انتظارات من از يك دولت سبز ..
زنان ايراني هميشه پا به پاي مردان و شايد بيش از آنان براي به ثمر نشستن تغييرات سياسي تلاش كرده اند اما چيزي كه تاريخ اين مرز پرگهر نشان مي دهد پس از هر انقلاب از مشروطه گرفته تا انقلاب اسلامي پس از افتادن آبها از آسياب انقلاب و آرام شدن اوضاع يعني درست همان زماني كه بايد آنان كه تلاش كرده اند مزد تلاشهايشان را بگيرند آنها نه تنها كمتر به خواسته هايشان رسيده اند بلكه بسياري از حقوق طبيعي و انساني و اخلاقي خود را نيز از دست داده اند و عملاً تبديل شده اند به كارگراني كه بنايي را با مشقت و حتي مايه گذاشتن از خشت جان خويش بر روي خرابه اي مي سازند اما پس از اتمام بنا ساكنان بنا نه تنها آنها را به خانه راه نمي دهند بلكه با بي مهري و بي اعتنايي خواسته هايشان را ناديده مي گيرند و در صورت اعتراض به توهين و سركوب و نهايتاً نابودي آنان رضايت مي دهند !..
با اين مقدمه كوتاه و آشنا براي همه انقلابي هاي دهه پنجاهي و ماقبل آن مي روم سر اصل مطلب !.. من جنبش سبز را دوست دارم و به آن معتقدم و اگر پا به پاي زنان و جواناني كه سنگفرشهاي خرداد تهران به خونشان تطهير شد به خيابان رفتم و شعار دادم و عكاسي كردم و از آنها نوشتم براي اين نبود كه مزد تلاشم تنها تغيير چهره استبداد و رنگ عوض كردن آن باشد !.. من و بسياري از زنان با شهامت ايراني براي اين به خيابان نرفتيم كه سردمداران دولت سبز آينده و اطرافيانشان شعارهاي پوسيده سنت پرستان و مذهبي هاي دوآتشه اي مثل مدرس و شريعتي و مطهري و بهشتي را برايمان تكرار كنند . من و بسياري از زنان اين مرز و بوم علاقه اي به حجاب اجباري نداريم . ما مدرسه اي با مديريت حوزه علميه نمي خواهيم . ما دانشگاهي كه در آن جداسازي جنسيتي اجراء شود را قبول نداريم . ما قوانين تبعيض آميز برگرفته از متون اسلامي عليه زنان را ديگر نمي پذيريم . ما حكم اعدام را دوست نداريم . ما حكم سنگسار را تقبيح مي كنيم . ما حكم معلول كردن مجرمين را وحشيانه و غير متمدنانه مي دانيم .
ما دوست داريم اگر روزي با تلاشهايمان دولت سبزي برپا شد بدون خشونت و خون ريزي و ظلم و استبداد ، براي زن بودنمان و جنسيتمان ، براي خواسته هاي انساني و اخلاقيمان كه همه همجنسانمان در دنياي مدرن و مترقي و حتي نيمه مترقي از آن برخوردارند ، ارزش قائل باشد .
ما مي خواهيم كه دولت سبز آينده دربرگيرنده طيف متنوع و گسترده اي از همه علايق و سلايق و گرايشهاي سياسي باشد . از سكولار تا روشنفكر ديني ، از سوسياليست تا ليبرال ، از چپ تا راست از مذهبي و غير مذهبي ..
دولت سبز آينده دولتي بايد باشد كه به حجاب اختياري احترام بگذارد . حقوق زنان را در همه عرصه ها و قوانين كاملاً برابر با مردان لحاظ كند و قوانين برگرفته از فقه اسلامي را به قوانين برگرفته از منطق و شعور انساني و اخلاقي قشر روشنفكر و تحصيلكرده تغيير دهد .
براي ما قابل قبول نيست كه دولت سبز آينده بخواهد با همين قوانين فقهي فعلي خواسته هاي زنان و مردان ايراني را پاسخگو باشد چون اين قوانين تبعيض آميز ، ناقص و غير انساني را قبول نداريم .
دوست دارم دولت سبز آينده به صورت روشن و صريح اعلام كند كه چه برنامه هايي براي تعديل و تغيير قوانين اسلامي و فقهي درباره زنان و جوانان دارد .
ما زنان و دختران ايراني از صميم قلب مي گوييم كه دوست نداريم باز هم قربانيان تازه اي باشيم براي تغيير رنگ يك استبداد به استبدادي ديگر . براي تغيير رنگ يك تبعيض به تبعيضي ديگر . براي تغيير چهره ها و آدمها به چهره ها و آدمهايي ديگر بدون اينكه به خواسته هاي انساني و طبيعي خود رسيده باشيم .
ما دوست نداريم تنها ابزاري باشيم براي تغيير سياست !.. ما تغييرات اساسي مي خواهيم ! تغييراتي كه بدون در نظر گرفتن تغييرات قانوني و خواسته هاي حقوقي زنان قابل ايجاد نيست .
ما دوست داريم دولت سبز آينده خيلي ريز و دقيق تشريح كند كه چه ميخواهد برايمان بكند . لطفاً با ما صادق و صريح باشيد . دوران سطحي نگري و شور انقلابي داشتن بدون فكر كردن به آنچه كه بايد در طولاني مدت تبيين شود به سر آمده . اين خون سرخ ماست كه سبزي دولت آينده شما را تضمين كرده است . پس لطفاً به ما گوش كنيد و به فكر تبيين آينده باشيد . آينده اي كه به دست ما و با درايت و عدالت شما رقم خواهد خورد و آينده اي خواهد بود براي همه ايرانيان .
چه دوست دارم روزي را ببينم كه زنان بي حجاب و محجبه دست در دست هم براي ساختن ايراني سبز پا به پاي مردانشان مي كوشند و در پس زمينه اي كه قوانيني كه نماد برابري و عدالت است و آن را روشن و درخشان كرده ، فرزندان آينده ايران زمين را با زيبايي ، مهرباني ، دوستي و وطن پرستي آشنا مي كنند و مي پرورانند .
به اميد آن روز ..
........................
پينوشت 1 : پس از ارسال لينك اين مطلب براي برخي از وبلاگها و وبسايتها اعم از آنان كه در لينكدوني داشتم و كم خواننده ها و پر خواننده ها و گم نامها و مشهورها و همزمان شدن اتفاقيش با واقعه تكثير عكس محجبه مجيد توكلي در اينترنت ، بازخوردهاي جالب و مشابهي در عالم وبلاگستان مشاهده كردم كه لينكشان را اين زير مي گذارم :
- جان زنانه جنبش ! : سیبستان
- جان زنانه جنبش ؟ : مریم نصر اصفهانی
- اعتراض به حجاب اجباری یا دفاع از مردانگی ؟ : فاطمه صادقی
سبزهايي كه به اين مطلب لينك داده اند :
- انتظارات یک زن از جنبش سبز : لینکدونی مرز آبی ناصر غیاثی
- انتظارات من از یک دولت سبز : آخرین لینکهای چشمهای کورش رنجبر
و البته كه باعث افتخار است وقتي استاد ارجمند و بزرگي مثل داريوش آشوري به اين مطلب توجه مي كند و پاسخ مي دهد :
---بله٬ نه تنها خود-ام خواندم که به دیگران هم سفارش میکنم نوشته های دلانگیز شما را بخوانند.
امیدوارم سایر اعضای وبلاگستان فارسی مخصوصاً زنان وبلاگ نویس در يك اقدام دسته جمعي مطالبات خود را از جنبش سبز در قالب يك متن بيان كنند و سبزهاي وبلاگستان براي اثبات ادعاهاي برابري خواهانه خود هم كه شده به اين مطلب يا مطالبي مشابه لينك بدهند كه اين كار كمتر از لباس زنانه پوشيدن دانشجويان مرد در دفاع از مجيد توكلي و اعتراض به تحقير معترض و دانشجو در قالب تحقير زن نيست و نگذارند تنها چنين وقايعي باعث شود كه ياد خودمان و خواسته هايمان بيفتيم . ما در حاشيه نيستيم پس لطفاً خواسته ها و مطالبات و نگراني هاي خود را در قالب حاشيه هاي اتفاقي جنبش بيان نكنيد ! شما متن جنبش هستيد پس لطفا ً در جايگاه اصلي خود از خود و خواسته ها و نگراني هايتان با جنبش سبز و رهبرانش بگوييد !
پينوشت 2 : از اينور و آنور مي خوانيم و مي شنويم كه پس از اقدام نامتعارف برخي در نسبت دادن پاره كردن عكس امام به معترضين جنبش سبز قرار است يك سري اقدامات نامتعارف ديگر هم انجام شود كه احتمالاً به جنبش سبز نسبت داده شود . نمي دانم قرار است چه اتفاقي بيافتد اما اميدوارم خواسته هاي برحق زنان و جوانان و گروه هاي سياسي غير مذهبي براي ديده شدن و به حساب آمدن در آينده اين كشور و اعتراض هاي منطقي و عقلاني درباره قوانين ضد بشري ، ضد زن و ضد اخلاقي كه بيش از 30 سال است كه در كشور اجراء مي شود نباشد !.. بايد قبول كرد كه همه اقشار و گروه ها چه مذهبي ها و چه غير مذهبي ها ، چه زنان و چه مردان اگر در كنار هم نبودند اين جنبش سبز نميشد و نسبت دادن چنين اقداماتي نبايد آنها را از پافشاري بر خواسته هايشان منصرف و نا اميد سازد .
يك جامعه باز با احترام به عقايد همه بوجود مي آيد از هر جنس و مذهب و دين و قوميت و زبان و لهجه و نژاد و عقيده سياسي !.. همين !..
پينوشت 3 : يك نگاهي به كامنتها بيندازيد !.. بعضي حرفهاي زنان و دختران اين سرزمين چنان ساده و صادقانه و سنگين و غم آلود است كه فقط سنگ مي خواهد كه به آن بي توجه و بي اعتناء باقي بماند چه برسد به دولتهاي سبز آينده .. مي دانم كه آيندگان اينگونه نيستند و نخواهند بود .. آنها كوله باري از تجربه دارند .. هيچ كس اتفاقات كابوس مانند اوايل انقلاب را از خاطر نبرده .. نه دهه پنجاهي ها و ماقبلشان و نه والدين دهه شصتي ها و ما بعدشان !.. همه مي دانيم كه قرار نيست اشتباهات گذشته تكرار شود .. هيچ مصلحتي براي تكرار يك اشتباه وجود ندارد مگر ميل به عدم تغيير و ارتجاع و دويدن به سوي قهقرا كه مي دانيم چنين تمايلي در سبزانديشان ديگر وجود ندارد و همين تفاوت است كه سبزشان كرده و جز اين نمي تواند باشد !..
عقده كش تنبان !..
امشب با همه ماجراهاي ريز و درشت و عجيب غريبش حالم خوب است .. نسكافه جان مهياست و پتو هم كه با مهرباني و بي هيچ توقع اضافه اي سخت در آغوشم گرفته ..
حوالي ظهر يك عدد دست آقا دزده توي روز روشن در حال تقلا براي دزدي از خانه ام شوكه ام كرد !.. يك دست پشمالو و سبزه كه شيئي شبيه به آهنرباي نعلي يا يك قلاب را از لابه لاي حفاظ آلمينيومي پنجره اتاق به سمت ميز كامپيوترم گرفته بود . ميز درست زير پنجره قرار گرفته و حفاظ آلمينيومي داخليست يعني پنجره رو به بيرون است و من فراموش كرده بودم كه وقتي داخل خانه هستم پنجره را قفل كنم !.. آخر هيچ فكرش را نمي كردم كه آقادزده درست مثل بچه هاي خوب اول زنگ در آپارتمان را بزند بعد كه در را باز نكردم از روي ديوار بپرد پايين بعد راه پله ها را بگيرد و بيايد بالا جلوي واحد من و زنگ بزند آن هم نه يك بار بلكه دو تا سه بار و من هم كه براي رفتن به حمام آماده ميشدم به خيال اينكه يكي از همسايه هاست كه مي توانم بعد از حمام هم ببينمش به روي خودم نيآورم و به حمام بروم و بعد از شنيدن صداي كشيده شدن پنجره كشويي بر روي لولا سراسيمه بيرون بپرم و آن دست سياه و درشت و زمخت و پشمالو را رؤيت كنم . با داد و فرياد من دست سياه در كسري از ثانيه جمع شد و به همراه صاحبش با سرعت هر چه تمامتر از پله ها رفت پايين و در آپارتمان را هم حتي پشت سرش نبست و خلاصه آپارتمان ساكت و مغموم ما به ميمنت قدوم نصفه و نيمه آقا دزده و دست مباركشان كمي تكان خورد و به شور و شوق آمد .. پنجره ها كه همه حفاظ دارند .. اما انگاري جواب نمي دهد .. شايد بايد گِل بگيرمشان .. جالب اينجاست كه آقا دزده به دوچرخه كه توي راهرو بوده اصلن نيم نگاهي هم نينداخته !.. دزد هم دزدهاي قديم !..
پروسه بعدي كمي بحث و تبادل نظر امروزي درباره عكس در يك كلاس نقد عكس بود و از آنجايي كه ما ايراني ها ملتي هستيم بسيار اهل گفت و گو و تبادل نظر و تحمل عقايد متفاوت هم ، بسيار به همه خوش گذشت .. همه آتش ها را يك عدد كش تنبان مامان دوز روشن كرده بود كه بيخيال و پوچ و شاد و رنگارنگ با شيطنت هميشگي اش رو به زمين تاب مي خورد بي اينكه بداند گشودنش براي عالم و آدم معضلي شده بس فاجعه انگيز !.. هه هه..
يكي دوساعت پيش با آبجي كوچيكه تلفني حرف مي زديم و همه اتفاقات ناخوشايندي را كه براي هردومان افتاده مرور كرديم و چاره اي نداشتيم جز خنديدن !.. برايم جالب بود كه من و او به مرحله اي پا گذاشته ايم كه حتي اتفاقاتي مثل دزدي و احساساتي مثل عدم امنيت و ترس هم برايمان خنده دار و نشاط آور شده است .. وقتي اتفاقات خوب زندگي يكي يكي محو و گم و گور مي شوند انگاري كه هرگز نبوده اند چاره اي نيست جز اينكه از اتفاقات عجيب و ناخواسته هم براي خودت موقعيت طنزي بسازي براي دمي شاد بودن و خنديدن بدون فكر كردن به آينده ..
به مقاله جالبي از راديو زمانه در قسمت پيوندهاي روزانه وبلاگم لينك داده ام اما از آنجايي كه همه فيلتر شكن ندارند تمام مقاله را در زير كپي كرده ام . از خواندن اين مقاله لذت بردم . اميدوارم شما هم استفاده كنيد .
مردسالاران ایرانی و دوگانهی مادر-لکاته
در روزهای اخیر صدا و سیمای جمهوری اسلامی که در ایران بهعنوان تریبون رسمی کودتاچیان حاکم از آن یاد میکنند اقدام به پخش برنامهای سهقسمتی در تخطئهی کمپین یک میلیون امضای زنان ایران کرده است. بغض و کینه نسبت به سوژههای مورد تخریب جز ذاتی ذهن سازندگان این نوع برنامههاست، لیکن میزان دشمنخویی و کینهورزی نسبت به یکی از نمادهای حیات مدنی جامعه ایران یعنی کمپین یک میلیون امضا، بسیار بدیع مینمود.
اگر به این حقیقت، خشونت سبعانه و دور از انتظار حاکمیت را در روز سیزدهی آبان در مواجهه با زنان دختران در نظر آوریم، ذهنیت حاکمان ایران را در مورد زنان مدرن و مستقل مملکت عریانتر از همیشه درمییابیم. بهراستی وحشت حاکمان یا - بهتر بگویم - ذهنیت حاکم بر ایران از زن خودآگاه امروز از کجا ریشه میگیرد؟
چرا ترکیبهایی چون برابری جنسیتی، رفع تبعیض علیه زنان و حقوق برابر اینچنین آنها را به خشم میآورد؟ تازه اینها مفاهیمی است که بسیارانی بهدرست یا غلط برای آنها ما-به-ازای شرعی در اسلام یافتهاند، وگرنه مفهوم (یا حتی کلمهی فمینیسم) در گوش کارگزاران و نیروهای حکومت از کفر ابلیس هم بدآهنگتر و شومتر است.
واضح است که تبعیضات سیستماتیک علیه زنان تحت لوای حکومت دینی چیزی متاخر یا مربوط به یک سال/دوسال یا بیستسال اخیر نیست. چه بهرای بسیاری از تاریخدانان معاصر ایران، نطفهی انقلاب اسلامی از سال چهل و دو و اعتراض آیهالله خمینی به اعطای حق رای به زنان توسط شاه بسته شد.
گرچه همین حق رای در سالهای بعد و با شروع حکومت تحت زعامت آقای خمینی ابقا شد و حکومت در جهت استفادههای سیاسی مشخص آن را ملغی نکرد، لیکن در ازای آن بسیاری از حقوق تثبیتشده زنان در آستانهی انقلاب سلب شد و زنان ایران به پاداش شرکت فعال در انقلاب اسلامی، از بسیاری از بدیهیترین حقوق خود محروم شدند.
گرچه عمدهی آزادیهایی که در رژیم گذشته به زنان داده شده بود سویهای از بالا به پایین داشت. به این معنا که در راستای تحقق برنامههای مدرنیزاسیون شاهان پهلوی حقوق شایان توجهی به بانوان اعطا شد، بیآنکه در بدنهی جامعه آمادگی ذهنی برای هضم این حقوق بهویژه در میان خود زنان وجود داشته باشد.
نباید از یاد برد که جامعهی ایران از بدویت قهقرایی قاجاریه که در آن زن چیزی در حد چارپایان و مجانین بود وارد عصر مدرنیزاسیون پهلوی شد. به دیگر سخن، حقوقی که زنان غربی برای کسب آن قرنها مبارزه کردند و خود آن را به دست آوردند، اینبار بیوجود جنبشی آنچنانی و بیتلاش آگاهانهای، از جانب حاکم یک جامعهی جهانسومی به زنان آن هبه شد.
صحبت اما این نیست که زنان مملکت آزادیهای دادهشده را قدر ندانستند و بهاصطلاح بادآورده را به باد دادند (کما اینکه در یک مضحکهی تاریخی، زنان مبارز مارکسیست ما در آستانهی انقلاب حجاب اختیاری را به گوشهای انداختند و چادر-به-سر شعار «حزب فقط حزب الله» سردادند) بلکه خود حاکمیتِ گذشته هم در ایجاد زمینههای فرهنگی لازم برای نهادینهکردن این حقوق تازهیاب در ذهنیت جامعه موفق نبود.
یک مثال عینی این عدمموفقیت آنجاست که، در حالیکه در کشور وزیر، وکیل، نمایندهی مجلس، سناتور، قاضی، ورزشکار موفق زن وجود داشت در سینمای فارسی بهعنوان یکی از رسانههای اصلی آن دوران در بر پاشنهی سابق میچرخید و نقشهای زنانه همان نقشهای قالبی همیشگی بودند: مادر-لکاته.
این که چرا در این تقسیم بندی اسمی از همسر یا معشوقه به میان نیاوردیم به این علت است که همسربودن در فرهنگ سنتی ذیل مادربودن قرار میگیرد و همسر بیقدرت زادآوری در این فرهنگ و فیلمفارسی به عنوان تصویر آن هیچگاه شان یک همسر را ندارد و با رضا و تسلیم به حاشیهایبودن و در سایهی زن جدید قرار گرفتن مطیع است و خود را ناقص میداند.
معشوقه هم در این فضای فکری تا زمانی که به مقام همسری قهرمان فیلم مفتخر نشده جایگاهی بیش از یک لکاته (گیریم لکاتهای نشانشده) ندارد. در عمدهی این آثار، معشوقهی قهرمانِ گردنکلفت فیلم یا ساکن فعلی یا قبلی فاحشهخانه است یا رقاصهای در کافه و همهی فیلم هم جز ماجرای رستگاری او از طریق ریختن آب توبه بر سرش در انتهای داستان نیست.
تاکید بر فضای فیلمهای آندوران در این جا تنها ایضاح یک مثال نیست، بلکه نگارنده الگوی حاکم بر این دست آثار را کهنهالگوی ذهنی مردان سنتاندیش و محافظهکار ایرانی تا به همین امروز می داند. قسمبندی زنان در فیلمهای کافهای دههی چهل یا پنجاه به همان شیوه در فرهنگ مردسالارانهی بخش سنتی جامعهی ما جاری و ساری است. فیلمفارسیها را اکثرا به یاد داریم یا به لطف شبکههای ماهوارهای فارسیزبان بارها خواسته و ناخواسته دیدهایم.
با حضور ابرمردی از سنخ ناصر ملکمطیعی، فردین، بیک ایمانوردی و ... که مراماش مردانگی است (فیزیکی و ذهنی) خیلی پایبند ظواهر شرع نیست ولی بیدین و ایمان هم نیست، پاتوقاش کافه است، نوچه دارد، عرق دوآتشه میخورد، رقص لختی میبیند، نشمههای محل برایاش غش و ضعف میکنند، البته دستی به سر و گوش همهشان میکشد ولی خیلی هم به آنها رو نمیدهد، اصولا زنها را خیلی در معقولات به حساب نمیآورد، خودش نشمهی اختصاصی دارد، وضع مالیاش خوب است گرچه معمولا او را سر کار نمیبینیم.
معمولا هم در یک خانه درندشت حوضدار با ننهاش زندگی میکند، ننهای که مظهر پاکی و عفاف است و کاری جز نماز و دعا، غیبت با زنهای محل، غمخواری برای پسر رستمصولتاش و یافتن سر و همسری برای او ندارد. خواهری هم اگر دارد فکر و ذکرش درس و مدرسه است و احتمالا با یکی از نوچههای خانداداش سر و سری در حد مجاز دارد و هیچ وقت هم روی حرف آقاداداش حرفی نمیزند.
همهی امید او این است که بهزودی شوور کند (یا با نوچهی خانداش یا اگر درسخوان باشد بعد گرفتن تصدیقاش با یک ادارهجاتی) و کاکلزری و پیرهنپری بزاید. نشمهی اختصاصی آقای جاهل هم موجود مفلوک و قابل-ترحمی است که تنها داراییاش در زندگی، بذل توجه جاهل است. او با آنکه میداند هرگز شانس و لیاقت همسری گندهلات را ندارد برای داشتن همان اندک توجه بیشتر به خودش، تن به هر خفتی میدهد:
بیمحلی یا کممحلی، کتکخوردن، خدمتکاری پای بساط دود و عرق مرد، تیمار زخم چاقو بر بدن او و البته تعدیل تکانههای عرقالنسا در او یک یا دو شب در هفته و شاید کورسویی از امید که شاید روزی دل فِری-دستقشنگ، عباس-چاخان یا حسن-قرقی به رحم آید و عاقبت آب توبه را بر سرش بریزد و سایهی سرش شود. سودای محال.
اگر هم ابرمرد فیلم دچار عاشقیت شود و گلچهرهای دل از او برباید، درام قضیه، راز پنهان زن و کشف آن توسط مرد و رفع و رجوعاش میباشد. مثلا اینکه زن به ظاهر اشرافزادهایست، خدم و حشم دارد و دور از دسترس و مال از-ما-بهتران به نظر میرسد، اما همین که مرد روی حساب خاطرخواهی پاپی میشود و در زندگی او سرک میکشد پی میبرد که زن بهواقع فاحشهای بیش نیست که دست اقبال او را از شهر نو به در آورده به لطف پااندازی حرفهایحال فقط در خانهی اعیان و اشراف سرویس میدهد.
حال قهرمان سبیلکلفت داستان با عنایت بخشی یا جلال پیشواییان قضیه و دار-و-دستهی مربوطه درمیافتد تا مالکیت زن را مونوپل کند، به نام خود سند بزند. الغرض، آنچه معمولا این میان مفقود است شعور و فرهنگ و استقلال رای و زنانگی محترم زنهاست. آنها هماره زیر سایهی مردان لکولکی میکنند. اینجا صحبتی از ارزش زن به-ما-هو-زن نیست، فقط اینکه سند مالکیت به نام کیست اهمیت دارد. که چهکسی سایهاش را بر سر او بیاندازد. وگرنه زن بیسایهسر میسوزد و میپژمرد و محکوم به فناست.
نکتهی کلیدی ماجرا اما چیز دیگری است: زنان فاحشه، رقاصهها، زنان کابارهای، همخوابهها و بهطور کلی لکاتهها مکمل وجودی جاهلها و گندهلاتها هستند. یعنی بیوجود آنها زندگی آنها لنگ میزند. گندهلات اگر خود ناموسدار هم باشد کار و کاسبی دیگری جز پلکیدن دور-و-بر لکاتهها ندارد. به دیگر سخن، همانگونه که با یک متلک یا نگاه چپ به زن و خواهر و مادر و معشوقهاش دست به گزلیک و قمه و ساطور میبرد، خود ابایی از لاسیدن و چشمچرانی و حتی قُرزدن زن و خواهر و معشوقهی دیگران ندارد و ایرادی در آن نمیبیند.
اگر پای زنی وابسته به او در میان باشد، بایستی که عابد و زاهد باشد،کنج مطبخ بماند و بچه بزاید و پاپی امورات مرد نشود و به قدر کوپناش حرف بزند و محل سگ هم به دیگر جاهلهای محل نگذارد. اما زن غیر هماره میتواند سیبل خواهشهای نفس امارهایِ جاهل لوطیمسلک و بامعرفت قصه قرار گیرد. صحنهای از فیلم قیصر (بهقولی آغازگر موج نوی سینمای ایران) میتواند مثالی سمبلیک باشد. آنجا که در اواخر فیلم در شب پیش از انتقام نهایی، قیصر از فرصت همخوابگی با معشوقهی کریم آبمنگل نمیگذرد.
خلاصه در جهان فیلمفارسی، زن ضعیف، سفیه، بیپناه، فتنهگر، بیابتکار، بیرای و نظر، ابژهی بهرهکشی و خلاصه انگل مردان است. زن یا والدهی آقامصطفی است، یا منزل آقامصطفی یا صبیحهی آقامصطفی و اگر هیچکدام نیست نشمهی آقامصطفی و اگر این هم نیست که ولمعطل است. یعنی همواره زن باید ذیل مردی تعریف شود در غیر این صورت لکاتهای بیش نیست و البته همین لکاته باید باشد تا امورات جانبی مردان مرد بگذرد.
زن-مادر زندگی رسمی آقامصطفای فرضی را تشکیل میدهد و زن-لکاته زندگی غیررسمی او را. به قول شاعر هم فال است و هم بسیار تماشا. چرا که هم زن-مادر و هم زن-لکاته هر دو مطیعند و در اختیار. نمیگذارند آب در دل حضرتاش بجنبد. بهغایت قانعند و حرف اضافه نمیزنند و از این که زیر سایهی آقایشان هستند شاد و شکر گزارند. در این میان معمولا خبری از موی دماغ نیست.
موی دماغ کیست؟ یا چه کسی میتواند باشد؟ میتواند زنی باشد که در قالبهای پیشساخته جاگیر نمیشود و سر میرود. زنی که جدل میکند،کلکل میکند، نمیخواهد در ذیل گندهلاتهای محله تعریف شود. نه چادرنماز گلگلی به سر میاندازد و نه اینکه نیمهعریان بر سن کافه قر میدهد، لیکن از نمایش زیبایی خود ابایی ندارد و آن را مجوزی برای دستدرازی به خود هم نمیداند. مدرن است، باسواد است. از راهی بهجز رقاصگی و فاحشگی در کافه و روسپیخانه امرار معاش میکند ودستاش به جیب خودش میرود. از حق و حقوق خودش آگاه است و خلاصه اقتدار شاخ سبیل فری و تقی و ممد و قیصر را به چالش میکشد.
قدر مسلم چنین موجودی اگر در محله ظاهر شود چون بهطور مشخص در طبقهبندی ذهنی کوچهمردها نمیگنجد، وصلهی ناجور است. خیلی که همت کنند او را شکل دیگری از لکاته فرض کنند. شاید چون که بهمانند لکاته او هم ذیل مردی تعریف نمیشود و هم چون او دست در جیب خود دارد و همین عصیانگرش ساخته است.
البته شاید تنها بدین سبب لکاتهاش بخوانند که نام دیگری در قاموس خود برایاش نمییابند. اما تفاوت ره از کجا تا به کجاست. لکاته جزیی از سیستم محله است. لازم و ملزوم جاهل. این تازهوارد سلوکی دیگر دارد. زیباست اما اجازهی دستدرازی نمیدهد. روی پای خود ایستاده و به لطف جاهلها برای گذران زندگی محتاج نیست. مردش را خودش برمیگزیند و باجی به گردنکلفتها نمیدهد. از همه بدتر حرفهای عجیب و غریب میزند که اگر به گوش مادر-لکاتهها برسد آنها را هوایی میکند و شاید که از اطاعت مطلقهی آقاهایشان سر بتابند. پس جاهلان را چارهای باید اندیشیدن:
نخست، از آنجا که پای ضعیفهای در میان است و صحبت جنس مونث که میشود مردان سبیلکلفت و رستمصولت حس تملکشان گل میکند پس به زبان خوش هر یک به سهم خویش در کار اغوای او بر در میآیند. ولی او را با جاهلان و قلدرمابان کاری نیست و وقعی به دلبریهایشان نمیگذارد.
پس کم کم باب شایعه و تهمت و افترا باز میشود و همهی زخمخوردگان راه وصال، زندگانیاش را زیر ذرهبین فضولی میبرند تا به قول خود آتویی بتراشند از برای باجگیری. لیک او بیدی نیست که از این بادها بلرزد و عرصه را ببازد (استادهام چو شمع مترسان ز آتشم) کار به تهدید میکشد ... به آزار و ایذاء و شاید ... تجاوز ... شاید که این وصلهی ناجور، این موجود سرکش، این ضعیفهی پردل و جرات بشکند، سر فرو آورد ... یا آنکه برود و رحل اقامت در جایی جز حوزهی استحفاظی جاهلها بیافکند ... یا ... بمیرد.
در قسمت بعد حدیث جاهلان امروز و مواجهشان با ضعیفههای سرکش و پردل و جرات را مرور میکنیم.
كافه سه نقطه !..
اگر پول داشتم آنقدر كه همه مسافرتهايم را رفته باشم و همه كتابهايم را منتشر كرده باشم ( البته بعد از نوشته شدن !.. ) و ويلا و ماشين شاسي بلندم را خريده باشم آنوقت يك كافه ميزدم .. كافه من اين شكلي ميشد :
دو صندلي روبروي هم چسبيده به يك ميز كوچك از جنس همان صندلي ها كه شايد ادامه دسته صندلي ها باشد . صندلي ها چند نوع هستند . يك نوع مال عشاق و رفقاي فابريك . طوري كه كاملاً روبروي هم نباشند و كاملاً هم از هم جدا نباشند . وقتي آدمها روي صندلي هايشان مي نشينند يك جورايي براي اينكه پاي هم را له نكنند بايد با هم عاشقانه يا دوستانه كنار بيآيند .. ; ) .. يك نوع ديگر ميز و صندلي مخصوص آنهايي مي ساختم كه با هم قهر هستند و مي خواهند حرف آخرشان را بزنند .. دو صندلي پشت به هم و عمود بر هم اما از قسمت دسته ها چسبيده به هم .. چه باحال ميشد !.. هه هه .. و يك سري هم ميز و صندلي مخصوص آنهايي كه گپ و گفت اولشان است و روي مخ هم تازه دارند مانور مي دهند و هيچي به هيچي است .. صندلي هاي اينها بايد روبروي هم باشد اما كج و كوله و اريب !.. آدمها وقتي كه نشيمنگاهشان آرام نگرفته باشد كمتر دروغ مي گويند .. يوهاهاه .. ; ) .. و يك سري ميز و صندلي هم واسه آدمهايي كه درست مثل آدم فقط مي آيند كه گفتمان فرهنگي ، ادبي ، هنري داشته باشند و اصلن اصلن هم همديگر را نمي شناسند ( ارواح عمه شان ! ) .. واسه ميز و صندلي هاي اينها ديگر بدجنسي زيادي به خرج نمي دادم ولي فرد طراحيشان مي كردم .. مثلن سه تايي .. پنج تايي .. هفت تايي .. همين طوري دلبخواهي !..
اجازه مي دادم هر چه دلشان مي خواهد روي صندلي ها و ميزها بنويسند به شرط اينكه رنگي بنويسند و با معنا بنويسند و زير نوشته هايشان را امضاء كنند .. ديواري وجود نخواهد داشت .. چون ديوار از پنجره هاي بزرگ مربع و مستطيلي تشكيل شده كه بي خستگي به هم چسبيده اند !.. اينجا همه پيدا هستند .. جايي براي مخفي شدن وجود ندارد .. هر كس دوست ندارد ديده شود مي تواند نقاب بزند .. كنار هر ميز به تعداد صندلي ها نقاب آويزان مي كردم !.. نقابهاي رنگي ..
جاي سيگاري ها و غير سيگاري ها را جدا مي كردم تا از دست هم شاكي نشوند .. از سقف فانوسهاي فلزي آويزان مي كردم .. زير تمام پنجره ها را تا زمين قفسه بندي مي كردم و كتابهاي دلخواهم را مي گذاشتم .. آدمها مي توانستند بردارند و بخوانند يا قرض بگيرند و ببرند و برگردانند .. گاهي نمايشگاهش مي كردم .. تعدادي از آثار را بيرون پشت پنجره ها نمايش مي دادم و باقي را داخل كافه .. بيرون كافه را با نردبانهاي چوبي تزئين مي كردم ..
و ..... و ....... و ............و
اسمش را مي گذاشتم : كافه سه نقطه !..
نمايشگاهي از خودم ..
اين فكريست كه مدتها پيش از اين هم داشته ام .. و مي توانم بگويم تمايل به اين كار دردسرهايي هم برايم ايجاد كرده اما چنان جذابيت و كششي برايم دارد كه هيچ وقت از شر فكر كردن به آن خلاص نشده ام .. دوست دارم از تمام حالات و حركات و زواياي چهره و بدنم عكس تهيه كنم .. شايد كساني دوست داشته اند كه من مدل آنها باشم اما درست به همان اندازه كه علاقه ندارم به اين منظور كسي مرا مدل خودش انتخاب كند به همان اندازه هم دوست دارم خودم مدل خودم باشم !.. يك ريموت كنترل خريده ام و اين كار براحتي امكان پذير است اما يك سوال مهم و اساسي بلافاصله در ذهن تداعي مي شود كه عكس را براي نشان دادن مي گيرند .. چگونه مي توان در اين كشور و با پيشينه افتضاحي كه در مقابله با چنين ايده هايي دارد عكسهايي اينچنيني را به نمايش عموم گذاشت ؟.. مسلم است كه امكانپذير نيست .. فقط مي توانم عكسها را خودم نگاه كنم يا به دوستانم نشان دهم و شايد در جايي به غير از ايران ... نمي دانم .. اما در هر صورت اين كار را بسيار دوست دارم .. يك جورايي بالاتر از دوست داشتن !..
يكي از دوستانم كه از تمايل زياد من براي اين كار مطلع است از من خواهش كرد تا مدلش شوم اما نپذيرفتم و كمي هم سر اين مسئله با هم بگو مگو كرديم .. نمي دانم آخر توانستم منظور و مقصودم را به او بفهمانم يا نه .. من به عنوان يك عكاس به او اعتماد نداشتم !.. نه اينكه از لو رفتن عكسهايم بخواهم بترسم كه مطمئناً براي جلوگيري از چنين اتفاقي مي توانستم تمهيدات و شرايطي در نظر بگيرم .. من نمي توانم به عكاسي اعتماد كنم كه نمي تواند حتي به اندازه ذره اي به ذهنيت و روحيه من نزديك شود .. عكس و عكاسي به نوعي قضاوت كردن است .. پس عكس پرتره مي تواند قضاوت سنگين تري باشد .. به عنوان يك عكاس به اين مسئله اعتقاد دارم كه اگر از سوژه ام شناخت درستي نداشته باشم يا بالاتر از آن از او متنفر و بيزار باشم نخواهم توانست عكس درستي از او بگيرم حال ببينيد گرفتن يك عكسي كه مي خواهد به مقوله شخصيت پردازي و روان شناسي سوژه در عين رعايت زيبايي شناسي نزديك شود چقدر مي تواند حساس و سخت و ظريف باشد ..
پس اين ميانه به تنها كسي كه مي توانم تا حدودي آن هم نه به طور كامل اعتماد كنم خودم هستم و خودم .. به جز من كه مي تواند زواياي وجود مرا آنگونه كه وجود دارند درك كند و نشان دهد ؟.. كه مي تواند رابطه اي ميان ذهنيت و روح و جسم من با يك عكس بوجود آورد البته اگر رابطه اي وجود داشته باشد و يك عكس قادر به نشان دادنش باشد ؟..
آيا روزي در اين كشور به آن درجه از درك هنر و روان شناسي نائل خواهيم شد كه بتوانيم خودمان و ديگران را در بودن و هست شدن آزاد بگذاريم ؟.. آيا مي توانيم به دور از حب و بغض و تمايلات سركوب شده ، خودمان و ديگري را به يكديگر همانگونه كه هستيم و هستند معرفي كنيم ؟..
نمي دانم .. شايد داشتن چنين آرزويي براي ايران و ايراني بسيار دور و حتي محال باشد .. اما با تمام قلبم آرزو مي كنم كه روزي تمايلات جوانان ايراني آنقدر سركوب نشده باشد كه در تمام اشياء و ميوه ها فقط اعمال جنسي را آن هم به شكل بدوي و حيوانيش رؤيت كنند اما در آن سوي دنيا تمايلات مردمانشان چنان درست و به موقع پاسخ گرفته باشد كه در اروتيك ترين و جنسي ترين زوايا و نمايش ها فقط زيبايي ببينند و لطف و عشق را به بهترين وجه ممكن نشان دهند ..
سبز خوني ..
امروز را خانه ماندم و بيرون نرفتم .. اما اخبار را دنبال كردم و مسلم است كه از آنچه خواندم و شنيدم خوشحال نشدم .. يك عده باتوم خوردند .. يك عده زخمي و يك عده بازداشت شدند .. اين روزها همه سبزها متمايل به سرخند .. يك رنگ جديد به رنگها اضافه شده .. سبز خوني !..
بايد براي يك مسافرت چند روزه به جنوب برنامه ريزي كنم .. البته پيش از آن حتماً يكي دو سفر كوتاه براي ثبت خزان شمالي خواهم داشت .. رنگها همچنان براي من جذاب و دوست داشتني هستند .. به نظر من عكس رنگي خوب گرفتن از عكس سياه و سفيد خوب گرفتن سخت تر است .. شناخت رنگها و استفاده درست از آنها در يك عكس كار ساده اي نيست و شايد تأكيد بيش از حد يك عكاس در مُدِ سياه و سفيد به دليل ناتواني عكاس در استفاده درست از رنگها باشد ..
چند روز پيش جايي بودم .. صحبتها و حركات خاص خانمي توجهم را جلب كرد .. زن جواني بود تقريباً هم سن و سالهاي خودم شايد كمي بزرگتر كه نقاشي خوانده بود و در مورد دختران نازيبا و مشكلاتي كه در جامعه ايراني دارند با حرارت بحث مي كرد .. خوب به چهره و حركاتش دقت كردم .. به نظرم زيبا نبود .. يك بيني بزرگ و عقابي .. پوستي تيره و خفه و اندامي شبيه به مرغهاي خانگي داشت .. كمي خنده ام گرفته بود .. جلوتر رفتم و به حرفهايش با دقت بيشتري گوش دادم .. از هر چند جمله اي كه به كار مي برد دست كم 3 كلمه به واژه " همسرم " ختم ميشد .. نكته ظريفي در نمايشي كه ميديدم نهفته بود .. همه تصور آن زن از زيبايي اش وابسته به وجود مردي به نام " همسر " بود !.. فهميدم احتمالاً ايشان تا قبل از ازدواج از قيافه و اندامش تصور خوبي در ذهن نداشته و با اينكه پس از انتخاب شدن توسط يك مرد اندكي بهبود يافته اما هنوز اين تصور منفي به نوعي در او وجود دارد .. خواستم يواشكي در گوشش زمزمه كنم : عزيزم ! با اينكه من از تو هزار بار زيباترم و در عين حال مجردم اما باور كن به شوهرت نظر ندارم . نگران نباش !.. اما دلم برايش سوخت و چيزي نگفتم و گذشتم و رفتم ..
راستش را بخواهيد من از خودم تصوري عجيب و فراتر از واقع ندارم .. زيبا و جذابم اما نه از آن نوع اگزجره اي كه احساسات موقتي مردانه را به سرعت تكان دهد و بعد هم به همان سرعت فرونشاند و ديگر هيچ !.. اگر جذابيتم كسي را به خود جلب كند مطمئن باشيد هرگز فراموشم نخواهد كرد و اين باز هم بي خطر است چون به ندرت اين روزها كسي پيدا مي شود كه جذابيتش مرا به خود جلب كند .. اين روزها به تنها چيزي كه فكر نمي كنم ماجراها و شيطنتهاي دو نفره است .. برايم جالب است اينكه گاهي همجنسانم چه مجرد و چه متأهل كمي به حضور و وجود من حساس هستند و جنس مخالف منسوب رسمي و غير رسمي كنار آنها مجبور است كلي تلاش كند تا آنها اعتماد به نفس از دست رفته شان را در برابر من دوباره بازيابند و گاهي اين برايم دردسرساز مي شود چون مثلاً اتفاق افتاده كه دوست پسر يا نامزد فلان زنك براي اينكه روحيه و غرور طرف به كل از دست نرود با هر ترفندي كه شده براي من موقعيت يا شرايط ناخوشايندي بوجود آورده تا فرد مورد نظر به صورت قلابي و نمايشي هم كه شده احساس پيروزي كند و به اصطلاح كم نيآورد !.. كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه جدي جدي من برتري هايي نسبت به خيلي از همجنسانم دارم كه احتمالاً خودم هم خبر ندارم و بايد كشفشان كنم و دست كم آخرين نفري نباشم كه از خودم چيزهاي خوب خوب مي دانم .. حال بماند كه آقايان ايراني ( كه معمولاً با يك اعتماد به نفس كاذب جنسيتي بزرگ مي شوند و از بدو تولد خود را برتر از خانمهاي ايراني مي دانند ) هم حتي گاهي مرا رقيب خطرناكي براي خود فرض مي كنند و بعضي وقتها دست به حركات ژانگولري عجيب و غريبي مي زنند تا به اصطلاح حريف را از ميدان به در كنند ..
; )) ..
يكي چند وقت پيش ابراز علاقه مي كرد و شاكي بود كه چرا توجهي نمي كنم .. گفتم من شير و عسل را رها كرده ام .. آب نبات چوبي به چه كارم مي آيد ؟.. گفت يعني مي گويي اين تو بوده اي كه هميشه رها كرده اي و كسي هرگز تو را رها نكرده ؟.. گفتم : نه من اين را نگفته ام .. چون اين دروغ بزرگي مي تواند باشد كه گفتنش از من يكي بر نمي آيد .. اما دليل اينكه تو به چشمم نمي آيي همان است كه گفتم .. گفت من عاشقم !.. گفتم من از تو به خودم عاشق ترم .. هر وقت كسي سر راهم قرار گرفت كه از من به خودم عاشق تر بود آن وقت من هم عاشقش خواهم شد .. گفت اين يعني نمونه خودشيفته گي !.. گفتم احتمالاً تو درست مي گويي .. اما حقيقتش اين است كه من در خودم و با خودم چيزي را بدست مي آورم كه در كسي و با كسي بدستش نمي آورم كه هيچ از دستش هم مي دهم .. پس منطقي و عاقلانه اين است كه بدست آوردن را انتخاب كنم و از دست دادن را به ديگري بسپارم ..
يكي خيلي دلش مي خواهد سر به سر من بگذارد به حدي كه دشمنش شوم و گرد و خاكي به پا كنم .. اما نمي داند كه براي بچه جنگهاي واقعي ، قاطي شدن در جنگهاي مجازي ننگ است .. تازه !.. من اگر مي خواستم دشمن شوم مي رفتم آمريكا مي شدم .. زرشك !.. هه هه
اومدي .. اومدي .. چه خوووووووب كردي اومدي ..
حس نوشتن چند روزيست كه سر و كله كچلش پيدا شده .. حالا چرا كچل ؟.. كار خودم است بابا !.. هه هه .. نمي دانم چگونه مي توان از دست اين حس شرافتمندانه احترام به واقعيتي كه احتمالاً وجود خارجي ندارد چون تمامش يك جا نه قابل درك است و نه قابل هضم مگر اينكه خداي ناكرده الاغ تشريف داشته باشيم كه نيستيم را همزمان با پيش بيني نتايج احتمالي ناخوشايندي در ذهني مثل ذهن من كه از كودكي به خورد تار و پود وجود او رفته كه نبودن بهتر از بد بودن و بودن است و تعبيرش در فرم نوشتاري يعني اينكه ننوشتن برتر از نوشتن و به گند كشيدن واقعيتيست كه بر آن اشراف نداري ، خلاص شد ؟.. ( اين هم در پاسخ به كساني كه معتقدند اينجانب عادت به نوشتن جملات كوتاه دارم و نمي توانم يك نفس يك جمله دراز و بامعني بنگارم ! = اين يعني رو كم كني هااااا ) ..
جمله ديلاق بالا را اگر نفهميده ايد اينطوري مي نويسم تا بهتر بفهميد :
من همچنان آدم صادق و شريفي هستم اما براي اينكه بتوانم اين طلسم ننوشتنم را بشكنم مجبور شده ام اين دو ويژگي دوست داشتني و در عين حال دست و پا گير را كچل كنم !.. حالا كچلي شرافت و صداقت يعني چه ؟..
يعني وقتش است كه واقعيت و خيال را با سلام و صلوات در هم بيآميزم .. اينكه چگونه بيآميزمشان را اميال سركوب شده و نشده .. خودخواهي ها و دگرخواهي ها .. خواسته ها و آرزوهاي شناخته شده و ناشناخته .. تجربيات دروني و بيروني ذهنم تعيين مي كنند .. خب !.. اين يعني اينكه عقايد فرويد به صورتي رقيق شده ( فرويد واقعي زيادي غليظ است .. دوستش ندارم !.. اما رقيقش به واقعيتي كه نمي دانيم و هرگز نخواهيم دانستش كمي نزديكتر است .. هميشه رقت از غلظت به اصل نزديك تر است .. يعني من اينطوري فهميدم .. يعني اينطوري بيشتر مرا ارضاء مي كند .. دلم مي خواهد .. دوست دارم .. همين است كه هست .. ) با عقايد يونگ دوست داشتني و منعطف و يك دنيا ورطه و چاله و قله و تپه خودم و شما همه دست به دست هم خواهند داد تا به بهترين شكل ممكني كه دلم مي خواهد از خودم و آدمها و ساير موجودات زنده و غير زنده سوء استفاده ( سوء استفاده اينجا يعني وارد شدن به مقوله اي كه همين كه در ذهنت شكل مي گيرد خود به خود تحريف مي شود و تو آن را مي پذيري و دنبال مي كني و به آن آري مي گويي .. اين يعني يك جور پست فطرتي شرافتمندانه مدرن دوست داشتني كه مجبوري انتخابش كني اگر مي خواهي بنويسيش !.. فهميديد ؟.. نوچ ؟.
.. : )) .. ) كنم !..
هه هه .. آسمان هم صدايش درآمد بس كه فهميد من چه مي گويم و خودش را به نفهمي زد و عاقبت تركيد !.. ( چه رعد و برقي !.. ) ..
هيچ فكرش را نمي كردم ركاب زدن توي سرازيري ها و سربالايي ها حس نوشتن را دوباره در من زنده كند با اينكه خيلي براي يك آدم ورزش نكرده تنبل كار سختيست .. راستش را بخواهيد تازه مي فهمم اطرافيانم از دست اخلاق سينوسي من چه مي كشند .. مسيرهايي را كه اين روزها طي مي كنم شباهت عجيبي به خودم دارند .. خب .. يعني اينكه كار مفيديست .. به درد من مي خورد .. طي كردن خودم را دارم ياد مي گيرم كم كم و اين البته به معناي گذشتن از خودم نيست كه من خودخواه تر از آنم كه از اين غلطها بكنم .. فقط خوبي هاي خودم را راحت تر دور مي زنم و به بدي هايم رو مي كنم و لبخند مي زنم .. به هيچ وجه قصد ندارم آدم بهتري شوم .. براي خوب نوشتن اتفاقاً احتياج دارم بدتر از ايني كه هستم باشم !.. ( خوب و بدي كه من مي گويم معنيش با آنچه شما تصور مي كنيد متفاوت است .. زياد توي نخش نرويد .. نگران نشويد .. ) ..
باران مي بارد و من شنيدن صدايش را دوست دارم .. صدايش مرا ياد كثافتي مي اندازد كه روي زمين انباشته شده و منتظر شسته شدن است .. انگاري بچه اي ماتحتش را پس از يك " كار بزرگ " كرده هوا و ننه اش را صدا مي زند كه بيا ... !.. چه حس شاعرانه اي !.. به به چه شب باراني زيباييست !.. جاي رفقا خالي !.. هه هه ..
خوشا شيراز و وضع بي مثالش ..
آخر اين هفته براي سومين بار در عمرم به شيراز مي روم .. اين شهر جزو دوست داشتني ترين شهرهاي مورد علاقه من است .. البته شيرازي ها را هم دوست دارم اما نه به اندازه شهرشان !.. روز پنج شنبه تولد كورش كبير است .. مردي كه ظاهراً آسوده خفته چون به وفاداري ملتش براي ادامه راه و روش و منش حكومت و كشورداريش مطمئن بوده !.. اين شهر براي من نوستالژي سالهاي دور و شيطنتهاي ايام نوجواني را دارد .. براي دوباره ديدن پرسپوليس و پاسارگاد لحظه شماري مي كنم .. مي دانم كه با يك حس غرور ناسيوناليستي توأمان با تأثر و تأسف از مقايسه وضعيت حال كشورم با گذشته هاي پر افتخارش باز مي گردم اما سعي مي كنم به آن به چشم يك تجديد عهد با اصل و منشأ ذات و وجودم و خاكم نگاه كنم ..
يك سري هم به حضرت عشق ، جناب حافظ مي زنم .. هر چند كه از نظر شيخ شيراز در مراتب عشق ، گنهكار و روسياهي بيش نيستم .. هرگز عشق را چنان كه شايسته اين واژه است به جا نيآوردم و رعايت نكردم .. نمي دانم.. شايد من اصلن عاشق نشده باشم .. چه اگر عشق ، عشق باشد نه گذشتني در كار است و نه رفتني و نه ترجيح دادني و من هر سه را گذرانده ام .. پس هرگز عاشق نبوده ام .. سري هم به جناب سعدي مي زنم .. اين موجود دوست داشتني و شوخ و شنگ كه همه عالم و آدم را ناصح است و خود هر چه كه بخواهد مي كند و باكش نيست .. هر كه بوده آدم جالبي بوده .. دوستش دارم ..
نمي دانم اين مملكت كي مي خواهد يك زن مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت بشناسد .. به چند هتل شيراز براي رزرو اتاق يك تخته كه تماس گرفتم با يك پاسخ توهين آميز مشابه مواجه شدم : بايد از اماكن نامه بيآوريد آنهم وقتي كه شيراز هستيد كه بعد از آن معلوم نيست ما اتاق داشته باشيم يا نه !.. وقتي كه دليلش را پرسيدم جواب درستي نشنيدم . يكي مي گفت هتلها زير نظر اماكن اداره مي شوند و اين دستور از بالاست . يكي مي گفت براي ما مسئوليت دارد و خلاصه دلايل يك از يك احمقانه تر و مزخرف تر .. دست آخر تنها هتل پرسپوليس بود كه در مورد نامه و اماكن چيزي نگفت و محترمانه دليل سفر مرا پرسيد كه برايش توضيح دادم و اتاقم را رزرو كردم .. وقتي كه از سفر برگشتم مي خواهم دليل اين قانون توهين آميز نانوشته را پيگيري كنم ببينم به كجا مي رسم .. به نظر شما اين خنده دار نيست كه در ايران وزير زن داشته باشيم اما مسافر زن نداشته باشيم ؟.. يا اين كشور زنان مجرد مستقل را به عنوان يك " انسان " به رسميت نمي شناسد يا ترجيح مي دهد كه احتمالاً وقت سفر در خيابان بخوابند و به هتل نروند !..
تفرش و درياچه كشه..
ديروز با همان دوچرخه سوارهايي كه براي اولين بار با آنها آشنا شده بودم به تفرش و درياچه كشه رفتم . قرار بود تا تالاب ميقان ركاب بزنيم كه هوا تاريك شد و تور هم يك روزه بود و نشد !.. كمي آنطرف تر از درياچه كشه آثار تازه كشف شده تاريخي روستاي زيرزميني " زلف آباد " قرار داشت كه در كمال مظلوميت و بي توجهي به تنهايي يك گوشه افتاده بود . انگار كه تازگي ها ميراث فرهنگي ها مرمت و بازسازيش را آغاز كرده بودند .
اين بار خيلي خوش گذشت . هرچند اول راه جاده شلوغ و باد سرد مخالف حسابي مرا گرفته بود و راستش را بخواهيد كمي ترسيده بودم . اما بتدريج بعد از كمي ركاب زدن ترسم ريخت و بدم نمي آمد به جاي كناره هاي جاده آن وسط ها مانور بدهم . اين زانوهاي لعنتي من هنوز قابل پيش بيني نيستند . يك موقع هايي خيلي خوب كار مي كنند و گاهي يك دفعه مي لرزند و دچار ايست قلبي مي شوند و همان جاست كه بايد سوار ميني بوس شد و ركاب زني را متوقف كرد . اما روي هم رفته اين بار از خودم راضي تر بودم . بيشتر و بهتر ركاب زدم و از همه مهمتر زمين نخوردم . هم تيمي ها كمكهاي خوبي بودند و راهنمايي هايشان درست و عالي بود . آقاي تور ليدر كه از دست اولين مطلبي كه در مورد تورش نوشته بودم ( مطلب با تيتر : درياچه خضر نبي ) كمي شاكي بود اين بار از بار قبلي مديريت بهتري بر تيم داشت و هماهنگي بين اعضاي متفاوت تيم را به خوبي تنظيم مي كرد و اين باعث شد تا مبتدي ها و نيمه حرفه اي ها و حرفه اي ها در كنار هم به راحتي ركاب بزنند و روز خوبي را به شب برسانند .
اخلاق و رفتار بدنم در ركاب زني كم كم دارد دستم مي آيد . بدنم هم مثل اخلاق گند خودم كمي بد قلق است . به راحتي نمي شود شناختش و نم پس نمي دهد . اما به مرور مشتش را وا مي كند و مي شود خلاصه يك جورهايي توي جاده و دشت و كوهستان با خود اينور و آنور كشاندش و با دوچرخه دوستش كرد .
خلاصه سفر دوچرخه سواري خوبي بود . اين تور به نظرم قابل اعتماد مي آيد . مي شود روي راهنمايي هايشان حساب كرد و پشيمان نشد . 25000 تومان ناقابل حلالشان .. ; ) ..
درون و بُرون ..
هدفم از رفتن ، سفريست به درون .. اما اين سفر را تنهايي بايد رفت .. و براي تنها سفر رفتن بايد از سفر به بُرون گذشت و پيمودش و بعد به ديگران سپردش .. فعلن سفر به بُرون را تجربه مي كنم تا براي تنها سفر كردن آماده باشم .. سفري به درون .. نمي گويم كه ديگران را در سفر به بُرون دارم تحمل مي كنم .. نه .. من هم به ديگران احتياج دارم .. همانطور كه آنها به من .. اما آنچه من مي خواهم با ديگران ميسر نمي شود .. مجبورم بده بستانهاي گروهي را تحمل كنم تا براي سفر به درونم ره توشه اي مناسب جسم و ذهن و روحم فراهم كرده باشم .. ديگران آنقدر ها هم بد نيستند .. همانطور كه من آنقدرها بد نيستم .. هر آدمي عدديست .. حتي اگر صفر باشد !.. و همه مهم هستند حتي اگر از هم بيزار باشند ..
زنده باد آزادي !..
بعضي وقتها احساس مسئوليت كردن در قبال همه ممكن نيست . اين كار بيهوده و طاقت فرساييست آنهم زماني كه آنهايي كه بايد مسئول باشند و نبوده اند بيخيال و بي قيد ، هر روز بيش از روز پيش از ديگران طلبكار مي شوند و حق به جانب چنان بر منبر سخنراني تكيه مي دهند و ناصحانه باقي را مورد خطاب قرار مي دهند كه گويي پيامبري معصوم به تازگي بر زمين هبوط نموده !...
بيخيالي و ولنگاري را دوست ندارم .. اينكه مثل يك عقب افتاده ذهني با مغزي شست و شو داده شده بخندم و نفهمم و از نفهميدنم لذت ببرم را دوست ندارم .. آدمها دو دسته هستند .. يا مي فهمند يا نمي فهمند !.. وقتي كه فهميدي ، رنج و مسئوليت هرگز تو را رها نخواهند كرد . وظايف خودت به كنار ، در قبال بي مسئوليتي هاي ديگران هم مي خواهي پاسخگو باشي و اين وقتي كه از آستانه نرم معمول جامعه فراتر رود اصلن خوب نيست . در يك ديوانه خانه قانونگذاري و مسئوليت پذيري تا اندازه اي خوب است اما در بيشتر موارد كار بيهوده ايست .. همرنگ جماعت شدن را هرگز پيشنهاد نمي كنم چون همين در اقليت بودن امتيازيست كه دوستش دارم اما وقتي كه پاي مسئوليت و پاسخگويي و ذبح زنده زنده آرامش به پاي جامعه است كوتاه آمدن و رها كردن را بيشتر مي پسندم ..
اگر همسرت را دوست نداري رهايش كن !.. به همين سادگي !.. هيچ دليلي ندارد آدمي مسئوليت يك زندگي بدون عشق و سرشار از رنج را تحمل كند . گاهي آن اوايل كه تازه از همسرم جدا شده بودم احساس عذاب وجدان مي كردم .. زندگي در يك شهر جنوبي با فرهنگي سنتي .. بدنيا آمدن در يك خانواده خوش نام و سرشناس .. و دامادي كه به ظاهر ايده آل جامعه ايراني محسوب ميشد .. خاله زنك بازي هاي دوستاني كه زماني چشم ديدنت را نداشتند .. حرف و حديثهاي كوچه بازاري بي تجربه ها و ترسوهايي كه جرأت مرا نداشتند همه و همه دست به هم داده بود كه اين تصميم برايم سخت باشد اما ديدم نمي توانم به خودم و به او و به ديگران دروغ بگويم .. بعد از گذشتن يك سال ديگر دوستش نداشتم .. جدا شدم و مسئوليتي را كه جامعه و قانون و فرهنگ با زور مي خواست به من تحميل كند رها كردم و خوشحال بودم كه بدون خطا و خيانت زندگي جديدي را شروع كرده ام ..
اگر نامزدت را ديگر دوست نداري يا حتي دوستش داري ولي براي يك زندگي مشترك تا پايان عمر نمي تواني مطمئن باشي كه همچنان به همين اندازه كه حالا دوستش داري در آينده هاي دور هم با تصور هر پيشآمد وحشتناكي دوستش خواهي داشت نامزدي را به هم بزن و رهايش كن !.. برنامه ريزي ها .. جشن ها .. خاطرات خوش .. خنده ها و شادي ها و احساس غرور هاي لحظه اي در ميان جمع هيچ كدام ارزش شروع يك زندگي با آينده اي متزلزل و مبهم را ندارند .. من اين كار را هم امتحان كرده ام !.. باز هم عذاب وجدان پشيماني به سراغم آمد اما تحمل كردم و پيروز شدم .. آزادي از آينده اي كه قابل پيش بيني نيست لذت بخش است ..
كارت را اگر دوست نداري رها كن !... هيچ دليلي ندارد در محلي كار كني كه از تو انتظار دارند كمتر از هوش و استعدادت ظاهر شوي .. چشمهايت را روي اشتباه هاي عمدي ببندي و گاهي هم همرنگ جماعت شوي تا ارتقاء رتبه بگيري .. غرورت را كنار بگذاري .. به وجدان كاريت گاهي قرص خواب بدهي و زيرآبي همكارانت را بزني .. هميشه وانمود كني كه از مديرت كمتر مي فهمي .. زير اظهار نظرهاي خودت هم اجازه امضاء كردن نامت را نداشته باشي و زندگي را فداي كارت كني .. اگر محتاج حقوق كارمندي نيستي و شخصيت و هوش و غرورت را ارزشمندتر از آن مي داني يك لحظه هم ترديد نكن و كارت را رها كن !.. من اين كار را هم امتحان كرده ام .. نمي داني چه لذتي دارد صبح براي خودت از خواب بيدار شوي .. براي خودت كار كني و براي خودت تصميمهاي خوب خوب بگيري و زندگي كني ..
اگر وضعيت جامعه و كشورت تو را رنج مي دهد .. اگر به همان اندازه كه تو در قبالش احساس مسئوليت مي كني آنها چنين انتظاري را متقابلاً برآورده نمي سازند .. اگر فاصله ايده ها و آرزوها و احساسات و افكارت فرسنگها با آنها تفاوت دارد .. اگر همه جا همچون سدي مانع حركت تو مي شوند و نفيت مي كنند .. اگر كمر به نابودي تو به خاطر تفاوتهايت بسته اند .. جامعه و كشورت را رها كن و برو !.. برو به جايي كه براي انسان بودنت وراي جنسيت و عقايد و مليت و تصميمهايت ارزش قائل باشند و به اندازه استعدادها و تواناييت حمايتت كنند .. اين كار را هنوز امتحان نكرده ام اما اگر روزي جنگيدن براي ايده ها و عقايدم از آستانه توانايي هاي روح و روانم فراتر رود جامعه و كشوري را كه عاشقانه دوستش دارم رها خواهم كرد و خواهم رفت ..
رها كردن و رفتن و گذشتن نه عذاب وجدان دارد و نه نشانه بي مسئوليتيست .. هر كاري و هر چيزي بهايي دارد مگر جان و روح و روان كه برايش بهايي قابل تصور نيست و جز در پس زمينه روشن آزادي چگونه مي توان به ادامه زندگي و باورهايي كه به آن وابسته هستند اميد داشت ؟..
هميشه راهي را انتخاب كرده ام كه آزادترم كرده باشد .. خواه اين آزادي در انتخاب آدمي و شهري و شغلي و كشوري باشد و خواه در رها كردن آدمي و شهري و شغلي و كشوري باشد ..
پس زنده باد آزادي !.. : ) ..
درياچه خضر نبي !..
ديشب با يك گروه دوچرخه سوار حرفه اي تا نيمه حرفي آشنا شدم . همان ديشب رأس ساعت 2 با آنها قرار گذاشتم و همسفرشان شدم . دوچرخه ها را بار ميني بوس كرديم و از جاده چالوس تا مرزن آباد و تا روستاي نيمور در دامنه هاي البرز سواره رفتيم . از آنجا دوچرخه ها را سوار شديم و در جاده هاي خاكي پر نشيب و فراز جنگلي ركاب زديم .
براي من كه بعد از 20 سال بدون هيچ آموزشي آن هم براي سومين بار در عمرم سوار دوچرخه مي شدم كار سخت و هيجان انگيزي بود . در نظر بگيريد كه هنوز كار با دنده هاي دوچرخه كوهستانتان را بلد نيستيد و مسير را نمي شناسيد آن وقت برويد در يك جاده با شيب تند برانيد !.. در ابتداي راه از روي يك چاله روي سرازيري كنار دره نتوانستم تعادل دوچرخه را حفظ كنم و به سختي زمين خوردم و همانجا به اهميت وجود كلاه ايمني و دستكش پي بردم . اگر كلاه نبود شايد به سرم آسيب جدي وارد ميشد اما خوشبختانه فقط گونه چپم كمي ساييده شد و چون دستكش نداشتم استخوان زير شصت دست چپم ضرب ديد و ورم كرد و زير زانوي چپم هم دو عدد بادمجان رسيده فرد اعلاء سبز و بنفش شد !.. كمي ترسيدم و اعتماد به نفس دوچرخه سواريم پايين آمد اما هم تيمي هاي بسيار خوبي داشتم كه راهنمايي ها و قوت قلبشان باعث شد بتوانم نيروي از دست رفته را دوباره بازيابي كنم و به راهم ادامه دهم . مسير زيادي را به سلامت و بدون مشكل طي كردم .
هدف ما رسيدن به " درياچه خزر نبي " در دل جنگلهاي بكر و انبوه مازندارن بود اما بدليل عقب افتادن از برنامه به خاطر اصرار بيش از حد چند نفر از بچه ها براي طي كردن سربالايي هاي دشوار مسير با دوچرخه در حاليكه توان و تمرين لازم براي اين كار را نداشتند و آشنا نبودن تور ليدر با مسير و گيج شدن بلد راه و مساعد نبودن شرايط جوي ( رطوبت بالا ، مه شديد ، سردي و تاريك شدن هوا ) توي يكي از پيچ ها حدود ساعت 30: 2 بعد از ظهر نهار خورديم و دوچرخه ها را بالاي ماشين گذاشتيم و برگشتيم . خيلي دوست داشتم درياچه را ببينم اما خب انگار اين بار قسمت نبود و مشكلات پيش بيني نشده و نداشتن وسايل لازمي مثل gps ، نقشه ، قطب نما ، بلد راه مطمئن ، آذوقه ، سوخت براي ماشين اسكورتي تيم ، چادر و كيسه خواب و عدم برنامه ريزي براي يك سفر بيش از يك روزه امكان ماندن در آن محل و ادامه راهي ناشناخته را عملاً غير ممكن كرده بود .
با وجود نداشتن هيچ تجربه قبلي از دوچرخه سواري در طبيعت و نرمش ها و آمادگي جسمي لازم به خودم كلي اميدوار شدم !.. فهميدم كه در صورت ادامه اين ورزش طبق يك اسلوب استاندارد و تمرين لازم مي توانم از پس چنين جاده هاي وحشي و دل انگيزي برآيم .
شماره يك بلد راه مطمئن را گرفتم و تصميم دارم يكي از همين روزها دوباره به منطقه بروم . اين بار دوربين عكاسي و وسايل ضروري را همراه خودم مي برم و پيش بيني هاي لازم جهت اتفاقات غير منتظره را حتماً در نظر مي گيرم . وقتي كه مسير را نمي شناسيد و تازه كار هستيد به هيچ بلد راه و همراهي به جز خودتان و gps و وسايل حياتي و ضروريتان نبايد اعتماد كنيد و توصيه آخر اينكه هميشه يك جعبه كمك هاي اوليه همراه خود داشته باشيد .
چون اين بار اولين تجربه دوچرخه سواريم در طبيعت بود براي اطمينان دوربين عكاسي حرفه اي با خودم نبردم . اما بار ديگر حتماً اين كار را خواهم كرد چون اين بار مي دانم چگونه و با چه وسايلي بايد به اين منطقه وحشي و زيبا بروم .
تركيب درختان بلند و در هم پيچيده و مه مناظر فوق العاده اي پديد آورده بودند كه انسان را وادار مي كردند به ناچيزي و ضعف وجود خويش در برابر اين همه نظم و اقتدار و بزرگي و پيچيدگي اعتراف كند و در برابر روح طبيعت سر تعظيم فرود آورد .
سفر يك روزه آن هم بدون برنامه ريزي مناسب و لوازم ضروري و ايمني براي كشف زيبايي هاي جنگلهاي بكر كوهستاني و هماهنگي با آن كافي نيست . براي مسيرهاي ناشناخته يا كمتر شناخته شده بايد تدارك يك سفر چند روزه داشت . بلد راه مطمئن ، gps ، تلفن ماهواره اي ، كيسه خواب ، چادر ، لباس گرم و جعبه كمكهاي اوليه فراموش نشود .
معجزه ..
خب !.. عاقبت فردا شد .. معجزه دلخواه من رخ داد .. معجزه اي كه هر روز از پس هر شب اتفاق مي افتد و تكرار و تكرار و تكرار مي شود .. معجزه اي كه از فرط تكرار فراموش مي شود ..
به پاس رخ دادن اين معجزه مي روم كاشان عكاسي كنم !.. كاش ميشد سهراب سپهري را به عنوان سوغاتي برايتان بيآورم ..
به همان اندازه كه تحمل تبديل شدن تلخي ها به شيريني ها و شيريني ها به تلخي ها با سرعتي نزديك به پرواز نور سخت است به همان اندازه هم آسان است .. فقط بايد صبر كرد .. كاري كه مجبوريم .. اگر مي خواهيم زنده بمانيم .. ; ) ..
من كه خوبم .. شما هم خوب باشيد ..
اين سو و آن سوي بلوار ..
روز قدس كه به خيابان رفته بودم هدفي بيش از عكاسي داشتم .. قصدم ديدن واقعيت بود .. كاري كه در روزهاي قبل از انتخابات و بعد از آن هم انجام دادم .. روزهاي قبل از انتخابات و زماني كه بازار تبليغات دو رقيب حسابي گرم بود . خيابانهاي سبز پوش و زنجيره هاي انساني ، جوانان خوشحال و زنان ذوق زده ترديدي در پيروزي موسوي به عنوان نماد تغيير خواهي ملت برايم نگذاشته بودند . البته همان روزها به جنوب شهر هم رفتم و مخالفان موسوي را از نزديك ديدم . آنها ديگر از پيروزي احمدينژاد نا اميد شده بودند . جوان تر ها عصباني و پرخاشجو و مسن تر ها مغموم و لرزان با خشم به من نگاه مي كردند و بدون اينكه نشانه يا نماد سبزي همراه داشته باشم مرا غير خودي مي دانستند و حاضر به صحبت يا عكس انداختن نمي شدند .
راستش را بخواهيد من موافق اين ايده هستم كه طرفداران جنبش سبز اكثراً از طبقات متوسط به بالاي جامعه هستند . اين را با چشمان خودم از نزديك ديدم و نمي توانم انكارش كنم هرچند جامعه آماري من محدود به ديده هاي من باشد اما چون اين ديده ها و شنيده ها از پراكنش آماري نسبتاً خوب و دقيقي برخوردار است مي توانم به صحت آن اطمينان بالايي داشته باشم . البته از قشر پايين جامعه هم بودند افرادي كه به حمايت از موسوي و كروبي پرداختند اما نسبت به ساير اقشار تعدادشان قابل توجه نبود .
روزهاي بعد از انتخابات و اعلام نتايج و پيروزي احمدينژاد باز هم به خيابان رفتم . روز 23 خرداد يعني فرداي اعلام نتايج كه طرفداران احمدينژاد جشن پيروزي گرفته بودند و از جنوب شهر به سوي شمال شهر تهران حركت كردند به ميانشان رفتم و شروع به عكاسي كردم . اين درست همان روزي بود كه در خيابان انقلاب و آْزادي درگيري هاي خونباري رخ داده بود كه از قضا به آنجا هم رفتم و از باتوم و مشت و لگد هم بي نصيب نماندم اما اينجا مي خواهم به شرح رويه ديگر ماجرا بپردازم . آن سويي كه قبل از انقلاب ديده نشد و آنقدر سركوفت و ناسزا و تحقير و توهين نصيبش شد تا كمبودها همه جمع شد و منجر به انقلاب 57 شد و طي اين 30 ساله بعد از انقلاب هم وضعيتش در واقع نه تنها تغييري نكرد كه بدتر هم شد . با خودم فكر كردم كه چه باعث مي شود اين قشر از افرادي حمايت كنند كه نه تنها به فكر بهبود وضعيت آنها نيستند بلكه از آنها در جهت افزايش قدرت و محبوبيت خود سوء استفاده مي كنند . در تئوري به اين نتيجه رسيدم كه آنها براحتي فريب مي خورند . آنها تشنه همذات پنداري با حاكماني مشابه خود هستند . آنها دوست دارند همه ايراني ها شبيه به آنها زندگي كنند . شبيه به آنها حرف بزنند و شبيه به آنها عمل كنند . هر كه رگ خواب اين قشر را در طول تاريخ بدست آورده براحتي بر آنان حكومت كرده و زمام مملكت را با كمك آنان در دست گرفته و هر كه آنها را دوست نداشته مجبور به تحقير و سركوب و منزوي كردنشان شده است .
راستي آنها در اين 30 ساله چه كرده اند ؟ چه بر آنان گذشته است ؟ آنچه كه از آمار و ارقام دريافتم و در گفت و گوهاي رو در رو ديدم و شنيدم تغييري در جهت بهتر شدن وضعيت معيشتيشان نبود . آنها فقط از لحاظ رواني ارضاء شده اند . به آنها در ظاهر احترام گذاشته شده اما در واقع چيزي از كمبودهاي واقعي آنها رفع نشده است . آنها از دنيا چيز زيادي نمي دانند . آنها ماهواره ندارند . فيلم نمي بينند مگر فيلمهاي پرنويي كه از غرب و تمدن تنها خشونت جنسي را به نمايش مي گذارند . موسيقي نمي شنوند مگر موسيقي هاي سنتي كه تمي غمگين و بي نشاط دارند . زنان و مردان آنها از يكديگر چيزي جز همان كه در خانواده خود مي بينند نمي دانند . تمام كمبودها و نداشته هاي آنها را " خدا " و " مذهب " پر مي كنند و مسلم است كه كساني شبيه تر به خود از حاكمان فعلي نمي بينند و نمي شناسند . آنها در تمام اين دوران 30 ساله فريب خورده اند و در توهم همذات پنداري با حاكماني كه براي آنها ياد و خاطره " علي " و " محمد " و " فاطمه " را زنده مي كنند زندگي كرده اند . دنيايي كه انها در آن زندگي مي كنند به سياه و سفيد و حق و باطل تقسيم شده . حاكمان به ظاهر طرفدار مستضعفان فعلي حق هستند و مخالفان با گستردگي و پراكنشي به اندازه تمام كره زمين باطل و دشمن و شايسته راهنمايي و ارشاد آنان به شمار مي روند .
با چند نفر از آنها از نزديك صحبت كردم و دليل طرفداريشان را از احمدينژاد جويا شدم . آنها فقط شعار مي دادند و وقتي در پاسخ مي ماندند عصبي و پرخاشجو مي شدند و مرا متهم به جاسوسي براي غرب و دشمني با اسلام مي كردند . صحبتهايشان شبيه به جملاتي بود كه در اين 30 ساله از تلويزيون ملي و منبرها و نمازهاي جماعت و جمعه شنيده بودند . گويي آنها در اين دنيا اصلاً زندگي نمي كنند .. دلم برايشان سوخت و بيش از اينكه از آنها دلگير باشم از خودم و قشر روشنفكر و كتاب خوان و صاحب علم و هنر جامعه شاكي شدم .
راستي قشر روشنفكر و تحصيلكرده جامعه ما براي نفوذ آگاهي و پرورش ذهنهاي جوان قشرهاي پايين جامعه ما چه كرده ؟ كدام يك از هنرمندان با اسم و رسم ما بدون شهريه چشمگير و آنچناني حاضر شده كلاسهاي درس خود را در جنوب شهر برگزار كند ؟ كدام يك از جامعه شناسان و فلاسفه و روان شناسان ما بدون گرفتن شهريه و حق الزحمه چشمگير حاضر به انجام تحقيقات علمي مطابق با روز جهان در اين مناطق هستند ؟ كدام يك از استادان دانشگاه و فرهيختگان و نخبه هاي ما دريچه هاي دنياي جديد را بروي چشمان باز محبوس در تاريكي اين آدمها باز كرده اند ؟
اگر مي خواهيد جنبش سبز فراگير شود چاره نداريد مگر قشر متوسط جامعه را تا آن جنوب شهر و پايين ها .. آنجا كه دنيا به آخر مي رسد و همه چيز رنگ خاكستري چرك مرده پيدا مي كند گسترش دهيد . نه در حد شعارهاي كودكانه و اقدامات موضعي و محدود . اين يك برنامه ريزي همه جانبه و طولاني مدت مي خواهد . مدارس .. مساجد .. حوزه هاي علمي و فرهنگي و هنري مي توانند مكاني باشند براي نفوذ آگاهي هايي كه اين قشر را سالهاست كه از آن محروم كرده اند .
شما با دلسوزي و ترحم نمي توانيد دل آنها را بدست آوريد كه ديگري در اين كار سالهاست كه خبره شده . شما تنها با نشان دادن واقعيت و آگاه كردنهاي بي نفع و غرض مي توانيد اعتماد ايشان را به خود جلب كنيد و البته اين در صورتيست كه خود به راهي كه انتخاب كرده ايد معتقد باشد .
روز قدس مردم آن سوي بلوار كه پارچه هاي سبزشان را بر هفت انگشتانشان علم كرده بودند از راه رسيدند و با خنده و شادي در پاسخ به مرگ بر منافق گفتنهاي خشمگين و عصبي مردم اين سوي بلوار مي گفتند مرگ بر روسيه .. مرگ بر چين .. مرگ بر ديكتاتور ..
به اميد روزي كه جريان آگاهي از آن سوي بلوار به اين سوي بلوار برسد و فراگير شود ..
درست است كه از وضعيتي كه هست ناراضيم .. درست است كه زمانهاي از دست رفته ام به همت خودم و ديگران طولانيند .. درست است كه تنهايي را معمولاً با بودن در ميان ديگران تجربه مي كنم .. درست است كه ريتم آهنگ زندگي من مال اين دنيا نيست .. درست است كه متفاوتم و از تفاوتم خوشنودم .. درست است كه من هميشه تنها به خيابان مي روم و تنها از باجه نارنجي تلفن بالا مي روم و تنها عكس مي گيرم و تنها شعار مي دهم و تنها از زير كمربند و باتوم لباس شخصي ها فرار مي كنم و تنها از لابه لاي صفوف نمازگزاران پيرو حكومت با پاهاي برهنه و لاك نارنجي رنگ و رو رفته و كلاركز سفيد چرك مرده به دست و در حال شنيدن طعنه و تشر و سركوفت و ناسزاي عاشقان ولايت از كارگر تا طالقاني و تا خانه طي مسير مي كنم .. درست است كه يك جا مجبورم براي گذشتن از خيابان به جاي پاسخ به توهينها و تذكرهاي يك مرد جوان ريشوي عصباني يك دستم را روي سر و يك پايم را روي رانش بگذارم و او را درحالي كه به موها و رنگ سبز كوله ام اشاره مي كندو بد بيراه مي گويد دور بزنم و عبور كنم .. درست است كه صداي نمونه خشونت توي گوشم وز و وز مي كند .. درست است كه تنها به خانه بر مي گردم .. اما يك وجه اشتراك با ساير آدمهاي ايراني به همت وضعيت بد اين روزها پيدا كرده ام و آن رنگ تلاش براي تغيير دادن اين وضعيت است هر چند تغييري كه من مي خواهم بلندپروازانه تر و همه جانبه تر و دست نيافتني تر از اين حرفهاست كه حالا حالاها به جايي برسد و حكمت وجود من شايد تنها تلنگر كوچكي باشد براي رسيدن به روزهاي بهتري كه نسلهاي بعدي تجربه كنند و من نباشم ..
راستي كاش هر روز روز قدس بود ..
ايران شده فلسطين .. مردم چرا نشستين ..
اين نماز باطله ... پيشنماز قاتله ..
مردم ما رو كشتن .. فلسطينُ چسبيدن ..
خوني كه در رگ ماست ... هديه به ميهن ماست ..
نه غزه نه لبنان ... جانم فداي ايران ..
توپ تانك بسيجي .. ديگر اثر ندارد ..
: ) ...........................
پينوشت : عكسها بد نشدند اما نمي توانم فعلاً در وبلاگم بگذارمشان چون باز نمي شود و من فقط به مديريت وبلاگم آنهم با كندي و مشقت دسترسي دارم .. به زودي .. ; ) ..
اولين باران پاييزي ..
اولين باران پاييزي باريدن گرفت و زودي مثل برق و باد ناپديد شد و رفت .. پاييز فصل من است .. وقتي مي آيد انگار كه من آمده ام .. با هزاران رنگ .. تنهايي جنگيدن با خمودگي و انفعالي كه به لطف اصحاب حكومت تشديد شده سخت است .. اما همين كشف دلخوشي هاي كوچك و ساده مي تواند راه جديدي باشد براي پيمودن .. پاييز را دوست دارم .. هر چه باشد من متولد مهرماهم !.. متولد بهترين و زيباترين ماه سال .. : ") ..
چقدر خوب است كه صبح زود سرخ پوستت از خواب بيدارت كند .. سرخ پوستها هميشه آدم را غافلگير مي كنند .. سرخ پوستها معمولن با بارش اولين برگهاي پاييزي مي آيند .. ديوارها را رنگ مي كنند .. پرده ها را رنگ مي كنند .. غم و غصه ها را با خود مي برند و به جايش آتش و شادي و رقص و پايكوبي مي آورند .. نه اين ربطي به چهارشنبه سوري ندارد .. اين يك جشن ديگر است !.. يك چيزي كه از تركيب جشن مهرگان و جشن سرخ پوستها بوجود آمده .. گفت و گوي تمدنها اصولن هنوز كاربرد دارد .. ; ) ..
راستي سوپرمنهاي محترم ديگر براي انجام وظايف مقدس خانه داري پيغام نگذارند .. خودم كمر همت به شستن ظرفها و لباسها بسته ام .. خانه را جارو كرده ام .. نهار درست كرده ام و نوش جان نموده ام !.. اگر خدا بخواهد تنبلي موسمي كم كم به همت دوچرخه سواري و عكاسي و سوك سوك هاي اين و آن دارد از خانه اينجانب به خانه ديگران رخت بر مي بندد .. جاي " ابلوموف " خالي .. اگر با من آشنا ميشد حتماً خوش به حالش ميشد .. جمع تنبلها جمع مي شد آنوقت يكي بايد هر روز صبح مي آمد پهنمان مي كرد و هر شب هم جمعمان مي كرد !.. چه تركيب ايده آلي !.. تفاهم كامل بدون اعمال شاقه ..
امروز يك كشف مهم كردم !.. صورتهايي كه تركيب زيباتري دارند تا جزئيات زيباتر معمولاً براي عكسهاي بيان شخصيت و مفهومي جواب نمي دهند و بيشتر مشتري پسندند و بهترين چهره هاي ودينگ را شامل مي شوند .. اما چهره هايي كه جزئيات زيباتري دارند تا تركيب زيباتر سوژه هاي فوق العاده خوبي براي بيان شخصيت ، حس و حال ، حركت و گرفتن بازي هستند .. بعضي چهره ها هستند كه در نگاه اول زيبا به نظر نمي رسند اما به خاطر خطوط چهره واضح و ثابت بهتر از چهره هاي زيبا اما پر شيطنت و بازيگوش كه مدام در حال تغيير و تحولند در يك كادر ساده و مستقيم جواب مي دهند .. معمولن شخصيتهاي انعطاف پذيرتر و احساساتي تر و حساس تر به المانهاي حسي و بصري عكاسها و بازي گيرهاي بهتري مي شوند تا سوژه ها و مدلهايي خوب و به عكس شخصيتهاي باثبات تر و يكنواخت تر و ساده تر مدلهاي بهتري مي شوند تا بازيگران و بازي گيرهايي خوب .. البته اينها همه نسبي است ولي چيزي كه من از محيط و آدمها ياد گرفتم همين بود ..
آغوش مامان ..
امروز اي ميلي از آبجي كوچيكه دريافت كردم .. يه نقاشي بود .. بدون مدل و تخيلي از يه مامان كه دخترش رو محكم در آغوش خودش گرفته بود .. آبجي كوچيكه سال آخر پزشكيه و خيلي كم نقاشي مي كنه و هيچ جا تعليم نديده اما اين نقاشي رنگ و روغنش روي بوم كه با وسايل ابتدايي و در مدت زماني كمتر از 24 ساعت كشيده اونقدر تحت تأثيرم قرار داد كه اشكام سرازير شد .. اين نقاشي شايد كمي عجولانه باشه .. شايد ماهرانه و حرفه اي نباشه اما پر احساس و عميقه .. اين بهترين تابلوي نقاشيه كه در تمام عمرم ديدم .. غمگين تر از شب پرستاره و زيباتر از موناليزا .. :
چند دقيقه آزادي ..
وقتي آدم روز و شبش جا به جا شده باشد همين مي شود كه الآن در اين ساعت از شب يا همان نزديك سحر تازه وير چايي خوردن و وبگرديش مي گيرد .. امروز ظهر وقت برگشتن به خانه درست نزديكي هاي خانه همين طوري كه براي خودم توي پياده روي وليعصر قدم زنان مي رفتم احساس كردم نگاه آدمها و رهگذرها از زن و مرد و پير و جوان كمي عجيب شده !.. يك جورايي براندازم مي كنند و بعضي هم چيزي در گوشي به هم مي گويند و چندتايي هم رو بر مي گردانند و دو سه تايي هم نيششان تا بناگوش باز شده و همين طوري زل زده اند به من !.. آنقدر سرگرم افكار و خيالات خودم بودم كه چندان توجهي نكردم تا اينكه يك خانم چادري صدايم زد و به سر و گردنم اشاره كرد .. تازه فهميدم جريان از چه قرار است .. من تقريباً فاصله دو چهار راه را بدون شالم طي كرده بودم .. شال بيچاره حواسش نبوده و از روي موهايم سر خورده و تمام مدت دور گردنم آويزان و بلاتكليف براي خودش جولان ميداده و موهاي پريشان بنده اسلام و مسلمين را براي دقايقي به طور جدي به خطر انداخته بوده و عين خيالش هم نبوده !.. چهره بهت زده و نگاه سرزنش آميز خانم چادري به خنده ام انداخت .. وقتي رسيدم خانه احساس خوبي داشتم .. براي چند دقيقه هم كه شده موهاي بي گناه من آزادي را احساس كردند و هيچ اتفاق بدي هم نيافتاد كه نيافتاد .. به همين سادگي !.. يك لحظه با خودم فكر كردم چقدر مي شود بعضي وقتها آسان گرفت .. چقدر رها كردن عادتها و سنتها و عقايد بيهوده و دست و پا گير شرعي و غير شرعي راحت و بي دردسر مي تواند باشد .. و چقدر بايد يك ملت سخت گير و پايبند به پابندهاي احمقانه و بي اراده و بي سليقه باشند كه از چنين آزادي هاي كوچك و مسلمي بتوانند سالهاي سال در ازاي بدست آوردن " هيچ " چشم پوشي كنند و ديوار بر ديوار زندانهايي بچينند كه همه جا تعقيبشان مي كنند .. : ( ..
اصلاحات پايدار ..
نمي دانم كه بوده گفته زبان فرهنگ مي سازد . اين عقيده من است و دوستي وقتي آن را از زبان من شنيد به من گفت كه بزرگي چنين عقيده اي داشته و در آثارش به آن اشاره كرده !.. پنهان نمي كنم كه خوشحال شدم از اينكه عقايد من كم سواد كم كتاب خوانده " گاهي" منطبق بر عقايد افراديست كه موي خود در كتابخانه ها سفيد كرده اند و صاحب نامند ..
از اين ذوق زدگي هاي گاه و بي گاه كودكانه كه ربطي به خودستايي ندارد اگر بگذرم باز به اينجا مي رسم كه " زبان فرهنگ مي سازد " ..اين يك جمله طلاييست .. وضعيت فرهنگي هر جامعه ارتباط مستقيمي با كليد واژه هايي دارد كه مردم در گفت و گوهاي عاميانه و خصوصي و عمومي خود به كار مي برند . فاجعه وقتيست كه زبان فرهنگ سازان يك جامعه به كليد واژه هايي آلوده شده باشد كه مصداق عكس هدفيست كه براي آن مبارزه مي كنند . فرهنگ جنسيت سالاري و زن ستيزي و تبعيض يا استثمار جنسيتي از همين واژه هاي منسوخ و كپك زده است كه به ذهن جامعه تزريق مي شود .. در خانه ها و مدارس و دانشگاه ها به كودكان و جوانان ياد داده مي شود و همين مي شود كه در نسلهاي بعدي تكرار و تكرار و تكرار مي شود .
ادعاي تغيير و اصلاح و آزادي خواهي و روشنفكري بدون پالايش فرهنگي و عادلانه زبان امكان پذير نيست . البته مقصود اين نيست كه تا روشنفكر شدن ِ دست كم زباني ِ قشر اصلاح طلب و خواهان تغيير براي هر تحولي صبر كنيم كه اين ممكن نيست چون زمان زيادي مي برد .. و اين حقيقتيست كه به هر حال بهترين و برترين اقشار جامعه ما فارغ از سلطه سنگين تربيتهاي نادرست مذهبي و سنتي نبوده اند و نابودي نشانه ها و كليدواژه هاي اين نوع فرهنگ كه مثل يك ويرانگر خاموش و موذي عمل مي كنند براحتي و به سرعت ميسر نمي شود .
تغييرات و اصلاحات سياسي بدون در نظر گرفتن اصلاحات زباني و فرهنگي به نظر من تنها تغيير رنگ استبدادي تاريخيست كه بر اين خاك خسته قرنهاست بدون هيچ تغيير اساسي سايه افكنده است .
كسي كه ادعاي اصلاحات بنيادين دارد نمي تواند به اهميت زبان و فرهنگ بي توجه باشد . جنبش سبز ملت جايي براي فرصت طلباني كه با تمام ادعاها هنوز تفكر بنيادينشان با اصولگرايان مرتجع برابري مي كند و اين حتي در زبان و رفتار و نوشتار و زندگي روزمره شان جاريست ندارد .
جنبش سبز فقط در شعارهاي كودكانه خلاصه نمي شود . اين جنبش محتوايي پر از آگاهي و دانايي و تمايل براي بهتر شدن همه جانبه و پايدار دارد . اين جنبش فقط يك نقاب سبز نازك بر چهره اي آشنا و مرتجع نيست . چهره جوان پشت اين نقابها براي تغيير به قصد گسترش عدالت و برابري تلاش مي كند و در جا زدن را نمي پذيرد چون برايش هزينه كرده و چه گران هم هزينه كرده و مي كند .. از جان و روح و روان بالاتر هم است ؟..
اگر همه تصميم بگيرند كه تغيير و اصلاح را صادقانه و عاشقانه از خود آغاز كنند و به اهدافي كه برايش هزينه مي كنند با تمام وجود پايبند باشند راه براي تغييري بزرگتر خود به خود هموار مي شود .
اين كه در خيابانها مي بينيد فقط يك كارناوال شادي نيست .. اين غريو شادمانه نزديكتر شدن به هدف است .. اين آدمها فهميده اند كه تغيير تك بعدي و ظاهري همانند توسعه ناپايدار به تباهي مي انجامد .. پس تغيير را از خود شروع كرده اند .
از اينور و اونور ..
اين روزها كه مشغول عكاسيم عجيب سوژه هاي بامزه اي براي نوشتن به سراغم مي آيند .. كسي هم نيست بهشان بگويد من الآن وقت ندارم .. خواهش مي كنم قهر نكنيد .. مزاحم هم نشويد تا كمي بعدتر كه خودم صدايتان كنم .. و آنها هم هرهر و كركركنان مي گويند از آنجايي كه تو هميشه يا هيچ كاري نمي كني و يا همه كاري را با هم مي كني تنهايت نمي گذاريم تا ما را بنويسي !.. يك دفترچه دارم پر از آدمهاي واقعي كه در ليست انتظارند براي اينكه يك روزي شايد با تخيل آميخته شوند و روي كاغذ بيايند .. آنطور كه من دوست دارم بنويسم مي دانم به سليقه ادبي خيلي ها خوش نمي آيد .. منظورم مجوزي ها نيست .. آنها كه عمراً خوششان بيآيد .. منظورم همين آدمهاييست كه معمولاً از نوشته جات جديد و تازه استقبال مي كنند .. البته اين باعث نشده كه شخصيتهاي توي ليست انتظار من همين طوري بنشينند و دست روي دست بگذارند و سماق بمكند .. اين باعث شده كه آنها مدام ور دل و بيخ گوش من غر بزنند كه دوست ندارند يك پيرزن 60 ساله بنشيند و آنها را بنويسد .. مي گويند : الآن هم آنچنان كم سن و سال نيستي !.. نصف نويسنده هاي دنيا نصف تو سن داشته اند و كلي داستان كوتاه و بلند نوشته اند .. و خلاصه هي سوك سوكم مي كنند .. و روز به روز هم به تعدادشان اضافه مي شود تازه .. من نمي دانم چرا سراغ ديگران نمي روند .. جداً نمي دانم با آنها چه كنم .. از كساني هم كمك گرفته ام براي سر و سامان دادن به انها اما افاقه نكرد چون با ديگران هم كنار نمي آيند .. براي هر كدام چند خط ديالوگ نوشته ام و چند دست لباس تازه و يك خانه خريده ام .. فقط مشكل اينجاست كه آنها حتي با همديگر هم كنار نمي آيند .. و از همه مهمتر با من مدام كل كل مي كنند و حوصله ام را سر مي برند .. شايد عاقبت مجبورم كنند به نوشتن .. و شايد هم يك روزي همان پيرزني شوم كه در 60 سالگي داستانهايش را فكر مي كند اما هنوز حتي يك خط هم ننوشته .. خدا مي داند .. : ) ..
تنبلي و خانه داري اصلاً با هم كنار نمي آيند .. كاش ميشد اين را به سوپرمنهايي كه هر از گاهي با شنل سرخشان تازه نفس و پر غرور از راه مي رسند تا مرا از نا اميدي و تنهايي نجات دهند فهماند .. بابا جان من سوپر من نمي خواهم .. فقط به يك آش پز و يك كلفت قابل اعتماد و قانع نياز دارم .. فكر كنم اگر اينها را داشتم نصف گرفتاري هاي روزانه من حل ميشد .. اما اينها را به هر سوپرمني كه مي گويم آستين هاي بالازده اش را فوري مي اندازد پايين و گيج و منگ و عصبي فوري از پنجره فرتي مي پرد و مي رود پي كارش .. : ( ..
يكي ديگر از خواننده هاي وبلاگم را از نزديك ديدم ..مثل آدمي بود كه قصد تمسخر و تحقير دارد و در تمام گفتار و رفتارش يك نوع خشونت و زخم زبان موج ميزد .. فهميدم جريان از چه قرار است .. او هم جزو كساني بوده كه نوشته هاي من عصبانيش ميكرده اما نمي توانسته از آنها دل بكند و بايد هر شب مي آمده و مي خوانده .. از او پرسيدم چرا بايد يك نوشته آنقدر تو را عصباني كند تا به جاي انتقاد و بحث و گفت و گو از شخص من آنقدر متنفر شوي كه در تمامي حركات و رفتار و گفتارت اين نفرت پنهان شده موج بزند ؟.. پاسخش برايم جالب بود .. گفت : ( تو دست روي زخم مي گذاري و بازش مي كني .. به جاي التيام تو نمك مي پاشي .. آدم دلش مي خواهد انتقام بگيرد .. خيلي سعي كردم در لفافه شوخي و خنده و نيش و كنايه انتقامم را از آن همه " تلخ گويي " بگيرم.. )
ميان حرفش پريدم و گفتم : خب انتقامت را گرفتي ؟.. بگويم با زخم زبانهايت براي لحظاتي اندك ناراحتم كرده اي و رنجاندي ام خوشحال مي شوي ؟.. گفت : نه !.. اين هم خوشحالم نمي كند .. چون تو در من تغيير ايجاد مي كني و از خودم بيزار .. اما من فقط تو را مي رنجانم و تو همچنان به راه خودت ادامه مي دهي .. گفتم : خب تفاوت من و تو در همين است . تو در مقابل چيزي كه از آن مي ترسي يا درك نمي كني موضع مي گيري و به شكلي تابلو نفرتت را پنهان مي كني اما من به آنچه كه از آن بيزارم و ناراحتم مي كند مستقيماً مي تازم و حمله مي كنم .. يا من مي برم يا او !.. اما ديگر ترس و نفرتي باقي نمي ماند .. و من اين را دوست دارم .. حال خوبيست .. : ) ..
ايجاد شرايط همذات پنداري هميشه هم براي شناخت واقعيت وجودي ديگران جواب نمي دهد .. گاهي فريب مي خوري بدون اينكه بفهمي و چشم باز مي كني و مي بيني صدبار دور خودت چرخيده اي و چيزي دستگيرت نشده هنوز ... هه هه ..
آدم به جاي شام و نهار و صبحانه فقط باقلوا و زولبيا و باميه بخورد تا چند روز دوام مي آورد به نظر شما ؟... تازه كلي هم مشق دارم و شديداً به درك شدن نياز دارم .. : ( ..
پاتك !..
خطرناكترين و مهلك ترين روش براي نابود كردن عقايد افراد وادار كردن آنها به ايجاد شرايطيست كه خود به شكستن عقايدشان اقدام كنند .. حساسترها و آدمترها عذاب وجدان اسيرشان مي كند و پر عقده ها و متظاهرها به اسارت فاعلان اين حيله كثيف درخواهند آمد و شبيهشان خواهند شد . در سرنوشت هر آدمي چنين ورطه اي هميشه وجود دارد و سرانجام به دامش گرفتار خواهد شد . مهم اين است كه چگونه دوام بيآوري و نه سرسپرده شوي و نه يك مازوخيست رنجور وجداني !.. بزرگترين اشتباه اين است كه بگذاري از مزيتهاي اخلاقي تو عليه خودت به عنوان نقطه ضعفي استفاده كنند .. تنها كاري كه مي شود در چنين موقعيتي انجام داد و خود را به كابوس هميشگي حيله ورزان و منافقان بالفطره تبديل كرد اين است كه مثلشان نشوي و از اشتباهات خودت شرمسار نباشي !.. عقيده تو از اشتباه تو آنقدر مهم تر و با ارزشتر هست كه به خاطرش بتواني تا زنده هستي بجنگي و سربلند و با افتخار انتقاد كني !..
.............
پينوشت : من به همان اندازه كه از ايدئولوژي زدگي بيزارم به همان اندازه هم از بي بند و باري فكري و هُرهُري بودن فراريم !..
دوچرخه سواري شبانه ..
تصميم گرفتم در شبانه روز ، 2 ساعت شب و 2 ساعت روز دوچرخه سواري كنم .. بعد از سالها امشب ساعت 9 شب براحتي تمريناتم را شروع كردم و مثل يك دوچرخه سوار حرفه اي مسلط و سر حال و با نشاط درست مثل 23 سال پيش از اين ، رفتم و رفتم و رفتم .. چه كيفي داشت !.. جداً كه به حرفهاي دوچرخه سواران قديمي ايمان آوردم . آنها معتقدند كه هر زمان حتي در كودكي اگر يك بار سوار دوچرخه شده باشيد هرگز فراموشتان نمي شود حتي اگر 30 سال هم از آن زمان بگذرد . جاي همه دوستان خالي .. دوست داشتم تا صبح به دوچرخه سواريم ادامه بدهم اما خسته شده بودم و نياز به استراحت داشتم .. از اينكه پس اندازم را به جاي طلا و جواهري كه نمي دانم بايد با آنها چه كنم و كجا بر خود بيآويزمشان ، صرف خريد يك دوچرخه cross country كرده ام خوشحالم .. اميدوارم به همين راحتي از پس جاده و كوهستان هم برآيم .. كم كم به فكر آرزوهايم افتاده ام .. فعلاً از همين كوچك ها شروع مي كنم تا به بزرگهايش برسم .. گور پدر دنيا و مردمان و حرفها و قضاوتها و سرنوشت و گذشته و آينده .. فعلاً مي خواهم زندگي كنم .. آنطور كه دوست دارم .. زنده باد دلم .. زنده باد خودم .. ; )) ..
عشق فلسفه ..
در ايران معمولاً مرداني به دنبال فلسفه مي روند كه از حقارتي بزرگ نسبت به زنان در رنج باشند .. شايد بدبينانه باشد و شايد به همان اندازه درست اگر فكر كنيم كه جملات ضد زن نيچه و شوپنهاور و افلاطون و سقراط و ... اگر تنها انگيزه آنان براي اين اشتياق نباشد ، قوي ترين انگيزه بوده است . معمولاً زنان بدون مردان آنها را در محيطي زنانه بزرگ مي كنند آنهم زناني كه تنها براي زادن و تربيت فرزندان تربيت شده اند و همين سبب مي شود كه آنها خواسته و ناخواسته انتقام خود را از محيطي كه در عين بيزاري به آن وابسته بوده اند از زن بگيرند .. دنيا تغيير مي كند .. زنان روز به روز قوي تر و داناتر مي شوند اما اين مورچه هاي مفلوك و حقير هنوز دو دستي به دامان زنانه فلاسفه اروپايي چسبيده اند و نمي دانند آنچه كه از آن بيزارند ربطي به فلسفه و زن ندارد .. بلكه حفره ايست در وجود آنها كه بايد دير يا زود درمانش كنند .
نوسازي !..
نه لكاته باش و نه اثيري تا تعريف نشده باقي بماني .. وادارشان كن تو را آنگونه كه هستي بشناسند .. نه لكاته .. و نه اثيري .. فرهنگ نو به واژه هاي نو نياز دارد .. نو كن و نو بشو !..
زرشك !..
گاهي اداي نااميدان را در آوردن هم بد نيست .. آن هم كسي كه نه از اميد چيزي مي داند و نه از نااميدي .. نه نااميد است و نه اميدوار .. خيل مهربانان و دلسوزان ناخوانده هميشه براي ادامه زندگي خود و رهايي از كارماهاي توهم زاي وجداني به اميدوار كردن كساني مثل تو به ادامه زندگي هايي مشابه خودشان نياز دارند .. بي رحم نباش و نا اميدشان نكن !.. آنها بيش از هر كسي به اميد احتياج دارند .. اين روزها كمي مهربانتر باش روشنك !..
; ) ..
سوهان روح ..
خودم را ديشب جاي آدمهايي گذاشتم كه در زندان اين روزها وادار به اعتراف مي شوند . انواع و اقسام روشهاي ممكن آزار روحي رواني ( آزارهاي جسمي را همه مي دانيم .. اما روشهاي آزار غير جسمي به مدد علم روان شناسي و روان كاوي هميشه رو به پيشرفتند ) را تا جايي كه تخيل و اطلاعاتم اجازه ميداد تصور كردم . همه مكانيزمهاي دفاعي در مقابل چنين روشهايي را هم كه به فكرم مي رسيد روي كاغذ رديف كردم و نوشتم . يكي از بدترين روشها غافلگير كردن رواني متهم و نزديك شدن به حساسيتهاي ذهني اوست . يافتن روشهاي دست يابي به حساسيتهاي ذهني يا آستانه تحريك پذيري افراد نمي تواند كار سختي باشد كما اينكه همه ما آگاهانه و ناآگاهانه روزانه بارها و بارها از آنها بنا بر مقاصد گوناگون عليه هم استفاده مي كنيم . پروسه هايي مثل تبليغات ، هجويات ، هزليات ، حمله به فضاهاي خصوصي ، تهديد و ارعاب ، انتقاد تخريبي ، تحقير و سرزنشهاي پياپي و تناقضهاي رفتاري و گفتاري همه از روشهايي مشابه شكنجه هاي روحي رواني سود مي جويند كه شايد به چشم نيايند اما تا حدود زيادي مشابه هم هستند . اين روشها سيستم كنترل عصبي و حسي افراد را نشانه مي روند و با تكرار خود فرد را وادار به استفاده از روشهاي نا آگاهانه دفاع رواني مي كنند و همين جاست كه فرد در دام شكنجه گر مي افتد چون استفاده از اين روشها تاريخ مصرف كوتاهي دارد و به مرور زمان اثر خود را از دست مي دهد و فرد بي دفاع آماده اطاعت از بازجو و پذيرش هر نوع درخواست يا تلقينيست كه توسط شكنجه گر به او القاء مي شود .
داشتم به اين فكر مي كردم كه آيا راهي هست كه فرد بتواند زير اين همه فشار ناجوانمردانه و غير انساني دوام بيآورد ؟.. كسي جز يك موجود بي احساس و غير انساني مي تواند چنين مقاومتي از خود نشان دهد ؟.. با توجه به اينكه اكثر افرادي كه آماج چنين حمله هايي قرار مي گيرند افرادي حساستر ، مسئولتر و داراي احساساتي انساني تر هستند پس درجه ضعف آنها نسبت به چنين روشهايي مطمئناً بالا تر از افراديست كه از نظر احساسي و عاطفي تهي هستند . يعني مزيتي كه اينجا حكم يك نقطه ضعف را پيدا كرده است .
بعد فكر كردم به اينكه آيا افراد در چنين موقعيتهايي قادر خواهند بود به طور موقت با تمرين ذهني و تلقين نقش يك موجود بي احساس و غير انساني را بازي كنند تا كمتر آسيب ببينند ؟.. تبديل به يك موجود شبه انساني شوند تا شكنجه هايي كه بر يك روح انساني مؤثر است بر آنان بي تأثير باشد يا دست كم تأثير كمتري داشته باشد و ... و ... و ..... ؟
نمي دانم آيا مي توان روزي عليه شكنجه روحي و آزار رواني كه به عقيده من مؤثرترين و غير انساني ترين و مخرب ترين نوع اعمال خشونت است راهي مؤثر از همان نوع يافت يا نه اما اين را خوب مي دانم كه روح و روان جامعه ايراني نياز به درمان دارد .. اين آدمها .. اين مردها .. زنها .. حتي كودكان .. اين ما .. اين شما و اين آنها .. همه و همه نياز به يك بازپروري اساسي داريم .. حس خوبي به روند فعلي ندارم .. نياز به يك تغيير اساسي در رفتارها و گفتارها و طرز فكرها آشكار است .. حال كه نمي توانيم يا نمي دانيم چگونه مي شود دست شكنجه گر اعظم را بريد بهتر است از خود شروع كنيم و دست از آزار هم برداريم . شايد اگر خوب در اعمال و رفتار و گفتارمان دقت كنيم همه ما به نوبه خود شكنجه گرهاي كوچك و خبره اي باشيم . اين تأسف بار است كه جامعه اي تا اين اندازه پتانسيل دگر آزاري داشته باشد . اين نشانه خوبي نيست . فكر مي كنم ديگر وقتش رسيده باشد كه كمي احساس خطر كنيم .
چنبرنامه !..
این گوشهای من کمی تیز شده اند .. نه اینکه قبلاً تیز نبوده اند که بوده اند آن هم طوری که صدای پچ پچ و وز وز و خس خس را از چند ده متری با تفسیر و تعبیر و تأویلش همزمان می شنوم .. مشکل این است که بنا به دلایل نامعلومی تیزتر شده اند طوری که فقط لئونارد کوهن و جان لنون و داریوش را می توانم با صدای بلند تحمل کنم .. ببین چه وحشتناک می شود یکی روبرویت بایستد با فاصله ای کمتر از یک متر .. استاد فلان نرم افزارت هم باشد و بخواهد جمله های فارسی را با اکسانت ها و مکثهای انگلیسی آمریکایی با صدایی مافوق دیوار صوتی تلفظ کند .. گاهی که با حرارت و بلند بلند تقریباً داد می زند حس می کنم پرده گوشم ذوق ذوق می کند !.. بلند صحبت کردن به یادگیری دانشجویان کمک می کند و نشانه ای از اعتماد به نفس و تسلط استاد می تواند باشد اما هر چیزی یک آستانه ای دارد که وقتی از حد گذشت تأثیر معکوس می گذارد . خدا جلسات آخر کلاس را به خیر بگذراند . دوست ندارم به این زودی ها کر شوم . نصف استعداد کشف و شهودی آدم ( همان فضولی عامیانه خودمان .. ) به تیزگوشیست و باقیش به تیزچشمی و تیزهوشی . باقیش را که به اندازه لازم و کافی دارم .. جان جدت تیز گوشیم را از من نگیر ! ( بر وزن گیتارمو ازم نگیر .. )..
دلم برف می خواهد و سرما .. آنقدر که حاضرم همین الآن 45 ساله شوم اما زمستان شود .. آنقدر که حاضرم یک مرد چاق و کچل و سیاه سوخته و از خودراضی را همین الآن ببوسم اما برف ببارد .. پارسال برف بازی نکردم .. توی دلم مانده خب .. : ( ..
رُطب و خیار چنبر تازه از ولایت رسیده .. پس هنوز می شود تابستان خواب آور و حوصله برش را تحمل کرد و تا آنجا که می شود به خوشی گذراند .. من فعلاً به همینها قانعم .. : ) ..
عجیب به کلبه دنج و خلوتم عادت کرده ام . دورم که کمی شلوغ می شود زندگی را گم می کنم . شلوغی های این روزها عزیزند و دوست داشتنی اما خب .. این منم که به غارنشینی عادت کرده ام . کمی از تمدن دور شده ام انگاری . بعضی ها می گویند چه خوب . بعضی ها می گویند چه بد . خودم می گویم چه عالی !.. چون من غارنشینی هستم که به وقتش میانه میدانم .. پس خوش به حالم !..
دوستی قدیمی وبلاگ مرا کشف کرده .. به قول خودش مرا تازه کشف کرده !.. حرفهایش برایم جالب است .. می گوید بعضی متنهایم را که می خواند لجش میگیرد .. دوست دارد توی چشمانم زل بزند و لجم را درآورد . درست هم نمی داند چرا و با خواندن بعضی از متنهایم دوست دارد مرا در آغوش کشد و ببوسد و به خاطر لحظاتی که با نوشته ام به او هدیه داده ام از من تشکر کند . گفتم خب این طبیعی است . ما بیشتر دوست داریم مطابق میلمان در مورد همدیگر قضاوت و تخیل کنیم تا واقعیت را ببینیم و تحمل کنیم . واقعیت زشت و زیبا دارد که هر دوش آزاردهنده است مخصوصاً وقتی که به آن عادت نداشته باشیم . تازه که می داند که واقعی شدن یعنی چه به جز آن مجنون آواره توی خیابان ؟.. همه مان با تمام تلاشی که برای واقعی تر شدن می کنیم چیزی بیش از دروغهای تر و تمیز و زرورق پیچیده ای نیستیم .. دروغهای واقعی !..
نوشتن گاهی یعنی حرف زدن با خودت .. آن وقت است که دوست داری خواننده های نوشته هایت را با دستان خودت خفه کنی .. خب پس این احتمالاً یک جنون است .. بله ! نوشتن گاهی جنون است و نویسنده گاهی یعنی قاتلی که جرأت کشتن ندارد !.. نوشتن یعنی قتل ؟ .. بله ! نوشتن یعنی قتل و اولین قربانی یعنی نویسنده .. نوشتن یعنی خودکشی .. نویسنده نا امید است ؟ .. امید اصلاً چیست ؟.. نوشتن یعنی نا امیدی از رهایی .. نوشتن یعنی خیال رهایی .. یعنی تغییر ؟ .. یعنی خیال تغییر .. تغییر چه ؟ دنیا ؟ آدمها ؟ .. یعنی خیال تغییر دنیا .. خیال تغییر آدمها .. یعنی امید به تغییر .. تغییر ؟ .. هر چقدر که گذشته تغییر می کند .. آینده هم تغییر خواهد کرد .. غیر از این است ؟.. غیر از این نیست .. اما به جز نوشتن برای خیال رهایی راهی نیست .. خیال رهایی یعنی تولد .. نه ؟.. تولد رهایی .. یا مرگ ؟.. مرگ .. تولد .. رهایی .. نوشتن یعنی رهایی ..
کاش گفتن دوستت ندارم به اندازه دوستت دارم ساده بود .. هر چند خوب که فکر می کنم می بینم در گفتن هیچ کدام مهارت ندارم .. یا به عبارت بهتر هیچ کدام را به موقع نمی گویم .. این هم جزو استعدادهای ذاتیست که من ندارم !..
گرمای تابستان را دوست ندارم . اصولاً گرما را دوست ندارم . خواب تابستانیم را تشدید می کند . نمی توانم زیاد بیرون بمانم و تندی بر می گردم به غار مرطوب و خنک خودم .. به اوضاع مملکت و آدمها سعی می کنم زیاد فکر نکنم .. فکر هم که بکنم سعی می کنم قسمتهای گریه دارش را هم طنزگونه ببینم .. یک جورایی کارتون وار !.. خوش به حال نیک آهنگ .. این روزها از زمین و آسمان ایران برایش همین طوری سوژه می بارد ..
چند وقت است که توی مود ترانه های قدیمی هستم .. جان لنون فاز می دهد .. آن هم آلبوم Mind games محصول سال 1973 !..
تازگی ها با اسلاوی ژیژک هم آشنا شده ام .. عقایدش را دوست دارم .. یک جورایی از دیوانگی هایش و این که همه چیز را قاطی پاتی می کند و رشته کلام آخر از دستش خارج می شود و به یک کشف تازه می انجامد که ربطی به آغاز کلامش نداشته خوشم می آید .. مثل آدمی می ماند که توی یک خانه شلوغ دنبال وسیله ای که تازه گم کرده می گردد اما در عوض وسایل گمشده قدیمیش را می یابد و تازه یادش می افتد که ... ! .. خب یک جورایی با او هم ذات پنداری می کنم .. از آن آدمهاییست که اگر ساعتها با او گفت و گو کنم خسته نمی شوم .. کاش از این آدمها بیشتر پیدا میشد .. وقتی که می خوانمش به خودم هم فرصت می دهم که از او بپرسم چرا ؟ چگونه ؟ .. یا حتی با او مخالفت کنم .. عجیب اینکه هر چه بیشتر می خوانمش و بیشتر با او بحث و جدل می کنم ، بیشتر قانعم می کند و بهتر پاسخم می دهد .. کاش همه آدمها یک اسلاوی ژیژک درونشان داشتند .. اما آدمهایی که من می بینم همه یکی یک احمدینژاد درونشان دارند .. فرق هم نمی کند که کی باشند و از کدام فرقه .. حقیقت این است که احمدینژاد ِدرون ایرانی ها قوی و متعصب است و به این راحتی ها آرام نمی گیرد ..
جایی خوانده بودم که آدمها دو دسته هستند .. یا ژانرهای متفاوت با خود را در داستانها می آفرینند و وقتی که داستان می خوانند به دنبال متفاوتها می گردند یا اینکه ژانرهای نزدیک به خودشان را در داستانها می یابند و دوست دارند که در مورد خودشان بنویسند .. من با این دسته بندی موافق نیستم .. اصولاً با دسته بندی کردن نویسنده ها و خواننده ها به این شکل موافق نیستم چون بسیار محدود کننده و غلط انداز است .. خودم شخصاً گاهی اینم .. گاهی آن و گاهی هر دو و گاهی هیچ کدام !..
دیده اید بعضی وقتها آدمهایی که عقیده راسخ به درستی خودشان و نادرستی شما دارند ، چگونه به شما نزدیک می شوند ؟ .. آن لحن مهربانانه را شنیده و نگاه عاقل اندر سفیهشان را دیده اید ؟.. در ابتدای امر وقتی که با شما مهربانانه حرف می زنند به روش خودشان می خواهند متقاعدتان کنند اما تیرشان مدام به سنگ می خورد و دست آخر عصبی می شوند و شاید کار به داد و بیداد و دعوا و فحش و فضیحت هم بکشد .. آنها چون هرگز طرز فکر و نوع نگاه مخصوص شما را به قضایا تجربه نکرده اند ، نمی توانند رفتار بعدی شما را پیش بینی کنند .. همین است که عصبیشان می کند .. آنها توانایی درک سبکها و روشهایی غیر از خودشان را ندارند .. آنها نمی توانند مرز ظریف و نازک تفاوتها را ببینند .. شباهتها را با یکسانی برابر می دانند و تفاوتها را اصولاً انکار می کنند .. از همین نقطه ضعف می توان براحتی استفاده کرد .. بگذارید آنها مدام شما را نصیحت و تهدید و تشویق کنند .. بگذارید به شما نزدیک شوند و حرف بزنند .. تا زمانی که نتوانسته اند شما را درک کنند بی خطرند .. و زمانی که قادر به درک شما شوند از بی خطر هم بی خطرترند چون آن وقت دیگر دوستند .. دوستانی خوش فکر و فهمیده هرچند متفاوت ..
از حج عمره خوشم می آید .. دوست دارم تجربه اش کنم .. می خواهم ببینم حال و هوای این همه آدم که به دور یک نقطه می چرخند چگونه است .. این هم می تواند یک تجربه باشد .. راستی چند نفر از اینها که توی خیابان با شلاق و باتوم به جان مردم می افتند سفر حج را تجربه کرده اند ؟ .. چند نفر از اینها که حکم پوسیدن و شکنجه شدن و حتی مرگ آدمها را روزانه امضاء می کنند به آن حسی که در آن سفر تجربه کرده اند وفادار مانده اند ؟.. راستی چه بی اهمیت و احمقانه می شود چنین تجربه ای وقتی که دامنه توجیه ظلم و خشونت تا آسمان گسترده می شود ..
Mind games
Tight as
Im sorry
Nutopian international onthem
One day
Bring on the lucie
Intuition
Out the blue
Only people
I know
You are here
Meat city
John Lennon
بدجنسانه !..
همیشه رابطه ای مستقیم بین طالب توجه و فاعل توجه وجود دارد .. هر دو دست کم از یک عقده رنج می برند .. طالب توجه دوست دارد فاعل توجه به او توجه کند و فاعل توجه دوست دارد که طالب توجه از او توجه طلب کند !.. اگر چنین نبود نه طالب توجهی وجود داشت و نه کسی که از وجود داشتن موجودی به نام طالب توجه در اطراف خود خشنود باشد و از آن در هر فرصتی که شده یاد کند ..
بی واژه گی ..
آدمها به همان اندازه که وابسته به واژه ها هستند می توانند زندانی کلیشه ها هم باشند .. واژه ها هستند که کلیشه ها را می سازند .. هیچ انسانی بدون کلیشه های ذهنی نمی تواند وجود داشته باشد .. فقط این انعطاف پذیری و عدم انعطاف پذیری یا تعدد و تنوع و محدودیت کلیشه هاست که عرصه را برای فهم و درک یکی بازتر و برای دیگری تنگ تر می کند .. شاید زمانی که بشود همه واژه ها را به دور انداخت ، حقیقت رخ بنمایاند و از پس پرده پدیدار گردد .. اما مگر می شود تصورش را کرد ؟.. مگر می شود بدون واژه ها و کلیشه ها زیست ؟.. بی زبانی و بی واژه گی مثل نقطه شروع یا تولد باید باشد .. زمانی که به خاطر نداریمش .. یا یک لحظه پس از مرگ .. زمانی که چیزی از آن نمی دانیم .. حقیقت محض چه رابطه ترسناکی با مرگ و نیستی دارد .. مرگی که وجود دارد و هست .. حقیقتی که وجود دارد .. انگار که مرگ از تولد هم واقعی تر باشد .. این رخ نمایاندن حقیقت محض از پس پرده های سرخ مخملین وسوسه برانگیز است .. آدمی را به سوی خودش می کشد .. جذب می کند اما همان دم که می خواهی به آن برسی مثل ماهی لیزی از دستت سر می خورد و به دریای بیکرانه بی رنگ و ناپیدایی می پیوندد و تو دیگر هیچ چیز نمی بینی به جز سفیدی .. نور .. و هیچ چیز ! .. هیچ چیزی که آنقدر گسترده و نامتعارف است که در خودش حلت می کند .. یک جور منگی و کرختی .. بی زمانی .. این همان بی واژه گیست !..
رفتار خلاقانه ادبی !..
معنی رفتار خلاقانه ادبی را هم فهمیدم .. حمایت از جمعیت تبلیغات چی های سینه چاک ادبیات مدرن مستقل پیشرو ( ! ) و عقده ای خواندن منتقدین خارج گود و مخالف ! .. تندیس سازی در وقت لزوم و همان تندیس را شکستن در وقت لزوم دوباره ! .. تشویق ملت به خرید بنجل جات به وقت لزوم و تنبیه ملت به دلیل پس ندادن یا نسوزاندن همان بنجل جات در صورت لزوم .. و تلویحاً ماست مالیزاسیون کودکانه دو تصمیم اشتباه !.. خدایی اش این همه تضاد رفتاری درست به اندازه تفاوت سیاه و سفید این میانه خودنمایی می کند آن وقت بعضی ها دلخوشانه پشت تریبون می ایستند و می خواهند اوضاع را درست کنند ، می آیند خرابترش می کنند ..
خدا رحم کند .. آدم هنوز وارد این گود نشده احساس سرگیجه و تهوع می کند .. ولی خوب شد که اتفاقات اخیر سبب شد ، ابعاد و جنس و درجه اطمینان این گود ناخواسته هویدا شود .. هیچ اتفاقی به خوبی زمین لرزه های سیاسی یا اجتماعی نمی تواند اهمیت استقلال فکری یک نویسنده را در این وادی غیر قابل اعتماد که پس هر دیوارش یک گوش خیرخواه اما مفتش و منفعت جو چسبیده نمایان سازد ..
خوشحالم که هنوز وارد این وادی نشده فهمیدم آنچه باید می فهمیدم و شناختم آنکه باید می شناختم .. و البته می دانم آنچه که فهمیده ام و شناخته ام امر نمادینیست که واقعیت نازیبایی را پشت خود مخفی کرده است که راه یافتن به آن به جز با آمیختن ِبا آن امکان پذیر نیست و این ممکن است به از خودبیگانه گی منجر شود .. من از دور و نزدیک این امر واقعی نامطلوب را نیمه آگاهانه و نیمه خواسته و نیمه ناخواسته تجربه کردم و فهمیدم درگیری با آن چنان خطرناک و ناامید کننده است که باید از آن گریخت .. اما نشانه هایش را به خوبی شناختم و از بر کردم تا سالم بمانم و مستقل بنویسم و تا آنجا که می شود خودم باشم .
خوشحالم .. خوشحالم .. خوشحالم ..
گاهی اتفاقاتی بی ربط برای من یا دیگری می افتد که خدا خودش را در آغوشم می اندازد .. من این نیروی شگفت انگیز شوق آور آگاه کننده بی نهایت نامحدود تعریف نشده را خدا می نامم .. می دانم نام کلیشه ای و پر ابهام و بحث برانگیزی برایش انتخاب کرده ام اما خب .. بهتر از این نمیشد بناممش .. قلبم از شور سوزاننده ای لبریز می شود این روزها در تنهایی .. عشقی بی واسطه .. بی معشوق .. آمیختن با احساس و آگاهی .. برای خودم خوشحالم ..
شب آلبالو .. وان آلبالو .. کتاب آلبالو ..
سایتها و فیلترشکن ها که فیلتر هستند .. تلویزیون دروغگوی ملی با آن آدمهای بی شرم و بی مزه اش که همین طوری با لبخند وقیحانه ای زل می زنند توی چشم آدم و وراجی می کنند هم که دیدن ندارد .. ماهواره هم که قطع است .. چه می ماند ؟..
آلبالوی گلپری و نمکی دوست دارم . خواستم بگذارمشان زیر آفتاب و آلبالو خشکه تولید کنم که نشد .. یعنی این دل هوسباز نگذاشت آلبالوهای بیچاره به خشکه برسند و هنوز شل و ول و نیم خشک و نیم تر روزی 4 5 بار به روش مشت مشت حسابشان را رسید تا امشب که دیگر چیزی توی سینی نماند .. نا امیدانه یخچال را برای آخرین بار تفتیش کردم و آن ته مه ها یک کاسه کوچولو پر از آلبالو کشف کردم و واضح است که ذوق زده شدم .
یادم می آید پیشترها کتاب خواندن را توی وان حمام ( البته اگر حمامتان وان دارد .. اگر ندارد هم خیلی راحت می شود تهیه کرد .. فکر نمی کنم هزینه زیادی داشته باشد .. اما اگر هزینه بر هم باشد می ارزد .. عجیب آرامش بخش و انسان ساز است .. ) پیشنهاد داده بودم .. حالا آلبالو خوردن را هم امتحان کنید .. این بار نشانه های خیس شما روی برگ برگ کتاب ، آلبالویی ثبت می شوند و بعدتر ها که به کتابتان نگاه می کنید خاطرات آلبالویی ِ تر و تازه و گلپری نمکی ِ ترش و شوری به سراغتان می آیند که همه خاطرات بدرنگ و بدمزه و آدمهای گندش را پشت کوه ها می اندازند .. وقتی از حمام درآمدید به آینه نگاه کنید و به خودتان لبخند بزنید و اگر احیاناً سرخ پوستی چیزی دم دستتان بود فرصت را از دست ندهید و حتماً محکم ببوسیدش و این را به خاطر بسپارید که لبهای آلبالویی تازه از حمام درآمده زودتر عاشق می شوند .. ; ) ..
تصمیم کبری در نماز جمعه !..
اینجا وقتی که بزرگ می شوی و ادعا می کنی و دیده می شوی فقط با یک تصمیم جایگاهت از قهرمان به ضد قهرمان تغییر می کند و برعکس ! ... این خاصیت سرزمین احساساتی ها و جوگیرهاست .. اینجا نیازی نیست که خودت باشی .. یعنی هرگز نمی توانی که خودت باشی .. باید آنی باشی که دیگران می خواهند .. باید انتخاب کنی .. پس بهتر است تصمیم بگیری دیگرانی را انتخاب کنی که در یک چشم بر هم زدن از تو یک قهرمان می سازند .. مخصوصاً وقتی که در پشت پرده ضد قهرمانی بیش از این نه عشق باشد و نه سمت و نه شهرت و نه مکنت !.. اما تا دلت بخواهد نکبت فراوان است .. مصلحت را تو بهتر می دانی .. انتخاب کن !..
خوشحالم .. این روزها با آدمهای خوبی آشنا می شوم .. همانهایی هستند که همیشه دوست داشتم ببینم و بشنومشان .. دانا .. مهربان .. ساده .. بی ادعا .. و به معنای واقعی کلمه هنرمند .. دوستشان دارم ..
یکی به من گفت : تو چقدر ایرانی هستی دختر !.. گفتم : از کجا فهمیدی ؟ .. گفت : از ماست و خیار خوردنت معلوم است .. از ماجراهای عاشقیتت با دیزی و کله پاچه و لب گرفتنهای روزانه ات از استکان لبریز از چای لب سوز و لب دوز دارچینی و گل گاو زبان بوییدنت و .... گفتم : مگر اشکالی دارد ؟ .. قرار است اهل جای دیگری باشم ؟.. گفت : نه ! اما این گیردادن هایت ..نیش زدنها و کنایه پراندنهایت .. شیطنت کردنهایت .. سر به سر گذاشتنهایت با ایران و ایرانی آدم را به شک می اندازد که این دختر باید از همانها باشد که با دیدن کله گوسفند توی پاتیل کله پزی ها غش می کنند .. از آنها که اگر کتابی درباره آداب روشنفکری بنویسند حتماً استارباکسش را زیاد می کنند و البته با فونت سیاه و برجسته !.. تو را چه به خوردن دیزی و کله و ماست و خیار ! .. گفتم : عزیز جان چه اشکالی دارد ؟.. آدم نمی تواند ایرانی باشد و از ایرانی انتقاد کند ؟.. آدم نمی تواند سیگار نکشد و دیزی دوست داشته باشد و از ایرانی انتقاد کند ؟.. بدان آنکه انتقاد می کند و تشر و غر می زند دلش بیشتر می سوزد .. ایرانی تر است .. دروغ نگویم اگر دست من بود و در بدو تولدم از من می پرسیدند دوست داری کجایی باشی ، هر جای این دنیای خراب شده را انتخاب می کردم به جز ایران اما حالا که حدود 33 سال کار از کار گذشته و کسی از من نپرسیده که کجایی می خواهی باشی و به جبر روزگار ایرانی شدم ، چرا نباید ایرانی خوبی باشم ؟.. ایرانی خوب یعنی ایرانی منتقد .. یعنی ایرانی ناراضی .. یعنی ایرانی ناآرام !.. و می دانم که این چیزها را توی هیچ کافه ای یاد نخواهم گرفت مگر زمان حدود 60 تا 70 سال به عقب برگردد و لاله زارش لاله زار آن زمان باشد و کافه نادریش کافه نادری آن زمان و روشنفکرش روشنفکر آن زمان !... زمانه عوض شده دوست من .. حالا روشنفکرها را لای کتابها و پشت میز کافه ها و توی کتابخانه ها نمی توان یافت .. آنکه میانه میدان خودنمایی می کند این روزها روشنفکر نیست که هیچ .. حتی به اندازه همان راننده کامیون سبیل از بنا گوش دررفته که لنگ سرخش به گردنش پشت میز کله پزی با دست پاچه به دندان می کشد و آب کله را با کاسه هورتی می کشد بالا هم ایرانی نیست !.. گفت : قانع شدم .. تو بردی ! .. گفتم : ما هر دو بردیم .. چون خوب فهمیدیم ..
راستی به آنکه با ماشین 40 میلیون تومانی از لاله زار نو می آید تا چهارتا لامپ عوض کند احیاناً چه می گویند ؟.. اگر گفتی .. هه هه ..
شب خوش ..
سبز و متحد و مستقل
امشب حوصله ندارم اما فکرهای خوبی دارم .. فرسودگی و اعصاب خوردی ناشی از وقایع اخیر و از نزدیک لمس کردن بسیاری از رویدادها کم کم رفع می شود و جایش را به افکار سبز و سازمان یافته در ذهنم می بخشد .. به تغییر امید دارم .. استنباطم این است که می شود کاری کرد اما نه یک باره .. در طولانی مدت و با برنامه ریزی های دقیق و منسجم و گروهی .. گروه های سبز .. اتحاد سبز .. آدمهای سبز ..
درخت جوان ملت با تمام محدودیت ها و فشارها سبز شده .. ساقه هایش هنوز ترد و نازکند اما به تدریج قطورتر و محکم تر خواهند شد تا جایی که هیچ سلاحی توان در هم شکستنشان را نداشته باشد .. این درخت نیازی به ماه و خورشید برای پرستش ندارد .. این درخت فقط توجه و مراقبت می خواهد آن هم نه از آن سوی آبها و از طرف کسانی که ساده دلانه می اندیشند که چون از بیرون به وقایع داخل ایران می نگرند احاطه بهتری بر اوضاع دارند . کسانی که ناشیانه تا آنجا پیش می روند که کار را به محدود کردن و چند دسته کردن اعتراضات عمومی و گسترده داخلی می کشانند اما به وقت عمل حتی از خبرنگاران آماتور و شاهدان عینی 17 18 ساله خیابانی هم عقب می مانند و گه گاه در اطلاع رسانی چه در کمیت و چه در کیفیت کم می آورند و به اصطلاح سوتی می دهند .
این درخت وابسته نیست . این درخت با رشادتها و مقاومتهای سبز و نجیبانه اش حتی روی دائی جان ناپلئون ها را هم کم کرده !..
این درخت از همه حمایتهای سبز انسان دوستان جهان از جمله حمایتهای هموطنان دلسوز و آگاهش در آن سوی آبها استقبال می کند و به آنها می بالد اما خود را هرگز به راهنمایی ها و برنامه ریزی های از راه دور چند نفر و چند سایت و چند گروه محدود نمی کند .
دشمن هر ایده تغییری در این مملکت وابستگی اش یا انگ وابستگی اش بوده !.. بی جهت کاری نکنید و حرفی نزنید که حرکت سبز این ملت به این بیماری مهلک آلوده شود .
دلم برای آن مهربان شدن های مردم توی خیابان تنگ شده .. همین چند هفته پیش بود .. چقدر چهره ها شاد و امیدوار بودند .. چقدر چشمها برق می زدند .. چقدر مردم همه با هم خوب بودند .. دلم برای همه آنها تنگ شده .. دیروز که رفته بودم خیابان اثری از آنها نبود .. آنها را گم کرده بودم .. انگار که آدمهای یکی از رویاهایم باشند .. رویاهایی که وقت بیداری ناپدید می شوند .. نگاهشان می کردم ببینم شاید نگاه آشنایی از آن روزها بیابم .. توی چشمهایشان گاهی نشانه های آشنایی می دیدم اما تا می خواستم نشانه ها را دنبال کنم شاید به جایی برسم نگاهشان را می دزدیدند و می رفتند.. انگار که همه آن آدمهای شاد را یک جایی توی خودشان پنهان کرده باشند .. آن مردم را چقدر دوست داشتم .. دلم گرفته .. اما حالم خوب است .. مجبورم که خوب باشم .. یک جورایی جان سخت شده ام .. آنقدر که می توانم اندازه تمام دنیا غصه بخورم .. غمگین شوم .. گریه کنم .. سکوت کنم .. اما هنوز زنده بمانم و نفس بکشم و سرسختانه ادامه دهم .. هنوز می توانم ببینم .. نگاه کنم .. خیره .. خیره .. خیره ..
می دانم آن مردم یک جایی همین نزدیکی ها هستند .. من فقط گمشان کرده ام .. مطمئنم روزی دوباره پیدایشان می کنم .. مهم این است که آنها زنده اند .. نفس می کشند .. و سرسختانه ادامه می دهند .. هنوز می توانند ببینند .. نگاه کنند .. آن هم خیره .. خیره .. خیره ..
مایکل جکسون را دوست داشتم ..
بزرگترهای خانه دوستش داشتند .. به همین خاطر همیشه کلیپ ها و کاستهای ترانه های او تازه به تازه به خانه ما می رسید .. مامان از قیافه جدید او چندشش میشد و همیشه می گفت که وقتی سیاه پوست بود بیشتر دوستش داشت اما صدایش را همیشه می پسندید و تقریباً از معدود صداهایی بود که توی خانه با ولوم بالا اجازه شنیدنش را داشتیم .. بابا از حرکات نرم و ریتمیک او خوشش می آمد .. مخصوصاً آن کنسرتش که لباس طلایی پوشیده بود و بهترینهایش را می خواند و دختری از تماشاچی ها را به قید قرعه بغل کرد و دخترک در آغوشش از خوشحالی و هیجان برای دقایقی زار می زد .. خواهر و برادرم که عاشقش بودند .. من اوایل قیافه اش را زیاد دوست نداشتم اما به تدریج مهربانی و کودکی خاصی را در آن چهره دفرمه و سفید شده در اثر بیماری و جراحی های مختلف یافتم که در کمتر خواننده آمریکایی دیده بودم .. صدایش به نظرم آسمانی و لطیف می آمد .. تهمتها و قضاوتهای ناخوشایند زندگیش را همیشه پیگیری می کردم اما همیشه با خود می گفتم حتی اگر حقیقت هم داشته باشند باز هم او یکی از خواننده های محبوب زندگی من خواهد بود .. چون من از کودکی یاد گرفته بودم که یک هنرمند .. یک خواننده .. یک نقاش .. یک هنرپیشه .. یک نویسنده .. یک شاعر یا یک موزیسین هم آدم است !.. یک آدم معمولی که حق زندگی کردن .. انتخاب کردن و اشتباه کردن دارد درست مثل سایر آدمها .. آنها هرگز قهرمانان زندگی من نبودند .. مایکل هم هرگز قهرمان زندگی من نبود اما چیزی که برایم مسلم بوده و هست این است که او هرگز نخواست خود را قهرمان اخلاق و انسانیت معرفی کند .. او هرگز نخواست خودش را کسی که نیست جا بزند .. هر چند من کسی که همه ساله میلیونها دلار از درآمد خود را برای کودکان بی سرپرست و گرسنگان آفریقایی هزینه می کرد ، نمی توانم با یک هنرمند یا نویسنده معمولی که فقط وقت هیاهوها و غوغاهای سرخوشانه و شادمانه میان مردم خودی نشان می دهد و دیگر هیچ ، برابر بدانم . من عقیده دارم که یک هنرمند یا نویسنده ، هرگز قهرمان ملی نبوده و نیست اما به اندازه تأثیری که می گذارد و ادعایی که دارد دست کم می تواند به اندازه مردم عادی و معمولی کوچه و خیابان نسبت به اتفاقات سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و زیست محیطی کشورش از خود عکس العمل نشان داده و بی تفاوت باقی نماند .
همانطور که یک هنرمند یا یک نویسنده حق انتخاب دارد باید به دوستداران و مخاطبانش هم حق انتخاب بدهد . حق انتخاب برای اینکه دیگر او را دوست نداشته باشند و از خودشان ندانند .
فرصت طلبی ، حزب باد بودن ، ترس و محافظه کاری بیش از حد ، در هیچ کجای دنیا برای هیچ انسانی صفات پسندیده و ارزشمندی محسوب نمی شوند ، چه برسد برای افرادی که بواسطه مخاطبان و دوستدارانشان نزد عوام از نظر وجوه مختلف انسانی متمایز و شاید ممتازتر از سایر مردمان تلقی می گردند چه خودشان بخواهند و چه نخواهند که اکثراً نه تنها چنین می خواهند بلکه با سکوت و رفتارهای تشویق کننده به این طرز تلقی همیشه دامن زده اند .
به عنوان یک هنرورز کوچک در زمینه عکاسی و نقاشی ( من هنوز خود را لایق عنوان هنرمند نمی دانم .. به معیارهای خودم برای کسب چنین عنوانی حتی نزدیک هم نشده ام .. ) و کسی که می نویسد ( گاهی شعر .. گاهی داستان .. ) ، از همه هنرمندان و نویسندگان جوان و میانسال و کهنسال کشورم که در این روزها در کنار مردم و پا به پای آنها برای تغییر و آزادی بیان و اندیشه تلاش کرده و می کنند ، ( حتی اگر تنها به امضاء کردن بیانیه ای هم بسنده کرده باشند .. ) سپاسگزارم و به آنها افتخار می کنم و همواره احترام می گذارم .
Michael jackson
این روزها گوش می دهم .. عجیب وصف الحال است ..
شطرنج
تقویم
ساعت شوم
شب تاب
دلتنگم
معجزه خاموش
همدرد
تصویر رویا
آواز پری ها
راهی
آلبوم معجزه خاموش - داریوش اقبالی
خائن همیشه می ترسد ..
امروز بعد از ظهر به پارک لاله رفته بودم .. قرار بود به مناسبت شب هفت ندا آقا سلطان زنان و مادران سیاه پوش آنجا دور هم جمع شوند و به سوگواری بپردازند .. جمعیتی حدود 50 تا 60 نفر از خانواده ها حوالی ساعت 7 بعد از ظهر کنار آب نما گرد هم آمدند و تعدادی روی زمین نشسته بودند که نیروی انتظامی و لباس شخصی های موتورسوار و باتوم به دست سر رسیدند و با داد و فریاد و فحش و ناسزا مردم را پراکنده کردند .. دو سه نفری که مقاومت کردند بازداشت شدند .. نزدیکشان ایستاده بودم .. بسیار جوان بودند و گریه می کردند .. یکی از نیروها خطاب به مردم سیاه پوش می گفت : حالا شما ک .. ها برای ما آدم شدین ؟.. ولد ز .. ها .. زنی که روبروی او ایستاده بود موهای سفیدی داشت که از شنیدن ناسزاهای رکیکی که با صدای بلند گفته می شد به خود می لرزید .. دختری که کتک خورده بود روی زمین نشسته بود و گریه می کرد .. نیروها به مردم اجازه نمی دادند که به او نزدیک شوند .. دختر دیگر فرار کرد که دو سه نفر دویدند و با کتک سوار ماشینش کردند و بردنش .. از پشت شیشه تیره ماشین نیروی انتظامی چهره کودکانه و گریانش معلوم بود .. مردم کم کم متفرق شده بودند و عده ای هم روی نیمکتها نشستند اما نیروها که حدوداً 50 ماشین و 300 نفر انتظامی و ضد شورش و لباس شخصی و بسیجی بودند تمام درهای ورودی به پارک را محاصره کردند و عده ای هم داخل و خارج پارک ایستادند . از پارک که خارج می شدم 8 نفر از خواهران زینب را دیدم که در یک ردیف کنار هم ایستاده بودند .. همه صورتهایشان را با ماسک پوشانده بودند که شناسایی نشوند ..
آنها چقدر از مردم می ترسیدند .. چقدر از مردم می ترسند ..
امروز .. نگرانم ..
امروز روز عجیبی بود .. طبق معمول این روزهایم برای عکاسی از راهپیمایی های خود جوش مردمی و اعتراض آرام و سکوت سبز نجیبانه شان ساعت چهار بعد از ظهر به خیابان رفتم . سر چهار راه طالقانی که رسیدم حس بدی داشتم . نیروهای ضد شورش چهار راه را قرق کرده بودند و به مردم اجازه عبور نمی دادند . این بار علاوه بر باتوم ، ماسکهای ضد گاز اشک آور و کوله های سیاه رنگی هم با خود حمل می کردند . به سرعت با آخرین اتوبوسی که با داد و فریاد من حاضر به باز کردن در شد به سمت چهار راه ولی عصر رفتم و آنجا پیاده شدم . سراسر خیابان و پیاده رو را و سر نبشهای چهار راه را نیروها و لباس شخصی ها و بسیجی ها و سپاهی ها قرق کرده بودند . انگار که حکومت نظامی باشد . خودروهایی با شیشه های تیره ضد گلوله به آرامی نزدیک به پیاده روها حرکت می کردند و به چهره تک تک مردم با دقت نگاه می کردند و از کوچکترین حرکتی هم که به نظرشان مشکوک می آمد نمی گذشتند . مردم سیاه پوش به سمت انقلاب سرازیر شدند اما نیروها مدام با تیرهای هوایی و داد و فریاد آنها را به حرکت سریع تر از مسیرهای مشخص وادار می کردند . لباس شخصی های باتوم به دست با موتور مرتب از میان صفوف فشرده مردم با سرعت عبور می کردند و می خندیدند . احساس نفرت و انزجار از آنچه که می دیدم سراپای وجودم را فرا گرفته بود . اما من هم سکوت کردم .. آنها منتظر کوچکترین صدا و اعتراضی بودند تا بیرحمانه حمله کنند .. آنها از صدای جمعیت بیزار بودند .. حتی اگر سوت جوانها برای هلی کوپتر باشد یا صلوات پیرمردها.. انگار که به آنها دستور داده باشند با کوچکترین صدا و بهانه ای به سوی مردم حمله ور شوند و بزنند .. جایی موتورسواری شعاری داد و در رفت .. نیروها به دنبالش دویدند و تیر هوایی شلیک کردند .. باتوم یکی به دهان دخترکی که از وسط خیابان عبور می کرد برخورد کرد و خون از دهانش سرازیر شد .. پیرمردی ناسزایی گفت و به سمت نیروی باتوم به دست هجوم برد .. نیروهای لباس شخصی به سمت پیرمرد دویدند اما خوشبختانه با حمایت مردم و ساکت کردن پیرمرد قائله ختم شد و پیرمرد میان جمعیت گم شد و دست نیروها به او نرسید .. نفس حبس شده در ریه هایم را آرام و بی صدا بیرون فرستادم و در پیاده روهای انقلاب روان شدم .. درِ دانشگاه تهران تعداد نیروها به طور چشمگیری زیادتر شده بود.. دانشجوهای زیادی پشت میله های در اصلی دانشگاه تجمع کرده بودند و دست می زدند و شعار می دادند و مردم راهپیما را تشویق می کردند .. صدای آنها با فریاد نیروهای لباس شخصی و بسیجی که سعی در متفرق کردنشان داشتند در هم آمیخته بود .. در دانشگاه را زنجیر کرده بودند و به کسی اجازه ورود یا خروج نمی دادند .. به مردم به هیچ وجه اجازه عبور از پیاده روهای کنار دانشگاه تهران داده نمیشد و حتی مردم این سوی خیابان را هم مثل گله های گوسفند با فریاد و تهدید و باتوم چرخاندن به جلو هی می کردند .. عده ای از نیروهای خودی و بسیجی درست روبروی در اصلی حلقه درست کرده بودند و پلاکاردهای بزرگی که شعارهایی بر ضد راهپیمایان داشت به مردم نشان می دادند . رفتارشان و نحوه ایستادنشان طوری بود که انگار می خواستند زاویه دید مردم بسته شود و دانشجویان دربند دانشگاه تهران دیده نشوند و صدایشان شنیده نشود . آنها شعارهای روی پلاکاردهایشان را با خنده و شادی رو به مردم فریاد می کردند .. " مرگ بر منافق " .. " مرگ بر ضد ولایت فقیه " .. مرگ بر اغتشاش طلب " .. " مرگ بر آشوب گر " ..
دوست داشتم بایستم و از این صحنه های به یاد ماندنی ، غمناک ، رعب آور و تهوع برانگیز تاریخ کشورم عکاسی کنم .. شاید که حافظه ضعیف من و هموطنانم روزی با نگاه کردن به آنها نبه خود بیاید و پندی را که 31 ساله نگرفته این بار بگیرد اما امکانش نبود .. آنها حتی به موبایلها هم رحم نمی کردند .. و اگر اعتراض می کردی علاوه بر باتومی که می خوردی موبایلت را هم زیر پاشنه پوتینهایشان خورد می کردند .. چه برسد به دوربین عکاسی بزرگ و تابلوی من با آن لنز حجیمش .. به میدان انقلاب رسیدم .. رهگذران می گفتند ساعتی قبل آنجا درگیری بوده .. خواستم از روی پلهای هوایی عکاسی کنم که آنجا را هم قرق کرده بودند .. به بلوار کشاورز رفتم .. آنجا هم وضعیت همین بود .. حکومت نظامی و مانور قدرت همه جا به چشم می خورد .. صدای پای قدرت روی سنگفرشهای انقلاب هر لحظه بلندتر و بلندتر از پیش شنیده میشد .. از تقاطع که عبور کردم خبرنگاران خبرگزاری ها از بازداشت وسیع خبرنگاران و عکاسها خبر میدادند .. نوبتی هم که باشد انگار امروز نوبت عکاسها بود .. دو نفر از رهگذرها بابت حمل دوربینم به من هشدار دادند .. می گفتند سر چهار راه ها گشتن کوله ها را آغاز کرده اند و اگر دوربینی ببینند با خود می برند و در صورت اعتراض ، صاحب دوربین را بازداشت می کنند .. جلوتر که رفتم تعداد شاهدان عینی ماجرا بیشتر شد .. عاقبت از خیر عکاسی گذشتم و به فکر رفتن به خانه افتادم .. من و خیلی های دیگر از مجوز نگرفتن مجمع روحانیون مبارز برای راهپیمایی امروز خبر نداشتیم .. تقریباً وسط خیابان گیر افتاده بودم .. سر همه فرعی ها و چهار راه ها نیروها مشغول بررسی وسایل مردم بودند .. آنقدر خیابان را از این سو به آن سو طی کردم تا موتور سواری مثل فرشته نجات سر رسید و مرا ترک خودش نشاند و به خانه رساند .. طفلک برای اینکه مبادا نیروها به من گیر بدهند مرتب از میان ماشینها ویراژ میداد و مسیرش را عوض می کرد .. عاقبت به خانه رسیدم .. الآن که این متن را تایپ می کنم عنکبوت پیر حنجره ام دوباره به موطنش بازگشته و مدام تار می تند و توی گلویم رژه می رود .. صداها دست از سرم بر نمی دارند .. نمی دانم .. شاید عنکبوت پیر گلوی من هم پوتین پوشیده باشد .. نگرانم .. نگران آنها که آن بیرونند .. نگران زنها و کودکان .. نگران جوانها و نوجوانها .. نگران پیران و میانسالان .. نگران دانشجویانی که پشت میله های دانشگاهشان زندانی شده بودند و فریاد می کشیدند .. چقدر مظلوم بودند .. چقدر تنها بودند .. نگران آنها که پشت پرده ها و سایتها و برج ها و مناره ها و مساجد محافظه کارانه و رندانه و با احتیاط نشسته اند و یواشکی شعار می دهند نیستم .. من نگران مردم هستم .. مردم کوچه و خیابان .. مردم تهران .. نگران مردم ایران ..
خطاب به درخت سبز روی قله سفید ..
من هم احساس خطر می کنم !.. من هم از این روحیه تهدید و ارعاب و خشونت بیزارم .. اگر حتی هیچ دلیلی برای رأی دادن به شما نداشته باشم همین یک دلیل برای رأی ندادن به رقیب شما و رأی دادن به شما برای من به امید کمتر کردن رنجها و هزینه هایم کافیست . همین نمایش حیرت انگیز یک دیکتاتور تشنه قدرت مرا که از سیاست بیزارم به پای صندوقهای رأی می کشاند .. می دانم که پرونده شما هم مصون از خطا و اشتباه نبوده .. زمان کودکیم بوده و نخست وزیری شما .. اما دیده ام و شنیده ام و تحلیل کرده ام و مقایسه می کنم .. من تغییر را همانطور که در رفتار و گفتار و تفکر شما امشب دیدم ، امیدوارم که در رفتار و گفتار و تفکر دولت آینده هم ببینم .. من همسر شما را دوست دارم .. کسی که عاشق علم و هنر است .. همانطور که من هم هستم .. امیدوارم امید سبز مرا تا پایان سبز نگاه دارید .. شما به حمایت من و امثال من بیش ازحمایت " پدر خوانده های قدرت و ثروت " نیاز دارید .. شما باهوشید .. می فهمید که من چه می گویم .. لطفاً این را به خاطر بسپارید و هرگز فراموش نکنید . من پای مطالباتم از دولت شما تا به آخر ایستاده ام ! ..
اینجا ..
دارم به دستهایم نگاه می کنم .. بعد از ۲ سال و اندی ناخنهایم بدون واهمه دندانهایم دارند سبز می شوند و قد می کشند .. با این سرعتی که روزانه بلند می شوند یاد تیزی دندانهایم می افتم و سرعتشان !.. ببین با چه سرعتی به سمت ناخنهایم هجوم می آورده اند که به آنها با این همه استعداد برای رشد و تکامل ، فرصت نمی داده اند .. از این ور ناخنها دارند آدم می شوند اما از آن ور این پوست سفید و نازک دستم است که دارد خط خطی می شود و چروک می افتد .. انگار کسی روی پوستم دارد هاشور می کشد .. هاشورهایی نامنظم و رنگارنگ .. تینر فوری و اسید رقیق شده و تاید و رخشا و وردستی نجار و لوله کش و آهنگر و نقاش و ... همه برای اینکه غارم را تا آنجا که می شود شبیه به خودم کنم .. همین الآن اینجا درست شد .. آنقدر خسته ام که خوابم نمی برد .. اما ته دلم ذوق زده و شادم .. هر چند از وقتی که " او " رفته ، شوالیه شادی دیگر نتوانسته قلمروی قلبم را کامل و به یکباره تسخیر کند .. همیشه یک جاهایی متوقف می شود .. همانجاها که جای خالی " اوست " و نشانه های نبودنش .. اما همین که تا تالار اصلی این دژ نفوذ ناپذیر می رود هم خوب است ..
دلم گرفته .. دلم برایش تنگ شده .. دوست داشتم بود و برایش درد و دل می کردم .. غر غر می کردم .. اما یادم می افتد که وقتی بود هم برایش چندان درد و دلی نکردم .. درد و دلهای من از آن نوعی نبود که بشود برای" او " گفت .. و اگر گفت ، آرام شد .. و " او " را عصبانی و ناامید و دلشکسته نکرد .. آخرین درد و دلهای واقعی من به زمان کودکی بر می گردند و همانجا جا می مانند و هرگز بزرگ نمی شوند .. در حقیقت دلم برای کاری تنگ شده که به دلم مانده .. کاری که من نکردم .. کاری که " او " نکرد .. کمی خنده ام می گیرد و کمی غمگین می شوم و کمی کشمش می خورم ..
اینجا چقدر تمیز شده .. خوشبو .. رنگی .. ساده .. شاد و عجیب و غم آلوده !.. اتاقهای گس .. دیوارهای ملس ..
چقدر جای " او " خالیست .. چقدر " او " نیست ..
من و اسب و سرخ پوستم !
دیشب این (خواب) را پس از یک سال و نه ماه دوباره دیدم با فاصله زمانی نسبتاً طولانی برای دیدن یک رویای تکراری.. تصاویری از من و اسب و سرخ پوستم !.. فضای رویا مشابه رویای پیشین بود با تفاوتهای جزئی در رنگها و رفتارها .. رنگها تندتر و خالص تر شده بودند .. سرخ پوستم سرختر و اسبم سیاه تر شده بود .. و من .. چیزی بودم مابین این دو .. اما سفیدِ سفیدِ سفید . آن بار از هم بوسه می گرفتیم و دنبال هم می کردیم .. این بار در هم می پیچیدیم و عشق بازی می کردیم .. چه پیشرفت قابل توجهی !.. هه هه ..
اسبم در گوشم گفت خودت خبر نداری چند نفر از رویاهای تو برای خلق نوشته ها و تصاویرشان الهام گرفته و می گیرند .. الهاماتی با مبالغ درشت !.. و من می خندیدم و می گفتم می دانم عزیزم .. عاقبت نویسنده ها و هنرمندان نقاش و تصویرگر بخت برگشته چشمه الهام خشک شده باید از یک جایی ایده بگیرند یا نه ؟.. تازه خبر نداری برای اینکه درجه خلوص الهام غیبیشان بالاتر برود به من پیشنهاد حذف وبلاگم را هم داده اند !.. با این اطمینان که همه پستها و رویاهای الهام بخشم را از قبل کپی پیست کنند برای روز مبادای بی الهامی !.. وقتی که ایده هست به صاحب گمنام ایده دیگر نیازی نیست .. هست ؟.. همان بهتر که نابود شود و به رویاهایش بپیوندد ..
این را که گفتم سرخ پوستم رنگش سبز شد !.. آمد جلو .. دستم را گرفت و شروع به خوردن انگشت سبابه ام کرد . از فرصت طلبیش خنده ام گرفته بود . مخصوصاً وقتی که دیدم دست راستم یک انگشت کمتر از دست چپم دارد !.. همزمان دردی را در گوش چپم احساس کردم . باز هم خندیدم .. چیز خاصی نبود !.. اسبم به لاله گوش چپم ناخنک زده بود .. به آسمان نگاه کردم .. خورشیدی در کار نبود اما آبی آسمان همچنان روشن و درخشان بود .. نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد .. موهای سیاه و انبوه من و اسب و سرخ پوستم به هم پیچیدند .. ما به هم نزدیک شدیم .. نزدیک و نزدیک و نزدیک تر .. ما هر سه به هم پیچیدیم و آن قدر دور هم تاب خوردیم که تبدیل شدیم به مجموعه ای از رنگهای تند و سرخها و سبزها و سفیدها و چشمهای درشت سیاه و دستها و پاها و سمها !.. حس فوق العاده ای بود .. من گوش چپ و انگشت دست راستم را آن میانه لا به لای رنگها پیدا کردم اما گذاشتم که همان جا که هستند بمانند .. از شکل و شمایل جدید خودم خوشم آمده بود .. به جای گوش خودم اسبم گوش خودش را به من هدیه داده و سرخ پوستم هم یکی از پرهای سرش را جای انگشت جویده دست راستم چسبانده بود !.. از این بهتر و زیباتر دیگر چه می خواستم ؟.. آنها خوشحال بودند و مرا دوست داشتند و مرا خوشحال می کردند و من هم دوستشان داشتم و خوشحالشان می کردم .. برای خوشبختی ما سه تا همین کافی بود .. باقی قضایا و حواشی ، دیگر هیچ ِ هیچ ِ هیچ بود ..
بی اسمیسم !..
زندگی بی اسم و بی ایسم یک جور دوئل است میان دیده ها و شنیده ها و خوانده ها و آموخته هایت با خودت که هم نیستی ات است و هم همه هستی ات !.. سخت است اما لذت بخش است مخصوصاً وقتی که برنده تو باشی ..
بازگشت
امروز پس از هفته ها زندانی شدن درون یک ساعت شنی دوباره توانستم حجمی فارغ و خارج از اجبار و اختیار را تجربه کنم .. توانستم وقتی که توی پیاده روها راه می روم به آن موجودات نامرئی دوست داشتنی لبخند بزنم و گاهی حتی هه هه ای کنم زیر لبی و موجودات مرئی دوست داشتنی به خیال اینکه سرخوشم یا دیوانه یا به دنبال جفت ، بر حسب حال و روزگارشان لبخندی می زدند یا متلکی می گفتند یا چشم غره ای می رفتند یا رو ترش می کردند یا می ترسیدند .. و این میانه تنها من بودم که با شکل و شمایلی که این روزها بی شباهت به "عمو جغد شاخدار" نیست فاصله "تنم" تا "خودم" را هروله کنان طی می کردم .. یک جفت چشم آشنا با یک جفت چشم ناآشنا چه تفاوت دارد وقتی که دوست داری "بازگشت" خودت را جشن بگیری ؟.. می دانم که می روم و می دانم که وجودم همیشه در رفت و آمد است تا وقتی که زندگی را به زنده بودن برگزار می کند اما می دانم که باز می گردم و دوباره جشن می گیرم .. می روم و بازمی گردم .. می روم و باز می گردم .. خب این خوب است .. چون من همینم !..
آن زن به من نظر دارد !...
این خانه موقتی که هستم سرایدار مهربان و زبر و زرنگی دارد . پیرمرد مشهدی سالها پیش همسرش فوت کرده و دخترهایش همه به خانه بخت رفته اند و پسرش هم سرایدار آپارتمان روبروی ماست . سیبیل هیتلری دارد و یک کلاه پشمی منگوله دار !.. به حد وسواس تمیز است . برای اینکه قد و هیکل و شکل و شمایلش را بهتر تجسم کنید ، حمید جبلی را در سن 82 سالگی در نظر بگیرید . البته این صادق آقا هنوز به 75 هم نرسیده !.. هر شب سر ساعت 8 سر و صدایش توی راهروها می پیچد .. آآآآآآآآآآآآشغااااااااااال داریییییییییید جونم ؟... آآآآآآآآآآشغال داریییییییییید عزیزم ؟.. خیلی دوستش دارم اما از وقتی خبر آن اتفاق بانمک توی آپارتمان پیچید ماه هاست که سعی می کنم جلوی فوران عاطفه ام را بگیرم و به خسته نباشید و دست شما درد نکند و شب شما خوشی بسنده کنم .
نکند که فکرهای بدبد بکنید هاااا ! نخیر ! مو لای درز درستی و نجابت این آقا صادق نمی رود . فقط یک کمی بفهمی نفهمی ساده دل و زود باور است . یکی از آپارتمان نشین ها خانم 45 46 ساله شیک و زیباییست که مدتهاست از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند . گرین کارت دارد و 6 ماه اینور است و 6 ماه آمریکا . با همه اهالی آپارتمان راحت و صمیمی برخورد می کند و دوست داشتنی و مهربان است اما دم به تله هیچ بنی بشری نمی دهد و همیشه سرگرم رسیدگی به امور دارایی ها و املاکش در اینور و آنور دنیاست .
چند وقت پیش که پدر اینجا بود یک روز خنده کنان از در وارد شد . جریان خنده را که جویا شدم کاشف به عمل آمد که آقا صادق با پدر در خصوص امری مهم مشورتی نموده !.. آقا صادق به پدر گفته این خانم ن به او نظر دارد و به همین خاطر او چند شبی می شود که معذب و ناراحت است . دلیلش هم شام و نهاریست که تقریباً در هر شبانه روز برایش می فرستد دم در اتاقش !.. تازه هر بار هم که وقت جمع کردن آشغالها او را می بیند به او تعارف می کند با هم سوار آسانسور شوند و به او لبخند می زند و حتی یک بار هم او را به درون آپارتمانش به صرف چای و شیرینی دعوت کرده !... حجاب که هیچ وقت ندارد و موهایش نقره ای و بازوهای بلورینش هم که همیشه برق می زنند !..
حرف به اینجا که رسیده بیچاره پدر دیگر نتوانسته بوده جلوی خنده اش را بگیرد و به ناچار عذر خواسته و توی آسانسور پریده و بالا آمده .. البته پدر چند دقیقه بعدش پایین رفت و پیرمرد را طوری که نه دلش بشکند و نه دردسری درست شود از افکار عجیب و ساده دلانه اش در می آورد و به او توصیه می کند این حرفها به گوش خانم ن نرسد و گرنه خون به پا می شود !... پیرمرد بیچاره هم قول می دهد که افکار و احساساتش را قبل از هر چیز از این به بعد با پدرم در میان بگذارد . به قول آقا صادق هر چه باشد دو تا سر بهتر از یک سر است !..
داشتم به این فکر می کردم که چه پیشینه ذهنی و تجربی ممکن است یک چنین توهم عجیبی در ذهن یک مرد ایجاد کند .. یاد دوستی افتادم در زمان دانشجویی .. پسرکی عینکی و قد بلند و لاغراندام بود که نه شکل و شمایل دخترکشی داشت و نه هوش و سر و زبان درست و حسابی و نه مال و مکنت چشم گیر و دختر پسندی !.. همیشه ته کلاس می نشست و هر وقت دختری به او نزدیک میشد مثل لبو سرخ میشد و در عین حال لبخند شیرینی شبیه به لبخند مونالیزا بر لبانش نقش می بست . همه فکر می کردند که او خجالتیست و این لبخند و سرخی نشانه اش است !.. اما روزی یکی از این پسرهای بدجنس و شیطان کلاس فاش کرد که ایشان فکر می کنند همه دخترهای کلاس عاشق و شیفته اش هستند و به همین خاطر خجالت می کشد و معذب است . وقتی که دلیلش را پرسیده بوده گفته بوده که از طرز نگاهشان معلوم است و اینکه پشت سر او حرف می زنند !.. سالها بعد این پسرک بامزه را در هیأت مدیر داخلی یک سازمان دولتی رؤیت کردم . پس از چند پرس و جوی شیطنت آمیز و فضولانه از دوستانی که آنجا به عنوان همکار وی مشغول به کار بودند کاشف به عمل آوردم که ایشان با داشتن زن و یک فرزند هنوز با هر کارمند و همکار غیر همجنسی که مشکل کاری پیدا می کنند فکر می کنند که به ایشان نظر داشته اند .. خلاصه اینکه از این لحاظ برای خود در آن سازمان شهرت چشم گیری بدست آورده اند .. مردی که همه به او نظر دارند !...
به دوران دانشگاه که فکر می کنم نمونه هایی از این دست را زیاد به خاطر می آورم .. و به این نتیجه می رسم که اگر در آن زمان یا پیش از آن عنصر توجه و صمیمیت بی شائبه را میشد به یک اندازه میان همه تقسیم کرد شاید دیگر هیچ مردی دچار چنین توهمات بیمارگونه ای نمی شد !..
لولوخورخوره های مهربان
بی واژه گی !
گاهی واژه ها گم می شوند . انگار که خط خطی می شوند . ورم می کنند و می ترکند و پخش زمین می شوند . اینجور وقت ها بهتر است چیزی ننویسی . فقط نگاه کنی ! دستم مدتیست خفه شده اما چشمهایم پرکارتر شده اند . نوشتنم نیست اما دیدنم هست . خب .. پس کاری را می کنم که می شود کرد .
یک نوستالژی سیاه و سفید !
نمی دانم کدام فیلم بود ... نه عنوان فیلم را به خاطر می آورم و نه داستان کاملش را.. چیزی که هست بعضی از صحنه های این فیلم است که از کودکی در خاطرم مانده است .. یک فیلم سیاه و سفید در مورد یک دونده فقیر .. دونده خود را برای شرکت در یک مسابقه بزرگ آماده می کرد .. برنده شدن مهم بود و شاید برآورده شدن یک آرزو بود .. او با مادرش زندگی می کرد .. صحنه دزدی از یک خانه را بیاد می آورم .. با دوستش از یک خانه دزدی کرد و پولها را جایی انگار درون یک گلدان بزرگ یا یک ناودان مخفی کرده بود .. باران که آمد پولهای کاغذی همه از مخفی گاه خود بیرون آمدند و تلاش مرد جوان برای پنهان کردن پولها از چشم کلانتر محل که انگار با مادر بیوه اش سر و سری هم داشت ، بیهوده بود .. این جزو معدود صحنه های فیلم بود که به خاطرم مانده .. اما مهمترین صحنه ، صحنه رقابت مرد جوان با سایر دونده ها در روز مسابقه بود .. مسابقه دو از میان جنگل می گذشت .. مرد جوان همه دونده ها را پشت سر گذاشته بود .. فقط یک نفر مانده بود که توی مسیر مدام به او تنه میزد .. اما او را هم پشت سر گذاشت و به خط پایان نزدیک شد .. فقط چند قدم دیگر مانده بود .. اما در نهایت تعجب همگان او ایستاد و به تماشاچی هایی که به شدت تشویقش می کردند خیره نگاه کرد و حتی یک قدم دیگر هم برنداشت ! .. او آنقدر ایستاد تا رقیبش سر رسید و به جای او چند قدم پایانی را طی کرد و برنده شد .
در عالم کودکی دیدن این فیلم غمگینم کرد .. زمان جنگی وقتی که تلویزیون فقط دو تا کانال داشت پخش شد .. دوست داشتم آن دونده چند قدم انتهایی را هم طی می کرد و برنده میشد !.. اما او بازنده شدن را انتخاب کرد و نگاه های خشم آلوده دوستان و تماشاچی های همشهری برایش اهمیتی نداشت .. او فقط به آنها خیره نگاه می کرد .
از این خوره های فیلم ، کسی این فیلم را دیده ؟ اگر عنوانش را به خاطر می آورید برایم بنویسید . دوست دارم این فیلم را دوباره ببینم ..
غمشاد
امشب خسته ام اما غمشادم . خسته ام چون کارهای یدی زیادند و من هم دست از سرشان بر نمی دارم تا تمام شوند و بستر کارهای فکری و ذوقیم را فراهم کنند .
وقتی که آدم همزمان غمگین و شاد باشد به آن چه می گویند ؟.. چیزی به فکرم نرسید این بود که "غمشاد" را برای توصیفش اختراع کردم .. این زبان فارسی چقدر کم می آورد در بیان "من" .. مجبورم خودم هی واژه اختراع کنم !..
راستی کاش میشد رنگ دیوارها و اشیاء را بر اساس حس و حال ، هر هفته عوض کرد ..
برخلاف بسیاری از آدمها من از راننده های تاکسی خوشم می آید .. دل پری دارند .. همیشه با دقت به حرفهایشان گوش می دهم .. مهم نیست که موضوع صحبت چیست .. مهم گوش دادن است .. آنها فقط یک جفت گوش شنوا می خواهند تا کمی احساس رضایت کنند از خودشان و کار سخت و یکنواختی که دارند .. همین !
گاهی بعد از دیدن یک نمایش ( کشتی شیطان ) ، ساعت 10 شب هنگام بازگشت به خانه لازم است آنقدر توانایی و آمادگی جسمانی داشته باشی که بتوانی با یک مانتوی تنگ و کمربندی که تنگتر بر کمرت بسته ای و کیفت که همه پول تعمیر خانه را اشتباهاً حمل می کند ، برای دفاع از خودت با یک زوج موتور سوار متشکل از یک مرد چرب ِدراز و یک زن کوتوله خپل که عرضش بیش از طولش است و فارسی به زور حرف می زنند و چیزی در مورد ترمز پشت چراغ قرمز نمی دانند درگیر شوی و دست و پنجه ای نرم کنی !.. همیشه هم گفت و گوی تمدنها نتیجه نمی دهد .. گاهی این جنگ تمدنهاست که تضمین کننده بقاست !.. به خودم امیدوار شدم .. پس در این جثه باریک و ظریف هنوز قدرت به قدر " لازم و کافی" هست .
توی محله خودمان امشب دزد آمده .. آن هم جایی در همسایه گی کلانتری ! ..همین یکی را کم داشتم !.. باید برای پنجره ها حفاظ بگذارم .. چشمان بی رحم فقط مخصوص زندانی ها نیستند .. آنها همه جا هستند دوست من !.. آنها فقط وقتی نگاهت می کنند که عده ای دارند به جان و مال و روانت دستبرد می زنند .. آنهم فقط محض تفریح .. بیرون از زندان زندان دیگریست .. و آن خود درون زندانی بزرگتر اما پیشرفته تر و بی رحم تر قرار دارد .. مثل یک لابیرنت می ماند .. یک هزار تو !
به خانه که آمدم از فرط خسته گی نفهمیدم کی خوابم برد .. اما چه خوب بود !.. " مامان " برای اولین بار پس از رفتنش به خوابم آمد .. زیبا و جوان و کمر باریک و شیک و آرایش کرده و تمیز .. درست مثل همان تابلویی که از تصویر سیاه و سفید 25 ساله گی اش کشیده بودم .. به او گفتم دلم گرفته .. گفت برو سفر !.. گفتم بروم ؟.. دلم می خواهد جاهای دور بروم .. تنهایی !.. بروم ؟.. لبخندی زد و با آرامش خاصی گفت برو به هر جا که دوست داری و ببین .. همه جا را ببین . بعد از آن بلافاصله یک خواب دیگر دیدم !.. نمی دانم برای شما هم پیش می آید ؟.. چطوری می شود دو خواب مجزا پشت سر هم دید ؟!.. خب در هر صورت برای من زیاد اتفاق افتاده .. خواب دوم یک پنجره بود با منظره ای برفی .. به کسی که توی خواب هم ندیدم کیست داشتم نشانش می دادم .. زاویه دید خواب من از روبرو بود و آن دیگری توی زوایه دید من نبود .. اما وجودش را حس می کردم .. احتمالاً کنار پنجره آن دورتر ایستاده بود .. قله برفی را نشانش می دادم .. گفتم می خواهم بروم آنجا چند روز دیگر .. وسط قله یک درخت سبز بود .. روی درخت هیچ برفی نبود اما اطرافش پر از برف بود ..
برای اولین بار است که بعد از رفتن "او" به جای واژه "او" می نویسم "مامان" . انگار که رفتن "او" به جای "مامان" باورپذیرتر باشد ..
این شهر دارد می ترکد . اگر خانه مادریم اینجا نبود . اگر خانه ای در هر دهکوره ای به جز اینجا و خوزستان داشتم حتماً آنجا را برای زندگی انتخاب می کردم . هرچند هر جا که روی در این مرز پر گهر آسمان بدرنگ است . خشن است . وحشی است . نفهم است . پر از کینه و حسد و نیرنگ است ..
این آدمها فقط مانده همدیگر را زنده زنده پوست بکنند و بخورند . درست مثل پوست کندن سیب زمینی !. یک سیب زمینی که سیب زمینی دیگری را می خواهد پوست بکند . پس چرا من احساس درد می کنم ؟.. یعنی هنوز سیب زمینی نشده ام ؟!..
این هفته کوه می روم . نمی دانم . شاید آنجا بشود از طوفان خشونت در امان ماند . من کشتی نوح را هرگز ندیدم . اگر کشتی نوحی در کار بود حتماً به قله کوهی برای رهایی ترجیحش می دادم .
چیزهایی که مطمئنم دوست ندارم ..
پزشکهای ایرانی !.. ( بوی مرده شور خانه می دهند و نخوت یک قصاب را دارند و حافظه ای خوب اما قدرت تصمیم گیری و پیش بینی احتمالات و احساس مسئولیت در حد یک جلبک )
مرد ِ بسیار پشمالو !.. ( اَه ! حالم را به هم می زند .. )
لوده مخصوصاً مرد ِ لوده مخصوصاً مرد ِ چاق ِ لوده !.. ( بی مزه ترین موجودی که فکر می کند بامزه ترین موجود دنیاست )
چشمهای زشت و ریز ِ پشتِ عینک دودی ! .. ( چه خودفریبی احمقانه ای )
دختر اتو زن و مرد اتو سوار کن !.. ( چاه و چاله ! )
ماست میوه ای !.. ( از قاطی کردن هر چیزی با هر چیزی متنفرم )
طعم و عطر ادویه کاری !.. ( پیف پیف )
خورش به و فسنجان ترش و شیرین پلو !.. ( ... )
ابروی خیلی باریک و دماغ زیاد سر بالا !.. ( زننده )
اعتماد به نفس ِ پلاستیکی !.. ( پلاستیک 500 سال طول می کشد تا به طبیعت بازگردد و طبیعی شود . حال مشتقاتش و صفات وابسته اش جای خود دارند .. )
صدای تو دماغی زنانه !.. ( انزجار در حد سیخ شدن موهای تمام بدن )
دبی و آنتالیا !.. ( پایتختهای تازه به دوران رسیده ها .. )
مرد سنتی در دانشگاه هنرهای زیبا !.. ( این یعنی کاریکاتور .. یعنی هجو ! )
صدای فین فین سرما خورده ها !... ( وااااای .. )
تف کردن در خیابان !... ( درد .. )
اتوبوس شلوغ !.. ( تهوع )
قاشق بزرگ و لپ ِ قلمبه از غذا ! .. ( تهوع به توان دو )
مارمولک ! .. ( از اینکه از این موجود مفید و بی آزار متنفرم از خودم شرمنده ام .. اما خب .. تمام تلاشهای من در زمینه ایجاد دوستی یا دست کم همجواری مسالمت آمیز با ایشان تا به الآن با شکست مواجه شده .. می گویند ریشه در کودکی دارد .. آهان یادم آمد .. آبجی بزرگه خیلی از این جنتلمن خوش تیپ و خونسرد می ترسید و ترسش به من هم سرایت کرد .. پس من بی تقصیرم ! )
حامد بهداد !.. ( نوع بازیش و حرکات اغراق آمیزش مخصوصاً در بازی های اولیه اش مرا به سختی یاد شخصیتی خودکم بین ، به شدت حسود و دروغین در خاطراتم می اندازد .. بیچاره حامد .. از این نفرت غیر قابل توجیه شرمنده ام ! )
آدمی که حرف ( ر ) را به عمد نادرست تلفظ کند .. ( استفراغ ! )
مرد زیر ابرو برداشته .. ( ... )
زن و مردی که جنس مخالف را تقلید می کنند .. ( طبل توخالی ! )
فیلم سکس و فلسفه مخملباف ! .. ( وقتی که مردها پس از 45 سالگی تازه به فلسفه سکس پی ببرند .. )
ایرانی بور و چشم های رنگی ! .. ( یخ .. بی مزه .. لوس )
فیلم های ده نمکی ! .. ( ابتذالی که حتی به ابتذال هم وفادار نیست )
گشت ارشاد ! .. ( بی غیرت ترین و احمق ترین موجودات عالم )
مبل نارنجی چرمی ! .. ( بی سلیقه گی )
حسابدار و رشته حسابداری !.. ( یکنواخت و بی ذوق )
منتقد با اسم مستعار !.. ( ریاکار ! )
و
یک سری اسامی خاص که از نوشتنشان در اینجا معذورم .. فعلاً دوست ندارم فیلتر شوم !.. ; ) ..
این روزها و شبها ..
این روزها عجیب احساس خورده شدن می کنم .. از آدم خوارها و زامبی ها و دراکولاها خبری نیست .. موضوع چیز دیگریست ..این روزها همه اشیاء به نظرم تغییر ماهیت داده اند .. آنهم نه به طور محسوس که بتوانم به شما با انگشت نشانشان دهم و مسخ شده گیشان را ثابت کنم . لعنتی ها چنان موذیانه و میلیمتری تغییر شکل می دهند که اثباتش سالها طول می کشد .. انحنای صندلی ها به سمت میز بیشتر و بیشتر شده .. انگار که می خواهند میز را یواشکی ببلعند .. شوفاژها شُر شُر می کنند !.. مثل این بچه شاشوهای دبستانی ، شب تا صبح شُر شُر می کنند .. آن هم نه روی زمین .. بلکه توی شورت آهنینشان !.. طوری که انعکاس صدایش به جایی توی مغز سر من برسد و بی وقفه در جا بزند . همین است دیگر .. خیلی ساکت و آرام شده ام .. خب دست خودم نیست .. خاصیت غم این است .. آدم را مظلوم می کند .. وقتی هم که مظلوم شدی ، صدایت در نمی آید و حتی بی عرضه ترین و توسری خورترین اشیاء خانه هم برایت شاخ و شانه می کشند آنوقت ... حتی همین فلاسکهای ژاپنی برایت شکلک در می آورند و تفاله هایشان را جای چای داغ ، توی فنجانت تف می کنند .. یا این نمکدانهای لاکی .. حتی روی زخمهای ناخنهای جویده شده ات هم نمک نمی پاشند .. کاری که همیشه داوطلبانه با لذت انجامش می دادند .. این روزها فقط در گوش هم پچ پچ می کنند و هیچ چیز به هیچ جا نمی پاشند !.. دسته جمعی یبوست گرفته اند .. آن دستکشهای پلاستیکی سوراخ سوراخ را بگو .. مثل سادیستها روی بشقابها که لیز می خورند جیغ می کشند و کف به چشمانم می پاشند و حتی یک پیکسل چربی را هم درست و حسابی رتوش نمی کنند .. این فکسنی ها و شکستنی ها انگاری همه با هم دیوانه شده اند .. فقط می شود چراغ را خاموش کرد و تا صبح از شرشان راحت شد .. همین که به سمت کلید برق می روم سایه ام روی دیوار می افتد .. دو تا کلید برق مربع ، جایِ چشمهایِ سایه صورتِ رویِ دیوارم لم می دهند !.. یعنی جای زیباترین عضو صورتم !.. سایه می خندد و به من چشمک می زند .. می بینی ؟ .. وقتی مظلوم می شوی حتی سایه ات هم سوارت می شود .. دستم را دراز می کنم و یکی از چشمهای سایه را کور می کنم .. چراغها خاموش و دل من هم خنک می شود !... حالا همه جا تاریک است .. اشیاء گستاخ خانه همه به یکباره ناپدید می شوند و من هم سعی می کنم که بخوابم ..شبها اوضاع بهتر است .. کابوسها سر جایشان هستند اما دیگر ترسناک نیستند .. چون آدمهای توی کابوسها ، این شبها چیزی نیستند مگر دیگ و قابلمه و دستکش و صندلی و نمکدان و فلاسک و شوفاژ و ملاقه و نهایتاً کارد آشپزخانه !.. پس شب خوش !..
زمانی برای ترکیدن ..
آسمان بد رنگ است . دوستش ندارم اما حالش را درک می کند . حال دو هفته پیش مرا دارد . وقتی آسمان این رنگی می شود انگار فلج می شوم . دوست دارم بزنم یعنی باید بزنم بیرون اما همین طور دراز می کشم و .... . اما می زنم بیرون .. حال لباس پوشیدن ندارم . کاش میشد همین جوری رفت بیرون .. این مانتو و روسری لعنتی را که می پوشم معذب می شوم .. من نمی دانم بقیه چطور با اینها راحت تر و آزادانه تر راه می روند و به اصطلاح احساس آرامش می کنند ؟!.. چقدر دوست داشتم الآن با همین تاپ بلند و نازکی که دو سه تا لکه خورشتی هم دارد بیرون می رفتم .. با همین شلوار گرم کن سیاه که پرهای بالش و کرکهای قالی خال خالیش کرده اند .. با همین موهای ژولیده .. تف به هر چه نظم و آراسته گی .. همه اش کثافت است .. اه .. این آسمان دارد خفه می شود رسماً .. آها ... الآن .. همین الآن ترکید !.. بغضش ترکید .. حالا وقت رفتن است .. می زنم بیرون .. منم به کمی ترکیدن نیاز دارم .. زیر باران .. درست همین الآن ..
دروغ 13 !
پیشنهاد می دهم به جای دروغ ِ 13 ، دولت ، راستِ 13 را جایگذین کند !
ایران و ایرانی اعم از دولت و ملت ، بیش از تاریخی کردن پدیده ای همه گانی به نام "دروغ " به یادآوری پدیده ای نادر به نام " راست " نیاز دارد .
با من موافق نیستید ؟!
شب ونسان
خاصیت شب طوفانی همین است . وقتی که تو آرام می شوی او تازه فریاد کشیدن را آغاز می کند . باد را می گویم . اگر سردم نبود پنجره را باز می کردم تا بدرون بیاید و در آغوشم آرام گیرد . من دوست فداکاری نیستم . گرمی تنم را برای خودم نگه می دارم و می گذارم او سراسیمه و پریشان سر به دیوار و شیشه ها بکوبد . به آنسوی شیشه ها نگاه می کنم . چراغها زردتر شده اند . خیابان خالیست . بی ماشین . بی آدم . آسمان کبود و پنجره های دوردست نارنجی . دیوارها سبز و سرمه ای و کاج ها سیاه . شب تهران عجیب به نقاشی های شب ونسان شبیه شده است . نوری آن دور رو به زوال می گذارد . چیزی سقوط می کند و توی سیاهی گم می شود .. و صداهای دوردست به زوزه شبیهند . حس می کنم خشونت بزرگ و بزرگتر می شود . کودکیش را پشت سر می گذارد و به بلوغ می رسد . خشونت امشب پشت لبش سبز شده . فردا ریش در می آورد و پس فردا عصاره متعفن وجودش را به طبیعت تف می کند . خشونت امشب ذوق می کند .
دلم ...
نه دلم تنگ می شود و نه می سوزد این روزها و چقدر خوب است این احساس تازه ! هیچ چیز را فراموش نکرده ام . هیچ چیز را در حافظه و ذهنم تحریف نکرده ام . دلم را اصلاً خوش نکرده ام . نمی دانم چه بر سرم آمده . یعنی من احساسم را برای همیشه کشته ام ؟!
نه ! من دوست می دارم . من خوشم می آید . من لذت می برم . من از شور و شوق لبریز می شوم پس من احساس دارم .
دلم بازیگوش شده ... گاهی پی هوسبازی می رود و من هیچ سرزنشش نمی کنم چون زودِ زود بر می گردد سر جایش و مهربان و دوست داشتنی کنج سینه ام لم می دهد و یویو اش را بازی می کند .
دلم لبهای گوشتالو را دوست دارد . هه هه ... خوشم می آید که خوش سلیقه است . حتی برای صرف یک وعده دسر می داند چه انتخاب کند که به مزاجش سازگار باشد و رو دل نکند .
نترس ! هرزه نشده ام . دست کم نه به اندازه تو ... فقط گاهی می گذارم دلم هوایی بخورد . دل آدم بیش از هر چیز به تغذیه مناسب نیاز دارد . وقتی که گرسنه ای اصلاً مهم نیست که غذای تو تا چه اندازه درک و شعور داشته باشد چون اصولاً هر چه غذای آدم گرسنه کم انرژی ( کسی که گاهی فشارش می افتد ! ) ، بیشعورتر باشد مقوی تر و سیر کننده تر و کم خطر تر است .
وقتی که گرسنه ای سراغ غذاهای باشعور نرو ! برای یک آدم بزرگ ، این یک اشتباه بزرگ است . غذاهای باشعور معمولاً فاقد کالری لازم هستند و حتی گاهی برای سلامت مضر تشخیص داده می شوند .
توضیح آخر اینکه زیاد به این کلمه شعور گیر نده بالام جان ! می دانم که می دانی شعوری شاید اصلاً وجود نداشته باشد که صاحبش که آدمی باشد و بخواهد فرضاً غذای روح شود ، وجود داشته باشد . من اینجا فرض کرده ام که چنین پدیده ای موجود است .
نتیجه اینکه هنگام گرسنه گی بین غذای بیشعور و بیشعورتر دومی را انتخاب کن ! ضرر نمی کنی !
عشق ؟ ایم م م .. و اما عشق ! هر وقت هم خیال عاشقی و درد و مرض به سرت زد بهتر است مواظب باشی که غذای یک آدم باشعور نشوی . چون این روزها عشاق جزو بیشعورترین موجودات زنده طبقه بندی می شوند و بنا بر آخرین تحقیقات انجام شده در این زمینه ، یکی از پرطرفدارترین وعده های غذایی پرکالری هستند که توسط موجودات باشعور انتخاب شده و به مصرف می رسند .
وارونه وارونه وارونه ..
گاهی در اوج عصبانیت خنده ام می گیرد .. حتی عصبانیتم هم دیگر واقعی نیست .. نمی دانم این خبر خوبیست یا نه اما همین است که هست .. اصلاً آدمهای ایرانی موجودات خنده داری هستند .. نمی دانم از اول خنده دار بوده اند یا تازگی ها اینطوری شده اند .. بیخودی عصبانی نشوید .. خودم را هم جزو همین آدمهای خنده دار می دانم و صد البته شما را !.. من و شما هم ایرانی هستیم دیگر .. نه ؟..
طرف بازاریست .. من هم از بد روزگار کارم گیر طرف افتاده .. اول امر کلی ذوق کردم بابت اینکه چقدر برخلاف باقی بازاری ها باشخصیت و مؤدب و درست است .. کارم را راه می اندازد و ضرر نمی کنم .. بشین و بفرما و تعارف و مرام و معرفت بود که به سمت اینجانب سرازیر می شد .. به طرف گفتم تحت چه شرایطی کار را تحویل خواهم گرفت و با کسی هم تعارف ندارم .. قبول کرد و البته طبق معمول ابراز جان نثاری و بدبختی و بیچاره گی ناشی از قبول تعهدات داشت کم کم به عذاب وجدان دچارم می کرد و اینکه بابت کاری که قرار است هزینه کنم بدهکار طرف هم هستم بابت مرام و معرفتی که نمی دانم قرار است کجای کار خرج کند !.. خلاصه تا جای ممکن سعی کردم ایشان را از خرج بیهوده مرام و معرفتش منصرف و فقط طبق تعهدات مورد توافق برای به انجام رساندن هر چه سریعتر کار تشویق کنم !.. کار انجام شد اما با تأخیر و همراه با اشکالات محاسبه نشده و بی دقتی ها .. هر طور که بود طرف را برای به انجام رساندن کار بر اساس تعهدات ، ترغیب و تشویق و نهایتاً تهدید کردم .. مقبول افتاد ! .. اما ورق برگشت و همه مرام و معرفت به یکباره به داد و هوار و فریاد و قشون کشی تبدیل شد .. آن هم تنها به خاطر تأخیری نیم ساعته برای تسویه حساب ! .. کار تمام شد و نهایتاً هر دو طرف راضی اما آنچه که اضافه خرج شد هیچ شباهتی به مرام و معرفت و جان نثاری نداشت .. کمی بد و بیراه مؤدبانه بود و ترس از کار بی مزد و مواجب انجام دادن و پشیمانی از قول بیهوده دادن بابت کاری که عرضه و توانش نبود !..
هنگام بازگشت به خانه وقتی که قیافه عصبانی خودم و رنگ و روی پریده و لبهای سفید سلطان مرام و معرفت را که به خاطر نیم ساعت تأخیر فکر می کرد پولش را هپولی کرده ام و یک آب هم رویش ، به خاطر آوردم ، وسط خیابان از خنده ریسه رفتم .. وقتی که دنیا دنیای ایرانی باشد و طرف های دعوا یکی اهل فلسفه و ادبیات و دیگری اهل بازار و مرام و معرفت بازاری ، نتیجه از این بهتر نمی شود !..
یکی نوشته دنیای ایرانی کم کم دارد به دنیای کافکا شبیه می شود .. من اما می گویم .. از کافکا دیگر گذشته .. این بیشتر به یک شوخی شباهت دارد .. یک شوخی تأسف بار .. این دنیا دنیای چخوف است با همه شخصیتهای مفلوک و خنده دارش ..
این اسطوره های ایرانی بهتر است بروند پی کارشان .. دن کیشوت و سانچوپانزا را رو سفید می کنند بس که مسخره و بی ربطند .. اینها حتی به خوبی پینوکیو هم نمی توانند دروغ بگویند .. حتی وقتی ژان والژان هم می شوند به جای تشکر از کشیش مهربان که از نقره هایش چشم پوشی کرد به طرف تهمت دزدی هم می زنند .. تصور کنید ژانوالژان از کشیش مهربان بابت دزدیدن نقره هایش شکایت کند بعد هم طرف را تهدید کند که اگر صدایش درآمد آبرویش را ببرد .. آن موقع ها که اینترنت نبوده اما کفتر نامه بر که بوده .. مثلاً تهدید کند اگر صدایش بابت نقره ها درآمد صد تا کفتر نامه بر در حالیکه هر کدام از آنها یکی از لباسهای زیر معشوقه کشیش بخت برگشته را بر منقار دارند ، بفرستد در خانه همسایه ها تا آبرویش را ببرد .. اینها خیلی که بخواهند هنر کنند و قهرمان شوند آخر آخرش می شوند داش آکَل بچه باز و شعبون بی مخ عربده کش و علویه خانم و حاجی آقا و دائی جان ناپلئون !..
نخیر عزیز جان !.. من یکی که قهرمان بازی و قهرمان پروری توی کتم نمی رود .. حالا می خواهی بگذار به حساب عقده های حل نشده روحی/روانی بنده یا انتقام طبیعت در قالب قلم من ! .. از این به بعد این خودکار و روان نویس و رنگ روغنی بنفش من است و صورتکهای نورانی و حلقه های درخشان مقدس روی سر شما که یک به یک کبودشان می کنم .. مطمئن باشید از فروید و همینگوی و عزیز نسین و هدایت و چخوف و کافکا و گلستان هم کمک می گیرم .. این کاریست که آنها شروع کرده اند .. من صادقانه ادامه اش خواهم داد .. ; ) ..
پیش به سوی جنتلمن شدن !
یک مرد ایرانی پیش از هر چیز حتی آموختن جبر و الگوریتم و فیزیک مکانیک .. قبل از اینکه فرق قهوه ترک و اسپرسو و تفاوت مزه ابسُلوت و ویسکی را بداند .. قبل از اینکه لاست تماشا کند و ترانه های لنون را از بر باشد .. قبل از اینکه تاریخ تمدن ویل دورانت را از اول تا آخر حفظ کرده باشد .. قبل از اینکه ساموئل بکت و ابراهیم گلستان را تقلید کند .. قبل از اینکه نیچه و شاملو بخواند و انگلیسی و فرانسه یاد بگیرد بهتر است آداب جنتلمن شدن و به عبارت بهتر مؤدب بودن را بداند . چیزی که متأسفانه در بیشتر موارد نادیده گرفته می شود و بدبختانه عمومیت دارد . رعایت یک سری از رفتارهای اجتماعی ساده به ویژه هنگام روبرو شدن و ارتباط با جنس مخالف نشانه اتیکت و ادب یک مرد است . به عنوان مثال به موارد زیر می توان اشاره کرد :
1. وقتی به یک زن می رسید در هر موقعیت اجتماعی یا رده و طبقه آموزشی یا شغلی که باشید در سلام کردن پیش قدم شده و با صدای بلند سلام کنید .
2. اگر دوستی نزدیک و صمیمتی بین شما برقرار نیست در دست دادن پیش قدم نشوید . اگر مخاطب شما دستش را به سوی شما دراز کرد شما هم در پاسخ محترمانه دستتان را به سویش دراز کنید اما دقت کنید تنها قسمتی از انگشتان دستش را اندکی فشرده و به سمت بالا خم کرده و سپس رها کنید .
3. وقتی که نشسته اید و مخاطب شما وارد می شود به او صندلی تعارف کنید . در رستوران صندلی را برای او عقب بکشید و هنگام نشستن کمی به جلو هل دهید .
4. وقتی که از او به عنوان مهمان پذیرایی می کنید پالتو یا بارانیش را بگیرید و در جایی مناسب آویزان کنید .
5. وقتی مخاطب شما بیگانه است و بر حسب ضرورت برای ساعاتی از روز او را می بینید هنگام صحبت کردن یا نشستن به او از حد خاصی نزدیکتر نشوید طوری که هنگام حرکت دادن دست و پا و صورت با او برخورد کنید . این از نزاکت به دور است .
6. به بدن مخاطب خیره نگاه نکنید .
7. حرف مخاطب را قطع نکنید .
8. با مخاطب ناشناس شوخی نکنید .
9. وقتی که به رستوران می روید این اصلاً مهم نیست که شما پول غذا را پرداخت نکنید یا دونگی حساب کنید . مهم این است که ادب را رعایت کنید و به او احترام بگذارید .
10. برای جلب اعتماد مخاطب نیازی به چاپلوسی یا خوشمزه گی یا شوخی های احمقانه یا صراحت بی مورد و زننده نیست . فقط کافیست خودتان باشید همراه با کمی ادب و متانت .
11. قبل از سیگار کشیدن از او اجازه بگیرید .
اگر من وزیر آموزش عالی بودم حتماً آموزش موارد فوق را در قالب یک درس 2 واحده عمومی پیش از درس تنظیم خانواده برای دانشجوهای ترم اولی همه رشته ها اجباری می کردم . قبل از یاد گرفتن اینکه دو بچه کافیست و کاندوم چیست بهتر است یاد بگیریم که ادب تا چه اندازه برای مرد ایرانی در برخورد با جنس مخالف لازم و تأثیرگذار است . آموزشی برای همه نسلها و برای همه مردان برای تمام فصول ..
وقتی که فقط تا صبح وقت داری ..
امشب تا صبح اینترنت دارم .. دلم نیامد چیزی ننویسم .. مرض است دیگر .. این مدت توی مود نوشتن نبودم ، جدای از نداشتن وقتی برای این کار .. اما از امروز ظهر مود نوشتنم برگشته و گوش شیطان کر حالا حالاها قصد رفتن ندارد .. چند وقتیست که هر چه می بینم مثل سگ پاچه ام را می گیرد و دیگر ول نمی کند .. از در و دیوار و دوست و همسایه گرفته تا زمین و زمان و سقف و آسمان !.. دیشب داشتم به این فکر می کردم که چرا من آنقدر برای سگها جذاب هستم .. بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالاً به خاطر هیکل استخوانی و باریکم است .. هر جانوری را به فکر لیسیدن و جویدن می اندازد لامصب . .. هه هه .. بگذریم .. البته اوضاع به این بدی ها هم نیست .. به غرغرهایم زیاد گیر ندهید .. از وقتی که جنین بودم به این عمل شنیع عادت داشتم .. خب آدم باید یک طوری دق دلیش را خالی کند دیگر .. غر غر کردن بد است اما غر غر نوشتن بد که نیست هیچی ثواب هم دارد !.. برای اینکه نشان بدهم اوضاع به این بدی ها هم نیست بگذارید به نکته های مثبت هم اشاره کنم .. مثلاً همین کلاس زبانم ..
کلاس زبانم زنگ تفریح خوبیست .. معلم بسیار جوان و باحال و خوبی دارم که گاهی اوقات قاطی می کند و نیاز به اندکی تنظیم دارد اما در میان نسل خودش شاهکاریست .. باهوش و وظیفه شناس .. از آنهاییست که قبل از اینکه فرق دست راست و چپشان را بدانند قد کشیده اند .. این بچه نردبانها همه مشکلات مشترکی دارند .. باید هوایشان را داشت .. هه هه .. بچه های کلاس هم همه همجنسند و بامزه .. یک بچه تخس و ارمنی زبان هم هست .. بد جانوریست .. اصرار عجیبی به پسرانه رفتار کردن دارد .. کافیست یک لبخند کوچولو در چهره ات ببیند دیگر عملاًَ از آن به بعد جنابعالی نقش لگن دست شویی را برایش ایفاء خواهی کرد .. وحشی و مهار ناشدنیست .. با همه این حرفها دوستش دارم .. از ته دل مرا می خنداند .. ناسزاهایش شنیدنیست .. آن هم وقتی که از مادر جانش می گوید .. آنقدر مااااااه ادایش را در می آورد که نگو .. خودش معتقد است که قیافه ندارد اما در عوض ( ... ) خوبی دارد و مهم همین است .. هاه هاه .. یک دختر دیگر هست از ترمهای پیشین که گاهی به کلاس سر می زند .. من اسمش را گذاشته ام دختر پلاستیکی !.. هر بار که می آید به کلاس خبر عمل یک جائیش را می دهد .. لبها .. دماغ .. سینه ها .. همیشه لنز آبی به چشم دارد .. وقتی که به کلاس می آید همه دخترها دورش حلقه می زنند و تغییرات تازه ظاهرش را با تحسین بررسی می کنند .. حتی همان دختری که به شدت ادای پسرها را در می آورد ..
نتیجه اینکه تنها دختر شلخته کلاس فکر کنم خودم باشم !.. شلخته یعنی اینکه جائیم عملی نیست .. ناخنهایم کوتاه است .. ( یعنی وقت ندارم بلندشان کنم .. گاهی هم می خورمشان .. ) .. لاک بلد نیستم درست بزنم چون با عجله لاک می زنم و روی ناخنم لاک پشت درست می شود ! ..هر چه دلم بخواهد می پوشم و اهمیتی به مد نمی دهم .. ماشین هم ندارم چون فروختمش البته چیز قابلی هم نبود .. و از همه مهمتر به فکر شوهر کردن هم نیستم .. و به احتمال قریب به یقین حدس می زنم که علت اصلی شوهر نکردنم را عمل نکردن دماغم می دانند و نشانه اش این است که دوست پسر ندارم .. ( اگر بدانند سالها پیش از همسرم جدا شده ام احتمالاً دلیل اصلیش را درست لاک نزدنم خواهند دانست ) ..هه هه ..
خلاصه اینکه کلاس زبان رفتن اگر به دراز شدن زبان انگلیسیم دست کم به اندازه زبان فارسیم کمک نکند تیاتر کمدی-تراژیک خوبی می سازد برای دیدن و اندکی از ته دل خندیدن و گاهی تأسف .. از همه این حرفها گذشته این بچه ها را دوست دارم .. اینها نمونه های کوچکی از واقعیت نسل جدید هستند .. به نوعی درکشان می کنم .. شاید مشکلاتشان هیچ شباهتی به مشکلات نسل من نداشته باشد اما باز هم که حرفهایشان را می شنوم همه از یک درد مشترک رنج می بریم .. و آن هم درک نشدن است و محدودیت !.. گاهی دلم برای خودمان می سوزد .. برای جنسیتم .. برای زن بودنم .. جنسیتی که هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر اسیر ظاهرش می شود و توخالی تر و پوشالی تر از همیشه به کالایی لوکس و فانتزی تبدیل می شود .. این مشتری است که نوع جنس بازار را سفارش می دهد .. پس این دخترها تقصیری ندارند .. نمی توانند تقصیری داشته باشند .. جامعه از آنها جسارت و پوست کلفتی و بیعاری مردانه را می طلبد و زیبایی جنیفری و اندرسونی .. یک کالای فانتزی با ظاهری که سکس را در اندک زمانی بر انگیزد .. یک ظاهر اگزجره و مجازی ! .. جامعه سفارش می دهد و آنها اطاعت می کنند تا هر چه سریع تر در این بازار بی مشتری با بالاترین نرخ ممکن به فروش برسند .. نسل من محرومیتهای زیادی را تحمل کرد اما می توانم بگویم که کمی بیشتر از سطح را در نوردید و بیشتر فهمید و محترم تر شمرده شد .. گاهی با تمام محرومیتهایی که جامعه و حکومت و فرهنگ به نسل من تحمیل کرده بود فکر که می کنم و آن را با محرومیتهای اساسی تر این نسل جدید مقایسه می کنم به این نتیجه می رسم که من از آنها خوشبخت تر بوده ام .. بهتر زندگی کرده ام .. نسل من از بسیاری از آزادی ها محروم بود اما این نسل ،خودش خودش را محروم می کند .. خودش خودش را محدود می کند .. بیگ برادر به نتیجه دلخواه خود رسیده است .. محرومیت به سطحی درونی تر و فراتر رسیده است .. به جایی نزدیک به سلولهای خاکستری مغز !
خب دیگر .. بک بایتینگ و غرغرینگ بس است .. وقتم رو به اتمام است و من می توانم با این ذهن آشفته و همه گرفتاری های تلخ و شیرینم فقط کمی بخوابم ..
کرم خوبی بودن ..
یادش بخیر !.. دورانی سخت داشتم که به ناچار از فعالیتهای سابقم کناره گرفتم و خلوتی برای خودم ساختم و فارغ از هر چیز و ناچیز و هر کس و ناکسی یله و آزاد به تفریح و بازپروری روحی خودم پرداختم .. در آن زمان اینکه دیگران که هستند و چه هستند و چه فکر می کنند برایم مهم نبود اما جست و جوگری در شخصیتهایشان برایم جالب بود .. چه شخصیتهای مجازی و چه حقیقی .. یادم می آید جایی در محیطی مجازی در سایتی عمومی *نهج الپرندی تایپ کردم . نمی دانید چه غوغایی شد .. جوانان و پیران فرهیخته و روشنفکر و خاموش فکر همه با هم به من هجوم آوردند و با شدید ترین لحن ممکن سرزنش شدم در حالی که نمی دانستم گناهم چیست !.. پس از چندی که گذشت و آبها از آسیاب افتاد فهمیدم ، آنها فکر می کرده اند که من برای تحقیر و تمسخر ایشان چنین جمله ای را آنجا به نمایش گذاشته ام .. وضعیت تأسف برانگیز و در عین حال خنده داری بود .. برایشان توضیح دادم تا کمی قانع شدند اما خوب می دانستم که هنوز از من از آن بابت دلگیرند ..
خب شما قضاوت کنید !.. من از کجا باید می دانستم که آنها با خواندن این جمله ، خود را کرم نهج الپرند من فرض خواهند کرد ؟!.. :
" حتی کرم خوبی بودن هم سخت است "
............................
* نهج الپرند : جمله هایی کوتاه از نویسنده این وبلاگ که گاهی با مایه هایی از طنز اجتماعی و سیاسی همراه هستند و در پاره ای از زمانها در وادی های فلسفه و اخلاق هم خودی نشان می دهند . نهج الپرند را می توانید در فهرست موضوعی پیدا کنید .
تفاوتهای نا امید کننده ..
هیچ مکانی به خوبی کلاسهای آموزش زبان انگلیسی نمی تواند نسلهای متفاوت و زبانهای متفاوت خاص آنها را یک جا کنار هم جمع کند . رفتارها .. گفتارها .. اصطلاحات مورد استفاده .. و حتی نحوه حرکت کردن و جلوه گری ها با اختلاف نه چندان قابل توجه ۱۳ سال چنان متفاوت و متمایز است که نظریه هایی مبنی بر ایجاد تمایز فکری و رفتاری در بازه های ۲۰ ساله را دست کم برای من یکی غیر قابل استناد می سازد . چیزی که من می بینم تفاوتهای چشمگیر در بازه های زمانی کمتر از ۱۳ سال است !.. در نظریه های تکامل نسلها در بازه های ۲۰ ساله به بهتر شدن میزان متوسط آی کیو اشاره شده است در حالیکه چیزی که در جامعه فعلی ایران به چشم می آید متفاوت از این است . این نسل از دور باهوش تر به نظر می رسند اما به اندازه کافی که به آنها نزدیک می شوی به انسانی تکامل یافته تر و باهوش تر که نمی رسی هیچ ، با پس رفتی چشمگیر در میزان ژرفای مبانی و معیار عقاید و ایده ها و دایره واژگانی مواجه می شوی که بر اساس نیازهای ارتباطی جدید خود ، تعریف کرده اند و این برای کسانی که برای ایجاد تغییرات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی آینده ایران روی آینده گان حساب باز کرده اند اگر نا امید کننده نباشد دست کم نوید بخش هم نیست ..
برای دیدن تغییرات بنیادی مفید و چشمگیر دست کم باید ۱۵ سال صبر کرد آن هم با فرض اینکه آموزگاران فعلی برای ایجاد چنین تغییراتی خود آموزش دیده باشند . نسل جدید تکرار نسلهای پیشین است با ظاهری نو و متفاوت و در بعضی موارد عقیدتی و فکری حتی کهنه تر ! .. نشانه اش صف طویل دخترها و پسرهای ۱۹ تا ۲۵ ساله شیک پوش و تمیز جلوی بساط فالگیرهای دوره گرد کثیف و چرک آلوده خیابان ولی عصر و کریم خان زند است آن هم درست روبروی کتاب فروشی های پر از کتاب و خالی از مشتری ! .. این بار اگر برای خرید کتاب از آن حوالی رد شدید به سکنه موقت پیاده رو ها و سن مشتری هایشان با دقت بیشتری توجه کنید .
نقد تماشاشده ها ! ..
تماشاشده ها نقد نیست !.. من منتقد نیستم . انتقاد می کنم اما منتقد نیستم . فکر می کنم نیازی به توضیح تفاوت این دو نباشد . دوستان عزیزی که از لحن نوشته های قسمت " تماشاشده ها " شاکی هستند و آن را نوعی دخالت در کاری که تخصص من نیست دانسته اند ، بدانند که من معتقدم وقتی کاری روبروی چشمهای من و برای تماشای من به نمایش در می آید( که اکثراً با صرف هزینه قابل توجهی توأم است ) ، وقتی ذهن و روح مرا برای مدت زمانی هر چند کوتاه که می توانست به کار دیگری اختصاص یابد به خود مشغول می کند ، من به عنوان تماشاگری که ناآشنا با هنرهای اشاره شده در قسمت تماشاشده های وبلاگم نیستم ، حتی در صورت ناآشنا بودن و دستی در این امور نداشتن ، باز به خودم حق می دهم که تأثیر این " نمایش " را هر چه که باشد اعم از عکس یا نقاشی یا تیاتر یا سینما یا شعر یا داستان یا موسیقی ، هر زمان که خواستم در وبلاگ شخصی خودم ابراز کنم !.. این با نقد تخصصی یک کار ادبی یا هنری یا هر آفرینش خلاقانه دیگری تفاوت دارد .
نوشته های قسمت " تماشاشده ها " نه وحی منزل است و نه ادعای تجزیه و تحلیل تخصصی یک کار هنری را دارد . فقط و فقط نمایش آنچه است که من تماشا کرده ام و به روش نوشتاری مخصوص خودم ، روان و بی تکلف و گاهی همراه با طنزی ملایم است و هیچ شباهتی با نقدهای پر طمطراق منتقدان گرامی ندارد ! .. ممکن است من همه واقعیت را ندیده باشم و یا حسی که در من بر اثر تماشای آن اثر ایجاد شده است کامل و منطبق بر حقیقت اثر نباشد در عین حال که معتقدم اگر نقصی در این برداشت باشد کمابیش نه لزوماً به طور مساوی ، باید بین آفریننده اثر و مخاطب اثر تقسیم شود . اینکه چقدر یک هنرمند در رساندن احساس و ادراکش و مقصودش به مخاطب موفق بوده و اینکه چقدر مخاطب برای نزدیک شدن به حقیقت اثر تلاش کرده به نظر من هر دو نیازمند تربیت و پرورش است و این میسر نمی گردد مگر با ارتباط بیشتر آفریننده اثر و مخاطب اثر و حضور مؤثرش به وقت لزوم !.. اینکه آفریننده یک اثر هنری با حضور خود بتواند در مورد آثارش بیننده غیر متخصص و عام را به سمت بهتر دیدن یا شنیدن یا خواندن اثرش هدایت کند منافاتی با گوشه نشینی و آرامش طلبی و دوری از هیاهوی بازار ندارد کما اینکه وقتی هنرمندی برای به نمایش گذاشتن آثارش و فروش آنها تلاش می کند خواه ناخواه وارد بازی بازار شده است و گر نه می توانست مثل صدها هنرمند دیگر در انزوا به فعالیت خود ادامه دهد .
من فکر می کنم هر هنری به معنای خلق اثری نو هر چقدر که در انزوا نگاهداشته شود و یا دیکتاتورمآبانه فقط به صورت یکطرفه به خورد مخاطب داده شود بدون اینکه از طرف مخاطب بازخوردی داشته باشد یا تلاشی برای فهمیدن و گرفتن بازخورد خود داشته باشد رفته رفته چنان جزیره متروکی در میانه اقیانوس سرد بی تفاوتی از خاطرات خواهد رفت . انگار که هنرمند همراه با اثرش خودکشی کرده باشد .
خودداری از مواجه شدن با مخاطب یا شنیدنش یا در شکلی مطلق انگارانه تر و بدوی تر ، مقابله و عصبیت نشان دادن نسبت به اظهار نظر مخاطب اثر به بهانه نداشتن تخصصی در حد و اندازه های آفریننده اثر ، تنها می تواند نشانه درک ناقص یک هنرمند یا ادیب یا شاعر نسبت به هدف اصلی آفرینش اثر باشد و فکر نمی کنم برای یک هنرمند یا ادیب یا شاعر تا این اندازه دگم اندیشی و انحصار طلبی و تعصب زیبنده و شایسته باشد .
دلیلی برای بی گناهی .. توجیهی برای گناه کاری !..
اشتباه نکن !.. لطفاً عاشق معصومیت من هم نشو !.. حتی من هم معصوم و بی گناه نیستم .. اگر فعلاً بی گناه به نظر می رسم به خاطر این است که آدمی هنوز ندیده ام ، آنقدر برایم مهم و با ارزش و معتبر باشد تا به خاطرش خطر کنم حتی در حد یک شیطنت کوچولو !.. برای شیطنتهای کوچولو و مفید دلیلی ندارد آدم آنقدر خطر کند .. تو را برای شیطنتهای کوچولویم انتخاب کرده بودم اما راستش را بخواهی بدجوری توی ذوقم خورد وقتی که فهمیدم تو انتظارات رویایی و خطرناکی از من داری .. البته کمی هم تقصیر خودم بود .. با خودم بلند بلند زیاد حرف زدم و تو را به اشتباه انداختم .. اما حقیقت این است که کسی که مرا وادار به چنین فداکاری بزرگی بکند فعلاً وجود ندارد و گمان نمی کنم در آینده هم بوجود بیآید .. متأسفم که آرزوهایت را بر باد دادم .. این عقده " آمال و آرزوهای یک آدم دیگر " شدن را بهتر است فراموش کنی .. در شرایط تو و با خصوصیات تو کسی با خصوصیات من عاشق تو نمی شود .. تو هم مثل من بهتر است به همان شیطنتهای کوچولوی بی خطر و بی دردسرت بپردازی با این تفاوت که من بر اساس معیارها و قوانین یک انسان آزادم اما تو " نه " ! .. تو باید برای این هوس بازی ها و شیطنتهایت توجیهات بزرگ و خنده داری در ذهنت تصور کنی .. باید قهرمان آمال و آرزوهای سوژه هایت بشوی چون هنوز ادعاهای بزرگی داری گرچه من باور نمی کنم اما خودت آنها را هنوز باور داری و این .. این .. نمی خواهم بگویم باعث تأسف است .. نه .. باعث ترحم است !.. متأسفم .. امیدوارم در زندگی همیشه بهترین تصمیم ها را بگیری ..
نمی دانم تا به حال به بخش موضوعی " خواب نوشته ای بر روی دیوار " مراجعه کرده اید یا نه .. من خرافاتی نیستم و عقیده ای هم به تعبیر و تفسیر خواب از نوع مذهبی و غیر علمی اش ( علمی اش را هم تا جایی قبول دارم که فروید بزرگ هنوز غلیظش نکرده بود ! ) ندارم اما تا جایی که می دانم و تجربه کرده ام بعضی خواب ها نشانه هایی در عالم واقعی دارند .. یا به گذشته مربوط می شوند یا به اتفاقات روزانه یا به آینده .. موارد اول و دوم تقریباً برای همه اتفاق می افتند اما مورد سوم را شاید افراد کمتری تجربه کرده باشند . برای خودم جالب است که تکه هایی هر چند کوچک و گذرا از تمام خوابهای نوشته شده در این وبلاگ را پس از گذشت چند ماه یا حتی یکسال به چشم دیده ام اما آنچه که مهم است در آن لحظه ، احساسی را که در خواب داشته ام به طور کامل تجربه کرده ام . همه خوابها تعبیر شده اند به جز خواب آخر !.. حضورش را حس می کنم اما هنوز لحظات بی نقص و روشنش برایم اتفاق نیفتاده است .. شاید گوشه ای نشسته و به من می نگرد و لبخند زنان ودکا می نوشد و شاید هم فعلاً بی خیال من شده است .. این را نمی دانم .. اما می دانم که شور ِ شاد ِ شیرین ِ فوق العاده این روزها و شبهایم را فقط و فقط مدیون " او " هستم .
کلاغ ترسانک
چقدر دلم می خواست سقفم شیشه ای باشد .. دیدن بارانک ها وقتی که روی سرت دایره می شوند اما خیست نمی کنند لذت بخش است .. یا برف دانه هایی که تولد و زندگی و مرگشان را به چشم می توانی ببینی .. خورشید .. درست آن وسط می ایستد هر ظهر مثل همیشه بر همه بتابد اما وقتی که دورت چهار دیوار بی پنجره و بر سرت یک سقف از شیشه داشته باشی ، توهم برت می دارد که خورشید آمده تا فقط بر تو بتابد .. و چه توهم شیرینی .. یا ماه .. اما نمی شود .. حتی اگر این سقف شکستنی هم نباشد یا فضول باشی ها سر و کله شان پیدا نشود .. با کلاغ ها چه می کنی ؟.. عن کلاغ هم احتمالاً روی سقف دایره تشکیل می دهد .. آن وقت کی هر روز برود سقف شویی ؟.. نوچ ! .. نمی شود .. مگر اینکه سقفم را مثل گنبد مسجد ها بسازم و نوک کله اش مترسکی بچسبانم که کلاغ ترسان باشد .. هان ؟.. چطور است ؟.. من تنگ نظر و گنس نیستم .. اما خودت بهتر میدانی .. به کلاغ ها نمی شود اعتماد کرد .. حتی اگر همه صابونها و سنجاق سینه های نقره ای و انگشترهای یاقوتت را به آنها ببخشی .. آخرش همان یادگاری خاکستری رنگ مشهور را روی سرت دایره می کنند و قارقار کنان پر می کشند و می روند .. پس وقتی که سقفت شیشه ای باشد بهتر است کلاغ ترسانک هم داشته باشد ! مسئله این است نه چیز دیگر .. حالا درکم می کنی رفیق ؟.. ;o ) ..
آرزوی کوچک و سفید ..
به زودی همه جا سفید می شود .. سفید سفید سفید .. با گوی های سرخ و شفاف .. شاید هم تیله های غول پیکر ! .. قندیلهایی که چکه می کنند .. علفهای سبزی که شبنم دارند و برق می زنند .. کرگدنهای سیاهی که روی دیوار لم داده اند و به من چشمک می زنند و انار دان می کنند .. و یک نردبان که روزی آن را به یک زرافه هدیه خواهم داد !.. هه هه ..
بازیگر ناشی ..
وقتی تو آنقدر حقه باز و فرصت طلب و محتاطی که یک تیر می اندازی برای ۶ هدف ، خب او هم قضاوت می کند بر اساس ۶ هدف !..
تقصیر او نیست اگر تیرهای تو به جای هدف به قضاوتهای او اصابت می کنند .
می دانم که بازی دوست داری و شاید کودکی نکرده باشی .. شاید برای همین بازی هایت ناشیانه و نخ نما و رقت انگیز شده اند ..
ضمناً یادت باشد که یک کودک درون باهوش و باشخصیت و امروزی در قرن ۲۱ هرگز مثل یک " احمق " با نام مستعار مزاحم تلفنی نمی شود ..
برو خدایت را شکر کن که کودک درون او مثل کودک درون تو تقلبی نیست و رایحه پراکندنهای گاه و بیگاهت را بزرگوارانه می بخشد و مثل جوکی به آن می خندد ..
چون میداند که از یک " ماتحت سوخته " انتظار بیشتری نباید داشت .
...........................
پینوشت : این متن مخاطب " ویژه " دارد .
آدم تر ..
اوباما رئیس جمهور می شود و مردم آمریکا خوشحالند .. من از خوشحالی مردمی در آن سوی دنیا خوشحالم .. مردمی که هرگز ندیدمشان و شاید هیچ وقت هم نبینم .. مردمی که شاید ندانند ایران کجاست و با عربستان و ترکیه و افغانستان متفاوت است .. اما من این حس را دوست دارم ..اینطور وقتها انگار آدم بودن خودم را بیشتر لمس می کنم .. و از آن لذت می برم .. چه اتحادی دارند این ملت و چقدر زنده هستند .. آنها زندگی می کنند .. زندگی !..
آرامش گوسفندی و آرامش انسانی ..
آدمی که در ایجاد عقده ها و نیازهایش به اندازه تلاشی که برای برطرف کردنشان می کند ، بی تقصیر است ، برای دست یافتن به آرامش ، هر غلطی که دوست دارد می تواند بکند مگر توجیه اعمال خود !.. تو می توانی یک دزد یا جنایتکار یا خیانتکار باشی اما تا با صدای بلند و رسا به همگان اعلام نکرده ای که از این اعمال لذت می بری چون به تو آرامش می بخشند ، حق نداری خودت را وارسته و خودشناس و " آزاده جان " بنامی مگر اینکه بزرگترین دگر فریب و صد البته خود فریب جهان باشی .. چون آن دروغی را که می خواهی باور کنند باید اول خودت باور کرده باشی ..
................................
پینوشت : به کامنتهای قابل پیش بینی این پست نگاهی بندازید . خالی از لطف نیست !.. ;o) .. و
پسا پینوشت : این پست والا بلا مخاطب خاص یا همان " ویژه " ندارد ! ..
روزی که باغبان مرده باشد ..
سگها و گربه های معصوم و بی گناه من .. این اقتدار حضور شما و ضعف وجود من نیست که گه گاه لرزه بر اندامم می اندازد .. این حس رقت انگیزیست که به وقت مواجهه با ارواح عریانتان بر من چیره می شود .. چنان وجودی بی نقاب و منفور که اندکی تسخیرم می کند و حقیقت کریه خود را نشانم می دهد و پس از آن تیز از وجود ملامت گرم می گریزد .. ارواحی چنان در سطح مانده که بر جان خویش هم نمی توانند بنشینند و تا ابد سرگردان اند .. از این تن به آن تن .. از این سو به آن سو ..
سگها و گربه های پشمالو و نازنین من .. شما تا چه اندازه به هم شبیهید .. حتی قلاده ها و تسمه ها و پاپیونهای سر و گردنتان .. خمیازه کشیدن ها .. دم جنباندن ها .. سیبیل لیسیدن ها .. زیر دم خاراندن ها و پنجول کشیدنهاتان .. همه به هم شبیه است ..
چه آرامش مرگبار و منحوسی در پس اجساد کنجکاو و فرصت طلبتان نهفته است .. سالهاست که مرده اید .. و این مرده گی را چه نیکو به خود و من و ما هماره آموخته اید .. نه شما نمی توانید .. شما نمی توانید به من آرام و قراری را که می خواهم بدهید .. بگذارید آرام و قرار من در پس مرگ من باشد .. آنچه که به شما آرام و قرار می بخشد برای من عین بی قراریست .. بی قراری برای گریز از کراهت و بی اختیاری .. برای گریز از لذت لمس اجساد شیک و تمیزی که در زیر کتها و شلوارهایشان ، پیرمردی خنزرپنزری قرنهاست که تن می پروراند و ناخن بلند می کند و به دیوار شرافت می ساید و بی شرمانه می شاشد ..
نه .. ویرانگری شما بکر و اصیل نیست .. ویرانگری شما قانون زشت و کثیفی را نمی شکند .. ویرانگری شما قانون باشکوه و جدیدی نمی آفریند .. ویرانگری شما قانون عفونتهای چند هزار ساله را مهر تأیید شد می زند ..گاهی خود را برای خودفریبی های غریزی تنم که هنوز به لذت ختم نشده ، روحم هراسان و خشم آلوده می دزددش و به گوشه ای می برد و درون زاویه ای محبوسش می کند محاکمه می کنم و بعد می بخشم .. من حتی گاهی خود را برای خیانت به خاطره های سگها و گربه ها به پاس محترم داشتن همان اندک لحظات باشکوه انسانی ، محاکمه می کنم و گاه می بخشم .. اما شما .. چه رندانه در سراشیبی سقوط می رانید بی اینکه قانون سیاه و کپره بسته ای را بشکنید .. شما وفادارترین اجساد روی زمین به قوانین هزارساله برده گی و بنده گی هستید .. نه .. من هرگز در دستهای شما به دنبال آنچه که دوست میدارم نخواهم گشت.. چون ندارید !..
کاش من خدایی بودم و دوباره دستها را می آفریدم .. دستهایی برای شما و خودم .. دستهایی فهمیده و عمیق که خاصیت خود را هرگز از دست نمی دهند و همیشه جوانه می زنند !..
زنی سالها پیش دستهایش را در باغچه کاشت به امید اینکه روزی سبز شوند .. دستهای او بارها و بارها سبز شده .. جوانه زده .. اما باغبان خنزرپنزری آنسوی دیوارها ساقه نرم و لطیف دستها را تا از خاک سر برآورده با نفرت جویده و به آتش انداخته و خاکستر کرده و خاکسترش را به باد بی وجدان فراموشی سپرده ..
دیگر به باغچه خوش بینانه چشم نمی دوزم مگر وقتی که باغبان مرده باشد .. آنکه دستهایش را در باغچه کاشت نمی دانست باغبان خیانتکار است .. من که می دانم !
انسان نا آرام من ..
انسان نا آرام را دوست دارم .. هنوز نمرده آنکه نا آرام است .. هنوز نمرده آنکه ناراضی است .. انسان نا آرام را دوست دارم .. انسان آرام را درک می کنم و به او احترام می گذارم و اگر لازم باشد می بخشمش .. اما به انسان نا آرام عشق می ورزم .. انسان ناآرام من رنج می کشد اما لبخند می زند .. انسان نا آرام من شریف است .. او مرا بزرگ می کند .. او مرا شریف می کند .. او مرا شاد می کند .. انسان نا آرام من انسان است .. او وجود دارد .. حتی اگر من هرگز نیابمش .. اما همین که می دانم وجود دارد این مرا آرام می کند ..
نویز بودن ..
این روزها و شبها در هر جدیتی و عاشقیتی و مسئولیتی چیزی مضحک می بینم .. نمی دانم شاید مشکل از چشمان من باشد .. احتمالاً دچار بیماری بزرگ نمایی غیر عادی نویزهای بصری شده ام .. نویزها عامل ناآرامی بصری هستند ..جزئیات را بزرگ می کنند و از کلیات فرار می کنند .. اما که از دل یک نویز خبر دارد جز خود نویز ؟.. نویز آرام ترین جزء هستیست .. چون همه ناآرامی وجودش را به تصویر می بخشد و خودش خالی و آسوده می نشیند و لبخند می زند .. نویز دوست داشتنی می تواند باشد اما نه آنقدر که عاشقش شوی .. می توانی دمی با او خوش باشی و بعد بگذری .. حتی ممکن است دلت برایش تنگ شود .. نویز همیشه نویز نبوده ! ..شاید روزی او هم یک عنصر نامطلوب ناآرام بوده .. حالا نویز شده !.. نویز همیشه متوسط و معتدل است .. نه اوجی دارد و نه موجی .. نه فرازی و نه فرودی .. نه قله ای و نه دره ای .. او یک خط ممتد افقیست در دامنه زندگی .. نویز نه صفر می شود و نه بی نهایت .. همیشه مابین صفر و یک روی یک تخت خواب نرم و سفید لم می دهد و هرگز رو به هیچ عددی میل نمی کند .. نویز یک بیگانه مهربان است .. شاید به اندازه بیگانه کامو واقعی نباشد .. چون اصولاً خلوص هر موجود غیر ایرانی ِ ایرانی شده ای صد درصدی نیست و اندکی پرتی دارد .. از دور یک نویز روی اعصابت می رود .. از هر چه تصویر ، بیزارت می کند .. نزدیک تر که شدی بیزارتر می شوی .. اگر کمی صبر کنی از یک فاصله ای که گذشتی نویز بزرگ می شود .. آنقدر که تو یک تصویر جدید می بینی .. تصویری با وضوح زیاد از یک نویز !.. ساده و شفاف و صادقانه ..
نتیجه اخلاقی این که اگر خودت یک نویز نیستی سعی نکن نویزها را برطرف کنی .. درکشان کن !.. این کاری به مراتب انسانی تر و ساده تر است .. برای درک کردن یک نویز بد نیست اندک زمانی خودت هم یک نویز شوی .. البته اگر ماهیتت حساسیت زیادی به ادراکات سمعی بصری داشته باشد اما آنقدر نه که از آستانه تحملت خارج شده باشد ، فکر نویز شدن مادام العمر را از سرت بیرون کن !.. اما برای مدتی نویز شدن را امتحان کن .. با نویزها پریدن گاهی خوب است .. اگر ثمرات نداشته باشد مطمئناً تبعات ندارد .. کمی هم آرامش یک نویز را تجربه کن .. کمترین ثمره اش این است که تلخندت به نوشخند تبدیل می شود و این برای تو خوب است ..
نامه ای به یک هنرمند جوان ..
دیشب داشتم دوهفته نامه تندیس را برگ می زدم . ترجمه مقاله ای درباره " توماس نوزکووسکی " نقاش مشهور آمریکایی سبک آبستره توجهم را جلب کرد . این نقاش ۶۱ ساله که آخرین آثارش در مرکز هنری فیشر لاندو (۲۰۰۸) به نمایش درآمده است ، هم اکنون در نیویورک زندگی و کار می کند . در انتهای مقاله چیزی که ارزش چند بار خواندن داشت پاسخی بود که ایشان به نامه درخواست راهنمایی نقاشی جوان داده بود . آنقدر از این نامه خوشم آمد که حیفم آمد چند سطری از آن را اینجا نیآورم . کاری که هیچ وقت در این وبلاگ انجام نداده ام .
خودتان می توانید مقایسه ای داشته باشید بین طرز فکر و منش بعضی هنرمندان این سوی دنیا با سوی دیگر آن !.. قصدم کوچک کردن وطنی ها نیست اما خب .. اصلاً بهتر است خودتان بخوانید و قضاوت کنید :
" دانشگاه های هنر جایی نیستند که بتوان این جور چیزها را در آن یاد گرفت و هر هنرمند واقعی بلاخره به سراغ دیگر هنرمندان می رود تا از تجربیات زندگی آنها یاد بگیرد . "
" قلب با قلب حرف می زند و من می خواهم که با تو صحبت کنم . ادوارد دالبرگ می گوید : رفتار شرم آوری است اگر گمان کنیم می توانیم با انجام کاری به دیگران کمک کنیم و آن را امتحان نکنیم . "
" اول از همه به نیویورک خوش آمدی ! برای خودش مسافرتی است نه ؟ هنر زیادتر ، هنرمندان بیشتر و سر و صدای هنری بیشتر از هر جای دیگری روی کره خاکی تا ابد . می ارزد بعضی چیزها را قربانی کنیم و کمی سختی تحمل کنیم تا وارد این بازی شویم . "
" امیدوارم هر هنرمندی این انرژی برای زندگی در شهرهای بزرگ را صرف به وجود آوردن معیاری از زندگی هنری بکند که بقیه چیزها را بر اساس آن بسنجد . "
" تنها مکان واقعاً مهم برای هنرمند کارگاه اوست . ماتیس عملاً چند بار به پاریس رفت ؟ تو بیش از اندازه نگران خطرهای موفقیت و شهرت زودهنگام هستی . هر یک از ما با دیگری تفاوت هایی دارد و لازم نیست هر هنرمندی سالها وقت بگذراند تا برای ورود به دنیای هنر آماده شود . "
" باور کن حفظ خصایل نیکو و فضیلت کار بسیار دشوارتری است نسبت به ضایع کردن یک دلال هنری چندش آور یا خیس کردن یک روزنامه نگار چاپلوس ! "
" دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم همیشه شرافت و درستی بیشتری در یکی از این مسیرها وجود دارد . بگذار با آن رو به رو شویم . آیا به نظر نمی رسد که این موضوع خارج از کنترل ماست ؟ واقعاً نیست ! غالب اوقات اگر هنرمند ، هنرمند خوبی باشد راه جدیدی را برای درک روح جهان و آنچه در آن هست پیدا می کند . راهی که دست کم برای مدتی فراتر از آنچه بقیه می بینند یا فکر می کنند باشد . حیف که برای دوام نیاوردن بهانه ای وجود ندارد "
" شهرت وقتی به دست می آید ممکن است هنرمند را دچار سوء تفاهم کند . زندگی واقعی هنرمند تنهایی است . "
" اگر تنها یک مهارت ضروری برای بقا وجود داشته باشد که باید آن را یاد بگیری این است که چطور خودت و کارت را در طول سالها زنده نگهداری . تنها یک روش وجود دارد و آن هم این است که عاشق کاری که انجام می دهی باشی "
و زیباترین جملات در انتهای این نامه :
" این نگرانی های تو ، جذابیت های فروش کار ، هزینه های کارگاه ، نیاز به پیدا کردن سبک شخصی همگی شبیه عنوان های مطالب تکراری روزنامه ها هستند و مثل همانها بصورت مبتذل و پیش پا افتاده سعی می کنند جدی جلوه کنند . ما ماهی های چاق تری برای سرخ کردن داریم ، تو و من ، مسائلی که باید نگرانشان بود مانند رازهای فضا و فرم و نور و رنگ .
بقیه چیزها فقط زندگی است و مشکلات تو آنجا ، دوست من ، مانند مشکلات سایر مردم است . هیچ چیز جدا و بخصوصی درباره بخش دنیای ِ " دنیای هنر " وجود ندارد ، هرچند ما همیشه وانمود می کنیم " چیزی " هست ! "
اسپری فلفل !..
کسی می دونه اسپری فلفل رو از کجا میشه تهیه کرد ؟.. می دونم که توی ایران به این راحتیا پیدا نمیشه و حتی شنیدم که داشتنش بدون جواز جرم محسوب میشه .. اما خب وقتی لازم دارم چاره ای نیست .. اگر کسی در این مورد چیزی می دونه همین جا به من خبر بده و گر نه مجبورم پاشم برم ناصرخسرو و مولوی و این جور جاها دنبالش بگردم .. تازه اگه بشه پیداش کرد !..
................
پینوشت : احتمالاً زمان بچگی خودتون یا دوستاتون این جمله مشهور " اگه شیطونی کنی فلفل می ریزم توی دهنت ! " رو از مامان خودتون یا دوستاتون شنیدین . خب حالا شاید من فرصت نکنم توی دهن یه نالوتی مزاحمی وسط کوه و دشت و صحرا فلفل بپاشم .. یا حالا اومدیم و زبونش از جنس کرباس بود .. مجبورم برای دفاع از خودم توی چشماش بپاشم . .. ;) ..
دستها ..
نه !.. خودخواهی من از جنس بی خیالی سیب زمینی ها نیست .. خودخواهی من پوست کرگدن ندارد .. شاید از دید شما دوست عزیز من یک آدم عقده ای درگیر با تابو های اعتبار آفرین باشم .. راستی عقده چیست ؟.. همان کمبود که همه ما ایرانی ها به نوعی با تکه های کوچک و بزرگی از آن ، زمانی و حتی گاهی برای تمام عمر درگیریم ؟... اگر در معنی عقده با من هم عقیده هستید باید بگویم که بله !.. من هم مثل شما و سایرین عقده هایی مخصوص به خودم دارم .. از جنس روح و جسم و جان و از بازگو کردنش هیچ ابایی ندارم و این نشان می دهد دست کم عقده مقدس مآبی و رویه ای ریاکارانه ندارم و البته بدون هیچ گونه تواضع منزجر کننده و احمقانه ای با تمام وجودم به خاص بودن عقده هایم آگاهم چون خوب یا بد ، خودم آدم خاصی هستم . می دانم !..
یکی از عقده های من این بوده که هرگز در تمام عمرم با مردی برخورد نکرده ام که از دستانش به معنای واقعی کلمه خوشم بیآید طوری که بتوانم خودم را در کمال آرامش به او بسپارم !.. احتمالاً همین حالا که این جمله را خواندید برداشتی کلیشه ای کردید .. مثلاً از کلمه دست ، معنی عشق و علاقه و نوازش و وفاداری و گرمی را دریافته اید اما باید بگویم که نه !.. منظور من دقیقاً خود دست است .. نه چیزی که به من قرار است بدهد !
خوب می دانم که شاید کمتر کسی را ببینم که آنچه من از دستان او انتظار دارم ، داشته باشد . اما اگر آن دستان به تنی متعلق بود که فقط مال خودش نبود محال است که به خودم و جسمم خیانت کنم !.. متوجه شدید ؟.. اشتباه نخوانده اید .. نوشته ام به خودم !.. زندگی خصوصی هر فرد برای خودش معنی خاص خود را دارد اما آن قسمتش که به من مربوط می شود امکان ندارد که منجر به خیانت من به خودم شود .
این نه غرور است . نه ادعای پاکی و تقوا و پاکدامنی . نه ترس از قضاوت دیگران . نه ترس از خدا و دوست و آشنا و سایر بیگ برادِرهای محترم ایران اسلامی . این فقط و فقط وفاداری به موجودیست به نام من و دیگر هیچ !..
صلیب کهنه ..
تیاتر رفتن را در پاییز و زمستان دوست دارم .. هر چند .. من که همه
کارهایم را فقط در این دو فصل انجام می دهم !.. دیدن .. شنیدن .. حرف زدن .. و زندگی
کردن .. البته اگر بگذارند .. فصل دیگری جز این دو برای من وجود ندارد . دارد ؟ .. یادم نمی آید ..
خانه صادق را که انباری بیمارستان کرده اند .. نه ؟.. اینطور شنیده ام .. و کافکا !.. امان از محاکمه وقتی که تو خود را به هزار و یک عیب جلوی چشمان تمام بدکارها و بدکاره های نجیب جهان " هو " می کنی اما باز تو را به حکمی محکوم می کنند که تنها نشانه پاکی و صداقت توست .. دنیا وارونه شده و ایران وارونه تر و تهران وارونه ترین شهر دنیا .. باید روی سقف راه رفت بلکه سقوط نکرد !..
شهوت بی گناه است .. انسان بی گناه است .. فاحشه بی گناه
است .. زن باز بی گناه است .. هوسباز بی گناه است .. شهر بی گناه است .. قاضی بی گناه است .. یاوه گو بی
گناه است .. شایعه ساز بی گناه است .. سنتی بی گناه است .. روشنفکر بی گناه است ..
همه گناه ها از آن من !. به شرط اینکه قادر باشید صلیبی را که سالهاست بر آن تکیه زده ام ، ببینید ..
راستی می توانید ببینید ؟!..