تبليغاتX
دیوار نوشته

مصيبت نوشته ..


امشب هم دلم گرفته .. من دروغگو نيستم .. يك هفته است كه دلم گرفته .. دلم تنگ شده .. دلم براي مامان تنگ شده ..  آنقدر دلتنگش شده ام كه از شادترين منظره ها غمگين ترين عكسها را مي گيرم .. آنقدر كه همه سوژه هاي توي عكس فرياد مي زنند .. كش مي آيند و ازم مي خواهند كه گريه كنم .. به خودم در روزها و شبهاي اوليه از دست دادنش كه فكر مي كنم و آرامش و سكوت آهنينم را كه به ياد مي آورم تازه مي فهمم چه بر سرم آمده بوده .. حالا كه مي نويسمش مي توانم گريه كنم .. حالم را بهتر مي كند .. بگذار همه دنيا بفهمند كه من غمگينم .. دلتنگم .. بگذار بدانند كه اين مغرور از خودراضي زبان دراز هم مي تواند در هم بشكند .. آشفته شود .. در خودش فرو بريزد و ويرانه اش ويرانتر شود .. مي دانم كه فردا بهتر خواهم شد .. مثل هميشه .. مي دانم كه طي مي كنم و مي گذرم .. اما بگذار امشب اعتراف كنم كه بدم .. دلتنگم .. كه به شانه هايش نياز دارم .. كه دستان مهربانش را مي خواهم .. نه حوصله اديبانه نگاري دارم و نه مهم است برايم كه چگونه زيبا بنويسمش .. نبودن او سرتاپا زشتي و سياهيست .. اين خود ورطه است .. پس زيبا نوشتنش به چه كارم مي آيد ؟.. كه چه بشود ؟.. خيلي سخت است تحمل خاطرات نابودي بزرگترين آرزوي زندگيت .. آنهم براي كسي كه تنها همين يك آرزو را داشته .. مامان خوبم دلم برايت تنگ شده .. دختر مغرور و بازيگوش تو امشب تبديل شده به يك بيشه پريشان و از هم گسيخته .. هر چه از رفتنت مي گذرد بيشتر باورش مي كند و بيشتر در خود فرو مي ريزد و مي شكند .. مامان كاش من به جاي تو رفته بودم .. تو به مراتب بهتر از من بودي .. تو زيباتر .. مهربانتر .. آرامتر و صبورتر از من بودي .. مامان تو يه دختر كوچولوي ديگر هم داشتي .. آبجي كوچيكه را مي گويم .. او سالهايي كه من تو را داشتم نداشته .. او هشت سال تو را كمتر از من داشته .. حقش نبود تنهايش بگذاري .. مامان با آبجي كوچيكه تلفني ساعتها گريه كرديم و به يادت بوديم .. اين همه اتفاق خوب و معجزه .. چرا نبايد اينها براي يك بار هم كه شده نصيب ما ميشد ؟.. مامان چطور دلت آمد بابا را تنها بگذاري ؟.. مي داني كه عاشقت بود .. مي داني كه تو را از همه ماها بيشتر دوست داشت .. مي داني كه الآن روز و شب ندارد .. مامان چرا تنهايمان گذاشتي و رفتي .. تو كه دوستمان داشتي .. هميشه فكر مي كرديم اگر همه دنيا هم بخواهد نابودمان كند باكي نيست آخر تو كه پيشمان هستي .. تو از دنيا بزرگتر بودي .. با وجود تو دنيا به چشممان نمي آمد .. چه كسي دنيا را مي خواست ؟.. مامان تو كه رفته اي آنقدر حساس شده ام كه حتي تحمل سختي گلبرگهاي رز و مريم را هم ندارم .. تمام پرها و نوازشها و روياها زبر و خشن شده اند .. مامان خوبم .. مي دانم كه فردا بهتر مي شوم اما امشب دوست دارم زار بزنم .. گريه كنم .. فرياد بزنم .. خيلي وقت است كه غم دوريت را مي خورم و سكوت تحويل مي دهم .. خيلي وقت است كه نبودنت را باور نكرده ام .. مي خواهم همين امشب باور كنم .. مامان نمي داني چه سخت است وقتي كه 6 ماه بعد از رفتنت گوشي را برميدارم تا به تو تلفن كنم و بگويم امشب دير مي آيم به خانه اگر تلفن زدي و نبودم نگرانم نباشي .. مامان نمي داني چه سخت است غم خودت را تحمل كني اما نتواني غم آبجي كوچيكه و بابا را سبك كني .. مامان من و تو زياد حرف نمي زديم .. با هم زياد دعوا مي كريم .. زياد قهر مي كرديم .. اما همديگر را خيلي دوست داشتيم .. مي دانم .. تو هم مي داني .. مامان دلم براي تندي قهر و آشتي كردنهاي ساعتيمان تنگ شده .. مامان كجايي ؟... كاش مي دانستم كجايي .. حتماً پيشت مي آمدم .. مامان زندگي بدون تو امشب سخت است .. فردا را نمي دانم ... اما امشب سخت است .. مامان بدون تو حوصله هيچ كس را ندارم .. حتي حوصله خودم را هم ندارم .. دل مهربانها را مي شكنم .. دوستان را مي رنجانم .. خوبها را بد مي كنم اما آنها كه نمي دانند كه چه غمي را دارم تحمل مي كنم .. مامان .. دلم برايت تنگ شده .. حالا نمي بينمت يا نمي خواهي كه ببينمت هيچ .. لا اقل صدايم كن !.. براي يك بار هم كه شده بگو روشنك .. يواشكي هم كه بگويي من مي شنوم .. صدايم كن !.. مامان ..


+  پنجشنبه 9 مهر1388 0:2   روشنک هوشمند  | 

بهترین خاطره ..


دختر 25 ..26 ساله گور همسایه مدام ضجه میزد . دو هفته پشت سر هم دیدمش . فقط یک جمله را تکرار می کرد : کاش بابام زنده بود و بازم زندونیم می کرد توی خونه .. کاش هنوز زنده بود و باز کتکم میزد .. بابا دلم واسه داد و هوارت تنگ شده .. دلم واسه فحشات تنگ شده ..

با خودم فکر کردم بیچاره .. بهترین خاطره ای که از " بابا " داشته همان بوده !

+  سه شنبه 11 فروردین1388 17:20   روشنک هوشمند  | 

گورنوشتی بر روی دیوار ..


به گور و گورستان علاقه ای نداشتم . دلم می گرفت .. اما " او " که رفت به آن علاقمند شدم ... گورستان اصلاً ترس ندارد .. حتی در شب ... آنجا هم طبقه بندی شده .. بالا شهر و پایین شهر و مرکز شهر هم دارد  !.. یک اشکوبه .. دو اشکوبه .. درجه 1 .. درجه 2 .. قطعه ویژه .. قطعه معمولی .. با کتیبه .. بی کتیبه .. با گلدان .. بی گلدان ... خلاصه اینکه از این به بعد به این مکان بیش از پیش سر میزنم . با رفته گان که نمی شود حرف زد .. اما با نرفته گان در حال رفت و آمد میان گورهای رفته گان می شود حرف زد .. می شود شنید .. دید ..  

+  سه شنبه 11 فروردین1388 17:13   روشنک هوشمند 

این خونه سرده ..


این خونه سرده ... اون تخت خالیه .. یکی داد میزنه که " نیست " و یکیُ که نمی خواست از نبودنش بنویسه وادار می کنه به نوشتن از " نیست " ...

اونجا زیاد گریه نکردم .. حتی وقتی که همه ضجه می زدنُ خاک روی سرشون می ریختنُ فریاد می کشیدن .. نمی دونم چرا .. حتی برای گریه کردن تلاش هم نکردم .. انگار این برخلاف جهت رود شنا کردن دیگه پیشونی نوشتم شده .. یه حرکت غیر ارادی .. حتی تویِ .... اونم برای .... عزیزترین ..

من خیلی آرومُ راحت به اونها نگاه می کردم .. به خواهرها و برادرم .. به پدرم .. به فامیل و دوستُ آشنا .. سنگینی نگاه بعضیاشون بابت سکوت و چهره بی اشکم ، به خوبی قابل درک و احساس بود .. حرفایی که با زبون جرأت گفتنش رو نداشتن با نگاه بیان می کردن .. چیزی که برای من کمترین اهمیتی نداشت و اونا اینُ خیلی خوب می دونستن .. نمی تونم بگم که شوکه شده بودم .. یا .. نه .. حواسم حسابی جمع بود .. فقط خیلی آروم بودم .. خیلی ساکت .. و خیلی غمگین .. 

چیزی که برام خیلی سخت بود لحظه ورودم بود به خونه پدری .. اهواز .. کیانپارس .. اونقدر که نفهمیدم چند ساعتی به من چی گذشت و چه اتفاقی افتاد .. فقط سرزنشهای کسی رو به خاطر میارم که میون جمع  به من پرخاش می کرد که وقت این کارا نیست .. بهتره بلند شم و به آشپزخونه برم و بهشون کمک کنم .. بعد از اون چند ساعت حالم خوب بود .. فقط آروم بودم و غمگین .. بی اشک .. حواس جمع و باهوش تر از همیشه ..

فامیل همه مهربون بودن ُ دوست داشتنی ... به روش خودشون محبت می کردن و من تشکر می کردم و لبخند میزدم ..

خواستم به خواهر کوچیکه بیشتر توجه کنم اما انگار به توجه من نیازی نداشت .. آبجی بزرگه و داداشی که چند وقتیه از آلمان اومده .. حسابی دور ُبرش بودن .. می دونم که دوستم دارن .. اما .. خب من دیگه عادت کردم به متفاوت بودن .. وصله ناجور بودن .. تنها بودن .. اونم میون نزدیکترین و عزیزترین جمع ها .. و ناراحت ُناراضی هم نیستم ..گاهی این مسئله حتی به خنده ام میندازه .. وقتی که تصوراتِ نزدیکترین عزیزانم رو از خودم با چیزی که واقعاً هستم مقایسه می کنم .. اما .. اینا هیچ کدوم مهم نیست .. مهم اینه که می دونم دوستم دارن .. امیدوارم اونا هم بدونن که دوستشون دارم ..

تهرانم دوباره .. این خونه سرده .. این همون خونه ست که من و پدر برای " او " که " نیست " تهیه کردیم.. می خواستیم نزدیک دکتری باشه که بعد از اومدن " او " از آلمان و تمام شدن موفقیت آمیز معالجاتش ، عهده دار کنترل عوارض بیماریش شده بود و چه وحشتناک ، کسی که به مسئولیت حیاتیش عمل نکرد و همه زحمتهای دکترها و پروفسورهای مهربون ُوظیفه شناس آلمانی رو به باد فنا داد ....

این خونه سرده .. خونه ای که من به اجبار باید چندین شب و روز مهمونش باشم .. بعد ش میرم به خونه خودم .. 

این خونه سرده .. یخ زده ست .. من شوفاژا رو روشن کردم اما باز سردمه .. 

سرم درد می کنه و .. ولی می تونم گریه کنم .. چون الآن تنهام .. آروم و تنها .. اینجا نه دیگه کسی هست که از هوش رفتنمُ وقت مصیبت ، تظاهر به غم فرض کنه و سرزنشم کنه و نه سکوت و آرامش ُ چهره بی اشکمُ به حساب بی عاطفه گیم بذاره .. اینجا سرده اما می تونم بودن " خودمُ " نبودن " او " رو بی هیچ تشریفاتی به گریه برگزار کنم .. من به این گریه احتیاج دارم ..

این خونه سرده و هیچ وقت .. هیچ وقت .. هیچ وقت دیگه گرم نمیشه .. آخرین خونه " او " بود ..

سردمه و باید برم چند تا پتو بیارمُ دور ِ خودم بپیچم .. کمی نسکافه داغ حالمُ بهتر می کنه .. فردا کلی کار دارم .. فردا هم یه روز ِ دیگه ست ..


+  یکشنبه 9 فروردین1388 22:51   روشنک هوشمند  |