خرماست كنار بخاري ..
امشب هواي خانه خوب است .. من خوبم .. ماست و خرما هم بد نيست ها !.. آنها هم خوبند .. كنار بخاري مي چسبد .. دوچرخه سواري تا اسفند تعطيل است .. توي اين هوا دوست ندارم ركاب بزنم .. در عوض سواركاري را دوباره شروع كرده ام !.. اسبها را دوست دارم .. هميشه دوست داشته ام ..
دو هفته اي به ولايت مي روم .. مي خواهم اولين عكسهاي حرفه اي ام را از شهر خودم بگيرم .. دوران آماتوري تمام شد !.. از امروز من يك عكاس حرفه اي هستم .
شايد زماني ادامه تحصيل بدهم در آينده نه چندان نزديك .. در مقطع دكترا در رشته تحصيلي خودم .. مهندسي منابع طبيعي با گرايش علوم محيط زيست .. حتي ايده هاي جديدي ( تا جايي كه سرچ كرده ام حد اقل در ايران بر روي چنين موضوعاتي كار نشده تا به حال و البته مي دانيد كه هيچ محققي علاقه اي به لو دادن ايده هاي علمي اش ندارد بنابراين اينجا به صورت كلي به آن اشاره كرده ام ! ) در موضوع رشته خودم و ارتباطش با ساير رشته ها دارم كه مي توانند هر كدام به عنوان يك تز جاي تحقيق و كار بسياري را فراهم آورند .
وقتي كه سالها از گرفتن آخرين مدرك تحصيليت ( كارشناسي ارشد محيط زيست سال 1381 ) گذشته باشد گاهي دلت برايش تنگ مي شود .. براي آن روزهاي پرشور و شر دانشجويي !.. حالا مي تواني با آزادي و در آرامش كامل به رشته اي كه زماني با علاقه انتخاب كرده اي فكر كني و ببيني مي تواني هنوز هم مثل آن روزها حرف تازه اي براي گفتن داشته باشي ؟.. بله !.. و اين چه خوب است .. آدم پيش خودش توي دلش هي ذوق مي كند ..
شادواره ..
امشب دو عدد مهمان بسيار عزيز و دوست داشتني دارم .. يعني از پريشب مهمانم شده اند .. آبجي بزرگه گل گلاب و همسر مهربانش .. آبجي بزرگه دست پختش حرف ندارد اما در سفر اين همسر آبجي بزرگه است كه آشپزي را بر عهده مي گيرد و انصافاً دست پخت او هم تعريفي است .. ماكاروني و چلوكباب !..
غافلگيري زير باران و سينما آزادي و لم دادن دسته جمعي روي كاناپه قهوه اي قديمي آپارتمان كوچولو و عجيب غريب من .. چاي خوردن با هله هوله هاي ترش و شور و شيرين .. تازه شدن خاطرات كهنه و نيمه كهنه .. بگومگويي و لبخندي و ريزخندي و نوشخندي و تلخندي و نمه اشكي و آبجي بازي !.. جاي يك نفر خيلي خالي بود .. خيلي خالي هست .. خيلي .. خيلي .. خيلي ..
آه مي كشيم و بعد مي خنديم تا "فرشته مهربان افسانه آه " از ما برنجد و دود شود برود جايي كه به او بيش از ما نياز دارند .. ما خودمان را داريم پس به او نيازي نداريم .. نه به او نه به خيالش و نه به هيچ كس ديگر ..
براي خودمان خوشحالم .. : ) ..
عقده كش تنبان !..
امشب با همه ماجراهاي ريز و درشت و عجيب غريبش حالم خوب است .. نسكافه جان مهياست و پتو هم كه با مهرباني و بي هيچ توقع اضافه اي سخت در آغوشم گرفته ..
حوالي ظهر يك عدد دست آقا دزده توي روز روشن در حال تقلا براي دزدي از خانه ام شوكه ام كرد !.. يك دست پشمالو و سبزه كه شيئي شبيه به آهنرباي نعلي يا يك قلاب را از لابه لاي حفاظ آلمينيومي پنجره اتاق به سمت ميز كامپيوترم گرفته بود . ميز درست زير پنجره قرار گرفته و حفاظ آلمينيومي داخليست يعني پنجره رو به بيرون است و من فراموش كرده بودم كه وقتي داخل خانه هستم پنجره را قفل كنم !.. آخر هيچ فكرش را نمي كردم كه آقادزده درست مثل بچه هاي خوب اول زنگ در آپارتمان را بزند بعد كه در را باز نكردم از روي ديوار بپرد پايين بعد راه پله ها را بگيرد و بيايد بالا جلوي واحد من و زنگ بزند آن هم نه يك بار بلكه دو تا سه بار و من هم كه براي رفتن به حمام آماده ميشدم به خيال اينكه يكي از همسايه هاست كه مي توانم بعد از حمام هم ببينمش به روي خودم نيآورم و به حمام بروم و بعد از شنيدن صداي كشيده شدن پنجره كشويي بر روي لولا سراسيمه بيرون بپرم و آن دست سياه و درشت و زمخت و پشمالو را رؤيت كنم . با داد و فرياد من دست سياه در كسري از ثانيه جمع شد و به همراه صاحبش با سرعت هر چه تمامتر از پله ها رفت پايين و در آپارتمان را هم حتي پشت سرش نبست و خلاصه آپارتمان ساكت و مغموم ما به ميمنت قدوم نصفه و نيمه آقا دزده و دست مباركشان كمي تكان خورد و به شور و شوق آمد .. پنجره ها كه همه حفاظ دارند .. اما انگاري جواب نمي دهد .. شايد بايد گِل بگيرمشان .. جالب اينجاست كه آقا دزده به دوچرخه كه توي راهرو بوده اصلن نيم نگاهي هم نينداخته !.. دزد هم دزدهاي قديم !..
پروسه بعدي كمي بحث و تبادل نظر امروزي درباره عكس در يك كلاس نقد عكس بود و از آنجايي كه ما ايراني ها ملتي هستيم بسيار اهل گفت و گو و تبادل نظر و تحمل عقايد متفاوت هم ، بسيار به همه خوش گذشت .. همه آتش ها را يك عدد كش تنبان مامان دوز روشن كرده بود كه بيخيال و پوچ و شاد و رنگارنگ با شيطنت هميشگي اش رو به زمين تاب مي خورد بي اينكه بداند گشودنش براي عالم و آدم معضلي شده بس فاجعه انگيز !.. هه هه..
يكي دوساعت پيش با آبجي كوچيكه تلفني حرف مي زديم و همه اتفاقات ناخوشايندي را كه براي هردومان افتاده مرور كرديم و چاره اي نداشتيم جز خنديدن !.. برايم جالب بود كه من و او به مرحله اي پا گذاشته ايم كه حتي اتفاقاتي مثل دزدي و احساساتي مثل عدم امنيت و ترس هم برايمان خنده دار و نشاط آور شده است .. وقتي اتفاقات خوب زندگي يكي يكي محو و گم و گور مي شوند انگاري كه هرگز نبوده اند چاره اي نيست جز اينكه از اتفاقات عجيب و ناخواسته هم براي خودت موقعيت طنزي بسازي براي دمي شاد بودن و خنديدن بدون فكر كردن به آينده ..
امشب با يه دوست خداحافظي كردم .. يه دوستي خوب و لذت بخش كه بنا به دلايلي تصميم گرفتم تمومش كنم .. هيچ وقت اولين بوسه هامون رو فراموش نمي كنم .. توي هر رابطه اي چيزي كه هيچ وقت تكرار نميشه اولين بوسه هاست ..اين دوستي بايد در اوج خودش تموم ميشد چون قصد نداشتم به مرحله جدي تري كشيده بشه .. دوستم صداش غمگين بود .. اما دلايلم رو براش توضيح دادم و خوشبختانه اونقدر فهميده و منطقي بود كه قبول كنه .. از لمس كردن هم لذت مي برديم .. نحوه اولين نزديك شدنمون به هم اونقدر ظريف و رويايي بود كه تكرار شدنش براي هردومون بعيد به نظر ميرسه .. براي آخرين بار تمام خاطرات خوب و دوست داشتني رو مرور كرديم .. دلم مي خواست از همديگه هيچ خاطره بد و ناراحت كننده اي نداشته باشيم .. براش آرزوي موفقيت كردم .. اينكه در كار و هنرش روز به روز بهتر و قوي تر باشه .. و او براي من آرزو كرد كه دوستاني پيدا كنم كه اونقدر برام مهم و با ارزش باشن كه هيچ وقت نتونم ازشون خداحافظي كنم با روابطي پايدار .. و من براش توضيح دادم كه قشنگي و كيفيت يه دوستي براي من از پايداريش مهمتره .. هر رابطه اي براي خودش معني و هدفي داره .. با اخلاق و احساساتي كه در خودم سراغ دارم مي تونم روابطم رو بنا بر اهدافم به خوبي از هم تفكيك كنم اما متأسفانه قرار نيست همه افرادي كه سر راه من قرار مي گيرند به اين درجه از درك و شعور براي تفكيك رابطه ها رسيده باشن .. اونها گاهي خودشون هم نمي دونن كه چي هستن و چي مي خوان .. همه چي رو با هم قاطي مي كنن و اگه حواسم رو جمع نكنم من رو هم توي كلاف پيچيده ذهن نارس و احساسات كالشون اسير و درگير مي كنن ..
اين دوست من خوشبختانه تا حدودي مثل من رفتار ميكرد هرچند تمايلي
به قطع اين رابطه نداشت .. اما .. به هر حال راضي شد و من خوشحالم كه بدون
رنجش و ناراحتي خداحافظي كرديم .. كاري كه شايد ده سال پيش بلد نبودم ..
چون كسي بلد نبود كه به من ياد بده !.. هنوز هم بسياري بلد نيستند .. و
بسياري هم بلدند اما عقده هاي ريز و درشت عاطفي و ذهنيشون به
اونها اجازه نميده كه يه رابطه رو بدون رنجش و آزار هم به پايان برسونن ..
وقتي كمبودي در يكي از طرفين وجود داره وقت خداحافظي خودش رو به بدترين
شكل ممكن نشون ميده .. توي يه رابطه عاطفي و صادقانه هيچ دليلي براي
دروغهاي شاخدار و دلسوزي هاي احمقانه يا ژستهاي سينمايي وجود نداره .. اين
ادا و اصولها اغلب يه نمايش مزخرفه كه هيچ كي رو به جز بازيگراي
بدوي و مريضش فريب نميده ..
به جز صداي غمگين و بغض آلود دوستم يه چيز ديگه هم ناراحتم كرده .. دوستم يه شراب درجه يك انگوري محض خاطر من انداخته بوده كه با هم نوش جان كنيم .. حيف شد !.. اگه ميدونستم مراسم خداحافظي رو ميذاشتم بعدش .. هه هه .. ; ) ..
امشب خونه تميز .. لباسا مرتب .. ظرفا تميز و شسته .. چاي دارچيني آماده .. برگه آلو .. هلو .. خرمالو .. طالبي .. آناناس .. سيب .. بذار ببينم ديگه چي هست .. آها .. يك كمي هم نارگيل .. كيوي ..من خوب .. من كمي خط خطي با روان نويساي جديد رنگيم .. من كمي نوشتن .. من دو سه تا ايده جديد واسه عكاسي .. من كمي آواز خوندن بيرون از حموم .. شنا توي وان ..
امير آرام گوش ميدم .. :
اگه بارون نباره
اگه روزي
باورم كن
ببار بارون
ديوانه شو
ديوار
خيام
پرواز
شب مهتاب
...
.
امشب حالم خوبه .. يك كمي عصباني شدم .. يك كمي دلخور شدم .. و نهايتاً يك كمي هم خنده ام گرفت و به خودم به خاطر خوش بيني و ذهنيت خوبي كه نسبت به ديگران دارم تبريك گفتم .. چون معمولاً به بدبيني متهم ميشم !..
حالم خوبه چون ديگه مي تونم مسافتهاي زيادي رو بدون لرزيدن زانوهام و بريدن نفسم و خسته شدنهاي زودتر از موعدم ركاب بزنم .. ركاب زدن توي خيابونهاي شلوغ جنوب شهر و بزرگراه ها و خيابونهاي پر ترافيك شمال شهر كه ديگه برام عادي شده .. ديگه از زمين خوردن نمي ترسم .. كم كم دارم براي هدفم آماده ميشم .. جسمم هميشه از روح و ذهنم عقب مي موند و عصبانيم مي كرد .. دارم جسممُ به روحم نزديك و نزديك تر مي كنم .. اين خوبه .. خيلي خوبه ..
امشب دلم واسه بابا و آبجي كوچيكه تنگ شده .. دوست دارم تمام مسير تهران تا اهواز رو يه روزي تنهايي ركاب بزنم .. تهران - اصفهان - شيراز - كازرون - بهبهان - اهواز .. كاش هوا مساعدتر بود ..
فعلاً نسكافه داغم رو دارم زير پتوم مزه مزه مي كنم و به فردا فكر مي كنم ..
فردا كجا برم ركاب بزنم بهتره ؟.. : ) ..
امشب همه چيز رو براه است . حالم خوب است . هنوز همان دختر هيجان زده كودك صفت فلفلي سرمايي هستم .
امشب گاهي به " مامان " فكر مي كنم . گريه نمي كنم و مهمتر اينكه به گريه نكردن هم وانمود نمي كنم . براي اولين بار است كه وقتي به او فكر مي كنم مي توانم لبخند بزنم بدون اينكه لبخندم به بغضي سنگين بدل شود . روزهاي گاه سخت و گاه آسان گذشته .. كودكي .. رنوي قرمز مامان .. جنگ .. دبستان .. روزهاي خوش گذشته چون همه با هم بوديم ..
امشب اينجا باز به هم ريخته !.. يك كپه بزرگ لباس !.. كمد لباسهايم جا ندارد و همه لباسها را روي هم آن تو چپانده ام !.. وقتي مي خواهم يك لباس را پيدا كنم همه لباسها را مجبورم بريزم بيرون و دوباره .. روز از نو .. روزي از نو !.. فعلن كه حوصله جمع كردنشان را ندارم .. اينجاست كه دلم براي آخرين " سوپرمني " كه چند وقت پيش از پنجره پركشيد و رفت تنگ مي شود .. دلم مي خواهد پنجره را باز كنم و فرياد بكشم : آيا فرياد رسي هست تا ياريم دهد ؟ .. فكر نمي كنم !.. ديگر هيچ سوپرمني گول مرا نمي خورد ..
دوباره مي روم زير پتوي نازنينم و يك چاي ديگر براي خودم مي ريزم و بدون فكر كردن به لباسها و كتابها و dvd ها و لوازم دوچرخه و كوه و دفتر و دستكي كه همه جا خودنمايي مي كنند ، " بيوگلز " هاي ترد و فلفلي را مزه مزه مي كنم .
خودنوشته ..
دلتنگم .. دلتنگ او در سالگرد جشن سلامتيش كه امسال بدل شد به سوگي در سكوت كه در ياد و قلبمان برگزار شد .. خوابم نمي برد و مي دانم كه همه تلخي ها و حساسيت هاي اين روزها و شبهايم از همين است كه هست .. اما به هر حال غم و غرور و شوق و تنهايي از من ملغمه اي ساخته كه مي خواهد بهتر از هر كسي زندگي كند .. دوستي از من پرسيد اين " تفاوت " تو در چيست ؟.. ساده و خلاصه اش كردم و گفتم : شما براي زندگي كردن تلاش مي كنيد اما من بايد بجنگم !.. همين !..
مدتيست كه به كادرهاي كج و سوژه هاي در حال سقوط و صعود و تغيير و تحول و غافلگيري علاقمند شده ام .. مرا ياد خودم مي اندازند و گاه ياد آدمهايي كه ديده ام و شايد ياد خاكي كه در آن زندگي مي كنم .. اينجا هيچ ثباتي موجود نيست .. پس چرا من و كادرهايم بايد ثابت بمانيم ؟!.. ثبات تعريف كننده اين خاك و جغرافيا نيست .. ثبات تعريف كننده من و شما نيست .. در اين زمانه تنها به ثبات ميخ ها مي شود اعتماد كرد كه خود مفعول ضربه چكشند ..
كلاغها قار قار مي كنند و من مي روم كه كمي بخوابم .. آرامشي كه در هيچ گفت و گويي و صدايي اين روزها نمي شنوم با نوشتن به سراغم مي آيد و يادم مي اندازد كه من هنوز آدمم ..
رفتن ..
امشب همه چيز روبراه است .. تمرين دوچرخه سواري خوب پيش مي رود .. فقط يك عدد كلاه يكي از افسرهاي نيروي انتظامي موتورسوار را حدود 30 40 متري به هوا پرتاب كردم .. با دو تا دست به يك 206 نقره اي كه چپ چپ به من نگاه مي كرد برخورد كردم و يك جا هم پنجه پاي يك بابايي را كه با شلوار كردي درست وسط راه جلوي دوچرخه بنده ميخ شده بود و لبخند ژوكوندي بر لب داشت ، كمي له كردم .. خلاصه همه چيز به خير و خوبي گذشت و تقريباً 60 كيلومتري را ميان آدمها .. ماشينها .. بلوارها .. چاله چوله ها و موتوري ها ركاب زدم .. سرعتم براي شروع بد نيست مخصوصاً اينكه نه دوچرخه ام كورسي است و نه قصد مسابقه دادن دارم .. دوچرخه براي من معنايي فراتر از يك وسيله نقليه دارد .. تنهاييم را كامل تر مي كند .. پست سر گذاشتن و رها كردن را برايم راحت تر مي كند .. تغيير كردن پي در پي و ساعت به ساعت را تحمل پذير تر مي كند .. خلاصه جوانترم مي كند و من همين را مي خواهم .. مي دانم كه اين هم مي رود جزو كارهايي كه عده اي را كه هميشه آگاهانه و نا آگاهانه سعي در متوقف كردنم داشتند نا اميد مي كند .. آخر من عاشق حركتم .. خب چاره اي نيست .. هر كه دوست دارد به من برسد بايد بلد باشد پا به پاي من ركاب بزند و گرنه جا مي ماند .. من عاشق رفتنم و به خاطر هيچ موجود زنده اي نه منتظر مي مانم و نه مي ايستم .. : ) ..
اعترافات
امشب تب دارم .. اما حالم زياد بد نيست .. بد كه نيست خوب هم هست .. من از آنهايي نيستم كه بد مي گويند به مهتاب وقتي تب دارند .. بد نمي گويم هيچ تازه خوب هم مي گويم ..
آدم توي تب وقتي كه راه مي رود از زمين كمي فاصله مي گيرد .. نواي موسيقي انگار مؤثرتر مي شود .. رنگها و سياهي شب انگار جان مي گيرند و خودماني در گوشت حرف مي زنند .. نمي دانم اين توهم است يا چي .. هر چه هست حال خوبيست .. من اين توهم را به صدهزار حقيقت دست كاري شده و مزخرف ترجيح مي دهم .. پنج شش بوم سفيد نقاشي گرفته ام .. اما هنوز نتوانسته ام آنچه مي خواهم رويش بسازم .. نه حسش بود .. نه شوقش .. نه حوصله اش .. اما انگاري حالا مي توانم .. مهم نيست نتيجه چه مي شود .. اين كار را در اين حال دوست دارم .. اين شبها دور مي شوم .. مي روم .. دور رفتن را دوست دارم .. آن هم وقتي كه بيش از هر زماني به آدمها نزديك شده اي .. وقتي به آنها لبخند مي زنم ، با آنها مي خندم ، حرف مي زنم و راه مي روم ، دور شدن خودم را حس مي كنم .. آدمهايي كه اين روزها مي بينم همه خوبند .. دوستشان دارم .. آدمها .. همسايه ها .. آشناها .. غريبه ها ..
اين اعترافات ژان ژاك روسو آنجا توي كتابخانه چشمك مي زند .. هنوز نخواندمش .. اما حدس ميزنم جزو اولين اعترافات ادبي جهان باشد .. شايد امشب شروع كنم به خواندنش .. اعتراف كردن كار جالبيست .. يك جورايي عريانيست .. خلاصيست .. يك چيزي مثل خالي كردن روده و مثانه .. استفراغ .. اما محتوياتش هميشه هم زشت و گنديده نيست .. چيزهاي خوبي هم ميشود در آن يافت .. سالها پيش از اين وبلاگي داشتم كه براي ختم كردن غائله اي كه از سر حسادت بيمارگونه و كينه عده اي كج فهم و احمق برايم پيش آمده بود بستمش .. آنها بارها و بارها وبلاگهايي غير اخلاقي با اسم و مشخصات و حتي عكسهاي خانوادگي من ساختند .. از طرف من حرف زدند .. از طرف من كامنت گذاشتند و خلاصه سيركي برپا شده بود با آتشي بزرگ كه سايه ها و اشباح خبيث شخصيت و احساس و روان مرا به خيال خود در آن انداختند و سوزاندند .. آنها از طرف من مرتب به كارهاي نكرده و احساسات نداشته اعتراف مي كردند .. نمي توانم بگويم از چنين ماجرايي خوشحال بودم .. مگر مي شود دلقكهاي كوتوله سيركي دوره گرد تو را به صليب بكشند و در آتش بيندازند اما باز هم خوشحال باشي ؟ .. مگر مي شود عده اي انتقام نداشته ها و نكرده ها و نديده هايشان را بخواهند از تو بگيرند اما شادي كني ؟.. ناراحت بودم و فقط با گزارش هايي كه به گردانندگان بلاگفا مي دادم جلوي تلاش بي وقفه شان را براي روشن نگاه داشتن اين آتش مي گرفتم .. زندگي من مختل نشده بود .. با اينكه بهت زده و پريشان بودم .. اين ماجرا انگار كه دريچه اي از يك دنياي ديگر به رويم گشوده باشد .. برايم منشأ تغيير و آفرينش و تكامل شد .. تازه فهميدم دور و برم چه مي گذرد .. اين آدمكهاي خندان و رقصان چيستند و كيستند .. اين دوستان .. اين عشاق .. اين رفقاي نيمه راه .. اين همرهان سست عناصر .. دلم گرفت اما بزرگ شد .. فهميده شد .. قد كشيد .. نشانه ها را ياد گرفتم .. حس ها را دوباره شناختم .. دوباره ويران كردم .. دوباره ساختم .. حالا آنقدر بزرگ شده ام كه راحت مي توانم اعتراف كنم به كرده ها و ديده ها و شنيده ها و گفته هايم .. مي توانم بنويسم .. حرفم را .. دلم را .. وجودم را بنويسم .. اما اين را مي دانم كه هرگز آنچه را كه آنها در آرزوي شنيدن و خواندنش هستند نخواهم گفت و نخواهم نوشت .. من اعتراف به ناكرده ها را بلد نيستم حتي اگر به صلابه ام بكشند .. اين را مطمئنم .. اين خوب است .. ويران شده از ويراني نمي ترسد .. چون ساختن را خوب بلد شده .. آنها شجاعم كرده اند .. سالها پيش از اين .. در خاموشي .. در فراموشي ..
تبم بالا رفته .. دلم يك وان آب يخ مي خواهد .. امشب نوبت اعترافات ژان ژاك روسوست كه مثل مرغابي هاي پلاستيكي توي وان حمام سرخ من خيس بخورد و شسته شود ..
: ) ..
چنبرنامه !..
این گوشهای من کمی تیز شده اند .. نه اینکه قبلاً تیز نبوده اند که بوده اند آن هم طوری که صدای پچ پچ و وز وز و خس خس را از چند ده متری با تفسیر و تعبیر و تأویلش همزمان می شنوم .. مشکل این است که بنا به دلایل نامعلومی تیزتر شده اند طوری که فقط لئونارد کوهن و جان لنون و داریوش را می توانم با صدای بلند تحمل کنم .. ببین چه وحشتناک می شود یکی روبرویت بایستد با فاصله ای کمتر از یک متر .. استاد فلان نرم افزارت هم باشد و بخواهد جمله های فارسی را با اکسانت ها و مکثهای انگلیسی آمریکایی با صدایی مافوق دیوار صوتی تلفظ کند .. گاهی که با حرارت و بلند بلند تقریباً داد می زند حس می کنم پرده گوشم ذوق ذوق می کند !.. بلند صحبت کردن به یادگیری دانشجویان کمک می کند و نشانه ای از اعتماد به نفس و تسلط استاد می تواند باشد اما هر چیزی یک آستانه ای دارد که وقتی از حد گذشت تأثیر معکوس می گذارد . خدا جلسات آخر کلاس را به خیر بگذراند . دوست ندارم به این زودی ها کر شوم . نصف استعداد کشف و شهودی آدم ( همان فضولی عامیانه خودمان .. ) به تیزگوشیست و باقیش به تیزچشمی و تیزهوشی . باقیش را که به اندازه لازم و کافی دارم .. جان جدت تیز گوشیم را از من نگیر ! ( بر وزن گیتارمو ازم نگیر .. )..
دلم برف می خواهد و سرما .. آنقدر که حاضرم همین الآن 45 ساله شوم اما زمستان شود .. آنقدر که حاضرم یک مرد چاق و کچل و سیاه سوخته و از خودراضی را همین الآن ببوسم اما برف ببارد .. پارسال برف بازی نکردم .. توی دلم مانده خب .. : ( ..
رُطب و خیار چنبر تازه از ولایت رسیده .. پس هنوز می شود تابستان خواب آور و حوصله برش را تحمل کرد و تا آنجا که می شود به خوشی گذراند .. من فعلاً به همینها قانعم .. : ) ..
عجیب به کلبه دنج و خلوتم عادت کرده ام . دورم که کمی شلوغ می شود زندگی را گم می کنم . شلوغی های این روزها عزیزند و دوست داشتنی اما خب .. این منم که به غارنشینی عادت کرده ام . کمی از تمدن دور شده ام انگاری . بعضی ها می گویند چه خوب . بعضی ها می گویند چه بد . خودم می گویم چه عالی !.. چون من غارنشینی هستم که به وقتش میانه میدانم .. پس خوش به حالم !..
دوستی قدیمی وبلاگ مرا کشف کرده .. به قول خودش مرا تازه کشف کرده !.. حرفهایش برایم جالب است .. می گوید بعضی متنهایم را که می خواند لجش میگیرد .. دوست دارد توی چشمانم زل بزند و لجم را درآورد . درست هم نمی داند چرا و با خواندن بعضی از متنهایم دوست دارد مرا در آغوش کشد و ببوسد و به خاطر لحظاتی که با نوشته ام به او هدیه داده ام از من تشکر کند . گفتم خب این طبیعی است . ما بیشتر دوست داریم مطابق میلمان در مورد همدیگر قضاوت و تخیل کنیم تا واقعیت را ببینیم و تحمل کنیم . واقعیت زشت و زیبا دارد که هر دوش آزاردهنده است مخصوصاً وقتی که به آن عادت نداشته باشیم . تازه که می داند که واقعی شدن یعنی چه به جز آن مجنون آواره توی خیابان ؟.. همه مان با تمام تلاشی که برای واقعی تر شدن می کنیم چیزی بیش از دروغهای تر و تمیز و زرورق پیچیده ای نیستیم .. دروغهای واقعی !..
میو و طوطی
این چراغهای دیواری جدید خانه هم دردسری شده اند .. مجبور شدم پیاده شان کنم !.. دیوار شده زندان مارهایی که دوشاخه های زبانشان را از سوراخهایش آویزان کرده اند .. بیچاره مارهای زبان بسته .. تازه فردا چراغها را دوباره سر زبانهایشان سوار می کنم .. چه شکنجه وحشتناکی می تواند باشد .. مانده ام چرا اینها از این دیوارها دل نمی کنند و بروند .. مار مازوخیست دیگر نوبرش است ..
ایم م م .. چه آرامشی .. آرامش بین دو طوفان همیشه غنیمت است .. این نوع آرامش را آنقدر دوست دارم که حتی سرخ پوست بازیم هم نمی آید ..
" میو و طوطی " آنجا توی ویترین کتابخانه جدیدم نشسته اند .. میو و طوطی اسم دو عروسک از معدود عروسکهای دوران کودکیم است که دوستشان داشته ام .. می شود گفت فقط همین دو تا را تحمل می کردم و بغل می گرفتم .. میو یک عروسک حوله ای 20 سانتی انباشته از شن است .. یک چیزی مابین سمور و گربه که البته بیشتر به گربه ها شبیه است .. با یک دم کوتاه و کپل .. و طوطی هم که معلوم است دیگر پرسیدن ندارد .. طوطی است ! .. یک طوطی سبز و سفید با کاکل آبی و چشمهای درشت بیضی شکل و رنگارنگ .. در آخرین سفری که به ولایت داشتم توی اتاق آبجی کوچیکه پیدایشان کردم و با خودم آوردمشان اینجا .. آنجا نشسته اند و به من خیره نگاه می کنند .. با آن نگاهشان چه خاطراتی را زنده می کنند .. خاطرات شیرین کودکی و آدمهایش ..
با اینکه امشب همه چیز به نحو عجیبی غمگین و نوستالژیک است باز هم آرامش دارم و کمی هم شادم .. همان " غمشاد " مشهوری که گهگاه پیدایش می شود .. این حس را دوست دارم .. بعدش می شود جنبید !.. یک کارهایی کرد ..
این ویرانی نعمتیست .. البته اگر بتوان دوام آورد .. مثل راه رفتن روی لبه تیغ می ماند .. اینکه تا ته ویرانی بروی و برگردی تجربه شگفت انگیزیست .. بعدش یک اتفاقاتی می افتد .. اتفاقاتی که خوب و بد نمی تواند تعریفش کند .. بیشتر یک حس تازه و یک " صفر " پر انگیزه است .. هر چه که می خواستم ویران کنم کردم و دوباره برخاستم .. می دانم که دیگر نباید ویرانی را تجربه کنم .. عامل خارجی ویرانی از یک جایی در درون خودم همیشه آغاز می شود .. دیگر به آن نیازی ندارم .. همیشه اولین ویرانی وقتی به سراغت می آید که نمی شناسیش و انتظارش را نداری اما وقتی که می آید یعنی اینکه باید می آمده .. البته این را بعدها می فهمی .. بعدی ها را خودت می خواهی و تجربه می کنی .. و باید به موقع تمامش کنی !..
ویرانی دیگر بس است .
گرمای تابستان را دوست ندارم . اصولاً گرما را دوست ندارم . خواب تابستانیم را تشدید می کند . نمی توانم زیاد بیرون بمانم و تندی بر می گردم به غار مرطوب و خنک خودم .. به اوضاع مملکت و آدمها سعی می کنم زیاد فکر نکنم .. فکر هم که بکنم سعی می کنم قسمتهای گریه دارش را هم طنزگونه ببینم .. یک جورایی کارتون وار !.. خوش به حال نیک آهنگ .. این روزها از زمین و آسمان ایران برایش همین طوری سوژه می بارد ..
چند وقت است که توی مود ترانه های قدیمی هستم .. جان لنون فاز می دهد .. آن هم آلبوم Mind games محصول سال 1973 !..
تازگی ها با اسلاوی ژیژک هم آشنا شده ام .. عقایدش را دوست دارم .. یک جورایی از دیوانگی هایش و این که همه چیز را قاطی پاتی می کند و رشته کلام آخر از دستش خارج می شود و به یک کشف تازه می انجامد که ربطی به آغاز کلامش نداشته خوشم می آید .. مثل آدمی می ماند که توی یک خانه شلوغ دنبال وسیله ای که تازه گم کرده می گردد اما در عوض وسایل گمشده قدیمیش را می یابد و تازه یادش می افتد که ... ! .. خب یک جورایی با او هم ذات پنداری می کنم .. از آن آدمهاییست که اگر ساعتها با او گفت و گو کنم خسته نمی شوم .. کاش از این آدمها بیشتر پیدا میشد .. وقتی که می خوانمش به خودم هم فرصت می دهم که از او بپرسم چرا ؟ چگونه ؟ .. یا حتی با او مخالفت کنم .. عجیب اینکه هر چه بیشتر می خوانمش و بیشتر با او بحث و جدل می کنم ، بیشتر قانعم می کند و بهتر پاسخم می دهد .. کاش همه آدمها یک اسلاوی ژیژک درونشان داشتند .. اما آدمهایی که من می بینم همه یکی یک احمدینژاد درونشان دارند .. فرق هم نمی کند که کی باشند و از کدام فرقه .. حقیقت این است که احمدینژاد ِدرون ایرانی ها قوی و متعصب است و به این راحتی ها آرام نمی گیرد ..
جایی خوانده بودم که آدمها دو دسته هستند .. یا ژانرهای متفاوت با خود را در داستانها می آفرینند و وقتی که داستان می خوانند به دنبال متفاوتها می گردند یا اینکه ژانرهای نزدیک به خودشان را در داستانها می یابند و دوست دارند که در مورد خودشان بنویسند .. من با این دسته بندی موافق نیستم .. اصولاً با دسته بندی کردن نویسنده ها و خواننده ها به این شکل موافق نیستم چون بسیار محدود کننده و غلط انداز است .. خودم شخصاً گاهی اینم .. گاهی آن و گاهی هر دو و گاهی هیچ کدام !..
دیده اید بعضی وقتها آدمهایی که عقیده راسخ به درستی خودشان و نادرستی شما دارند ، چگونه به شما نزدیک می شوند ؟ .. آن لحن مهربانانه را شنیده و نگاه عاقل اندر سفیهشان را دیده اید ؟.. در ابتدای امر وقتی که با شما مهربانانه حرف می زنند به روش خودشان می خواهند متقاعدتان کنند اما تیرشان مدام به سنگ می خورد و دست آخر عصبی می شوند و شاید کار به داد و بیداد و دعوا و فحش و فضیحت هم بکشد .. آنها چون هرگز طرز فکر و نوع نگاه مخصوص شما را به قضایا تجربه نکرده اند ، نمی توانند رفتار بعدی شما را پیش بینی کنند .. همین است که عصبیشان می کند .. آنها توانایی درک سبکها و روشهایی غیر از خودشان را ندارند .. آنها نمی توانند مرز ظریف و نازک تفاوتها را ببینند .. شباهتها را با یکسانی برابر می دانند و تفاوتها را اصولاً انکار می کنند .. از همین نقطه ضعف می توان براحتی استفاده کرد .. بگذارید آنها مدام شما را نصیحت و تهدید و تشویق کنند .. بگذارید به شما نزدیک شوند و حرف بزنند .. تا زمانی که نتوانسته اند شما را درک کنند بی خطرند .. و زمانی که قادر به درک شما شوند از بی خطر هم بی خطرترند چون آن وقت دیگر دوستند .. دوستانی خوش فکر و فهمیده هرچند متفاوت ..
از حج عمره خوشم می آید .. دوست دارم تجربه اش کنم .. می خواهم ببینم حال و هوای این همه آدم که به دور یک نقطه می چرخند چگونه است .. این هم می تواند یک تجربه باشد .. راستی چند نفر از اینها که توی خیابان با شلاق و باتوم به جان مردم می افتند سفر حج را تجربه کرده اند ؟ .. چند نفر از اینها که حکم پوسیدن و شکنجه شدن و حتی مرگ آدمها را روزانه امضاء می کنند به آن حسی که در آن سفر تجربه کرده اند وفادار مانده اند ؟.. راستی چه بی اهمیت و احمقانه می شود چنین تجربه ای وقتی که دامنه توجیه ظلم و خشونت تا آسمان گسترده می شود ..
Mind games
Tight as
Im sorry
Nutopian international onthem
One day
Bring on the lucie
Intuition
Out the blue
Only people
I know
You are here
Meat city
John Lennon
شب آلبالو .. وان آلبالو .. کتاب آلبالو ..
سایتها و فیلترشکن ها که فیلتر هستند .. تلویزیون دروغگوی ملی با آن آدمهای بی شرم و بی مزه اش که همین طوری با لبخند وقیحانه ای زل می زنند توی چشم آدم و وراجی می کنند هم که دیدن ندارد .. ماهواره هم که قطع است .. چه می ماند ؟..
آلبالوی گلپری و نمکی دوست دارم . خواستم بگذارمشان زیر آفتاب و آلبالو خشکه تولید کنم که نشد .. یعنی این دل هوسباز نگذاشت آلبالوهای بیچاره به خشکه برسند و هنوز شل و ول و نیم خشک و نیم تر روزی 4 5 بار به روش مشت مشت حسابشان را رسید تا امشب که دیگر چیزی توی سینی نماند .. نا امیدانه یخچال را برای آخرین بار تفتیش کردم و آن ته مه ها یک کاسه کوچولو پر از آلبالو کشف کردم و واضح است که ذوق زده شدم .
یادم می آید پیشترها کتاب خواندن را توی وان حمام ( البته اگر حمامتان وان دارد .. اگر ندارد هم خیلی راحت می شود تهیه کرد .. فکر نمی کنم هزینه زیادی داشته باشد .. اما اگر هزینه بر هم باشد می ارزد .. عجیب آرامش بخش و انسان ساز است .. ) پیشنهاد داده بودم .. حالا آلبالو خوردن را هم امتحان کنید .. این بار نشانه های خیس شما روی برگ برگ کتاب ، آلبالویی ثبت می شوند و بعدتر ها که به کتابتان نگاه می کنید خاطرات آلبالویی ِ تر و تازه و گلپری نمکی ِ ترش و شوری به سراغتان می آیند که همه خاطرات بدرنگ و بدمزه و آدمهای گندش را پشت کوه ها می اندازند .. وقتی از حمام درآمدید به آینه نگاه کنید و به خودتان لبخند بزنید و اگر احیاناً سرخ پوستی چیزی دم دستتان بود فرصت را از دست ندهید و حتماً محکم ببوسیدش و این را به خاطر بسپارید که لبهای آلبالویی تازه از حمام درآمده زودتر عاشق می شوند .. ; ) ..
خوشحالم .. این روزها با آدمهای خوبی آشنا می شوم .. همانهایی هستند که همیشه دوست داشتم ببینم و بشنومشان .. دانا .. مهربان .. ساده .. بی ادعا .. و به معنای واقعی کلمه هنرمند .. دوستشان دارم ..
یکی به من گفت : تو چقدر ایرانی هستی دختر !.. گفتم : از کجا فهمیدی ؟ .. گفت : از ماست و خیار خوردنت معلوم است .. از ماجراهای عاشقیتت با دیزی و کله پاچه و لب گرفتنهای روزانه ات از استکان لبریز از چای لب سوز و لب دوز دارچینی و گل گاو زبان بوییدنت و .... گفتم : مگر اشکالی دارد ؟ .. قرار است اهل جای دیگری باشم ؟.. گفت : نه ! اما این گیردادن هایت ..نیش زدنها و کنایه پراندنهایت .. شیطنت کردنهایت .. سر به سر گذاشتنهایت با ایران و ایرانی آدم را به شک می اندازد که این دختر باید از همانها باشد که با دیدن کله گوسفند توی پاتیل کله پزی ها غش می کنند .. از آنها که اگر کتابی درباره آداب روشنفکری بنویسند حتماً استارباکسش را زیاد می کنند و البته با فونت سیاه و برجسته !.. تو را چه به خوردن دیزی و کله و ماست و خیار ! .. گفتم : عزیز جان چه اشکالی دارد ؟.. آدم نمی تواند ایرانی باشد و از ایرانی انتقاد کند ؟.. آدم نمی تواند سیگار نکشد و دیزی دوست داشته باشد و از ایرانی انتقاد کند ؟.. بدان آنکه انتقاد می کند و تشر و غر می زند دلش بیشتر می سوزد .. ایرانی تر است .. دروغ نگویم اگر دست من بود و در بدو تولدم از من می پرسیدند دوست داری کجایی باشی ، هر جای این دنیای خراب شده را انتخاب می کردم به جز ایران اما حالا که حدود 33 سال کار از کار گذشته و کسی از من نپرسیده که کجایی می خواهی باشی و به جبر روزگار ایرانی شدم ، چرا نباید ایرانی خوبی باشم ؟.. ایرانی خوب یعنی ایرانی منتقد .. یعنی ایرانی ناراضی .. یعنی ایرانی ناآرام !.. و می دانم که این چیزها را توی هیچ کافه ای یاد نخواهم گرفت مگر زمان حدود 60 تا 70 سال به عقب برگردد و لاله زارش لاله زار آن زمان باشد و کافه نادریش کافه نادری آن زمان و روشنفکرش روشنفکر آن زمان !... زمانه عوض شده دوست من .. حالا روشنفکرها را لای کتابها و پشت میز کافه ها و توی کتابخانه ها نمی توان یافت .. آنکه میانه میدان خودنمایی می کند این روزها روشنفکر نیست که هیچ .. حتی به اندازه همان راننده کامیون سبیل از بنا گوش دررفته که لنگ سرخش به گردنش پشت میز کله پزی با دست پاچه به دندان می کشد و آب کله را با کاسه هورتی می کشد بالا هم ایرانی نیست !.. گفت : قانع شدم .. تو بردی ! .. گفتم : ما هر دو بردیم .. چون خوب فهمیدیم ..
راستی به آنکه با ماشین 40 میلیون تومانی از لاله زار نو می آید تا چهارتا لامپ عوض کند احیاناً چه می گویند ؟.. اگر گفتی .. هه هه ..
شب خوش ..
امروز .. نگرانم ..
امروز روز عجیبی بود .. طبق معمول این روزهایم برای عکاسی از راهپیمایی های خود جوش مردمی و اعتراض آرام و سکوت سبز نجیبانه شان ساعت چهار بعد از ظهر به خیابان رفتم . سر چهار راه طالقانی که رسیدم حس بدی داشتم . نیروهای ضد شورش چهار راه را قرق کرده بودند و به مردم اجازه عبور نمی دادند . این بار علاوه بر باتوم ، ماسکهای ضد گاز اشک آور و کوله های سیاه رنگی هم با خود حمل می کردند . به سرعت با آخرین اتوبوسی که با داد و فریاد من حاضر به باز کردن در شد به سمت چهار راه ولی عصر رفتم و آنجا پیاده شدم . سراسر خیابان و پیاده رو را و سر نبشهای چهار راه را نیروها و لباس شخصی ها و بسیجی ها و سپاهی ها قرق کرده بودند . انگار که حکومت نظامی باشد . خودروهایی با شیشه های تیره ضد گلوله به آرامی نزدیک به پیاده روها حرکت می کردند و به چهره تک تک مردم با دقت نگاه می کردند و از کوچکترین حرکتی هم که به نظرشان مشکوک می آمد نمی گذشتند . مردم سیاه پوش به سمت انقلاب سرازیر شدند اما نیروها مدام با تیرهای هوایی و داد و فریاد آنها را به حرکت سریع تر از مسیرهای مشخص وادار می کردند . لباس شخصی های باتوم به دست با موتور مرتب از میان صفوف فشرده مردم با سرعت عبور می کردند و می خندیدند . احساس نفرت و انزجار از آنچه که می دیدم سراپای وجودم را فرا گرفته بود . اما من هم سکوت کردم .. آنها منتظر کوچکترین صدا و اعتراضی بودند تا بیرحمانه حمله کنند .. آنها از صدای جمعیت بیزار بودند .. حتی اگر سوت جوانها برای هلی کوپتر باشد یا صلوات پیرمردها.. انگار که به آنها دستور داده باشند با کوچکترین صدا و بهانه ای به سوی مردم حمله ور شوند و بزنند .. جایی موتورسواری شعاری داد و در رفت .. نیروها به دنبالش دویدند و تیر هوایی شلیک کردند .. باتوم یکی به دهان دخترکی که از وسط خیابان عبور می کرد برخورد کرد و خون از دهانش سرازیر شد .. پیرمردی ناسزایی گفت و به سمت نیروی باتوم به دست هجوم برد .. نیروهای لباس شخصی به سمت پیرمرد دویدند اما خوشبختانه با حمایت مردم و ساکت کردن پیرمرد قائله ختم شد و پیرمرد میان جمعیت گم شد و دست نیروها به او نرسید .. نفس حبس شده در ریه هایم را آرام و بی صدا بیرون فرستادم و در پیاده روهای انقلاب روان شدم .. درِ دانشگاه تهران تعداد نیروها به طور چشمگیری زیادتر شده بود.. دانشجوهای زیادی پشت میله های در اصلی دانشگاه تجمع کرده بودند و دست می زدند و شعار می دادند و مردم راهپیما را تشویق می کردند .. صدای آنها با فریاد نیروهای لباس شخصی و بسیجی که سعی در متفرق کردنشان داشتند در هم آمیخته بود .. در دانشگاه را زنجیر کرده بودند و به کسی اجازه ورود یا خروج نمی دادند .. به مردم به هیچ وجه اجازه عبور از پیاده روهای کنار دانشگاه تهران داده نمیشد و حتی مردم این سوی خیابان را هم مثل گله های گوسفند با فریاد و تهدید و باتوم چرخاندن به جلو هی می کردند .. عده ای از نیروهای خودی و بسیجی درست روبروی در اصلی حلقه درست کرده بودند و پلاکاردهای بزرگی که شعارهایی بر ضد راهپیمایان داشت به مردم نشان می دادند . رفتارشان و نحوه ایستادنشان طوری بود که انگار می خواستند زاویه دید مردم بسته شود و دانشجویان دربند دانشگاه تهران دیده نشوند و صدایشان شنیده نشود . آنها شعارهای روی پلاکاردهایشان را با خنده و شادی رو به مردم فریاد می کردند .. " مرگ بر منافق " .. " مرگ بر ضد ولایت فقیه " .. مرگ بر اغتشاش طلب " .. " مرگ بر آشوب گر " ..
دوست داشتم بایستم و از این صحنه های به یاد ماندنی ، غمناک ، رعب آور و تهوع برانگیز تاریخ کشورم عکاسی کنم .. شاید که حافظه ضعیف من و هموطنانم روزی با نگاه کردن به آنها نبه خود بیاید و پندی را که 31 ساله نگرفته این بار بگیرد اما امکانش نبود .. آنها حتی به موبایلها هم رحم نمی کردند .. و اگر اعتراض می کردی علاوه بر باتومی که می خوردی موبایلت را هم زیر پاشنه پوتینهایشان خورد می کردند .. چه برسد به دوربین عکاسی بزرگ و تابلوی من با آن لنز حجیمش .. به میدان انقلاب رسیدم .. رهگذران می گفتند ساعتی قبل آنجا درگیری بوده .. خواستم از روی پلهای هوایی عکاسی کنم که آنجا را هم قرق کرده بودند .. به بلوار کشاورز رفتم .. آنجا هم وضعیت همین بود .. حکومت نظامی و مانور قدرت همه جا به چشم می خورد .. صدای پای قدرت روی سنگفرشهای انقلاب هر لحظه بلندتر و بلندتر از پیش شنیده میشد .. از تقاطع که عبور کردم خبرنگاران خبرگزاری ها از بازداشت وسیع خبرنگاران و عکاسها خبر میدادند .. نوبتی هم که باشد انگار امروز نوبت عکاسها بود .. دو نفر از رهگذرها بابت حمل دوربینم به من هشدار دادند .. می گفتند سر چهار راه ها گشتن کوله ها را آغاز کرده اند و اگر دوربینی ببینند با خود می برند و در صورت اعتراض ، صاحب دوربین را بازداشت می کنند .. جلوتر که رفتم تعداد شاهدان عینی ماجرا بیشتر شد .. عاقبت از خیر عکاسی گذشتم و به فکر رفتن به خانه افتادم .. من و خیلی های دیگر از مجوز نگرفتن مجمع روحانیون مبارز برای راهپیمایی امروز خبر نداشتیم .. تقریباً وسط خیابان گیر افتاده بودم .. سر همه فرعی ها و چهار راه ها نیروها مشغول بررسی وسایل مردم بودند .. آنقدر خیابان را از این سو به آن سو طی کردم تا موتور سواری مثل فرشته نجات سر رسید و مرا ترک خودش نشاند و به خانه رساند .. طفلک برای اینکه مبادا نیروها به من گیر بدهند مرتب از میان ماشینها ویراژ میداد و مسیرش را عوض می کرد .. عاقبت به خانه رسیدم .. الآن که این متن را تایپ می کنم عنکبوت پیر حنجره ام دوباره به موطنش بازگشته و مدام تار می تند و توی گلویم رژه می رود .. صداها دست از سرم بر نمی دارند .. نمی دانم .. شاید عنکبوت پیر گلوی من هم پوتین پوشیده باشد .. نگرانم .. نگران آنها که آن بیرونند .. نگران زنها و کودکان .. نگران جوانها و نوجوانها .. نگران پیران و میانسالان .. نگران دانشجویانی که پشت میله های دانشگاهشان زندانی شده بودند و فریاد می کشیدند .. چقدر مظلوم بودند .. چقدر تنها بودند .. نگران آنها که پشت پرده ها و سایتها و برج ها و مناره ها و مساجد محافظه کارانه و رندانه و با احتیاط نشسته اند و یواشکی شعار می دهند نیستم .. من نگران مردم هستم .. مردم کوچه و خیابان .. مردم تهران .. نگران مردم ایران ..
اینجا و آنجا
شال سبز روشن ( تقریباً همرنگ تیترهای سبزم ) نخی و نازک مثل نوشابه های انرژی زاست !.. برای من که چنین خاصیتی به همراه دارد . برای شما نمی دانم !.. وقتی که مجبوریم موهایمان را به حکم زور و توسری توی روسری و شال مخفی کنیم بگذار دست کم در رنگها و طرح ها از زیبایی و شادابی برای خودمان چیزی کم نگذاریم . چه دلم می گیرد وقتی دخترهای جوان را در پوششهای سیاه و تیره می بینم . انتخاب رنگ که دیگر اجباری نیست !.. آن هم توی خیابان ..
این " بابلی " ها چرا همه شبیه به هم هستند ؟ .. کسی می داند علتش چیست ؟.. با یک استدلال موذیانه احتمالاً به بچه ننه بودن ۹۰ درصد مردهای این شهر بر می گردد . چطور ؟.. خب مردهای این شهر معمولاً مجبور به ازدواج با همشهری ها می شوند و نتیجه هم معلوم است .. خصوصیات ظاهری و اخلاقی بدون تغییر نسل به نسل منتقل می شوند و می چرخند و می گردند مگر در جهت کاهش کیفیت !.. این قانون طبیعت است .. درجه خلوص زیاد عاقبت محکوم به نابودیست چون روش مقابله با تغییرات شرایط و موقعیتها را نمی داند . اما در یک جامعه ناخالص یا با درجه یکسانی کمتر ، عاقبت درصدی یافت می شوند که به دلیل داشتن همان اندک خصوصیات متفاوت دوام بیآورند و جامعه را بهبود بخشند و به سوی تکامل راهبر باشند . شاید طبق معمول استدلال بدجنسانه و شیطنت آمیزی را مطرح کرده باشم اما باور کنید پیش و بیش از هر چیز منطقی و علمیست . حقیقت معمولاً درصد قابل توجهی بدجنسی و خشونت در ترکیبات خود پنهان دارد که از آن گریزی نیست .
بستنی دایتی قیفی با طعم توت فرنگی و رنگ صورتی خوش رنگش را امتحان کنید . من که خیلی دوست دارم . ( به این می گویند تبلیغ مفتکی ! ) ..
این هفته بس که سرم شلوغ است از رویاهای خواب و بیداری گاه و بی گاهم هیچ خبری نیست .. موجودات نامرئی ( هه هه .. تو چه می دانی که چیست .. نمی گویم تا به دلت بماند.. ) که چه عرض کنم موجودات مرئی را هم زورکی بر حسب ضرورت رؤیت می کنم . این جور وقتها از همیشه بی حوصله تر می شوم و اصولاً جایی برای گله گذاری های اهالی توقعات پیچیده و خرده فرمایشات *خیار چنبر مآبانه نمی ماند . دور شوید و همانجا که هستید بمانید !.. در قلب و مغز روشنک تا انقلاب کبیر فرانسه هیچ خبری از شما نیست .
این soft box بزرگ عجب چیزیست هااا !.. همین طوری نگاه کردنش هم ذوق دارد چه برسد به راه انداختنش و روشن کردنش و دیدن نتیجه کارش !.. آخ جون !..
واقعاً که خلق را تقلیدشان بر باد داد . من یک غلطی کردم و روزی روزگاری از نیم رخ خودم با گوشی زپرتکیم عکسی گرفتم . آهای ! .. عکس نیمرخ همه تأثیرگذار و جذاب نیست !.. نکنید از این کارها .. هه هه .. بی شوخی این هیچ ربطی به جذابیت و زیبایی چهره ندارد اما اصولاً صورتهای گرد که اعضای برجسته ای ندارند ( مثلاً بینی های پخ و شکسته یا زیادی سربالا یا گرد و لبهای معمولی و باریک و چشمهای معمولی یا ریز ) نیمرخ های زیبایی نخواهند داشت در حالیکه شایددر مجموع تمام رخ زیباتری نسبت به یک چهره با اعضای بارز و برجسته داشته باشند .
در ضمن این دو نقطه گذاری یا چند نقطه گذاری بیجای اینجانب را هم بیخودی تقلید نکنید !.. یک وقتی یک جایی گناهان کبیره ای که با این فرم خاص تایپ کردن مرتکب شده ام به نام شما نوشته می شوند هر چند کسی که تقلید می کند اصولاً گندهای الگوی مورد علاقه ( یا مورد نفرت ! ) اش را هم بی کم و کاست تقلید می کند . مرض است دیگر جانم !.. یک احمق مخ تیلیت کن به گوش احمقی دیگر خوانده که اداها و ایده های طرف به تو بیشتر می آیند .. این یعنی وقتی طرف انگشتش را تا مچ توی سوراخ دماغش فرو می کند ، عزیزم تو بیا و زانویت را تا کشاله ران بکن آن تو .. آهااان !.. حالا شد !.. چه خوشگل شدی امشب ! .. هه هه ..
راستی چرا احمق ها برخلاف تصور عموم معمولاً شارلاتانها و حقه بازهای خوبی از آب در می آیند ؟.. شاید چون عقل ناقص توانایی لازم برای پیدا کردن راه حلهای ساده انسانی را ندارد و صاحب عقل ناقص مدتها به خود زحمت می دهد تا لقمه را از راه های صعب العبور به سمت دهان مبارک رهنمون سازد و چنین است که حقه و شارلاتانیسم شکل می گیرد .
بعضی ها حرف زدنشان از نوشتنشان بهتر است . بعضی ها نوشتنشان از حرف زدنشان بهتر است . امان از دست آنها که نه نوشتنشان از حرف زدنشان بهتر است و نه حرف زدنشان از نوشتنشان !.. ثواب دنیا و آخرت برای این دسته سوم همانا سکوت صوتی و کاغذیست .. باشد که رستگار گردند !..
دلم برای یکی تنگ شده اما دوست ندارم ببینمش بنا به دلایلی !.. بیخودی فکرهای عشقولانه نکنید که این انگ ها دست کم تا ماه های آینده به بنده نمی چسبند . این که می گویم یک دوست بود که دیگر یک دوست نیست . سر یک ماجرای مزخرف احمقانه گیج کننده آن هم وسط همه گرفتاری های بنده باعث شد که اینطور شود که شد . اصلاً به من چه !.. بیشتر او تقصیر داشت تا من !.. بهتر که چشمم به چشمش نمی افتد !.. با وجو دو اخلاق گند تقریباً مشابه در قطعات اصلی ، وقوع یک دعوای بیخود دیگر بیش از آشتی کنان قابل پیش بینی است . کلی کار دارم .. این بچه بازی ها مال زیادی خوشحال هاست .. من وقت اضافه ندارم !.. پس باز هم به من چه !.. (: |) ..
خب این حال من بود امشب !.. من بروم بخوابم !.. شب خوش ! ..
....................
* خیار چنبر : توی جنوب همان خوزستان و اهواز و اینها را می گویم .. یک نوع خیار هست که خیلی بی کلاس و پخمه و یغور است . همین خیار سبزهای شیک و سبز ترکه ای را در نظر بگیرید و کشش بدهید و ابلقش کنید با تعدادی شیار !.. اما خداییش خیلی خوشمزه و خنک است . آن هم در تابستان !
از سیاه در آمدن ..
از سیاه درآمده ام . صورتی .. آبی .. سبز .. سفید .. فعلاً این رنگی ها هستم . لحظه های زودگذر غم و شادی همچنان در طول شبانه روز بی رحمانه از هم سبقت می گیرند و من برای اینکه فرصت درکشان را داشته باشم مجبورم با آنها همگام و هم نفس شوم . عوض شوم .
باران باریده .. همه جا ظاهراً نرم و لطیف شده .. از خشونت هوا کم شده .. هوا هم مثل من شده .. یک لحظه آفتابی .. طلایی .. آبی .. یک لحظه بارانی .. ابری .. طوفانی ..
دلم گل گاو زبان دم کرده می خواهد !.. بعد از این پست کمی برای خودم دم می کنم . می بینید ؟.. بعضی ها می گویند این چه جور روشنفکری است که به جای قهوه ترک و فرانسه ، چای و گل گاو زبان می نوشد . به جای ابسلوت و ویسکی ، خاک شیر و گلاب و بیدمشک دوست دارد . به جای پک زدن به سیگار و ساختن پیپ و ور رفتن با فندک زیپو ، آب نبات چوبیش را مک می زند و نهایتاً شیر کاکائو و نسکافه اش را با لذت مزه مزه می کند . من هم می خندم و می گویم خب این منم ! .. همان که واژه ها را از نو می سازد و دوباره تعریف می کند . همان که همه واژه ها و کلیشه های شما را دور ریخته ... همین آدم معمولی با افکار و احساساتی خاص و غیر معمولی !.. چه خوشتان بیآید و چه نیاید .. همین است که هست !..
چقدر این آتلیه کوچولوی رنگارنگ خوشحالم می کند . فعلاً هیچ ندارد به جز خودم و رنگها و دوربینم و کتابها و دفترها و ایده هایم .. آخر گوشه تا گوشه و دیوار تا دیوار و زمین تا سقفش را خودم ساخته ام .. تنهایی .. اینجا پر از شادی و غم است .. پر از من است .. دوستش دارم .
دیدن ..
بنا بر پست قبلی من نباید الان اینجا باشم و چیزی بنویسم . اما این که نوشتن نیست ! این دیدن است . نگاه کردن است آن هم از نوع خیره به کسی که نمی دانم کیست . به اولین جفت چشمی که هست .
اینجا چه خوب است . گاهی بهتر از خوب است . این روزها کم مانده اینجا غلت بزنم !..
اینجور وقتها دلم هوای جنوب شهر را می کند . عکاسی از آدمهای جنوب شهر آرامم می کند . همین طوری بازار بزرگ را می گیرم و می روم و می روم و می روم .. پیاده .. آنقدر می روم که راهم را گم می کنم و نمی دانم که دقیقاً کجا هستم . لذت بخش است .. آنقدر می روم تا خسته می شوم و پرسان پرسان بر می گردم .
بعضی از این آدمهای جنوب شهر وقتی که به دوربین خیره نگاه می کنند تصویر عمقش بیشتر می شود .. فقط وقتی که می خواهند ژست بگیرند کار خراب می شود !.. به آنها می گویم لطفاً طبیعی باشید .. همین جوری که نگاه می کنید .. همین جوری که دستهایتان رهاست .. همین جوری که ایستاده بودید خوب بود .. لطفاً تغییر نکنید ! .. تغییر کردن همیشه هم خوب نیست . مخصوصاً وقتی که بلد نباشید حتی ژستش را هم بگیرید .
غمشاد
امشب خسته ام اما غمشادم . خسته ام چون کارهای یدی زیادند و من هم دست از سرشان بر نمی دارم تا تمام شوند و بستر کارهای فکری و ذوقیم را فراهم کنند .
وقتی که آدم همزمان غمگین و شاد باشد به آن چه می گویند ؟.. چیزی به فکرم نرسید این بود که "غمشاد" را برای توصیفش اختراع کردم .. این زبان فارسی چقدر کم می آورد در بیان "من" .. مجبورم خودم هی واژه اختراع کنم !..
راستی کاش میشد رنگ دیوارها و اشیاء را بر اساس حس و حال ، هر هفته عوض کرد ..
برخلاف بسیاری از آدمها من از راننده های تاکسی خوشم می آید .. دل پری دارند .. همیشه با دقت به حرفهایشان گوش می دهم .. مهم نیست که موضوع صحبت چیست .. مهم گوش دادن است .. آنها فقط یک جفت گوش شنوا می خواهند تا کمی احساس رضایت کنند از خودشان و کار سخت و یکنواختی که دارند .. همین !
گاهی بعد از دیدن یک نمایش ( کشتی شیطان ) ، ساعت 10 شب هنگام بازگشت به خانه لازم است آنقدر توانایی و آمادگی جسمانی داشته باشی که بتوانی با یک مانتوی تنگ و کمربندی که تنگتر بر کمرت بسته ای و کیفت که همه پول تعمیر خانه را اشتباهاً حمل می کند ، برای دفاع از خودت با یک زوج موتور سوار متشکل از یک مرد چرب ِدراز و یک زن کوتوله خپل که عرضش بیش از طولش است و فارسی به زور حرف می زنند و چیزی در مورد ترمز پشت چراغ قرمز نمی دانند درگیر شوی و دست و پنجه ای نرم کنی !.. همیشه هم گفت و گوی تمدنها نتیجه نمی دهد .. گاهی این جنگ تمدنهاست که تضمین کننده بقاست !.. به خودم امیدوار شدم .. پس در این جثه باریک و ظریف هنوز قدرت به قدر " لازم و کافی" هست .
توی محله خودمان امشب دزد آمده .. آن هم جایی در همسایه گی کلانتری ! ..همین یکی را کم داشتم !.. باید برای پنجره ها حفاظ بگذارم .. چشمان بی رحم فقط مخصوص زندانی ها نیستند .. آنها همه جا هستند دوست من !.. آنها فقط وقتی نگاهت می کنند که عده ای دارند به جان و مال و روانت دستبرد می زنند .. آنهم فقط محض تفریح .. بیرون از زندان زندان دیگریست .. و آن خود درون زندانی بزرگتر اما پیشرفته تر و بی رحم تر قرار دارد .. مثل یک لابیرنت می ماند .. یک هزار تو !
به خانه که آمدم از فرط خسته گی نفهمیدم کی خوابم برد .. اما چه خوب بود !.. " مامان " برای اولین بار پس از رفتنش به خوابم آمد .. زیبا و جوان و کمر باریک و شیک و آرایش کرده و تمیز .. درست مثل همان تابلویی که از تصویر سیاه و سفید 25 ساله گی اش کشیده بودم .. به او گفتم دلم گرفته .. گفت برو سفر !.. گفتم بروم ؟.. دلم می خواهد جاهای دور بروم .. تنهایی !.. بروم ؟.. لبخندی زد و با آرامش خاصی گفت برو به هر جا که دوست داری و ببین .. همه جا را ببین . بعد از آن بلافاصله یک خواب دیگر دیدم !.. نمی دانم برای شما هم پیش می آید ؟.. چطوری می شود دو خواب مجزا پشت سر هم دید ؟!.. خب در هر صورت برای من زیاد اتفاق افتاده .. خواب دوم یک پنجره بود با منظره ای برفی .. به کسی که توی خواب هم ندیدم کیست داشتم نشانش می دادم .. زاویه دید خواب من از روبرو بود و آن دیگری توی زوایه دید من نبود .. اما وجودش را حس می کردم .. احتمالاً کنار پنجره آن دورتر ایستاده بود .. قله برفی را نشانش می دادم .. گفتم می خواهم بروم آنجا چند روز دیگر .. وسط قله یک درخت سبز بود .. روی درخت هیچ برفی نبود اما اطرافش پر از برف بود ..
برای اولین بار است که بعد از رفتن "او" به جای واژه "او" می نویسم "مامان" . انگار که رفتن "او" به جای "مامان" باورپذیرتر باشد ..
این شهر دارد می ترکد . اگر خانه مادریم اینجا نبود . اگر خانه ای در هر دهکوره ای به جز اینجا و خوزستان داشتم حتماً آنجا را برای زندگی انتخاب می کردم . هرچند هر جا که روی در این مرز پر گهر آسمان بدرنگ است . خشن است . وحشی است . نفهم است . پر از کینه و حسد و نیرنگ است ..
این آدمها فقط مانده همدیگر را زنده زنده پوست بکنند و بخورند . درست مثل پوست کندن سیب زمینی !. یک سیب زمینی که سیب زمینی دیگری را می خواهد پوست بکند . پس چرا من احساس درد می کنم ؟.. یعنی هنوز سیب زمینی نشده ام ؟!..
این هفته کوه می روم . نمی دانم . شاید آنجا بشود از طوفان خشونت در امان ماند . من کشتی نوح را هرگز ندیدم . اگر کشتی نوحی در کار بود حتماً به قله کوهی برای رهایی ترجیحش می دادم .
امشب از این ساعت "دختر خوبی" شدم . آرام و ساکت و کم حرف . نه دیگر آب به لانه مورچه ها میریزم . نه سر به سر این و آن می گذارم . نه مچ می گیرم . نه سوک سوک می کنم . نه سوال پیچ می کنم . الآن من یک دختر خیلی خیلی خیلی خوبیم . پس بگذار به آرزوهایم فکر کنم و کمی سر به سر خودم بگذارم . بگذار آرزوهایم را ردیف کنم ..
- سفر به آفریقا ! آن هم نه با تور . تنهایی ! با یک کوله پشتی و یک دوربین عکاسی . دوست دارم تمام آفریقا را پیاده طی کنم . از مصر و اهرامش تا اتیوپی و کرکس ها و گرسنه هایش .. از نیل تا شاخ آفریقا .. تانزانیا و سرنگتی .. کنیا .. تانگانیکا .. کلیمانجارو .. آفریقای جنوبی .. آبشار ویکتوریا .. تا ساحل عاج .. تا صحرا .. تا مراکش .. تونس ..
- سفر به قطب ها ! فقط از آنجایی که به شدت سرمایی هستم نمی دانم چه باید بپوشم که بخ نزنم !.. لباس اسکیموها به درد من نمی خورد ..
- روزی هر چه را که دلم می خواهد بنویسم توی یک کتاب بدون سانسور به نام خودم بخوانم .
- نهج الپرندم را تصویرسازی کنم .
- تنهایی در ایران سفر کنم و به هر هتل و مسافرخانه ای که دلم خواست بروم بدون اینکه از من اجازه کتبی شوهر و پدر و همراهیشان را بخواهند .
- سه روز تنهایی در دامنه زاگرس .. نزدیک " دنا " چادر بزنم و کتاب بخوانم .
- یک دوست داشته باشم که هیچ وقت به من دروغ نگوید و وقتی که ناراحتم به او نگاه کنم و بدون اینکه حرفی بزند آرام شوم .
- یک آکواریوم بزرگ داشته باشم .
- یک خانه با طراحی خودم داشته باشم .
- یک روز در اتاق " ونسان " زندگی کنم .
- توی خیابان راه بروم و حتی یک نفر برایم مزاحمت ایجاد نکند .
- با موجودی به نام " روشنفکر ایرانی" ملاقات کنم .
.
.
.
امشب بی حوصله ام .. این چند شب و روز وقت نهار ، شام می خورم .. وقت شام ، نهار .. و وقت صبحانه ، عصرانه !.. این چند روز تعطیلی حسابی مجازی شده ام .. احساس زنده بودن از آدم دور می شود وقتی که از خانه بیرون نمی روی .. چه خوب که فردا از این دنیای مجازی تخدیر کننده بیرون می آیم ! مرا سری با مجازی ها و مجازی بودن ها و مجازی نوشتن و گفتن ها نیست .. اینجا هم که می آیم تمرینی می کنم برای نوشتن .. برای اینکه نوشتن از یادم نرود .. همین طوری " دلی " می نویسم و لذت می برم .. نوشتن و تخیل برای من یادآوری واقعیتیست که هست یا باید باشد و نیست .. مثل بقیه آدمها چیز زیادی در مورد خودم نمی دانم جز اینکه به شدت " واقعی " هستم .. به همین خاطر از این بگو مگوهای مجازی بی نتیجه با نامها و نشانه های مجازی و من درآوردی حالم بد می شود .. واقعیت این روزها نادیده گرفته می شود و آنطور که باید جدی گرفته نمی شود .. واقعیت زندانی می شود .. در زندان می پوسد .. به قتل می رسد .. شکنجه می شود .. آب از آب تکان نمی خورد ، پس احمقانه نیست که بچسبی به 4 تا و نصفی نوشته از کسی که معلوم نیست کیست و چیست و نفعش در چیست و واقعیت را از دست بدهی ؟.. چرا به خدایی که می پرستی احمقانه است .. این جماعت مستعار نویس بگذار در خیال تأثیرگذاری بر عالم بشریت غرق رویاهای خوش باشند .. اینجا را به آنها واگذار کن و فردا را بدست بیآور .. فردا روز من است .. سلام زندگی ..
این خونه سرده ..
این خونه سرده ... اون تخت خالیه .. یکی داد میزنه که " نیست " و یکیُ که نمی خواست از نبودنش بنویسه وادار می کنه به نوشتن از " نیست " ...
اونجا زیاد گریه نکردم .. حتی وقتی که همه ضجه می زدنُ خاک روی سرشون می ریختنُ فریاد می کشیدن .. نمی دونم چرا .. حتی برای گریه کردن تلاش هم نکردم .. انگار این برخلاف جهت رود شنا کردن دیگه پیشونی نوشتم شده .. یه حرکت غیر ارادی .. حتی تویِ .... اونم برای .... عزیزترین ..
من خیلی آرومُ راحت به اونها نگاه می کردم .. به خواهرها و برادرم .. به پدرم .. به فامیل و دوستُ آشنا .. سنگینی نگاه بعضیاشون بابت سکوت و چهره بی اشکم ، به خوبی قابل درک و احساس بود .. حرفایی که با زبون جرأت گفتنش رو نداشتن با نگاه بیان می کردن .. چیزی که برای من کمترین اهمیتی نداشت و اونا اینُ خیلی خوب می دونستن .. نمی تونم بگم که شوکه شده بودم .. یا .. نه .. حواسم حسابی جمع بود .. فقط خیلی آروم بودم .. خیلی ساکت .. و خیلی غمگین ..
چیزی که برام خیلی سخت بود لحظه ورودم بود به خونه پدری .. اهواز .. کیانپارس .. اونقدر که نفهمیدم چند ساعتی به من چی گذشت و چه اتفاقی افتاد .. فقط سرزنشهای کسی رو به خاطر میارم که میون جمع به من پرخاش می کرد که وقت این کارا نیست .. بهتره بلند شم و به آشپزخونه برم و بهشون کمک کنم .. بعد از اون چند ساعت حالم خوب بود .. فقط آروم بودم و غمگین .. بی اشک .. حواس جمع و باهوش تر از همیشه ..
فامیل همه مهربون بودن ُ دوست داشتنی ... به روش خودشون محبت می کردن و من تشکر می کردم و لبخند میزدم ..
خواستم به خواهر کوچیکه بیشتر توجه کنم اما انگار به توجه من نیازی نداشت .. آبجی بزرگه و داداشی که چند وقتیه از آلمان اومده .. حسابی دور ُبرش بودن .. می دونم که دوستم دارن .. اما .. خب من دیگه عادت کردم به متفاوت بودن .. وصله ناجور بودن .. تنها بودن .. اونم میون نزدیکترین و عزیزترین جمع ها .. و ناراحت ُناراضی هم نیستم ..گاهی این مسئله حتی به خنده ام میندازه .. وقتی که تصوراتِ نزدیکترین عزیزانم رو از خودم با چیزی که واقعاً هستم مقایسه می کنم .. اما .. اینا هیچ کدوم مهم نیست .. مهم اینه که می دونم دوستم دارن .. امیدوارم اونا هم بدونن که دوستشون دارم ..
تهرانم دوباره .. این خونه سرده .. این همون خونه ست که من و پدر برای " او " که " نیست " تهیه کردیم.. می خواستیم نزدیک دکتری باشه که بعد از اومدن " او " از آلمان و تمام شدن موفقیت آمیز معالجاتش ، عهده دار کنترل عوارض بیماریش شده بود و چه وحشتناک ، کسی که به مسئولیت حیاتیش عمل نکرد و همه زحمتهای دکترها و پروفسورهای مهربون ُوظیفه شناس آلمانی رو به باد فنا داد ....
این خونه سرده .. خونه ای که من به اجبار باید چندین شب و روز مهمونش باشم .. بعد ش میرم به خونه خودم ..
این خونه سرده .. یخ زده ست .. من شوفاژا رو روشن کردم اما باز سردمه ..
سرم درد می کنه و .. ولی می تونم گریه کنم .. چون الآن تنهام .. آروم و تنها .. اینجا نه دیگه کسی هست که از هوش رفتنمُ وقت مصیبت ، تظاهر به غم فرض کنه و سرزنشم کنه و نه سکوت و آرامش ُ چهره بی اشکمُ به حساب بی عاطفه گیم بذاره .. اینجا سرده اما می تونم بودن " خودمُ " نبودن " او " رو بی هیچ تشریفاتی به گریه برگزار کنم .. من به این گریه احتیاج دارم ..
این خونه سرده و هیچ وقت .. هیچ وقت .. هیچ وقت دیگه گرم نمیشه .. آخرین خونه " او " بود ..
سردمه و باید برم چند تا پتو بیارمُ دور ِ خودم بپیچم .. کمی نسکافه داغ حالمُ بهتر می کنه .. فردا کلی کار دارم .. فردا هم یه روز ِ دیگه ست ..
سال نو مبارک ..
چراغها خاموش هستند . توی تاریکی می نویسم با لپ تاپی که همیشه بداهه نویسی های مرا پذیرا بوده بی هیچ قید و بندی . آزاد و رها ! انگار نه انگار که هزاران چشم می خوانند و ..... ! همین که نظر فلان و بهمان به هیچ جایم نیست خوش است و برای دیگری یا دیگران ناخوش است . چون من وجود خودم بودن را دارم و آنها ندارند . واقعیت تلخ است اما همین است که هست قبول کن ! قبول نمی کنی هم به درک ! بنشین و بخوان و حرص بخور و زور بزن و ببین آیا می توانی حتی یک هزارم وجودِ این " خود " بودن را داشته باشی ؟! نوچ ! نمی توانی !
وقت و بی وقت ، گاه و بیگاه ، این روزها و شبها با مرگ همنشینم . مرگ می گوید و من گوش می دهم . او می خواند و من می نویسم . او نشان می دهد و من می بینم . او دری برویم گشوده رو به جهانی شگفت انگیز . دردناک است اما هست ! آنقدر واقعی که نمی توان باورش کرد . دارم هضمش می کنم . چه می شود کرد ؟ منم ایرانیم دیگر برادر جان . ایرانی تا چیزی نخورد درکش نمی کند معمولاً !
من ناراضی نیستم فقط شاکیم از اینکه چرا به جای من " او " را دارد می برد . نمی گویم " که " تا دلداریم ندهید . دوست ندارم دلتان برایم بسوزد . نه دوست داشتنتان را می خواهم و نه دلسوزیتان . یادتان هست که بی نیازم . نه ؟! .. پس لطفاً سکوت !
گریه خوب است . درست به اندازه خنده . و یک چیز دیگر ..هر وقت توانستید از روز سختتان عکس بگیرید مطمئن باشید که آن روز هنوز سخت نبوده یا سختیش به اندازه کافی واقعی نبوده یا چه می دانم . همیشه روز سخت دیگری در انتظار شماست . روز و شب سختیست و من نمی توانم تصویرش را ثبت کنم چون آنقدر واقعیست که به هیچ فوتونی اجازه تحریف و خودنمایی نمی دهد .
مرگی که من می بینم نه شوخ طبع است و جدی .. نه دست و پا چلفتی و مسخره ! او فقط هست . مثل وجود من و تو وقتی که خوابیم . بی هیچ تعریف اضافه . واقعی . واقعی . واقعی ...
او را همان گونه که هست می پذیرم . بدون هیچ اغراقی ! در هر اغراقی ترسی نهفته و من می خواهم که نترسم . پس اغراق نمی کنم .
مرگ بازی نمی کند . او زندگی می کند .
امروز داشتم فکر می کردم آیا می شود از چیزی یا کسی انتقاد کنی که از او متنفری یا دست کم خوشت نمی آید و با این وجود انتقادت از هر غرض و مرضی به دور باشد ؟ یا انتقادت باور پذیر باشد ؟....
مرز بین مضحکه و نفرت و هجو و نقد و تخریب و ترور شخصیت کجاست ؟
آن هم در جامعه ای که نه نقدپذیر است و نه نقد کردن می داند ! هر دو سوی این رابطه مشکل دارند . هر دو سوی این رابطه به هم مشکوکند و از هم بیزار .
نتیجه اینکه توانستم خودم را قانع کنم که اصلاً مهم نیست نفرتم را در انتقادم دخالت دهم . نفرت شاید انگیزه مردم پسندی برای انتقاد نباشد اما شاید صادقانه ترین نوع آن باشد .
امشب از موسیقی خبری نیست . از نقاشی . از کتاب . از عکس . از سفر . از تخیل .....
چه زندگی وحشتناک و خشن می شود بدون اینها ! اما فعلاً مدتی مجبورم بدون اینها سر کنم تا بعدها دوباره اینها را بهتر و بیشتر از پیش داشته باشم !
امشب هم خانه خودم نیستم درست مثل یک ماه گذشته ! آنجا که نیستم انگار که خود خودم نیستم . کپی خودم هستم . یک کپی که منطبق بر اصل نیست . دست خودم نیست . رنگ و شکل و اتمسفر محیط حتی بیش از آدمهای درونش بر احساس و روحیه من مؤثر است .
گاه از اینکه امواج فکری و احساسی موجود در یک اتمسفر را بیشتر و قوی تر از بقیه دریافت می کنم آشفته می شوم . مثلاً بارها شده در یک رستوران با این که میل به غذا هم داشته ام آنقدر تحت تأثیر امواج منفی موجود در محیط بوده ام که حالم از هر چه خوردنی بوده به هم خورده و نتوانسته ام غذا بخورم . بدتر از آن دیدن قاشق و چنگالها و دستها و دهانهایی که با سرعت هر چه تمام تر به سمت غذا حمله ور می شوند حالم را بدتر کرده و به من احساسی شبیه به تهوع دست داده !
نه ! اشتباه نکنید ! من یک فکر خوان نیستم . البته با تجربه تله پاتی بیگانه نبوده ام اما این مسئله هرگز به صورت اختیاری و همیشه گی برایم اتفاق نیافتاده . تنها چیزی که همیشه بوده سنگینی و سبکی ، روشنی یا تاریکی ، بار منفی یا مثبت بعضی از اتمسفرهاست که براحتی حسش می کنم . نمی دانم چطور توصیفش کنم اما در بعضی از محیط ها که قرار می گیرم ناخودآگاه از آن یا بیزار می شوم و یا شیفته و وابسته ! ... من اعتقادی به سیاه و سفید یا صفر و یک ندارم اما در محیط های خاصی با افرادی مشخص که قرار می گیرم براحتی جو سفید یا جو سیاه را تشخیص می دهم و این در حالیست که هرگز یک اتمسفر خاکستری را تجربه نکرده ام .
گاه شده که آرزو کرده ام کاش وجود من تا به این اندازه حساس و سیال نبود . البته در بسیاری از مواقع همین حس به کمک من آمده و هر بار که به این حس اعتماد کرده ام نتیجه خوبی گرفته ام . اما خب وقتی که بخشی از وجود شما از منطق و استدلال تشکیل شده باشد ، اعتماد کردن به چنین احساساتی که فاقد ماهیت علمی و منطقیست کمی سخت می شود .
برای خودم جالب است که این حس همیشه هست اما شدت و ضعف دارد . روزهای تنهایی این حس به شدت قوی می شود و هر چه تعداد آدمهایی که می بینم و با آنها سر و کار پیدا می کنم بیشتر می شوند این حس ضعیف تر می شود . انگار که وجود آدمها از درجه خلوص حس دریافت از محیط کم می کند .
خلاصه اینکه امشب دلم هوای خانه خودم را کرده ... دلم برای آن اتمسفر متناقض و دوست داشتنیش تنگ شده ... از او دور افتاده ام اما حالا بیش از پیش قدرش را می دانم .
سندرم بهار ..
امشب کمی سرگیجه دارم . کمی که چه عرض کنم . امشب ؟ نه !... چند شبی می شود . هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر می شود . نمی دانم این همان " سندرم بهار " من است یا چیز دیگریست . در کلاس زبان را بستم و ادامه را گذاشتم برای بعد از فروردین . خسته شدم از این هر روز زبان بازی و هر روز زبان خوانی فشرده با این همه کاری که سرم ریخته ، آن هم در یک مهد کودک بی قواره و غناس ! نصف شهریه ای که می گیرند هم هزینه نمی کنند ... سرگردنه همین جاست وسط شهر نه پشت کوه ! ....
این بهار هیچ جا نمی روم . توی همین اتاقهای نونوار یافته رنگارنگم می نشینم و می نویسم . شاید هم کمی نقاشی بکشم . اتاقم را سرخ سرخ کرده ام . دیوار ها سرخ . سقف سرخ . زمین سفید . کمد سفید . پرده ها سفید سفید ... هر که می بیند می گوید دختر این دیگر چه سلیقه ایست . شب خوابد نمی برد هااا . و من می گویم اتاق خودم است . دوست دارم سرخش کنم !
اما فضای غالب خانه سرمه ای شده . سقف سرمه ای . دیوار ها سرمه ای . سرامیکها سفید و سرمه ای ... احمقهایی که در تمام عمر یک جلد کتاب غیر درسی هم نخوانده اند و مثل خر فقط دویده اند برای یک مشت ریال با دیدن این فضا نگران حال من می شوند . فکر می کنند افسرده شده ام . آنها نمی دانند لذت دراز کشیدن زیر یک سقف نیلی پیوسته یعنی چه ... یا چشم دوختن به سرخی غروبی که آن بالا نقش بسته و هرگز نمی میرد .
بهارم را با سرمه ای ها و سرخ ها و صورتی ها جشن می گیرم . می خواهم 32 ماهی سرخ و طلایی بخرم و هر یک را درون یک تنگ گرد و بلوری بیندازم و تنگ ها را بی هوا روی زمین همین طوری الکی بچینم . می خواهم تمام سطح خانه کوچک و کهنه اما رنگیم پر از سبزی سبزه و سرخی ماهی ها باشد . پر از سنجد و سمنو و سیب و سکه و سرکه . بعد بنشینم وسط همه این سین ها و سماق بمکم و بنویسم و نقشی بکشم .
این " سندرم بهار " را باید امسال نابود کنم و بی مرثیه به خاک و غباری بسپارم که به زودی زدوده خواهد شد برای همیشه ... می خواهم به عنوان اولین سوژه جدی پرتره خودم را انتخاب کنم . می خواهم خودم خودم را ثبت کنم . بنویسم . دوست دارم لحظه هایم را ... لحظه هایی را که از من با شتاب می گریزند و دور می شوند قفل بزنم و در قاب تصاویرم قفس کنم . من آنها را می کُشم . یعنی هر بار که عکسی گرفته می شود لحظه ای کشته می شود تا جاودانه بماند . لحظه ای فدا می شود . فدای آنچه که می خواهیم درکش کنیم و حفظش کنیم و زندانی خودخواهی خودمان کنیمش ! لحظه ای که معلوم نیست چند فوتون حقیقت را در زیر پوسته های رنگینش ذخیره کرده . هر چقدر هم که بخواهم وفادارانه به لحظه ای که هست روبروی دوربینم بایستم ، بنشینم یا دراز بکشم ، اخم کنم ، لبخند بزنم ، بخندم یا گریه کنم باز هم تکه ای از آن را دزدکی با اندکی لب ورچیدنی و چشم خمار کردنی و ابرو بالا انداختنی تحریف می کنم ! ..
نمی دانم هنوز عکس گرفتن یعنی چه اما می دانم اتفاق شگفتیست برای من که کودکی هستم آفریده شده برای در آغوش گرفتن و لمس لحظه ها . لحظه های ناب . لحظه های ناب من ...
وقتی که وقت نداری ..
وقت نوشتن ندارم .. کامپیوتر ندارم .. اینترنت ندارم .. خانه در دست تعمیر است یا بهتر بگویم در دست تغییر است اسااااااااااااااااسی .. این را هم از کامپیوتر شخصی دوستی دارم برای دوستان عزیز ی که علت ننوشتن و غیبتم را پرسیده بودند می نویسم .. به زودی بر میگردم .. بود و نبود من هر دو شر است .. شری که دوستش دارم .. شری که دوستانم هم دوستش دارند .. در هر صورت به زودی احتمالاً طی یکی دو هفته آینده به این شر صغرا خاتمه داده و به شر کبرایم ادامه خواهم داد !.. از دیدن کامنتها و ای میلهای دوستان نادیده ام ذوق زده شدم .. شرارتهای من پایانی ندارند .. آنها که دوستم ندارند هم بیخودی ذوق زده نشوند و تزهای روان شناسانه و احمقانه ای را که از اعماق عقده های روانیشان درآورده اند لطفاً دوباره به همان گور تاریک وجودشان برگردانند که اینجا کسی هدیه جهنمی آنها را پذیرا نیست و قبول کنند وقتی که قادر به درک چیزی یا فردی که برتر از آنهاست نیستند شایسته ترین کار سکوت است و تواضع ..
زنده تر از همیشه بر می گردم .. کار دارم .. فعلاً بای بای تا وقتی دیگر .. بووووووووووووووووس ..
امشب پر شور و شَرَم .. دارم ذوق می کنم آن هم با نیش باز .. جای همه دوستان خالی .. امشب همه رفقا اینجا به شادمانی و پایکوبی پرداخته اند .. دوره ام کرده اند و از شادی من خوشحالند .. فقط امیدوارم سقف روی سر پایینی ها خراب نشود !.. ده اژدها و ۱۲ کرگدن ( من هم که وزنی ندارم .. پس بیخیال من .. ) که با هم بخواهند بندری برقصند ببین چه می شود .. تصور کن !..
از فردا یک کار جدید را آغاز می کنم .. یک تجربه تازه .. یک سرچشمه انرژی تازه برای فوران من !..
شام چه می خورم امشب ؟.. آنقدر ذوق و شوق دارم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم شام است .. امشب فقط شیرینی می خورم .. نسکافه هم می چسبد ..
امشب سرخم .. آبیم .. سبزم .. هر چه که هستم پر رنگ پر رنگم !..
Khoshgela bayad beraghsan
Andy & friends
می بینید ؟.. دوباره برگشتم .. در همین فاصله کوتاه بین نوشته قبلی و اینی که دارم اینجا می نویسم میان خرت و پرتهای پخش وسط اتاق کلی چیز میز پیدا کردم که زمانی گمشان کرده بودم و نمی دانستم که باید کجا دنبالشان بگردم ..و شاید برایم مهم نبوده اند .. یا فراموششان کرده بودم .. چند تا شماره تلفن هم پیدا کردم .. از آدمهایی که زمانی دوست بودند و حالا دیگر نیستند یا هستند اما دوست نیستند .. می بینید ؟.. حتی یک شماره زپرتی خط خطی خودکاری روی یک تکه کاغذ مچاله زیر تخت خوابت هم می تواند آنقدر قدرت داشته باشد که تو را به سالها قبل ببرد .. تصاویری را برایت زنده کند و وادارت کند که به اش فکر کنی !.. دارم به این فکر می کنم که آیا یک نویسنده می تواند خیانتکار هم باشد ؟.. منظورم خیانت همسری به همسرش نیست .. منظور من خیانتیست به مراتب غیر منصفانه تر رذیلانه تر از خیانت های زناشویی .. خیانت به حقیقت .. یا آنچه که می پنداری حقیقت دارد .. خیانت به باوری که باورش کرده ای .. نه حتی خیانت به باور دیگران .. نه .. خیانت به باور خودت !.. چرا حالا خیانت ؟ .. خب دلایل زیادی می تواند داشته باشد .. مثلاً تو به مزخرف بودن چیزی که می نویسی کاملاً آگاهی اما می توانی طوری بنویسی که خواننده به مزخرف بودنش پی نبرد !.. مثل بعضی از رمانهای عامه پسند .. یا مثلاً استفاده از ارتباطات قوی و دایره دوستانی که از قضا منتقدین مشهور و تبلیغات چی های قدری هستند که نظرات آنان بر تجدید چاپ نوشته ها مؤثر است .. آیا این می تواند خیانت یک نویسنده به آفرینش یا انعکاس حقیقتی باشد که سعی در نمایشش دارد ؟..
شاید کسی با این دقت و وسواس به این موارد فکر نکند .. آن هم در این آشفته بازاری که کتاب و کتاب خوانی برای ایرانی به طور عام حتی به اندازه خرید دستمال کاغذی اضافی برای روز مبادا واجب نیست .. گذشته از اینها .. تأثیری که یک نویسنده از سایر نوشته ها می پذیرد چه ؟.. چقدر می تواند آن تأثیر را کم کند یا در حدی برساند که اصالت و بکری نوشته اش خدشه دار نشود ؟.. چقدر یک نوشته حق دارد سطحی و فانتزی و تقلبی و بدلی ناشیانه از نمونه های غیر ایرانیش باشد ؟.. چقدر یک نوشته حق دارد شعار بدهد ؟ .. چقدر یک نوشته حق دارد شعار ندهد ؟... و ..... و .....
نمی دانم اینها که آن بالا نوشتم آنقدر که برای من مهم هستند برای دیگران هم مهم هستند یا نه .. آخر هدف نوشتنها متفاوت است .. و برای رسیدن به هدف راه ها و روشهای متفاوتی وجود دارد .. همه راه ها شاید به پیروزی ختم نشوند اما آنچه که مسلم است برای من پیروزی نهایی و ارزشمند زمانی بدست می آید که نوشته هایم را قاضی سخت گیر وجدانم تبرعه کرده باشد .. و به جرأت و با لذت اعتراف می کنم که سخت گیر تر از وجدانم برای خودم ، قاضی زنده دیگری نمی شناسم .. کسی که در من وجود دارد و من همه ارزش و اعتبار خودم را با توجه به نظر او ارزیابی می کنم و لاغیر ! ..
خب .. من بروم بخوابم ..
نمی دانم امشب چرا همه اش اینجا پلاسم !... نمی دانم از شدت همذات پنداری با شکم گرسنه الیورتویست است یا مرض خوانده شدن .. آن هم با این همه کاری که دارم .. با وقت کمی که دارم..
مرض دیده شدن !... از مرض وبلاگ نویسی که به نوعی همه گیر شده می گذرم .. منظور من از نویسنده اینجا تنها فردی است که نوشته ای به صورت داستان کوتاه یا رمان برای چاپ آماده می کند .. به نظر من یک نویسنده می تواند موجود خودنمایی باشد .. وقتی جایی می شنوم که نویسنده ای می گوید که می نویسد تا بشریت را نجات دهد .. تا پیامبرگونه موجودات زنده و غیرزنده را به راه راستی که با استفاده از کشف و شهود بدان نائل آمده است راهنمایی کند صادقانه اعتراف می کنم که کمی خنده ام می گیرد .. در اینکه تصور توانایی نوشتن بدون شجاعت و توانایی کشف و دوباره دیدن بسیاری از جزئیات و کلیات شگفت انگیز زندگی امکان پذیر نیست شکی ندارم اما معتقدم بخش بزرگی از نیاز به نوشتن به خودنمایی ذاتی نویسنده بر می گردد .. بخشی که شاید ارضاء نشده و درک نشده باقی مانده .. اما همه ماجرا این نیست ..
به خودم فکر می کنم .. با توجه به سنم نیاز خودنمایی در من به اندازه ای که باید ارضاء شده .. اما باز حس می کنم حرفهایی هست که باید بزنم اما گوشی برای شنیدنش وجود ندارد .. پس تصمیم می گیرم که بنویسمش .. البته آن هم معلوم نیست که خوانده شود اما دست کم نمی توانم از خوانده نشدنم مطمئن باشم .. اینجا حس می کنم دارم عقایدم و تخیلم و تصوراتم را با زور به دیگران تحمیل می کنم .. البته قرار نیست اگر بالفرض چیزی نوشتم و چاپ شد بیایم و با اسلحه مردم را وادار به خریدن و خواندن خودم بکنم اما همین که نوشته ام را مقابل چشمهایشان عرضه کرده ام و برای خواندن خودم کنجکاو ، به نوعی خودم را وارد زندگیشان کرده ام .. خودم که چه عرض کنم .. برتر از خودم .. تصوراتم .. تخیلم .. حقیقتی را که دیده ام یا دوست داشته ام که ببینم یا دوست نداشته ام که ببینم اما دیده ام .. اینها همه شگفت انگیز است .. و در عین حال فاجعه است !.. چون من نمی دانم نوشته ام را که می خواند و چه تأثیری می تواند بر ذهن و احساس او در آن لحظات و شاید پس از آن داشته باشد .. این مسئولیت بزرگیست .. با نوشته می توان جنایتکار شد .. فاجعه آفرید .. فجایعی خاموش و جنایاتی مخوف و ویرانگر در ذهنی که شاید خود نمی داند چه اتفاقی برایش می افتد وقتی که می خواند .. جالب اینجاست که به همان اندازه هم می توانم امیدوار باشم که همان نوشته ای از من که شاید در ذهن یک خواننده فاجعه بیآفریند در ذهن خواننده دیگری جرقه ای برای آفریدن ایجاد کند .. برای تغییر .. بهتر شدن .. بهتر فکر کردن .. نوشته ای که شاید عامل آفرینش نوشتاری بهتر از خود باشد .. و شاید هم هیچ کدام اتفاق نیافتد !..
اما آیا می شود آفرید و تأثیری حتی بر یک خواننده نداشت ؟.. می شود نوشت و حتی توسط یک نفر خوانده نشد ؟.. نه .. نمی شود .. همین اطمینان یافتن از خوانده شدن و فهمیده شدن توسط یک نفر هم که شده برای وادار کردن یک نویسنده به نوشتن می تواند کافی باشد .. چون حتی اگر بخشی از نیاز نویسنده خودنمایی و نیاز به دیده شدن صرف باشد این نیاز در او بسیار انسانی تر از نیازیست که در سایر آفرینشها وجود دارد و به همین خاطر تحسین برانگیز و حتی قابل ستایش است .
دستم خسته شده .. دلم هم ضعف می رود .. فعلاً همین را پست می کنم .. نمی دانم .. شاید دوباره آمدم و چیزی نوشتم .. امشب وبلاگ نویسیم می آیدشدیدددد ..
امشب اینجا مثل بازار شام شده .. یک خانه تکانی اجباری .. باید برای وسایل آتلیه جا باز کنم .. حالا تعمیر کمدها و قرنیزها و آشپزخانه بماند .. هیچ وقت به زندگی در آپارتمانهای فصقلی عادت نکردم .. یعنی اصلاً آپارتمان نشینی را دوست ندارم .. وقتی که از کوچکی اینجا و بیشتر بودن وسائلم نسبت به مساحت ۹۲ متری اینجا می نالم دوستانم با شگفتی به من نگاه می کنند و می گویند تو یک نفر آدم این همه جا می خواهی چه کار ؟ مگر چقدر وسیله داری ؟.. نمی دانم .. شاید حق با آنها باشد .. اما وقتی که در خانه های ویلایی بالای ۵۰۰ متر به دنیا آمده و بزرگ شده و عمری زندگی کرده باشی ، زیستن در آپارتمانهای به اصطلاح نقلی هیچ وقت برایت عادی نمی شود .. با این تغییراتی هم که به خاطر ایجاد آتلیه دارم در اینجا صورت میدهم همه زار و زندگی بنده به دو عدد اتاق محدود می شود .. این همه لباس .. کفش .. کتاب .. کیف .. وسایل نقاشی .. کامپیوتر و مخلفاتش .. میزها و مبلها .. وسایل مامان و بابا .. گیج کننده است .. امروز هر چه توانستم از وسایل بنجل و نیمه کهنه دور انداختم .. خوشبختانه من به مرض بنجل جمع کنی مبتلا نیستم و غیر ضروری ها را خیلی راحت دور می اندازم و آنقدر در این امر مهم پیشرفت داشته ام که آن را در مورد آدمها و اطرافیانم هم اجرا می کنم .. کاری که پیشترها برایم به این راحتی ها نبود !..
امروز همین طور که داشتم وسایلم را جا به جا می کردم به آن معماری مورد علاقه ام فکر کردم .. به اینکه آن فضایی را که من دوست دارم داشته باشم با آن زاویه ها و گوشه های خالی و سفید و رویایی و نورپردازی خاصش .. سقف و دیوارهای مایل و انحنادار.. شیشه های رنگی .. به احتمال قریب به یقین هیچ وقت در واقعیت میسر نخواهد شد .. اما تصورش که می شود کرد .. طراحیش که می شود کرد .. ماکتش را که می شود ساخت .. این را هم به کارهایی که (وقتی سرم ازکارهای مربوط به آتلیه و کارهای دیگر خلوت شد ) به آنها خواهم پرداخت اضافه می کنم ..
دیروز فرصت نکردم خرید کنم .. امشب و فردا هم که همه جا تعطیل است و وقتی هم برای رفتن به آپارتمان مامان و بابا و نوش جان کردن دست پخت مشترکشان ندارم .. برای امشب و فردا فقط کمی ژامبون و چند عدد تخم مرغ دارم و یک عدد نان و یکی دو تا خیارشور ! .. از قیمه امام حسین هم که خبری نیست ... تا پس فردا باید با همین ها بسازم ..
Diamond in the dark
Chris de burgh
امشب خوبم . به ندیده ها و نشنیده ها فکر می کنم . تصور که می شود کرد ؟ نه ؟.. من که می توانم .. شما را نمی دانم .. امشب شب برامس است .. آیا شما برامس دوست دارید ؟..
امشب می خواهم خواب سفارشی ببینم !.. خواب آینده .. سفرهایی که خواهم رفت .. می خواهم هر چه که در می آورم خرج سفر کنم .. کره زمین هنوز هم بزرگ است .. می خواهم آن را از اینی که هست کوچک تر کنم ..
Learning to fly
pink floyd
امشب کاوه یغمایی می شنوم .. صدایش را بیش از صدای پدرش و پدرش را بیش از خودش دوست دارم ..
شام چه خوردم ؟ یک نوع املت من درآوردی شامل : تخم مرغ + ژامبون گوشت + پیاز + پنیر پیتزا + فلفل دلمه ای + گوجه فرنگی
حالم چطور است ؟ پرسیدن ندارد !.. کسی که این شام خوشمزه ابتکاری را بخورد و یغمایی گوش بدهد حالش بد هم می شود ؟.. حالم خوب است بعلاوه کمی غمی شیرین .. این روزها زیاد می خندم .. برای تعادل هم که شده غم کمی خوب است .. آنقدر سوژه از گذشته برای غمگین شدن دارم که نمی خواهد زیاد فکر کنم تا چیزی یادم بیاید .. خودشان همیشه اینور و آنور یواشکی پرسه می زنند و فقط فرصت جولان می خواهند .. یکی را برمی دارم و مزه مزه می کنم .. کمی هم شکر و کاکائو قاطیش می کنم تا طعمش مثل شکلات تلخ مطبوع و دوست داشتنی شود .. اصلاً تلخی اصالت دارد ..وقتی با سایر مزه ها قاطی می شود انگار به آنها شخصیت می دهد .. مثلاً حالت هیستریک و نمایشی شیرینی و جلفی و سبکی شوری را خنثی ساخته و غرور و خشم ترشی و تندی را کم می کند .
جاده
ساده
می بینمت هنوزم
فریب
کاوه یغمایی
امشب پاگانینی گوش می دهم .. چه سحرانگیز است .. کاش میشد این صداها را به زبان فارسی ترجمه کرد و اینجا نوشت .. کسی می تواند ؟ .. می تواند ؟.. کاش میشد صداها را همچون همرقصی در آغوش گرفت و با آنها چرخید و رقصید .. مثل یک فرفره طلایی .. و بعد رها شد به سمت بالا .. پرید .. سقف هم نباشد .. حتی شیشه ای هم نباشد .. اصلاً نباشد .. و دور شد .. صدایی که خود می رقصاند وقتی همرقصت شود چه می شود .. تصور کن !.. * می گوید بنویس !.. صداها را بنویس! .. باشد .. اما آخر من این صداهای شورانگیز را چگونه بنویسم ؟.. حرکت را چگونه بنویسم ؟.. شنیدن از نوشتن برتر است .. شاید صدا را بتوان به نوشته نزدیک کرد اما هیچ وقت نمی توان در نوشته ای بازتاباندش .. مثل بازتاب تصویر ماه در آب برکه ای هم نمی شود حتی .. بالاتر از صدا هم چیزی هست ؟.. کاش میشد نتها را به زبانی که می نویسیم ترجمه کرد .. من حس می کنم وقتی که صوتی سحرانگیز می شنوم نامرئی می شوم .. به جنس صدا نزدیک می شوم .. این حس که به موجودی فوق العاده زیبا نزدیک می شوی اما هرگز نمی توانی لمسش کنی دیوانه کننده است .. چرا ما آدمها اینقدر ناتوانیم ؟.. حواس ما چقدر ناقص است .. و در برابر ما .. اطراف ما .. آنقدر لذتهای دست نیافتنی وجود دارد که فکر کردن به آنها کافیست که تعادل عقلی بشری را بر هم بزند .. اما در عین حال بسیار جذاب و دوست داشتنی و فوق العاده است .. چرا نمی شود صدا را لمس کرد ؟.. چرا هیچ حسی به اندازه لامسه کامل و قانع کننده نیست ؟.. بقیه حواس به اوج خود که نزدیک می شوند همه به لامسه می رسند .. من دلم می خواهد این صداها را بنویسم .. و باقی صداهایی که می شنوم .. صداهایی که فقط من می شنوم ! ..
امشب فوق العاده و پرشورم .. مست مستم .. نخورده مستم !.. من خوبم .. خوبم .. خیلی خوبم .. امشب بیش از هر شبی من هستم ! ..
...........
* : نترسید و نلرزید !.. بر من وحی نازل نشده .. این دستور بنویس بنویس از جانب جبرئیل نیست .. نوعی مشق ِ نوشتن از جانب استادی گرامیست که ضمناً نویسنده ای تواناست .. هه هه ..
امشب سرم شلوغ است درست مثل میزم و اتاقم !.. این کارهای متفاوت را باید طوری برنامه ریزی کنم که به همه برسم و هیچ کدام را از دست ندهم .. این بار مسئله احساس مسئولیت برای فلان رئیس احمق و بهمان مدیر کوتوله نیست !.. مسئله مسئله من است .. مسئله احساس لذت من است از آنچه که برای خودم می سازم به تنهایی .. و اینکه همه کارهایی را که انجام می دهم این بار دوست دارم . سود و ضررش مهم نیست .. مهم حس خوبیست که به من می دهد .. راضیم می کند .. خب شاید فهمیدنش برای عده ای از آدمها مخصوصاً آنها که احیاناً همجنس من نیستند سخت باشد .. اینکه زنی در تنهایی بهتر بسازد تا در کنار آنها .. اینکه وجود و حضور آنها را بر خلاف دیگر همجنسان ایرانیش جزو فرعیات زندگی خودش بداند و خواسته های خود را اصل قرار دهد !.. اینکه برای بهتر شدن و بهتر بودن و بهتر ادامه دادن نیازی به همراهی و کمک آنها نداشته باشد .. اینکه بی نیاز باشد .. بی نیاز .. بی نیاز .. نمی دانم چرا اما این روزها غرور غیر همجنسانم را ناخواسته می شکنم .. نمی دانم چرا باید بی نیازی من غرور آنها را نشانه رود .. راستی چرا باید اینطور باشد ؟.. در من نفرتی نیست .. اگر هست جنس نمی شناسد .. نام و نشان نمی شناسد .. حسیست که باید باشد نسبت به چیزهایی که دوستشان ندارم .. نسبت به بدی .. خشونت .. دروغ .. حسادت .. دنائت و سایر بدی ها .. اگر از اینها متنفر نباشم چطور می توانم به خوبی ها عشق بورزم ؟..
اسمها باید باشند .. صفتها باید باشند .. آنها مثل من و تو وجود داشته اند .. آنها شاید قبل از من و تو نبوده اند اما اکنون از من و تو هم واقعی تر هستند چون بدون من و تو هم وجود خواهند داشت .. نه من و نه تو نمی توانیم اسمها و صفتها را از رفتار و گفتار و احساسمان تهی کنیم .. مگر اینکه به سان همان انسانهای اولیه تنها بر اساس غریزه زندگی کنیم .. لباس و عطر و کار و پروژه ات را بریز دور و به جنگل برو و وقت نیاز به موهای اولین زن اولیه ای که می بینی چنگ بزن و به غار تنهاییت ببرش و دلی از عزا در بیاور دوست من و گرنه ادعاهای مهملت را کم کن و قبول کن که مسئولیت گندهای زندگیت را هنوز نمی خواهی قبول کنی .. نمی توانی قبول کنی .. هنوز کوچکی .. کوتوله ای .. کمی ! .. بگذریم ..
این دیوارها چه رنگی باشند بهتر است ؟ فیروزه ای یا زرشکی ؟.. فعلاً مسئله من این است !..
Lady in red
Chris de burgh
امشب خوبم و مشغولم .. دارم فکر می کنم .. تصور می کنم .. تخیل می کنم .. اینجا یعنی لانه اژدها را باید در ظرف چند روز به یک آتلیه شیک و تمیز تبدیل کنم !.. فقط تصور کن !.. از آنجایی که تفاوت را دوست دارم باید اینجا هم متفاوت باشد .. دلم برای آن شکستگی ها و ترکهای سقفی و دیواری اژدها پرور تنگ خواهد شد اما چاره ای نیست .. روزی این اژدهاها پر می کشند و می روند .. البته اگر بتوانند خودشان را با رنگ و روی جدید اینجا وفق دهند و بمانند ، کیست که ناراضی باشد ؟.. هیچ کس !.. من عاشق اژدهاهای نازنینم هستم .. گیریم شکستگی و ترکی دیگر نباشد .. زیر تخت و توی کمد و انباری را که نمی خواهم خراب کنم دیگر .. آنجا می ماند برای آنها !.. راضیشان می کنم که بمانند .. بدون آنها نمی توانم چیزی بنویسم .. آنها میراث روزگار خاطرات غریب و سختی ها و تنهایی ها و افسردگی ها و نا امیدی های من هستند .. من دوستشان دارم و هر طور که شده نگهشان میدارم .. با کرگدنهای روی دیوار دوست خواهند شد .. می دانم ..
امشب خوبم .. خوبم .. خوبم .. خوبی پایدار .. خوبی پیوسته .. چقدر خوب است ..
Fire in the water
Chris de burgh
.....................
پینوشت : انگاری باید از رنگ سفید دلخواهم دست بکشم .. بر اساس تحقیقات دیوارها و سقف باید خاکستری مات باشند و زمین هم اگر سرامیک نشده باشد مطلوب تر است !.. خب .. برای اینکه فضای اینجا به استاندارد آن نزدیک تر باشد چاره ای ندارم که از خیر تفاوت و شیکی و سفیدی تا اندازه ای بگذرم و اینها را فقط برای اتاقها بگذارم .. البته از رنگ سفید هم می توان استفاده کرد به شرط اینکه انعکاس نور ناشی از آن را بتوان کنترل کرد که در فضایی که خیلی بزرگ نیست کار مشکلیست ..
امشب خوب و رو براهم .. امشب بعد از کلاس رفتم خرید و سه عدد شال زمستانی خریدم .. قرمز گوجه ای .. سرخابی جیغ و فیروزه ای .. زردش را هم که به سرم زده بودم .. همه از یک جنس و یک شکل !..
می خواهم همه ابعاد اینجا را سفید کنم و بعد اشیاء رنگی ساده و دلخواهم را در سطح ابعاد ساده اما مرموزش پخش کنم .. کاش میشد اشیاء را در جایی مابین سقف و کف معلق نگاه داشت .. چه باشکوه و رویایی میشد ..
امشب توی مود کلاسیکم .. چایکوفسکی .. بتهوون .. اشتراوس ..
خامه + خرما را امتحان کنید .. من که دوست داشتم .. و البته چای پر رنگ و داغ همراه با لیموترش هم دوست دارم و کمی هم شلغم ریزه با فلفل و نمک که احتمالاً همه امتحان کرده اید .. همه این ها در یک شب پاییزی نسبتاً سرد به دل آدم می چسبند البته وقتی که تا صبح دست شویی به طور انحصاری در دسترستان باشد !..
امشب " طنز" خونم بالا رفته بنا به دلایلی .. خدا به خیر بگذراند !.. ;))..
راستی جایی خواندم که گالری اثر را تعطیل کرده اند و تابلوهای عکس " پیمان هوشمندزاده " را هم به علت مغایرت با فلان و بهمان جمع کرده اند ! .. سانسور" اثر" به همین راحتی .. در کمال خونسردی .. در ملاء عام و روز روشن !..به این می گویند یک دهن کجی حسابی .. فقط می توانم بگویم شرم آور است .. هم خوشحالم و هم ناراحت .. دلیل ناراحتیم که معلوم است اما خوشحالم چون این بار تنبلی نکردم و روز افتتاح نمایشگاه به گالری رفتم و هنر آقای هوشمند زاده را روی دیوارهای اثر از نزدیک تماشا کردم . مثل همیشه آثار متفاوت و فوق العاده ای ارائه شده بود که من تیزبین و نکته سنج هیچ مورد مغایر با فلان و بهمانی در آنها ندیدم به جز آن جوش سرخ رنگ روی پیشانی خانم مدل محجبه چشم بسته یکی از عکسها که توی ذوقم زد و البته به عمدی بودن یا عمدی نبودن وجودش مشکوکم .. در قسمت تماشاشده ها به طور مفصل در مورد این آثار صحبت می کنم . گذاشتم تماشاشده های این هفته ام بیشتر شوند بعد ..
همچنان " طنز " خونم بالاست .. :)) ..
امشب همچنان پرشورم !.. آنچنان که حسادت بر می انگیزد .. می ترسم !.. کمی از خودم می ترسم چون معمولاً هیچ شعوری یارای کنترل شور و شر مرا ندارد و هر تلاش مذبوحانه و احمقانه ای تنها خود را بیشعور و مجنون و بی مقدار می سازد !.. اما آنچه خشنودم می سازد این است که این شور زندگی ساز است .. و چه شعوری بالاتر از حسی که زندگی می سازد ؟ .. این شور مرا زنده می سازد .. خوشحالم از خودم .. راضیم ازخودم .. از زندگی سرشارم .. از خودم سرشارم .. من امشب فوق العاده ام !.. ببخشید اگر نمی پسندید .. معذورم .. من اینگونه دوست دارم ..
امشب هیجان زده و در عین حال عاقلم !.. دارم حساب کتاب می کنم .. تغییر دادن اینجا ( منظور این وبلاگ نیست ) هزینه بر اما لازم است !.. عقل سلیم هم اینطور مواقع می گوید برای کاری که لازم است باید پول خرج کرد .. دل و عقل این روزها هماهنگ عمل می کنند .. برای من کم پیش می آید .. خب چه بهتر هرچند به تعادل عادت چندانی ندارم اما عادت می کنم .. می ترسم بگویم الآن هوس چه کاری به سرم زده است .. سفر به آفریقا !..* کافیست اراده کنم تا هفته دیگر آنجا باشم .. کنیا .. آفریقای جنوبی .. اوه نه !.. ای روح پرسه زن و هوسباز و ماجراجوی من .. لطفاً این نوشته ها را جدی نگیر جان جدت !.. اینها را دارم اینجا یواشکی می نویسم تا بلکه از سرم بیافتد .. سفر بی سفر !.. خیلی اذیت شدی می برمت وطن .. خوزستان !.. فکر کن رفتی به شاخ آفریقا مثلاً !.. هه هه .. شوخی کردم .. برای سفر وقت هست .. بعداً !..
Waiting for the miracle
Leonard Cohen
* : اعتراف می کنم که کمی لاف آمدم !.. خیلی بخواهم اراده از خودم در بکنم می شود ۳ ماه دیگر نه یک هفته !.. ;o ) ..
امشب دارم حسابداری می کنم !.. خرج اضافه و بی برنامه از امروز ممنوع !.. هوس های پر هزینه و حساب نشده ممنوع !.. البته از سفرهای گاه و بی گاه ماجراجویانه ام نمی توانم بگذرم .. اما برای آن هم برنامه ریزی می کنم .. شارژر مفت و مجانی و تقویت کننده کودک درون قبول اما شارژر خطری و غیر قابل اعتماد و خورده شیشه دار و احمق ممنوع !.. بگذریم ..
امشب دیوار این اتاق بندری می رقصد آن هم وقتی که من دارم کوهن گوش می دهم !.. کودک درونش بی کلاس شده انگاری .. یاد وطن کرده .. شاید سری هم به وطن بزنم راستی .. بازار ماهی فروشها .. خرما فروش ها .. عربهای دشداشه و عبا پوش با ساعتهای مچی سواچ و طلاهای مدینه اما پابرهنه !.. بختیاری هایی که با چماق سوار بنز سفید می شوند و دوست ندارند به آنها بگویی لر !.. کارون بوگندو !.. بععععععععععععععععله !.. بدم نمی آید سری به وطن بزنم .. کوهن عزیزم بیا و بزرگواری کن و اجازه بده من هم کمی بندری برقصم .. دیوارم همرقص می خواهد !.. دلم کمی بی کلاسی می خواهد .. هه هه ..
Emsho shosha ..
emsho shosha
lopak le lilouna
emsho shosha
lopak le lilouna
.... . . . . . .
Sandy & friends
و اما امشب !.. کلی ذوق زده هستم بابت همه کارهایی که می خواستم انجام بدهم اما بنا به دلایلی امکان پذیر نبود .. حالا امکان پذیر شده .. بختک نابود شد و من حالا رها و آزادم .. هم می توانم راحت نفس بکشم و هم می توانم راحت فکر کنم و همزمان از هر دو پروسه ای که در من به انسانی ترین وجه ممکن اتفاق افتاده و ادامه یافته لذت ببرم .. دیشب هم شب بدی نبود به جز یک دو ساعت جهنمی ۶ تا ۸ شب !.. اینجانب به علت کمی دزدیده شدن در شلوغترین نقطه شهر تهران یعنی تقاطع کریم خان و حافظ آن هم در حالیکه ساده ترین و پوشیده ترین لباس ممکن را بر تن داشتم با قیافه ای ساده و آرایش ملایم و محموله ای متشکل از سه عدد کتاب و یک عدد مجله تندیس و درگیری با راننده و پرش از ماشین در حال حرکت به بیرون کمی دچار ضرب دیدگی زانو و اندکی هم شصت پای راستم شدم چون رفت زیر ماشین !.. اما یادآوری تو دهنی محکمی که در آخرین لحظات به دهان یارو زدم و پوست لبش را ترکاندم کمی از شدت درد زانویم می کاهد .. وقتی از ماشین پریدم بیرون و چندان صدمه ندیدم تازه فایده همان ۳ ماه اسب سواری و ۱ ماه صخره نوردیم را درک کردم .. مردم شماره ماشین طرف را یادداشت کردند و حدود ۱ ساعت تمام همه با هم منتظر شدیم تا ۱۱۰ عزیز تشریف فرما شوند .. آن هم بعد از تماسهای مکرر مردم .. که ایشان هم وقتی تشریف آوردند کاری نکردند جز تلاش زیاد برای منصرف نمودن بنده از شکایت و پیگیری ماجرا و مردم جهت شهادت ماجرایی که با چشم دیده بودند و تقریباً همه مثل من به نوعی از دیدن این همه وقاحت و نا امنی شوکه شده بودند !.. انگار که به آنها هم توهین شده باشد .. اذیت شده بودم اما از دیدن عکس العمل مردم و ناراحتی و پیگیریشان قلباً خوشحال شدم .. فهمیدم این مردم هنوز بطور کامل کرخت و پوچ و بی تفاوت نشده اند و هنوز قادر به واکنش نشان دادن در برابر توهین و خشونت هستند .. استوار مربوطه مدام تأکید می کرد چون بنده از ماشین آقا دزده زنده بیرون پریده ام بهتر است ماجرا را پیگیری نکنم چون حتی در صورت پیدا شدن مجرم ، چون جرمی واقع نشده ، اقدامی بی نتیجه خواهد بود !.. من و باقی مردم فقط یک سوال داشتیم اینکه با وجود ارائه شماره ماشین و مشخصات ظاهری و شهادت شهود چرا باید یک مرد خشن و بیمار با ظاهری موجه به عنوان مسافرکش همچنان آزادانه در سطح شهر بگردد و بتواند در شلوغ ترین نقطه شهر آدم ربایی کند اما دستگیر و تنبیه نشود ؟! .. و البته که ایشان مأمور بود و معذور .. ما مردمی هستیم که به توهین عادت کرده ایم و اگر واکنش نشان دهیم با تمسخر و تحقیر و بی اعتنایی افرادی روبرو می شویم که مأمور تأمین امنیت ما هستند .. متأسفم هم برای خودم و هم برای این مردم و هم برای زنانی که شکار آن مردک شده و می شوند اما به اندازه من فرز و چابک نبوده و نیستند که از ماشینی که با سرعت می راند بیرون بپرند و سالم بمانند .. شنبه موضوع را پیگیری خواهم کرد هر چند من هم می دانم بی نتیجه است اما دست کم از عذاب وجدان آزاد گذاشتن مردکی وقیح و بیمار در سطح شهر بدون کوچکترین نگرانی بابت اعمالی که انجام می دهد رها می شوم .. من احساس مسئولیت می کنم .. نسبت به این مردم ..نسبت به همجنسان خودم .. و به اندازه خودم واکنش نشان می دهم !..
Coming back to you
Maybe I'm still hurting
I can't turn the other cheek
But you know that I still love you
It's just that I can't speak
I looked for you in everyone
And they called me on that too
I lived alone but I was only
Coming back to you
Ah they're shutting down the factory now
Just when all the bills are due
And the fields they're under lock and key
Tho' the rain and the sun comes through
And springtime starts but then it stops
In the name of something new
And all the senses rise against this
Coming back to you
And they're handing down my sentence now
And I know what I must do
Another mile of silence while I'm
Coming back to you
There are many in your life
And many still to be
Since you are a shining light
There's many that you'll see
But I have to deal with envy
When you choose the precious few
Who've left their pride on
the other side of
Coming back to you
Even in your arms I know
I'll never get it right
Even when you bend to give me
Comfort in the night
I've got to have your word on this
Or none of it is true
And all I've said is just instead of
Coming back to you
Leonard Cohen & Martin gore
امشب دچار یک نوع ذوق زدگی مفرط هستم !.. قاصدکهایی که چلاق نیستند مدام از پنجره توی خانه می افتند .. برگهای سرخی که محکم سر جایشان چسبیده اند به شاخه و تا نچینمشان نمی افتند ، گونه هایشان را محکم چسبانده اند به شیشه و مرا می پایند .. دستهایی که پرنده شده اند و به سویم می آیند و مال هیچ کسی نیستند .. اگر بودند که نمی توانستند این همه راه را تا اینجا پرواز کنند و دوام بیآورند .. این ها یعنی اینکه من فردا باید به یک جای خوب بروم .. باید چیزی را کشف کنم .. باید حسی را تجربه کنم .. من باید به اندازه همه آدمهایی که ندیدند ببینم .. باید به اندازه همه آدمهایی که درک نکردند درک کنم .. باید به اندازه همه آدمهایی که احساس نکردند احساس کنم .. تجربه کنم .. بگیرم .. چه حس شگفت انگیزیست .. امشب کوک کوکم ..
Hallelujah
Now I've heard there was a secret chord
That David played, and it pleased the Lord
But you don't really care for music, do you?
It goes like this
The fourth, the fifth
The minor fall, the major lift
The baffled king composing Hallelujah
Hallelujah
Hallelujah
Hallelujah
Hallelujah
Your faith was strong but you needed proof
You saw her bathing on the roof
Her beauty and the moonlight overthrew you
She tied you
To a kitchen chair
She broke your throne, and she cut your hair
And from your lips she drew the Hallelujah
Baby I have been here before
I know this room, I've walked this floor
I used to live alone before I knew you.
I've seen your flag on the marble arch
Love is not a victory march
It's a cold and it's a broken Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
There was a time you let me know
What's real and going on below
But now you never show it to me, do you?
And remember when I moved in you
The holy dove was moving too
And every breath we drew was Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
You say I took the name in vain
I don't even know the name
But if I did, well really, what's it to you?
There's a blaze of light
In every word
It doesn't matter which you heard
The holy or the broken Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
I did my best, it wasn't much
I couldn't feel, so I tried to touch
I've told the truth, I didn't come to fool you
And even though
It all went wrong
I'll stand before the Lord of Song
With nothing on my tongue but Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah, Hallelujah
Hallelujah
Leonard Cohen
امشب هم خوبم .. همچنان خوب .. راستی این خوب که من میگم یعنی چی ؟.. خب بذار فکر کنم .. ایم م م .. سرم درد نمی کنه .. دلم درد نمی کنه .. جدیداً گربه ای روی نروم پنجول نکشیده ..سگی توی گوشم عوعو نکرده .. مامان و بابا و دوست و آشنا حالشون خوبه .. و زندگی مثل یه لاک پشت پیر و پر رو و کچل اما بانمک از پشت پنجره درست لا به لای شاخ و برگ درخت سیب توی حیاط داره به من لبخند میزنه .. نمی دونم چطوری این همه راه رو رفته تا به اون بالای درخت رسیده .. ازش نمی پرسم چون به من ربطی نداره .. فقط واسش از این جا دست تکون میدم ..
If It Be Your Will
If it be your will
That I speak no more
And my voice be still
As it was before
I will speak no more
I shall abide until
I am spoken for
If it be your will
If it be your will
That a voice be true
From this broken hill
I will sing to you
From this broken hill
All your praises they shall ring
If it be your will
To let me sing
From this broken hill
All your praises they shall ring
If it be your will
To let me sing
If it be your will
If there is a choice
Let the rivers fill
Let the hills rejoice
Let your mercy spill
On all these burning hearts in hell
If it be your will
To make us well
And draw us near
And bind us tight
All your children here
In their rags of light
In our rags of light
All dressed to kill
And end this night
If it be your will
If it be your will.
Leonard Cohen
امشب خوبترم .. دلم کمی دیزی می خواد .. بهترین دیزی فروش تهران یه جایی نزدیک خونه منه .. فقط باید تا فردا ظهر صبر کنم !.. به جای دیزی دارم تخم مرغ و سیب زمینی و سوسیس میل می کنم ! .. زیادم بد نیست .. دلم کمی سبزی خوردن هم می خواد .. جعفری .. نعناء .. تربچه ! .. امشب از اون شبهاست که دلم می خواد نهار رو به جای شام بخورم .. نمیشه چون امکانات نیست .. فردا .. متن یکی از دوست داشتنی ترین ترانه های کهن رو اینجا میذارم .. امشب توی مود این ترانه هستم .. بارها و بارها شنیدم و همچنان دارم می شنوم و باهاش همراهی می کنم .. یه ترانه علاوه بر یه خواننده خوب با صدای جادویی و یه آهنگ مناسب باید پرمفهوم و صادقانه و ارزشمند هم باشه .. چیزی که این ترانه همه رو با هم یک جا داره ..
In my secret life
I saw you this morning.
You were moving so fast.
Can’t seem to loosen my grip
On the past.
And I miss you so much.
There’s no one in sight.
And we’re still making love
In My Secret Life.
I smile when I’m angry.
I cheat and I lie.
I do what I have to do
To get by.
But I know what is wrong,
And I know what is right.
And I’d die for the truth
In My Secret Life.
Hold on, hold on, my brother.
My sister, hold on tight.
I finally got my orders.
I’ll be marching through the morning,
Marching through the night,
Moving cross the borders
Of My Secret Life.
Looked through the paper.
Makes you want to cry.
Nobody cares if the people
Live or die.
And the dealer wants you thinking
That it’s either black or white.
Thank G-d it’s not that simple
In My Secret Life.
I bite my lip.
I buy what I’m told:
From the latest hit,
To the wisdom of old.
But I’m always alone.
And my heart is like ice.
And it’s crowded and cold
In My Secret Life.
حالم امشب خوب است فقط دلم برای گوشیم تنگ شده .. از پریشب سرما خورده و احتمالاً تا فردا عصر باید استراحت کند .. من با لباس کم رفتم بیرون اما او جورش را کشید به جای من !.. امشب کمی هم خندیدم .. حرفهای احمدینژاد درباره گند جدید کارمندان هیئت دولت و طرح استیضاح کردان بامزه ترین و تازه ترین جوکی بود که شنیده بودم .. آن هم نه یک بار !.. سه بار از سه کانال تلویزیون ملی !.. واقعاً جای تبریک دارد .. جدیداً وطن با کلیه محتویاتش برایم حکم جوکی را پیدا کرده است .. از آن بالا تا پایین .. از راست تا چپ .. از شمال تا جنوب .. از صفر درجه تا ۹۰ درجه .. یک مشت کارتون بامزه در حال حرف زدن .. راه رفتن .. خوردن و خوابیدن و ... ! .. خدایا شکرت !.. ;) ..
Take this waltz ..
Leonard cohen
امشب عالیم .. چشم حسود کور و گوش شیطان کر !.. یک نمایش عالی از هنرمندی دوست داشتنی حسابی شارژم کرد .. اسمارتیز m&m سوغات آلمان را تند تند بالا می اندازم و همزمان با شنیدن که نه بلعیدن ترانه های کوهن محبوبم عکسهای جدیدی را که گرفته ام ادیت می کنم و کمی هم به لینکها و سرچ های عجیب و غریبی که به وبلاگ بنده ختم می شوند می خندم .. طبق معمول کسی یا کسانی از دست من عصبانی هستند و طبق معمول نه می دانم چرا و نه برایم پشیزی دانستنش اهمیت دارد چون اگر قضیه مهم بود طرف به جای اینکه با روشی بزدلانه و خنده دار پالسهای دری وری و حفره دار بفرستد مثل بچه آدم زبان می گشود و می گفت چه مرگش است .. اصولاً اعمال غیر مهم از آدمهای غیر مهم چیز دور از انتظاری نیست .. پس بیخیال رفیق !..
Dance me to the end of love ..
Leonard cohen
امشب هم خوبم .. می خوانم و می نویسم و می نوشم .. می خوانم و می نویسم و می نوشم .. می خوانم و می نویسم و می نوشم ..
امشب خوب و پر شورم .. چند ایده جدید برای نوشتن در ذهنم متولد شد .. کمی باید شجاع شد برای نوشتنشان .. امید دارم کسی که فکر می کنم مهربان است برای نوشتن و پروراندنشان کمکم کند .. برای این کار باید تنبلی و شلختگی را بطور موقتی هم که شده رها کنم .. باید از ولو شدگی دست بکشم .. باید دختر خوبی شوم .. عمل به اینها برای من به مراتب سخت تر از صخره نوردی در بهمن ماه است .. اما دیگر نه چاه سیاهی هست و نه سنگ انداز لوده و ابلهی که همه کاهلی ها و ولنگاری هایم را گردن او بیاندازم .. باید کاری کرد ..
امشب خوبم .. نرم افزار نصب می کنم .. عکس ادیت می کنم .. نسکافه داغ می نوشم و زیر پتوی نازنینم دراز می کشم و کتاب می خوانم ..
امشب دلم گرفته .. همین .. چیز مهمی نیست ..