اسیر پیله های عقده های حل نشده.......
نه ! پروانه شدن آرزوییست بس دور از دسترس و غریب .....نه این کرمهای کوچک توان پریدن دارند و نه درختی خواهی یافت که وزن پیله کرم ابریشمی را به دوش کشد در این بی سامانه غریب . تنها هو هوی باد است که به گوش میرسد و افکار من و تو را به هم می زند تا مثل کرم کوچک ابریشم تنها بتنیم و بتنیم و بتنیم !.....
پروانه شدن رویایی کودکانه بیش نیست......می تنیم و می تنیم و می تنیم تا تخم مرغی شویم و بشکنیم در ماهیتابه مستعملی !
دیگر هیچ !...
افکار بعد از نیمه شب
امان از این دیوارهای خاکستری و متروک...... فقط دایناسورهای فراموش شده می توانند لا به لای این درزها و ترک های دندانه دار لانه کرده باشند.....می خواهم بنویسم از افکار آشفته... از احساسهای فروخورده شده..... اشتباه گرفته شده... بیهوده خرج شده و بیهوده پنهان شده....... اما گویی دستان من نیز همانند این ترکها برای نگاشتن از قاعده و قانون خاصی تبعیت نمی کنند . من اینجا نشسته ام ساعتهای تنها و تمام لحظات من با مرور این حس ها و هوس ها می گذرد...... بیکارم !
کار ؟! ....... کار کردن را دوست دارم اگر با آن آزادی که من می خواهم در ان باشد و به من داده شود که می دانم در ایران چنین آرزویی محال است.... پس همین بوم نقاشی هایم ... کاغذهای سفید و کاهی ... ذغالها و مدادها و کتابها و دیوارم برای زندگی کافیست.....
دوست ؟! نه ! در انتخاب دوست بسیار سخت گیرم . دوستان معدودی همیشه داشته ام که با مرور زمان یا فراموششان کرده ام یا از خود بیزار ..... دوست اگر دوست باشد می ماند حتی اگر برانیش !.... طرز فکر خودپسندانه ایست می دانم اما همین است که هست ...
خوب دیگر چه میخواهی بدانی ؟ پیچیده ام ؟ نه ! من ساده ام .... شاید سادگی را از یاد برده ای که مرا پیچیده می دانی.... ساده ام ساده ام آنقدر که براحتی می توانی فریبم دهی اما یک روز می بینی که بی جهت رهایت کرده ام !..... این از پیچیدگی من نیست..... حسیست که همیشه دارم ... همیشه با من بوده و هست و خواهد بود و می دانم آنچه را که تو زمانی خواهی خواست....کار سختی نیست . پس فراموشت می کنم قبل از اینکه فراموش شوم .
بدرود !