فعلاً اسم نداره ...
قسمت اول
فعلاً دچار یک روح مرموزم شایدم چند روح مرموز .. نمی دانم !... اینجا پر از نشانه است ... نشانه هایی از ارواحی خبیث !... همانها که شبها با بدجنسی وقتی که خوابی گلویت را فشار می دهند ... نه آن نمی توانست فشار دو دست سادیست جنایتکاری باشد .... فشار یک پایین تنه بود که به اندازه فاصله چانه تا شانه هایت باریک شده باشد .... پایین تنه هایی که به سرعت تغییر سایز میدهند وقتی که روی پتو می نشینند تا هنگام غلط زدن روی تخت از زیرش بیفتی بیرون و بخواهی پتو را که به خیال خواب آلوده خودت زیر پایه تختی یا چیزی آن ور تخت گیر کرده بکشی بیرون و هر چه سعی می کنی می بینی نمی شود !... اینجور موقع ها فقط باید خیلی آرام زیر پتو کز کرد و به انتظار نشست تا رهایت کنند ... اخم می کنم ... نه !... ممکن است فکر کند عصبانیم یا قصد مقابله دارم ... آنوقت لج می کند ... خوب می داند که از او می ترسم ...و من هم می دانم که زورم به او یا آنها نمی رسد پس باید فقط خواهش کنم که رهایم کند ... چندان هم مردم آزار نیستند خوشبختانه !.. پیش از این چند بار امتحان کرده ام ... وقتی که به عمق ترس و رنجت پی می برند دلشان برایت می سوزد و می گذارند می روند ... انگار که هیچ وقت نبوده اند !...
باید هر چه خشم و غرور است از خودم دور کنم در این لحظه .... باید بفهمدد که من به عجز خود در مقابلش آگاهم .... دستهایم را آرام باز می کنم و بر می گردم و رو به بالا می خوابم ... پتو را جرأت نمی کنم از روی صورتم کنار بزنم و نباید هم این کار را بکنم چون او خوشش نمی آید ... کوچکترین حرکت من ممکن است بد تعبیر شود ... دستهایم را در کنار بدنم روی تخت رها می کنم و آرام و بی صدا نفس می کشم ... او روی تخت کمی جا به جا می شود صورتش را بوضوح حس می کنم که از آن طرف پتو به سمت گردن و دهانم نزدیک می شود ... روی من خم شده .. انگار می خواهد مطمئن شود که به اندازه کافی بی آزار و تسلیمم ... و ترسیده ام ! .. با تمام وجود روی این احساس تمرکز می کنم و می دانم که او می فهمد ... صورتش از من دور می شود . حرکاتش دیگر شیطنت اولیه را ندارند ... صلح جو و راضی به نظر می رسد . نمی دانم چه کنم ... هنوز مطمئن نیستم که رفته .. پتو را به آرامی با نوک انگشتانم به سوی خودم می کشم ...پتو راحت و سبک حرکت می کند ... آه ... او رفته است .
حالا می شود پتو را کنار زد ...
...........
پینوشت : به نظر میرسه طولانی بشه .. واسه همین قسمت قسمتش می کنم به تدریج اینجا میذارمش .. البته اگه بقیه اش رو هم مثل آدم بشینم بنویسم !... فعلاً تا همینجاش اومد !... نوشتنش انرژی زیادی نمیگیره و من از همینجا می فهمم که این داستان قراره طولانی بشه و میشه روش حساب باز کرد ... بدیهیه که هنوز اسم نداره چون هنوز خودمم نمی دونم چی به چیه !... همین جور که می نویسم می خونمش شاید منم سر در آوردم !..
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت ششم :
جنین از سفر برگشت....
لابد می پرسین کجا رفتم؟..جواب : خیابون..مهمونی..اداره..مدرسه..شرکت..دانشگاه...رستوران..کافی شاپ..شرکت..پارک...باغ وحش...مغازه..فروشگاه..بقالی...بیمارستان...و...و...و...!
نتیجه : از آدم شدن پشیمون شدم.....چرا؟ شما که آدمین چرا اینو می پرسین؟؟ ..خودتون خوب می دونین که چی هستین...من چرا بگم دیگه؟..دوست دارین یکی هی انگشت بکنه تو چشمتون و عیباتون رو بگه؟...شایدم دیگه براتون مهم نیست..نمی دونم اما از من نپرسین که چی دیدم و شنیدم..از من ناراحت نشین..الآن عصبانیم ..حق هم دارم که عصبانی باشم..آخه با چه امید و آرزویی به دنیا اومدم...البته من یه شانس داشتم اون هم اینکه قبل از آدم شدن تصمیم بگیرم که توی شیشه ام بمونم و تا ابد یه جنین باشم یا این که بیام بیرون و مثل شما آدما به همه چی نگاه کنم و یه روزی آدم بشم...و حالا تصمیمم رو گرفتم..نوچ چ چ ... من می خوام توی شیشه ام بمونم...چون بیرون از شیشه ام امید و انگیزه ای وجود نداره برای ادامه دادن..می ترسم بیام بیرون و یک هو ببینم که شدم مثل آدما...نه حتی تصورش هم وحشتناکه... بهتره به زندگیه جنینیم ادامه بدم..حداقلش اینه که هویتمو از دست نمیدم....اما..به حکم جنین بودن محکومم به تماشا کردن شماها از پشت شیشه ام..خوب عادت می کنم بهش..زیادم بد نیست.....
ـ آهای جنین زیاد آدما رو جدی گرفتی..انگاری دچار سرخوردگی احساسی شدی داااااشم ..
ـ نمی دونم رفیق شاید..می گی چه کار کنم حالا؟؟
ـ آهااااا..حالا شدددد! گوش کن جونم واست بگه که تو کارت درسته..حرفتم متین..اما ..بهت گفته بود داااشت که چی...؟؟؟
ـ چی؟؟
ـ که تا وقتی برات معلوم نشده طرفت نالوطیه یا نه تحویلش نگیری و آدم حسابش نکونی... تو بایس به همه به چشه نالوطی نیگا کونی... تا بلکه یکی ازون میون پیدا بشه خلافشو بت ثابت کونه...اونوخت تازه بایس ببینی چه قدر ارزش وخت تلف کردنو داره...شیرفم شد؟؟
ـ...... !
ـ اخماتو وا کون... خوبه خوبه حالا برو خدارو شکر کن تو شیشه بودیو دااااشت کنارت بود و گر نه الآن همین یه تیکه جنینیم که هستی نبودی...ببین داااشه من..تو دونیای آدما..آدما دو دسن...دسه اول : عاقلای کلاه بردار ..دسه دویم : احمقایی که کلا میره سرشون..اگه می خوای تو آدما بلولیو مثلشون باشی ناچاری یکیو انتیخاب بوکونی... حالا تو چه می کونی؟؟
ـ من جنینم دااااشم ..خدا به من این شانسو داده که بتونم خودم رو انتخاب کنم عزیز... حالا یه چیز می مونه فقط..
ـ چی جونه داااش؟
ـ تو رو توی کدوم دسه بذارم؟؟
ـ ...منو بذار تو دسه دویم.... ترجیح میدم دیگرون احمق فرضم کونن تا سر تو رفیق خوبم که جنین باشی کلا بذارم...
ـ دمت گرم رفیق..بزن قدش..
ـ شرررقینگ !
ـ اوخ ..شیشه ام نشکنه رفیق..مرسی از لطفت !
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت سی و دوم
خواب دیدم که شیشه ام سبز شده !
بیدار شدم و پیچک سبزی را دیدم که دور تا دور شیشه ام پیچیده .....
دوست داشتم لمسش کنم اما آرزویی دست نیافتنی بود به همان اندازه که نزدیک بود و واقعی و شفاف .....
شیشه !
چیزی که همیشه بوده و هست و خواهد بود .
عنکبوت و پروانه
قسمت یکم : تولد عنکبوت
عنکبوت چشمهایش را گشود . همه جا تاریک و تاریک و تاریک...... . اولین چیزی که توجهش را به خود جلب کرد پاهایش بود !
تکانی به خود داد و فهمید که با هر تکان ، 8 پای ظریف و چسبناک روی سطحی لزج و نمناک و ناهموار به حرکت در می آیند . نور ضعیفی هر از گاهی از سمت بالا درون دالان تاریک را روشن می کرد و عنکبوت جوان کم کم به پیرامون خویش آگاه و آگاه تر میشد .....
در روشنایی ضعیف روزنه هایی در بالا دیده میشد و سطح ارغوانی رنگ و چسبناک زیر پاها و حفره تاریک و سیاهی که با خمیدگی در انتها به جایی ختم میشد که دیده نمیشد . جریان ملایم نسیمی را هر از گاهی بصورت متناوب از دو جهت مختلف روی سطح بدن و پاهایش احساس می کرد..... گاهی تند تر و گاهی کند !
عنکبوت فکر کرد : من کیم و این دالان تاریک و چسبناک چیست ؟!
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیستم :
بارون که میاد ...
ـ رفیق حسابی خیس شدیا زیر بارون...
ـ آره داااشم..اما حیف نیس وقتی که بارون میاد خیس شدنو تجربه نکنی؟؟...می دونی جنینکم ! بارون که میاد همه به یه اندازه خیس میشن ..مغرورترینه آدمنا سرشون زیر بارون خم میشه و سنگی ترین چشا زیر بارون اشکی میشه... کاش میشد بیای بیرون از شیشه ات ...
ـ ....من و شیشه نداریم رفیق ! شیشه که بارونی بشه دل منم خیس شده ! من و شیشه دیگه یکی شدیم ... خیلی وقته..... حالا راستشو بگو کلک !.. چی شده می خوای منو از تو شیشه ام بیاری بیرون ؟ می خوای خیس شدنه یه جنینو زیر بارون تماشا کنی؟
ـ .... چی بگم والا !... دیشب فکر می کردم به خودمو پیشونیه بد شانسم..با خودم گفتم رفیق پیدا نکردیمو نکردیمو نکردیم ..حالا هم که پیدا شده نشسته ته شیشه و نمیات بیرون ...نه نه..نمی خواد واسم آسمون ریسمون ببافیو بگی چرا اونجاییو ..اله و بله وو اینا.. نه داااشم.. اما خوب ما هم آدمیم دیگه..دل داریم به خودا..
ـ آخی رفیق! درکت می کنم ..اما باور کن که من و شیشه دیگه یکی شدیم..
ـ نه .. قبول نااااااااااااارم حرفتو جنین ! ..اگه یکی شده بودین ..وختی بهت نیگا می کردم شیشه رو دیگه نمی دیدم.. اما همیشه اون اینجاست.این وسط ..میونه منو تو.. اذیتم می کونه... نمیزاره خنده هاتو بیبینم درست..نیمیذاره اشکاتو بیبینم قشنگ...و و و ...
ـ این دیگه مشکله توه رفیق ! ..حالا میذاری یه چرت بزنیم؟؟...
ـ .............!
" دیکته -۸- "
قسمت اول :
وارد کلاس که شد مقنعه و مانتو اش را درآورد و به چوب لباسی دیواری توی کلاس آویزان کرد . بعد بچه ها به ترتیب یکی یکی همین کار را تکرار کردند و نشستند . واااای !...باور کردنی نبود ! . آنجا حتی توی کلاس اگر موی بلند و بافته بچه ای از مقنعه اش بیرون می افتاد تنبیه میشد ! اما اینجا..... خانم معلم چقدر جوان است... پوست سفیدی دارد با موهای بلند و خرمایی . قدش هم بلند است . همه بچه ها بی حجاب و مرتب و دست به سینه با بافتنی های رنگارنگی که بر تن دارند پشت نیمکت ها دو به دو می نشینند و فقط من با همان مقنعه و مانتوی خاکستری رنگ هنوز به موهای بلند خانم معلم خیره مانده ام !
خانم معلم بلند می شود و به سوی من می آید . چه بوی خوبی می دهد . صدای تق و تق کفشهای پاشنه بلندش را دوست دارم . از چشمان عسلی و موهای بلندش که پایینش مثل دریا موج دارد خوشم می آید . چرا لبخند نمیزند فقط ؟! خانم معلم می پرسد : دریا اهوازی ؟
می گویم : بله خانم !
می گوید : چرا مثل بقیه بچه ها مقنعه و مانتوت رو در نمیاری عزیزم ؟
قبل از اینکه چیزی بگویم به من نزدیک می شود و مقنعه ام را در می آورد .
آخ خ خ .... کش مقنعه توی موهایم گره خورده.... خانم معلم کمی اخم می کند و موهایم را عاقبت از توی کش مقنعه آزاد می کند.... صدای آه و وای بچه ها بلند می شود .... بعضی ها در گوشی پچ پچ می کنند و لبخند می زنند اما آن دخترک موکوتاه نیمکت ردیف اول اخم کرده و فقط به موهای من نگاه می کند....
خانم معلم لبخند کمرنگی می زند ...
هیس س س... چه خبرتونه ؟ موی بلند ندیدین تا حالا ؟
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت هشتم :
ته شیشه ام خوابیده بودم که...
ـ دنگ دنگ ..دنگ دنگ..
ـ چی شده رفیق جون؟.چرا می زنی به شیشه؟؟ چه خواب خوبی بودا..نذاشتی..
ـ بلند شو بیبین چی نفشتن رو شیشه ات تا من رفته بودم کوچه پایینی..نوچ نوچ نوچ...
ـ ایم م م ....حرف بد نوشتن؟ فحش دادن؟..
ـ آره داااش جنین..تو که تو شیشه ات نشستیو کاری به کسی نداری..دوشمن داری؟؟
ـ نه بابا..دشمن رو کسی داره که ادعا داشته باشه..منه جنین نشستم ته شیشه ام فقط نگاه می کنم...حالا بذار بفکرم ببینم این یارو کیه و چی باعث میشه یه عده آدم این همه به خودشون زحمت بدن بیان درو دیواره شیشه یه جنینو اینطوری خط خطی کنن....
ـ خوب؟؟..
ـ یافتم..یافتم...یافتم......: فقط یه آدم حسود !
ـ عجب..
ـ می دونی رفیق جان . تو اون شب واسه من آدما رو توی دو رده ، دسته بندی کردی..حالا گوش کن تا منم دسته سوم رو بهشون اضافه کنم : دسته سوم : احمقای کلاه بردار ...
ـ عجباااا..این دیگه چه صیغه ایه داااشم ؟؟؟..
ـ احمقای کلاه بردار نسبت به دو دسته قبلی بدبخت ترن ...بگو چرا حالا..
ـ چرا حالا؟؟..
ـ چون فکر می کنن که سر بقیه انس و جن دارن کلاه میذارنو کیف می کنن..اما در حقیقت اینا به خاطر ذات حقیر و حسودشون از حقه بازیاشون مثل دسته اول هیچ لذتی نمی برن..می دونی چرا؟...چون هر چه بیشتر دیوارای خونه مردمو کثیف می کنن که شاید آبروی هرگز نداشتشون رو به این ترتیب به دست بیارنو دلشونو خنک کنن ..بیشترو بیشترو بیشتر عذاب می کشنو روح بدبختشونو اون ته تهای کثافت خونه قلبشون چال می کنن..این جور آدما یه سیاه چال واقعین..سیاه چالی که سعی می کنن بقیه رو توش چال کنن اما وقتی اون تو نگاه می کنی چیزی جز روح و قلب و وجدانو احساس نم کشیده و متعفن خودشون نمی بینی...
ـ .....
ـ حالا از طرف من برو یه چیز بنویس اونور شیشه رفیق جون !
ـ چی بنفیسه داااشت جونم؟؟؟
ـ بنویس : خود شکن آییه شکستن خطاست !
ـ احسنت ! گل گفتی جنینکم !...
ـ در ضمن یه چیزه دیگه.... !
ـ چی جووووووونه داااش؟؟
ـ از این به بعد اگه باز دست نوشته های اراذل و اوباش رو دیدی رو شیشه ام ، عوض این که منو از خواب نازبیدار کنی... یه تیکه پارچه بگیر پاکش کن ! ..جنین مخشو واسه کارای مهمتر از این اراجیف نیاز داره...واسه چزوندن حسود همون یک کلام که گفتم کافیه و بس ! شیرفهم شد رفیق ؟؟..
ـ ای جانم به قربانت رو چشم !
(( حسود جان خود شکن آینه شکستن خطاست ! ))
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت پانزدهم :
ـ هه هه !
ـ چی شده داااش جنین؟؟ بگو خب ما هم بخندیم ...
ـ می دونی رفیق جان ! آدما موجودات جالبی هستن مخصوصاً اگه ایرونی باشن ..
ـ چطور ؟؟
ـ ... واکنش بامزه یکی بعد از خوندن شعری که روی شیشه ام نوشته بودم منو یاد معلم تعلیمات دینی کلاس اول راهنماییم انداخت ... می دونی معلم من یه آدم خوب و دوست داشتنی بود اما یه اشکال کوچیک داشت ..
ـ چه اشکالی داشت ؟
ـ ...هر بچه ای که توی کلاس سرشو می کرد زیر میز ، ایشون فکر می کرد که داره یواشکی خوراکی می خوره اون زیر و بعدش به خیال خودش کلی بچه رو نصیحت می کرد و غیر مستقیم به راه راست هدایت می فرمود ... قیافه اش خوب یادمه....در اون حالت لبخند رضایت بخشی می زد که برای من و سایر بچه های کلاس هم جالب و دوست داشتنی بود و هم در اون حالت خاص بسیار مضحک !
ـ مضحک چرا؟؟
ـ چون بچه هایی که خانم معلم فکر می کرد که در اثر نصایح هوشمندانش تنبیه شدنو مثه چوب بستنی نشستن سر جاشونو تکون نمی خورن ، هیچ کدوم اصلاً زیر میز خوراکی نخورده بودن ...یکیشون اون زیر به سوراخای کفشش نگاه می کرد...یکی به مورچه ریزه ای که سوسیس گاز می زد خیره شده بود و دیگری اصلاً به جایی نگاه نمی کرد طفلک ! فقط دستش تا مچ توی سوراخ دماغش بود ....
ـ عجب حکایتی ! ...
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیست و هشتم :
جنین فیزیک می خواند .....
- می دونی فلسفه سیب زمینی یعنی چی رفیق ؟؟
- ....باز چی شوده جنین جون ؟ توی کتاب فیزیک هم جوک نفشتن یا عسک سیب زمینی پشندی گذاشتن ؟؟
- نوچ چ چ ! یه نتیجه جالب گرفتم ! گاهی علوم دنیا بنظرم اونقدر بامزه میان که دوست دارم کاریکاتورشون رو تصور کنم ! ..... در هر نکته و حقیقت و اصل علمی یه جوک خنده دار دست اول نهفته است اگه خوب دقت کنی رفیق !.........
- مثلن ؟؟
- کره زمین بر اساس نظریه نیوتن روی مدار خودخواهی من و تو می چرخه !
- اگه مدار رو قطع کنی چی میشه اونوخت ؟؟
- براساس نظریه انیشتین روی یه سیب سرخ خوش رنگ و وسوسه کننده می افته !
- آها ! حالا دوزاری اوفتاد !.......
- خدا رو شکر رفیق ! ..... طوریت که نشد حالا ؟؟....
- .... از دست تو .....
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت نوزدهم :
ـ رفیق امشب شاید شیشه ام رو برداشتم رفتم به تماشای یک سیرک !
ـ چه جور سیرکی؟
ـ مطمئناً نه شبیه سیرکای دوره گردیه که خرمگس اتل لیلیان وینیچ در اکوادور دیده بود و نه شبیه به سیرکای تر و تمیز و با کلاسی هستش که در مونت کارلو برگزار میشه ! ... یه سیرک روسی با یه خرس قهوه ای که احتمالاً یه چیزی شبیه شلیته های مادر بزرگامون می پوشه و می رقصه !...
ـ عجب ! تماشای سیرک رو دوست داری جنین جون؟
ـ اگر حیوونی توش نباشه آره !
ـ ... سیرکی بدون حیووناش ! تصور کن !
ـ می دونی رفیق ! تماشای یه سری حیوون که کلی اذیت و آزار شدن تا روی دو پا بایستن و برقصن حالم و بد می کنه !... مخصوصاً این که بدونی خیلی از تماشاچیا شاید به اندازه اون خرسی که اون وسط ایستاده فرق آدم و حیوون رو ندونن ! فکر می کنی اگه جاهاشون عوض بشه کدوم یکیشون بیشتر ناراحت میشن؟ خرسا یا آدما؟؟
- .......
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت سی ام
نزدیک صبحه ..... ته شیشه نشستم و دارم به صدای تیک تاک ساعت توی شیشه گوش میدم ...
رفیق کنار شیشه خوابش برده و من دلم نمیاد بیدارش کنم ....
حس می کنم دیگه حوصله حرفای من رو نداره ....
اونم حق داره خب !
شده علاف و منتر یه تیکه جنین زپرتی که یا حرف میزنه یا مثل آینه دق خیره نگاه میکنه و سکوت می کنه !
گاهی فکر می کنم به اینکه چرا باید ادامه بدم....
من که دیگه همه چیو که یه جنین باید بدونه می دونم !
من که دیگه آدما رو شناختم و فهمیدم که میونشون جایی ندارم ....
من که حتی یه دیوونه هم نمی تونم باشم !
آخه دیوونگی مختص آدماست و من هنوز آدم نشدم که بخوام دیوونه بشم و دوست ندارم هم که بشم و نمیشم !
من که دیگه هیچ زبونی رو نمی فهمم ..... نمی دونم اونا چی دارن میگن! اونا که اونور شیشه حرف میزنن و میلولن و می خندن ! اونا که مثل آمیب دائم شکل عوض می کنن و گاهی از وسط به دونیم میشن !.. گاهی گرد و قلبمه میشن و پیپ می کشن و گاهی کش میان و دراز میشن و عینک میزنن ! گاهی بی ام و سوار میشن و گاهی پیانو میزنن ! گاهی خل میشن و گاهی عاشق میشن و گاهی مثل گل ببو خشن و بیشعور ! .....
رفیق دیروز از اونور شیشه گفت اگه از تماشای آدما دیگه خسته شدی یه پارچه بندازم رو شیشه ات ....
اما موافقت نکردم !
آخه این با اینکه برم شیشه ام رو بردارم از بالای برج میلاد پرت کنم پایین که فرقی نداره !....
رفیق میگه نذار اعمال و رفتار آدما روت اثر بذاره ! میگه ارزش هر کلمه وقتی بوجود میاد که اون کلمه شکل می گیره پس وقتی اون کلمه وجود داره یعنی معنیش هم وجود داره و پوچ نیست !
دوست داشتن وجود داره ....... عشق وجود داره ....... دوستی ..... عدالت ...... نیکی ......امید .....عاطفه ......وجدان.......خدا !
میگه آدما و دنیای آدما رو رها کن ..... میگم من و شیشه ام میون آدما اسیریم ! من چطوری می تونم به این کلمات اعتقاد داشته باشم در حالیکه دور و بر شیشه ام پر از موجوداتیه که این کلمات رو بی معنی می کنن ؟!
میگه : سعی کن تو برای اونا این کلمات رو معنی کنی !
میگم : سعی کردم نشد ! اونا می برن .... تحمل ندارن ..... اونا فهمیدن رو وقت تلف کردن می دونن ! اونا می خوان لذت ببرن و ببرن و ببرن و ببرن ! همین !
میگه : زندگی میون آدما یعنی همین !
یا یه راه حل برای ادامه دادن پیدا کن یا شیشه ات رو ببر به یه بلندی و از اونجا بندازش پایین !
.......................
داره صبح میشه ! فردا سیزده بدره ! شیشه ام رو می برم توی باغچه میذارم فردا و به سبزه گره زدن پروانه ها نگاه می کنم ! ......
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیست و نهم :
بع بع بع .....
- هی جنین ! پاشو شیشه ات رو جابه جا کون الآنه که گوسفندا بیان و خونه ات رو رو سرت خراب کونن بابا جان بودو .....
- اوکی !....تا حالا فکر کردی به این که گوسفند تا چه اندازه حیوان مفیدیه رفیق ؟
- هااااا ! باز چی تو اون مخ بند انگشتیت میگذره جنین ؟ ..... باز سر کاریم دیهههههه نههههه ؟؟
- ای بدبین ! ای پارانویید !......... بذار برات بگم داش رفیق :
- گوسفند حیوان مطیعیست و گوسفندان همیشه پیرو و دنباله رو یکدیگر هستند ! کافیست یکی به راهی برود بقیه بع بع کنان دنبالش راه می افتند و حالا بیا و درستش کن ! گوسفندان بهترین شنوندگان هستند چون خوب گوش می دهند و هرگز سخن کسی را قطع نمی کنند ! گوسفندان همیشه موافقند و همیشه تأیید می کنند و دائماً سر تکان می دهند ! گوسفندان سگها را دوست دارند و در عین حال به حد مرگ از سگ می ترسند ! پشت سر هر سگی غیبت می کنند اما همین که سگ گله را از دور ببینند از ترس پشمهایشان می ریزد ! و خلاصه اینکه گوسفند حیوان مفیدیست ! و گوسفندان بهترین و برگزیده ترین ملت .....ببخشید ! ......بهترین و برگزیده ترین حیوانات هستند ! بیایید همه با هم به گوسفندان افتخار کنیم !
- آها !....اوکی ما از این به بعد بایس به گوسفندا هم افتخار کونیم . چشممممم ! اینم واس خاطر تو دااااااااشم !.........;)
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت سی و سوم
- .....
- باز چی شده جنین جون ؟
- رفیق امروز صبح که از خواب پا شدم بگو چی دیدم کنار شیشه ؟
- چی دیدی ؟
- یه نردبون !
- نردبون ؟! کی گذاشته بوده ؟ حالا واسه چی ؟!
- همینو بگو دیگه رفیق ! آخه نمی دونم من جنین تو این شیشه چی دارم مگه که یکی به خودش زحمت میده نردبون میاره که بیاد توی شیشه منو دید بزنه ! تازه خبر نداری در شیشه هم کمی جا به جا شده بود !
- تو فکر میکنی که چیزی توی شیشه ات نداری جنین ! اما اشتباه می کنی !
- ای بابا ! مثلاً چی ؟ شمش طلا ؟ جواهرات ؟ ملک و املاک یا حتی یه قالیچه ؟
- نه جنینکم ! تو چیزی داری که آدما این روزا ندارن و هر چی دنبالش می گردن پیداش نمی کونن ! وجدان ! احساس و یه قلب بی غل و غش !
- ... ای بابا... حالا کی بره این همه راهو ..... می دونی که من نه تعارف بلدم نه جوابشو ! حالا چی شده که فکر می کنی من این همه چیز دارم و دزدا به طمع این چیزا یواشکی میان سر شیشه من ؟
- هر کی تو رو نشناسه که من یکی که تو رو خوب می شناسم ! از همون موقه که اوفتادی این تو !.. اگه اینا رو نداشتی که این تو نبودی ......
- خوب حالا رفیق جان گیریم حرفای شوما درست و متین داشم ! چرا از راه خلاف یعنی دزدی وارد میشن ؟ چرا مثل بچه آدم راست و حسینی نمیان جلو و بگن چی می خوان ؟! آخه کیو دیدی که با دزدی چیز با ارزشی بدست بیاره و بتونه حفظش کنه ؟
- خوب همینه دیگه جنینکم ! اگه آدما راه درست ارتباط برقرار کردن رو می دونستن که دیگه این همه من و تودردسر نداشتیم و خودشون ! نه تو این تو بودی و نه من این پشت و نه اونا اونور و اینور ویلون و سرگردون .... . اونا دیگه فراموش کردن که چی هستن و چی می خوان ...... میون چیزایی که از دست دادن و فراموش کردن اسیر شدن.... خاطره گنگی از گذشته ها در ذهن دارن اما تصورشون از واقعیتها اونقدر شفاف و صریح نیست که بتون دست دراز کنن و بدستش بیارن ! ..... عادت کردن که لقمه رو از پشت گردن بچپونن تو حلق خودشون و به این میگن زرنگی !... شادی می کنن و خوشن اما نمی دونن واسه چی و واسه همینه که صدای خنده هاشون اینقدر کریه و زننده به نظر میاد ..... بیشتر به گریه شبیهه تا خنده آخه ...... نردبون میذارن و از یه شیشه بالا میرن تا یواشکی در شیشه رو بردارن و به درونش نفوذ کنن و غارت کنن بدون اینکه بفهمن که این شیشه شفاف تر از اونیه که فکر می کنن و فقط کافیه از پشت شیشه به داخل شیشه نگاه کنن !.... برای کشف و بدست آوردن خیلی چیزا نیاز به نردبون نیست ... فقط کافیه خوب نگاه کنی و در موردش فکر کنی ......البته وقتی یه آدم دزد باشه بدست آوردن کوچک ترین چیزها هم براش بدون دزدیدنش سخت میشه .......چشماش کور میشن و گوشاش کر !
- عجب....
- عجب به جمالت ! ....;)
- من تو رو نداشتم کی دیگه بهم می گفت که اینقده ماهم ؟؟
- من رو هم نداشتی همین شیشه کافی بود که اینو بفهمی و مواظب خودت باشی و هیچ وقت هوس آدم شدن به سرت نزنه !.....
یادی از قصه های " جنین توی شیشه "
قسمت بیست و دوم :
وقتی کلمه نبود...
ته شیشه لمیده بودم و طبق معمول رفیق کنار شیشه رو تنها گیر آوردم واسه سوال پیچ کردن و کمی تا قسمتی شیطنت جنینانه...
ـ چقدر به حرفایی که در روز میزنی معتقدی رفیق؟
ـ منظورت سلام علیک جنین جون؟؟
ـ ....خیر!! ... می دونی رفیق...داشتم به انسانهای اولیه فکر می کردم...و به زمانی که کلمه ای برای بیان رفتار آدما اختراع نشده بود...هر چی بود نگاه بود و لبخند و داد و هوار و گریه و خنده .... هیچ احساسی عنوان نداشت و هیچ کاری در هیچ ذهنی قبل از وقوع جمله بندی نمی شد...
ـ ... نمی دونم چه نتیجه ای می خوای از حرفات بیگیری داااشم... اما اینو می دونم که هر وخت چیزی وجود داره ، یکی اختراعش کرده و وقتی چیزی اختراع میشه که بهش احتیاج پیدا بشه...نیاز خودش وسیله رفع نیاز رو در دل خودش پرورش میده.... اگه اون زمون کلمه و جمله نبوده واسه این بوده که رفتارا ساده بوده و اعمال آدما محدود...هیچ دو عمل مشابهی وجود نداشته که واسه سوا کردنش نیاز به نشونه و کلمه و حرف جمله باشه...
ـ نکته همینجا ست... ما آدما این همه کلمه و جمله و حرف و مثل اختراع کردیم... هر روز بیشتر از دیروز تا بتونیم کارای هم و رفتار و کردار و احساس همو بهتر درک کنیم...اما ..اما.. نتیجه چی شد؟؟ آیا با گذر این همه زمان و این همه کلمه و جمله و حرف و زبان می تونیم رفتارای هم دیگه رو درک کنیم؟؟...می تونیم یفهمیم که چی میگیم و چی میخوایم از هم ؟...آیا وقتی به هم سلام میکینم معنیش اینه که سلامتیه هم رو طلب می کنیم؟؟.. وقتی میگیم خداحافظ یعنی برو خدا به همرات؟؟یا برو به جهنم؟؟.. یا رفتم که رفتم؟؟آیا همین رفتارای سادمون رو هم می تونیم با کلمات به درستی بیان کنیم؟ و آیا اگه کلمه ای برای بیانش داریم ، از کلمه درست استفاده می کنیم؟؟.. آیا عمداً کلمات رو جابجا می کنیم یا سهواً ؟؟.. آیا حرف زدن رو بلدیم یا یادمون رفته و فقط مثل ملاهای مکتب خونه ها میشینیم غلط املایی همو می گیریم؟؟.. آیا برامون (دروغ) گفتن و (خیانت) کردن مهمه یا (دروق) گفتن و (خیانط) کردن؟؟...یعنی ما اینقده پیچیده شدیم که دیگه کلمه ای برای بیان رفتارای عجیب و حرکات غریبمون نداریم ؟؟ یا اینکه سکوت کردیم تا شاید منجی بیاد و کلمات جدیدی برای بیان رفتارای جدیدمون اختراع کنه؟؟... من که نمی دونم جریان چیه خلاصه..کمی گیج شدم...تو می دونی رفیق؟؟...
ـ... والا اگه نظر ما رو می خوای ...جونم واست بگه جنینکم...زمونه طوری شده که هر آدمی دیگه زبون مخصوص به خودش رو داره...روزی میرسه که به تعداد آدما بایس زبون اختراع کرد و به تعداد رفتاراشون کلمه...کلماتی که بین هیچ دو آدمی مشترک نیست...اما..اما چیزی که مسلمه اینه که اگه کلمه ها و زبونا اونقده زیات بشن که دیگه آدما از حرف زدن خسه بشن و سوکوت ایختیار کونن... از میون این همه آدم تنها اونایی زنده می مونن که وقتی به هم نیگاه می کونن بدون این که کلمه ای میونشون رد و بدل بشه آروم می گیرن.... آره جونم !
ـ ... ..
ـ ... ..
..............................................................
پینوشت : نوشته جاتی رو که در بالا ملاحظه می کنید قسمتی از سری قصه های جنین توی شیشه نوشته همین جانب می باشد که در سالهای جوانی نگاشته شد !...... به یاد اون سالها یک قصه اش رو اینجا آوردم.... شاید بقیه اش رو هم هوس کنم بیآرم !.....
دارم روی کارتونهاش کار می کنم ...... یکی از علایق من کشیدن نقاشی یا طرح هایی کنار نوشته هامه که الآن دارم روی طرح های جنین توی شیشه کار میکنم ......
چاپ ؟ نه بابا..... نه پول چاپیدن این نوشته جات رو دارم و نه هنوز شجاعتش رو ! تازه اگر مجوز بگیره !
برای دل خوش کنک خودم می نویسم......