دیوار کج
دیوار کجم را دوست دارم !
جا خالی ِ شانه هایش را
به دراز لنگی ِ نردبان
چشم گذاشتن غبار و
دراز دستی ِ غبار نویس
دیوار کجم را دوست دارم !
سگ زرد ِ مثانه رهگذر را
می رماند به شغال ِ سرخ ِ چشمانش
درونش هفت من است و
برونش هشت شما
دیوار کجم را دوست دارم !
سقفم خراب کنید !
دیوار کجم سقفیست
به دوردستی آسمان
هنوز نمی دانید ؟
دیوار کجم را دوست دارم !
فراموشی
آه ای موریانه
موریانه
موریانه فراموشی
خاطراتم را که می چشی ..
لطفاً صادقانه ..
صادقانه
صادقانه بیاندیش به او
و گاهی به من هم ..
من عاشقانه
عاشقانه
عاشقانه از آنِ تو خواهم شد ..
کم کم ..
تراژدی عاشقانه !
به انتظار کدامین رستاخیز در خود زنده میمیری ؟...
کسی جز گورکنی کور به سویت نخواهد آمد ....
گوش کن !... گوش کن !...
قهرمان عاشقانه ترین تراژدی دنیا !
این صدای شش شش از جانب معشوق است ...
بس که خندیده شاشیده بر گورت !..
گفته بودم !
گفته بودم زانوانش می لرزند
یادتان می رود
می نشینید و می شکنید و می افتید و می رنجید و نمی دانید
صندلی ساختن چه سخت است
جایی که موریانه لانه کرده باشد
من
از بریدن دستان باز قاصدک می گویم
تو
قانون سوم نیوتن را کشف می کنی !
ذهن هاشور خورده
هزار دلقک کاغذی
روی زمین
کنار من
نشسته اند
هزار کودک سپید و بی خط روبرویم
رهگذری روی یک دایره پاییز می ریزد
راه می رود
خش خش می کند
هاشور می کشد
انتقام می گیرد انگاری از من و
نمی داند
چه رنجی می کشم
وقتی که می خندم ...
دلتنگ
سنگفرش های تحقیر شده فریاد می کشند
جدول های زمین گیر لاینحل می گریند
و بن بستی متروک تهدید به خودکشی می کند
امشب همه دلتنگند !
و کسی را که ندارند فریاد می زنند در تاریکی ...
مثل من !
تله پاتی
حجم لطیفی
مرا در بر گرفته است
حس می کنم تو را
وقتی که به من فکر می کنی
سکوت
کتابیست در دلم
نخوانده
بی حوصله نوشتنش شدم
سکوت می کنم
همین !
اینجا ...
اینجا
سیاهچاله ای
طلوع می کند
هر سحر !
زمین را می بلعد
و به صد سال پیش از آن
تف می کند
هرشب !
اینجا
باران
صدای تازیانه می دهد
و هیچ چیز
دست کم
حتی
اندکی
خاکستری
نیست !
اینجا
پرده ها
بیشرمانه
پنجره ها را
دار می زنند !
و کودکان گرسنه
کبوترها را
زنده زنده
سر می کنند !
اینجا
فقط
باید
منتظر ماند
تا
برف
ببارد !
شاید
دلت را
به رو سفیدی دنیا
که کم کم
آب می شود
فقط
اندکی
خوش کنی !
.
.
.
سرم به زیر نمی افتد هرگز
مگر به احترام حضور تو
ای باران !
درخت مار
امشب درختی می روید
بر شانه های این زمین پر شوره
برگ ندارد
ریشه ندارد
درخت مار با تیشه حتی
مرگ ندارد !
ببین چگونه زجر می کشم...
چگونه داد میزنم !....
من آن غمین ترین ترانه ام
و بی سبب ترین گناه این زمانه ام !
که با صدای انفجار خاطره
قسم به تکه های روح پنجره
تنم به زخم میزنم
سرم به باد میدهم
ببین هنوز زنده ام
و آخرین نگاه عاشقانه را چگونه
توی گوش چاه بی کسی
رسا تر از همیشه
جار میزنم !
ببین...
خاک میریختند بر چشمانم
کسی در وجودشان میزیست
که از خیره نگاه ملامتگرم
شرمسار بیشرمی خویش بود
در گورم هزاران مثل خود یافتم
هنوز چشمهایمان باز است
روحمان بر فرازشان هماره در پرواز است
و آنها همچنان آشفته و پریشان
بر زمین و آسمان شمشیر می کشند
نفرین
دلم چشمانم را بی تقصیر نفرین کرد
وقت دیدن پرندگان بال دوخته
رها شده در آسمان
باید اسید پاشید
سنگ فرش خیابان مسافر خورشید را
چه بیهوده مردمان به انتظارش
به آسمان چشم دوخته اند
سالهاست که مرده اند.....
موزه واژه !
بدنبال کدامین واژه می گردی؟
تمام واژه ها در موزه می مانند
فسیل معنی هـر واژه می داند
نگهبانان مــــــــوزه بیسوادانند
دنیاهای موازی !
بیدار بودیم و همه خواب
خواب بودیم و همه بیدار
ندیدی روی دیوارم چه دیده ام !
دنیای من موازی دنیای تو قد کشیده است ...
از رسواییم مترسان
عمریست در میان گورهایتان می دوم
و عقده های مدفونتان را
بو می کنم !
شاید بفهمم
از کدامین یونجه زار مسموم
چشیده اید !
سپیده !
یک شب
به من سر بزن !
ذهنم شب پره باران شده است....
ساعت دیوارم
دیریست که قار قار می کند
و من سحر به خواب میروم
هه !
کلاغت را سنگ می زند
این خمیازه های هتاک من !
حادثه ای ساعتم را
به قدر حادثه ای جلو می کشد
تو نرسیده پیر می شوی
من نرفته تمام می شوم !
شاه باز
به جای همه مهره ها
شاه بگذار و بازی کن
من همین گونه کیشم همیشه
بی اینکه مات شوم !
در این لحظه ...
در این لحظه که جز چشمان سرخ شعله آتش
نگاهی نیست
در این لحظه که حتی نقطه شفاف احساسی
درون خود نمی یابم
در این لحظه که جز دیوار سرد و سخت تنهایی
برایم تکیه گاهی نیست
در این لحظه
دلم دیگر نمی خواهد بداند
کی پرستو باز می گردد
شقایق میرسد از راه
و آیا
انتهای سبز بارش را
زمین
در حجم خود احساس خواهد کرد ...
در این لحظه
که دیگر
موش کور اضطرابی مبهم و سنگین
درونم لانه می سازد
و من
گم کرده ای دارم
که آن را
در میان لحظه های خاطرات خود نمی یابم
و می دانم که آن از جنس دنیا نیست ...
در این لحظه
من اینجا ماندنم سخت است
باید رفت ...
می دانم !
آهنگ پررنگ
آهنگی خواهم ساخت با لکه ای از رنگ
پر رنگ پر رنگ پر رنگ !
غروب
غروبی سخــــــت دلـگیر است
ساحل ساکـــــــــت و خــــالـــــی
کنار صخره ای آســـــوده می خوابــــد
و دریا خسته از خشمی فروخورده
دمی آرام مـی گیرد
و من
تکرار لرزان غروری را که می میــــــــرد
درون آب مـــــــــــــــی بینم
و من
حـــس مــی کنــــم این آخـــــرین فــــــریاد را هــــر دم
که از اعــــــمــــاق دریـــــــا بـــاز مــی آیـــــد :
دل دریاییم هـــــــرگز نمــــی میــــرد
دل دریاییم هرگز نمی میرد
.......................
..........
.
خسته
عنکبوت بغض من
درون کنج لحظه های حنجره
به انتظار مرگ تب نشسته است
آسمان کبود گشت و دل کبوتری
ولی
سایه سیاه و زشت یک شبح کمان به دست
در کمین مرغ شب نشسته است
دستهای پنجره
هنوز هم
روی چشمهای خاطرات زنده بسته است
آخرین ترانه های من پرنده شد
ولی
روح پرزدن درون جسم من
از تمام آنچه بود و هست
خسته است !
ققنوس
دلم آتش گرفته
اما نترس
این ققنوس پیر خاکستر نمی شود....
تذکر دوستانه
ای صورتک خندان
پشت چهره خبیثت پنهان نشو...
که آینه ها استفراغت می کنند
و آبها نفرینت !
آدم تازه
وقتی که در حدقه همه چشمها
نگاه ماهی دو دو میزند
و صداها نشخوار تجربه های عفونیست
آدم دلش آدم تازه می خواهد !
نمی دانم چرا ؟
نمی دانم چرا ؟
دستان سرد و سخت آدمها
شبیه حلقه دار است و هر لحظه
دلی در مرکز این حلقه های شوم می میرد
نمی دانم چرا ؟
دلهای آدمها
به سنگینی ناقوس کلیساهای متروک است
نمی دانم چرا ؟
در زیر سنگ هر سخن
یک مار زهرآلوده می خوابد
نگاه سرد و مغرورش
جواب طعمه بیچاره اش را خوب می داند
نمی دانم چرا ؟
لبخند آدمها
به نازیبایی لبخند مرموز مترسکهاست
نمی دانم چرا ؟
در هیچ غم
در هیچ اشکی هم
نشانی از پشیمانی نمی گنجد