چشمه هاي بادآبسورت اُروست ..
آخر هفته براي دوچرخه سواري مهمان مازندراني ها بوديم . شب را در حسينيه روستاي " اُروست " به صبح رسانديم . اقامت شبانه در حسينيه روستاي اُروست براي همه مسافران و گردشگران براي يك شب مجاني و آزاد است . چشمه هاي بادآبسورت به عنوان دومين اثر طبيعي ملي از جمله آثار شگفت انگيز و جذاب طبيعت گردي ايران محسوب مي شوند . براي اطلاعات بهتر و بيشتر از اين منطقه مي توانيد به سايت اُروست مراجعه كنيد : http://www.orost.ir/page/soort-image.aspx
به جز چشمه ها كه شرح مفصلشان در سايت بالا و سايتهاي فراوان مشابه آمده مناظر و چشم اندازهاي اطراف چشمه ها هم خالي از لطف نبود . يكي از چشم اندازها پلكاني سبز و زيكزاكي در دامنه يك كوه بود كه مرا ياد منظره اي مشهور در فيلم " خانه دوست كجاست ؟ " عباس كيارستمي انداخت .
دوچرخه سواري را از روستاي اُروست به سمت چشمه ها شروع كرديم . مسير خاكي و پر سنگلاخ بود با پيچ هاي تند و سربالايي هاي نفس گير . در كنار چشمه ها اقامت كوتاهي داشتيم كه براي لذت بردن از مناظر شگفت انگيز و زيباي منطقه كافي نبود اما خب تور دوچرخه سواري و ورزشي بود و مسلماً امكان اقامت بيشتر در منطقه با هزينه تعيين شده و برنامه ريزي هاي از قبل به عمل آمده وجود نداشت . قسمتي از مسير رفت و تمام مسير بازگشت را ركاب زدم و از دوچرخه سواري خودم لذت بردم . اين بار ( سومين سفر دوچرخه سواري با اين گروه ) ياد گرفتم كه در سرازيري هاي تند خاكي و پرچاله و سنگلاخي براي كنترل دوچرخه و حفظ سرعتم بايد ترمز عقب را كامل و ترمز جلو را نصفه و نيمه بگيرم .. يعني تقريباً يك به دو !.. اگر واقعاً قصد داريد به طور جدي در مسيرهاي كوهستاني دوچرخه سواري كنيد حتماً اين نكته مهم را به كار بگيريد . چندان رسم نيست كه همه نكات كليدي دوچرخه سواري در بار نخست به شما آموزش داده شود از اين گذشته تورهاي دوچرخه سواري مسئوليتي براي آموزش دوچرخه سواري به شما ندارند بنابراين به تدريج بايد از آنها ياد بگيريد و به كار ببنديد و خدا را شكر كنيد كه راهنمايي غلط و غير فني نمي كنند . نكته ديگر اينكه شايد آنها هم دوچرخه سواري را تجربي ياد گرفته باشند و فقط تكيه كردن بر اطلاعاتي كه بتدريج در اختيار شما قرار مي دهند خيلي منطقي نيست . از هر دوچرخه سواري مي توان شنيد و در آخر از بهترين راهنمايي ها استفاده كرد . اينكه كدام راهنمايي درست و كدام نادرست است فقط با تجربه و زمين خوردنهاي ناگهاني بدست مي آيد و ديگر هيچ !..
در اينجا جا دارد كه از "جواد آقا اينا " ( كه هر ده دقيقه يكبار براي قضاي حاجت از ميني بوس پياده مي شدند ) كه آموختن خيلي از نكات كليدي دوچرخه كوهستان را مديون ايشان هستم تشكر كنم و از اخلاق خوب و ورزشيشان كه هيچ شباهتي با اسم كوچكشان نداشت تقدير ويژه به عمل آورم . در طول تور يكي دوبار سر به سرشان گذاشتم و چون شوخ طبع و با جنبه بودند مطمئن بودم از من ناراحت نمي شوند از اين گذشته شوخي هاي من همانطور كه مي دانيد كوتاه و خلاصه و مقتضي و معدود و مختصر و مفيدند هر چند گاهي خانمان برانداز مي شوند .. به هر حال اميدوارم به دل نگرفته باشند .. ; ) ..
اين بار زمين نخوردم و قسمتهايي را كه احتمال مي دادم دوچرخه و بدنم توانايي طي كردنشان را فعلاً ندارند پياده طي كردم و مسير كمي را هم سوار ميني بوس شدم .
وقتي كه مثل من بدني ظريف و يك استخوان بندي باريك و باربي بدون چربي هاي اضافه داريد براي فعاليتهاي ورزشي سنگين و ماجراجويانه به خودتان فشار نيآوريد و خود را با افرادي كه فاقد چنين خصوصياتي هستند مقايسه نكنيد . قرار نيست شما با كسي مسابقه بدهيد . پس راحت و آسوده ركاب بزنيد و مسيرها را ياد بگيريد و اگر مثل من هدفتان طي كردن مسيرهاي طولاني به صورت انفراديست تجربياتتان را جدي بگيريد و به هيچ چيز به جز هدفي كه داريد فكر نكنيد .
شيرازووو ..
ديروز از شيراز برگشتم .. هتل پرسپوليس هتل نوساز و خوبي بود اما در مقام مقايسه با هتلهاي غير ايراني پنج ستاره كاستي هايي هم داشت .. مثلاً هتل دربان نداشت !.. بنابراين راننده بيچاره مجبور شد چمدانهاي سنگين مرا خودش از پله ها بالا بياورد . غذاي هتل هم تعريفي نداشت . مدير هتل و ساير كاركنان و كارمندان بسيار مؤدب و خوش بيان بودند اما تا دلتان بخواهد خونسرد و صبور !.. مثلاً وقتي چاي سفارش مي دادي دو ساعت بعد آماده ميشد كه يك ساعتش صرف طي كردن مسيري كوتاه از اينور هتل به آنور هتل ميشد . البته اين ربطي به هتلداري ندارد . خونسردي و تنبلي در واكنش نشان دادن و فعاليت هاي روزمره از خصوصيات نسبتاً عمومي شيرازي هاست كه پيشتر از اينها هم با آن آشنا شده بودم . وقتي كه عجله داشته باشي اين نوع اخلاق روي اعصاب مي رود اما همين كه با مهرباني و خوش زباني خاص شيرازي ها همراه مي شود همه عصبانيتت فروكش مي كند و چاره اي جز لبخند زدن نداري !..
صبحانه هتل انصافاً عالي بود . نهار را از سمبوسه هندي فروش فلكه گاز مي خريدم و شام را هم مي رفتم شاطر عباس خيابان خاكشناسي . جاي دوستان خالي .. ; )
وقتي در شيراز سوار تاكسي مي شويد مبلغ نهايي را هيچ وقت به عهده راننده نگذاريد چون ممكن است 3 يا حتي 4 برابر نرخ اصلي هزينه كنيد . قبل از سوار شدن از محلي ها مبلغ را بپرسيد و بعد تا مي توانيد چانه بزنيد !..
مي خواستم روز تولد كوروش در پاسارگاد باشم . به همين خاطر تا آنجا رفتم اما نيروهاي انتظامي و ضد شورش راه را بسته بودند و به هيچ كس اجازه عبور نمي دادند و در صورت سوال و جواب با باتوم روي كاپوت ماشين مي كوبيدند و راننده بيچاره را مي ترساندند . خلاصه نگذاشتند به پاسارگاد بروم و وقتي پرسيدم چرا ؟ گفتند امروز تعطيل است . باز هم پرسيدم چرا ؟ مگر امروز روز تولد كوروش كبير نيست ؟ چنين روزي را بايد جشن گرفت و چراغاني كرد . چرا بايد تعطيلش كنيد ؟ گفتند : اتفاقاً به همين دليل تعطيل است . زود باشيد همين الآن برويد و گرنه هر چه ديديد پاي خودتان !.. راننده هم پايش را گذاشت روي گاز و يك راست رفتيم تخت جمشيد . آنجا را نتوانسته بودند تعطيل كنند اما وضعيت كمي غير عادي بود و تعداد نيروهاي باتوم به دست كه اطراف ورودي ايستاده بودند چشمگير بود .
من بعد از 6 سال به تخت جمشيد مي رفتم ولي حسي به من مي گفت كه آثار بر جاي مانده در اين 6 سال بسيار تحليل رفته اند و به نوعي كم شده اند !.. كجا رفته اند ، خدا مي داند و احتمالاً برخي از بندگان خدا .. دور بعضي از آثار شيشه گذاشته بودند .. شيشه هايي به قدمت دو ماه !.. و با بلندگوها مرتب از مردم در خواست مي كردند كه روي آثار راه نروند و به آنها تكيه ندهند .
نكته خنده دار و در عين حال تأسف انگيزي كه ديدم ساختن موزه اي جديد بر روي آثار به جاي مانده از كاخ داريوش بود !.. نمي دانم چنين كاري در كجاي دنيا مرسوم است ! ستونهاي متعدد قرمز رنگ نوساز بروي ته ستونهاي 2000 تا 3000 سال پيش و طاقهاي گچي بد فرم روي ديوارهاي باستاني تضاد خنده دار و تأسف باري ايجاد كرده بود . هدفشان ظاهراً حفاظت و معرفي اشياء بر جاي مانده از ايران باستان بود اما چيزي كه به چشم خودي و غير خودي و آشنا و بيگانه مي آمد چيزي نبود مگر تفاوت چشمگير ميان سليقه و هنر و شخصيت و فرزانگي و بزرگي ديروزي ها با امروزي ها !.. تكه هايي از اشياء باستاني نظير كوزه ها و سفالها و قطعاتي از سنگها و ظروف عتيقه ارزشمند در انتهاي موزه روي هم ريخته شده بودند . انگاري كه جايي براي نشان دادن و حفاظت از آنها نداشتند ! .. تعدادي از قطعات سنگي ديواره و ستونها را روي هم به شكلي احمقانه و غير اصولي زير پنجره ها و كنار ديوار موزه ( يا اداره ! ) انداخته بودند . نمي دانم اين يعني چه !.. اما بيشتر به يك دهن كجي تأسف بار مي مانست تا حفاظت از چيزهايي كه در يك كلام نماد " ايران " و " ايراني " هستند . نمي دانم اگر پرسپوليس و پاسارگاد نبود ايراني چيزي براي افتخار كردن و به رخ كشيدن تمدن گذشته اش داشت ؟.. حس خوبي از ديدن اين دست بردنهاي ابلهانه در باقي مانده هاي تاريخ كشورم نديدم . انگار كه دستهايي در كار باشند كه بخواهند از آثار گذشتگان انتقام بگيرند . به نظر من آن آدمها و رفتار و كردار و آثارشان شباهتي به محافظان و نگهبانان و دلسوزان عاشق خاك و تاريخ و عزت ايراني نداشت . بيشتر شبيه به انتقام جويان ابلهي بودند كه از ابهت سنگهاي 3000 ساله هم مي ترسيدند و بدشان نمي آمد در تاريكي شب تيشه اي هم به ريشه هاي خفته در خاكشان بزنند .
از خانه ها و مساجد قديمي مربوط بعه دوران زنديه و قاجار هم ديدن كردم . نگهبان مسجد نصير الملك پيرمرد خوش اخلاق و مهرباني بود . از فرصت استفاده كردم و تا توانستم عكاسي كردم اما خانه نصيرالملك هيچ شباهتي به يك خانه قديمي در حال بازسازي نداشت . تا پا به دورن گذاشتم يك مرد نكره بيشعور داد زد كه : هوي ! كجا ميري ؟ اينجا اداره است هاااا !.. من هم خنديدم و گفتم از كي تا به حال خانه نصيرالملك مرحوم اداره شده ؟.. اينجا نياز به حفاظت دارد . اين خانه جزو اموال عمومي و بيت المال است . اينجا متعلق به دولت نيست . اينجا متعلق به ملت است .. طرف كه نگاه ابلهانه و خنده سفيهانه اش نشان ميداد از حرفهاي من سر درنيآورده مرا به اتاق خانم مسئول اداره راهنمايي كرد !.. پله ها را طي كردم و ديدم به به !.. مردك بيچاره تقصيري ندارد . راست گفته !.. آنجا را تبديل به اداره كرده بودند . اداره اي كه اسم نداشت !.. روي ديوارهايي با قدمت 300 تا 400 ساله گچ بري شده ، انواع و اقسام تابلوهاي احمقانه فلزي و چوب لباسي و گل مصنوعي از نوع اداري به چشم مي خورد . خانم مسئول اداره با قيافه اي رنگ و رو پريده و حق به جانب چيزي نگفته آمد جلو و شروع كرد به خط و نشان كشيدن !.. اينكه كسي حق ندارد اينجا عكاسي كند . بايد مجوز از فلان جا و فلان جا و فلان جا داشته باشد كه تازه همان هم نياز به اجازه فلان جا دارد . خنديدم و گفتم خانم محترم من يك بازديد كننده هستم و جداي از عكاسي كه حرفه ام است و همين حرفه و همين دوربين نشانه مجوز من است ، اينجا مال من است !.. اينجا در درجه اول يك خانه تاريخي و متعلق به مردم ايران و بازديد كننده هاست و بعد در درجه دوم متعلق به اداره شما يا هر پژوهش كده ديگري كه هستيد . اين را كه گفتم خانم مسئول و دو دختري كه مثل ميمون هر چه خانم مسئول مي گفت پس از او تكرار و تأييد مي كردند به يكباره گر گرفتند و داد و هوار راه انداختند . از آنها پرسيدم شما از كي اينجا مستقر شده ايد و دقيقاً چه مي كنيد ؟.. شما مزاحم بازديد كننده ها هستيد . كار شما غير قانونيست . آنها هم كه مسلم است پاسخي جز بد و بيراه براي گفتن نداشتند . برايم جالب بود كه از چند جمله اي كه با آرامش و مؤدبانه بيان كرده بودم چنان آشفته شده بودند و آنقدر ترسيده بودند كه رنگ به رو نداشتند و يكي از دخترها يواشكي رفت كه مسئول حراست ( همان مردك نفهم نكره ) را صدا بزند . دست آخر به آنها گفتم كه شما اينجا پژوهش نمي كنيد ! جلوي پژوهش را مي گيريد و رفتم . داشتم از خانه دور مي شدم كه مردك نكره از در خانه فرياد كشيد : هوي خانم ! چرا داد و بيداد راه انداخته بودي ؟ چه خبر بود ؟ .. گفتم : به شما ربطي ندارد آقا ! شما بهتر است به نوكري خانم مسئول اداره برسيد . ما كه رفتيم !..
از خانه كه در آمدم به ارگ كريم خاني و خانه زينت الملوك رفتم . آنجا عكاسي آزاد بود و كسي مانعم نشد اما وضعيت اسف بار حفاظت و نگهباني به آنها چهره اي اداري و زشت داده بود . در يكي از اتاقهاي خانه زينت الملوك چند نفر ريشو نشسته بودند . خواستم عكس بگيرم اما ديدم تمام نقاشي هاي 400 ساله زيباي ديوارها زير تابلوها و گلهاي مصنوعي و چوب لباسي هاي پر از لباسهاي كثيف پنهان شده و ديوارهاي گچ بري تكيه گاه لوازم اداري شده بود .. يكي از ريشوها قيافه غمگين و متعجب مرا كه ديد خنده كريهي كرد و گفت : خواهر بيا عكست رو بگير ! ما مزاحم كار شما نميشيم !.. گفتم : اينجا هيچ شباهتي به خانه زينت الملوك ندارد .. اينجا بيشتر شبيه به يك انباري يا رخت شور خانه شده ! دستتان درد نكند كه چقدر خوب و مناسب از اينجا حفاظت مي كنيد و در معرفي اين مكانهاي تاريخي به ايراني و غير ايراني احساس مسئوليت داريد . جداً كه جاي تشكر و تقدير دارد . خنده اي كرد و گفت : ممنون . قابل شما را ندارد . حالا مي خواهيم نماز بخوانيم . اگر اجازه بدهيد در را ببنديم !..
حافظيه و سعديه كه رفتم روحم تازه شد .. آنها هم غريب بودند اما خوشبختانه در گزند نبودند !.. گل و گياه هاي باغ ارم پاييزي شده بودند به جز سروهاي هميشه سبز شيرازي كه فصل نمي شناسند و همچنان مغرور و سربلند به آسمان خيره نگاه مي كردند .. نمي دانم از زمين نا اميد شده يا به انتظار معجزه اي نشسته كه نه .. ايستاده بودند ..
سفر خوبي بود .. همان حسي را دارم كه انتظارش را پيش از سفر داشتم .. غرور ايراني بودن .. احترام و تواضع در مقابل گذشتگان و شرمندگي از وضعيتي كه بر آثارشان مي گذرد و من و شما و آنها بي تفاوت مي گذريم و صدايمان در نمي آيد ..
آهاي ايراني ها !.. اين آثار متعلق به من و شماست !.. از اين پس اجازه ندهيد اين چنين به اموالتان بي احترامي كنند .. دست كم دادي بزنيد .. سوالي كنيد .. پرسشگر باشيد تا عادت كنند پاسخ دهند .. احترام بخواهيد تا مجبور شوند احترام بگذارند .. وظايفشان را يادآوري كنيد هرچند وظيفه شناس نباشند .. زبان كه داريد .. حرف بزنيد .. بخواهيد ..
تفرش و درياچه كشه..
ديروز با همان دوچرخه سوارهايي كه براي اولين بار با آنها آشنا شده بودم به تفرش و درياچه كشه رفتم . قرار بود تا تالاب ميقان ركاب بزنيم كه هوا تاريك شد و تور هم يك روزه بود و نشد !.. كمي آنطرف تر از درياچه كشه آثار تازه كشف شده تاريخي روستاي زيرزميني " زلف آباد " قرار داشت كه در كمال مظلوميت و بي توجهي به تنهايي يك گوشه افتاده بود . انگار كه تازگي ها ميراث فرهنگي ها مرمت و بازسازيش را آغاز كرده بودند .
اين بار خيلي خوش گذشت . هرچند اول راه جاده شلوغ و باد سرد مخالف حسابي مرا گرفته بود و راستش را بخواهيد كمي ترسيده بودم . اما بتدريج بعد از كمي ركاب زدن ترسم ريخت و بدم نمي آمد به جاي كناره هاي جاده آن وسط ها مانور بدهم . اين زانوهاي لعنتي من هنوز قابل پيش بيني نيستند . يك موقع هايي خيلي خوب كار مي كنند و گاهي يك دفعه مي لرزند و دچار ايست قلبي مي شوند و همان جاست كه بايد سوار ميني بوس شد و ركاب زني را متوقف كرد . اما روي هم رفته اين بار از خودم راضي تر بودم . بيشتر و بهتر ركاب زدم و از همه مهمتر زمين نخوردم . هم تيمي ها كمكهاي خوبي بودند و راهنمايي هايشان درست و عالي بود . آقاي تور ليدر كه از دست اولين مطلبي كه در مورد تورش نوشته بودم ( مطلب با تيتر : درياچه خضر نبي ) كمي شاكي بود اين بار از بار قبلي مديريت بهتري بر تيم داشت و هماهنگي بين اعضاي متفاوت تيم را به خوبي تنظيم مي كرد و اين باعث شد تا مبتدي ها و نيمه حرفه اي ها و حرفه اي ها در كنار هم به راحتي ركاب بزنند و روز خوبي را به شب برسانند .
اخلاق و رفتار بدنم در ركاب زني كم كم دارد دستم مي آيد . بدنم هم مثل اخلاق گند خودم كمي بد قلق است . به راحتي نمي شود شناختش و نم پس نمي دهد . اما به مرور مشتش را وا مي كند و مي شود خلاصه يك جورهايي توي جاده و دشت و كوهستان با خود اينور و آنور كشاندش و با دوچرخه دوستش كرد .
خلاصه سفر دوچرخه سواري خوبي بود . اين تور به نظرم قابل اعتماد مي آيد . مي شود روي راهنمايي هايشان حساب كرد و پشيمان نشد . 25000 تومان ناقابل حلالشان .. ; ) ..
كلاردشت ..
آخر اين هفته با يك تور دوچرخه سواري كه گفته ميشد تجربه بيشتري نسبت به سايرين دارند و قديمي تر هستند همسفر شدم تا در ارتفاعات جنگلي كلاردشت و اطراف درياچه ولشت در كنارشان ركاب بزنم . تور سه روزه بود و اين بار با اتوبوس و وانت راهي شديم . تعداد نفرات بيشتر از بار قبل بود و سرپرست تيم به نظر با تجربه تر و صبورتر مي آمد . قبل از راهي شدن تلفني از چگونگي مسير پرسيده بودم . مي خواستم ببينم اگر مسير سربالايي ها و سرازيري هاي تند و خطرناكي دارد از رفتن صرف نظر كنم چون من يك دوچرخه سوار مبتدي هستم كه حداكثر يك ماهي مي شود كه دوچرخه سواري مي كند !.. سرپرست تيم از راحت بودن مسير خبر داد و اينكه بسياري از افراد تيم خانوادگي به اين سفر آمده اند و مثل من مبتدي هستند و در صورت پيش آمدن مشكل مي توانند سوار وانت شوند . محل اقامت يك هتل و يك خانه محلي در مرزن آباد بود كه من خانه محلي را انتخاب كرده بودم . خانه تميزي بود با امكاناتي مختصر و مفيد اما جوابگوي تعداد نفرات مقيم نبود . اين بار تعداد نخاله هاي تيم بيشتر بود و متأسفانه دو نفر كه از طرف سرپرست تيم براي كمك رساني به افراد و تعمير دوچرخه ها و هدايت تيم انتخاب شده بودند از نظر نخالگي سرآمد تيم بودند .
راستش را بخواهيد مدت زيادي نيست كه با ورزشكارها سر و كار پيدا كرده ام . هميشه دوستان و همنشينان و همسفران مرا دانشجويان مقاطع عالي ، استادان دانشگاه ، هنرمندان و آشنايان خانوادگي تشكيل مي دادند و كمتر با ورزشكاران حرفه اي همسفر شده بودم . كوهنوردان را تا حدود كمي مي شناختم و سالها قبل در ميانشان دوستان خوبي پيدا كرده بودم اما دوچرخه سواران برايم تازگي داشتند !.. هميشه دوست داشتم بدانم خلق و خوي يك ورزشكار و مهارتش مي تواند رابطه اي با هوش و شخصيتش داشته باشد يا خير !.. اين بار جداً نتايج جالبي بدست نيآوردم . دو سه نفري كه مسئوليت هدايت يك تيم ورزشي را داشتند نه تنها مسئول نبودند بلكه به هيچ عنوان صلاحيت رهبري و هدايت تيم را نداشتند . تنها كاري كه خوب از عهده اش بر مي آمدند تبليغ براي آموزش غلط مهارتهاي محدود ورزشيشان و تجارت لوازم گران قيمت ورزشي بود . به تنها چيزي كه فكر نمي كردند سلامت افراد تيمي بود كه اكثراً مبتدي بودند و به آموزشهاي لازم نياز داشتند . از لات بازي ها و جنغولك بازي هاي حال به هم زن هدايت كننده هاي تيم كه بگذريم مي رسيم به كيفيت تبليغات اين سفر مفرح و با نشاط !..
در تبليغ براي اين سفر دوچرخه سواري در سايت مربوط به آن نوشته شده بود : خانوادگي - مبتدي به همراه مربيان مجرب !..
مربيان مجربي كه در تيم وجود نداشت مگر همان دو سه نفري كه شرح حالشان بيشتر به تجار تازه به دوران رسيده لمپن مآب شبيه بود تا مربي !.. نه تنها آموزشي در كار نبود بلكه راهنمايي هاي غلط و تصميم هاي احمقانه آنها نشان دهنده توانايي هاي ذهني پايين و مشكلات چشمگير شخصيتي داشت . خوب شد كه من دوچرخه داشتم چون دوچرخه هايي كه براي دو روز ركاب زني به اعضاي بدون دوچرخه به مبلغ 45000 تومان كرايه مي دادند بسيار سنگين و كهنه و نامناسب بودند و همه تعجب من از اين بود كه چرا افرادي كه اين دوچرخه ها را تحويل مي گرفتند اعتراض نمي كردند . گوسفند بازي هم حدي دارد !.. مثلاً به يكي از دخترها دوچرخه اي سنگين و نامرغوب با چرخ هاي درجه 3 و سه برابر قدش طوري كه پايين ترين حد زينش تقريباً نزديكي هاي سينه اش بود براي ركاب زني در اين مسير خطرناك و پر شيب اختصاص دادند كه ايشان سوارش هم شد اما دريغ از 1 ساعت ركاب زني !.. گاهي دلم به حال حماقت و توسري خور بودن اين ملت مي سوزد كه علاقه عجيبي به چاپيده شدن دارند ..
مربيان به اصطلاح مجرب تيم براي بازبيني و رسيدگي به دوچرخه ها وقت كافي نمي گذاشتند و آن را وظيفه خود نمي دانستند ! .. سرپرست تيم به زحمت در مورد مسير اطلاعات ميداد .. گويي منتظر زير لفظي بود !..
خلاصه تيم مثل يك لشكر شكست خورده با دوچرخه هاي رنگارنگ و عجيب غريب از مرزن آباد به سمت ارتفاعات جنگلي كلاردشت حركتش را آغاز كرد . از همان ابتداي مسير خاكي سربالايي نفس گيري شروع شد كه تا انتها ادامه داشت و حتي حرفه هاي تيم را وادار به پياده شدن گاه به گاه از دوچرخه ها و سواري گرفتن از وانت كرده بود . سايرين هم بيشتر در ركاب وانت ( يك دستشان را به ميله پشت وانت گرفته بودند و ركاب نمي زدند ) بالا آمدند . سر و صداي بچه ها كم كم درآمد . آنها اين مسير را مسيري مناسب براي مبتدي ها نمي دانستند و حق هم داشتند . اين يك مسير حرفه اي بود . راستش را بخواهيد هنوز نمي دانم اينها بر چه اساسي مسيرها را تقسيم بندي مي كنند . بيشتر به نظر مي رسد بر اساس ميزان بودجه و هزينه !..
به انتهاي مسير كه رسيديم از مناظر طبيعي لذت برديم و از آلوچه جنگلي و زالزالك و زرشك هم بي نصيب نمانديم و سعي كرديم رفتار احمقانه و تهوع آور دو سه نفر از مربيان مجرب تيم كه مدام گير ميدادند و روي اعصاب بودند را فراموش كنيم . جالب اين بود كه در اثر بي اعتنايي جري تر مي شدند و وقت راهنمايي كم كاري مي كردند يا حتي در كمال شگفتي به صورت عمدي اشتباه راهنمايي مي كردند . اينجاست كه آدم به درجه بيشعوري و كمبود شخصيتي عده اي از ورزشكاران كشور پي مي برد و افسوس مي خورد .
مسير برگشتي به دو جهت تقسيم ميشد . يك جهت برگشتن از همان مسير سربالايي كه حالا تبديل به يك سرازيري تند و وحشتناك شده بود و مسير ديگر بنا به گفته سرپرست تيم يك مسير آفروديت و مالرو بود كه عوارض طبيعي داشت و فقط حرفه اي ها مي توانستند از آن عبور كنند . با وجود اينكه تقريباً 90 درصد اعضاء كه بيشترشان دختران و مبتدي ها بودند تصميم گرفتند از مسير سرازيري برگردند اما سرپرست تيم تفريح خودش را به همراهي مبتدي ها ترجيح داد و از مسير آفروديت حركت كرد و به دو سرپرست جايگذين تيم توصيه كرد كه بچه ها حتماً ركاب بزنند و تا جاي ممكن سوار وانت نشوند .
بچه ها كه اكثراً خسته و ناراضي بودند در مسير برگشت شروع به حركت كردند . يكي دو پيچ خطرناك را با سرعت زياد طي كردم چون به من توصيه شده بود در سرازيري به خاطر وجود چاله هاي طولاني و مسير ناهموار جاده خاكي ترمز نگيرم . البته هر يك از مربيان مجرب توصيه اي متفاوت از ديگري داشت . يكي دو پيچ را به سختي و با سرعت طي كردم و اين درحالي بود كه باقي دخترها ( به جز دو نفر ورزشكار حرفه اي ) و چند نفر از آقايان از ركاب زني در سرازيري امتناع كرده بودند و سوار وانت شده بودند يا پياده طي مسير مي كردند . در پيچ سوم سرعت دوچرخه را با ترمز هم نتوانستم كم كنم چون از ابتداي مسير بنا بر توصيه اي كه شده بود ترمز نگرفته بودم و ترمزهاي ميانه مسير انگار كه ديگر كارساز نبود . براي اينكه به دوچرخه هاي سايرين برخورد نكنم مجبور شدم دوچرخه را به سمت كناره مسير منحرف كنم . از خوش شانسي كناره مسير پر از برگهاي خيس و مرطوب بود و باعث شد وقت زمين خوردن كمتر آسيب ببينم . استخوان ترقوه ، بازوها ، انگشت شصت دست چپ و دست راستم تا مچ ، زانوها و ران چپم آسيبي نسبتاً سطحي ديد . اگر همين اتفاق در ميانه جاده برايم افتاده بود حتماً با شكستگي يا در رفتگي استخوانهايم مواجه مي شدم اما بازهم در فرصت زماني بسيار اندكي شايد كوتاه تر از يك صدم ثانيه كه براي فكر كردن داشتم تصميم شايسته و درستي گرفتم و اين باعث شد كمترين آسيب ممكن را ببينم .
مربيان مجرب تيم نه تنها از از اين پيشآمد درس عبرت نگرفتند بلكه طلبكار هم بودند و توصيه مي كردند با همان آسيبها باقي مسير را دوباره ركاب بزنم كه امتناع كردم و سوار وانت شدم . مخصوصاً اينكه يكي از دوچرخه سوارهاي تيم پزشك بود كه توصيه مي كرد در صورت ادامه مسير با اين وضعيت آسيب موجود را عميق تر و سلامت اعضاي آسيب ديده را غير قابل برگشت مي كنم !..
در ادامه مسير چند نفر كه مبتدي بودند با ديدن وضعيت من از ركاب زني صرف نظر كردند و آنها هم سوار وانت شدند !.. در نزديكي هاي انتهاي مسير يكي از دو دختر ورزشكار حرفه اي كه تنها دخترهاي ادامه دهنده مسير بودند به شدت به زمين خورد و دستش آسيب جدي ديد . آسيبي كه از وضعيت آسيب من مبتدي ظريف و لاغراندام به مراتب جدي تر بود .
وقتي كه خانه رسيديم هيچ يك از سرپرستهاي تيم به خود زحمت رسيدگي به آسيبهاي مارا ندادند و گذاشتند تا ما خودمان از آنها چنين تقاضايي كنيم . نه از پزشك تيم خبري بود و نه از عذرخواهي بابت راهنمايي هاي غلط و مسيري حرفه اي كه عمداً مبتدي معرفي شده بود .
فرداي آن روز به ركاب زني تا نزديكي ها درياچه ولشت اختصاص يافته بود كه من و ساير مبتدي ها از رفتن امتناع كرديم و سرپرست تيم با اكراه وسيله اي براي بردن ما تا ميانه هاي مسير بازگشت تهيه كرد و از آنجا هم باقي هزينه ها اعم از كرايه تاكسي و شام و نهار با خودمان بود . ما در پارك جنگلي فيَن نشستيم و منتظر بازگشت تيم بوديم . تيم حدود 10 شب خسته و كوفته و درب و داغان بازگشت . چند نفر زمين خورده بودند و يكي از دخترها كه بدون كلاه ايمني و با دوچرخه كرايه رفته بود دستش آسيب ديده بود . اكثراً ناراضي و خسته بودند اما نمي دانم چرا فقط به جاي اعتراض جدي به سرپرستان تيم فقط پشت سرشان به غيبت و بدگويي مي پرداختند !.. جداً كه از ماست كه بر ماست .
از اين سفر خاطره خوشي نداشتم . اين به خاطر زمين خوردنم نبود كه خوب مي دانم همه ورزشهاي ماجراجويانه از جمله دوچرخه سواري كوهستان بدون زمين خوردن و آسيب ديدن ممكن نيست اما چيزي كه ناراحتم مي كرد بي برنامگي ، بي مسئوليتي ، رفتار احمقانه و مسخره سرپرستان و به اصطلاح ورزشكاران حرفه اي تيم ، پول پرستي و ذائقه بازاري به جاي عشق به طبيعت و ورزش و ترويج آن ، نخوت و لمپن مآبي و كم فروشي آموزشي به جاي رفتار ورزشي و صبر و سخاوت و در آخر بازي كردن با جان آدمها به جاي احساس مسئوليت براي حفظ سلامت آنها بود كه در تمام برنامه تور متأسفانه شاهدش بودم .
نمي دانم كدام فدراسيون يا سازمان بايد بر اين تورها نظارت داشته باشد . اگر نظارت دارد چرا اين تورها نه تنها با موارد خارجي مشابه نيستند هيچ بلكه حداقل استانداردهاي لازم و مورد ادعا را هم رعايت نمي كنند و اگر نظارت ندارد ، اين تورها چطور خودسرانه و بر اساس كدام مجوز و قانوني به فعاليت مي پردازند .
ورزش دوچرخه كوهستان و ساير ورزشهاي ماجراجويانه مشابه به تازگي دكاني شده براي عده اي سودجو كه نه تنها هدفشان ترويج ورزش و ارتقاء سلامت جسمي و روحي افراد نيست بلكه با عدم رعايت استانداردهاي ورزشي و بين المللي جان آدمها را به خطر مي اندازند و جيب هاي خودشان را پر مي كنند !..
از اين به بعد در انتخاب تورهاي ورزشي بيشتر دقت مي كنم هر چند اين طور كه تورگردهاي حرفه اي مي گويند باقي تورها هم وضعيتي تقريباً مشابه دارند . اگر به ناچار با تورها به سفرهاي دوچرخه سواري مي رويد قبل از سفر اطلاعات لازم در مورد مسير را خودتان بيابيد و به گفته هاي سرپرست تيم اكتفا نكنيد . حتماً بيمه ورزشي تهيه كنيد و لوازم ضروري ورزشي را به عهده تيم نگذاريد كه كسي به جز شما به فكر سلامتتان نخواهد بود !.. به حرفهاي مربيان مجرب تور گوش نكنيد مگر اطمينان كامل به اطلاعات فرد مورد نظر داشته باشيد . بهتر است قبل از اين كار تمرين بيشتري براي آمادگي جسماني در سطح پاركهاي شهري داشته باشيد و هميشه به خاطر داشته باشيد كه اگر آسيب ديديد بدانيد كه چگونه كمكهاي اوليه را به تنهايي انجام دهيد چون بود و نبود تيم در كنار شما چندان تأثيري در اين مورد بخصوص ندارد . براي تورهاي ورزشي پول شما و ميزان گوسفندي و سر براه بودنتان اهميت بيشتري دارد تا سلامت جسمي و امنيت جاني شما ! ..
هفته آينده شايد به ابيانه رفتم . هنوز تصميم نگرفته ام . بايد كم كم دوچرخه سواري در جاده هاي پر خطر و غير استاندارد ايراني را هم امتحان كنم . خبرهايي كه در اين مورد از اين و آن سفر كرده مي شنوم نا اميد كننده و شگفت آور است اما اگر من ايراني نتوانم در جاده هاي كشورم ركاب بزنم پس كجا بروم ؟ كجا ركاب بزنم ؟.. من هم به روش خودم حق استفاده از اين آّب و خاك را دارم . آنها كه وظيفه تأمين امنيت و رفاه و سلامت جسمي و رواني مرا بر عهده گرفته اند مجبورند كه به وظايف خود عمل كنند چون من از اختيارات خود براي زندگي كردن به روشي كه دوست دارم كوتاه نمي آيم و از آنها بسيار طلبكارم . وقتش است كه بدهي هاي معوقه خود را بپردازند .
درياچه خضر نبي !..
ديشب با يك گروه دوچرخه سوار حرفه اي تا نيمه حرفي آشنا شدم . همان ديشب رأس ساعت 2 با آنها قرار گذاشتم و همسفرشان شدم . دوچرخه ها را بار ميني بوس كرديم و از جاده چالوس تا مرزن آباد و تا روستاي نيمور در دامنه هاي البرز سواره رفتيم . از آنجا دوچرخه ها را سوار شديم و در جاده هاي خاكي پر نشيب و فراز جنگلي ركاب زديم .
براي من كه بعد از 20 سال بدون هيچ آموزشي آن هم براي سومين بار در عمرم سوار دوچرخه مي شدم كار سخت و هيجان انگيزي بود . در نظر بگيريد كه هنوز كار با دنده هاي دوچرخه كوهستانتان را بلد نيستيد و مسير را نمي شناسيد آن وقت برويد در يك جاده با شيب تند برانيد !.. در ابتداي راه از روي يك چاله روي سرازيري كنار دره نتوانستم تعادل دوچرخه را حفظ كنم و به سختي زمين خوردم و همانجا به اهميت وجود كلاه ايمني و دستكش پي بردم . اگر كلاه نبود شايد به سرم آسيب جدي وارد ميشد اما خوشبختانه فقط گونه چپم كمي ساييده شد و چون دستكش نداشتم استخوان زير شصت دست چپم ضرب ديد و ورم كرد و زير زانوي چپم هم دو عدد بادمجان رسيده فرد اعلاء سبز و بنفش شد !.. كمي ترسيدم و اعتماد به نفس دوچرخه سواريم پايين آمد اما هم تيمي هاي بسيار خوبي داشتم كه راهنمايي ها و قوت قلبشان باعث شد بتوانم نيروي از دست رفته را دوباره بازيابي كنم و به راهم ادامه دهم . مسير زيادي را به سلامت و بدون مشكل طي كردم .
هدف ما رسيدن به " درياچه خزر نبي " در دل جنگلهاي بكر و انبوه مازندارن بود اما بدليل عقب افتادن از برنامه به خاطر اصرار بيش از حد چند نفر از بچه ها براي طي كردن سربالايي هاي دشوار مسير با دوچرخه در حاليكه توان و تمرين لازم براي اين كار را نداشتند و آشنا نبودن تور ليدر با مسير و گيج شدن بلد راه و مساعد نبودن شرايط جوي ( رطوبت بالا ، مه شديد ، سردي و تاريك شدن هوا ) توي يكي از پيچ ها حدود ساعت 30: 2 بعد از ظهر نهار خورديم و دوچرخه ها را بالاي ماشين گذاشتيم و برگشتيم . خيلي دوست داشتم درياچه را ببينم اما خب انگار اين بار قسمت نبود و مشكلات پيش بيني نشده و نداشتن وسايل لازمي مثل gps ، نقشه ، قطب نما ، بلد راه مطمئن ، آذوقه ، سوخت براي ماشين اسكورتي تيم ، چادر و كيسه خواب و عدم برنامه ريزي براي يك سفر بيش از يك روزه امكان ماندن در آن محل و ادامه راهي ناشناخته را عملاً غير ممكن كرده بود .
با وجود نداشتن هيچ تجربه قبلي از دوچرخه سواري در طبيعت و نرمش ها و آمادگي جسمي لازم به خودم كلي اميدوار شدم !.. فهميدم كه در صورت ادامه اين ورزش طبق يك اسلوب استاندارد و تمرين لازم مي توانم از پس چنين جاده هاي وحشي و دل انگيزي برآيم .
شماره يك بلد راه مطمئن را گرفتم و تصميم دارم يكي از همين روزها دوباره به منطقه بروم . اين بار دوربين عكاسي و وسايل ضروري را همراه خودم مي برم و پيش بيني هاي لازم جهت اتفاقات غير منتظره را حتماً در نظر مي گيرم . وقتي كه مسير را نمي شناسيد و تازه كار هستيد به هيچ بلد راه و همراهي به جز خودتان و gps و وسايل حياتي و ضروريتان نبايد اعتماد كنيد و توصيه آخر اينكه هميشه يك جعبه كمك هاي اوليه همراه خود داشته باشيد .
چون اين بار اولين تجربه دوچرخه سواريم در طبيعت بود براي اطمينان دوربين عكاسي حرفه اي با خودم نبردم . اما بار ديگر حتماً اين كار را خواهم كرد چون اين بار مي دانم چگونه و با چه وسايلي بايد به اين منطقه وحشي و زيبا بروم .
تركيب درختان بلند و در هم پيچيده و مه مناظر فوق العاده اي پديد آورده بودند كه انسان را وادار مي كردند به ناچيزي و ضعف وجود خويش در برابر اين همه نظم و اقتدار و بزرگي و پيچيدگي اعتراف كند و در برابر روح طبيعت سر تعظيم فرود آورد .
سفر يك روزه آن هم بدون برنامه ريزي مناسب و لوازم ضروري و ايمني براي كشف زيبايي هاي جنگلهاي بكر كوهستاني و هماهنگي با آن كافي نيست . براي مسيرهاي ناشناخته يا كمتر شناخته شده بايد تدارك يك سفر چند روزه داشت . بلد راه مطمئن ، gps ، تلفن ماهواره اي ، كيسه خواب ، چادر ، لباس گرم و جعبه كمكهاي اوليه فراموش نشود .
آبي ها ..
فواره ها انار كم داشتند .. پيشنهاد مي دهم يگان حفاظت از آثار تاريخي كاشان به جاي پر كردن فيلم از بازديدكنندگان با دوربينهاي مدار بسته و جلوگيري از عكاسي عكاسان با لحني زشت و زننده ، روي هر فواره يك انار بگذارند .. علامتها و شماره ثبتهايي را كه با رنگ سفيد روي درهاي چوبي قديمي عمارت خودنمايي مي كنند پاك كنند و دستي روي سر و صورت و اندام خاك گرفته و تارعنكبوتي پنجره ها ، طاقچه ها و ديوارها بكشند .. نامه هاي فدايت شوم و امضاهاي خودكاري روي آجرنماهاي قديمي را سياه كرده بودند .. توي باغ فين همه جا صدايي مغموم و تنها توي گوشم زمزمه مي كرد .. آن همه زيبايي و گيرايي كه همه جا جاري بود از روح مردي بزرگ بود كه آنجا تمامش كرده بودند ..