خواب عجيب من (8)
خانه اهوازمان بود .. پر از گل شده بود .. گلهايي بزرگ .. بزرگتر از گلهاي آفتاب گردان اما شبيه به داوودي و مينا .. صورتي و قرمز و سفيد و نارنجي .. همه با هم بوديم .. من .. مامان .. بابا .. آبجي بزرگه .. آبجي كوچيكه .. داداشي .. با هم مي خنديديم و وسط گلها روي زمين نشسته بوديم .. گلها توي گلدان نبودند .. موكت و فرش را سوراخ كرده بودند و از زمين روييده بودند .. ساقه هاي بلندي داشتند .. تمام ديوارها سبز شده بود .. تنه هاي در هم پيچيده درختان دور ستونهاي خانه را فراگرفته بود ..انگاري جنگلي استوايي با گلهايي عجيب و زيبا و خوش بو در خانه روييده باشد .. مامان و بابا چقدر جوان شده بودند ..
..........
پينوشت : كاش ميشد جنگلها را درون خانه ها كاشت .. كاش ميشد آدمها را دوباره توي گلداني گِلي سبز كرد .. كاش ميشد مرگ را نابود كرد .. كاش ميشد هميشه زندگي كرد ..
من و اسب و سرخ پوستم !
دیشب این (خواب) را پس از یک سال و نه ماه دوباره دیدم با فاصله زمانی نسبتاً طولانی برای دیدن یک رویای تکراری.. تصاویری از من و اسب و سرخ پوستم !.. فضای رویا مشابه رویای پیشین بود با تفاوتهای جزئی در رنگها و رفتارها .. رنگها تندتر و خالص تر شده بودند .. سرخ پوستم سرختر و اسبم سیاه تر شده بود .. و من .. چیزی بودم مابین این دو .. اما سفیدِ سفیدِ سفید . آن بار از هم بوسه می گرفتیم و دنبال هم می کردیم .. این بار در هم می پیچیدیم و عشق بازی می کردیم .. چه پیشرفت قابل توجهی !.. هه هه ..
اسبم در گوشم گفت خودت خبر نداری چند نفر از رویاهای تو برای خلق نوشته ها و تصاویرشان الهام گرفته و می گیرند .. الهاماتی با مبالغ درشت !.. و من می خندیدم و می گفتم می دانم عزیزم .. عاقبت نویسنده ها و هنرمندان نقاش و تصویرگر بخت برگشته چشمه الهام خشک شده باید از یک جایی ایده بگیرند یا نه ؟.. تازه خبر نداری برای اینکه درجه خلوص الهام غیبیشان بالاتر برود به من پیشنهاد حذف وبلاگم را هم داده اند !.. با این اطمینان که همه پستها و رویاهای الهام بخشم را از قبل کپی پیست کنند برای روز مبادای بی الهامی !.. وقتی که ایده هست به صاحب گمنام ایده دیگر نیازی نیست .. هست ؟.. همان بهتر که نابود شود و به رویاهایش بپیوندد ..
این را که گفتم سرخ پوستم رنگش سبز شد !.. آمد جلو .. دستم را گرفت و شروع به خوردن انگشت سبابه ام کرد . از فرصت طلبیش خنده ام گرفته بود . مخصوصاً وقتی که دیدم دست راستم یک انگشت کمتر از دست چپم دارد !.. همزمان دردی را در گوش چپم احساس کردم . باز هم خندیدم .. چیز خاصی نبود !.. اسبم به لاله گوش چپم ناخنک زده بود .. به آسمان نگاه کردم .. خورشیدی در کار نبود اما آبی آسمان همچنان روشن و درخشان بود .. نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد .. موهای سیاه و انبوه من و اسب و سرخ پوستم به هم پیچیدند .. ما به هم نزدیک شدیم .. نزدیک و نزدیک و نزدیک تر .. ما هر سه به هم پیچیدیم و آن قدر دور هم تاب خوردیم که تبدیل شدیم به مجموعه ای از رنگهای تند و سرخها و سبزها و سفیدها و چشمهای درشت سیاه و دستها و پاها و سمها !.. حس فوق العاده ای بود .. من گوش چپ و انگشت دست راستم را آن میانه لا به لای رنگها پیدا کردم اما گذاشتم که همان جا که هستند بمانند .. از شکل و شمایل جدید خودم خوشم آمده بود .. به جای گوش خودم اسبم گوش خودش را به من هدیه داده و سرخ پوستم هم یکی از پرهای سرش را جای انگشت جویده دست راستم چسبانده بود !.. از این بهتر و زیباتر دیگر چه می خواستم ؟.. آنها خوشحال بودند و مرا دوست داشتند و مرا خوشحال می کردند و من هم دوستشان داشتم و خوشحالشان می کردم .. برای خوشبختی ما سه تا همین کافی بود .. باقی قضایا و حواشی ، دیگر هیچ ِ هیچ ِ هیچ بود ..
خواب عجیب من (۷)
خانه خانه ی اهوازمان بود با آن اتاق پذیرایی و هال به هم پیوسته و بزرگ و سقف بلندش .. تاریک نبود اما فضای خانه مثل عکسهای سپیا انگار کهنه و غبارآلود شده باشد ، قهوه ای و آجری بود .. رگه های نور با زحمت از لا به لای پرده های توری سفید به داخل خانه راه باز می کردند .. از آن همه وسایل رنگارنگ خانه هیچ خبری نبود .. خانه خالی بود .. اصلاً یادم نیست چطور شد که من آن وسط یک کرگدن بزرگ و خاکستری رنگ دیدم .. انگار که تاکسیدرمی شده باشد هیچ تکان نمی خورد .. و آن طرف تر گربه های وحشی و یک پلنگ روی زمین نشسته بودند .. آنقدر راحت و آرام و خونسرد روی زمین نشسته بودند که انگار خانه خودشان است !.. در گوش هم پچ پچ می کردند .. کمی عصبانی شده بودم .. آن کرگدنی که آن وسط ایستاده بود که دیگر نوبرش بود .. لجم گرفت !.. به کرگدن نزدیک شدم .. با نوک انگشت لمسش کردم ببینم واقعیست یا تاکسیدرمی شده است .. ناگهان عقب گردی کرد و به سمت من حمله ور شد .. من به بالا پرتاب شدم و بعد از یک پشتک واروی اجباری و جانانه روی زمین فرود آمدم .. اصلاً زخمی نشده بودم اما ترسیده بودم و مبهوت به کرگدن نگاه می کردم که دو قدم آنطرف تر ِ من دوباره مثل مجسمه ابوالهول ایستاده و به دیوار خیره شده بود !.. پلنگها و گربه های وحشی با کنجکاوی ماجرا را انگار تعقیب می کردند .. بعد که دیدند من روی پاهایم ایستاده ام و کرگدن خان هم کما فی السابق مجسمه وار به دیوار زل زده دوباره به پچ پچ کردن و غیبت کردنشان ادامه دادند و بیخیال ما شدند !..
یک زمین با خاک خاکستری ... مسطح و صاف با شن ریزه های پراکنده .. اینور و آنور ... آدمها راه می رفتند ... همه روبرویشان را نگاه میکردند ... به هم نگاه نمی کردند .... لبخند می زدند اما نمی خندیدند ... شاد نبودند انگار !... اما همچنان لبخند میزدند .... به یکباره می ایستادند و پس از چند ثانیه روی زمین می افتادند بدون هیچ حرکتی ... انگار که مرده باشند .... بله مرده بودند ... حس می کردم که مرده اند !... بعد از میان بدن هر آدم همان آدم بیرون می آمد ... روی بدن خودش می ایستاد .. لبخند میزد و بعد دوباره می افتاد .. روی بدن خودش می افتاد بدون هیچ حرکتی ... همه آدمها همینکار را می کردند ... ستونهایی از آدمها ایجاد شده بود ... آدمهایی که روی بدن خودشان می ایستادند و لبخند میزدند و میمردند !.......
خواب عجیب من (۴)
جاده پاییزی... با کناره هایی پر از برگهای رنگی و بسیار زیبا..... می رفتم... شاد بودم.. بسیار شاد بودم و می خندیدم.... گرگها نمی دانم چگونه پیدایشان شد.... سرهای کوچکی داشتند و سیاه بودند با چشمهایی ریز و براق و زیانهای آویزان.... له له میزدند !...
من به روی خودم نیآوردم... به راهم ادامه دادم... بیشتر شدند.. بیشتر و بیشتر و بیشتر...به درختها نگاه کردم.... آمدم از درختی بالا بروم تا گرگها خسته شده و بروند اما دیدم روی شاخه های درختان چنار پر از گرگ است !...یکی لمیده بود.. یکی آویزان شده بود و دیگری در جا می پرید !.... منصرف شدم و به خودم گفتم بهتر است غذایی چیزی به سویشان پرت کنم.... شاید رهایم کنند....
از کوله جینم یک مرغ سوخاری درآوردم و برایشان پرت کردم.... مشغولش شدند و یک دفعه همه با هم ناپدید شدند..... همه ناراحتی ها و اضطرابم به یکباره برطرف شده بود.... به راهم ادامه دادم... اما صدایی شنیدم !... خدای من آنها دوباره برگشته بودند.... تعدادشان لحظه به لحظه بیشتر میشد.... نمی دانستم چه کنم.... به من نزدیک شدند و شروع کردند به حمله کردن و پریدن..... داد زدم... فریاد کشیدم... گریه کردم... کفشهایم را درآوردم و به سویشان پرتاب کردم ... بی فایده بود !
برگشتم و تا آنجا که می توانستم تند تند دویدم.... اما عجیب بود... انها بدون اینکه بدوند در کنار من نزدیک به زمین پرواز می کردند و همه جا دیده میشدند....
جاده تمام شد و به بیابانی رسیدم !.. آنها به یکباره ناپدید شدند و من تنها شدم !
خواب عجیب من (۳)
یه سرخ پوست با یه عالمه پر رنگی روی سرش !....یه اسب و یه زمین گرد... یه سیاره کوچولوی پر از علف های سبز و طلایی.... می دویدم دنبال سرخ پوستم و اون هم دنبال من میدوید و اسب داشت علف می جوید !.... می دویدم و وقتی که به زیر سیاره می رسیدم از زمین دور می شدم... معلق در فضا اما با کمی تلاش و رسوندن خودم به سمت بالا دوباره پاهام روی زمین بند میشد و باز می دویدم و خودم رو به بالای سیاره می رسوندم !.... سرخ پوست و من و اسب با هم می خندیدیم و از هم لب می گرفتیم !... آسمون فیروزه ای بود بدون خورشید ... بدون ابر اما روشن و درخشان !....
خواب عجیب من (۲)
صدایی شبیه به موج می آمد !... صداب چوب.... آب.... شاخ و برگ ..... صدای آرامی که نزدیک و نزدیکتر میشد و من نمی دانستم که چیست.... به سمت پنجره های آپارتمان رفتم و از پشت شیشه نگاه کردم..... همه جا آب بود.... آبی که با موجهای کوچک تمام حیاط پشتی و خانه ها و آپارتمانهای اطراف را فرا گرفته بود و آرام آرام به پایین پنجره واحد ما نزدیک و نزدیکتر میشد...... آب رنگ سبز کمرنگی داشت با رگه هایی از زرد و نارنجی و قهوه ای.... هنوز قسمتهایی از درخت چنار از آن بیرون بود... کلاغی روی شاخه درخت آسوده نشسته بود و خونسرد به صابون صورتی رنگش نوک میزد.....
هیچ کس نبود.... هیچ چیز نبود جز آب و نوک درختها و کلاغ سیاه و صابونش !..... آن همه هیاهوی شهر به یکباره خفه شده بود..... به این فکر کردم که اگر آب بالاتر بیاید و من پنجره ها را محکم ببندم و درز بگیرم می توانم جلوی ورود آب را به خانه بگیرم یا نه..... اما صدایی به من می گفت که بیهوده است.... باید به بالا آمدن آب چشم بدوزی و غرق شدن را با خونسردی و در کمال آرامش تماشا کنی..... به آب نگاه کردم به آرامی دقایق کند ساعت دیواری بالا می آمد و من دلم درد می کرد..... ترسیدم.... از آن همه آرامش و سکوت ترسیدم... از صدای شش ششه آرام آب ترسیدم... از آن کلاغ بی قارقار روی چنار ترسیدم..... رنگ آسمان سرخ شده بود.....
خواب عجیب من (۱)
کوه هایی چین خورده و سرخ ! زبر مثل سمباده ! خیلی بلند... با قله هایی شبیه به بادبزنهای چینی ....چنان مسحور و ذوق زده شده بودم که صدایی از من در نمی آمد و مبهوت می نگریستم با نیشهایی تا بناگوش باز و چشمانی که می خواست ببلعد . نمی توانستم باور کنم چنین چیزی در طبیعت می توانست وجود داشته باشد ..... دوست داشتم از نزدیک لمسش کنم.... رفتم جلوتر ... جلوتر .. جلوتر ...
عجیب بود ! هر چه جلوتر می رفتم قله های زیکزاکی و سرخ از من دورتر می رفتند و در عقب سر من پرت می شدند . رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به دامنه کوه ! به پشت سر نگاه کردم قله به زمین رسیده بود . کوه سرخ من مثل دالانی با خمیدگی بزرگی تمام آسمان بالای سرم را فراگرفته بود و در آن سو پشت سر من به زمین نزدیک میشد . چه عظمتی و چه رنگهای زنده و زیبایی !..... یک توریست ژاپنی به من آب نبات رنگی تعارف کرد !.... من هم گرفتم و خوردم ... یک زن ژاپنی با چشمهای ریز و موهای کوتاه که کنار مرد ایستاده بود چه نگاه شررباری به من انداخت .....
آخ ! ای تلفن لعنتی چه بی موقع زنگ زدی !..... بیدار شدم اما هنوز در افسون آن همه عظمت... رنگ و قله های بادبزنی که مثل موج بزرگ دریا همه آسمان را فراگرفته بود به سر می برم ....
کاش میشد چنین منظره ای را در بیداری دید ....
ایم م م ....
............................
خوابهای من همیشه عجیب و رنگی و غیر قابل تصورند اما این یکی دیگه آخر هر چی خواب بود ! .......