تماشاشده ها (4)
درباره الي از اصغر فرهادي : اولين فيلم خوبي بود كه در سال جديد ديدم . آنقدر درباره اين فيلم نقدهاي خوب و مفصلي خوانده ام كه هر چه بنويسم شايد تكرار همانها باشد . يك فيلم كاملاً ايراني بود بدون اينكه تلاشي براي ايراني نماياندن خود به بيننده داشته باشد و جالب اينكه ايده و موضوعش در عين ايراني بودن مي توانست با مخاطب غير ايراني هم ارتباط خوبي برقرار كند . يك فيلم ايراني كه بدون تأكيد بر نشانه هاي خارجي پسند ايراني موضوعيتي انساني ، اخلاقي و عمومي را براي همه فرهنگها و مليتها به نمايش گذاشته بود . نماهاي فيلم را دوست داشتم . مخصوصاً نماي دريا .. بادبادك بازي كودكانه ترانه و نماي نزديك موجها .. حس ترس و دلهره .. نا اميدي .. مقهور و مغلوب شدن .. . بازي ترانه را دوست داشتم .. همان بازي نرم و راحت كه از او در تمام نقشهايش يك دختر جدي ، مهربان و تودار ساخته است .. يك نقش مثبت آرام و ملايم هميشگي .. به يادم نمي آيد ترانه را در نقش منفي ديده باشم و گلشيفته كه همان بي فكري ها و شيطنتهاي مجرديش را همراه با خودش به اين نقش جديد آورده بود و در نقش يك زن متأهل ايراني در كنار آن شوهر جدي و جوشيش به نظرم چندان موفق نبود . اين زن و شوهر به هم نمي آمدند . از ديدن صحنه كتك خوردن گلشيفته از شوهرش اصلاً خوشم نيآمد . شايد اين صحنه به شدت ايراني باشد اما در چنين فيلمي به نظرم وجودش لازم نبود . كوچولوهاي فيلم خيلي خوب از عهده نقشهاي نسبتاً سختشان برآمدند و كارگرداني فيلم عالي بود . از ديدن اين فيلم لذت بردم و خاطراتي كه در ذهن همه ايراني ها با ديدن چنين فيلمي نقش مي بندد در ذهن من هم نقش بست . قضاوت بسادگي ! .. دروغ به خاطر حفظ منافع فردي !.. و نهايتاً تنهايي واقعي آدمهاي ايراني حتي در دوستانه ترين جمع ها ..
وقتي همه خوابيم از بهرام بيضايي : قبل از اينكه فيلم را ببينم انتظار داشتم كه مژده شمسايي را در نقش مثبت فيلم ببينم كه ديالوگهايي تأتر گونه را با تن صدايي يكنواخت و بدون افت و خيز پشت سرهم بيان مي كند .. و دقيقاً پيش بينم درست از آب درآمد . نمي دانم چرا اين نوع خاص و يكنواخت ديالوگ گويي خانم شمسايي در همه نقشهايش تكرار مي شود . فيلمي درباره فيلم بود با اتفاقاتي مضحك اما آشنا كه با فيلمنامه دزدي آغاز و تا دور زدن هنرپيشه هاي اصلي فيلم پيش مي رفت و نهايتاً با كنار گذاشتن ناجوانمردانه كارگردان فيلم و تغيير كامل فيلمنامه پايان مي پذيرفت . چگونگي تبديل اصالت و هنر به ابتذال و بدل .. وقتي حق انتخاب با قدرت پول و زد و بندهاي پشت پرده و يك كلام شارلاتانيسم باشد مسلماً كسي برنده مي شود كه دلبسته فيلمي مثل "پاتو زمين نذار " و ابتذال و تحميق و تحقير مخاطب باشد و " چارچنگولي " به هنر سينما چسبيده باشد . بازنده كيست ؟ هنرمند .. مخاطب خاص و فهيم .. فرهنگ .. هنر .. . به جز يكنواختي ديالوگ گويي خانم شمسايي بازيش به دلم نشست . بازي عليرضا جلاليتبار عالي بود . شجاعت شقايق فراهاني و حسام نواب صفوي هم براي قبول چنين نقشهايي در اين فيلم تحسين برانگيز بود . فيلم را دوست داشتم .
صداها از فرزاد مؤتمن : اين فيلم را دوست داشتم . همه چيز در فضاي بسته يك آپارتمان اتفاق مي افتاد . يك قتل !.. نكته مثبت و جالب فيلم در اين بود كه تا انتهاي فيلم نميشد در مورد هيچ يك از افرادي كه به نوعي " صداي قتل " را در آپارتمان شنيده بودند قضاوت كرد . دوربين تصويربرداري در انتهاي فيلم تبديل به داناي كلي ميشد كه مخاطب اگر خود را قدم به قدم با آن در تمامي لحظات فيلم همراه ساخته بود شايد مي توانست به اين نتيجه برسد كه همه افراد درگير در ماجرا به نوعي به اندازه " يك دروغ " هم كه شده به يكديگر بدهكار هستند . صداهايي كه شنيده ميشد تنها وسيله ارتباطي بود كه در اينجا حكم خيابان يكطرفه اي را پيدا كرده بود . صدا فقط شنيده ميشد و حتي از آن استفاده ميشد اما به آن پاسخي داده نميشد !.. يك نوع بيرحمي ناشي از ترس و خودخواهي و نهايتاً باز هم تنهايي .. بازي رويا نونهالي را طبق معمول دوست داشتم .. هرچند چهره فوق العاده گويايي دارد كه به نقشهايي كه بر عهده مي گيرد بسيار كمك مي كند ..
محاكمه در خيابان از مسعود كيميايي : وقتي مي رويد فيلمي از مسعود كيميايي ببينيد مسلم است كه قبل از ديدن فيلم موضوع و عناصر فيلم را با درستي و دقتي نزديك به 90 درصد حدس زده ايد . غيرت .. عشق .. دروغ .. جوانمردي .. گذشت .. خير و شر .. پاكي و ناپاكي .. سفيد و سياه !.. به همراه جملات قصار كيميايي وار .. و يك تصويربرداري تأثيرگذار و عالي .. اين بار تصويربرداري ته مايه اي قهوه اي ( يا به قول دوستان كمرنگ .. البته به نظرم قهوه اي آمد تا خاكستري كمرنگ .. ) با كنتراستي بالا داشت . اين يعني تكرار همان سياه و سفيد ديدن ها و اعتبار هميشگي تعريف قديمي و ايراني خير و شر براي مسعود خان كيميايي .. زنهاي كيمياي برايم جالب هستند .. لكاته ها و اثيري هايي كه يك مرد نقش تعيين كننده اي در تغيير و تبديل آنها به يكديگر دارد !.. موجوداتي مظلوم و آسيب ديده كه هميشه درگير احساسات هستند و در انتظار شاهزاده اي كه هميشه از شمالي ترين نقطه تهران يا جنوبي ترين نقطه آن سوار بر اسب سفيد از راه ميرسد تا بزرگواري نموده و اين موجود بدبخت و درمانده را نجات دهند . بازي ها همه خوب بودند اما نيكي كريمي بهتر از اين هم ميتوانست بازي كند . حامد بهداد در نقش كوتاهش خيلي خوب ظاهر شد و اصلاً خبري از آن اغراق هاي جنجاليش نبود . كم كم دارم به بازي هايش علاقمند مي شوم . در كل فيلم سرگرم كننده اي بود كه از تصاويرش لذت بردم . درست است كه فيلمنامه و موضوعش چيزي نبود كه يكي مثل من را روي صندلي سينما ميخكوب و مجذوب خودش كند اما هر چه كه بود فيلمي از " كيميايي " بود !..
تماشاشده ها (۳)
نمایش مانیفست چو در تالار چهارسو : امشب مانیفست چو را دیدم . این بار نه روی صندلی و نه روی پله ها .. روی زمین !.. داشتم کورمال کورمال و با زحمت جایی برای نشستن پیدا می کردم که کسی از توی تاریکی بالشتکی به سویم پرتاب کرد و سیت داون سیت داونی گفت و من هم که هنوز ندیده بودم طرف کیست فکر کردم یکی از متصدیان بی تربیت تالار چهارسوست و یک " بی تربیت " کوچولو و ملایمی به اش پراندم و بعد که نشستم و فضا روشن تر و کم کم هیئت بازیگران قابل تشخیص شد خانم سیما تیرانداز را دیدم که با اسلحه چوبی بانمکش روبرویم ایستاده و به همراه سایر بازیگران به تماشاچیان سیت داون سیت داون می گوید و تازه فهمیدم اینها جزو نمایش است انگاری !..
نمی دانم امتحان کرده اید یا نه اما نشستن روی زمین با شلوار جین تنگ و نیم بوت چرمی مصیبت است !.. خدا را شکر این بار همسایه های راست و چپم آدمهای مؤدب و تمیزی بودند و نه خبری از مزه پرانی های لوس و ولوشده گی های مصلحتی بود و نه از صدای زنگ موبایل و نور اس ام اس پرانی .. فقط همسایه جلویی که آن هم روی زمین نشسته بود فکر می کنم آَش رشته پر نخود مفصلی خورده بود .. یکی دوباری باعث شد تا با کمک شال گردنم کمی هوای تنفسیم را هنگام ورود به ریه هایم فیلتر کنم !.. بگذریم ..
نمایش پر تحرک و جالبی بود که به زبان اصلی یعنی انگلیسی اجرا شد . دروغ نگویم بعضی جاها از جملاتی که با سرعت ادا میشد عقب می افتادم اما به تدریج عادت کردم و با ریتم نمایش خو گرفتم . انتخاب بازیگران حساب شده و عالی بود و می توانم بگویم همه ، بازی های یکدست و روانی داشتند طوری که هر کار کردم نتوانستم بازی های قوی و ضعیف و متوسط را از هم جدا کنم . بازی ها همه عالی و هم سطح بودند .
ماجرا همان ماجرای آشنای قربانی شدن بیگانه بود .. مهاجر .. خارجی .. وصله ناجور .. مظلوم ! .. یک قربانی که در گیر و دار مناسبات ناعادلانه سرزمینی که او را هرگز به عنوان یک خودی نپذیرفته و به خاطر متفاوت بودنش مدام تحقیر و سرزنش کرده سرانجام به قاتلی بیرحم و دیوانه تبدیل می شود .. " چو " یک کره ای مهاجر بود و سرزمین " آمریکا " .. اما " چو " می توانست ایرانی باشد .. ترک باشد .. عرب باشد .. افغانی باشد .. فلسطینی باشد .. شهرستانی باشد .. روشنفکر باشد .. فعال سیاسی باشد .. فمینیست باشد .. مطلقه باشد .. بیوه باشد .. هنرمند باشد .. دانشجو باشد .. یا حتی یک توالت شور !.. و آمریکا می توانست ایران باشد .. آلمان باشد .. ژاپن یا استرالیا باشد .. دانشگاه باشد .. شهر باشد .. پایتخت باشد یا یک سازمان دولتی یا حتی یک تیمارستان یا یک خانواده ! .. مهم " عنصر نامطلوب بودن " از نظر سیستمیست که به آن وارد می شوی .. سیستمی که در ازای پذیرفتنت تو را در خود حل می کند .. هر عنصر نامطلوبی آستانه تحملی دارد .. در جهان قطبها و دنیای سیاه و سفیدها تبدیل مثبت به منفی و سفید به سیاه ممکن است اخلاقی نباشد اما اجتناب ناپذیر و منطقیست !.. اینجاست که حقیقت زشتی اش را رو می کند و آدمی و همه عقل و استدلال و عدالت و قانون و حقوق بشرش را به تمسخر می گیرد ..
وقتی که احمد آقالو در نقش بیگ برادر ( اگر اشتباه نکرده باشم ! ) روی پرده نمایش ظاهر شد دلم گرفت .. یک نمای کلوزآپ درشت از چهره استخوانی و موقرش که با آن تسلط شگفت انگیزی که بر تک تک عضلات صورتش داشت تحسین برانگیز بود .. روحش شاد ..
چو فقط یک مهاجر بیگانه نبود .. هر کدام از ما شاید زمانی " چو بودن " را تجربه کرده باشیم .. حس خوبی نیست .. اما دیدن نمایش " مانیفست چو " حس خوبی داشت چون نمایش خوبی بود و من دوستش داشتم . در انتها قرار بود جلسه گفتگوی آزادی میان کارگردان نمایش " آقای محمد رحمانیان " و تماشاچیان انجام بگیرد که هر چه ایستادم دیدم خبری نیست .. نمی دانم عاقبت برگزار شد یا نشد .. اما دیر وقت بود و من هم تنها و اراذل و اوباش تا دلتان بخواهد فراوان و ۱۱۰ گرامی هم که این جور مواقع ناپیدا !.. با سرعت به سمت خانه حرکت کردم ..
تماشاشده ها (۲)
این دو هفته ای که گذشت زیاد قدم زدم .. زیاد پریدم .. زیاد چشیدم و زیاد تماشا کردم !.. آسمان .. باران ..برگها .. آدمها .. پرنده ها .. گاوها .. سگها .. موشها .. و گربه ها !.. از جزئیات که بگذرم و به کلیات که برسم و از آنها هم فاکتور بگیرم تا بتوانم در موردشان بنویسم طوری که برای آنان که با من و نگاه من همراه نبوده اند قابل درک و تفکیک باشد ، باید به تماشاشده های زیر بسنده کنم و باقی را پیش خودم نگهدارم .. گاهی که مرا در پیاده رو ها می بینید که بی دلیل می خندم بدانید به همان تماشاشده هایی که برای شما اینجا ننوشته ام دارم می خندم .. :
نمایش کرگدن : همان کرگدن من که مدتها پیش از اینکه بدانم نمایشنامه ای به این نام از اوژن یونسکو وجود دارد و سالها پیش هنرمند عزیز و دوست داشتنی جناب عزت اله انتظامی برانژه اش بوده ، دوستش داشته ام .. همان پوست کلفت بی گناه درشت جثه خشن من !.. این بار او را روی صحنه تالار اصلی تیاتر شهر به همت فرهاد آییش تماشا کردم .. از آنجایی که نمایشنامه اش را چندی پیش خوانده بودم مقایسه میان نمایشنامه اصلی و نمایشی که میدیدم کار آسانی بود .. و اما نمایش !.. اولین چیزی که به چشم آمد دکور عظیم و پر زرق و برق و گردانی بود که برای چند لحظه همه تماشاگران را تحت تأثیر خودش قرار میداد .. من که تا چند دقیقه چنان محو دکور بودم که گفت و گوهای اولیه نمایش را از دست دادم !.. دکور درست مثل یک پرنده بزرگ و رنگارنگ استوایی وسط خیابانهای سرد و بیروح و تاریک شهری جلب توجه میکرد .. یک کلام هیچ مناسبتی با نمایشنامه کرگدن نداشت !.. اگر من بودم رنگهای تیره تری بکار می بردم و دکور را کم حجم تر می ساختم .. بازیگران هر یک به تنهایی خوب انتخاب شده بودند اما با هم جور نبودند .. و البته مهدی هاشمی برای نقش برانژه آنقدر درشت بود که نتوانست از نقشش آشنایی زدایی لازم را انجام دهد و آدم سعی می کرد وقتی صدایش را مخصوصاً وقت غر زدن و ناله کردن می شنود ، زور بزند تا سلطان و دکتر قریب را فراموش کند .. بازیگری جوانتر و با حرارت تر و کمتر مشهور می توانست برانژه بهتری باشد .. و دیزی !.. بازی خانم فقیه نصیری را اصلاً دوست نداشتم .. در بازی ایشان از مکثهای حیاتی و تغییر حالات چهره مؤثر ، خبری نبود .. نوع بازی ایشان بیشتر برای نقش آلیس در سرزمین عجایب مناسب بود تا دیزی ! ..نمایشنامه بوضوح ساده که نه .. ضعیف شده بود !.. انگار که کارگردان ترسیده باشد متن اصلی برای تماشاگران قابل درک نباشد .. یا شاید هم برداشت خود ایشان از متن چیزی جز نمایشی که من دیدم نبوده باشد .. از دکور ساختمان روزنامه شهر خوشم آمد .. رنگ و شکل پله ای و تو درتویش با متن نمایش هماهنگ بود .. بازی خانم طهماسبی را هم در نقش زن خانه دار دوست داشتم اما با اینکه در نقش دودار هم تلاش زیادی از خود نشان داد اما بازیش را در این نقش دوست نداشتم !.. این هم از آن ابتکارات عجیب و غریب بود که به دل ننشست .. چیزی مثل اضافه کردن آن دختر نقاش به نام ژولی .. و در انتها اینکه آنهایی که کرگدن شدند اصلاً خوب کرگدن نشدند و برانژه آییش که کرگدن نشد اصلاً به خوبی کرگدن نشدن برانژه یونسکو نبود .. کرگدن شدن و کرگدن نشدن هر دو هنریست که از هر کسی بر نمی آید ! .. ;o ) ..
عکسهای پیمان هوشمند زاده در گالری اثر : .. روز افتتاح گالری رفتم و دیدم .. و شنیدم که دو روز بعد گالری را بنا بر فلان و بهمان بهانه بسته اند و عکسها را هم برداشته اند .. عکسها همانطور که انتظار داشتم در نگاه اول ناآشنا و عجیب می آمدند .. کمی بیشتر که نگاه میکردی کمی منزجر میشدی .. بد سلیقه گی .. بوی جنوب شهر .. کهنه گی .. سنت .. شش و هشت .. بلوغ .. کوچه پس کوچه های پر غیرت با چادرهای گل گلی و عشق های نوجوانانه و سوتی ها و جواد یساری ها و لوطی ها .. پیکان دوست داشتنی مرحوم .. نوشته ها .. ردها .. آثاری که من و تو و او و همه زمانی جایی از خود به جا گذاشته ایم و هیچ علاقه ای به یادآوریش نداریم .. تغییر کرده ایم .. با کلاس شده ایم .. با سلیقه شده ایم .. عکسهای هوشندزاده پر بود از نشانه هایی که دوست داریم نابودشان کنیم چون از آنها شرمنده ایم .. چون حالا ما دیگر " روشنفکر" شده ایم ! .. از مدلهای مناسبی استفاده شده بود .. مدلهایی که به شدت سعی می کردند امروزی باشند .. برای همین بود که یکی از مدلها با جوشهای درشت روی پیشانی و چانه اش توجهم را جلب کرد .. گفتم شاید انتخاب این چهره کاملاً معمولی با پوستی ملتهب اما آراسته عمدی باشد .. شاید هم نباشد !.. عکسها را دوست داشتم .. عالی بود .
نمایش خدای کشتار در تالار سایه : نمایش ساده و شادی بود که سعی می کرد از یک اتفاق ساده که همان کتک کاری بچه های دو زوج در مدرسه و بگو مگوی بزرگترها برای آشتی دادن آنها باشد به نتایج فلسفی و اجتماعی و فرهنگی بزرگی برسد و همه را در قالب چند جمله قصارگونه به خورد تماشاگر بدهد تا از اتهام سطحی نگری و ساده انگاری و پیش پا افتاده گی برهد که البته به نظر من موفق نشد .. تماشاگرها بارها و بارها در طول نمایش بلند بلند خندیدند .. از جمله خود من !.. این نمایش می توانست به همان صورتی که در تالار سایه به نمایش درآمد ، بصورت تله تیاتری در شبکه های تلویزیونی به نمایش درآید و البته من تماشا کردن آن را در یک فضای عمومی و زنده ترجیح میدادم .. بازی ها و انتخاب بازیگران هوشمندانه بود .. مخصوصاً خانم رهنما در نقش " تو تو " عالی ظاهر شد .
عکسهای رضا کیانیان در گالری نیاوران : عکسهایی ماکرو که همه از پوسته های رنگین درختان جنگلی سن خوزه کالیفرنیا با دوربین کانن جی ۱۰ برداشته شده بودند . بدلیل برجسته گی غیر یکنواخت پوسته های درخت در بعضی از عکسها قسمتهایی از عکس فلو شده بود و از فوکوس لازم برخوردار نبود اما این اشکال کوچک در کنار زیبایی و شگفت انگیزی رنگها و نقشهای طبیعی پوسته ها که هر یک داستانی در دل خود داشت کاملاً رنگ باخته بود .. یک جا ماهی ها از دهان باز کوسه ها می گریختند و در جای دیگر تن برهنه زیبایی دیده میشد .. و آن وسط .. آن پایین .. چشمی درشت از گوشه به شما خیره می نگریست و برای لحظاتی در جا میخکوبت می کرد .. کیانیان نگاه تیز و زیبایی دارد و این باریک بینی و زیبایی شناسی منحصر به فرد را تنها به بازیگری اختصاص نداده است .. و از همه مهمتر چقدر خوش رو و خوش زبان و مؤدب و فروتن و مهربان است .. یک جنتلمن واقعی !..
نقاشی های محمد علی بنی اسدی در گالری هما : از آنجایی که گالری هما به آپارتمان پدر و مادرم نزدیک است دو بار به گالری رفتم و هر بار کسی که بتوانم در مورد کارها با او صحبت کنم ندیدم !.. نقاشی هایی کمابیش اکسپرسیونیستی و احساسی .. اثرات ضربات سریع و شدید و عجولانه قلم مو و سرازیر شدن رنگهای رقیق شده بوضوح دیده میشد .. به نظر می آمد نقاشی ها در مدت کوتاهی کشیده شده باشند .. و نمی دانم چرا حس کردم که نقاش به نقاشی هایش علاقه چندانی نداشته .. انگار که بخواهد سر ریز احساسش را بر بوم سپیدی روی دیواری خالی کند .. من هم گاهی اینطور نقاشی می کشم اما پس از مدتی اثر خلق شده من درآوردیم را با رنگ سفید یا سیاه بطور یکنواخت و یکدست می پوشانم و می گذارم خشک شود برای وقتی که انگیزه و ایده قوی تر و جالبتری برای نمایش دادن داشته باشم ! ..
تماشاشده ها ..
این دو هفته ای که گذشت سه فیلم و دو تأتر تماشا کردم :
تأتر اول یرما در تالار سایه بود .. حکایت آشنایی از لورکای اسپانیایی .. نشانه هایی به شدت ملایم شده از دیدگاه های فمینیستی و انسان دوستانه .. نمایشنامه قوی و ساده بود .. نکته غامض و پیچیده ای برای کشف نداشت .. بازی ها هم قابل قبول .. مخصوصاً بازیگر نقش یرما با اینکه گاهی از نقشش کمی بیرون میزد و حالتی اغراق آمیز به خود می گرفت .. رنگ سپید صحنه و تضاد با معنیش با سرخی گوجه فرنگی ها ( مثلاً همان سنگ های سرخ ! ) را دوست داشتم .. فقط گاهی گوجه فرنگی هایی که زیر پای بازیگران به اشتباه روی سن له میشد توی ذوقم میزد .. یا آن شرابهای ساخته شده از ژله پلاستیکی !.. صحنه آخر گوجه باران شدن ( سنگ باران شدن ! ) یرما را هم دوست داشتم .. سنگسارهای اخیر را در ذهنم ناخودآگاه تداعی کرد .. سنگسارهای مرئی و نامرئی ..
اولین فیلم هفته سه زن بود که دیدم.. به جز فیلم برداری تحسین برانگیز و چند لانگ شات و کلوزآپ هنرمندانه مخصوصاً آن لحظه که زن اول را قالیچه بدست در پهنه صحرای زرد در حال فرار نشان می دهد نکته قابل توجه دیگری برای من نداشت .. داستانی به شدت سطحی و سر هم بندی شده و بازی های نچسب و ضعیف که حتی نیکی کریمی و رضا کیانیان و پگاه آهنگرانی را هم دست و پا چلفتی و نامناسب و ضعیف نشان میداد .. در کل این فیلم می توانست فیلم خوبی باشد به شرط اینکه دوباره اما این بار به صورت صامت پخش شود و در حد همان ۱۵ تا ۲۰ دقیقه ای که تصاویر زیبایی را نشان می دهد ..
دومین فیلمی که دیدم کنعان بود .. فیلمنامه اش را دوست داشتم .. دیالوگها حساب شده و قوی بود و بازی ها از متوسط تا قوی .. از رادان بازی متوسط شروع میشد ..به ترانه که می رسید قوی میشد .. در کنار فروتن اوج میگرفت و با بایگان به قله هنرمندی می رسید .. این فیلم هم کمی سر هم بندی شده بود .. مخصوصاً ۱۵ دقیقه انتهایی فیلم .. انگار که کارگردان فیلم را دوبار ساخته باشد .. یکبار تا اواسط و رها کرده باشد و بار دوم عجولانه از اواسط فیلم تا انتها ساخته باشدش .. اما من فیلم را دوست داشتم .. از آن فیلمهاییست که دوست دارم دو بار ببینم .. اتفاقی که معمولاً کمتر می افتد .. مخصوصاً اگر فیلم ایرانی باشد .. نشانه های فیلم هم با اینکه کمی تا قسمتی تکراری و دم دستی بودند باز هم به تماشاشدن می ارزیدند .. مرگ مادر .. زخمی شدن گاو .. و ....
سومین فیلمی که دیدم دعوت بود .. موضوعی متفاوت برای حاتمی کیای جنگی و سلحشور .. فیلمی با موضوعی جذاب و تازه در ایران که جای کار بیشتری داشت .. تکه هایی جداگانه از زندگی چند زن که می توانست بارها بهتر از آنچه که در فیلم نمایش داده شده بود با هم مرتبط باشند .. ارتباطی که به پیشبرد بهتر فیلم و جلوگیری از کشدار شدن و خسته کننده شدنش کمک زیادی می کرد .. این شریفی نیا نمی دانم چطور میان سایر بازیگران بر خورده بود !.. بازی و فیزیکش مثل یک خرس قهوه ای وسط قطب ، بدنما و زمخت جلوه می کرد .. یا سیامک انصاری .. چه انتخاب مضحکی ..نمی دانم چرا کارگردانی که در خوب بازی گرفتن از بازیگرانش شهرت دارد ، فروتن را با آن لهجه مصنوعی چند پله تنزل رتبه داده بود ..اکثر بازی ها را دوست نداشتم با اینکه بازیگرانشان را دوست داشتم .. از میان این همه بازی فقط بازی مریلا زارعی و گوهر خیراندیش به دلم نشست .. در کل فیلم را دوست داشتم ..
تأتر دوم متابولیک پسیانی بود .. آن هم شب آخر نمایش یعنی همین امشب ساعت ۸ ، تالار درب و داغان چهارسو !.. باز هم قسمت این بود که بنده روی پله ها تماشاچی باشم .. بد هم نبود .. فقط بغل دستیم با آن ژست و سر و وضع هنریش گاهی فراموش می کرد که توی تاکسی ننشسته و مسلماً می بایست بیش از یک مسافر تاکسی از خود فرهیختگی و متانت و خویشتن داری نشان دهد .. گاهی بدش نمی آمد کمی روی شانه و ران و زانوی بنده لم بدهد که هر از چندی با تکانکی از جانب اینجانب از بحر عمیق نمایش بیرون می آمد و عذری می خواست و مثل بچه مثبتها به تماشای باقی نمایش می نشست .. تماشاچی های تأتر ایرانی خود تأتری هستند برای خودشان ..بگذریم .. نمایش را دوست داشتم .. آنقدرها هم که از تماشاچی های این تأتر شنیده بودم پیچیده نبود اما کار متفاوتی بود .. نورپردازی و موسیقی عالی .. بازی ها متوسط تا خوب که از سه دختر شکارچی عصر حجر شروع میشد و در پیرزن خدمتکار قهقهه زن به اوج خود می رسید . نمایشی از قربانی های تاریخی و اجتماعی و سیاسی .. قربانی های جنگ و خشونت و خیانت و قدرت و جنسیت .. نمایشی از زبونی و بیچاره گی انسانهایی که در دایره ای به بازی واداشته می شوند .. آنها حتی اراده یا بهتر بگویم اجازه ای برای پایان بخشیدن به این بازی ندارند .. انسانهای مسخ شده و مرده .. اجساد متحرک .. انگار که به جای خدا شیطان آفریده باشدشان ..
شاید بشود گفت برای تماشاگری نه چندان فلسفی که زمان نوجوانی با نوشته های فهیمه رحیمی حال می کرده تنها قسمت قابل فهم تر از لحاظ سادگی اجراء و مضمون سکانس هدف قرار گرفتن و تیر خوردن سربازها همزمان با پخش دستور آشپزی و طریقه پخت کوفته است !.. تشابه وضعیت ترحم برانگیز سربازها با وضعیت مواد غذایی حین ساختن یک کوفته واقعی !.. نشانه های این نمایش را بیش از هر چیز دوست داشتم .. از نشانه های مورد علاقه من استفاده شده بود .. نور فلوئورسنت .. گاو پرنده .. عروسک شیطانی .. نماد مرگ و فراموشی به هیئت پیرزنی که با جاروبرقی آخرین دانه برفهای تنها خاطره عاطفی یک زن را از روی زمین می بلعید .. همان پیرزنی که شیطنت می کرد .. قبل از تمام شدن بازی پرده را می کشید و حال می گرفت و قهقهه میزد و در آخر کودکی به دنیا آورد .. ناقص الخلقه و شیطانی .. نماد نسل های آینده که روزی متولد خواهند شد .. بی گذشته و بی ریشه و اهریمنی .. نتیجه آمیزش عجولانه و شوم سنت و مدرنیته ای که هیچ کدامشان اصل و به درد بخور نبودند .. وقتی که مرگ کودکی بزاید نتیجه از این بهتر نمی شود .. می شود ؟..
آخر نمایش آتیلا پایین سن ایستاد و به تشویق تماشاچیان با لبخند خسته ای پاسخ گفت .. اولین نفری بودم که جلو رفتم و تشکری کردم .. از نزدیک دوست داشتنی تر بود .. اگر میشد بوسه ای هم از گونه هایش برمیداشتم .. موفق باشد همیشه .. نمایشش را بسیار دوست داشتم ..
اولین نفری بودم که صحنه نمایش را ترک کردم و با کفشهای کتانی سرخ به سوی خانه روان شدم ..