تازگی ها تعداد افرادی که می خواهند به اصطلاح هر طوری که هست ثابت کنند اوضاع مملکت به شدت گل و بلبل است اینجا و آنجا بیشتر می شود. این شیپورچی های مزدور روزانه و شبانه توی گوش مردم می دمند که مثلن وضعیت حقوق زنان در ایران در دنیا مثال زدنیست یا ارج و قرب انسان ایرانی از نظر متقاضی ویزا بیشتر و بیشتر می شود و پاس ایرانی یکی از معتبرترینهاست! هیچ کس نه مشکل ارز و گرانی دارد و نه حق و حقوقش در اثر بی قانونی یا قانون جنگل بدتر از بی قانونی عهد 1400 سال پیش شبه قاره عربستان ضایع می شود. جوسازهای گمنام امام سیزدهم و اقوام و باقی رفقا و مشرکان و منحرفان و غیره چه تلاش مذبوحانه عجیبی می کنند که ظاهری امروزی به خود بگیرند و میان مردم بلولند و هر چه واقعیت است وارونه جلوه دهند. چقدر میان جمع غریبه هستند. چنان ناشیانه و دروغین دیالوگ مبادله می کنند که حتی خودشان هم رویشان نمی شود توی چشمان حیرت زده حضار و شنوندگان خیره شوند. اینطور مواقع به شدت جلوی خندیدنم را می گیرم. نمی دانم کدام کارگردان ابلهی چنین بازیگران ناشی و نابلدی را تربیت می کند که اینچنین عرض خود می برند و زحمت مردمان می دارند. گویی هرگز میان مردم نبوده اند که نمی دانند چه بگویند تا قابل باور باشد. مردم گوش می دهند و لبخند می زنند. یکی انگار حالت تهوع به اش دست داده، رویش را بر می گرداند و از محل دور می شود و من خودم را به خواب می زنم و در دل به این همه احساس ضعف و بدبختی کارگردانی که مجبور شده چنین نمایشی برای نجات کشتی در حال غرق خود تدارک ببیند افسوس می خورم و می خندم. این روزها اصلن مهم نیست که چقدر تلاش می کنید تا با وجود همه حقوقی که از شما دریغ می شود و ضایع می کنند به پیش بروید و به عنوان یک زن ایرانی کاری کارستان انجام دهید. مطمئن باشید به شما تبریک که نخواهند گفت بررسیتان هم می کنند که ببینند اگر خودی نیستید یک جورهایی راه پیشرویتان را بگیرند و مدرک پشت مدرک بسازند که چه نشسته اید که سالهاست زنان خودی ما چنین و چنان کرده اند. مثلن یک بار امتحان کنید و بروید ببیند می توانید به عنوان یک غواص آموزش دیده در خارج از ایران در آبهای خلیج فارس خودی نشان دهید یا نه! شما حتمن باید ثابت کنید که خودی هستید و مُبلغ ایشان تا به چنین افتخاری نائل شوید! البته می دانید که منظورم ده دقیقه زیر آب رفتن و برگشتن آن هم با هزار و یک خواهش و التماس و رعایت حجاب اسلامی روی لباس غواصی نیست. منظورم ابراز وجود به عنوان یک غواص حرفه ای و آموزش دیده و صاحب مدرک معتبر و نه خریداری شده و بنجل است. از حلقه خودی ها که رد شدید تازه به گروه های تنگ نظر و بخیلی می رسید که برای شما تعیین تکلیف می کنند که آیا واجد صلاحیت برای دیده شدن در آن رشته هستید یا خیر که این به خیلی چیزها بستگی دارد. خب حالا یکی مثل من چه می کند؟ پولش را جمع می کند و کاری می کند کارستان به دور از همه بخل و کینه و کثافتی که ممکن است مانعش شود. آموزشهای لازم را از زیر سنگ هم که شده پیدا می کند و یاد می گیرد و به کار می بندد. شما هم اگر مثل من خودی نیستید چنین کنید. شاید سربازان گمنام امام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم جلوی پایتان سنگ بیندازند و پستی و بخل عده ای هم ناخودآگاه بر ضد شما آب به آسیابشان بریزد اما شما و ما هم سربازان گمنامی می توانیم باشیم که بر ضد همه موانعی که شیاطین زمینی می سازند تا نسبت به تغییر ناامیدمان کنند بجنگیم. کم نیستند زنانی که چنین کرده و می کنند اما حتی از نام بردن از ایشان هم دریغ می شود چرا که مبلغ این قوم نیستند. ایمان دارم به خودمان که ما عاقبت پیروزیم!
نقطه سر خط !..
عید خوش گذشت. البته عید من یک کمی امسال بیشتر طول کشید .. تا همین دیروز!.. اشباع شدم از خنده، خوش گذرانی، شوخی، دیدن آدمهایی که دوستشان دارم و تمدد اعصاب!.. حالا دوباره منم و تهران و این آپارتمان رنگارنگ به هم ریخته و شلخته که هنوووووز خانه تکانیش تمام نشده! .. وقت نکردم خب! .. بلاخره تمام می شود..
این کلیپ جدید Gentleman by Psy را حتمن ببینید. بامزه است. وصف الحال همه جنتلمنهای امروزی و دوستدارانشان! ..
راستی شنیده اید فرهاد جعفری هم نامزد ریاست جمهوری شده؟ توی پیوندهای روزانه می توانید پیدایش کنید. هر چه نچسبی و بیربطیست در این وجود و عقایدش به اتفاق هم ظهور می کنند.. من یکی که سردار رادان را به این بشر ترجیح می دهم.. قصه امروز ایران از کمدی کلاسیک گذشته.. این هجویات است به صورت زنده در حال پخش کسی هم نیست جمعش کند.. خدا آخر و عاقبت این ملت را به خیر کند..
آمین!
سفر و پروپاگانداهای دولتی !..
سفر که می کنید یعنی دارید مشت محکمی می کوبید به دهان هر یاوه گویی که می خواهد واقعیت دنیا را از شما پنهان کند . او از هر وسیله ای استفاده می کند تا واقعیت مطلوب خود را به جای آنچه وجود دارد به خورد شما دهد . از تلویزیون ، اینترنت ، تبلیغات ، رسانه های کاغذی ، مأموران امنیتی لباس شخصی در هیأت مسافر ، راننده تاکسی ، عابر توی پیاده رو و هر چه که می تواند با شما یا اطرافیان شما برای چند دقیقه هم که شده به اجبار هم صحبت شود و ارتباط برقرار کند استفاده می کند تا عقیده " Big Brother " را به خورد شما دهد و شما را تحت تأثیر اطلاعات اشتباه و گمراه کننده خود قرار دهد . این اختصاص به همه دولتهای توتالیتر و به ظاهر غیر توتالیتر دنیا دارد و فقط مخصوص دیکتاتوری ها نیست . دولتها بر اساس امکانات و منافع و وسعت نفوذی که دارند و البته میزان پوشالی بودن و آسیب پذیریشان در تقابل با واقعیت ، روشهای متفاوتی را انتخاب می کنند و افراد جامعه را هدف می گیرند .. آنها به شدت از مسافران ، فارغ از هر ملیتی که دارند می ترسند . آن هم مسافری که هیچ وابسته گی و شیفته گی به هیچ حزب و دولت و جناح و سازمانی نداشته باشد . این استقلال رأی مسافران بیش از آنچه فکرش را بکنید برای آنها دلهره آور و وهم انگیز و آزاردهنده است . هم به نوعی به او وابسته اند و هم از او می ترسند . آخر موجودی که قابل کنترل نباشد ترسناک است حتی اگر بی آزارترین آدم روی زمین باشد و چه بدتر از ذهنی که قابل کنترل نیست . ذهنی که اتوماتیک و ماهرانه در یک چشم بر هم زدن جی پی اس حقیقت یابیش میان صدها بیراهه و صورتک و بیل بورد تبلیغاتی و اصوات قدرتمند تکرار شونده به کار می افتد و چون اتفاقن پس زمینه زندگیش از بدو تولد تا به حال ، جامعه ای بوده همواره کنترل کننده ، که مثل استادی بی رحم صیقل دهنده و جهت دهنده به این ذهن بوده ، او را آموخته و یاد داده و در تمام لحظات این شکنجه محسوس و نامحسوس سادیستی ، نورونهای عصبیش ناخودآگاه بر خلاف منافع کنترل گر به سمت مقابله به مثلی وحشتناک و کوبنده سوق داده شده و حالا تبدیل به هیولایی شده که هیچ کنترل گر ماهری را توان پیش بینی و کنترل و تغییر نظرش نیست !.. این قانون طبیعت است .. وقتی سرکوب و تبلیغات وابسته به آن سرتا پای وجودی را تسخیر کنند ، روزی خواهد رسید که از درون آن وجود هیولایی به بیرون خواهد جهید که هیچ کس را یارای کنترل آن نیست و سوال اینجاست .. آیا این هیولا پلید است ؟.. اگر نیست چرا هیولاست ؟.. البته که این یک هیولا نیست .. این ذهن کنترل کننده توتالیتریست که می خواهد تسلطش را بر هر ذهنی حفظ کند و وقتی که در برابر ذهن پویای یک مسافر مستقل که منابع اطلاعات اصلی را می یابد و نقابهای دروغین او و پرده های پستوهای مخوفش را کنار می زند ، کم می آورد ، او را در رده هیولایان غیر قابل کنترل و خطرناک طبقه بندی می کند . پلید برای برادر بزرگتر یعنی غیر قابل کنترل و نفوذناپذیر !..
سه هفته ای نخواهم بود .. می دانم این عادی نیست هنوز خستگی ات از سفر قبلی در نرفته وکلی سفرنامه ننوشته روی دستت مانده باشد دوباره بار و بندیلت را جمع کنی و بروی به سفری تازه اما خب وقتی فاعل من باشم فعل می شود شیدایی و ماجرا و سفر آن هم هر وقت که میلم کشید .. کجا ؟.. جای دوری نمی روم .. جایی را انتخاب کرده ام که دلم خواسته .. که نیازی به تحمل دلهره گرفتن ویزایش را به خاطر ایرانی بودنم ندارم .. زمستان امسال و سال نوی مسیحی را با سفر آغاز می کنم به قدیمیترین و اولین کشور مسیحی جهان .. ارمنستان .. بعد هم گرجستان .. دلم یک عالمه برف می خواهد .. با تور ؟.. این چه سوالیست دیگر ؟ .. من و تور ؟.. البته که نه !.. تنهایی! .. بی تور .. بی دام .. بی مزاحم .. بی آدم بیربط و علاف .. بی موی دماغ .. آزادِ آزادِ آزاد ! .. مثل همیشه ..
منافق .. ویروس خطرناک جوامع در حال گذار ..
به نظرم بدیهیست که جامعه سالم جامعه ایست که هر کس بتواند در آن لباسش را خودش انتخاب کند و به انتخاب دیگران هم احترام بگذارد ..به حجاب اعتقادی ندارم اما هرگز زنانی را که به آن اعتقاد دارند تحقیر نکرده ام .. اما متأسفم که بگویم به خاطر انتخاب پوششم که هرگز زننده و نامناسب نبوده بلکه اصالت زیبایی و هماهنگی در آن به خوبی رعایت شده آن هم در کشوری که حجاب در آن اجباریست همیشه زخم زبانهای محجبه های به اصطلاح تحصیل کرده را اینجا و آنجا شنیده ام !.. آدم حالا تکلیفش با آن که توی ماشین گشت ارشاد نشسته و آن یکی که به شکلی کاملن قانونی به ات فحش می دهد و نسبتهای ناروا می بندد روشن است اما وقتی می بینی طرف نشسته توی خانه اش توی فلان شهر فرانسه و پس از خواندن دوتا و نصفی متن از وبلاگت تو را سلمان رشدی کوچک خطاب می کند تکلیف چیست ؟.. دنبالش می کنی توی اینترنت و ردش را می گیری و می رسی به خانم به ظاهر باسواد و باکمالاتی که همسن خودت است و بی حجاب اما در عین حال عاشق حجاب و مسلمان تر از مسلمان و عاشق حمایت از محجبه های مقیم فرنگ !.. یک آدمی که کم حرف می زند اما همان حرف کمی که می زند چنان با دروغ و افتراهای زهرآگین و خطرناک و عجیبی علیه یک هموطن همجنسش که در ایران زندگی می کند، همراه است که شک می کنی این آدم ، این زن چگونه می تواند با این مقدار کثافت پنهان در ذهن ،عاشق مولانا و روشنفکر و باسواد باشد ؟!.. به نظر می رسد برخی هموطنانمان قصد دارند اصلاح طلبی پسا مدرن اسلامیشان را در قلب فرهنگ و تمدن اروپا دنبال کنند .. : ) ..
حالا از اینها گذشته تا جایی که یادم می آید شاعر گفته بود کم گوی و گزیده گوی نه یا نگوی وقتی هم که می گویی گوزیده گوی !..
کیو تحویل می گیرم/ نمی گیرم ؟!...
یکی از دوستان شاکی بود بابت تحویل نگرفتن و دست انداختن مقام شامخی در عالم علم و غیره!.. برای روشن شدن این دوست و سایرین که به نظر می رسد این مسئله پیچیده ذهنشان را مدتهاست به خود مشغول کرده عرض کنم که من مأمور پست و گمرک نیستم و آدمها هم محموله های پستی نیستند که تحویلشان بگیرم یا نه !.. اصلن از این اصطلاحات رایج اما بی معنی و دوپهلو سردر نمی آورم و از آنها استفاده نمی کنم . اگر منظور احترام و اعتناء قائل شدن و محل سگ یا گربه گذاشتن است که بحث مورد نظر بیش از اندازه تحمل من خاله زنک / عمو مردک مآبانه و مبتذل و چرند است که بخواهم به آن بپردازم اما بهتر است چند نکته را به اختصار با شما به اشتراک بگذارم تا در صورت اصابت عقاید و رفتارم با شخص شخیص شما در دنیای مجازی یا واقعی در آینده به شکل تصادفی و غیره دلخور نشوید و البته که دلخوری شما برای من اهمیتی نخواهد داشت دراین مورد خاص اما از آنجایی که ایرانی جماعت عادت به رک گویی و صراحت در عین رعایت ادب ندارد مگر هنگام عقده گشایی که بیشتر به تظاهرات لبریز از کینه و نفرت و اتهام و دروغ متمایل است تا راستی و صداقت و خب این در کمترین حالت خود چند دقیقه ای هم که شده آزاردهنده ذهن است ، سعی می کنم اینجا از شدت عوارض دامن گیر شما نسبت به خودم کم کنم و برایتان وقت بگذارم !.. از نظر من :
- آدمها دو دسته هستند :
۱- به برابری زن و مرد اعتقاد دارند .
۲- به برابری زن و مرد اعتقاد ندارند .
۱- آنها که به برابری زن و مرد اعتقاد دارند :
مردان و زنانی که در گفتار، رفتار، نوشته ها ، مقاله ها ، نقدها ، قضاوتها و عکس العملهایشان این را بروز می دهند . اینها می توانند مردمانی به شدت معمولی ، کارمند ، کارگر ، هنرمند ، نویسنده ، منتقد ، ورزشکار ، کاسب ، دکتر ، مهندس ، فیلسوف ، دانشمند و فعال سیاسی باشند یا هر شغل و سابقه اجتماعی دیگری داشته باشند . اینها برای من محترم و ارزشمند هستند . دوستشان خواهم داشت و به آنها احترام خواهم گذاشت و به خاطر عقیده ای که دارند سایر امتیازات آنها برای من قابل اعتناء خواهد بود . مسلم است که برایم اهمیت پیدا می کنند و به همین خاطر جلب احترام و اعتنایشان برایم مهم است .
۲ـ آنها که به برابری زن و مرد اعتقاد ندارند :
مردان و زنانی که در گفتار، رفتار، نوشته ها ، مقاله ها ، نقدها ، قضاوتها و عکس العملهایشان این را بروز می دهند . اینها می توانند مردمانی به شدت معمولی ، کارمند ، کارگر ، هنرمند ، نویسنده ، منتقد ، ورزشکار ، کاسب ، دکتر ، مهندس ، فیلسوف ، دانشمند و فعال سیاسی باشند یا هر شغل و سابقه اجتماعی دیگری داشته باشند . اینها برای من محترم و ارزشمند (نی)ستند . دوستشان (ن)خواهم داشت و به آنها احترام (ن)خواهم گذاشت و به خاطر عقیده ای که دارند سایر امتیازات آنها برای من قابل اعتناء (ن)خواهد بود . مسلم است که برایم اهمیت پیدا (ن)می کنند و به همین خاطر جلب احترام و اعتنایشان برایم مهم (نی)ست .
چرا ؟ چون عقیده به این امر مثل اعتقاد به انسانیت و شرافت و فرهنگ و تمدن و اولین گام برای خروج از بربریت و وحشی گری محض است . دانشمند و هنرمند و فیلسوفی که هنوز از بالای درختش پایین و از ته غارش بیرون نیامده چه به علم و هنر و فلسفه ؟ چنین کاریکاتور رقت انگیزی به کار من نمی آید حتی برای خندیدن که بیشتر گریه دار است .
باور کنید حقیقت دارد . درست است که آنها اولین انگلیسی هایی بودند که می دیدم و از نزدیک با اخلاق و رفتارشان آشنا می شدم اما طی آن یک ماه آنقدر انگلیسی دیدم که دیگر مطمئن شدم !.. خانم و آقای T هر یک روز که می گذشت مقداری از یخهای خود را از دست می دادند و کم کم من موفق به دیدن خنده های از ته دل و شنیدن جوکهایشان شدم .. خانم T یک شب به افتخار یکی از کارکنان بسیار جوان خود که به صورت موقت در آشپزخانه قایق برایشان کار می کرد مهمانی ساده ای برگزار کرد که همه خدمه و مدرسان غواصی مرکز در آن شرکت داشتند . همه لباس پلوخوریشان را پوشیده بودند و یکی دونفر هم مشغول کباب پختن توی بالکن مرکز بودند . آقای T بعد از اینکه همه مهمانها روی صندلیهایشان نشستند و مشغول خوردن شدند رفت بالای پله ها و سخنرانیش را در قدردانی از آن خدمه جوان ترک آغاز کرد . یک سخنرانی پرشور و پدرانه که خودش را بیش از همه تحت تأثیر قرار داده بود . آخر سر هم یک لپ تاپ به پسرک هدیه داد و همه دست زدند و آبجوهایشان را برداشتند . دیدم ای داد بیداد.. برای من آبجو نگذاشته اند . فکر کرده بودند چون من مسلمانم احتمالن نمی نوشم !.. نگذاشتم بیش از این در اشتباه بمانند و مخفیگاه آبجوهایشان را پرسیدم تا خدمتشان برسم . آقای T کلی ذوق زده شد و خانم T رفت که خودش برایم بیآورد و من هم همراهیش کردم . وقتی که شیشه آبجوی "افس" را توی دستم می گذاشت به پهنای صورتش خیره شدم و همه عاطفه ای را که در خودم سراغ داشتم جمع کردم و گفتم که چقدر دوست داشتنی است و مرا یاد مادرم می اندازد . خانم T انگار که باورش نمی شد این تعریف را از من شنیده باشد اندکی سرخ شد و گل از گلش شکفت و یک بغل مادرانه محتاطانه به من هدیه داد . آن لحظه واقعن حس کردم این زن میانسال کم حرف را دوست دارم و واقعن یک شباهت کوچولویی البته نه آنقدر که برای بدست آوردن دلش وانمود کرده بودم میان او و مادرم پیدا کردم . حس کردم دیگر یخی باقی نمانده برای شکستن و توانسته ام پروسه اهلی کردن را با موفقیت اجرا کنم !.. دوتایی با آبجوهایمان سر میز شام برگشتیم و به افتخار هم نوشیدیم . آقای T با خنده گفت که می گویند در اسلام نوشیدن حرام است . تو مگر مسلمان نیستی دختر ؟.. در حالیکه سعی می کردم شیشه آبجویم را از دست یکی از خدمه که یواشکی قصد قاپیدنش را داشت نجات دهم جواب دادم که اسلام واسه خودش گفته !.. من همینم که می بینید . همه چیز به نظر من خوب است اگر در آن زیاده روی نکنید . آقای T خندید و گفت کاش همه مسلمانها مثل تو بودند . خندیدیم و به افتخار هم یک شیشه دیگر برداشتیم و زدیم بالا!. آبجوی افس طعم خوبی داشت . از آبجوی بین تانگ شرقی طعمش را بیشتر پسندیدم . آخرهای مهمانی بود و دیگر همه گرم شده بودند . به چهره ها نگاه کردم .. ترک و انگلیسی .. به انعکاس تصویر خودم توی شیشه افس نگاه کردم و اضافه کردم ایرانی .. همه چه شبیه هم شده بودیم .. همه می خندیدیم و از اتفاقاتی که برایمان در طول غواصیهایمان افتاده بود جوک می ساختیم و برای هم کرکری می خواندیم .. فردای آن شب انگاری بیشترشان عوض شده بودند .. دیگر میانشان احساس غریبه گی نمی کردم و همان یکی دو نفر هم که به هیچ قیمتی دست از رفتار دهاتی وار آزاردهنده شان بر نمی داشتند اهمیتشان را کاملن از دست داده بودند و نیش و کنایه های غیر دوستانه شان بی اثر شده بود .. یک جورایی حتی حس کردم دارم پنهانی بوسیله خانم و آقای T در برابرشان حمایت می شوم .. همین برایم کافی بود !.. اولین تجربه من با انگلیسی ها داشت به خاطره خوشی تبدیل می شد .. ناگفته نماند میان غواصان تفریحی و توریستهایی که روی قایق می آمدند یکی دو نفر انگلیسی گنده دماغ که حرکات و رفتار و عکس العملهایشان کمی بوی خودپسندی نژادی میداد هم دیدم اما میان آن همه آدم آرام که با مهربانی و سادگی خاصی حرف می زدند واقعن به چشم نمی آمدند .. خلاصه اینکه تجربه من با انگلیسی ها نشان داد که آنها نیاز به زمان دارند تا گرم شوند و بتوانند ارتباط کلامی و حتی چشمی برقرار کنند .. شاید حتی کمی خجالتی و کمرو باشند و این در نگاه اول تکبر و سردی به نظر بیاید .. وقتی به انگلیسی ها می رسید خوش حساب و جدی اما در عین حال قدردان و مهربان باشید و سوال خصوصی نپرسید .. مطمئن باشید یخشان خیلی زود می شکند و به سمت شما جذب خواهند شد ..
قایق تاکسی ها قایق های نسبتن کوچکی هستند با گنجایش ۴۰ نفر .. یک سکان چوبی و نیمکتهایی برای نشستن در اطراف .. ناخدا یک مرد میانسال ترک بود . کمک کرد تا وسایل شنا و عکاسیم را وسط قایق جایی که کمترین امکان خیس شدن را دارد بگذارم .. توریستها همه کم کم سوار شده بودند و از آنجایی که من تنها مسافر تنهای قایق بودم ناخدا آمد نشست کنار من تا کنجکاویش را رفع کند!.. مرد مهربان و زیرکی به نظر می رسید . زن و بچه اش هم آنطرف تر کنار سکان روی نیمکتها نشسته بودند . پرسید کجایی هستم من هم گفتم که ایرانیم و در فتیه مستقرم . یکی از توریستها که آنور تر نشسته بود پرسید شما عربی حرف می زنید یا ترکی ؟ ناخدا خندید و به جای من جواب داد که ایشان آذری نیست که ترکی بلد باشد عرب هم نیست که عربی بداند . اینها زبانشان فارسی است . بعد رو کرد به من و گفت اینها را ببخش اکثرن فرق ترک و ایرانی و عرب را نمی دانند . خندیدم و گفتم مگر گناهی مرتکب شده که ببخشم ؟.. خب شاید من هم نتوانم یک بلژیکی را از یک فرانسوی تشخیص بدهم یا زبان هلندی و آلمانی به گوشم یکسان به نظر برسد . ناخدا ساکت شد و پس از کمی خوش و بش با سایر مسافرها آمد نشست پیش من و گفت تو اولین ایرانی هستی که می بینم بهت بر نمی خورد بهش بگویند زبانتان عربی است . ایرانی های زیادی دیده ام که از شنیدن این حرف برآشفته می شدند . گفتم ممکن است ولی بهتر است بدانید در این ایران تعداد زیادی عرب زبان هم زندگی می کنند اما خودشان را ایرانی می دانند همچنین از سایر قومیتها از جمله ترکهای آذری . درست مثل کردهایی که در کشور شما زندگی می کنند . اهل ترکیه هستند اما ترک نیستند . با خنده پرسید حالا راستش را بگو اگر بگویم عرب هستم باز هم با من حرف می زنی و به من اعتماد می کنی ؟ من هم با خنده جواب دادم : البته !.. چرا که نه !.. من یک دوست اینترنتی مصری داشته ام هر چند هیچ وقت موفق به دیدنش نشدم چون ایرانی ها و مصری ها اجازه ورود به کشورهای یکدیگد را ندارند اما همیشه تصورم از یک عرب مصری انسانیست سخاوتمند و مهربان .. بر اساس تصوری که از دوست نادیده ام دارم .. گفت که پس بدان که من یک دورگه سوری ترک هستم !.. کمی درباره سوریه حرف زدیم و ابراز تأسف بابت کشتار مردم بی گناه .. نسیم ملایمی می وزید و منظره سبز آبی روبرو را خواستنی تر می کرد .. تقریبن یک ساعت طول کشید تا به مقصد رسیدیم .. تمام مدت پاهای برهنه ام را از لا به لای نیمکت چوبی قایق رو به دریا آویزان کرده بودم و از برخورد امواج کوچک به کف پاهایم لذت می بردم .. آن دورتر ماهی های پرنده در گله های چند ده تایی هر چند دقیقه یک بار روی آب به پرواز در می آمدند و دوباره به درون آب بر می گشتند . وقتی رسیدیم ناخدا تذکر داد که همه گی سر ساعت پنج و نیم بعد از ظهر باید توی قایق باشیم تا به اولودنیز برگردیم .. دره پروانه ها از دور نمای پر ابهت و نفس گیری داشت .. چیزی شبیه به پارک ژوراسیک !.. صخره های پوشیده از درختان سبز و انبوه و سر به فلک کشیده و دره ای آن وسط که آبشاری از انتهای آن جاری بود .. پیاده که شدم لوازمم را روی یکی از میزهای یکی از کافه های جنگلی گذاشتم و یک چای و شیرینی سفارش دادم .. آنجا چون یک منطقه حفاظت شده محسوب می شود به خاطر گونه های گیاهی و پروانه ها و پرنده هایی که دارد ، کافه های زیادی نمی بینید .. جلوتر که رفتید اگر با بلیط ۲۰ لیره ای قایق تاکسی ها آمده باشید نیازی به پرداخت ورودیه ۵ لیره ای ندارید .. بلیطتان را نشان می دهید و از یک جاده باریک خاکی/سنگی عبور می کنید و همین که بالاتر می روید جاده جایش را به صخره ها می دهد طوری که کم کم باید چهار دست و پا و به روش خزندگان پارک ژوراسیک از روی سنگها بالا بروید !.. وقتی به آبشار رسیدید می توانید آنجا بنشینید و از سقف سنگی بالاسرتان لذت ببرید و پاهایتان را توی آب سرد آبشار تکان تکان بدهید و حسابی خسته گی در کنید .. بالاتر رفتن نیاز به آمادگی جسمی کامل، یک بدن بدون چربی های اضافه و آویزان و مقدار زیادی دل و جرأت و مهارت در صخره نوردی دارد مخصوصن وقتی که وسایل لازم مثل طنابها و میخ ها و قلابها را ندارید !.. دوربین و کوله ام را گوشه ای انداختم و تصمیم گرفتم کمی بالاتر بروم تا جایی که می شود رفت و می توانم که بروم .. و خب تا یک جایی دیگر حتی خزیدن هم کمکی نمی کرد چون سطح سنگها بزرگتر و صاف تر میشد .. همان بالا کمی نشستم و سیاحت کردم و دوباره به پایین برگشتم .. وسایلم را برداشتم و عکاسی کردم و رفتم به طرف ساحل تا کمی شنا کنم .. وقتی آنجا شنا می کنید مواظب سنگهای زیر کف پایتان باشید چون ساحل شنی و نرم نیست و ممکن است پایتان لا به لای قطعه سنگهای بزرگ و نامنظم گیر کند و زخمی بشوید .. محدوده کوچکی از ساحل برای شنا مرز بندی شده اما سایر قسمتها بدون هیچ علامتی می تواند برای شناگران مبتدی خطرناک باشد .. مخصوصن اینکه هیچ گارد ساحلی یا گروه غریق نجاتی برای حوادث احتمالی وجود ندارد .. شنا کردن در دریا آن هم تنهایی تجربه جالبی بود مخصوصن اینکه چنین تجربه ای برای یک زن ایرانی با توجه به شرایط ایران کم پیش می آید اگر یکی دو پلاژ جداسازی شده محدود شمال و جنوب ایران یا پلاژهای خصوصی متعلق به ازمابهتران آقا زاده را نادیده بگیریم .. یک کمی که شنا کردم شجاع تر شدم و دورتر رفتم تا جایی که حس کردم امواج کم کم دارند قوی می شوند و عمق زیر پایم از ۱۰ متر دارد می گذرد .. به ساحل برگشتم و روی یکی از تختها نشستم .. با یکی دو نفر از همسایه ها کمی صحبت کردم یک چایی دیگر خوردم .. حسابی آفتاب گرفتم و کم کم به طرف قایق حرکت کردم .. باقی مسافرها هم سر جایشان مستقر شده بودند . ناخدا و همسرش با لبخند بزرگی به سویم آمدند و دعوتم کردند تا پیششان بروم .. خانه شان اولودنیز بود .. گفتم که متأسفانه نمی توانم چون باید برای ادامه آموزشم فتیه باشم و گر نه حتمن قبول می کردم چون از بودن کنار خانواده ای به مهربانی و خوش قلبی آنها لذت خواهم برد و این به یکی از خاطرات خوشم از کشور ترکیه اضافه خواهد شد .. ناخدا قایق را روشن کرد و همه گی محکم به نیمکتهایمان چسبیدیم .. توی مسیر دو تا دولفین خاکستری رنگ دیدیم که برای لحظاتی خودی نشان دادند و به سرعت ناپدید شدند .. همین چند ثانیه تمام قایق را به هیجان آورد .. نزدیکی های غروب بود که به ساحل رسیدیم .. از ناخدا و زنش خداحافظی کردم و به سمت دولموشهای فتیه به راه افتادم تا شب نشده به مرکز برگردم و فردا صبح زود یک روز غواصی جدید را دوباره آغاز کنم ..
یکشنبه ها مرکز آف بود یعنی همه می رفتند دنبال کار و زندگیشان و دایوهای آموزشی و تفریحی تعطیل میشد . تصمیم گرفتم برای یکشنبه به سفرهای یک روزه بروم . شاید شهرهای اطراف و جاهای دیدنی و توریستی . رفتم سراغ فروشگاه های تورهای تفریحی.. خیلی گران حساب می کردند و به برنامه ای که داشتند نمی ارزید . معمولن هم دو روزه بودند که من وقتش را نداشتم . بروشورها را گرفتم و توضیحاتشان را شنیدم و تصمیم گرفتم همان تورها را اما به صورت شخصی و انفرادی اجرا کنم . یکی از مشهورترین تورهای یک روزه آن حوالی دره پروانه هاست . برای رفتن به آنجا اگر قصد استفاده از تورهای گران قیمت فتیه را ندارید، ابتدا باید به اولودنیز بروید . صبح زود بار و بندیل شنا و عکاسیتان را برمیدارید و با دولموش های ۵ لیره ای به اولودنیز می روید . دولموشهای اولودنیز هر ده دقیقه یک بار به اولودنیز می آیند و آنجا را ترک می کنند تا ساعت ۶ و نیم بعد از ظهر که آخرینشان آنجا را ترک می کنند که اگر قصد ماندن را نداشته باشید باید بپایید که از آنها جا نمانید چون آنوقت مجبورید از تاکسی های گران قیمت برای برگشتن به شهر محل اقامتتان استفاده کنید . اولودنیز مرکز پاراگلایدینگ ترکیه است . یک شهر توریستی و بسیار زیبا با رستورانهای ساحلی فراوان که غذاهایی از همه کشورها سرو می کنند . می توانید توی ساحل آفتاب بگیرید یا شنا کنید و بعد هم اگر علاقه دارید پرواز تاندم را امتحان کنید . مربی های پاراگلایدینگ با قیمتهای مناسبی برای آموزش همه جا دیده می شوند که در حال تبلیغ و رقابت با یکدیگر هستند . به خاطر موقعیت مناسب و فضای فوق العاده زیبا و نبود هرگونه مانع فیزیکی مصنوعی مثل کابلهای بلند فشار قوی برق و کارخانه جات صنعتی و ساختمان سازی و آپارتمانهای قناس و پراکنده چیزی درست نقطه مقابل شهران تهران ، اولودنیز به یکی ار مشهورترین سایتهای پروازی گلایدرهای دنیا تبدیل شده است . هر ساله مسابقات جهانی و منطقه ای در این محل برگزار می شود که شرکت کننده هایی از ایران هم دارد . با پرس و جوهایی که کردم فهمیدم نیازی به خرید بال ندارم برای آموزش و برای افراد ظریف و سبک وزنی مثل من هم بال مناسب دارند و پانسیونی هم می توانند در اختیارم بگذارند اما نه وقت کافی داشتم و نه دیگر پولی چون همه آن را برای غواصی کنار گذاشته بودم و از این گذشته مسلمن قصد خودکشی بوسیله افراط در ماجراجویی را نداشتم !.. کمی آفتاب گرفتم .. صبحانه خوردم و رفتم تا ببینم چطور می شود به دره پروانه ها رسید . دوباره سر و کله فروشنده های تورها پیدا شد . سماجت زیادی به خرج می دادند و من هم که حال و حوصله چک و چونه زدن نداشتم از دستشان فرار کردم و به سمت قایق ها رفتم . بلیط فروشهای قایق تاکسی ها را پیدا کردم . یک بلیط رفت و برگشت ۲۰ لیره میشد . یکی خریدم و سوار قایق شدم .
اقیانوس توی حیاط !.. فتیه (۹) :
قرار شد منتظر بمانم کنار شناورهای آموزشی مبتدی ها کنار ساحل .. باید گروه را می بردند ۵ تا ۶ متری تا آموزشهای اولیه را ببینند .. بی سی دی ( جلیقه شناوری ) آماده من هم روی شناور بود .. باقی روی قایق بودند یا توی آب و هر کسی مشغول کاری .. مدرس مربوطه دیر کرد .. من هم حال و حوصله منتظر ماندن را نداشتم .. جلیقه را پوشیدم و زدم به دریا !.. قایق از ساحل فاصله ای نداشت و نقشه آن سایت را هم قبلن روی قایق دیده بودم .. می دانستم قرار نیست اتفاقی برایم بیفتد آن زیر اگر حسابی روی مسیرم تمرکز کنم و دور نشوم و به قسمت عمیق نزدیک نشوم .. همین که رفتم پایین یکی از مربی ها و شاگردش متوجه من شدند و به نظرم آمد به من اشاره می کنند که نروم .. به اشاره ها توجه نکردم و به عبارتی خودم را زدم به آن راه !.. رفتم پایین تر و قایق را دور زدم .. هوا به اندازه کافی داشتم .. به کناره های صخره ساحلی رسیدم .. همان را گرفتم و یک کمی دیگر پایین رفتم .. من بودم و یک حجم آبی و ماهی هایی که اینجا و آنجا با تعجب به من خیره شده بودند .. ناخودآگاه نیشم باز شد و این باعث شد یکی دو قلپی آب بخورم و نیشم را ببندم .. بله !.. شما آن زیر می توانید نخودی بخندید اما لبخند اگر بزنید آب می خورید .. پس نتیجه اخلاقی اینکه آن زیر تا می توانید نیشتان را بسته نگه دارید ! .. خیلی دور نشده بودم اما آن آبی عمیق دور عجیب وسوسه کننده بود .. آنورترش احتمالن چاله بزرگی بود چون از فشاری که بر گوشهایم وارد می آمد و جریان خنکی که صورتم را می نواخت میشد این را حس کرد .. برای یک لحظه چه دلم خواست آنجا بروم .. پایین تر .. دورتر .. و به پشت سر نگاه هم نکنم .. کمی صبر کردم تا آن یک لحظه اغواگر بگذرد و تمرکزم را دوباره بدست بیاورم .. حالا دیگر کم کم باید از تنهایی سرمه ایم دل می کندم و بر می گشتم .. آن زیر انگاری تنهاییت خالص تر است .. آنقدر که همه چیز را دوست داری رها کنی و فقط بروی .. انگار که یکی آنجا باشد و صدایت بزند .. دستت را بگیرد و ببردت آن دورترها .. یک جایی اگر دستش را رها نکنی دیگر اسیرش می شوی .. مجبوری از او بگذری اگر هنوز زندگی کردن روی خاک برایت جذابیت دارد .. اگر هنوز دلت برای کسی یا کسانی تنگ می شود و دلت نمی آید با خودخواهیت تنهایشان بگذاری .. خلاصه اینکه برگشتم و همه این ها فقط چند دقیقه طول کشیده بود .. کامپیوتر غواصی نداشتم و به همین خاطر زیاد دور نرفتم .. وقتی برگشتم مربیم حسابی دلخور شده بود و تذکر داد که هیچ وقت نباید تنهایی بروی آن زیر حتی اگر فقط چند متر دور تر و پایین تر باشد ، این خلاف دستورالعملهای همه استانداردهای غواصی دنیاست حتی اگر به بالاترین درجه استادی غواصی هم رسیده باشی حداقل باید دو نفر باشید .. با کمی شوخی و خوش و بش سر و تهش را هم آوردم و قرار شد بقیه چیزی ندانند .. خب منم دیگر!.. تا قانون شکنی نکنم که خلاقیتم متبلور نمی شود .. که معمولن هم به پس لرزه هایش می ارزد.. گاهی حس کردن یک لحظه ناب یا کشف کردن یک نکته مبهم یا آفرینش یک دنیای جدید به عصبانی کردن همه دنیا هم می ارزد به شرطی که خیلی جدیش نگیرید و یک جایی رهایش کنید !.. کار دستتان می دهد .. ; ) ..
هنوز اهوازم .. من نشسته ام اینجا روی کاناپه گنده توی هال .. باران می بارد و به اقیانوسی که هرگز توی حیاط جمع نمی شود فکر می کنم ..
کشف راز ماسک خونین ! ـ فتیه (۸) :
خون دماغ شدن در حد فوران ! این مشکلی بود که در اولین دایوهای عمرم دو سال پیش از این در بالی اندونزی داشتم . از سلامتم کاملن مطمئن بودم بر اساس آزمایشهای کاملی که قبل از سفر انجام شده بود . از عمق دایو شروع میشد و تا رسیدن به سطح ادامه داشت طوری که ماسکم کاملن خونین بود !.. از استادانم پرسیدم هیچ کدام پاسخی نداشتند . یکی گفت احتمالن به خاطر فشار ماسکت است و دیگری گفت چیز مهمی نیست . این مشکل من هم بوده . بهتر است مویرگهای دماغت را بسوزانی !.. چیزی نگفتم و کمی سرچ کردم اما باز هم پاسخ مناسبی نیافتم تا اینکه در این سفر اخیر معما را حل کردم . دایوهای آزمایشی دو روز اول را که زدم خون ریزی دوباره شروع شد . گفتم از استادان ترک و انگلیسیم بپرسم شاید آنها بدانند . انگلیسی ها نمی دانستند . آقای اختاپوس که به اصطلاح با تجربه ترین غواص آن حوالی بود گفت که پزشک نیست و نمی داند دلیلش چیست ! باقی هم پرت و پلا جواب دادند . روزهای بعد خون دماغم هنگام دایوها به یک باره متوقف شد و حدس زدم احتمالن ارتباطی با روش دایو زدنم داشته و یک چیزی این وسط غلط است که حتی استادان گرامیم هم از بالی تا فتیه دلیلش را نفهمیده اند و چاره ای نیست جز اینکه خودم کشفش کنم که این رابطه مستقیمی با سلامت من می تواند داشته باشد و چه چیز با ارزش تر از سلامتی آن هم در ورزشی که این آیتم در آن سخت گیرانه سنجیده می شود . زمانی را که ماسکم خونین میشد محاسبه کردم و فهمیدم هر چه هست به سرعت descend ( فرو رفتن در عمق آب ) و ascend ( صعود از عمق به سطح آب ) بستگی دارد . به مرحله غریق نجات غواصی Rescue Diver که رسیدم و کتاب پادی این مرحله را که خواندم در قسمت بیماری های غواصی به این نکته برخوردم !.. بله حدسم درست بود . خون ریزی از بینی هنگام دایو دلیلی ندارد مگر پاره شدن تعدادی از مویرگهای سینوسها به خاطر سرعت زیاد یا پایین رفتن با سر هنگام فرو رفتن در عمق آب و فشاری که در هر لحظه حجم آب بر آنها وارد می کند . خوشبختانه مشکل خطرناک و یا بیماری خاصی محسوب نمیشد و از آن تنها به عنوان یک پیامد منفی نام برده شده بود که بهتر است با کنترل سرعت غوص هنگام پایین رفتن به سادگی از آن اجتناب کرد . وقتی موضوع را متوجه شدم نکته مهم دیگری برایم روشن شد . اینکه به عنوان یک غواص رسمی شما باید اطلاعاتتان را به روز کنید و حداقل کتابهای غواصی پادی را هر چند سال یکبار مرور کنید شاید یک وقتی به یک شاگرد کنجکاو و پیگیری مثل من برخورد کردید . حتی در صورت داشتن روی زیاد چیزی مشابه سنگ پای قزوین ، حداقل وقت تنهایی پیش خودتان شرمنده نمی شوید .
دایوهای خاص غواصی پادی ـ فتیه (۷) :
پادی ۲۷ دایو خاص ( specialties ) ارائه می دهد که شما بر اساس علاقه ، نیازمندی ها و اهدافتان در طول آموزش تعدادی از آنها را انتخاب می کنید و در صورت کسب مهارتهای لازم به ازای هر کدام ، یک کارت/گواهی پادی هم دریافت می کنید . برای مراحل بالاتر پادی و ورود به دنیای حرفه ای های این رشته شما باید دست کم ۵ دایو خاص را گذرانده باشید . هر دایو خاص شامل ۲ تا ۳ تک دایو می شود که بسته به نوع دایوهایی که در دوره اپن واتر ادونسد گذرانده اید تعدادشان تعیین می شود . در طی آن شما با یکی از ۲۷ مهارت خاص غواصی آشنا می شوید . مَنواِل ها و کتابهای پادی مخصوص آن دایو خاص را می خوانید و امتحان می دهید و همزمان به شکل عملی وقتی که دایو می زنید به کار می بندید . در انتها در صورت موفقیت و کسب مهارت مورد نظر در آن دایو خاص گواهی می گیرید و می توانید از آن برای جهت و هدف دادن به غواصیتان اگر قصد ورود به مراحل حرفه ای تر را دارید استفاده کنید . من دایو عمیق ، جهت یابی در زیر آب ، عکاسی زیر آب ، حفظ تعادل و شناوری زیر آب و غواصی از روی قایق را انتخاب کردم و گواهیشان را گرفتم .
حالا می توانم مطمئن باشم اگر روزی سرم را که گه گاه نصفه و نیمه زیر آب کرده اند تا بترسانندم و نا امیدم کنند ، این بار حسابی زیر آب کنند ، خفه که نمیشوم هیچ با مهارتی جدیدتر و قدرت و اعتماد به نفسی صد برابر به روی آب بر خواهم گشت و توی صورت عده ای که با چشمهای از حدقه درآمده و وحشت زده و غافلگیر شده به من زل زده اند ، پیروزمندانه لبخند خواهم زد تا بفهمند جنگیدن با من به هر حال نتیجه ای جز شرمساری ، حقارت و شکست ندارد .
به من که می رسید آدم باشید و گرنه لطفن مزاحم نشوید . محض اطلاع ! .. ; ) ..
آقا .. خانم .. می خواهی بیشتر عمر کنی با ترک جماعت شوخی نکن !.. این که شوخی بود اما در این سه دهه و چندی که از زندگی پشت سر گذاشته ام تنها دو ترک یافتم شوخی را دقیق متوجه می شدند و درست به جا می آوردند و لاغیر! یکی را نوجوان بودم که خواندم و دیگری را اخیرن با مساعدت عنصری ملعون و انحرافی در شبهایی که شیطان به جلدم می رفت و وسوسه کنان پای بساط جادو و جنبلش می نشاند شناختم . عزیز نسین و شیلان !.. باقی هر چه دیدم چنان نازک طبع و لطیف که جرأت نکردم خدشه ای به این همه صفای ظاهر و باطن وارد آورم . ترکیه که می روید اگر زنید و جوان یا پیرزن اما جوان نما مثل من ( دور از جان شما ! ) و به هر حال تنها، اصلن با مردهای ترک شوخی نکنید و همیشه جدی باشید حتی اگر جدیتتان حال خودتان را هم بهم بزند . صمیمی که شدید دوست دارید شوخی کنید و بگویید و بخندید اما اکثرن و معمولن شوخی های شما را آن هم به انگلیسی متوجه نمی شوند و آن را دعوتی برای صمیمیت بیشتر در نظر می گیرند و بعدش مجبور می شوید دستهایی را که وقت و بی وقت وسط جمع آویزان گردن یا دور کمرتان می شوند و دهانی را که جفت لاله گوشتان نفس می کشد و چشمانی را که به دهانتان زل زده تحمل کنید یا خودتان را هی جمع و جور کنید و سر سنگین بشوید که این هم عواقب دارد در حد تیم ملی !.. آخر بهشان بر می خورد و فکر می کنند داری خودت را می گیری آن وقت از آموزش کم می گذارند و بعدش حالا بیا و درستش کن !.. از اینها گذشته اینطور مواقع قابلیت وحشتناکی برای بی ادب شدن از خود نشان می دهند چون بلد نیستند شوخی کنند و بر خلاف ظاهر گول زننده و خشک ، از درون بسیار آسیب پذیر و شکننده اند . البته اگر ایرانی نیستید مطمئن باشید که هیچ کدام از این اتفاقها برای شما نخواهند افتاد مگر اینکه اصرار کنید !.. چرایش هم تلخ اما واقعیست . آنها شما را به عنوان یک ایرانی انسانی در حد و اندازه های خودشان یا پایین تر ( چون برای درک آزادی های طبیعیتان مجبورید به کشورشان سفر کنید و شما را مدیون خود می دانند ! ) در نظر می گیرند و اگر جزو عده ای باشند که با وجود همه ادعاهای ملی گرایانه به بیماری خطرناک اما مشهور و متأسفانه همه گیر احساس حقارت و خود کم بینی شرقی در برابر غربی دچار باشند به خاطر این خود کم بینی آمیخته با تفکر سنتی و نگاه جنسیتی که به زن دارند به خود اجازه صمیمیت یا نزدیکی فیزیکی با آنها نمی دهند و همیشه فاصله ای را با دقت زیاد رعایت می کنند . از طرفی برای آنان زن غربی بی حجاب تعریف شده اما زن شرقی و مسلمان و ایرانی با حجاب !.. یک مرد سنتی ترک وقتی با زنی تنها و ایرانی اما بی حجاب مواجه می شود ذهنش توانایی درک مسئله را در مدت زمانی کوتاه ندارد و از آنجایی که دوست ندارد به همان اندازه که در مقابل یک زن غربی از خود احترامی مصنوعی ناشی از حس حقارت ابراز می کند با شما هم چنین کند دچار تناقض آزاردهنده ای می شود و این زمینه را برای رفتارهایی عصبی و ناراحت فراهم می کند . از طرفی در برابر شما هم به جهت شباهتهای ظاهری و رفتاری و فرهنگی با یک زن غربی و شاید کنشی بهتر و روشن تر ، همان حس حقارت آزاردهنده شاید هم شدیدتر به سراغش می آید اما از سوی دیگر شما برای او یک شرقی ، یک ایرانی هستید که شما را شایسته ایجاد چنین حس بدی نسبت به خود نمی بیند و این عصبیش می کند و نتیجه تظاهراتیست که یک معضل فرهنگی عمیق و تاریخی را رو می کند و به رخ مخاطب دقیق و تحلیل گر می کشد . این همان بیماری بود که به راحتی در هندوستان در مواجه ای اجباری با تعدادی از مردان هندی دریافتم البته به شکلی حادتر و روتر و خشن تر !.. هر چه باشد سنتی های ترکیه آتاترک و اصلاحاتش را پشت سر گذاشته اند و کمی ملایم تر شده اند . این که می گویم و اینجا می نویسم تنها یکی از تجربه های حسی متفاوتیست که به من منتقل شد طی یک مواجه یک ماهه آن هم نه از هر که دیدم و شناختم و حرف زدم بلکه با عده ای.. این شاید بدترینش بود . مسلمن تحصیل کرده ها ، کتاب خوانده ها و روشنفکرهایی را هم در شهر دیدم که کوچکترین شباهتی به مثالی که زدم نداشتند . سنتی و روشنفکر همه جا هست ، متعصب و آزاده ، دانا و نادان اما نسبت فراوانی اینهاست که سرنوشت ساز و متمایز کننده اکثریت ملتیست و به جبر جغرافیای نسبتش می دهیم به ناچار !.. اصلن چرا راه دور برویم .. به عنوان یک مرد ایرانی صادقانه فکر کنید ببینید حاضرید به همان اندازه که به یک زن معمولی غربی ( منظورم آنجلینا جولی نیست ) احترام می گذارید به یک زن معمولی افغان یا هندی ( منظورم آیشواریا رای نیست ) یا سودانی هم احترام بگذارید ؟! ..
.................................
پینوشت : عنوان متن داستان مشهوریست از طنزپرداز مشهور ترکیه عزیز نسین .. سرچش کنید روی اینترنت هم هست . دانلودش کنید و بخوانید اگر هنوز نخوانده اید . خالی از لطف نیست . شبهای امتحان دبیرستان را اگر داستانهای نسین نبود نمی توانستم از هول و استرس سحر کنم . روحش شاد اگر دارد و اینجا را می خواند !
برای رسیدن به رده مستر اسکوبا دایور شما باید حداقل ۵۰ تک دایو ثبت شده در لوگ بوک و ۵ دایو تخصصی ( هر دایو تخصصی بین ۲ تا ۳ تک دایو است ) و مهم تر از همه دوره سخت و مهم رسکیو دایور را پس از گذراندن کمکهای اولیه بزرگسالان و کودکان ، در کارنامه آموزشی خود داشته باشید . به همین خاطر در زمانی محدود و با ۱۱ دایوی که دو سال پیش از این در جزیره بالی اندونزی گذرانده بودم کار سختی پیش رو داشتم . قرار بر این شد روزی سه دایو داشته باشم . اولین روز دایو هنگام ورود به آب کمی استرس داشتم چون این اولین بار بود بوت دایو ( دایو از روی قایق ) انجام می دادم و دایوهای قبلیم همه از ساحل بودند اما به تدریج پس از دایو سوم و چهارم استرسم به طور کامل برطرف شد و به دمای آبهای نه چندان آرام و مواج مدیترانه عادت کردم . این دایوها علاوه بر محک زدن من به عنوان یک غواص آموزش گیر ، معیار خوبی هم برای سنجش توانایی ها و دانش مدرسان من هم بود چون به نظر می رسید تا به حال با غواص نکته بین و پر شور و شری مثل من برخورد نداشته اند و به هر حال مجبورند دانششان را به روز کنند تا حین آموزش از من عقب نمانند و این، غرور شرقی مردانه شان را جریحه دار نکند !.. همان روزهای اول متوجه شدم با افرادی ماهر اما به شدت متعصب و سنتی سر و کار دارم که حتی مدیران و صاحب کاران انگلیسیشان هم گاهی از دستشان دلخور می شوند . البته با اطلاعاتی که از فرهنگ عمومی مردسالار ترکیه داشتم ، فرهنگی که مدرنیته نه تنها به اعماقش نفوذ نکرده بلکه همان ظواهر را هم به شکلی فریبنده اما توخالی و فاقد محتوا و پشتوانه قوی روی چارچوبهای ضعیف و لرزانی که هر لحظه امکان فرو ریختنش است سرهم بندی کرده برایم غافلگیرکننده نبود . از حق هم نگذریم در این یک ماهی که هر روز روی قایق بودم و گروه ها و افراد مختلفی را از سراسر دنیا که بیشترشان غربی بودند می دیدم فقط یک دختر آلمانی و یکی هم انگلیسی دیدم که به تنهایی برای غواصی تفریحی آمده بود که آن هم دوست خانم H بود . تعداد زنها به مراتب کمتر از مردها بود و اکثرن همان نقش تزئین روی کیک را بازی می کردند . زنهایی که من دیدم اکثرن از غواصی لذت نمی بردند و فقط آنجا بودند چون دوست پسر یا همسر یا فرزندانشان از آنها خواسته بود . خب حالا تصور کنید یک زن ایرانی تنها مثل من آن وسط چه کنتراست مهلک و گیج کننده ای میان آن همه تبلیغاتی که از خودی و غیر خودی ، دوست و دشمن ، دانا و نادان ، مغرض و خیرخواه درباره ایران و زنان ایرانی در ذهن داشتند ، ایجاد می کرد ! روند تغییر قضاوتها و حدس و گمانهایشان از روی پچ پچ های در گوشی و کنجکاوی ها و سوالهایی که می پرسیدند سرگرمی و زنگ تفریح جالبی برایم فراهم کرده بود که گاهی قاه قاه خنده ام را وقت خسته گی درکردن و آفتاب گرفتن در می آورد . از فراری و پناهجو گرفته تا متقاضی اقامت و در انتظار ورود به خاک اروپا تا در جست و جوی همسر غیر ایرانی و خدا می داند دیگر چه ! نمی دانم چرا آنقدر برایشان عجیب بود که یک زن ایرانی آنجا باشد تا تنها غواصی و تفریح کند . شاید من را با خودشان مقایسه می کردند . تلاش نکردم تا با سخنرانی های آتشین نظرشان را تغییر دهم و تنها به پاسخ های خیلی ساده اکتفا می کردم . برایم واکنش عصبی یکی دو نفر از شوهرها و دوست پسرها جالب آمد مخصوصن وقتی که می دیدند زنها و دوست دخترهایشان با علاقه به حرفهای من گوش می دهند . چیزی مثل غرور و خودپسندی نژادی جریحه دار شده از عکس العلهایشان دریافت کردم !.. قصه به اینجا که رسید سری دوم حدسها و گمانها آغاز شد ! آیا از مردهای ایرانی متنفری ؟ چرا تنهایی ؟ اگر ایرانی بودند احتمالن می پرسیدند چرا ازدواج نکرده ای ؟ یا چرا جدا شده ای ؟ .. فرقش همین بود ! من هم فقط به گفتن " خیر" و " چرا که نه " کفایت کردم چون به این نتیجه رسیدم توضیح دادن بی فایده است و بهتر است آنها را به حال خود رها کرد تا با چشم بشنوند نه با گوش . روی هم رفته زنها انعطاف پذیری و هوش اجتماعی بالاتری را نشان می دادند و از همه اینها جالب تر حساسیت و تعصب بعضی از مدرسین و خدمه ترک مرکز بود که از کوچکترین ارتباط دوستانه و صمیمانه من با غربی ها عصبی می شدند و عکس العملهای خنده داری نشان می دادند . هر چه فکر می کردم نمی توانستم دلیلی منطقی برایش بیابم ..از فال گوش ایستادن پشت در اتاق دفتر وقتی که با مدیر یا سایرین صحبت می کردم تا تلاش زیاد برای وقت کشی و یا به شوخی برگزار کردن آموزشها که با اعتراض جدی من روبرو میشد و مجبور به اطاعت از صاحب کاران انگلیسی خود می شدند . برایشان کمی سخت بود قبول اینکه با این همه ادعای تجدد و مدرنیته در منطقه زنان ترک زیادی را نتوانستند برای رقابت با من در آن روزها تهییج کنند . انگار که یک کارزار خودنمایی ملی باشد در برابر ابًردشمن مهاجم !.. چقدر برایشان مهم شده بودم .. راستش خودم هم دلیل اهمیتم را نفهمیدم !.. شاید فکر می کرده اند که با نماینده صفوی ها جهت ایجاد تفرقه در صفوف امپراتوری عثمانی طرفند !.. برایم هم عجیب بود و هم جالب و سرگرم کننده .. آنهایی که دیدم همه برای اولین بار بود که غواصی می کردند و جالب بود که همه هم آشنای خدمه و کارکنان آنجا بودند . از غواصی لذت نمی بردند و دوست داشتند هر چه سریع تر با گرفتن اولین آموزشها غواصی را رها کنند و این وقتی شدت گرفت که به شوخی گفتم می خواهم بعد از پایان آموزشهایم و گرفتن اقامت ترکیه آنجا استخدام شوم . انتظار نداشتم این شوخی و بلوف گنده را جدی بگیرند ولی خب ... ! روزهای اول تلاششان برای ایجاد یک فضای غیر دوستانه برای منصرف کردن من از ادامه آموزش کاملن محسوس بود که کم کم با دخالت و نظارت اعضای انگلیسی و رفتار دوستانه اما جدی من بسیار ملایم شد و جای خود را به یک احترام دو طرفه و سنگین سپرد . البته این میان یکی دو نفر از خدمه ترک هم بودند که به جای تعصبی روستایی و زمخت ، رفتاری معقول و ناشی از تجربه و دنیا دیده گی داشتند . شوخی های دوستانه و صحبتهای شیرین این دو نفرو توریست هایی که می دیدم باعث میشد فضای غیر دوستانه ای که سایرین قصد برقراریش را داشتند شکسته شود و آنجا احساس تک افتاده گی و غریبه گی نکنم . میان مدرسین پاره وقت آنجا یک مدرس میانسال cmas بود که تمام اوقات مشغول پرسه زنی در اطراف من و متلک پرانی بود . با آن موهای بلند ژولیده جو گندمی و چشمهای ورقلمبیده و ریش و سبیل سفید و بلند و کتابی که همیشه در دست داشت سیمای مردی حکیم و فرزانه را به نمایش می گذاشت البته این تصویر رویایی و ایده آل تا وقتی دوام آورد که ساکت بود ..جالب ترین نکته این شخصیت را وقتی کشف کردم که دیدم کتابی که به زبان انگلیسی تمام این یک ماه روی قایق در دست گرفته روی همان صفحه ای که روز اول باز کرده بود مانده و ورق نخورده بود و جالب تر اینکه فهمیدم انگلیسیش در حد همان چند جمله کلیشه ایست که برای آشنایی اولیه و خوش و بش و همراهی و رهبری غواصهای غیر ترک به کار می برد و خارج از این محدوده اگر از او سوال کنی یا با او صحبت کنی نمی فهمد و پرت و پلا جواب می دهد ! مچش را وقتی گرفتم که روی منبر رفته بود که بدترین فحش به ایرانی این است که بگویی عرب ! جواب دادم که این جمله هیچ ایرانی را ناراحت نمی کند مثل اینکه به یک ترک بگویی که کرد است ، بلکه به سواد گوینده شک می کند . چند نفری خندیدند . آقای " اختاپوس " چشمانش قلنبه تر از پیش شد .. نگاه آتشینی به من انداخت ، ساکت شد ، سبیلش را جوید و به کتاب خواندنش ادامه داد . این هم از این ! لبخندی زدم و دستهایم را به لبه بالایی نردبان قایق گرفتم و بدون طی کردن پله ها با یک حرکت به پایین پریدم . حالا دیگر مطمئن شده بودم انگلیسیم آنقدر خوب شده که برای زدن برجک متعرضین کافی باشد . شخصیتم را در زبان انگلیسی کم کم پیدا کرده بودم و این برای من و دوستان لذت بخش و برای سایرین دردناک بود . اما این که مشکل من نبود . بود ؟!.. ; )) ..
غواصی در مدیترانه ترکیه (۴) :
شاید بدانید که دریای مدیترانه جزو آبهای معتدل محسوب می شود . پس در تمام اوقات سال برخلاف آبهای تروپیکال دمای آب یکسان و تقریبن ثابتی نخواهید داشت . بهترین زمان غواصی در شرق مدیترانه یعنی جنوب غربی ترکیه برای غواصان باتجربه سپتامبر تا اواسط اکتبر و برای تازه کارها جولای تا سپتامبر است . دمای آب در گرمترین ماه سال به ۲۸ درجه و در سپتامبر تا اواخر اکتبر بین ۲۵ تا ۲۰ درجه در نوسان است . هوای جولای گرم و به شدت مرطوب است و بدون ایرکاندیشن نمی شود به سر کرد در عوض سپتامبر و اکتبر هوا خنک و روح نواز است . دمای آب در اعماق بیش از ۱۲ متر کاهش چشمگیری پیدا می کند از این گذشته جریانهای رودخانه ای و آبهای زیر زمینی فراوانی در آن نواحی گاهی در مسافتی کمتر از ۵ متر شما را با تفاوت ناگهانی محسوسی در دمای آب ، چیزی مابین ۱۶ تا ۲۸ درجه ، غافلگیر می کند که هم نشاط آور و هم تقریبن کمیاب است !.. برای ایرانی ها و حساس تر ها به سرما وت سوت ۵ میلی متری و برای بقیه ۳ میلی متری کافیست . وت سوت من ۳ میلی متری بود که تمام سپتامبر را در تمامی اعماق تا ۴۰ متر با آن سر کردم چون می خواستم مقاومت بدنم را در برابر کاهش دمای آب بیشتر کنم به جز روزهای آخر که دمای آب در عمق به ۱۸ درجه رسیده بود و ترجیح دادم در بعضی سایتها مثل Wreck ، Balaban Island و Mexician Hat از وت سوت ۵ میلی متری کرایه ای مرکز استفاده کنم هر چند دوستش نداشتم چون مردانه و بی ریخت بود !.. اعماق مدیترانه یک فصل تاریخی تمام عیار است . کشتی های غرق شده ، آثار شهرهای گمشده و کوزه ها و ظروف باستانی در بسیاری از سایتها دیده می شوند . از نظر فراوانی ، تراکم و غنای گونه های آبزی به پای آبهای تروپیکال نمی رسد اما گونه هایی را می توانید ببینید که در نوع خود منحصر به فرد و جالب توجه هستند . البته حس شما به عنوان یک غواص برای پیدا کردن گونه هایی که رفتارهای غریب و مرموزانه ای دارند بسیار مؤثر است . اگر واقعن عاشق غواصی باشید چیزهایی آن زیر پیدا می کنید و می بینید و می فهمید که غواصان حرفه ای اما بی علاقه ، خنگ و بی ذوق پس از سالها غواصی ندیده و نفهمیده اند . پس همه چیز بستگی به شما و توانایی های ذهنی و شهودیتان دارد نه زور بازو ، شانه های عریض و قطر شکمتان که هیچ کدام به کارتان نمی آیند چون غواصی با کشتی گرفتن یا پاور لیفتینگ متفاوت است . پس از یک بار غواصی خواهید فهمید که کار ساده ایست که از هر کسی برمی آید اما مهم کیفیت کار است که نشان می دهد میان غواصی باهوش و خلاق با غواصی که فقط می خواهد هر طور که شده یک ساعتی را زیر آب دوام بیآورد و برگردد چقدر تفاوت هست . غواصی تنها توانایی نفس کشیدن از دهان با استفاده از کپسول هوای فشرده نیست . مهارتیست آمیخته با دانشهایی نظیر فیزیک ، بیولوژی و فیزیولوژی . ممکن است بتوانید به روش تساهل و تسامح یا شل کردن سر کیسه مدارج رسمی را یکی پس از دیگری طی کنید اما تا علاقه ، خلاقیت ، دانش و مطالعه کافی نداشته باشید غواص متمایز و متفاوتی نخواهید شد .
صبح زود بیدار شدم و به دفتر مرکز رفتم که مسئول روابط عمومی و مدیر مرکز را ببینم و برنامه آموزشم را دریافت کنم . مسئول روابط عمومی ( خانم H ) یک خانم جوان و خوش برخورد و گرم و راحت انگلیسی بود اما مدیران مرکز که یک زن و شوهر (خانم J و آقای A ) میانسال و البته انگلیسی بودند در برخورد اول آدمهای چندان راحتی به نظر نمی رسیدند و بیشتر به ماموتهایی شباهت داشتند که زیر خروارها یخ قطبی تاکسیدرمی شده اند . پیش خودم گفتم : روشنک ببین ! تو اینجایی برای اینکه جزو معدود زنان غواص ایرانی باشی ! برای اینکه لذت ببری و تفریح کنی و توانایی هایت را در تنهایی محک بزنی . پس نگذار حاشیه های بی اهمیتی که ریشه در چیزهایی دارند که ربطی به تو هرگز نداشته و ندارد محدود و غمگینت کند . سخت نگیر و استفاده کن !.. پایین رفتم و توی بالکن بزرگ مرکز که محل تجمع کارکنان و غواصان مهمان بود پشت یکی از میزها نشستم . منتظر صبحانه وعده داده شده بودم که دیدم انگاری خبری نیست و خانم J هم مشغول خوش و بش با سایرین شده بود که بیشترشان انگلیسی و تعدادی هم از سایر کشورهای اروپایی بودند . چند نفر از کارکنان ترک آنجا هم که همه گی مرد بودند و هر یک قسمتی از وظایف مرکز را برعهده داشتند زیر چشمی و چپ چپ و با تعجب براندازم می کردند که کمی برایم ناخوشآیند بود و رفتارشان با چیزی که از ترکها انتظارش را داشتم متفاوت به نظر می رسید مخصوصن اینکه می دیدم رفتارشان با غربی ها خیلی صمیمانه تر و محترمانه تر است . ناخودآگاه به یاد آن آژانس مسافرتی کذایی در مانالی هندوستان و رفتار بی ادبانه و زشت مدیر آژانس هندی افتادم و با خودم گفتم یا همین الآن پولت را بردار و به یک مرکز غواصی دیگر برو یا اینها را از رو ببر و ثابت کن دنیای امروز بدون ایرانی هایی مثل تو چیزی کم خواهد داشت که به نفع آنها هم نخواهد بود . نه آنها و نه هیچ کس دیگر!.. برای تصمیم نهایی منتظر شدم تا خوش و بشهای خانم J با سایرین به پایان برسد تا کم کم سر صحبت را باز کرده و شانسم را برای شکستن یخها یا رها کردنشان در همان حالت یبس انجماد امتحان کنم . توضیح دادم که وعده غذایی صبحانه برایم مهم است مخصوصن برای ورزش پر تحرک و هیجان انگیزی مثل غواصی آن هم پس از دو سال دوری از دریا و غواصی !.. از این گذشته صبحانه کامل ترکی در ای میلهایی که از خانم H داشتم در مجموع هزینه ها حساب شده بود و نقش مهمی در انتخاب این مرکز داشت چون رفتن روزانه به رستورانهای مرکز شهر و خرید و صرف صبحانه درست یک ساعت قبل از هر سفر غواصی برایم خسته کننده میشد و مطمئنن رفتن به یک هتل را به انتخاب پانسیونی با این همه دردسر ترجیح میدادم و اگر اینجا هستم به خاطر پیشنهادی بود که خانم H داده بود . همه این صحبتها را با لبخند بزرگی همراه کردم و پیشنهاد دادم که اگر آماده سازی صبحانه برایش سخت است ( قرار بوده یکی از کارکنان ترک آنجا برود خرید و صبحانه را تهیه کند اما بهانه ای آورده و نرفته است ) اجازه بدهد خودم بروم آشپزخانه و آماده اش کنم ، فقط کافیست جای همه چیز را به من نشان دهد . پس از شنیدن این حرفها خانم J کمی یخش باز شد و قبول کرد که صبحانه مختصری را استثنائن امروز با هم آماده کنیم اما از فردا خودش می رود خرید و نیازی نیست وقتی که غواصی دارم خودم میزم را آماده کنم . توی آشپزخانه دوباره سر صحبت را باز کردم و پرسیدم چطور شد که به ترکیه آمدند . گفت که دیگر علاقه ای به ادامه کار قبلیش یعنی مسئولیتی اداری در آزمایشگاه دانشگاه نداشته و تصمیم گرفته به همراه همسرش که مدرس غواصی بوده به ترکیه بیاید و اقامت اینجا را از طریق تأسیس یک شرکت وابسته به پادی انگلستان و استخدام تعدادی از غواصان ترک بدست بیآورد و زندگی جدیدی را در میانسالی در کشوری گرمتر و خوش آب و هواتر از انگلستان آغاز کند . صبحانه عاقبت آماده و روی میز چیده و توسط اینجانب با اشتهای کامل میل شد . پس از صبحانه یکی از غواصان ترک سر و کله اش پیدا شد و برنامه آموزش را برایم توضیح داد . قرار شد دو روز اول را به غواصی آزمایشی بپردازم تا هم با دمای آب مدیترانه و سایتهای غواصیش آشنا شوم و هم پس از دو سال دوری از دریا و غواصی مهارتهای قبلیم را بازیابی کنم و برای آموزش مهارتهای جدید آماده شوم . حین صحبت متوجه شدم به لباسها و حرکاتم زیادی دقت می کند در صورتی که تنها یک تاپ زنانه خیلی ساده و نخی و یک شلوارک کوتاه جین پوشیده بودم بدون آرایش خاصی و موهایم را هم خیلی ساده بالا جمع کرده بودم . آخر از دل درآورد و پرسید : شما ایرانی ها مگر حجاب ندارید ؟ به نظر می رسد خیلی مدرنی و مثل سایر هموطنانت نیستی! توی تلویزیون که همه اش شما را اینجوری نشان می دهند و با دست در فضا چارقدی را دور سرش کشید و زیر گلو گره زد . گفتم از آنجایی که ایران کشوریست در قاره آفریقا و خیلی دور از کشور ترکیه طبیعی است که از شرایط حاکم بر ایران مطلع نباشید و مثل بعضی از آمریکایی ها تنها بر اساس مشاهداتتان از تخیلات حماسی تبلیغات دولتی هر دو کشور قضاوت کنید . این را که گفتم چند نفری که آنجا نشسته بودند از این حاضر جوابی من زدند زیر خنده و حال طرف حسابی گرفته شد و نیشخندش شکوفا نشده گوشه دهانش خشکید . لبخندی زدم و با لحن ملایمی ادامه دادم که به هر حال من و خیلی ها اعتقادی به حجاب نداریم و همینی هستیم که می بینید اما مجبوریم از قوانینی پیروی کنیم که گفته می شود اکثریتی در ایران ۳۴ سال پیش از این به آن رأی داده اند اما در حال حاضر حاکمان وقت ظاهرن آنقدر به آن نتیجه ایمان دارند که اجازه نمی دهند رضایت اکثریت در این مورد و سایر مسائل دوباره به رفراندوم گذاشته و همه چیز روشن شود . حتی صحبت کردن در این باره عاقبت وحشتناکی دارد . غواص ترک با غرور پرسید : خب حالا اینجا چطور است ؟ اینجا بهتر است یا ایران ؟ برای خودت هرجور بخواهی می توانی بپوشی ! گفتم : من روی هیچ کشوری تعصب ندارم و البته که کشورم را با همه شرایطش دوست دارم . خاک و آب و هوا گناهی ندارند اشکال جای دیگر است مخصوصن با مردمانی که دوست دارند خودشان باشند اما چنین اجازه ای به آنها داده نمی شود در حالیکه حجاب انتخاب تعداد زیادی از زنان ترک است اما کسی آنها را مجبور نکرده و این آزادی انتخاب است که زیباست . اما بهتر است از حق هم نگذرید و به یاد بیآورید که کشور شما پول هنگفتی از توریست های ایرانی به جیب می زند که رده دوم را در سفر به ترکیه به خود اختصاص داده اند و مسلمن کسی بابت استفاده از چیزی که برایش هزینه کرده شرمنده نیست . غواص ترک از رو رفت و مشغول صحبت با همکارانش شد و من هم فرصتی پیدا کردم که با یکی دو انگلیسی که با کنجکاوی و دقت زیاد گفت و گویم با غواص ترک را دنبال می کردند صحبت کنم و چند اصطلاح جدید انگلیسی یاد بگیرم . کلی به انگلیسی خودم امیدوار شدم چون خیلی خوب حرفهایم را متوجه می شدند و من هم در فهمیدن صحبتهایشان با اینکه سریع و با لهجه غلیظی حرف می زدند مشکل چندانی نداشتم . برایم جالب بود که اطلاعاتشان از ایران بیشتر از بعضی از همسایه های مسلمان ترکمان بود !.. رأس ساعت نه همه گی به سمت قایق قدیمی اما استخوان دار و محکم مخصوص غواصی از نوع Hard full day حرکت کردیم که درست مقابل مرکز کنار سایر قایق ها آماده حرکت بود . از پله ها بالا رفتم و روی نیمکت فلزی نشستم و رو به دریا با خوشحالی منتظر حرکت قایق شدم . اسم قشنگی داشت . دیگنیتی Dignity !.. یعنی شرافت !.. حس خوبی داشتم .
تهران ـ استانبول ـ دالامان ـ فتیه (۲) :
اطلس جت یکی از سرویسهای پروازی خطوط هوایی ترکیه است که چند سالیست تهران را هم در لیست خود اضافه کرده . نسبت به اختلاف قیمت قابل توجهی ( ارزانتر ! ) که با سایر پروازها از جمله ایران ایر و ماهان دارد ، سرویس مناسبی ارائه می دهد . پرواز بدون تأخیر انجام شد و طبق معمول ، همه زنان و دختران هموطن از جمله خودم بلافاصله پس از برخاستن هواپیما از زمین نفس عمیق و راحتی کشیده و با خوشحالی مانتو و شال و روسری هایشان را درآوردند و ته ساک و کوله هایشان مچاله کردند و دستی هم به سر و صورتشان کشیدند . توی فرودگاه آتاترک استانبول چند ساعتی بابت ترانزیت باید وقت تلف می کردم تا زمان سوار شدن به هواپیمای بعدی به مقصد دالامان برسد . همانجا چند یورویی را به لیره تبدیل کردم و غذای مختصری خوردم . توی فرودگاه آتاترک هیچ وقت پول زیادی تبدیل نکنید چون کمیسیون می گیرند و ضرر می کنید . نسبت لیره به یورو آن زمان ۲.۳ بود . کمی توی فروشگاه ها گشت زدم و به عنوان سرگرمی لباس پوشیدن و ژست گرفتن و حرکات مسافران را تماشا کردم . فضای فرودگاه های بین المللی بیرون از ایران را خیلی دوست دارم . نمایشگاهیست از فرهنگهای متفاوت و متنوع ، زبانها ، رنگها و گویشها . خلاصه اینکه حوصله آدم سر نمی رود . یک ساعتی هم کتاب و مجله خواندم تا زمان پرواز فرارسید . از استانبول تا دالامان یک ساعت پرواز بود و تنها ایرانی هواپیما خودم بودم در حالیکه ایرانی های زیادی توی فرودگاه آتاترک دیده بودم . چون پرواز محلی محسوب میشد در قسمت تحویل بار فرودگاه محلی منتظر چمدانها بودم که یکی از کارکنان فرودگاه اعلام کرد که مسافران خارجی بارشان را باید در فرودگاه بین المللی تحویل بگیرند و خودش هم تا فرودگاه بین المللی با دُلموش همراهیمان کرد . چمدانها را تحویل گرفتم و از فرودگاه خارج شدم . نسیم خنکی که می وزید همه خستگی هایم را گرفت . با شوق زیاد راهی ایستگاه اتوبوسهای فرودگاه موسوم به هَوَش Havas bus شدم . حرف اس با یک خط کوچک زیرش در زبان نوشتاری ترکی استانبولی ( همانطور که می دانید زبان ترکی استانبولی تا پیش از آتاترک با حروف الفبای عربی نوشته میشد که با دستور آتاترک به لاتین تغییر کرد ) شین تلفظ می شود . این اتوبوسها تقریبن هر دو ساعت یک بار مسیر رفت و برگشت فرودگاه تا شهرهای اطراف مثل دالامان ، فتیه و اولودنیز را طی می کنند . همانجا که ایستاده بودم تا اتوبوسها بیایند راننده تاکسی ها و آژانسی ها سرازیر شدند تا به خیال خود تا چند برابر قیمت تیغم بزنند اما از آنجایی که پیش از سفر طی یک سرچ اینترنتیٍ حسابی ، خوانده بودم که تاکسی ها گرانترین وسیله های نقلیه در تمام ترکیه هستند و اتوبوسهای بزرگ بین شهری و فرودگاه ارزانترینشان ، توجهی به بازارگرمی هایشان که با غرولندهایی هم گاهی همراه میشد نکردم و منتظر رسیدن اتوبوسها شدم . تاکسی ها ۱۰۰ تا ۱۱۰ لیره تا فتیه می گرفتند درحالیکه هوش باس تا فتیه همه اش ۱۰ لیره شد . به فتیه که رسیدم با شهر جمع و جور و نقلی و بسیار تمیزی روبرو شدم . یک شهر ساحلی با اسکله های فراوان و انبوهی از قایق های بزرگ و کوچک و رستورانهای محلی ساحلی . در تمام مسیر هتلها و مهمان خانه های فراوانی با شرایط متفاوت وجود داشت اما از آنجایی که تصمیم گرفته بودم از پانسیون کارکنان مرکز غواصی استفاده کنم همه را نادیده گرفتم و یک راست به سمت مرکز حرکت کردم . پانسیون مرکز( اتاق خصوصی + صبحانه ترکی ) شبی ۱۱ یورو میشد که نسبت به ارزانترین پانسیونهای فتیه بدون اطمینان از امنیت محل ۸ یورو ارزانتر بود و خب برای یک ماه اقامت ۲۴۰ یورو صرفه جویی می کردم و از امنیت محل هم مطمئن بودم چون همیشه یک یا دو نفر از کارکنان مرکز آنجا بودند . پس از تماس با مسئول روابط عمومی و برنامه ریزی مرکز که یک خانم خوش برخورد و مهربان انگلیسی بود و اطمینان از اینکه درست از همان فردایش آموزشم را شروع خواهم کرد به اتاقم رفتم و روی تختم افتادم و تا صبح خوابیدم و خودم را برای یک چالش هیجان انگیز دیگر آماده کردم . هوا عالی بود و نیازی به کولر و پنکه نداشتم . بهترین زمان برای غواصی در فتیه همان زمان بود که من انتخاب کرده بودم .
تصمیم سفر - ترکیه - فتیه - (۱) :
این سالها ( البته اگر گرانی ارز و تأثیری که بر تورها داشته را فراموش کنیم ) برای سفرهای گروهی و استفاده از تورهای معمول زیاد تبلیغ می شود . نقشه سفر و برنامه ریزی ، مدت زمان تور و نوع مسافرانی که معمولن این تورها را انتخاب می کنند کافیست تا یکی مثل من را فراری دهد ! حالا در نظر بگیرید مقصد ترکیه هم باشد . ترکیه کشوری نیست که برای ماجراجویی زمینی یا آشنایی فرهنگی انتخابش کرده باشم . آنقدر اطلاعات از این کشور داشتم که بدانم برای چنین مقاصدی برایم جاذبه ای ندارد . استانبول را سالها پیش از این دیده بودم . به فکر ادامه آموزشهای غواصیم افتادم . با تحقیقی که کردم شرایط و استانداردهای فعلی آموزش غواصی در ایران را آن هم بعد از سخت گیری ها و محدودیتهای خنده دار، توهین آمیز و احمقانه جدید (بعلاوه صرف هزینه قابل توجهی!) برای زنان به صرفه ندیدم مخصوصن اینکه هدفم فقط بدست آوردن یا به عبارت بهتر خریدن یک مدرک بیهوده نبود و تصمیم گرفتم یکی از کشورهای اطراف را برای رسیدن به مرحله مستر اسکوبا دایور انتخاب کنم به این هدف که مراحل حرفه ای تر و جدی تر بعدی را در یکی از کشورهای آسیای جنوب شرقی بگذرانم که شهرت بهتر و سابقه بیشتری در آموزش دارند . میان کشورهای همسایه و نزدیک ایران ، ترکیه، امارات و عمان آموزش غواصی با استانداردهای بالای پادی را داشتند . امکان سفر به امارات و عمان برای ایرانی ها بدون استفاده از تورهای مسافرتی و به صورت انفرادی به قصد توریسم وجود نداشت این بود که از خیر ایندو گذشتم و ترکیه را انتخاب کردم . در میان شهرهایی از ترکیه که غواصی در آنها رونق و سابقه خوبی دارد آنتالیا،کاش،آلانیا،فتیه و مارماریس مشهورتر هستند . آنتالیا را به خاطر شلوغی و تراکم بالای توریستها کنار گذاشتم و از میان شهرهای باقیمانده فتیه را انتخاب کردم که برای مسافران معمولی با اهدافی معمولی تر خوشبختانه مقصد مطلوبی نیست !.. پس از یک هفته جست و جوی اینترنتی یکی از مراکز ۵ ستاره آموزش غواصی پادی را انتخاب کردم که طی چند سال متوالی در کل ترکیه بهترین مرکز شناخته شده بود . یک شرکت انگلیسی با کارکنان انگلیسی و ترک در یک نقطه آرام و دور از ازدحام . پس از تبادل ای میلهای فراوان و مقایسه شرایط و امکانات و هزینه ها با مراکز مشابه تصمیم قطعی را گرفتم و برای مدت زمان سفر، شهرهایی که به جز فتیه فرصت دیدنشان را داشتم ، عکاسی و مسیر سفر برنامه ریزی کردم . بلیط قطار گیرم نیامد و اتوبوس هم تا آنکارا بود و از آنکارا ابتدا باید به آنتالیا می رفتم و بعد به فتیه که تقریبن میشد سه روز !.. بهترین انتخاب هواپیما بود . از روی گوگل مپ نزدیکترین فرودگاه یعنی فرودگاه دالامان ( یک ساعت تا فتیه ) و ارزانترین پرواز یعنی پرواز اطلس جت با یک توقف در استانبول را انتخاب کردم و بلیط رفتم را خریدم . خرید بلیط برگشت را به یک ماه بعد در ترکیه موکول کردم و راهی بازار ارز شدم . قیمتها سیر صعودی داشتند اما هنوز به رقمهای خیره کننده و تأسف برانگیز فعلی نرسیده بودند . تعطیلات اجلاس سران بود و شایعه شده بود که یکی دو روز بعد از تعطیلات اجلاس سران در تهران قیمت ارز موقتن کاهش پیدا می کند تا بازار از کسادی خارج شود و پس از آن سیر صعودیش را دوباره از سر می گیرد . این شایعه را جدی گرفتم و یوروی ۲۶۵۵ تومانی خریدم . بلیط هواپیما هم تقریبن چهارصد و هشتاد تومان شد . یک هفته بعد درست یک روز قبل از ۱۱ سپتامبر که برای پروازم انتخاب کرده بودم یورو به ۳۰۰۰ رسیده بود وهمان پرواز به همان نسبت گرانتر !.. کلی بابت این وقت شناسی ذوق زده شدم و با خودم گفتم از این فرصت باید نهایت استفاده را برد چون معلوم نیست با این تغییر نرخ ارز کی بشود به سفر آموزشی پر هزینه مشابهی رفت و ما هم که صدالبته جزو قشر مرفه دردمندیم نه مرفه بی درد !.. البته آن موقع هنوز نمی دانستم یک ماه بعد که بر می گردم یورو به چهارهزار و ششصد خواهد رسید. روز ۱۱ سپتامبر دوربینهای عکاسی حرفه ای و عکاسی زیر آب و هاوسینگش را که دو سال پیش برای چنین روزی خریده بودم برداشتم و سایر وسایل سفرم را آماده کردم و وت سوت زنانه اکوالانگ کاملن فیت و مناسبی را که با زحمت پیدا کرده و خریده بودم به همراه ماسک جدیدم توی چمدانم گذاشتم و با هیجان و خوشحالی فراوانی راهی فرودگاه شدم .
عکاسی زیرآب !..
دوربین جی ۱۲ کنون و هاوسینگش امتحان خود را زیر آبهای مدیترانه خیلی خوب پس دادند . برای شروع انتخابهای خوبی داشتم . بهتر است انتخاب دوربینهای حرفه ای و هاسینگ گران قیمتشان را به زمانی موکول کنید که هم غواص با تجربه تری شده اید و هم هزینه ای که می کنید نسبت به نتیجه ای که می گیرید توجیه منطقی داشته باشد . اگر خود عکاسید دوره خاص عکاسی زیر آب پادی برای شما بسیار آسان خواهد بود و تنها طرز استفاده و آماده سازی هاوسینگ و دوربین و نگهداری مناسب از آن پیش و پس از غواصی و هنگام غواصی به معلومات شما اضافه خواهد شد . البته بعدها اگر قصد ادامه عکاسی در این شاخه جذاب و ماجراجویانه را داشتید هزینه هم می کنید و کم کم یک عکاس حرفه ای زیرآبی می شوید. به عنوان یک عکاس کافیست یک بار تجربه کنید تا راه و روش کار دستتان بیاید و بفهمید که نیازی به صرف هزینه های غیر منطقی برای آموزش عکاسی زیر آب را ندارید . فقط کافیست تجربه کنید . زیاد غواصی کنید و به تدریج دوربینهای حرفه ای تر و فلاشهای بهتری را امتحان کنید . این کاری نیست که با چند بار رفتن زیر آب و یک تا دو هفته بخواهید برای یادگیریش کلی هزینه کنید و در پایان خود را حرفه ای این کار بیابید ! .. بهتر است هزینه ای را که می خواهید صرف آموزش کنید برای ارتقای غواصی و کیس های بهتر و فلاش های حرفه ای تر کنار بگذارید و بیشتر تجربه کنید .
پینوشت : چند تا از عکسها را در وبسایت عکاسیم می توانید ببینید . اولین تجربه هایم هستند و این یعنی بی اشکال نیستند . اهواز هستم و آپلود عکس با مک بوک ایر کمی سخت است . وقتی برگشتم تهران عکسهای بیشتری می گذارم . وب سایتم نیاز به تغییراتی اساسی دارد مخصوصن این که وسایل نورپردازی آتلیه را جمع کرده ام و در خانه دیگر عکاسی نمی کنم . البته من هیچ وقت به قصد درآمد آتلیه خانگی ام را برقرار نکرده بودم . هدفم یادگیری و تجربه عکاسی با فلاشهای بزرگ و حرفه ای بود . تجربه خوبی بود ! حالا همه وقتی که به عکاسی اختصاص می دهم تجربه ای عمیق تر و بکرتر خواهد بود . نمی دانم این چه سریست اما هر چه از بازار و هر چه وابسته به آن است دورتر می شوم به خودم نزدیک تر و خوشحال تر و تازه تر می شوم .
www.lightgreen.me
سفر !..
این وبلاگ به روز نمی شود تا اواسط مهرماه که از سفر برگشتم .. تا آن زمان وقتتان خوش !.. ; ) ..
شلیک !..
این روزها و شبها آنقدر برونگرا شده ام که شاید گاهی خودم را هم نشناسم . چیزی که بخواهم بنویسم فوری تبدیل به اکت و حرکت می شود . هم برایم جالب است و هم کمی ترسناک چون چندان به آن عادت ندارم . هیچ غمی ندارم . هیچ کمبودی ! هیچ نگرانی خاصی .. نیازهای بدوی و اولیه آزادانه پاسخ داده شده اند بی هیچ تلاش سخت و فرصت سوزی از زندگی !.. هر نیازی که خواسته عاملی باشد برای وابسته گی و رنج ، توی یک تیله شیشه ای زندانی شده و با ضربه انگشتی به دورترین نقطه ممکن پرتابش کرده ام .. تا جایی که می توانم آزادی را برای خودم برداشته ام و توی کمد لباسهایم .. توی کفشهایم .. توی کشوهای میزم .. توی لپ تاپم .. توی دوربینم .. توی موها و دستها و چشمهایم نشانده ام .. برای یک آزادی بزرگتر با تعریفی همه گانی تر فعلن مجبورم صبر کنم .. عاقبت نرخ ها تثبیت می شوند .. اوضاع به شکل تعریف شده ای قابل ارزیابی می شود و من می توانم تصمیم بزرگتری برای درک این آزادی بزرگتر در نقطه ای دیگر از کره زمین بگیرم .. با همه این برونگرایی ها حتمن هزاران کلمه تازه یا نه کهنه اما تازه تعریف شده خواهم داشت برای نوشتن .. این روشنکهای متفاوت را چقدر دوست دارم !.. با هم حسابی رفیق شده اند ..
بازی های تابستانی !..
هیچ چیز نا امید کننده تر از روشنفکر کتاب خوانده ای نیست که معتقد است " کافه پیانو حرفهایی برای گفتن دارد " .. کاش می گفت چه حرفی یا حرفهایی که ما هر چه خواندیم نیافتیم و نشنیدیم جز هجو نویسنده ای که قصدش هجویه نویسی نبود .. نویسنده ای که به خودش شلیک کرد اما نه خودخواسته .. ناخودخواسته !.. یک خودکشی مضحک و تأسف برانگیز .. این تحسین ضمنی و حمایت دست و پا شکسته از این رمان به نظر من هیچ شباهتی به " رستگاری ببر " ندارد و فقط شیری را به خاطر می آورد که صدای گربه در می آورد به جای غرشی رعدآسا بلکه بتواند هم موشها را فراری بدهد و هم از مزیت داشتن یال و کوپالی شیرمانند بهره ببرد .. نه آقای عزیز !.. ببرهای واقعی اینگونه رستگار نمی شوند .. اینگونه منقرض می شوند !..
یک گلدان فلفل زینتی خریدم گذاشتم توی پاگرد راه پله زیر آفتاب .. از میان آن همه گلدان این یکی بیشتر به چشمم آمد .. امیدوارم این یکی از بین نرود .. این آفتاب اگر بگذارد ..
این روزها چه می کنم ؟.. بازی .. بازی .. بازی .. این تابستان دارد خوش می گذرد ..
..............................
پینوشت : این پست درباره اظهار نظر اخیر آقای مهدی یزدانی خرم درباره کافه پیانو نوشته آقای فرهاد جعفری است که به تازگی در متن منتشر شده مصاحبه ای که با یک وب سایت ادبی داشته اند عنوان شده است . دیدم به این نوشته لینک داده شده در چند سایت و تنها اظهار نظری درباره کافه پیانو عنوان شده ! البته که هست اما من سه سال پیش از این نظرم را در این مورد در همین وبلاگ و جاهای دیگر نوشته بودم . می توانید به آرشیو وبلاگم مراجعه کنید اگر به این وبلاگ تازه وارد هستید ! اگر الآن دوباره به آن پرداخته ام به خاطر مصاحبه ای بود که خواندم . امیدوارم سوء تفاهم حاصل از نحوه لینک دهی به این نوشته برطرف شده باشد .
پیامدهای افراط در خیام خوانی !..
له کردن یک سوسری پروازی مزاحم بی رحمانه تر و سخت تر است یا حالیش کردن که تو هیچ وقت یک پرنده نمی شوی ؟! .. از این گذشته سوسری ها سخت جانند .. حتی وقتی که دارند تکه تکه می شوند هم یکی از تکه ها تکان تکان میخورد و به روی خودش نمی آورد که بازی تمام شده و باید که به خاک بپیوندد و جزئی از روح واحد طبیعت شود . هر چقدر هم که بخواهی غرورش را جریحه دار نکنی و یادآوریش کنی که زندگی بعدیش از این زندگی کنونی بسی بهتر و برتر خواهد بود و آن را دست کم نگیرد چرا که :
خاکی که به زیر پای هر نادانی است کف صنـــمی و چهره جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانـــی است انگشت وزیر یا سر سلطانی است
باز هم بی فایده است . سوسری اگر قرار بود بفهمد که سوسری نمیشد . میشد وزیر یا سلطانی باهوش .. اما می گویند سوسری ها خودشان را عمدن به نفهمی می زنند تا درد جانکاه سوسری بودن را خنثی کنند و عمری در فاضلآب زندگی به خوشی سپری کنند . حالا من با یک عدد دمپایی اینجا ایستاده ام .. روح مارکی دوساد در جسمم حلول کرده و بی هیچ احساس عذاب وجدانی مثل یک جانی بالفطره دارم تکه تکه های جسد سوسری را که دارد تکانهای آخرش را می خورد تماشا می کنم که ناگهان یکی از تکه ها که آرواره ای و دو شاخک به آن بند است تکانی شدید می خورد و روی دمپایی می پرد و به سخن می آید :
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بســــــــی از سلخ به غره آید از غره به ســـــلخ
لحظه ای بعد آخرین تکانش را می خورد و می میرد . با نوک دمپایی شاخک و آرواره تازه به زبان آمده مرحوم را به خاک باغچه هدایت می کنم . بیچاره !.. نمی دانم سلطانی بوده یا وزیری یا صنمی یا جانانی ..
بابا لنگ دراز داستان پرداز من !..
این روزها به یک توهم بامزه دچار شده ام .. فکر می کنم هر که به من نزدیک می شود ساخته و پرداخته بابا لنگ دراز داستان پردازیست ( یک چیزی مثل پیر فرزانه مثلن ! ) که دوست دارد من هم قصه بنویسم پس مدام آدم جور می کند می فرستد سراغ من بعد آنها حرفهای خنده دار می زنند، نقش های احمقانه بازی می کنند و دیالوگهای از پیش نوشته احمقانه تری را تکرار می کنند تا من بنویسمشان .. ولی این بابا لنگ دراز داستان پرداز خوش قلب من چون خودش داستان نویس قابلی نیست و افتضاح می نویسد به همین خاطر سوژه هایی که برای من می فرستد چنگی به دل نمی زنند .. کتاب زیاد خوانده و مشکلش هم همین است .. فقط کتاب زیاد خوانده .. شخصیتهای ساخته و پرداخته ذهنش را قبلن یک جاهایی خوانده ام .. توی قصه های هدایت و گلشیری و گلستان و چوبک .. بعد به سرم می زند شاید دیگر عصر خلق آدمهای تازه و ماندگار داستانی به سر آمده و همه مجبور به تکراریم ؟.. خب حالا من مجبورم کلی روی این آدمها کار کنم تا باورپذیر شوند .. ولی وقتی خودم نمی توانم باورشان کنم چه ؟ .. شاید روی همین باور ناپذیری کار کنم ..
چند کلمه چرت و پرت ..
کانالهای تلویزیون را عوض می کنم .. صفوف دشمن شکن .. ذوق زده گی مفرط در اثر تحریم شده گی .. اخلاق در خانواده یعنی تشویق همسر به ازدواج مجدد .. چادر یعنی نجابت یعنی تو ج ... نیستی .. سرم گیج می رود .. می روم سر وقت ماهواره .. یکی نشسته ذوق می کند که فرهنگ ایرانی را در قلب آمریکا با سریالهای زنده به سبک بکشم و مشهورم کن معرفی کرده .. بغل دستیش هنرمند است .. من به جای او احساس سنگینی می کنم زیر آواری از زیور آلات زرد .. می گوید همدیگر را جاج نکنید شماها که توی ایرانید .. عوضش بنشینید ماها را نگاه کنید .. به ما افتخار کنید .. آن یکی می گوید آهای گی های عزیز بدانید که ما پشت شما هستیم !.. ما عاشق شما هستیم .. این آدم دارد چه می گوید ؟.. تا به حال چه کرده برای آنها ؟ .. جز پشتشان ایستادن آن هم از راه دور .. واقعن که دکترای چرت و پرت برازنده اش است .. این کاریکاتور زنده زیادی تلخ است که تحملش کنم .. جان می دهد برود زیر دستان ماهر مانا نیستانی .. شاید با کمی تغییر کمی قابل تحمل شود .. کانال را عوض می کنم .. یکی می گوید این مردم دغدغه های شان این نیست .. دست از سر مردم بردارید .. آنها دیگر سیاسی نیستند .. دغدغه هایشان جستن آرامش و تفریح است به هر قیمتی .. جور کردن پول بنزین و خرج مدرسه بچه هاست .. سفر ترکیه و دوبی و تازگی ها تایلند است .. آن یکی می گوید با ظاهری آراسته با گلهای سرخ به خیابان برویم .. این یکی روز بعد دوباره می گوید حقت را پیگیری کن .. هر چه به دیگران کنی روزی به تو باز می گردد .. بی تفاوت نباش !.. این همان نیست که گفته بود دست از سر مردم بردارید اینها دغدغه هایشان با شما متفاوت است ؟.. آقای جامعه شناس .. انگاری شناختش از جامعه تابعیست از مقتضیات روزانه نه حتی هفته گی یا ماهیانه .. یک عده دارند یک جاهایی می پوسند پشت دیوار .. می پرسند به چه جرم و برای که .. مردم می گویند ما که نخواستیم .. آقای جامعه شناس می گوید دست بردارید از سر مردم .. مردم یعنی ماها .. مردم می گویند شماها اصلن کی هستید ؟.. زنها می گویند ما را ببخشید .. از این به بعد با چادر می آییم خیابان .. برایمان پرونده نسازید .. به ما دیگر کار نمی دهند .. باید برویم خیابان و ... خانه راهمان نمی دهند باید بزنیم به بیابان و .. دانشجویان می گویند چشم !.. جدا از همکلاسی های نامحرم می نشینیم .. پناهنده گی به ما نمی دهند .. آنوقت مجبوریم برویم هلند دیپورت که شدیم خودسوزی کنیم .. ثروتمندان می گویند چشم .. ما می رویم بیرون از ایران حالمان را می کنیم و بر می گردیم .. کاری به کار هیچ کاری نداریم .. اموالمان را مصادره می کنند .. بچه ها افسرده می شوند .. مستمندان می گویند ما را به حال خود و خدای خود واگزار کنید .. همین یک لقمه نان را هم از دست می دهیم .. مترو می رود .. نمی رسیم .. طبقه متوسط می گوید .. ما داریم اینجا پشت دیوارها می پوسیم .. 8 سال .. 10 سال .. 15 سال .. لا اقل آویزانمان کنید .. شاید عکاس آویزانیمان دوباره برنده جایزه بهترین عکس سال شد و از شوق فریاد کشید که باور نمی کنم .. من به خودم می گویم : آه ... باور کن ! .. هر چند باور کردنش سخت است ..
زندگی روی دور تند !..
لازمش دارم !.. خودش خود به خود شروع شد و من ادامه اش می دهم .. سال عجیبیست سال نهنگ! .. سال من است .. خرافاتی نیستم اما حس می کنم این سال قدرتمند است .. خبری از متوسط ها نیست .. منفی ها و مثبتها هجوم آورده اند .. بنا بر تجربه بهتر است سرکوبش نکنم .. فقط کنترلش کنم .. احساساتم طبق معمول خودخواهانه و مطابق میل خودم پیش می روند .. من امسال به شدت خودم را دوست دارم و بیش از هر زمان دیگر یک خودشیفته دیوانه تمام عیارم .. وقتی به من می رسید مواظب باشید ! .. راحت از روی شخص محترم شما عبور می کنم اگر بخواهید سدی باشید روبروی من .. وقتی می فهمید که له شده وسط جاده ای متروک یا اقیانوسی بی ساحل خود را می یابید . با من روراست باشید و مسیرم را هموار کنید تا دچار خشم اژدها و حیله گری نهنگ نشوید. آن وقت آن روی خوش سکه را هم خواهید دید .
خانه تکانی پس از نوروز !...
خب وقتی که نوروز خانه نباشید دلیلی ندارد از اواسط اسفند خانه تکانی کنید اما هنگام بازگشت به خانه با صحنه های فجیعی روبرو خواهید شد .. تهرانم در حالیکه یک عالمه گرد و غبار و لباسهای زمستانی و کفش و کیف و کتاب و کاغذ و کاسه و بشقاب به شکل تهدید آمیزی احاطه ام کرده اند .. خب چاره چیست ؟.. سه روز خانه تکانی به خاطر یک ماه خوش گذرانی !.. کمک هم قبول می کنم .. می توانید سیزده تان را توی خانه من در حال رفت و روب به در کنید !.. : )( ..
روز زن مبارک !
مامان .. رویا .. ریحانه .. الاهه .. هلیا .. غزل .. لیلا .. جینی .. شری .. آزاده .. فخری .. مژده .. هستی ..نگین .. نسیم .. مرجان .. مژگان .. مریم .. حمیده ..مهوش .. سارا .. مهسا .. هدی .. مهناز .. مهزاد .. مهرنوش .. مهشید .. مهتاب .. هایده .. سهیلا .. رخساره ..پریچهر .. پریشاد .. سحر .. مائده .. نازنین .. نجوا .. پوری .. لادن .. الهام ..ارمغان .. نازیلا .. شادی .. فرناز .. شیوا ..شیدا .. مونا .. روشنا .. میترا .. ژیلا .. ندا .. زهرا .. گلشیفته .. فائقه .. پونه .. ستاره .. نگار .. بیتا .. نسرین .. آسیه .. شیرین .. بهارک .. و روشنک !
روزتون مبارک !
بی حوصله گی مفرط !..
تهرانم!.. حوصله وبلاگ نویسی ندارم.. دلم یه ماجراجویی جدید می خواد.. ببینم کی می تونم .. یک کمی خطر .. طبیعت وحشی .. صحرا .. حالا ببینم کی جور میشه!.. میگن وبلاگ ننوشتن واسه کسی که می خواد عاقبت طلسمش رو بشکنه و روی کاغذ بنویسه خبر خوبیه .. نمی دونم .. شاید واسه منم اتفاق بیفته .. زور که نمی زنم ..
................
پینوشت : این متن به محض برگشتن حوصله وبلاگ نویسی حذف می شود.
اعترافات ادبی!..
همیشه به اینکه سیدهای مذهبی نیمه سنتی نیمه مدرن یا همان پست مدرن خودشان و دور و وریهایشان بشوند طلایه دار ادبیات مدرن و پست مدرن ایران حس خوبی نداشته ام . برایم تفقدی که این جماعت به زنان و ادبیاتشان نشان می داده اند خالصانه و صادقانه نمی آمد .. وبلاگهایشان را که می خواندم، نوشته هایشان به نظرم تصنعی و در تلاشی نفس گیر برای بازگرداندن اعتمادی از دست رفته می دیدم .. انگار که به چیزهایی که می نویسند اعتقادی نداشته باشند، پشت جمله های نیم فاصله دارشان پوزخند نازیبایی می دیدم .. قضاوتهایشان درباره خودشان و دیگران سطحی و واکنشهایشان سودار و بودار به نظر می رسید .. کامنتهایی بی نام و با نام .. نوشته ای .. نقل قولی .. دوستان خیری که ناگهان از پشت صحنه سر می رسیدند و با حرفهای متناقضشان و پارانویاها و قضاوتهای عجیب اما واقعیشان به این بدگمانی ها دامن می زدند .. انگاری که می خواستند مطمئن شوند این تازه وارد که جرأت کرده و می نویسد و با نام و نشان خودش کامنت می گذارد استانداردهای لازم برای مورد اعتماد واقع شدن را دارد یا نه .. می شود یک جورایی خودیش کرد ؟.. ظرفیت دیدن گندزنی های برخی و سکوت کردن را دارد ؟.. کافی بود یک کامنت بگذاری و اظهار نظری صادقانه بنویسی تا ببینی که چند نفر را می فرستند سراغت تا سردربیاورند چی به چی است .. خبرچینها و نون به نرخ روز خور های مجازی دست به کار می شدند تا نکند خدای ناکرده از بازار داغ شایعه سازی و شایعه پراکنی عقب بمانند .. کافی بود یک نه بگویی تا یک حسود بدبختی آن وسط سوء استفاده کند و به تو نیش بزند و به دیگری تهمت و از آب گل آلودش ماهی شکار کند و فردایش نوشته هایش لینک بشود توی صد تا وبلاگ دیگر و تو پیش خودت فکر کنی که این عکس العمل یعنی چه ؟.. یعنی هر که گندی زد راه رسیدنش به رستگاری همین است ؟ .. یعنی یا باید با اینها باشی یا که به شکل و شمایل یک دشمن فرضی درآیی و ناشناسهایی را که از توی یاهو و جی میل و ای میل و کلوب و اینور و آنور خودشان را به دیوارت آویزان می کردند تا شاید چیزی بیابند که به قضاوتهای مریضشان شکل و شمایلی موجه ببخشد تحمل کنی ؟ ..کامنتهای بی نام و نشان سرشار از عقده و کینه و ناسزا بود که سرازیر میشد .. شاید اینها براستی بتوانند کاری بکنند برای ادبیات ازدست رفته و بی رمق این سالها .. شاید اینها بتوانند زن مدرن ایرانی را به جایگاهش برسانند .. شاید روزی اعتماد از دست رفته مرا هم جلب کردند .. نمی دانم !.. ولی مطمئنن آن روز زود نیست ..
............................
پینوشت : کامنتها را از دست ندهید ! .. ; ) ..
جوک روز!
دیروز دیکتاتور نیمی از مردم را کشت تا مادام العمر نیمی دیگر از مردمان را ... !..
مردم امروز دیکتاتور را کشتند تا مادام العمر زنان را ... ! ..
....................
پینوشت : قذافی و پیامدش !..
توهمات وقیحانه !..
آنقدر کلمات وقیحانه دور سرم می چرخند امشب که نمی دانم چه کارشان کنم .. چند تا اس ام اس دری وری برای یک کوچولوی ندید بدید فرستادم شاید آرام بگیرم اما فایده ای نداشت .. تا آنجا که می دانم هیچ وقت وقیح نبوده ام .. اما خب بعضی وقتها با شرارتهای ذاتیم هم کنار آمده ام و از وجودشان لذت برده ام .. داشتم فکر می کردم چرا اصلن باید همیشه مؤدب باشم ؟!.. یعنی منظورم این است که مؤدب بنویسم و ادب در نوشتار یعنی چه ؟.. هیچ دلیلی ندارد وقتی که دلم می خواهد با واقعیت وقیحی روبرو شوم مثل خودش ساده و بی پیرایه نباشم .. اصلن وقیح یعنی چه دیگر ؟.. مثلن شاید قورباغه به درد بوسیدن نخورد چون مطمئنی که بوس که چه عرض کنم حتی اگر درسته غورطش هم بدهی شاهزاده ای چیزی از آن طرف بیرون نخواهد آمد خب حالا اشکالی دارد اگر با یک قورباغه حال کنی ؟!.. بوسه یک قورباغه چه مزه ای است ؟.. در نظر بگیر یک قورباغه با آن چشم های ورقلمبیده و گردنی که ندارد دارد روی یک سطح سفید و نرم و شفاف می جهد .. از یک جاهایی سقوط می کند .. میخچه انگشتهایش را یک جاهایی آویزان می کند تا سر نخورد بیچاره .. آب از آن لب و لوچه بیریخت و گشادش آویزان است .. حالا یک پشه از آن طرفها می گذرد .. چقدر بدبخت و بیچاره به نظر می رسد در تنگناهای یک تن و وسوسه یک پشه وز وزو که آن بالا ویراژ می دهد و دنبال جای مناسبی برای فرود می گردد .. رذیلانه فکرش را میخوانم و با نوک انگشت ضربه ای به زیر آن غبغب آویزان لجنی لزج می زنم .. چشمهای قلمبه اش در کسری از ثانیه خونین و زخمی به نظر می رسند .. بعدش وارو می افتد آن پایین .. پشه پیروزمندانه دور سرش کارناوال پر سر و صدایی راه می اندازد .. یک دستمال بر میدارم و از روی زمین جمعش می کنم .. پنجره ها دیگر حفاظ دارند برای همین از این فاصله مطمئنن پرتاب از راه دور موفقیت آمیزی نخواهم داشت .. می روم نزدیک پنجره و از لابه لای میله های حفاظ می اندازمش بیرون!.. صدای متلاشی شدن شکمش حالم را به اندازه یک آروغ دگرگون می کند .. خب!.. حالا این وقیحانه بود ؟.. چرا فکر کردم این باید وقیحانه باشد ؟..
ارديبهشتي شدن ..
ارديبهشت عزيز من به جريان افتاده و شور و هيجان كودكانه مرا براي كشف و جست و جو بيشتر كرده .. دارم كم كم به سال صفر نزديك مي شوم .. سال صفر براي من همان لحظه است كه آخرين بازمانده هاي بي مصرف گذشته را در وجود خودم نابود مي كنم .. اين تكه هاي عفوني به اندازه كافي زير و رو شده و بررسي شده و مورد آزمايش قرار گرفته اند .. ديگر مي توانم آنها را سوژه نوشته هايي قرار بدهم طوري كه آزارم ندهند .. اين يعني موفقيت!.. ديگر به آنها احتياج ندارم .. بدرود اي همه بيهوده ها !..
اصلن ارديبهشتي كه با "مك بوك اير" آغاز شود نمي تواند شيرين و دوست داشتني نباشد .. عاقبت بهترين نوت بوك سبك وزن مسافرتي را پيدا كردم .. پس از هشت سال دوري از نوت بوك آغاز خوبيست .. چنان نرم و لطيف با دكمه هاي كي بوردش ور مي روم كه عاشقي با معشوقي .. مبادا كه برنجد .. : )) ..
به دوستي گفتم چه احساسي دارد وقتي كه با من حرف مي زند با اينكه مي داند يك وقتي ممكن است شيطنت كنم و واژه به واژه گفت و گويمان را توي وبلاگم بياورم البته بي نام و نشان !.. چيزي نگفت طفلي .. فقط به خودش قول داد وقتي با من حرف مي زند يادش باشد كه شنونده باشد چون ممكن است روزي عليه خودش در محكمه اي استفاده شود .. از بدجنسي هاي معمولم گذشته من آنقدر ها هم كه به نظر مي رسم غير قابل پيش بيني نيستم .. فقط گاهي شوخي مي كنم .. شما هم مي توانيد شوخي كنيد اما لطفن شوخي هاي بي ضرر مرا به دل نگيريد و بگذاريد شوخي هايتان مثل من بي ضرر و كودكانه باقي بمانند و براي انتقام گرفتن از شيطنتهاي دختر ساده و بي آزاري مثل من خودتان را به زحمت نيندازيد ..
احساس خطر مي كنيد ؟.. خب تقصير من چيست ؟.. به من نزديك نشويد تا جزئي از زندگي من حتي حاشيه بيروني اش هم نباشيد تا در امان بمانيد !.. يوهاها يوهاها ..
از شوخي گذشته عاقبت به فن پختن قهوه ترك آراسته شدم .. حالا ديگر نيازي نيست با ريختن يك عالمه شكر توي يك فنجان كوچولوي قهوه ضايع بازي در بيآورم و آبروي روشن فكر و روشن فكري را يك جا بر باد بدهم .. جدن مدرنيته بدون يادگيري اين فن شريف تكميل نمي شود .. فالم را هم تازه خودم گرفتم .. داشتم مي رفتم .. سه چهار نفري كه بي شباهت به مارهاي بي زهر رودخانه اي نبودند كنجكاوانه پست سرم مي آمدند اما پس از مدتي محو شدند قبل از اينكه به من برسند .. خب !.. خدا را شكر !.. چون هيچ موجودي بي آزارتر از يك مار بي زهر نيست ..
كاش هدايت زنده بود .. فكر مي كنم مي توانستم متقاعدش كنم دست از سر خود كشتن بردارد .. اما چه فايده كه زمانه او با اينكه به زمانه ما بسيار شبيه بود به او فرصت كافي براي منصرف شدن نداد .. او نتوانست خودش را از دنياي رجاله ها بيرون بكشد و از بيرون به آن نگاه كند .. به ناچار در درون حباب پوست كلفتي كه احاطه اش كرده بود ماند و براي رهايي از آنها چاره اي به جز رهايي از خود نيافت ..
موج غم انگیز خانه ..
دو سال پیشتر این روزها چه حال و هوای غریبی داشتم .. تصمیم گرفتم اسفند و فروردین کمتر بنویسم و سکوت کنم .. اما از آنجایی که نمی توانم هیچ چارچوب از پیش تعیین شده ای را برای مدتی معین تحمل کنم و بنا بر حس و حالم وضعیت را تغییر می دهم این بار دارم می نویسم .. مودم غمگین و مطمئن و آرام است .. خاطرات عزیز از دست رفته به آدم هجوم می آورند وقتی که در جایی قدم می گذاری و فضایی را نفس می کشی که روزی وجود شیرین او وجود داشته و هر نقطه ای از خانه و هر وسیله ای و هر گلدانی نشانی از او دارد ..
آن روز توی خیابان انقلاب بودم .. روز هشتم مارس بود و برای خودم کنار هزاران آدمی که همه با دستها و جیبهای خالی برای خرید عید به خیابان آمده بودند قدم می زدم .. پسرکی سفید چهره و فربه حدودن 12 ساله کنار پدرش که ریشی جو گندمی داشت کنار پیاده رو ایستاده بود و اسباب بازی بلند و قطورش را که طولش بلندتر از پاهایش بود دور سرش می چرخاند و با موتور سوارهایی که کنارش آماده ویراژ دادن می شدند خوش و بش می کرد .. از او پرسیدم چند ساله هستی ؟ پدرش جواب داد : 17 سالشه!.. پسرک سرخ شد و خندید .. گفتم امکان ندارد .. ریش و سیبیلش کو پس ؟.. پسرک هنوز دوی دوازده از دهانش در نیامده پدرش غرش کنان به سویم چرخید و گفت چه کارش داری حالا ؟ جو درست می کنی ؟.. چه فرقی می کند ؟.. اصرار داشت بیاید من هم اجازه دادم .. به پسرک گفتم : با این اسباب بازی درازت چه می کنی ؟.. در حالیکه ریزه ریزه می خندید گفت : برای دفاع از اسلام آمده ام و با این به جنگ دشمنان اسلام می روم .. گفتم : کدام دشمن ؟.. اینها مردم کشورت هستند .. اسلحه ندارند .. شعار نمی دهند .. فقط دارند راه می روند .. پسرک سکوت کرد و چیزی نگفت .. دیگر نمی خندید .. انگاری گیج شده بود طفلی .. پدرش دوباره رو به من کرد و گفت آمده با شماها بجنگد .. و پسرک نفس راحتی کشید و گفت : من هم حسین فهمیده هستم .. مثل او می توانم بجنگم .. می خواستم بیشتر با او حرف بزنم اما پدرش با اسباب بازی درون دستش به من حمله ور شد و اطرافیانم رو به سمت جلو هلم دادند که یعنی برو همین قدمت را بزن !.. اینها اگر حاضر به گفت و گو بودند وضعیت این نبود .. دیدم راست می گویند .. اگر بیشتر بایستم و گفت و گو کنم بعید نیست مجبور به استقبال از اسباب بازی های دراز و چرخان پدر و پسر شوم .. راهم را گرفتم و رفتم .. مثل بقیه .. خانه که رسیدم خسته بودم .. رفتم طبق معمول کامنتهای فحش و ناسزا را پاک کردم .. بعد ای میلهای فحش و ناسزا را به صندوق اسپم ها فرستادم و بعدش هم به سراغ پیام گیر تلفن و موبایل و شماره هایی رفتم که احتمال می دادم جز فحش و ناسزا در این روزهای غم انگیز برایم چیز دیگری هدیه ندارند و بی پاسخشان گذاشتم .. به رنگهای سبز و طلایی و سفید نرده ها فکر کردم.. به دماغ بزرگ پینوکیوی نوسازی که تازه سوزانده بودم.. به تله زیرکانه ای که از آن جان سالم به در برده بودم .. به آب سردی که روی سر همه قیم ها و بزرگترها و خان داداشهای موهومی ریخته بودم .. به زرشک بزرگی که به یک دوست قلابی هدیه داده بودم .. به گلدانهای شمع دانی که قرار است بخرم .. به بابا و خواهرها .. به دوستان خوبم فکر کردم .. لبخند بزرگم دوباره برگشت .. نیشم جانانه باز شد .. به آینه نگاه کردم .. از زن بودن خودم لذت بردم .. از تنم .. چشمهایم .. لبهایم .. دستهایم .. از تک تک سلولهای بدنم راضی بودم .. از اینکه مثل همه هستم و در عین حال مثل هیچ کدامشان نیستم خوشم آمد .. از غرور و روح و همه احساسم خوشم آمد .. از اینکه هر وقت که بخواهم می خندم و هر وقت که بخواهم گریه می کنم .. از اینکه هر وقت که بخواهم ساکتم و هر وقت که بخواهم پر سر و صدا و بی قرارم .. از اینکه هر وقت که بخواهم شرور و بی گذشت و هر وقت که بخواهم مهربان و وفادارم خوشم آمد .. از اینکه همیشه خودم هستم خوشم آمد .. انگاری که دیگران اصلن وجود ندارند .. از همه اینها به شدت خوشم آمد ..
اهوازم .. اینجا موج غم انگیزی به آرامی جاریست .. می دانم چه می کنم و چه می خواهم .. هیچ وقت آگاهی و میل به زندگی تا این اندازه در من جریان نداشته .. موج غم انگیز این روزها و این خانه را صبورانه تحمل می کنم .. به آن نیاز دارم تا قدر خوشی ها و داشته هایم را بیشتر بدانم ..
پيش از نوروز ..
نرده هاي جلوي در خانه را رنگ كردم .. سفيد سبز طلايي سبز سفيد .. تنها نرده هاي رنگ شده و تميز آپارتمان متعلق به واحد من است .. گوشه دماغم .. روي گونه چپم .. زير چانه ام .. دستها .. بازوها .. پنجه ها و ناخنهاي پاهايم همه رنگي شده اند .. تينرم هم تمام شده .. بايد تا فردا صبح رنگي بمانم .. ولي خب مي ارزيد .. نرده ها خيلي قشنگ شده اند .. فردا مي روم به وطن .. دلم براي همه شان تنگ شده .. تا پايان تعطيلات اهوازم .. بعدش شايد جاهايي رفتم براي مسافرت .. هنوز مقصد مشخص نيست .. منم ديگر !.. تا دقيقه نود معلوم نيست كجا هستم و با كه هستم و چرا هستم .. منم ديگر !.. معلوم نيست اصلن من كي هستم .. از اين كسي نبودن خوشم مي آيد .. تو چه مي داني !.. برگ برنده من همين است ..
شعبده تفكر مثبت و معجزه روان شناسي نوين !..
دوستي داشتم كه عاشق پسري شده بود كه از او چهارده سال كوچكتر بود .. پسرك اهل دوز و كلك و شامورتي بازي نبوده و در يك خانواده مذهبي اما مرفه و روشنفكر بزرگ شده بود .. دوست من يك دختر معمولي 39 ساله بود .. يك دختر مستقل و زرنگ و با عرضه كه معمولن دستش توي جيب خودش بود مگر وقتي كه عاشق ميشد !.. قيافه معمولي و ساده اي داشت .. سبزه رو و درشت اندام و ورزيده .. احساساتي و عاشق حافظ و شعر و انرژي درماني و اين حرفها .. از اينها كه معتقدند اگر شب و روز به نيمه گمشده شان فكر كنند روزي پيدايش خواهند كرد و زندگي بي رمق و معموليشان ناگهان پر رنگ و لبريز از عشق مي شود .. از اينها كه فكر مي كنند اگر عشقي نباشد زندگي به تف و لعنتي هم نمي ارزد.. از اينها كه فكر مي كنند اگر ذهنيت خوب و مثبتي به همه داشته باشيد همه اش اتفاقات خوب خوب برايتان مي افتد و از اين چرنديات خلاصه .. در عوالمي نزديك به هپروت سير مي كرد معمولن هرچند اين هپروتي و ملكوتي بودن با يك زرنگي خاصي توأم شده بود كه گاهي حال به هم زن و غير قابل تحمل ميشد.. خلاصه پسرك پس از گذراندن دوران جوگيرشده گي و رهايي از حس غرور عاشق كردن زني مسن تر از خودش آن هم بدون كمترين تلاشي در ميان همسالان و ذوق زدگي هاي مقطعي بابت حس جذابيتهاي معشوق زني احساساتي بودن و سفر از فرش به عرش در كمترين زمان ممكن بيدار شد .. نه با صداي اسنوز يا ساعت كوكي و خروس!.. بلكه با اولين زمزمه هايي كه پيرامون ازدواج از معشوقه اش شنيد و حسابي ترسيد و كنار كشيد .. كار آنقدر بالا گرفت كه دختر به بهانه هاي مختلف او را به عذاب وجدان دچار مي كرد .. يا بيمار ميشد يا نقش بيماران را بازي مي كرد .. يا در حال خودكشي بود يا خودكشي كرده بود آن هم درست در همان لحظه كه در حال پياده كردن من و ساير دوستان در بهترين رستورانهاي تهران بود !.. روزها گذشت .. خبري از او نداشتم تا اينكه يك روز خوشحال و خندان پيدايش شده بود .. گفت كه به توصيه عشقش رفته پيش دكتر روان شناسي .. دكتر روان شناس كلي از او و قيافه اش تعريف كرده بوده و به او گفته بوده كه چقدر جوان به نظر مي رسد آنقدر كه دوست دارد با او رابطه برقرار كند علارغم داشتن زن و دوفرزند .. من كه چشمانم از تعجب داشت از حدقه در مي آمد و از طرفي نگرانش شده بودم پرسيدم شوخي مي كرد با تو ؟.. درحاليكه چشمانش از خوشحالي برق مي زد خيلي جدي گفت كه نه !.. حرفش كاملن جدي بود .. به من شماره تلفنش را داد تا هر وقت از دوري عشقم ناراحت بودم با او تماس بگيرم .. تازه!.. خيلي عصباني شده بوده از دست عشقم كه چرا از من تصويري هيولا مانند ساخته بوده و او منتظر ديدار با زني سفيد موي و چروكيده و بدتركيب بوده !.. حتي سعي كرد به من نزديك شود و خودش را به من بچسباند و ... !
به اينجا كه رسيد من كم كم داشتم قبضه روح مي شدم از شدت نفرت به آن ديوانه پست فطرت به اصطلاح روان شناس و دلم ريش ميشد به حال اين زن 39 ساله كه براي خودش كسي بود اما نياز به ديگري چنان در او قوي شده بود كه نمي توانست نيت و صورت واقعي اطرافيانش را تشخيص دهد و در روياهاي شيريني كه خودش و ديگران براي او يكي پس از ديگري مي ساختند غوطه ور بود .. هر چه من بيشتر نگرانش ميشدم او شادتر و مطمئن تر ميشد و نمي توانست تشخيص دهد كه اين اطمينان به خود واقعي نيست و حاصل القايي دروغين از طرف ديگران است .. او چنان اعتماد به نفسش را از دست داده بود كه با شنيدن كوچكترين تعريف و تحسيني آغوش مي گشود و رها ميشد ..
بعدها كاشف به عمل آمد كه دكتر حقه باز روش معالجه اش براي زنان بيمارش چنين بوده !.. همدستي با معشوق ها و نامزدها و شوهران از حرارت افتاده يا خائن و به هر تقدير در حال چيدن مقدمات فرار و كشيدن زنهاي وابسته اي كه در بدترين شرايط بحران روحي و پريشاني قرار دارند به دام رابطه جنسي و پس از مدتي هم رها كردن و تهديد كردنشان كه اگر به رابطه ادامه دهند همسرش و فرزندانش را به كمك مي طلبد و از آنها رسمن شكايت مي كند . زنهاي بيچاره از يك طرف احساس عذاب وجدان نسبت به عشق از دست رفته شان مي كردند و روي ديدار دوباره با معشوق و از سر گرفتن عشق سابق را نداشتند و از طرف ديگر دچار وحشت رويارويي با قانون و جامعه و خانواده اي مي شدند كه همه انگشتهاي اتهام را به سوي ايشان روانه مي كرد.. پس از مدتي سرگرداني خودشان سرشان را مي انداختند پايين و مي رفتند پي كارشان .. خدا مي داند چه كاري و با چه حالي و چه روزگاري !..
ديگر از دوستم خبري نشد .. راستش را بخواهيد خودم هم علاقه اي به صميمي شدن با او نداشتم چون واقعن خودم در شرايطي نبودم كه بتوانم جور سنگين يك چنين موجود آسيب ديده و وابسته اي را با زرنگي هاي خاص خودش به دوش بكشم .. زياد به او رو نمي دادم و فكر مي كردم به اندازه كافي برايش در حد توانم دوست خوبي بوده ام .. هر دو شرايط روحي خوبي نداشتيم با اين تفاوت كه او غرور و عزت نفس و پشتوانه مالي مرا نداشت و به جايش درجه اعتمادي ژرف و نامحدود به نجيب زاده ها و روان شناسان و دوستانش داشت .. دوستان و معشوقها و قرض و قوله هاي بي بازگشت و حقوق كارمنديش هرگز نتوانستند جايگاه خالي اين سه عنصر با ارزش را برايش پر كنند با اينكه او تجربه تلخ زندگي ناموفق زناشويي من و مشكلات عجيب و غريب مرا هم نداشت .. نمي دانم كجاست و چه مي كند .. اميدوارم افكار مثبت و زيباي دوستم نسبت به ديگران آخرش نتيجه داده باشد و آن شاهزاده سپيدپوش عاشق عاقبت تورش كرده باشد و البته قول محضري هم داده باشد كه تا پايان عمر بگذارد توي تور بماند آن هم تر و تازه و زنده در حال رقصيدني بي پايان!..
خوبها لازم است گاهي بد شوند ..
گاهي براي اينكه يك حقه باز زرنگ الدوله را ادب كنيد مجبوريد به او حقه اي از جنس حقه هاي خودش بزنيد و خب اين معمولن حس بدي به آدمهايي مي دهد كه هوش كافي براي سالم زندگي كردن دارند و نيازي به حقه بازي ندارند و در اقليتند . اما من پس از كله پا كردن دو حقه باز زرنگ الدوله حس خوبي داشتم . آنقدر كه بارها و بارها قيافه هاي كش آمده و لب و لوچه هاي آويزان و لرزان و عصبانيشان را تصور مي كنم و از لذتي وصف ناپذير لبريز مي شوم . يعني مي گوييد زيادي بدجنس شده ام ؟.. نوچ! .. من همان روشنك ساده مقبولم .. همان دختر خوب !.. فقط گاهي مجبور مي شوم براي لحظاتي جهت مواظبت از جيبم يك رودستي مفيد و مختصر به اين زرنگ الدوله هاي بي هنر كندذهن بزنم و وظيفه ناتمام پدر و مادر و خانواده و جامعه و قانون را در قبال تربيت ناتمام اين افراد به اتمام برسانم .. ناراحتي كه ندارد هيچي جايزه هم دارد .. ندارد ؟..
وقتي با موجي همراه مي شويد و يا خودتان براي خودتان يك پا موج قدرقدرت و صاحب تقاضا محسوب مي شويد مواظب موج سواران و سياه لشكرهاي مفت خور و فرصت طلب باشيد .. بهترين راه مقابله اين است كه از انحصار طلبي بپرهيزيد تا اين دسته از افراد رو بيايند و بتوانيد نيات احمقانه و خواسته هاي معمولي و سنتيشان را تشخيص دهيد .. لمپن ها و لاتها و بي بند و بارهاي سنتي هميشه براي به كج راهه بردن امواج ترقي خواهانه و پيشرو آماده و قبراقند .. مواظب اين آدمها باشيد !.. تشخيص دادنشان هم كار سختي نيست .. از درون پوچ و توخالي و مرتجع و مبتذلند به همين خاطر مجبورند تظاهر كنند دنباله رو سر دسته انحصار طلب و نه چندان دموكرات قبيله اند در حاليكه چنين نيست و فقط منتظر فرصتند تا بر گردند به روال سابق خود و به گند زدن هاي عوامانه خود ادامه دهند اما اين بار به شكلي جديد .. انحصار طلبان و متعصبان در برابر اين افراد رفتاري دو گانه دارند .. گاه از آنها به عنوان اهرمهاي فشار بر ساير گروه هايي كه به علت برتري هاي محسوس فكري و عقيدتي چشم ديدنشان را ندارند استفاده مي كنند .. ( گروه هايي كه شايد قدرت لابي گريشان به علت خصايص خالصانه تر و سابقه كمترشان در سياست و در اقليت ماندنشان و تبعيت نكردنشان از عوام فريبي و عوام زدگي كمتر از اينان باشد و ايزوله شده باشند و براي انسجام نياز به زمان داشته باشند .. فرصتي كه براحتي مي شود از آنها سوء استفاده كرد اگر هشيار نباشند و هر لحظه و هر زمان بر خواسته هايشان پافشاري نكنند.. ) و گاه با رفتاري تبعيض گونه به بهانه كثرت گرايي و دموكراسي خواهي راه را براي فعاليتهاي مشكوك آنها باز مي كنند و گاهي هم اين افراد و خطرشان را در به انحراف كشيدن هر تغييري به رسميت نمي شناسند تا زماني كه خودشان قرباني اين زبان بازي ها و رفتارهاي دوگانه شان بشوند ..
دلم مسافرت مي خواهد .. و يك كمي گل كلم شور .. و يك كمي هم بابا و خواهرها .. به زودي!..
ده زاد و شهر زاد ..
طفلي دلش گرفته بود .. كلي كلنجار رفتم تا توانستم بفهمم چه مرگش است .. جوانيست 24 25 ساله و مي گويد شيراز بزرگ شده اما اصالتش به شهري به نام "خنج" بر مي گردد .. معلم تازه استخدام شده آموزش و پرورش است .. لهجه شيريني دارد كه دوستش دارم .. حالا ماجرا چه بود ؟.. طفلك به خاطر لهجه و رفتار ساده بي شيله پيله اش توي مدرسه اي كه تدريس مي كند كلي مسخره شده بوده آن هم از طرف همكاران و مدير و معاون مدرسه نه از طرف پسر بچه هاي شيطان و بازيگوش مدرسه اي در مركز شهر تهران!.. روابط بچه ها با او بسيار خوب است .. دوستش دارند و از او حساب مي برند آن هم حساب بردني كه منشأ ترس ندارد بلكه علاقه و هم ذات پنداري بوجود آورنده آن است .. بچه ها هر كدام اصالتشان به شهري و روستايي از اين ديار بر مي گردد اما ساكن تهرانند و با لهجه غليط جنوب تهران حرف مي زنند .. خب همين شباهتي كه با او حس مي كنند باعث شده او را بپذيرند .. اما همكاران چه ؟.. روابط خوبي با بچه ها ندارند .. آنها را به شدت تحقير مي كنند .. تنبيه مي كنند .. به خوش قيافه گي و جواني او نيستند .. به همين خاطر بچه ها دوستشان ندارند .. همين باعث شده خواسته و ناخواسته كينه همكار شهرستاني جوانشان را به دل بگيرند و به دنبال نقطه ضعفي براي تحقير و شكستنش باشند .. كمي با او صحبت كردم و از اهميت باستاني شهر خنج برايش گفتم .. ديدم بيشتر ناراحت شد .. به من گفت نيازي به دلداري و يادآوري اهميت زادگاهش و حفظ لهجه اش ندارد .. ناراحتي او از اين است كه چرا تحقيرشده گان و شكست خورده گاني كه گاه سني از آنها گذشته عقل و شعور يك پسر بچه نوجوان 15 ساله را هم ندارند .. نمي دانستم چه بايد بگويم جز اينكه من هم اظهار تأسف كنم به حال بزرگاني كه زخم تحقير شدن جواني را اينگونه جبران مي كنند و خوشحال باشم به خاطر نسل جديد طبقه متوسط شهري كه خيلي از مسائل پيش پا افتاده پدران و مادرانش برايش حل شده و مدرن تر و باشعورتر نشان مي دهد ..
به خودم فكر كردم .. اينكه چندبار كسي را به خاطر دهاتي بودنش تحقير كرده ام .. خوشبختانه موردي جدي به يادم نيامد .. مگر وقتي كه خشمگين از متلك گويي هاي وقيحانه خياباني براي فرونشاندن خشمم ناچار به استفاده از كلامي شده ام كه غرور طرف را در كوتاه ترين زمان ممكن جريحه دار كند .. آخر مگر خودم اهل كجا بودم و حالا اهل كجا هستم ؟.. شهر اهواز و شهر تهران .. دو شهر بزرگ و مهم با قدمتهايي تاريخي اما نه به اندازه قدمت تاريخي خيلي از شهرهاي كوچك و بي نام نشان فعلي ايران كه ساكنانشان به خاطر حفظ لهجه و برخي سنتهاي درست و غلطشان توسط تازه به دوران رسيده ها مدام مسخره مي شوند ..
اين فقط به مردم معمولي كوچه و خيابان يا كارمندان ادارات و دختر هاي پلاستيكي اختصاص ندارد .. متأسفانه گاهي نشانه هايي از اين زخم كهنه در نوشته هاي بزرگاني هم ديده مي شود .. بزرگاني كه زمان كوچكي در شهرهاي كوچك و آبادي هايشان بي نام و نشان زندگي مي كرده اند و حال كه با تلاش زياد از زير بار حقارت سابق بيرون آمده اند و برو بيايي براي خود به هم زده اند تازه فيلشان ياد هندوستان كرده و بدشان نمي آيد هر از گاهي نيشي به ساكنان جديد " كلان شهري " بزنند كه همه داراييشان را از زرق و برق پوشالي و فرهنگ سطحي و مصرفي مبتذل و عامه پسند جاري در آن دارند .. جالب است كه اينها خود متولد " كيچ " اند اما هر جا با آن روبرو مي شوند از آن مي نالند و اه و اوه راه ميندازند .. سلايقشان چنان مبتذل و سطح استدلال و منطقشان چنان كودكانه و معمولي است كه آدم آگاه و بي عقده را به خنده مي اندازد اما خودشان را لبريز از شوقي ابلهانه مي كند .. من آنها را محصولات مدرن "كيچ" ناميده ام .. يك چيزي كه كمي تا قسمتي به روياي آمريكايي پهلو مي زند اما چنان هر محصول وارداتي ايرانيزه شده اي پوشالي و توخاليست و با كمي كند و كاو مي توان خيلي راحت و ساده به تهش رسيد و از ته دل كمي به اين سادگي و حماقت مدرن فريبنده خنديد.
از نظر اينان داشتن سلايق معمولي و عامه پسند براي مردم عادي مثل يك انگ و داغ رسواييست اما براي اين بزرگان و تازه به دوران رسيده گان فرهنگي و هنري و علمي و ادبي و غيره نشانه سليقه شخصيست .. بله !.. ما بزرگان و ريش سفيدان فعلي قوم و علمداران مدرنيته و پست مدرنيته فعلي و دهاتي هاي سابق حق داريم حالا كه از بابت سليقه عامه پسند و كيچ جاري در جامعه شهري ايران به نام و نشاني رسيده ايم سليقه مبتذل و خنده دار سابق خود را با پنهان كردن ريشه هاي غير شهريش به رخ عوام بكشيم اما آنها حق ندارند حتي به تنها چيز اصيل و مهمي كه دارند پايبند باشند .. ما چنان سلايق روستايي عامه پسند خود را در قالبي فريبنده با اسمي جديد به رخ خلق مي كشيم و خلق خدا را تحت تأثير خود قرار مي دهيم كه خودمان هم گاه باورمان مي شود اما در خلوت خود حتي از نگاه كردن به آينه هم خجالت زده مي شويم .. كابوس واقعي آغاز مي شود درست همان وقت كه به رخت خواب مي رويم و تمام گذشته غير قابل افتخار روستاييمان جلوي چشممان شروع به رژه رفتن مي كند ..
و اما دهاتي بودن از نظر من يعني چه ؟..
دهاتي بودن چيز بدي نيست .. حس بدي به آن ندارم هرچند خودم هرگز نمي توانم اين احساس را مثل يك دهاتي واقعي درك كنم چون جد اندر جد شهرنشين بوده ام متأسفانه .. اما دوست داشتني ترين و بزرگترين استادهاي دانشگاهيم ده نشين و ده زاده بوده اند .. بهترين دوستانم از ده آمده اند .. آدمهايي كه شريف تر از آنها و باهوش تر و مفيدترشان را سراغ ندارم .. اينها از نظر من دهاتي نيستند .. ده زاده هستند ..
دهاتي بودن هم مثل ساير كلمات ايراني معني اصلي خود را از دست داده و تبديل شده به عنواني كه به افرادي اطلاق مي گردد كه اصالت ندارند .. رفتارشان درست نيست .. نادانند و ابله و شايد كم هوش تر از سايرين .. اگر روزي روزگاري اين عنوان را براي تحقير فردي يا افرادي به كار برده ام منظورم كوبيدن صفات و رفتارهايي بوده كه به غلط منسوب به اين واژه بوده و ريشه هايش به فرهنگ مصرفي مبتذل وارداتي مي رسد .. همان تحقيري كه ايرانيان از مستشاران و استعماركنندگان غربي و شرقي چشيدند به صورت عقده اي در نسلهاي بعدي ظاهر شد و به تدريج از يكي به ديگري منتقل شده و به اينجا رسيده كه مي بينيد ..
من كه در استفاده از كلمات و واژه هاي نابرابر و تبعيض آميز عليه زنان حساسم بهتر است مواظب زبانم باشم و به ساير كلمات تبعيض آميز و آلوده هم حساس باشم هرچند خودم را نشانه نرفته باشند ..
از اين به بعد به هر آدم بي ادب و ابله لهجه داري كه رسيدم وقت ادب كردنش از فرا افكني اين عقده تاريخي كه در ناخودآگاه من صدها سال است كه ثبت شده خودداري مي كنم و به ريشه و اصالتي كه آن فرد از آن تغذيه شده احترام مي گذارم و تنها به فعل او اشاره مي كنم .. نه مانند يكي از استادان بزرگوارم كه دكتراي جنگل شناسي داشتند و ريشه هايشان به يكي از روستاهاي عزيز و كهن كشور مي رسيد اما به وقت بروز خشم و عصبانيت توي كلاس پر جمعيت و گرم درس جنگل شناسي در واحد دانشگاه آزاد اهواز رشته مهندسي محيط زيست سال 1375 بچه هاي اكثرن سبزه و بد لباس با لهجه هاي گوناگون خوزستاني و كردي و كرمانشاهي و بندري را با دانشجوهاي واحد تهران شمال مقايسه بيرحمانه اي مي كردند .. به جايش استادي تحصيل كرده فرانسه را به ياد مي آورم كه ده زاده بودنش را هميشه افتخاري مي دانست و تمام قد جلوي پاي دختربچه هاي شهرستاني مي ايستاد درحاليكه همكار تحصيل كرده انگليس عرب زبانش چنين نمي كرد و همه ما دانشجوهاي فصقل مصقل خجالتي را ناخودآگاه به ياد مشكلات تاريخي/باستاني كهن قوميتش با زنان مي انداخت با اينكه اين مسئله صحت نداشت و او مرد بسيار شريفي بود اما حقيقت اين بود كه آداب اجتماعيش به اندازه همكار ده زاده شمالي اش مدرن و دوست داشتني و حاكي از ادب شهرنشيني نبود ..
ريسايكل بين!..
چند روزي مي شود هيچ نوشته چرندي از وبلاگ چرندتري را نخوانده ام .. چرنديات چرندگويان را از يك گوش شنيده و از آن ديگري به در كرده ام .. به چرندگان محل سگ كه چه عرض كنم حتي محل چرنده هم نگذاشته ام .. به ازاي هر انتقاد بيربطي كه شنيده ام از خودم يك تعريف حسابي كرده ام .. از هر چرنده اي كه در جمع نميشد بنا به دلايلي ضايعش كرد اينجا از او يادي كرده ام و به روش خودم خشتكش را بر سرش كشيده ام .. خيلي ريلكس شده ام .. راحت .. آزاد .. به قولي شرور و شاد و بيخيال!... خوشم مي آيد بعضي آدمهايي را كه دوستشان ندارم جوري توي خودشان گره بزنمشان كه فقط نوك دماغ و ساير زوائدشان بيرون بماند و باقي قد درازشان بشود يك كپه كامواي پشم خالص كه بعد هم بشود انداختش جلوي گربه ها .. چاقالوهاي بي گردن را اما نمي شود دور خودشان گره زد .. پس چه بايد كرد ؟.. مي شود دست را گذاشت روي فرق سر معمولن كم مويشان و آن كوفته پر اعوجاج بي خاصيت عين لبو را فشار داد توي گردني كه وجود خارجي ندارد .. احتمالن كله مي افتد توي باسن طرف و يك ورش را اشغال مي كند .. انگار كه باسنش آبسه كرده باشد ..خب ديگر.. شرارت نوشتاري هم عالمي دارد .. به جاي يكي ماتحت هزار نفر را مي سوزاند كه منظورت فقط يكيشان بوده احتمالن و يا حتي نه .. فقط يك مرض دگر آزاري خيالي بوده به منظور كمي تفريح سالم بدون عوارض جانبي طولاني مدت.. يكي از دل خوشي هاي من هم اين روزها همين است .. ديوانه گي را دوست دارم .. اينكه هر كاري كه دلم خواست بكنم ولي خب چونكه نمي شود بنا به هزار دليل و اينا به جايش مي نويسمش اينجا.. نوشته درست و حسابي ندارم اين روزها .. بيخودي نياييد دنبالش بگرديد ..اين روزها بيشتر از اينجا براي "تخليه" استفاده مي كنم .. حالا نياييد باز اينجا را بگرديد و يكي را به جاي خودتان و يا بالعكس اشتباهي بگيريد .. وقتي هم كه مرا مي بينيد كه غلط مي كنيد به رويم بيآوريد و مجبوريد سرجايتان هي بسوزيد و بسازيد و رنگ به رنگ شويد.. من هم كه مي بينيد پر رو ترم در عالم وجود ندارد .. حالا از من گفتن .. اين يعني همان خفه !.. سوال چرند و بيربط هم نپرسيد.. حوصله ندارم !.. وقت هم ندارم ..
............
پينوشت : جدي نگيريد!.. ; ) ..
كاكتوسها كه خشك شوند ..
يكي از دوستان پيشنهاد داد سگي .. گربه اي .. سنجابي .. همستري .. موشي بياورم خانه و از او نگهداري كنم .. يك نگاه عاقل اندر سفيهي به اش انداختم و دستش را گرفتم و اتاقهاي كوچولويي را كه پر از لباس و كتاب و سي دي و دي وي دي و عطر و كفش و كيف و آت و آشغال و خورده ريز است نشانش دادم .. آخر كدام آدم بيرحمي حاضر مي شود توي يك همچين آشفته بازاري كه خر با صاحابش يك جا گم مي شود و ديگر پيدا نمي شود ، اين موجودات زبان بسته فصقل مصقل را بيآورد و به امان خودشان رها كند ؟.. در يك چنين جايي هر لحظه اين بيچاره ها با خطر مفقودالأثر شدن يا برخورد با جسم سخت يا زنده به گور شدن مواجه مي شوند و من هم كه بيكار نيستم كه هي دم اين يكي را از لاي در و سر آن ديگري را از توي سوراخ توالت بكشم بيرون و آن يكي را هم از افتادن توي ديگ زودپز نجات دهم !..
تمام خاطرات من از حيوانات خانه گي به زمان كودكي و نوجواني در دهات خودمان يعني اهواز بر مي گردد .. داداشي بچه كه بوده يك توله سگ داشته كه با هم از توي يك ظرف شير مي خوردند .. بعدن انگاري توله هه " فوت مي كند " و عمرش به سني كه من عقل رس شوم و بتوانم از كاموا و متكا تشخيصش بدهم قد نمي دهد متأسفانه .. خودم خرگوش و موش و لاك پشت و كبوتر و سار و گوسفند و جوجه و مرغ و خروس و وزغ داشته ام .. كه همه يكي پس از ديگري از دست من يا ديگري يا خودكشي كرده اند يا خودشان خودشان را تبعيد و مفقودالأثر كرده اند يا به مرگ طبيعي مرده اند.. يك توله سگ نيمه اصيل هم بود راستي .. زمان نوجواني وقتي كه مامان گفت و گوهاي عاشقانه شبانه بنده با اولين بوي فرند عمرم را كشف مي نمايند و جنگي در خانه به وقوع مي پيوندد و ايشان تصميم مي گيرند بوي فرند بنده را دك كنند و دك هم مي كنند .. بعدش به عنوان جايزه براي اينكه دختر خوبي بشوم ديگر و فرشته روي زمين باشم اين توله سگ را كه نمي دانستم از كجا پيدا كرده اند ، مي آورند و به اينجانب هديه مي دهند انگار نه انگار كه يك سگ نژاد گرگي اصيل ماده ( من عمرن اسم نژادهاي اين سگها را ياد بگيرم .. استعداد سگ شناسي ندارم .. ) در همسايه گي ما وجود دارد و كلي زايمان نموده و مي توانند از ايشان يكي از فرزندانشان را هديه بگيرند .. نخير ! .. مامان اگر غلط نكنم در آن لحظه فكر كرده كه پر رو مي شود با اين گندي كه كاشته تازه توله سگ اصيل هم هديه بگيرد .. همين سگ وحشي كثيف خال خالي از سرش هم زياد است تازه خيلي هم به بوي فرند گدا گشنه چپل مپلش شباهت دارد .. دلش ديگر برايش تنگ نمي شود ..
خلاصه توله سگ بازي ما شروع شد .. چند روزي گذشت و چنان مهرش به دلم افتاد كه بوي فرند و همه اجداد و اسلافش را با هم يك جا فراموش كردم و سرگرم بازي با سرگرمي جديدم شدم .. فقط نمي دانم چرا روز به روز وحشي تر ميشد .. مامان مي گفت اين از خاصيت همنشيني با تو است .. هر " آدم آبي " و حيوان اهلي و موجود سربراهي را ديوانه و زنجيري مي كني !.. آخرش آنقدر پشت پاشنه پاي مامان را گاز گرفت تا مامان عصباني شد و گذاشتش زير بغل شوهر خواهر جان تا ببرد بگذاردش زير بغل همان كه از او گرفته .. تازه آنجا بود كه فهميدم توله بيچاره از كجا به اين جا رسيده .. توله سگ وحشي توله سگ چوپان يكي از اين كارگرهاي عرب زبان شوهر خواهر جان بوده كه از دهاتشان با خودش سفارشي آورده بوده !..
به جز حيوانات مقيم و گذري مثل گربه ها و مارمولك ها و حشرات و برخي از جوندگان و پرندگان و خزندگان بي آزار ، ساير حيواناتي كه سر از خانه ما درآوردند دو عدد مار .. يك جوجه تيغي .. يك سمندر .. يك شانه به سر .. يك بلبل خرماي آواره و يك اگرت سفيد كوچك بودند ..
راز تنوع زيستي جانوراني كه به خانه ما آورده مي شدند يا پناهنده مي شدند يا خوش نشين مي شدند نه در مهمان نوازي اعضاي خانه كه در حياط باغچه دارش بود كه گاهي به آن رسيده گي ميشد و گاهي به امان خدا رها ميشد و دچار چنان تغيير و تحولاتي ميشد كه هر بار زيستمنداني جديد را به خود جلب مي كرد ..
حالا چه ؟.. در حال حاضر خبر مي رسد كه حتي كاكتوسها هم خشك شده اند .. اگر اهواز تهران بود لا اقل كلاغي پيدا ميشد تا با قارقارش فضاي نوستالژيك خانه را تكميل كند اما كلاغي هم نيست ..
حتي طاقت كاكتوسها هم طاق شده .. كاش ميشد آنها را با خودم ببرم ..اما ديگر دير شده ..
درگذشت یک شاعر به خاطر سقوط از آسانسور!..
به شاعرها نیامده با آسانسور بالا بروند. حتی پایین هم نمیآیند مگر اینطوری!..
..............
پينوشت : علامت تعجب زياد دارد خودم مي دانم . اما گاهي اغراق براي نشان دادن واقعيت لازم است و گر نه دروغ گفته اي ..
پسا پينوشت : ي هاي متنم دو نقطه ندارند ولي ي هاي پينوشت هايم چه مدرنش و چه پسا مدرنش نقطه دارند . حالا اگر راست مي گويي كامنتهايي كه خودم براي خودم مي گذارم را سوا كن از كامنتهايي كه خودت براي خودم مي گذاري !..
چرنديات پست مدرن !..
همسايه مجازي خوبم بحث جالبي را اینجا مطرح كرده كه " موضوع روز " است . من با انديشه هاي آقاي ملكيان آشنايي ندارم اما كنجكاو شده ام تا با عقايد ايشان آشنا شوم . اما كتابي كه اين دوست خوبمان معرفي كرده را يك سال پيش از اين خواندم و به شما هم توصيه مي كنم حتمن آن را تهيه بفرماييد و مطالعه كنيد مخصوصن اگر جزو اهالي علوم تجربي و رياضي هستيد و در عين حال به علوم انساني و اجتماعي و فلسفه علاقمنديد . نويسنده گان اين كتاب به نظر من " روشنگري " كرده اند . در اين باره كامنتي پاي مطلب ايشان گذاشته ام به شرح زير :
اما فكر مي كنم لازم است كه اين عده به خود آيند و روراست و صادقانه دلايل اصلي اين هرج و مرج طلبي فكري را عنوان كنند .
بر روي لينك زير كليك كنيد :
بر عمر لعنت، بر ابوبكر لعنت،بر عايشه لعنت، بر هر چي سگ سني لعنت
یکی دو سال پیش از این چند وبلاگ نویس دوست دور و نزدیک از مشکل عقلی این مرد برایم نوشته بودند اما باور نمی کردم . مخصوصن اینکه دائمن سنگ رفقایی را به سینه میزد که هر کدام برای خودشان مهره ای در عالم ادب و هنر هستند که برای من محترمند با اینکه از نزدیک نمی شناسمشان و از درس آموختن پای مکتب گلشیری می نوشت . این جمله را که در وبلاگش خواندم شگفت زده شدم و برایش کامنتی گذاشتم . در قرن ۲۱ و در این زمانه که ادعای سبز بودن یعنی قبول برابری و برادری مذاهب و ادیان و عقاید متفاوت چنین جملات توهین آمیزی برایم قابل باور نبود :
اثر و تحت تأثير ! ..
يك دوست بزرگوار گرافيست كه اتفاقن منتقد مطرحي در نقد عكس هستند مي گويند تحت تأثير " درد و رنج " نهفته در عكسهاي سياه و سفيد مشهور تاريخ عكاسي دنيا قرار مي گيرند . هر چقدر تلاش كردم كه بفهمم آيا تحت تأثير هيچ عكسي از عكاسان ايراني تا به حال قرار گرفته اند يا نه چيزي نگفتند .. فهميدم ايشان معمولن به عكسهايي روي خوش نشان مي دهند كه حداقل 30 سال از عمرشان گذشته باشد و البته بهتر است سياه و سفيد باشند و موضوعاتي مثل درد و رنج انسانها و فقر و مرگ و جنگ يا مظلوميت زنان و كودكان را دربرگرفته باشند .. از ايشان پرسيدم خب اين سليقه شماست و اين موضوعاتي كه اشاره مي كنيد همه در ژانر عكاسي خبري و مستند اجتماعي مي گنجند . عكسهايي كه بيش از آنچه كه هنرمندانه باشند واقعيند و مطمئنن هر انساني با كمترين درجه اي از شعور و هوش و احساسات عاطفي را هم تحت تأثير قرار مي دهند .. كمي از صراحت من تعجب كردند و البته نرنجيدند و خنديدند بس كه بزرگوار بودند و با ساده گي كلام و جسارت بي عقده من آشنا بودند .. اما در هر صورت جواب درستي نگرفتم .. اين دوست خوب من از اين شاخه به آن شاخه پريدنهاي مرا دوست ندارند .. البته صراحتن به رويم نمي آورند اما دوست دارند به نوعي مرا تشويق كنند كه فقط روي يك موضوع خاص تمركز كنم و من برايشان توضيح ميدهم اين خوي تنوع طلب و تجربه پسند من است .. من اينطوري از زندگيم لذت مي برم .. از يك سطح به سطح ديگر پريدن و از هر چيزي به اندازه اي چشيدن براي درك لذتهاي مختلف .. ايشان يك زماني حتي براي اينكه مرا از اين كار منصرف كنند به مثال نيشداري از آن داستان كوتاه چخوف متوصل ميشدند كه سوژه اش زني بود كه مدام كار و علايقش را بر اساس عشاق و همسراني كه انتخاب مي كرد ، تغيير ميداد اما خوشبختانه ديگر دست از اين تلاش بيهوده كشيده اند و مي دانند اين نيش زنبورها به يك مار كبري كارگر نيست حالا نيت هر چقدر هم كه خداپسندانه باشد و بهتر است در مقابل جوانان نسل جديد ايران آدم اينجور موقع ها كوتاه بيايد و تسليم شود .. هه هه ..
از شوخي گذشته برايم جالب است بدانم منتقدها چگونه تحت تأثير قرار مي گيرند يا تحت تأثير چه قرار مي گيرند و به چه فكر مي كنند ..
مثلن هيچ فكرش را نمي كردم كه به طور مثال يك كاريكاتوريست " داخل ايران " وقتي كه به فتوبلاگ من مي آيد و به شاخه عكسهاي سلف پرتره من مي رود و عكس " Me & Dogs " را مي بيند به خيالش مي رسد كه من براي دعوت دوستان به صميميت بيشتر و تبليغ " خودم " اين عكس را گرفته ام .. يا وقتي داستانكهايي در قالب گفت و گو يا هر چه كه نكته اي از تجربه " تنانه " چه واقعي و چه تخيلي و چه واقعي/تخيلي داشته باشند در وبلاگم مي آورم ايشان فكر مي كنند كه من مخاطب " مذكر " وبلاگم را دارم تشويق مي كنم تا بيشتر و بيشتر به وبلاگ من بيايد و ... !
يا نميدانستم كه دوست بزرگوار نويسنده اي تا به حال فكر مي كرده اند كه من وبلاگ مي نويسم آن هم اين گونه مي نويسم كه داستانهاي آينده اي كه اگر براي انتشار بدهم و مجوز بگيرد و قابل انتشار تشخيص داده شود مورد عنايت دوستان منتقد ادبي قرار گيرد .. بدون اينكه بدانند من در تمام عمرم فقط 4 جلسه در يك كلاس داستان نويسي شركت كردم كه به خاطر تفاوت سلايق و علايقم با استاد خوبم كلاس را رها كردم و تصميم گرفتم تا وقتي كه شخصن خودم ، خودم را شايسته نوشتن براي انتشار ندانم ننويسم ..
خداي من !.. هه هه .. اين بزرگواران هنرمند و اديب را چه مي شود ؟.. چرا " فتوبلاگ " و " خيابان " و " داستان " و " اتاق خواب " و " وبلاگ " را از هم تشخيص نمي دهند ؟.. اين بزرگواران هنوز كه هنوز است براي يك زن و " اعمالش " و " رفتارش " و " گفتارش " و " نوشتارش " و " هنرش " نمي توانند هدفي والاتر از بدست آوردن يك " مرد " يا مورد توجه " يك مرد " قرار گرفتن براي رسيدن به موفقيت متصور شوند .. گويي " زن " براي ايشان فاقد هويتي مستقل از يك مرد است .. انگاري كه فكر مي كنند زن براي ايشان آفريده شده و به شق دومش كه مرد هم براي ايشان آفريده شده اصلن فكر نمي كنند و يا اگر فكر مي كنند رندانه ناديده اش مي گيرند ..
عمق فاجعه يعني همين !.. يعني از جايي كه ما انتظار داريم نقطه رويش و تحول و تغيير فكري و فرهنگي ملتي باشد نوشته اي مي خوانيم و حرفي مي شنويم و رفتاري مي بينيم كه نشان دهنده پوسيده گي عميق فكري و ساقه قطور سنت هاي قديمي و غلط و نمود ارتجاعيست كه شايد ريشه در تجربياتي داشته باشد كه به صورت موروثي و خانواده گي از ده و آبادي و روستا به شهر و سپس به پايتختي منتقل شده كه خود زماني از اجتماع چند ده و محتويات و سنتهايشان بوجود آمده .. و سوال اينجاست كه چرا در گذر اين همه سال و اين همه كتاب و اين همه تغيير و تحولاتي كه دست كم بزرگواران هنرمند و اديب كشورمان را مي بايست " تحت تـأثير "خود قرار ميداد اين ريشه سياه و عفوني هنوز كه هنوز است سالم است و جايش را به رويش سبز نو انديشي و دگر انديشي " واقعي " و " روشنفكري " نداده ؟!..
فكر مي كنم زمان آن رسيده است كه طلايه داران تجدد و تفكر و تغيير و اصلاحات اگر مي خواهند " تحت تأثير " قرار بگيرند لا اقل درست و به جا " تحت تأثير " قرار بگيرند به صورتي كه حاصل چيزي بيش از شرمنده گي و تأسف باشد ..
...................................
پينوشت : به كامنت دوني برويد و بخوانيد . بحث جالبي جريان دارد كه خالي از لطف و روشنگري نيست . از محمدرضا همسايه مجازي خوبم كه به ايجاد چنين بحثي كمك كرده سپاسگزارم .
جوليان آسانژ مي تواند هر كسي باشد ..
داشتم به اين فكر مي كردم كه آدمي مثل جوليان آسانژ چه انگيزه اي از افشاي اسناد محرمانه دولتي آمريكا يا ساير كشورهاي جهان مي تواند داشته باشه ؟.. البته اگر فرضيه ضعيف دائي جان ناپلئوني نقشه شيطان بزرگ براي ترساندن حكومتهاي شرور و نافرمان منطقه را فراموش كنيم باز هم انگيزه ايجاد ويكي ليكس تا مدتها مي تواند جالب و كنجكاو كننده باشد .. با اين همه دردسر و خطري كه آسانژ را احاطه كرده فكر كردن به هر نوع انگيزه منفعت طلبانه شخصي دور از عقل است .. اين كه او اتهام تجاوز به زني را ( تلاش براي نزديكي بدون كاندوم ! ) در پرونده دارد حتي اگر دروغ و توطئه نباشد ، چيزي از اهميت و ارزش كار او كم نمي كند ..
يك فمينيست حق ندارد حتي در جزئي ترين و بي اهميت ترين مثالهاي ممكن حق زني را به طور قانوني و غير قانوني ناديده بگيرد يا در سابقه اش شكلي از تجاوز ، توهين و افترا ، برملا كردن زندگي خصوصي يك زن يا تلاش براي بي آبرو كردن يك زن وجود داشته باشد . در سابقه يك فعال حقوق بشر حتي كوچكترين لغزشهايي كه نشان از ناديده گرفتن حقوق شهروندي و مدني باشد دردسر آفرين است و بايد در صورت وجود توضيح بدهد يا حتي اگر لازم شد عذرخواهي كند .
وجود حتي يك مورد رشوه در پرونده يك حسابرس ، بازرس و ارزياب مالي يا كيفي قابل گذشت نيست و چنين فردي هرگز نمي تواند افشاء كننده يا رسوا كننده پرونده هاي بزرگ و مهم باشد . يك ليبرال يا دموكرات يا آزاديخواه نمي تواند و نبايد آزادي هاي فردي و عمومي تعريف شده در قانوني عادلانه كه در سطح كشورهاي مشهور ليبرال و دموكرات دنيا با بالاترين استاندارد ممكن برقرار است را ناديده بگيرد و خود ناقض آن باشد . حرفها و اسناد و افشاگري هاي يك معتاد به مواد مخدر يا الكل و يا داروهاي روان گردان در هر جايگاهي چه عمومي و چه خصوصي فاقد اعتبار است .
يك روان شناس يا روان كاو يا يك پزشك قسم ياد كرده كه رازدار و امانت دار اطلاعاتي باشد كه از بيمارانش دريافت مي كند اگر بر خلاف اين قسم عمل كند قابل گذشت نيست . يك دانشمند يا يك محقق نمي تواند نتايجي دروغين و خيالي به جاي علم ارائه كند يا در جهتي فعاليت كند كه به ضرر حيات بشر در كره زمين باشد . يك پليس يا يك نيروي امنيتي نمي تواند دستش به خون يك انسان بي گناه آلوده شود چون برخلاف شرافت شغليست كه در آن انجام وظيفه مي كند . يك رئيس جمهور يا يك نماينده مجلس نمي تواند برخلاف منافع و امنيت و سلامت و رفاه ملتش تصميم بگيرد .
و اما جوليان آسانژ !.. او يك آدم معمولي است درست مثل من و شما !.. حتي اگر فساد اخلاقي يا انحراف جنسي ( فساد اخلاقي يعني داشتن سابقه تجاوز به عنف يا دريافت و يا پرداخت پول در ازاي خدمات جنسي يا اداره يك محل به صورت غير قانوني جهت انجام اين اعمال يا داشتن روابط جنسي خارج از ازدواج در صورت تأهل ) هم داشته باشد اين از ارزش افشاگري هايش كم نمي كند چون فساد اخلاقيش هيچ ربطي به تلاشش براي آگاهي ملتها بر ضد دولتهاي سلطه جو ندارد . اين يك مسئله فرا شخصي و غير خصوصي و جهانيست . البته كه اگر مسئله يك افشاگري شخصي و خصوصي بود ، ارزش و اعتبار كارش تا مرز خطرناك بي اعتباري كاهش مي يافت .
روزنامه نگاري كه يك منحرف جنسيست نمي تواند مدافع حقوق زنان باشد . يك فوتباليست بسيار سنتي و كج انديش يا معتاد به مصرف مواد مخدر نمي تواند مدافع حقوق بشر يا فعال فمينيست يا معلم اخلاق باشد . يك هنرمند دون ژوان شلخته و ماليخوليايي نمي تواند يك فمينيست يا يك قاضي يا يك وكيل مدافع يا يك معيار جهت تعيين سلامت رواني مردم باشد . يك سياستمدار كه سابقه خيانت يا ازدواج مجدد داشته باشد نمي تواند ترويج دهنده مدل زندگي خود در ميان ملتش به بهانه كمرنگ كردن خطاي زندگي خصوصيش باشد .
اخلاق و سياست آنجا كه پاي قدرت به ميان است به خاطر تأثيري كه قدرت مي تواند در تصميم گيري ها و دخالت دادن سلايق و علايق در تعيين جهت و مسير سرنوشت ملت و منافع عموميشان داشته باشد قابل تفكيك نيستند . سياستمدار قدرتمند اما بي اخلاق مردود است .
مقصود اين نيست كه "حق آزادي بيان افراد" در موضوعات مختلف سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي ، زيست محيطي و حقوق بشر را "ميزان اعتبار اخلاقي" آنها تعيين مي كند يا نمي كند ، منظور اين است كه "اعتبار افشاگري افراد" در موضوعات يادشده را متأسفانه يا خوشبختانه اعتبار اخلاقي آنها تعيين مي كند . چيزي كه معمولن در اكثر نقاط دنيا عموميت دارد .
و اينكه هيچ كس مقدس نيست اما يك اسطوره يا يك قهرمان مجبور است كه داراي همه نكات مثبت و فاقد همه نكات منفي بالا باشد .
يا اسطوره را بكُشيد و قهرمان را به زير بكِشيد يا باور كنيد كه ديوانه و بيمار هستيد .
صدهزارتايي !..
wow!.. همين الآن صدهزارتايي شدم .. يعني صدهزار نفر گوشه دنج و نقطه امن و ساكت و آرام مجازي مرا خوانده اند .. محلي كه ساختم بهتر از آينه براي ديدن خودم و ديگران .. حرف زدم .. بلند فكر كردم .. بلند گريه كردم .. فرياد كشيدم .. لبخند زدم .. خنديدم .. بلند خنديدم .. غذا خوردم .. خوابيدم .. حتي غلت زدم !..
ديگران آمدند .. قطره اي چشيدند .. لحظه اي شريك شدند .. واژه اي دوست داشتند .. جمله اي بيزار شدند .. متني بريدند .. فرار كردند .. دوست شدند .. عاشق شدند .. دشمن شدند .. فحش دادند .. تحسين كردند .. سرزنش كردند .. تهديد كردند .. تشويق كردند .. نفهميدند .. فهميدند .. ماندند ..
شناختم .. نشناختم .. مهم نبود كي مي خواند .. مهم نبود كي نمي خواند .. مهم اين بود كه من بنويسم .. پس نوشتم ..
خوبم .. خيلي خوبم .. بهتر از اين نمي شود .. نوشتن عاليست !..
همچنان مي نويسم ..
سبز شدن يعني حرف زدن نه سكوت !..
من يك مهندس متخصص محيط زيستم .. من مي نويسم از آْلودگي ها .. درباره اش حرف مي زنم چون دانشش را دارم .. 7 سال درس خوانده ام براي همين !..
من يك عكاسم .. 3 سال است كه حرفه اي عكاسي مي كنم .. عكس را مي شناسم .. نقد عكس را مي دانم .. من يك هنرمندم !.. پس حق دارم درباره عكس و عكاسي بنويسم ..
من يك زنم پس مي نويسم از حقوق از دست رفته ام .. از حقوق از دست رفته زنان .. اين حق من است كه بنويسم .. دفاع از انسانيت و جنسيتم نيازي به گذراندن واحدهاي دانشگاهي در رشته اي به نام " فمينيسم " ندارد .. چون من يك زنم !..
من يك انسانم .. من حق دارم حساس باشم به آنچه مي بينم و مي شنوم و مي خوانم .. من يك انسان آگاهم .. من يك لباس يا يك جارو يا يك قابلمه يا يك رخت خواب نيستم .. من يك برند يا يك مدل يا يك صفت وابسته به يك شيئ يا يك آدم ديگر نيستم .. من به خودي خود وجود دارم و ارزشمندم چون انسانم .. پس من بايد واكنش نشان دهم .. من يك گوسفند نيستم !
من سبزم .. من رشد مي كنم .. من فكر مي كنم .. من حرف مي زنم .. من يك انسانم !..
هيولاي خاكستري ..
آلودگي هوا بيداد مي كند .. ترجيح دادم در اين هواي آلوده خانه بمانم مخصوصن من يكي كه ديگر بايد بهتر از هر كسي بدانم چه " هيولاي زبان نفهم و خطرناكي " با نام مستعار فريبنده " هوا " اين روزها احاطه مان كرده در تهران بزرگ !.. ميزان ذرات معلق قابل ديد براي آدمهايي كه چيزي از فرمولهاي پيچيده آلاينده هاي متنوع هوا نميدانند آنقدري هست كه آنهايي را كه به سلامت خود و فرزندانشان اهميت مي دهند راضي كند كه خانه بمانند يا اگر به ناچار بيرون مي روند حداقل زمان ممكن را خارج از خانه و در تماس نزديك با اين هيولاي خطرناك بگذرانند . وضعيت ساير آلاينده ها مثل اكسيدهاي نيتروژن و گوگرد هم در كنار مونوكسيد كربن كه هيچ كدام قابل مشاهده نيستند و متأسفانه به مراتب خطرناكتر از ذرات معلق هستند دست كمي از ذرات معلق ندارد و شايد بعضي هايشان بالاتر هم رفته باشند مثل اكسيدهاي نيتروژن !
هيچ مي دانستيد مهمترين دليل بالا رفتن ميزان اكسيدهاي نيتروژن به عنوان يكي از مهمترين و مؤثرترين دلايل ايجاد تركيبات سمي ثانويه و افزايش ابتلا به سرطانهاي ريه و دستگاه تنفسي ، آلاينده هاي خروجي از اگزوز خودروهاي گازسوز است ؟.. مهمترين دليل آلوده گي شهر تهران اگزوز خودروهاست . زماني بنزين سوز بودن آنها آلاينده اي مثل مونوكسيد كربن توليد مي كرد . آمدند با اين استدلال كه تعداد زيادي از خودروهاي تهران را تاكسي ها تشكيل مي دهند پروسه گازسوز كردن آنها را مطرح كرده و سپس به مرحله اجراء گذاشتند . من و دوستانم و يكي از استادان بزرگوارم و تعدادي ديگر از متخصصان محيط زيست كشور سالها پيش كه اين طرح مراحل اوليه خود را مي گذراند به اين نكته اشاره كرديم و با برگزار كردن همايش و سمينار و سخنراني خطرات استفاده از سوختهاي گازي را مطرح كرديم اما با مخالفت هاي زيادي روبرو شديم و از آنجايي كه قرار بود اين طرح اجراء شود و در اين سرزمين هر وقت بخواهد طرحي به صورت يك راه حل ضربتي كوتاه مدت براي خوابيدن سر و صداها و عوام فريبي اجراء شود ، اعتراض و مخالفت با آن اهميت چنداني نخواهد داشت ، عاقبت اجراء شد . حال بعد از گذشت اين همه سال شاهديم كه به دليل گازسوز نبودن خودروهاي شخصي و افزايش تصاعدي تعداد آنها و قابل مقايسه نبودن تعداد خودروهاي حمل و نقل عمومي گازسوز نه تنها ميزان آلاينده مونوكسيد كربن كمتر نشده كه هيچ ميزان اكسيدهاي نيتروژن به دليل گازسوز بودن تعداد قابل توجهي از خودروهاي گازسوز كه پيش از اين بدليل بنزين سوز بودن خودروها از ميزان كمتري نسبت به مونوكسيد كربن برخوردار بود بسيار بالا رفته و به مرحله اضطراري رسيده !.. اكسيدهاي گوگرد هم كه منشأ عمده آنها آلاينده هاي صنعتيست هميشه بالا بوده اند و تغيير خاصي نشان نمي دهند اگر بيشتر نشده باشند ..
مردم چشم به آسمان دوخته اند .. منتظر بارانند .. بدون اينكه بدانند حتي در صورت بارش هاي جوي اين وضعيت پايدار آلودي هوا ( اينورژن ) فقط براي مدت كوتاهي مثلن يك هفته در هم مي ريزد .. در اين مدت كوتاه ، لايه هاي تحتاني جو با جابه جايي اجازه تخليه مقداري از حجم آلاينده ها را به لايه هاي فوقاني جو مي دهند اما باز هم در ميزان واقعي آلاينده ها تغييري حاصل نمي شود چون فقط غلظت آلاينده ها در لايه هاي متفاوت جو جا به جا شده و اصل آلودگي بي تغيير پابرجاست !.. تازه همان جا به جايي لايه ها و از بين رفتن اينورژن هم با اين وضعيتي كه پيش مي رود موقتي است و باز دوباره همان آش و همان كاسه !.. متأسفانه شكل توپوگرافيكي تهران هم كه مشابه يك كاسه گود است كه سلسله جبال البرز محاصره اش كرده ، به پايداري چنين وضعيت بحراني و خطرناكي كمك مي كند .. تنها راه حل فوري فعلن ماندن در خانه يا دست كم براي چند هفته هم كه شده فرار و پرواز به صورت صعودي از كاسه اين هيولاي خاكستريست !..
و اما عشق ..
عشق !.. هه هه .. يادم مي آيد زماني فكر مي كردم معني اين واژه را خوب مي دانم .. از عشقهاي آب دوخياري نوجواني كه بگذرم البته اگر بتوان نام آن سرخ و زرد شدنها و دل لرزيدن هايي كه به هفته هم نمي كشيد را عشق گذاشت با نگاهكي كه به عشاق اين دوره و زمانه يا دوره هاي قديم مي اندازم و خاطرات عاشقانه خودم را كه با آنها مقايسه مي كنم خود را اصلن عاشق نمي يابم .. يا من آنقدر عاقل و منطقي بوده ام كه عشقم غليظ نشود يا آنان ديوانه گي و جنون را با عشق قاطي كرده اند .. واقعن نمي دانم .. تا جايي كه يادم مي آيد پس از طلاقم كه ناشي از يك ازدواج اشتباه با مردي عاشق بود كه هرگز دوستش نداشتم و خوشبختانه با جدايي اشتباهم را جبران كردم ، پروسه عاشق شدن من خلاصه مي شود در وابسته گي هاي كوتاه مدت به خاطر گريز از اضطرابي كه ناشي از بيماري و مرگ عزيزي يا مورد تهديد واقع شدنم از طرف يك عده بيمار رواني عقده اي و فشاري كه در اثر همزمان شدن چند اتفاق ناگوار بر من تحميل شده بود .. آن هم زماني كه فكر مي كردم مورد عشق واقع شده ام و حق دارم كه متقابلن توقع داشته باشم در شرايط ناگوار و سخت تنهايم نگذارند و عشاق پرادعايم تنها همراهان خوشي ها و شادي هاي من نباشند و به وقت غم و اندوه و خطر هم از من حمايت كنند كه اين نشد و من بهت زده تصميم گرفتم عاشقي و عشقي را كه در تعريفي كه از آن ياد گرفته ام و ديده و شنيده ام جايي ندارد ، فراموش كنم و كردم !.. برايم سخت و ناگوار بود اما غرور مثبتي كه هميشه داشته ام .. استقلال مالي .. شهامت و روحيه جنگنده و عزت نفسم هميشه كمكم كرده و باعث شده آدمهاي ناجور و عوضي و اشتباهي را در زمان مناسب از زندگيم براحتي بيرون بيندازم .. چه خودشان را و چه عشقشان را و چه عشقي را كه زماني شايسته ابراز به آنها مي دانسته ام .. مغز من به مسئله اي چند مجهوله كه پاسخي منطقي ندارد و به هر گزينه ممكن ارور ميدهد خوشبختانه سريعن واكنش نشان مي دهد و آيا مگر عشق و عاطفه چيزي جز برقراري يك سري سيناپسهاي عصبي مابين خاطراتي كه با وسواس خاصي در حافظه نگهشان ميداريم و به خاطر لذتي كه مي بريم دوست داريم دوباره و صدباره تكرار و تكرار و تكرارشان كنيم مي تواند باشد ؟.. پس چرا برقراري اين سيناپسها را ارادي نكنيم ؟.. چرا بايد بر بي اراده گي ها و ضعفهاي خود نام عشق و عاطفه و نياز جنسي غير قابل كنترل بگذاريم و به اين ترتيب توجيه گر اعمالي باشيم كه با كمي فكر كردن و تصميم به جا و به موقع مي توانيم تركشان كنيم ؟..
چرا بايد يك مرد در جامعه اي مردسالار مثل ايران بتواند علاوه بر استفاده از امتياز جنس برتر و جنس اول به خاطر قدرت كنترلي كه گفته مي شود عقلش بر احساسش دارد امتياز قانوني و حقوقي و اجتماعي و فرهنگي و اخلاقي بگيرد اما از آن طرف با قرباني كردن جنس دوم يعني همان " ضعيفه " خودمان در روابط مثلثي و صيغه و ازدواج مجدد و پنهاني مهر تأييدي بر بي اراده گي و " ضعف " و ولنگاري و وابسته گي عقلش به اعضاي تناسليش بزند ؟.. اگر اين موجود بي گناه بدوي آنقدر بي اراده و ضعيف است كه ريموت كنترل پايين تنه اش دست جنس دوم يا همان " ضعيفه " خودمان است پس چرا قانون و عرف جامعه اختياراتي فراتر از توانايي هاي عقلي و ارادي اش به او مي دهد ؟.. اين چه عدالتيست ؟.. اين بيشتر به يك شوخي شبيه است ..
و اما اين ضعيفه هاي وابسته عاشق پيشه !.. دلم برايشان مي سوزد .. بي اراده گي و بدبختي به خدا ديگر سرخ و سبز و زرد و بنفش ندارد .. اصلن رنگ ندارد .. حماقت همه جا يك رنگ است .. قهوه اي بدرنگ است .. خوب است با چشمان خودتان مي بينيد و مي شنويد و مي خوانيد هر روز و هر شب كه نه قانون به شما حق مي دهد و نه عرف و نه سنت .. شما هميشه محكومان اخلاقي هستيد .. فريب اين دغل بازي هاي روشنفكرمآبانه عده اي را هم نخوريد .. نه فلسفه افلاطوني به اين حماقتهاي بزرگي كه گرفتارش مي شويد نام عشق مي دهد و نه آن كه فكر مي كنيد شايسته گي ابراز عشق شما را دارد .. شما فقط يك " ماده گاو شيرده " هستيد براي او اگر به زناني با سينه هاي بزرگ علاقمند باشد و همسرش فاقد اين خصوصيت باشد .. شما براي او " اسب چموش خوش دست " هستيد اگر همسرش علاقه اي به سكس سگي نداشته باشد .. شما براي او يك احمق احساساتي مازوخيست هستيد كه مي تواند " گردن شما را تا حد خفه گي " فشار دهد و اين نوع خاص لذت جنسي را به همت " بيماري رواني " شما امتحان كند چون همسرش از نظر رواني سالم است و تن به چنين خفت خطرناكي تحت عنوان سكس نمي دهد .. شما سوژه هاي "احمق" او هستيد چون او طوري تربيت شده و ژنهاي او از جايي منشاء گرفته اند كه اختيار داشتن لذت جنسي را براي يك زن هنوز قبول نكرده و زنان را هميشه مفعول مي داند .. اگر مي خواهيد سكس داشته باشيد لا اقل با كسي داشته باشيد كه چنين نباشد .. مردي كه به يك زن متعهد شده اما به او بارها و بارها خيانت مي كند مطمئن باشيد كه درباره شما يا جنسيت شما بهتر از اين فكر نمي كند ..مردي كه سنت صيغه و ازدواج موقت و پنهاني و مجدد را روا مي دارد بدانيد كه ژنهايش اينگونه برايش تصميم گرفته اند و نمي تواند طور ديگري فكر كند و از راه يك قانون سنتي بدوي به فكر يك رابطه دوطرفه محترمانه عاطفي/جنسي متعادل و عادلانه با شما نيست !..
با اين تفاصيل و اين تفاسيري كه از عشق داشته ام .. شما قضاوت كنيد !.. عاشق شدن واجب است ؟.. امتياز است ؟.. آيا اينگونه عشق ها مقدسند ؟.. آيا اين اصلن عشق است ؟.. من كه اينطور فكر نمي كنم ..نمي دانم !.. اينجور عشق ها بيشتر به يك نوع بيماري مثل مازوخيسم يا بي اراده گي عصبي شبيهند تا عشق .. حالا شايد به قول شما من هرگز عاشق نبوده ام و توانايي درك اين واژه مقدس را ندارم ..اميدوارم شما بدانيد .
............
پينوشت : به كامنت دوني هم سري بزنيد . ضرر نمي كنيد ! .. ; ) ..
صد سال تنهايي ..
صد سال بعد در مورد من چه مي تواند گفته شود ؟.. يك زن باريك اندام ، با يك قيافه هميشه جوان ، جذاب و خوش صحبت .. تنها و مرموز و بي نياز با گذشته اي پر نشيب و فراز ! .. زني كه خودش تنهايي را انتخاب كرده بود ... او ساعتها مي توانست با يك كتاب و يك كنترل كه كانالهاي بي خاصيت ماهواره را جا به جا كند .. يك فنجان چاي طعم دار يا يك ليوان شير يا نسكافه يا كمي خط خطي و حاشيه نويسي روي كاغذهاي باطله يا وبگردي يك هفته تمام مشغول شود بدون اينكه از خانه بيرون برود .. اما هفته بعد شايد تمام روز را وسط خيابانهاي جنوب شهر توي صورت مردم شيرجه مي رفته و عكاسي مي كرده يا فردايش يك دفعه سر از قله كليمانجارو در مي آورده در حاليكه دارد با افراد قبيله ماسايي خوش و بش مي كند .. يا كسي مثل او كه تمام عمر از آب و شنا كردن مي ترسيده سر يك هفته تصميم مي گيرد برود توي اقيانوس آرام كنار شيرماهي ها غواصي ياد بگيرد .. هه هه .. ايم م م .. خب !.. چنين تعريفي خودم يكي را كه راضي مي كند .. همين هم كافي است .. فعلن حقيقت زندگي من همين است تا چند ماه آينده كه احتمالن مدل زندگيم 180 درجه تغيير خواهد كرد .. تغييري كه من احتياج دارم ..
من از آنهايي هستم كه تحت تأثير قرار نمي گيرم مگر اينكه متقابلن تأثيري گذاشته باشم .. پس هر جا كه بروم اين روحيه انتقادي و استقلال طلبي فكري و طرح سوال و ايجاد ايده را همراه خواهم برد .. حالا مي خواهد مقصد هر نقطه اي از دنيا با هر درجه از پيشرفت كه باشد .. من از جايي مثل ايران قرار نيست ايراني بودن خودم را با خودم حمل كنم .. چيزي كه از آن به جز علاقه به برخي از غذاها يا شوخ طبعي و حس شاعرانه گاه و بيگاهم ، نشانه ديگري در خود نمي يابم .. در مواجه با بيگانگان خودم را امتحان كرده ام .. مجذوب خوبي ها و تفاوتهاي خوب و لذت بخش مي شوم بدون اينكه احساس حقارت به من دست بدهد .. از بدي ها و زشتي هاي مشابه دوري مي كنم و سعي مي كنم اينطور مواقع تغيير دهنده و اصلاح كننده باشم بدون اينكه دچار كينه و خشونت شوم .. چيزي كه متأسفانه در هموطنان ايراني خارج از ايران كمتر ديده ام .. يا محو و ذوب در بيگانه مي شوند آن هم با حفظ همه خصوصيات منفي ايراني مثل بدگويي درباره ديگران .. بلوف زدن بدون عمل .. عيب جويي و حسادت .. دودره بازي و دروغگويي .. پول پرستي و گداصفتي !.. يا از آن طرف مي افتند يعني نشان دادن يك ناسيوناليسم احمقانه و سفت و سخت كه با يكي دو استدلال صادقانه و شوخ طبعانه در عرض چند ثانيه به يكباره فرو ميريزد .. من مطمئنن از آنان نخواهم بود ..
از حالا مي دانم كه بيگانگان در مواجه با من پيشداوري خواهند كرد .. پيشداوري هايي كه درباره سياست و تاريخ و فرهنگ كشورم كه از رسانه ها در طولاني مدت به خوردشان داده شده كسب كرده اند و ايراني هايي كه ديده اند و خاطرات خوب و بدي كه از آنها به ياد دارند .. و مطمئنم كه هر پيشداوري خوب و بدي كه داشته اند پس از دو بار ديدن و صحبت كردن با من از دست خواهند داد چون با كشوري مستقل ، با اعتماد به نفس ، جالب توجه و يگانه به نام "روشنك هوشمند" مواجه خواهند شد .. مي دانم كه همان احساس حسادتها و رقابتهاي مردانه و زنانه را ناخودآگاه جلب خواهم كرد بي اينكه بخواهم .. اما همچنان از ميادين جنگي احمقانه و دون شأن خودم خواهم گريخت و در مياديني سالم و شايسته و با استانداردهاي بالاي فرهنگي و علمي به عرض اندام و خودنمايي خواهم پرداخت ..
خب ! با اين تفاصيل احمقم اگر احساس خوشبختي نكنم ..
يه دل ميگه برو برو ..
امشب دلم مي خواهد بروم برزيل !.. يا ونزوئلا !.. شايدم ماداگاسكار !.. هه هه .. داشتم سرچ مي كردم ببينم كجاي دنيا يك توريست ماجراجوي تنها را بدون همراهي با تور راه مي دهند .. روي هم رفته فقط دورافتاده ها نصيب من شد .. البته همانطور كه مي دانيد من عاشق جزيره ها و پرتها و دورترين ها هستم اما خب بلاخره كمي هم عقل اين جور مواقع به درد مي خورد .. برزيل كه تازگي ها نا امن شده و پليس ها و قاچاقچي ها درست جايي وسط پايتخت در حال كيو كيو بنگ بنگ هستند .. سفر اكتشافي به جنگلهاي آمازون را فعلن بايد به تأخير بيندازم .. ونزوئلا را دوست دارم چون بلندترين آبشار جهان يعني " آنجل" همانجاست و الان هم كه تابستانشان است و هوا عالي اما آنجا هم براي يك توريست تنها حتي بدون درنظر گرفتن جنسيتش امن نيست و از اين گذشته بيماري هاي واگيردار و آب آلوده هم دست كمي از كيو كيو بنگ بنگ كن ها ندارند .. كلن كشورهاي زيبا و وحشي آمريكاي جنوبي براي غريبه ها مخصوصن زنها خطرناكند .. آسيايي ها را كه كمي تا قسمتي چشيده ام و دوست ندارم حالا حالاها سراغشان بروم .. اروپا كه گرفتن ويزاي شينگنش عمر نوح و صبر ايوب مي خواهد و به توريستهاي ايراني به اين راحتي ها ويزا نمي دهند چون مي ترسند طرف بيايد و ديگر برنگردد .. آفريقا هم كه از نظر امنيت و بهداشت وضعيتي مشابه آمريكاي جنوبي و يا بدتر دارد .. مي بينيد ؟ به همين راحتي همه دنيا را يك دور گشتم و جايي براي مسافرت راحت و بدون دردسر پيدا نكردم !.. حالا خيلي هم نا اميد نيستم .. يك وقت ديديد همان يك ذره عقل را هم از دست دادم و يكي دو ماه ديگر از يك جايي مثل " ماداگاسكار" يا "ايسلند " يا " اكوادور" برايتان نامه فرستادم .. حالا البته سعي خودم را مي كنم كه چنين اتفاقي براي من نيفتد .. ولي خب .. مي شناسيدم ديگر .. قول نمي دهم .. مي توانيد دعا كنيد اگر دوستم داريد ..
اخيرن ديده و شنيده شده كه تعدادي "جوجه نوچه" جهت مطرح شدن و سري ميان سرها درآوردن با نوشتن تكه ها و كنايه هاي آبگوشتي توهين آميز نسبت به زنها كه روزي در فيلمفارسي ها يا ميان طبقه فرودست فرهنگي/مذهبي متعلق به عهد بوق در ايران رايج بود مي خواهند خودي نشان دهند .. عجيب است !.. يك زماني پز ف.م.ي.نيست بودن داغ بود و اصطلاح " مرد ف.م.ي.نيست " يك جور اعتبار بود طوري كه حتي سيبيل كلفتهاي بي استعداد ده نشين تازه به فرنگ رفته را هم مشهور مي كرد .. كافيست يك سرچ اينترنتي راحت و بي دردسر با كلمات كليدي " مرد ف.م.ي.نيست " ، " كانادا " ، " آمريكا " ، فروغ فرخزاد ، زنان ، آزادي و روشنفكري انجام بدهيد تا اطلاعات شگفت انگيز و روشنگرانه اي بدست آوريد . الآن درست قضيه عكس رايج شده !.. طوري كه هر جوان يا حتي پير تازه به دوران رسيده اي ( فرهنگي ، نوشتاري ، هنري و غيره !.. ) مثل اين پسران نوجوان تازه بالغ 14 ساله كه تحت تأثير تغييرات هورموني براي مدتي تقريبن دو سال دچار نوعي احساس حقارت توأم با غروري كاذب مي شوند و از جنس زن با كلماتي تحقيرآميز ياد كرده و در عين اشتياق با خجالت از آنها دوري مي كنند و به اصطلاح با آنها قاطي نمي شوند ، شروع مي كنند به بد و بيراه گفتن و گير دادن به زنها !.. برايم جالب است كه اينان هميشه ميان يك عده از زنها طرفداراني هم دارند كه با آنها همراهي مي كنند .. انگاري كه براي گريز از توهيني كه شخصيت و غرورشان را هدف قرار داده چاره اي جز همساز و همنوا شدن با آنها نمي بينند كه البته اين مسئله بي پاداش هم نمي ماند .. از رفاقتهاي كشكي و حمايتهاي آب دو خياري گرفته تا وقتي كه مثل جارو به دم موش تازه به دوران رسيده ما چسبانده مي شوند تا شايد به سوراخ شهرت و ساير فوايد وابسته راه يابند . نمي دانم اين ديگر چه بدعتيست .. شايد بيماري نوظهوري باشد كه ربطي به تأخير افتادن بلوغ در عده اي از مردان جوان اين سرزمين داشته باشد .. آدمهاي قابل ترحمي كه سالهاست در بحران نوجواني دست و پا مي زنند و توسط عده اي از ريش سفيدان بيسواد و احمق شهر تشويق هم مي شوند .. گويي اينها " چيزي " دارند كه شايد آنها ديرزمانيست كه از دست داده اند .. مي گويند آغا محمد خان قاجار چون فاقد توانايي توليد مثل بود عقده اين كمبود را با تماشاي تجاوز سربازانش به دختربچه ها و زنان برهنه جبران مي كرد .. از مشاهده اين شقاوت لذتي مشابه لذت جنسي به او دست مي داده .. انگار آب سردي بوده كه براي لحظاتي آتش كينه و انتقام را در وجودش سرد و خاموش مي كرده ..
زنهاي عزيز .. مرداني كه ادعاي برابري حقوق زنان با مردان را داريد و وانمود مي كنيد كه به آن پايبنديد .. نويسنده ها .. هنرمندان .. روشنفكران .. تحصيلكرده ها .. شاعران .. دوستان .. وبلاگ نويس ها .. شعار و چرند بافي و ادعاي كاذب ديگر بس است .. لطفن افرادي را كه چه در عمل و چه در حرف و نوشتار نگاهي تبعيض آميز و فاشيستي به جنسيت دارند بايكوت كنيد . نترسيد !.. قرار نيست برويد صفحاتي از شاهنامه فردوسي يا بوستان و گلستان سعدي يا برخي از داستانكهاي هدايت و جمالزاده و نصايح نيچه و برخي از داستانهاي كلاسيك و رمانهاي مشهور دنيا را آتش بزنيد يا محكوم كنيد .. قرار نيست روزنامه نخوانيد يا مذهبي هاي دو آتشه و عشاق سينه چاك صيغه و ازدواج مجدد را سنگسار كنيد . قرار نيست تنها گوش به فرمان بزرگان ناشناس قوم ف.م.ي.نيست مجازي باشيد و دخالت در اين امور را بدون اجازه اين عزيزان هميشه پشت پرده و نامرئي بر خود روا ندانيد .. جايگاه ها و آدمها را ارزيابي كنيد . تفاوتها را دريابيد . دلايل را بررسي كنيد و فريب نخوريد و درست قضاوت كنيد . آنگاه به خوبي خواهيد فهميد كه چه بايد بكنيد و چه نبايد بكنيد . كه را بخوانيد و چگونه بخوانيد . كه را ناديده بگيريد و چگونه ناديده بگيريد . اگر هم ادعايي نداريد و دوست دار آنيد كه همچنان در گله هاي گوسپندان بي گناه و سر براه خدا به چراهاي بي چون و چراي محدود شده مورد علاقه چوپانان برگزيده خدايان بپردازيد كه نوش جانتان ! فقط لطفن كمتر ادعا كنيد !.. اينكه مي گوييد يا مي نويسيد حرف و واژه نيست .. بع بع است .
هذيان بي سعي نيمه شب و هر كوفت و زهرمار ديگري ..
امشب حسابي گَندم !.. طوري كه سه كشته و دو زخمي و تعدادي شل و پل كه دلم برايشان سوخت و جانشان را نگرفتم بر جاي گذاشتم .. نه اينكه فكر كنيد به خاطر عذاب وجدان اين گندي اخلاق بر من چيره شده !.. نخير!.. به اين خاطر است كه مجبور شدم به خودم زحمت بدهم و حال يك روباه پير زخم خورده از خوشبختي هاي سنتي دوران ما قبل تاريخ زندگيم را مؤدبانه بگيرم و كمي خسته شدم . از آنجايي كه در حال حاضر نشانه هاي خوشبختي سنتي من شكر خدا حسابي برطرف شده اند و من در يك خوشبختي مدرن و بدبختي سنتي بطور همزمان غوطه ورم وقتي كه پيامبري از راه دور مي رسد تا قسمت بدش را يعني قسمت دومش را كه سراسر بدبختي است به من يادآور شود و من قسمت اولش را كه سراسر خوشبختي است دارم خوش بينانه و ساده دلانه برايش توضيح مي دهم ، او پيش خودش فكر ميكند با اين همه بدبختي كه اين دختر بيچاره را احاطه كرده عجب پر رويي است كه به جاي عجز و لابه دلايلش براي فخر فروشي و چزاندن بيشتر و بيشتر مي شود و عاقبت اينكه اين مي شود كه درصدد انتقام جويي لفظي بر مي آيد و در حين يادآوري شكستهاي سنتي زندگي من باز هم شكست مي خورد و زخمي تر از گذشته مي شود و براي انتقام بيشتر و بيشتر دست و پا مي زند و من بي حوصله تر و بي حوصله تر و همين طوري خب اخلاقم بعدش گَند و گَندتر مي شود ديگر .. اما از يك جايي خوشحالم .. از آنجا كه بدبختي هاي سنتي من يك مشت عقده اي فضول و حيله گر را به خوشبختي هاي سنتي زندگيشان اميدوار مي كند .. اما قسمت خوب ماجرا آنجاست كه تو به سنگ صبورت يعني به يكي از رفقاي آپارتمان چند طبقه زندگيت زنگ مي زني و همه ناراحتي هايت به يكباره برطرف مي شوند .. به همين سادگي !.. سنگ صبور من برخلاف آنچه نشان مي دهد اصلن آدم ساده و بي عرضه و گيجي نيست .. اما من كاري به كار ريزه كاري هاي مخدوش شخصيتش و اعمالش ندارم .. چون او به طبقه اي از رفاقت تعلق دارد كه كاربردش در حد همين سنگ صبور بودنهاي وقت و بي وقت است نه بيشتر !.. پس وظيفه اش را به حد احسن دارد انجام مي دهد و همين براي من كافي است .. او قرار نيست در طبقات رفاقت من ترفيع رتبه بگيرد .. پس او ، او مي ماند و من هم من !.. اين را دوست دارم هرچند مي دانم كه او ته دلش اين نوع رابطه را دوست ندارد و آرزو دارد كاش معادله برهم بخورد و جايش با من عوض شود .. اما خب ! وقتي كه او ياد گرفته كه نقش يك سنگ صبور خوب و احمق را بازي كند تنها به اميد روز انتقام ، تقصير من چيست كه دست او را به اين خوبي مي خوانم و هرگز چنين روزي را در تاريخ رفاقتمان به او هديه نمي دهم و از او با بيرحمي هر چه تمامتر اين خوشبختي سنتي بيمارگونه دل خنك كن را دريغ مي دارم ؟!.. او دوست دارد به اين بازي ادامه بدهد و چون به ضرر من نيست من هم رضايت مي دهم و مي گذارم در توهمات طولاني مدتش خوش باشد .. مي بينيد ؟.. بازي كردن هميشه هم بد نيست .. هه هه ..
چقدر براي روزي كه همه اين كثافت كاري ها را رها كنم و بروم لحظه شماري مي كنم .. خداي من !.. يعني مي شود يك روز سبز آفتابي كنار يك مرز آبي روي شنهاي نرم و طلايي سفيدي تنم را به دست نوازشگر آرامش بسپارم ؟.. آره مي شود .. آره مي شود .. ديگر چيزي نمانده .. كمي صبر .. كمي همت .. كمي مقاومت .. رهايي نزديك است .. : ) ..
من دلم سادگي مي خواهد و اينجا من نمي توانم به سادگي ام ادامه دهم .. من دلم خنده بي دغدغه مي خواهد .. اينجا نمي توانم خوب بخندم .. يك جاهايي خنده هنوز تمام نشده قلبم تير مي كشد .. چون اينجا نمي خواهند كه كسي مثل من بخندد .. من حق خنديدن ندارم .. من دلم سكوت و نشنيدن مي خواهد .. اينجا توي گوشم با شيپور شبانه روز فرياد مي كشند .. زردي فروشها خواب و زندگي كه ندارند .. من دلم فكر نكردن مي خواهد .. اينجا مجبورم مي كنند كه مدام فكر كنم به چيزهايي كه ارزش فكر كردن ندارد و من نمي توانم جلويشان را بگيرم چون آنها زيادند و من تنها .. من دلم خواب سنگين بي كابوس مي خواهد .. آنها نمي گذارند .. توي خواب هم مرا رها نمي كنند .. پتو از روي صورتم مي كشند چون دوست دارند بي خواب شدنم را ببينند چون نمي خواهند كسي مثل من راحت بخوابد .. من دلم آدم مي خواهد و آنها آدم نيستند .. شيطانند .. من خدا را نديده ام اما قسم مي خورم به خدايي كه شما ديده ايد و مي پرستيد كه شيطان را ديده ام .. بارها و بارها .. او توي همه عكسها هست .. مثل مرگ !.. نگوييد چرا كفر مي گويم !.. خدا توي عكسهاي من هرگز ظاهر نمي شود چون دوربين ديجيتال حتي به خدا هم فرصت ظهور نمي دهد .. اما شيطان با همه بدي هايش يك خوبي دارد كه خدا ندارد .. او فروتنانه همه جا ظاهر مي شود حتي توي عكسهاي ديجيتال من !.. او نيازي به فرش قرمز ندارد ..
امشب خوبم .. چرا ؟.. چون نوشتم و رها شدم .. اينجا .. همين الآن .. همين دم .. همين نقطه !..
شب خوش ..
يعني امنه ؟!.. نيست ؟!
« از اينكه خروس فكر مي كند نمي ترسي ؟! » *
- چرا مي ترسم . خيلي مي ترسم . خروس را چه به فكر كردن ؟.. از وحشت مو بر تنم راست مي شود به خدا !.. خروس اگر فكر كند فاجعه مي شود . از اين گذشته مرغها همه از غصه دق مي كنند .
از اينكه خروس فكر مي كند مي ترسي ؟!
- نه ! نمي ترسم . اصلن نمي ترسم . خروس هم حق فكر كردن دارد . خيلي خوشحال هم مي شوم وقتي كه مي بينم خروس مي تواند فكر كند . اين پيشرفت بزرگي است . مرغها همه با هم به تفاهم مي رسند .
........
* جمله اي از وبلاگ پیمان هوشمندزاده
شنيده شد : عوعو .. به به .. قارقارقار ..
جنبه موهبتيست كه خيلي ها ندارند .. جنبه احترام .. صميميت .. شوخي هاي مؤدبانه و دوستانه .. اينكه راستش را بگويي .. حتي به رويشان بخندي .. يا برايشان اهميت قائل شوي .. اما اگر بعضي ها فكر مي كنند با برخي ترفندهاي حال به هم زن مي توانند آدم راحت و شوخ طبعي را در قالبهاي احمقانه سنتي كه احتمالن در اطراف خود به صورت محرم و نامحرم زياد دارند بگنجانند يا وادار به تغيير كنند تا خيالشان راحت شود كور خوانده اند .. حكايت بعضي ها حكايت همان دو سگ زشت و مريض و ولگرد است در آن عكس كه توي فتوبلاگم گذاشته ام .. باور كنيد اشكال از آن پاچه كه جسورانه مثل يك تو دهني كناره كادر را اشغال كرده نيست .. اشكال از شماست كه مثل سگها به پاچه ها نگاه مي كنيد ..
فضاي كتابفروشي " نشر ثالث " را دوست دارم .. مي خواهيد اسمش را بگذاريد تبليغ يا هر چه .. من فقط يك مشتري معمولي هستم براي آنها و هيچ كدامشان را نمي شناسم همانطور كه آنها مرا .. فقط همين طوري دلم خواست بهشان يك حالي بدهم چون وقتي كه لا به لاي قفسه هاي كتابهايشان قدم مي زنم حس خوبي به من دست مي دهد .. راهنماها باحوصله و مؤدبند و خانم صندوقدار خوش اخلاق و دوست داشتني است .. حجم كتابها و چيدمانشان مثل يك لابيرنت دنج و آرام آدم را به جاهاي خوب خوبي پرت مي كند و يك هو مي بيند كه يك عالمه كتاب ازشان خريده كه با زحمت مي تواند به خانه برساندشان .. خوش به حال من !.. نوش جان آنها !..
آقاي كيانيان هنرمند مورد علاقه من نمايشگاهي از عكسهاي تازه اش در گالري ماه مهر برگزار كرده .. اسمش را هم گذاشته " قار سوم " !.. با كمال پررويي و از خود متشكري ، عكسهايي را كه خودم مي گيرم از عكسهايي كه آقاي كيانيان با آن دوربين غير حرفه اي جي ناينش مي گيرد ( البته اگر دوربينش را عوض نكرده باشد ! ) بيشتر دوست دارم اما اين باعث نمي شود وقتي كه او علاوه بر هوش سرشار هنرمندانه اش از سلبريتي بودنش هم استفاده مي كند و مثل ستاره در جمع آشنا و ناآشنا توي گالري مي درخشد و از ته دل ميخندد به او حسوديم شود و زورم بيايد و بگويم « عكسهايش مثل كاغذ ديواري است » .. يكي دو نمونه از عكسها را در سايتي ديدم و حس مي كنم عكسهاي دوست داشتني و خوبي هستند .. ساده .. صميمي .. بي رودربايستي .. و البته كمي تا قسمتي تكراري .. حتمن به نمايشگاهش خواهم رفت و در مورد عكسهايش برايتان خواهم نوشت ..
............
پينوشت : دوستي به مطلبي اشاره كرده در كامنتش كه پاسخ من به ايشان مي تواند ادامه پاراگراف اول اين پست هم باشد . مي توانيد بخوانيد .. ; ) ..
مانيفست رفتن ..
امشب آشپزي كردم .. خلاصه يعني اينكه يك شكم سير خوردم و يك چايي هم گذاشته ام دم بكشد .. تولد آبجي زاده كوچيكه را از راه دور تبريك گفته ام و حال آبجي كوچيكه و آبجي بزرگه و بابا را هم پرسيده ام و خيالم راحت است كه آنها هم خوبند .. داشتم به تنبلي هايم فكر مي كردم .. البته تنبلي كه نمي شود گفت چون واقعن وقتي كه كاري نمي كنم و فعاليتم مشهود و معمول و محسوس نيست يا دارم فكر ميكنم كه چه بنويسم يا چه بكشم و يا از چه شات بزنم و متأسفانه با وجود جسارت و ريسك پذيريهاي گاه ديوانه وارم در اين سه مورد تا در ذهنم به طور كامل نپرداخته باشمشان نمي توانم خلقشان كنم .. اين ميان سرچهاي اينترنتي .. خواندن.. آموختن زبان .. فيلم نگاه كردن .. گوش دادن به ترانه هاي قديمي غربي كه من نمي شناختمشان هم چاشني مي شوند .. داشتم به وقتي فكر مي كردم كه ديگر ايران نيستم .. خودم را در كشور مقصدي فرض كردم كه ديسيپلين كاريش مثل ايران نيست و مثل ساير كشورهاي با نظام سرمايه داري مردمان مجبورند كه سخت كوش و خلاق باشند و در ازاي اين سخت كوشي پاداشي منصفانه مي گيرند تا انگيزه هايشان هميشه تازه بماند .. كار كردن در چنين فضايي را دوست دارم و حاضرم به خاطر امتيازهاي بيشمارش از تنبلي ها و ادا و اصولهاي معمولم بگذرم .. وقتي جايي عدالت حكمفرما باشد و خبري از حب و بغض ها و عقده هاي ريز و درشت مدير و همكار و همكلاسي و فلاني و بيساري نباشد چرا كه نه ؟!.. براي آدمهايي كه سليقه شخصي ، جسارت و شخصيتهاي تثبيت شده مستقلي دارند اين نوع از كشورها مي توانند بهترين مقصد باشند .. قرار نيست كسي مثل من امتياز بدهد تا در سيستمي جذب شود .. طي فرآيندي مشخص من و سيستم در خواهيم يافت كه تا چه ميزان براي بهبود وضعيت و شرايط خود به هم محتاجيم پس براي به اشتراك گذاشتن امتيازهايمان با يكديگر به توافق خواهيم رسيد .. به همين سادگي !.. اين كه دركشوري مثل ما جذب شدن در سيستمها ، متفاوت و سخت است به علت متفاوت بودن آنها نيست .. مثلن سيستمهاي فكري و عقيدتي و اخلاقي و مذهبي در ايران از طبقات اجتماعي و اقتصادي متفاوت پايتخت تا شهرهاي بزرگ و شهرهاي كوچك تفاوت چشمگيري با هم ندارند و شايد حتي در برخي موارد تنها در ظاهر امر متفاوت به نظر برسند اما در باطن از پس زمينه مشتركي برخوردار باشند كه واقعيت فريبنده اي را شكل مي دهند و گمراه كننده هستند و شايد يكي از دلايل ناتواني افراد براي پيش بيني حركات و تغييرات اجتماعي اين ملت همين باشد .. خوشبختانه در سيستمهاي غربي پيچيدگي چنداني وجود ندارد .. همه چيز كاملن مشخص است .. هر چقدر وقت بگذاري و مفيد باشي به همان اندازه قدر و پاداش دريافت مي كني و چيزي كه مسلم است بازي هاي عجيب و طاقت فرساي ناشي از كمبودهاي تاريخي و فرهنگي و اختلاف طبقاتي ، كينه ها و حسادتها و رفتارهاي نمايشي و غير واقعي ، دروغ و تظاهر و دسيسه و ريا و حيله گري ديگران در مقياسهاي كلان نقشي در تغيير سرنوشت شما ندارند .. يعني در سيستم قدرتمند غربي باگهاي شخصيتي و اجتماعي فرصتي براي ظهور و قدرتمند شدن و نهايتن به فساد كشيدن سيستم پيدا نمي كنند .. البته اين سيستم فاقد اشكال هم نمي تواند باشد و من هرگز انتظارم رسيدن به يك اتوپيا يا مدينه فاضله نيست .. اما همين قدر كه استانداردهايي به مراتب انساني تر و سالم تر در اين سيستم مي بينم كه در كشور خودم وجود ندارد راضيم مي كند ..
در ايران سيستمهاي بزرگ سيستمهاي كوچك را مي بلعند و استثمار مي كنند .. سيستم شهري سيستم روستايي را .. سيستم روستايي سيستم آبادي را .. سيستم پايتخت سيستم شهرستاني را ..بالاي شهر پايين شهر را .. پايين شهر بالاي شهر را .. سيستم مردسالاري زنها را .. سيستم خانواده كودكان را .. سيستم كودكان والدين را .. سيستم مذهبي سيستم غير مذهبي را .. سيستم اكثريت مذهبي سيستم اقليت مذهبي را .. سيستم حاكميت سيستم مخالف را .. سيستم اداري كارمند را .. سيستم كارخانه و صنعت كارگر را .. سيستم روشنفكر سيستم عوام را .. سيستم عوام سيستم روشنفكر را .. سيستم هنرمند سيستم مخاطب را .. سيستم مخاطب سيستم هنرمند را .. و هزاران سيستم كوچك و بزرگ ديگر در قالب فرهنگها و خورده فرهنگها و طبقات اجتماعي و اقتصادي و اقليمي ايراني .. سيستمهاي پر افاده و متظاهري كه اگر همه را يك جا الك كني شايد تفاوتهاي اندكشان حجمي به اندازه ده عدد ريگ دانه درشت هم نشوند و شرمنده گي اصحاب ادعا را فراهم آورند .. همه اينها يعني اين سيستم بزرگ تشكيل شده از سيستمهاي ريز و درشت و متنوع بيمار است .. دوست دارم باقي عمرم را در يك سيستم سالم سپري كنم .. لياقت من خيلي بيشتر از اينهاست كه سيستم ايراني به من پيشنهاد مي دهد يا حتي از من دريغ ميدارد .. اين هدايا و فوايد و فضايل سالهاست كه به چشمم حقير مي آيند .. سرباز يك جنگ كوچك بودن را دوست ندارم .. بارها و بارها به همان اندازه كه به جنگ طلبي و جنگ افروزي متهم شده ام به خالي كردن ميدان و گريختن از جنگ و رويارويي با همآورد به خاطر ضعفها و كاستيهايم هم متهم شده ام و اين همه تضاد در ايراد اتهام مرا گاه به خنده انداخته آنقدر كه حتي به خودم زحمت توضيح و تعريف موضع هم نداده ام .. وقتي حق طلبيت جنگ افروزي و گريختنت از ميدان جنگي با همآورداني به شدت زبون و حقير و مسلح به انواع ترفندهاي احمقانه و غير انساني به طور همزمان ناشي از قدرت و ضعفت عنوان شود ديگر چه توضيحي و براي چه كسي به كار مي آيد و آيا همه اين بساط دروغين نمايشي پر گره را نبايد رها كرد و رفت ؟.. فدائيان ايدئولوژي هاي سابق حال پيروان تغيير خواهي و اصلاحات هستند .. پس چرا من تغيير نكنم و به فكر خود نباشم ؟.. زمانه قرباني شدن به پاي ايدئولوژي هاي پوسيده و نخ نما سپري شده اما رويه ها و سنتها همان است كه بود در شكلي ديگر .. اگر قرار باشد روزي تغييري ايجاد شود ، هر جا كه باشم فكر و انديشه ام به اين تغيير كمك خواهد كرد و اگر همه چيز در زمان حال متوقف شود و يا به سوي قهقرا برود كما اينكه دارد مي رود من خوشحال خواهم بود كه ضرر نكرده ام و جان و روانم را از اين گودال متعفن دوست و دشمن نشناس بيرون كشيده ام ..
سبز بودن ريشه دوانده .. اما حالا حالاها ثمر نخواهد داد .. من به رشد كردنش كمك مي كنم همانطور كه با بودنم و فكر كردنم و عمل كردنم به ايجاد محيطي براي شكل گيريش كمك كردم .. اما خودم را هرگز در پاي درختي كه هنوز نروييده و نمي دانم گزنه است يا سيب قرباني نخواهم كرد .. اگر زودتر از موعدي كه برايش منتظرم روييد و ماهيتش مشخص شد آنوقت تصميم خواهم گرفت كه بمانم يا برگردم ..
ایرانیان از نگاه یک عکاس غربی (1)
دیشب هنگام وبگردی های معمولم به این پست برخورد کردم :
پس از خواندن نظر نویسنده به لینکی که عکسهای این عکاس از مردم ایران را نشان میداد سر زدم . کمی سرچ کردم و به اطلاعات مفیدی درباره این عکسها رسیدم که بخشهایی از آنها را اینجا تایپ می کنم که دلیلش هم فیلتر بودن سایتهاي منابع این اطلاعات است :
روز آن لاین :
پائولو وودز ، ۳۹ ساله، یک عکاس آواره است. او از یک پدر کانادایی و یک مادر هلندی که خانواده اش کشیش بودند در لاهه به دنیا آمد، در رم و فلورانس بزرگ شد و امروز در پاریس زندگی می کند و به اقصی نقاط جهان می رود. او که ابتدا عکاس گالری بوده، در سال ۱۹۹۹ به عکاسی خبری روی می آورد. ولی عکاسی در روزنامه نیز برایش چندان خوشایند نبود. به همین دلیل، او شیوه ای خلق می کند تا جهان را در چهار کتاب تعریف کند. در این کتاب ها، عکس های او با تحقیق های به عمل آمده توسط روزنامه نگار سوئیسی، سرژ میشل، درآمیخته اند. این دو اخیراً کتابی چاپ کرده اند به نام "قدم به چشمانم بگذار" که تصویر ایران کنونی را نشان می دهد. عکس های این کتاب تا تاریخ ۲۹ اوت در شهر آرل در جنوب فرانسه به نمایش گذاشته خواهد شد. با او در این زمینه گفتگو کرده ایم: چه زمانی متوجه شدید که عکاسی خبری برایتان مناسب نیست؟ از سال ۱۹۹۹ در تهران، یعنی از زمانی که رییس جمهور ایران، محمد خاتمی، یک سیاست فضای باز را اتخاذ کرده بود. من عکس هایی را در مطبوعات می دیدم: اشخاصی با ریش بلند و عمامه به سر، در یک دست مسلسل کلاشینکوف و در دست دیگر قرآن. ولی آنچه در خیابان می دیدم متفاوت بود. به عکس های جنوب ایتالیا که در کتاب ها و روزنامه ها به وفور دیده می شود فکر می کردم: پیرزنانی با لباس های سیاه در کوچه های گرم و سوزان. انگار هیچ چیز از سال های ۱۹۵۰ عوض نشده. یک جای کار می لنگید. در زمان جنگ نیز می دیدم که بیشتر عکاسان به دنبال "عکس"ی می گردند که بتوان آن را به ژانر جنگ اضافه کرد. روزنامه نگار سرژ میشل مرا تشویق کرد آنچه را که می بینم نشان دهم، نه اینکه صحنه هایی که از قبل وجود دارد را دوباره سازی کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم از چیزی عکس بگیرم که شناخته شده نیست ولی مهم است. و هر چه عکس هایم زیبا باشد باز به توضیحی نیاز دارد تا معنایشان کامل شود، زیرا زبان عکس قاصر و سطحی است.
تنها ایرادهایی که به عنوان خواننده ایرانی وارد می کنم این است که اولا بعضی جاها کتاب زیادی اخباری و ملال آور است. ثانیا با این که تعریفشان از ایرانیها به زعفرانیه به بالا محدود نیست و این نقطه قوتی است، این آدمهای شدیدا مذهبی و حکومتی به نسبت جمعیتشان صفحات خیلی زیادی را تصاحب کرده اند.
بشتابيد ! تماشاخانه سعادت آباد افتتاح شد ..
امشب خوبم !.. فردا بايد كمي شيريني بخرم براي خودم .. اهواز كه مي روم دلم فقط ترشي و شوري مي خواهد و تهران كه هستم فقط و فقط شيريني .. از اين گذشته شيريني خونم افتاده و پشه ها پس از نيش زدن بلافاصله كور مي شوند و وز و وزشان بيشتر مي شود .. به تجربه ثابت شده ميزان آلودگي صوتي پشه ها با قدرت بيناييشان رابطه عكس دارد ..
طنز نويسان عزيز لطفن به وقت اوج عصبانيت و تحت تأثير فشارات اقتصادي / اجتماعي / فرهنگي / جايزه اي / ادبي / هنري / خانوادگي / عشقي / عاطفي / بيولوژيكي / استراتژيكي / علمي / عقيدتي / شغلي و ورزشي ِ وارده به سمت طنزنويسي نرويد . ديده ها و شنيده ها و خوانده ها حاكي از آن است كه زهرمار حاصله فقط نويسنده را مسموم مي كند و بس!.. خودم مي دانم كه انگيزه و هدف هر طنز نويسي خواه و ناخواه به يكي از موارد بالا بر مي گردد اما بگذاريد اثرش كمي كه كمتر شد و خشمتان فروكش كرد آن وقت بنويسيد تا ناخالصي هاي قلمبه اش مثل نقش و نگار " گل درشت " پوشش اهالي محترم محله " جوات آباد " توي ذوق نزند . قول مي دهم آن وقت به جز خودتان مخاطبتان هم تحت تأثير قرار بگيرد .
اين فيلم كتك خوردن تا دم مرگ يك جوان تهراني در ميدان كاج سعادت آباد تهران را ديده ايد ؟.. توي پيوندهاي روزانه گذاشته ام .. برويد ببينيد تا بفهميد زهرمار خالص يعني چه !.. اين يك آينه است .. لطفن بگرديد و خودتان را توي جمعيت پيدا كنيد .. فكر مي كنيد كدام يك از آن آدمها هستيد ؟.. جوان كتك خورده در حال مرگ ؟.. مرد ضارب ؟.. تماشاچي ها ؟.. آن كه فيلم مي گرفت ؟..
هوا كم كم سرد مي شود و من و پتوي نازنينم پس از يك فراق نسبتن طولاني دوباره عاشقانه همديگر را در آغوش مي كشيم .. نسكافه جان .. چايي هاي طعم دار لب سوز ِ لب دوز ِ لب ريز ِ تند و تيز .. قهوه هاي بالي كه هنوز بلد نيستم چطوري دمشان كنم .. شيريني دانماركي .. پاي سيب .. قورمه سبزي داغ .. به به .. فقط برفش كم است .. يعني امسال ديگر برف مي آيد ؟.. يا هنوز تحريم آسماني هستيم ؟..
آن آدم دوربين دارد ..
من تهرانم .. داداشي نيم ساعت پيش به وطن دومش برگشت و من دوباره تنها شدم .. دلم كمي گرفته .. اين سه هفته اي كه همه با هم بوديم برام جالب و دوست داشتني بود .. توي خيابون اصلي كيانپارس اهواز چهارتايي با هم قدم ميزديم و عرض پياده روها رو بعد از مدتها شايد بيشتر از 20 سال طوري اشغال مي كرديم كه انگار مال خودِ خودمونه !.. هر چيزي كه مي ديديم و مي شنيديم به خنده مون مي انداخت .. به هر دو سمت خيابون خوبِ خوبِ خوب دقت كرديم .. به شرق و به غرب .. به چپ و به راست .. به راه آهن و به رودخونه .. تنها چيزي كه ما چهارتا رو احاطه كرده بود صبر شادمانه و التيام زخمهاي زندگي و يك ذهنيت سبز آبي چهارتايي بود .. به خوب بودن خودمون مغرورانه فكر كرديم و همه با هم به اين نتيجه رسيديم كه ماها هر كجا كه باشيم و هر چقدر كه با هم متفاوت باشيم به يك اندازه خوشبختيم .. تنها موجودات تهديد كننده ، سايه هايي بودند كه از اطراف هر از گاهي بي اثرتر و پوچ تر از هميشه خودشون رو به شكل رقت انگيزي زير پاهاي ماها مي انداختند و پشت سرمون نفساي آخرشون رو مي كشيدند و مي مردند .. ما چهارتا به اين راحتي ها به اين تفاهم دوست داشتني نرسيديم .. ماها هر كدوم به اندازه خودمون زحمت كشيديم .. توضيح داديم .. حرف زديم .. ثابت كرديم كه كي هستيم و چي مي خوايم و چرا مي خوايم .. و حالا خوشحالم كه روز به روز همديگه رو بهتر و بيشتر درك مي كنيم و مي پذيريم .. شايد از هم كيلومترها فاصله داشته باشيم اما در حقيقت هميشه پيش هميم چون خاطره هاي تلخ و شيرين مشتركمون رو هرگز فراموش نمي كنيم ..
دلم كمي گرفته .. فردا بايد برم عكاسي تا روبراه بشم .. مي بينين ؟.. من از اون عكاسايي نيستم كه براي اعتلاي هنر و انسان دوستي و احساس مسئوليت و چنين و چنان عكس مي گيرند .. من از اون عكاساي خودخواهي هستم كه فقط واسه دل خودشون عكس مي گيرن و بس !.. خب يه قاتل اسلحه بدست مي گيره و روبروي ديگران مي ايسته و من دوربينم رو به سمت اونها نشونه مي گيرم .. و البته گاهي هم دوربينم رو چپكي دستم مي گيرم و به خودم شليك مي كنم .. هنر واسه من يه جور تير خَلاصه !.. گاهي به ديگران .. گاهي به خودم .. من قهرمان نيستم .. فقط خيلي آدمم !..
درختی که می رود ..
همین طور که انارهای دانه شده را مشت مشت توی دهان می ریختم و به عادت کودکی نیمه جویده می فرستادم آن پایین به این فکر کردم که من اگر روزی برای همیشه از ایران بروم دلم برای چه تنگ خواهد شد ؟.. به خیلی چیزها فکر کردم .. تنها چیزی که حقیقتن دلم برایش تنگ میشد غذای ایرانی بود و دیگر هیچ .. پس چرا این همه سال نرفته ام ؟.. منی که هیچ چیز و هیچ کس توان زمین گیر کردنم در هیچ جایی و موقعیتی و شرایطی را ندارد .. جوابی برایش نداشتم .. شاید به اندازه کافی بیزار نشده بودم .. دلزده .. خسته ، بی حوصله و بی انگیزه .. و شاید باید تکلیف بعضی چیزها برایم روشن میشد .. الان روشن شده !.. دقیقن می دانم چه میخواهم بکنم و اینکه چرا و بعد چطور خواهد شد .. اینجا نبودن را باید امتحان کنم اما این بار برای همیشه .. فکر کردن به اینکه روزی همه ترسها و نگرانی ها و آزردگی هایم را اینجا می گذارم و می روم از شوق لبریزم می کند .. من از جنس این سرزمین نیستم .. من از جنس این مردم نیستم .. از آنها متنفر نیستم و نمی توانم که باشم در عین حال که برای دوست داشتنشان به خودم زحمت زیادی هم نمی دهم .. هیچ وقت تظاهر به چیزی که نیستم یا احساسی که ندارم را بلد نبودم .. حالا یک روز جایی می روم که نیازی دیگر به این بازی های طاقت فرسا نیست ..
حتی فکر کردن به اینکه یک روز باد و باران موهایم را بی واسطه لمس خواهند کرد .. اینکه از رنگها و مدلها و لباسها و کفشهایی که همیشه دوست داشته ام لذت خواهم برد .. اینکه همانگونه که هستم خواهم بود بدون هیچ دلهره و اضطرابی برای تغییر مطابق استانداردهای احمقانه مذهبی و فرهنگی .. اینکه به عنوان یک زن تحصیلکرده هنرمند .. یک نویسنده ماجراجو .. یک پژوهشگر روشنفکر و نهایتن یک " آدم آزاد " به من احترام گذاشته خواهد شد در کوچه و خیابان .. در تاکسی و اتوبوس .. در فروشگاه و پارک .. در دانشگاه و محل کار .. در خانه .. زیر دریا .. توی آسمان .. همه جا .. لذت بخش است ..
نیازی نیست از صفر شروع کنم .. آنقدر اندوخته های خوب خوب دارم که از جایی شروع کنم که شایسته من است .. من توقع زیادی ندارم .. فقط یک جای آرام و آبی و آزاد برای زیستن .. بدون ترسهای پارانویاگونه ایرانی که در ایران بودن و نداشتنشان بی احتیاطی و بی عقلی و داشتنشان هم نشانه بیماریست .. بی هیچ اجباری برای زندگی کردن در میان بیماران و تحمل دیوانگان و شیاطین در سرزمین سادیستهای دلسوز .. مازوخیستهای دلشکسته .. سرزمین خشونت و تبعیض .. سرزمین بی تفاوتی و دروغ و تظاهر .. اینجا را دیگر دوست ندارم .. خیلی وقت است که دوست ندارم .. شاید تا به حال خجالت می کشیدم که ناسیونالیست نبودنم را اینچنین فریاد بزنم .. من اینجا را دوست ندارم .. اینجا و تمام محتویاتش را دوست ندارم .. از گفتن و نوشتن و حتی فکر کردن به این حرف دلم می گیرد .. اما حقیقت همین است .. هرچند می دانم هر جا که بروم ایرانی بودنم را خیلی شمرده و معتدل بیان خواهم کرد .. دلم هنوز برای آزادی و آزاد شدنش خواهد تپید .. اخبارش را پیگیر خواهم بود و به تکانهای وقت و بی وقتش افتخار خواهم کرد .. این اگر عشق است پس آن نفرت چیست ؟.. عشق و نفرت با هم و درهم به این خاک و مردمانش احتمالن قصه بسیاری از مهاجران باید باشد .. دارد کم کم قصه من هم می شود .. این شاید عجیب و ناخوشآیند باشد اما هر چه هست از بی تفاوتی بهتر است ..
تبعيض زباني.. (1)
به كلماتي مثل ضعيفه ، ترشيده ، بيوه ، مطلقه ، پيردختر ، معلوم الحال ، پيرزن ، يائسه ، خراب ، ج . ن . ده ، آكله ، ف.ا.حشه ، بي سرپرست ، بي خانمان ، نازا ، خيانت كار ، دخترزا ، دوست دختر ، معشوقه ، ماجراجو ، مجرد ، تنها ، ف.م.ي.نيست ، دريده ، بي حيا ، لكاته و هرزه دقت كنيد پس از آن به سوالات زير پاسخ دهيد :
1- چه نكته مشتركي در اين كلمات مي بينيد ؟
2- بار منفي اين كلمات بيشتر است يا بار مثبت آنها و آيا اصلن بار مثبت هم دارند به نظر شما ؟
3- آيا معادل اين كلمات براي جنسيت مخالف يعني مرد وجود دارد ؟
4- آيا براي همه اين كلمات معادلش در جنس مخالف يعني مرد وجود دارد ؟
5- آيا بار منفي كلمات معادل در جنس مخالف يعني مرد با بار منفي آن در جنس زن برابر است ؟
6- آيا تا به حال از اين كلمات براي توصيف يا تحقير يا سرزنش فردي استفاده كرده ايد يا از ديگران شنيده ايد ؟
7- روزي چند بار از اين كلمات استفاده مي كنيد يا تا به حال اين كلمات خطاب به شما به كار برده شده ؟
8- در چه موقعيت و شرايطي از اين كلمات استفاده كرده ايد ؟
9- آيا از به كار بردن اين كلمات حس خوبي به شما دست مي دهد ؟
10- اگر روزي شما را با اين كلمات تعريف و توصيف و سرزنش و تحقير كنند چه حسي به شما دست مي دهد ؟
11- آيا استفاده از اين كلمات را حتي به عنوان شوخي و تفريح مجاز مي دانيد ؟
12- در صورت مثبت بودن پرسش پيشين ، چرا استفاده از اين كلمات را به عنوان شوخي و تفريح مجاز مي دانيد ؟
13- به نظر شما يكي از نشانه هاي تبعيض جنسيتي و فرهنگي ، تبعيض زباني مي تواند باشد ؟
14- به نظر شما استفاده نكردن از كلمات بالا در حقيقت جاري در جامعه تأثيري مي گذارد ؟
15 - به نظر شما در همه جوامع تمامي اين كلمات بار منفي يكساني دارند ؟
16- در چه جوامعي بار منفي كلمات بالا به يك اندازه منفي و سنگين است ؟
17- آيا مي شود وضعيت فرهنگي و اجتماعي يك جامعه را بدون در نظر گرفتن اهميت زبان بهبود بخشيد ؟
اگر دوست داشتيد مي توانيد براي من بنويسيد .
اگر دوست نداشتيد براي من بنويسيد ، به اين پرسشها چند دقيقه فكر كنيد و فقط به خودتان پاسخ دهيد .
دشمن مردم !..
نشستم روي زمين .. درست وسط شلوغي .. يك زانويم روي زمين و زانوي ديگر شد تكيه گاه دستم و دوربينم !.. آدمها عبور مي كردند و من از آنها عكاسي مي كردم .. وايدترين لنزي را كه داشتم روي دوربينم انداخته بودم .. راستي چرا ؟.. لنز وايد آن هم در رنجي مابين 12 تا 24 قيافه و اندام را دگرگون مي كند .. تناسبات را به هم مي زند و نتيجه بيشتر به سوژه هاي فيلمهاي ترسناك يا كاريكاتور يا خواب و رويا شبيه مي شود .. اغراق !... چرا من اين لنز را انتخاب كردم ؟.. چرا روي زمين نشستم و از سطحي پايين تر از سطح تراز به آدمها نگاه كردم ؟.. چرايش را من مي دانم .. دوست دارم يك روز اين عكسها را به شما هم نشان بدهم .. ببينم شما هم مي فهميد چرا يا نه ..
بيشترشان اخم مي كردند .. تعجب مي كردند .. داد مي زدند .. اعتراض مي كردند .. مسخره مي كردند .. گير مي دادند .. متلك مي پراندند .. فحش مي دادند .. دستشان را جلوي صورتشان مي گرفتند .. از جلوي لنز من فرار مي كردند بي اينكه بدانند از جلوي يك لنز بسيار وايد وقتي كه فرار كني مضحكتر و مفلوك تر از هميشه توي كادري به شكل مستطيل به دام مي افتي !..
فردا دوباره مي روم .. هنوز در به كار گرفتن يك لنز سوپر وايد مهارت كافي ندارم .. ايده ها و سوژه ها با سرعتي نزديك به سرعت نور از ذهن من خارج شده و به لنز دوربين من نزديك مي شوند و از من سبقت مي گيرند و مي گذرند قبل از اينكه بتوانم كنترلشان كنم .. بايد تمرين كنم .. بيشتر تمرين كنم تا بتوانم خودم را به آنها برسانم .. اينكه ايده ها و افكار يك آدم سرسخت ترين رقيبانش باشند حكايت غريبيست كه به من اختصاص دارد متأسفانه يا خوشبختانه !.. اين روزها من دارم تلاش مي كنم بر رقبايم پيروز شوم ..
حالا اين را نوشتم اينجا چون وقتي يك ايده را مي نويسم بهتر مي توانم كنترلش كنم .. لطفن شمايي كه عكاسي و با سابقه اي و از من يكي به مراتب بهتر و فني تر عكاسي مي كني به قول يك هنرمندي : جون من اين ايده رو از اينجا ندزدين .. جون من كپي نكنين !..
......................
پينوشت : تعدادي از اين عكسها را توي فتوبلاگم گذاشته ام . اين ايده هنوز جاي كار زياد دارد تا به بلوغ برسد . اين ابتداي كار است . لطفن به طبقه بنديِ استريت - سياه و سفيد - تهران سر بزنيد .
آشفته بازار حقيقت يابي !..
هه هه .. خب چرا حالا با خنده آغاز كردم ؟.. خب خنده دار بود .. مي دانيد .. آدمهاي حقيقت ياب را دوست دارم اما خب به شرطي كه حقيقتي كه تلاش مي كنند نشانش دهند با حقايق نه چندان تر و تميز وجودشان قاطي پاتي نشده باشد .. اين حقايق دروني عجيب بعضي وقتها كار دست آدم مي دهند و همه چيز را وارونه مي كنند .. مثلن در نظر بگيريد يك كارآگاه پليس هوشيار و به شدت با وجدان كه به اصطلاح مو لاي درزش نمي رود سعي دارد پرده از يك شيادي بزرگ بردارد . فرض می کنیم که آنها شياد هستند و در اين " فكت " شكي نباشد اما اين آقاي كارآگاه نياز به مدرك دارد . او سعي مي كند مدرك پيدا كند .. بدين منظور زير همه سنگها .. پشت كوه ها و حتي توي كشوي كمد لباس زير و داخل آفتابه هاي شيادان را هم مي گردد .. مداركي به دست مي آورد كه بعضي هاشان مثل روز روشن به شياد بودن آن افراد اشاره مي كنند و هر آدم عاقلي هر چقدر هم كه ناجوانمرد و بزدل يا بيطرف و حزب باد باشد نمي تواند نفيش كند و اگر چيزي نگويد لااقل سكوتي كه حمل بر رضايت است پيشه مي كند . اين سكوت و بي اعتنائي رفقاي دست اول ( حمايت رفقاي دست دوم يعني آنها كه قدرت تشخيصشان در حد هوراكشيدنها و مرگ برگفتنهاي احساسيست راضيش نمي كند چون آنقدر آي كيو دارد كه بفهمد چه كسي دقيقن چه كاره است ) روز به روز عصباني ترش مي كند اينجاست كه آن فكتهاي ناخوشآيند شخصي وارد عمل مي شوند و خودشان را با فكتهاي عيني كه همان مدارك آقاي كارآگاه باشند قاطي مي كنند و همينجاست كه آقاي كارآگاه مي بازد . او شايد شريف و با وجدان باشد اما متأسفانه مثل همه آدمها كاستي هايي شخصيتي دارد كه هنگام حقيقت يابي رو مي شوند و او را از يك قضاوت عادلانه و به دور از كينه ها و كمبودهاي شخصي دور مي كنند . او دارد به خودش مي بازد و اين براي يك حقيقت ياب درستكار يك شكست بزرگ است . قبل از " كارآگاه بازي " و استفاده از " علوم لدني " براي زير ذره بين بردن آدمها بهتر است كمي هم به خودمان و آن لايه هاي زيرين شخصيتميان برسيم و اين اصلن كار بدي نيست . همه ايراني ها بدون استثناء با مشكلات شخصيتي كمابيش درگير هستند و اين هيچ ربطي به آي كيو ، خانواده ، تجربيات شخصي ، وضعيت مالي و موقعيت اجتماعي و جنسيت آنها ندارد در عين حال كه دارد و هر كه ادعا كند از اين مشكلات بريست بدانيد كه يك خودفريب بالفطره دروغگوست كه علاقه خاصي به ايفاي نقشهايي نظير مريم مقدس و عيسي مسيح و فاطمه اطهر دارد . مهم اين است كه بتوانيم با خودمان روراست باشيم و در هر شرايطي حتي وقتي كه تحت فشار اتفاقات زندگي و آدمهاي ناجوانمرد و بيشعوري كه احاطه مان كرده اند قرار گرفته ايم باز هم خودمان را فراموش نكنيم و قدرت تشخيصمان تحت تأثير حقايق دروني و بيروني از مسير حق و عدالت و انسانيت خارج نشود . اينها نصيحت نيست چون كسي كه خود از نصيحت و نصيحت گو بيزار است نمي تواند ناصح خوبي هم باشد . اينها واقعياتيست كه تجربه كرده ام و مي بينم كه ديگران هم دارند تجربه مي كنند . من سربلند و موفق از زير بار اين تجربيات خوردكننده بيرون آمده ام دوست دارم كه ديگران هم چنين باشند .. همه ما ها به رشد كردن نياز داريم .. به قد كشيدن و به بيشتر و بهتر ياد گرفتن .. حتي اگر دو متر قد و سيصد هزار عاشق و تأييد كننده داشته باشيم .. به شما حق مي دهم كه بگوييد به انتقاد ايراني نمي شود زياد اعتماد كرد چون يك منتقد ايراني معمولن بر اساس انگيزه هاي نه چندان روشن و تميز شخصي قضاوت مي كند اما حتي اگر در همه موارد اين فرضيه درست باشد باز هم بهتر است از اين انتقادات بغض آلود و مغرضانه به نفع بهترشدن و رشد شخصيتمان استفاده كنيم . هيچ كس كامل نيست .. هيچ كس مقدس نيست .. اگر يك روز اين را باور كرديم مطمئنم حالمان بهتر خواهد شد ..
يك سوء تفاهم ساده !..
امروز دوستي قديمي در حاليكه نفس نفس ميزد و جمله هايش را نصفه نيمه و تند تند و پشت سر هم رديف مي كرد با موبايلم تماس گرفت !.. آن هم وقتي كه بنده در حال چرت بعد از ظهرم توي رخت خواب گرم و نرمم زير پنجره نيمه باز اتاق سرخم مثل يك گربه تنبل داشتم غلت ميزدم .. :
من : الو ...
او : سلاااااااام روشنك جونم ... خوبيييي ؟.. خوشيييي ؟..
من : شما ؟!
او : امروز بگو چه كشفي كردم !.. اگه گفتييييي .. اگ گفت....
من : شماااااااا ؟!.. يادم نمياد !.. خواهش مي كنم اول بگو كي هستي .. تا ..
او : چطور من رو يادت نمياد .. سه سال پيش ..
من : خب حالا من چه كار بايد بكنم عزيزم ؟ فكر مي كنم خداحافظي كرده بوديم با هم . اين رو خوب يادم مياد .
او : خب آره .. اما اون متن " گوگولي" رو توي وبلاگت خوندم و فهميدم كه تو برخلاف همه بداخلاقي ها و قهر و آشتي هات من رو دوست داشتي و من احمق فكر مي كردم كه دوستم نداري !.. تو از اونهايي هستي كه رفتار احساسيشون برخلاف ذهنيت احساسيشون عمل مي كنه !.. يعني وقتي كسي رو دوست دارن وانمود مي كنند كه ازش متنفرن و وقتي كه ...
من : صبر كن !.. صبر كن عزيزم !.. اجازه بده !.. ببين !.. تو اشتب...
او : هاه هاه هاه .. نگو كه دوستم نداري كه ديگه باور نمي كنم .. كجا همديگه رو ببينيم حالا ؟..
من : .. الوووووووووووووووو !.. اجازه بده !.. ببين !..
او : من ديگه بهت اجازه نميدم كه پا روي احساساتت بذاري !.. امشب توي كافه " سه نقطه " مي بينمت .. بووووووووووووووس ..منتظرم !..
صداي تلفن : تتق !..
من : الووووووووووووووو .. الووووووووووووو ... اي ي ي ي ي ... كووووووووووووووووفتتتتت !
او به من حتي فرصت نداد تا برايش توضيح دهم تعداد افرادي كه در عمرم به آنها " گوگولي " گفته ام از تعداد انگشتان دستم فراتر رفته و او دارد اشتباه مي كند ... تازه !.. اگر اجازه ميداد هم نمي توانستم دلش را بشكنم و به او بگويم كه او هرگز " گوگولي " من نبوده كه هيچ دقيقن يكي از بهترين " آدم آخري " هاي زندگي من بوده !.. اگر دلم مي آمد و مي گفتم .. تازه فكر مي كنيد باورش ميشد ؟..
خلاصه الآن من دارم اينجا اين ماجرا را براي شما تايپ مي كنم او توي كافه " سه نقطه " نشسته و منتظر است تا عاشق دلخسته اش را كه * " آناستازيا " وار به او عشق مي ورزد ملاقات كند و بوسه اي آتشين هم بعد از اين فراق سه ساله از او هديه بگيرد . بوسه اي كه سه سال پيش هم از او دريغ مي كرد چون دوستش نداشت و او متأسفانه نمي دانست يا نمي خواست كه بداند .
حالا به من حق مي دهيد كه به بعضي ها بگويم " گوگولي " و به بعضي ها بگويم " آدم آخريه " يا نه خداييش ؟!..
.............
* آناستازيا : معشوقه طناز و وحشي " شاهزاده ميشكين " در رمان ابله !..
امشب خوبم .. فقط دلم كمي اقيانوس مي خواهد .. آنقدري كه تا در خانه را باز كنم بتوانم بپرم آن پايين و تا صبح براي خودم با يك چراغ قوه لا به لاي ماهي هاي رنگارنگ غواصي كنم .. آن پايين كه مي روي بايد حواست را جمع كني و به هيچ ماهي دست نزني چون خيلي هايشان زهرآگين هستند با قدرتي چند برابر زهر مارهاي سمي .. آن پايين كه بودم گاهي يادم مي رفت و دلم مي خواست به كفچه ماهي ها و سنگ ماهي ها و شيرماهي هاي رنگارنگ و سمي دست بزنم كه ناگهان مربی فرانسوي بداخلاق و غول پيكرم لنگم را از عقب مي كشيد و من به خودم مي آمدم كه نه ! اين زير هم نبايد به هر چيزي دست زد .. عاقبت خوشي ندارد .. هه هه .. چه لهجه انگليسي گندي داشت .. اسمش " گي " بود كه در لهجه محلي خوزستاني من معني خوبي ندارد . كمك مربی ايرانيم هم نبرداشت و نگذاشت و دقيقن معني اسمش را به زبان من براي او ترجمه كرد !.. گي در عين حال كه در كارش به شدت جدي و حسابگر و بداخلاق بود اما خارج از كار و آموزش بسيار شوخ طبع و بامزه هم بود .. البته گاهي شوخي خركي هم مي كرد كه مرا ياد همان شوخي شهرستاني خودمان مي انداخت .. اگر بخواهم اخلاق و رفتار فرانسوي هايي را كه با آنها سر و كار داشتم به قوميتي در ايران تشبيه كنم بايد بگويم خيلي شبيه به لرها بودند .. عشق زن .. لاف زن .. پر رو و اهل خوردن .. اما ساده و خوش قلب .. حالا چه شد كه ياد اين چيزها افتادم ؟.. هيچي فقط امشب دلم يك كمي اقيانوس مي خواهد .. به اندازه همين وان خودم هم كه باشد كافيست .. ماهي رنگي هايش را هم تصور مي كنم ..
...........
پينوشت : به كامنتهاي اين پست نگاهي بيندازيد . ببخشيد كه هيچ ربطي به اين پست ندارند و در واقع مربوط به پست قبلي هستند اما از نظر محتوا نكات آموزنده اي هم براي من داشتند و هم مطمئنم براي شما خواهند داشت . اگر نگاهي بيندازيد و بخوانيد ضرر نمي كنيد .
مرد ف.م.ي.نيست يعني چه / كه ؟.. (2)
آقاي عبادي به روشنك :
« ااما اگر گر منظورتان از " علاقه " نشان دادن یا نشان ندادن ، انعکاس مطلب " این شیادها کجا روزنامه نگار بوده اند؟ " است ، باید به عرضتان برسانم که این انعکاس واقعا" فوق العاده و بی نظیر بود . آنچه که بسیار مهمتر از انعکاس مطلب بنده بود ، تاثیراتش بود . این تاثیرات بقدری عمیق و سنگین و فوری بودند که بسیاری پیش کسوتان روزنامه نگاری آن را به یک بمباران سنگین و ویرانگر تشبیه کردند . یکی از کسانی که موضع حامیان شیادان مذکور قرار داشت آنرا " پتکی هولناک بر سر دوستان روزنامه نگار "ش نامید . صدها سایت و وبلاگ بسیار مهم و پرخواننده درباره اش نوشتند ، چندین نفر از روزنامه نگاران قدیمی در تاییدش ابراز نظر کردند و چندین نفر از مرتبطین با شیادان نیز از کلاش هایی که زیر آن نامه را امضا کرده بودند - از سر اجبار! - اعلام برائت کردند . خلاصه با همان یک نوشته ام دکان جماعتی عظیم را تخته کردم . اخیرا" یکی از همان شیادان در مطلبی به " آسیب شناسی نامهء 67 نفره " پرداخته و با تاسف و اندوه فراوان نتیجه گرفته است که از این پس کسی جرات نمی کند زیر نامه های ما را امضا کند! این فرد به نامه ای اشاره می کند که از طرف " روزنفکران ، فعالان سیاسی و روزنامه نگاران ایران " خطاب به مردم لبنان و علیه سفر احمدی نژاد نوشته بودند و می گوید" زیر این نامه را فقط 28 نفر امضا کردند " و با ناراحتی می پرسد " ایا واقعا" تعداد روزنامه نگاران ، فعالان سیاسی و روشنفکران ایران فقط همین 28 نفر بودند؟ .. متاسفانه بعد از نامهء 67 نفره دیگر کسی جرات امضا کردن پای هیچ نامهء اعتراضی را ندارد و با هر کس که صحبت می کنیم می گوید علاقه ای به دردسر ندارد " . دقت کردید؟
می گویند بعضی از کبکهای " ماده " وقتی احساس خطر می کنند ، سرشان را در برف فرو می کنند و چون خودشان هیچ جا را نمی بینند ، تصور می کنند هیچ کس هم آنها را نمی بیند! . برخی از دوستان هم چون زندگی شان در حد اطرافیانشان است و فقط همان چهار وبلاگی که دوستان "مرغ عقل " و "کبک اندیش " شان می نویسند را مرور می کنند و دیگر هیچ ارتباطی با جهان خارج ندارند و هیچ نوشته ای را و هیچ سایت و نشریه و وبلاگی را نمی بینند و هیچ مطلبی را نمی خوانند ، تصورشان این است که مطلب بنده انعکاسی نداشته است . عزیز من! خیلی ها را با خاک یکسان کردم و رفت.. »
روشنك به آقاي عبادي :
در این رابطه بخوانید :
مرد ف.م.ی.نیست یعنی چه / که ؟.. (1)
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ..
اين واقعيت كه هر آدمي در چارچوب ذهنيات و بايدها و نبايدها ، منافع و آموخته هايش حقيقت پيش رويش را شكل مي دهد انكار ناپذير است و به همين دليل دموكراسي معني و مفهوم پيدا مي كند و شكل مي گيرد تا تعداد اندكي از آدميان به هر دليل پس از دستيابي به قدرت نتوانند حق ساير آدميان را كه مجموعه ايست از ذهنيات ، بايدها و نبايدها و منافعشان ، ناديده بگيرند و به اين ترتيب ظلم و ناعدالتي بر سرزميني حكمفرما شود . درك اين واقعيت به قدري ساده است كه از كودكان پيش دبستاني هم بر مي آيد . نخنديد ! آنها را به روش خودم در اين مورد آزموده ام و نتيجه گرفته ام كه آنها به خوبي معني دموكراسي و احترام به تنوع عقايد و آراء را درك مي كنند .
آن روز كه تصميم گرفتم پس از سالها دوباره وبلاگ نوشتن را آغاز كنم همه بداخلاقي هاي كينه جويانه خودي ها و غير خودي ها و دوستان و دشمنان ديده و ناديده را در نظر گرفتم .. من تنها زني بودم كه با نام و فاميل و عكس و مشخصات اصلي خودم در فضاي وبلاگستان فارسي بدون خودسانسوري و خيلي بي پروا مي نوشتم .. از زندگي خصوصي خودم .. عقايدم .. افكاري كه در طول زمان تغيير مي كرد و گاه ثابت و پابرجا مي ماند و قوي تر مي شد .. احساساتي گاه زودگذر و گاه قوي و ماندگار .. خلاصه نوشتم و نوشتم و نوشتم بي هيچ بيم و ترسي از آشنا و ناآشنا .. غريبه و همسايه و سايرين و ديگران !.. برايم يادآوري اين نكته ها هميشه لذت بخش و مايه اتكاء و اعتماد و خودباوري بوده و هست و خواهد بود .. اولين بودن و منحصر به فرد بودن اغلب اوقات يك امتياز است كه من آن را دوست دارم و صادقانه به علاقه خودم به آن اعتراف مي كنم .. اما اولين بودن و منحصر به فرد بودن در زمينه بي پروا نويسي يا مقاومت در برابر خودسانسوري در فضاي مجازي را به خاطر علاقه اي كه به اولين بودن داشته ام هرگز انتخاب نكرده ام .. اينگونه نوشتن براي من يك ضرورت بود و با گذشت زمان خود به خود به شكلي كه مي بينيد درآمد .. سه سال و سه ماه است كه من به خاطر ضرورتي كه حس مي كردم بايد رعايت كنم اينگونه مي نويسم و روز به روز رهاتر و سبك بار تر سبك خودم را در نوشتن باز مي يابم و به كاري كه مي كنم اشتياقم بيشتر و بيشتر مي شود ..
در اين ميانه دوستاني مجازي هميشه داشته ام كه برخي " حقيقت محض " را تاب نياورده اند و در نيمه هاي راه ديوار نوشته را رها كرده اند و رفته اند و برخي چنان از او عصباني و پريشانند كه نه تاب رها كردنش را دارند و نه تاب نگهداشتنش را و من اين ميانه فقط مي نويسم و به مخاطب به ديده عنصر لازم براي نوشتنم هرگز نگاه نكرده ام كه اگر لزومش آنقدر حياتي بود اكنون هيچ نويسنده ايراني قابل اعتنائي در ايران وجود نداشت .. اين كه نوشتم شايد به نظر خودخواهانه و از بالا نگريستن به نظر رسد كه در دنياي ايراني صفات و معاني كلمات چنان در پيله تظاهر و دروغ پيچيده شده اند كه مسخ شده اند و ماهيتشان به فراموشي سپرده شده و اگر چنين به نظر برسد برايم عجيب و ناخوشآيند نيست .. من ذهن ايراني را خوب مي شناسم و به بازي ها و تظاهراتش آشنا هستم . نه منكر بدي هايش هستم و نه خوبي هايش را يك سره نفي مي كنم . من از كنار آن مي گذرم و فقط مي نويسم .. اين از سر خودشيفته گي و غرور است ؟.. نمي دانم !.. چون من فقط مي نويسم و معيارهاي مخاطب براي متوقف كردن يا تشويق من به ادامه دادن بر من بي تأثير است . من به اين معيارها شايد احترام بگذارم و برخي از آنها شايد به نظرم احمقانه و دور از ذهن و غير قابل اعتناء بيآيند . به طور مثال براي كسي مثل من كه بي پروا از روابطش مي نويسد و احساسات انسانيش را در برابر ديدگان همه موشكافي مي كند چه اهميتي مي تواند داشته باشد نظر احمقي كه از منتها اليه جهان فكر و انديشه يعني جايي كه در اين دنياي توزيع ناعادلانه فهم و شعور و خرد جزو محرومترينهاست و با ذهنيتي مشابه طالبان و القاعده به دنيا و زن مي نگرد ؟.. به نظر شما من مي توانم با اين شخص اصلن ارتباط برقرار كنم كه بخواهم در او تأثيري بگذارم ؟.. كسي كه مي تواند در قلب تمدن دنيا نشسته باشد اما از نظر فكري هنوز يك كودك نابالغ 10 ساله باقي مانده باشد يا توي همين تهران خودمان باشد اما هنوز خود را از شر پيله هاي آموخته هاي غلط فرهنگي و سنتي رها نكرده باشد ..
شما دوست عزيز كه اينجا را مي خواني و گاهي چنان عصباني و آشفته مي شوي كه مي خواهي سر به تن من نباشد براي يك بار هم كه شده به اين نكته فكر كن كه معيارهاي ارزشي تو با من متفاوت است و تو هرگز نخواهي توانست با توجه به معيارهاي خودت مرا ارزيابي كني و بالاتر از آن قضاوت و پس از آن در محكمه اي ذهني و خودساخته با زشت ترين و احمقانه ترين و خشن ترين كلمات تاريخ بشري كه من حتي معني برخي از آنها را نمي دانم مورد خطاب قرار دهي و به خيال خودت بترساني و حكم مجازاتم را صادر كني .. مثل اين مي ماند كه مردكي احمق و بدوي در صحراي عربستان بخواهد دختركي امروزي را در شهر استكهلم سوئد به خاطر بدحجابي تهديد به مرگ كند . مي بيني چقدر خنده دار است ؟..
مخاطب گمراه عزيز !.. نوشتن يعني آدم بودن چون آدمي تنها موجوديست كه مي تواند بنويسد و در ايران اسلامي نوشتن يعني شهامت و در ايران اسلامي سال 1389 نوشتن يعني شجاعت .. و زن بودن و در ايران اسلامي سال 1389 نوشتن يعني بالاتر از شجاعت .. يعني رهايي يعني پرواز .. دنياي يك پرنده در ذهن كوچك يك مورچه نمي گنجد مگر اينكه خودش بخواهد روزي يك پرنده شود كه من اين آرزو را براي تو دارم .
براي زنده ماندن و به معناي واقعي زندگي كردن بايد به تنوع عقايد احترام گذاشت و اين به معناي پذيرش آن عقيده نيست .. دموكراسي يعني همين !.. من مطمئنم كه بهشت متنوع ترين نقطه زنده دنياست ..

میمون مادر با فرزندش
جنگل میمونها یا همان Monkey Forest يك جنگل طبيعي استواييست كه در قسمت مركزي جزيره بالي اندونزي برقرار است . با وجود رشد توسعه و ساخت و ساز در بالي ، اين منطقه و اكثر مناطق جنگلي بالي به خاطر علاقه و احترام مردمشان به طبيعت هنوز پابرجا و بدون آسيب باقي مانده اند . طبيعت و حيوانات براي مردم بالي جنبه تقدس دارند . در قسمت كوچكي از جنگل ميمونها پاركي ساخته اند تا توريستها بتوانند از نزديك ميمونها را ببينند . در قسمتي ديگر معبد ميمونها ديده مي شود كه با مجسمه هاي سنگي تزئين شده است . توريستها براي ورود به پارك بايد هزينه اي بپردازند و بليط تهيه كنند . در كنار در ورودي مي توانند خوشه هاي كوچكي از موز بخرند و به ميمونها بدهند .
ميمونها به همزيستي مسالمت آميز با آدمها خو گرفته اند . بازيگوش و چابك كنار توريستها مي دوند و گاهي هم بر سر و شانه هايشان مي پرند مخصوصن اگر ميوه همراه خود داشته باشند . حالت تهاجمي ندارند مگر وقتي كه فرزندانشان را در آغوش گرفته باشند يا بخواهيد لمسشان كنيد . با نگاهي نگران و محتاط شما را حسابي مي پايند تا مطمئن شوند نظر سوئي به فرزندانشان نداريد . دندانهاي قوي و تيزي دارند . اين را وقتي مي فهميد كه آنها را در حال دعوا يا خميازه كشيدن و يا سيب زميني خام گاز زدن غافلگير كرده باشيد . وقتي به ميمونها نزديك مي شويد مواظب اشياء قيمتي درخشان ، كلاه و عينك و دوربين خود باشيد چون در يك آن آنها را ربوده و به سرعت از شما دور مي شوند و شايد روي نوك يكي از درختان بلند نارگيل نشسته و به شما بخندند . مي گويند حيوانات نمي توانند بخندند يا گريه كنند و اين حالت اگر در آنها ديده شود ربطي به احساس خوشحالي يا غم ندارد و يك رفلكس غير احساسي و صرفن بيولوژيك است . اين از علم !.. اما تمام لحظاتي كه كنار ميمونها بودم حسم به من مي گفت آنها از بعضي آدمها بهتر مي توانند احساساتشان را بروز دهند و بيشتر مي فهمند . آنها به خوبي معني احترام به حدود و قدرداني از مهرباني را مي فهميدند .
وقتي كه داشتم از آنها عكاسي مي كردم اتفاق جالبي افتاد . به يك ميمون ماده و فرزندش كمي نزديك شدم تا از آنها عكاسي كنم و البته حواسم بود كه فاصله مجاز را رعايت كرده باشم . هر زاويه اي كه براي عكاسي انتخاب مي كردم بلافاصله جابه جا مي شدند و همه چيز را خراب مي كردند .. ديگر داشتم رهايشان مي كردم كه ديدم ميمون مادر با حركات دست و صدايي جيغ مانند به ميمون نري كه آن طرف تر سرگرم بازيگوشي با ساير ميمونها بود اشاره مي كند . ميمون نر بلافاصله آمد و در كنار ميمون ماده و فرزندش قرار گرفت و هر سه بدون هيچ حركت اضافه به دريچه لنز دوربين من خيره شدند !.. اين حركت آنها برايم خيلي جالب بود . ميمون مادر دوست نداشته تنهايي از او عكاسي كنم و دلش مي خواسته شوهر دلبندش هم كنار او و فرزندش توي كادر بيفتد .
اكثر ميمونها عكس خانوادگي را به عكس تكي ترجيح مي دهند و در فيگور گرفتن استادند . عكس بالاي متن از يك ميمون مادر و فرزنديست كه در آغوش گرفته بود . چشمهايشان بسته بود اما خواب نبودند . در آغوش هم آرام گرفته بودند .
..............................
پينوشت : اگر عكس بالاي متن را بدليل سرعت پايين اينترنت نمي توانيد باز كنيد به فتوبلاگم مراجعه كنيد . آدرس فتوبلاگ را در اولين لينك پيوندهاي وبلاگ مي توانيد ببينيد . دسته بندي بالي .
نوشتن ..
نوشتن بزرگترين جرم دنيا و در عين حال شريف ترين كار دنياست . تو با نوشتن آدمها را به واكنش وادار مي كني .. مي ترسانيشان .. نجاتشان مي دهي .. آزارشان مي دهي .. يادشان مي دهي .. جان دوباره مي بخشيشان .. اميدوار و نا اميدشان مي كني .. مي كشيشان .. اينكه كدام يك كدام اثر را بپذيرد به هزاران هزار دليل و برهان نياز دارد.. به تفاوتها و شباهتها .. تويي كه هم قاتل و هم شفادهنده اي در آن واحد بدون اينكه هيچ مرجع و داوري قادر به محكوم كردن تو باشد . اين يعني قدرت نوشته و نويسنده يعني قدرتمند كه تاوانش را بايد بپردازد !.. تاوانش اين است كه مجبوري آدم بهتري باشي .. مجبوري برتر باشي .. فقط به خاطر تأثيري كه ميگذاري .. مجبوري مسئول تر باشي .. مجبوري مثل يك قانونگذار يا يك قاضي عادل خودت را بسنجي و تصميم بگيري كه چگونه بنويسي .. مجبوري وكيل خودت باشي .. مجبوري كه شجاع باشي .. نوشتن خود زندگيست .. نوشتن لذت بخش است .. تاوانش را مي پردازم .. مي نويسم .. مي نويسم پس هستم ..
رقاصي روي لبه تيغ ..
حقيقت شوخ طبع ترين موجود روي زمين است .. آنقدر كه گاهي خجالت مي كشي باورش كني .. جديش نمي گيري و حتي گاه فراموشش مي كني ..آخر درد فراموش كردنش از درد باور كردنش كمتر است ..
بهتر است فراموش كني كه زنده بودنت را به همان اندازه كه مديون شجاعت برخي از هموطنانت در دوران جنگ ايران و عراق هستي شايد به همان اندازه يا حتي بيشتر مديون حماقت يك عده نوجوان 11 تا 18 ساله و والدينشان هستي .. آنها كه نمي دانستند جنگ يعني چه و فقط بلد بودند روي مينها دراز بكشند تا يك راست بروند به بهشت !..در تخيلات كودكانه شان بهشت جايي بوده احتمالن شبيه به بالي يا هاوايي ! .. همين ها باعث شد زمان بگذرد و جنگ فرسايشي شود و افرادي مجبور به قبول شكست شوند ...
بهتر است فراموش كني كه نابودي كودكي هايت را به همان اندازه كه وامدار خودپسندي و بلند پروازي هاي ديوانه اي فريب خورده به نام صدام حسيني به همان اندازه يا بيشتر وامدار اشتباه تاريخي يك رهبر و خود بزرگ بيني هايش و سكوت بره وار مشاوران و اطرافيان ايشان چه در سمت رئيس جمهور و چه نخست وزير و وزير و نماينده مجلس هستي ..
بهتر است فراموش كني تصميم تو براي خوب بودن در يك لحظه حساس و سرنوشت ساز تلاقي پيدا كرده با تصميم يك آدم ديگر مقابل تو براي بد بودن و همين شده كه آن شده كه مي داني ... به همين راحتي ..
بهتر است فراموش كني زماني را كه هيچ كس نبود دلداريت بدهد و به درد دلت گوش كند مگر كفتاري كه با لبخندي انتظار مردنت را مي كشيد ..
بهتر است فراموش كني كه بهترين دوستت همان بود كه توي آينه نشسته بود و ديگر هيچ !...
به تو مي گويم فراموش كن اما خودم فراموش نمي كنم .. من به فراموش نكردن عادت كرده ام .. وقتي از يك مرزي گذشتي كه بعد از آن حقيقت محض ديگر آزارت نمي داد يعني برنده شدي .. يعني مي تواني با تمام رنج ها و زخمهايت خوشبخت باشي .. يعني مي تواني خودت مرهم زخمهاي خودت باشي .. يعني مي تواني خودت باشي و اين چقدر خوب است .. خوب تر از اين نمي شود .. اين تلاش براي متفاوت بودن نيست دوست ساده دل و بي تجربه من .. اين خود حقيقت محض است كه متفاوت است و گريزي از آن نيست .. به خدايي كه مي پرستي اين ديگر حسادت ندارد ..
شناسنامه ام نوشت : روز تولد تو جنگ !..
روز تولد شناسنامه اي من 30 شهريور است .. البته روز تولد واقعي من اين نيست .. من متولد 19 مهر هستم اما از آن جايي كه مادر و پدر من هم مثل ساير مادر و پدرهاي آن سالها و شايد هنوز هم سالهاي اخير ، براي فرستادن بچه هايشان به مدرسه عجله داشتند روز تولد من به 30 شهريور تغيير پيدا كرد .. آن زمان يعني سال 1355 نه تنها پدر و مادر من بلكه هيچ پدر و مادر ديگري هم نمي توانست حدس بزند 4 سال بعد درست در همين روزها چه اتفاقي قرار است بيفتد .. 4 سال گذشت و آن اتفاق شوم عاقبت افتاد .. از 4 سالگي و جنگ ، شيشه پنجره خانه محله " امانيه " اهوازمان را به خاطر مي آورم كه همزمان با ويراژ فانتومهاي بمب افكن عراقي بر فراز شهر شكست .. داداشي و آبجي بزرگه و دايي كوچيكه شيشه هاي جديد توي قاب پنجره ها مي انداختند و بعد از آن با چسب نواري روي شيشه ها ضرب در و به اضافه مي چسباندند .. اينچنين بود كه من پيش از مدرسه ضرب كردن و به اضافه كردن را ياد گرفتم !.. سالهاي بعد دور از خانه بودم .. خانه پدربزرگ .. بهارستان تهران .. پشت مجلس .. به همراه داداشي و آبجي بزرگه و داييها آنجا زندگي مي كرديم و پدر و مادر اهواز مانده بودند و همچنان مشغول كار و زندگي .. دو سالي تهران بودم .. 5 و 6 ساله گي .. سال 61 بود .. شنيده بوديم قرار است جنگ پايان يابد چون عراق عقب نشيني كرده و پيشنهاد پايان جنگ را به ايران داده بود .. با هزار ذوق و شوق به اهواز برگشتم اما آتش جنگ تندتر شد .. كلاس دوم دبستان بودم كه براي سومين بار به تهران برگشتم و يك سال ديگر ماندم .. آنقدر دوري از پدر و مادر براي ما سخت بود كه با وجود همه خطرات به همراه آبجي بزرگه و داداشي اين بار براي هميشه به اهواز برگشتيم و ترجيح داديم اگر قرار است اتفاقي براي ما بيفتد كنار هم باشيم ..
از آن زمان درست 30 سال تمام مي گذرد و من بلوغ زودهنگام خودم و ساير دختران همسن و سالم را به خاطر مي آورم در سن 10 ساله گي .. بمباران اهواز و شهرهاي اطراف .. تهديدهاي روزانه و شبانه صداي راديو عراق كه به زبان فارسي پخش ميشد و خبر از بمباران شيمياي و ميكروبي شهرهاي خوزستان ميداد .. خبر حمله نيروهاي بعثي و علاقه شديد آنها به تجاوز به دختران و زنان ايراني .. خبر به اسارت دشمن درآمدن و اينكه بعضي خانواده ها ترجيح مي دهند زنان و دختران را زنده به گور كنند اما به عراقي ها تحويل ندهند .. ترس و اضطراب شديد .. دل دردهاي عصبي .. نگراني از سرباز گيري هاي اجباري و از دست دادن برادرم .. زيرزمين مدرسه و بازي هاي كودكانه اي كه با صداي آژير و انفجار همراه ميشد و جيغ و داد بچه ها و خاطره هاي ترسناكي كه از شهيد شدن افراد خانواده يا دوستانشان تعريف مي كردند .. پوكه هايي كه تمام سطح حياط خانه را در يك شبانه روز مي پوشاند .. درست كردن ماسكهاي پارچه اي ضد بمباران شيمياي در مدرسه .. جاده هاي بين شهري براي گريز لحظه اي از خطر سقوط بمب و موشك و بازگشت دوباره .. افسوس آبجي كوچيكه 4 ساله از اينكه چرا ما خانواده شهدا نشديم تا او را به اردوهاي تابستاني شمال بفرستند و خنده هاي از ته دل ما وقتي كه جنگ تمام شد و قطع نامه كذايي پذيرفته شد ..
از جنگ متنفر شدم همان سالها اما نمي دانستم به خاطر زن بودنم و عقايدم و عشقم به آزادي و برابري و انسانيت مجبورم كه تا وقتي كه زنده هستم بجنگم .. جنگ با قانونهاي تبعيض آميز .. با نگاه هاي سراسر غيظ و تمسخر و تحقير .. با فرهنگ .. با سنت .. با خشونت .. با ناداني .. با حماقت .. با حقه بازي .. شارلاتان بازي .. با بدبختي ها و بختكهاي اجباري .. اين جنگيست كه به من و امثال من تحميل شده و گرنه من جنگ را دوست ندارم .. همانطور كه جنگ تحميلي ايران و عراق را هيچ كس دوست نداشت .. مجبورم بجنگم اگر مي خواهم زنده بمانم .. زنده به معناي واقعي كلمه ..
كلمه ها و تركيب هاي تازه و آزاد ..
داستان نويسان خوب آنهايي هستند كه حرفهايي براي درك نشدن دارند ! مي نويسند تا با خوانده شدن توهم درك شدن تلاشي باشد براي معمولي شدنشان اما در حقيقت اين آزاريست هميشه گي هم براي آن كه مي خواند و هم براي آنكه نمي خواندشان .. آنها بازگو مي كنند و بازگو مي شوند ميان سوژه ها .. جاها .. موقعيتها و حادثه ها .. يك نويسنده براحتي وجود داشتنش را به رخ تو مي كشد و نابودت مي كند تنها و تنها به اين دليل كه نمي تواني مثل او باشي .. چه خودخواهي دلپذير و آزار برتري جويانه اصيلي !.. گريزي از آن نيست .. يا مي خواني و برده اش مي شوي و تا ابد برده وار تمام سلولهاي بدنت را در اختيار انگشتهاي تجاوزگر ذهن و احساسش قرار مي دهي و يا نمي خواني و در زمره جانوران اهلي بي علاقه به خواندن داستانهاي خوب قرار مي گيري .. در هر دو حالت يك بازنده اي .. يك بازنده بزرگ !.. هه هه ..
حرفهايي هست كه مردها ( نگوييد چرا جمع مي بندي !.. من آن اقليت خوشبخت را آگاهانه ناديده گرفته و مثل يك آدم دموكرات به رأي اكثريت اقتدا كرده ام .. پس فرض مي كنم همه و ها بهتر مي توانند تعريف كننده اين وضعيت نگارشي بغرنج باشند .. يك جورهايي مثل دستور زبان انگليسي و عربي كه در جمع بستنها و خطاب كردنها عجيب مردانه عمل مي كنند و به رندي دستور زبان فارسي نيستند .. ) هرگز درك نخواهند كرد چون به محض درك كردن به اضطرابي بزرگ دچار مي شوند .. اكثر آدمها وقتي نمي توانند در برخورد با هر مسئله اي موقعيت خود را كاملن تعريف شده و مشخص و محترمانه تثبيت كنند ناخودآگاه به حقارت دچار مي شوند و به مكانيزمهاي دفاعي روي مي آورند.. يك جور گيجي .. گنگي .. غير طبيعي بودن .. چيزي كه تا به حال با آن برخورد نداشته اند .. مغز قاطي مي كند .. احساس در هم ميريزد .. لذت مي برد در عين حال متنفر مي شود چون او در اين لذت نقش يك فاتح غالب را هرگز نمي تواند بازي كند .. فتح تنها بدست كسي اتفاق مي افتد كه از غرور غلبه گذشته باشد و كدام مرد در اين جنگ خشونت باري كه تاريخ و دانش نرينه اندام بشريت از آغاز تا به حال موذيانه بر آن نام " عشق " نهاده است قادر به تسليم شدن و گذشتن از اين نقش تاريخيست ؟.. پس بگذار اتهام گرايش به آنارشيسم و افراطي گري را در ازاي برملا كردن غير طبيعي ترين خصايل بشري كه به اشتباه طبيعي جا افتاده ، بپذيرم .. به زنانه ترين شكل ممكن !.. آقايان عزيز اشتباه نكنيد !.. منظورم از زنانه استريپ تيز نوشتاري نيست .. زنانه هميشه در ذهن شما بدن زن را تجسم مي بخشد و هر چه كه به آن مربوط مي شود آن هم در نقش يك مغلوب كه يا بايد پنهان شود يا از آنِ شما و براي فروختن خود به شما باشد و مختصر اينكه بدن مردانه شما را تعريف كند .. نه !.. منظور من اين نيست .. زنانه نويسي را به شما خواهم آموخت .. اگر صبر كنيد ..
و اما زنان !.. چه سخت است اين چهره هاي مسخ شده را جان دوباره بخشيدن ! .. اكثر زنهايي كه مي بينم صدها سال عقب تر از تعريف شدن با كلماتي رها و فارغ از " موذي گري " هستند .. گم شده اند ميان تعريفها .. توصيفها .. كلماتي آنها را تعريف مي كنند كه خشونت بار ترين و متجاوزانه ترين بار معني را در خود جاي داده اند .. اين كلمات عفريته هايي هستند كه شياطيني در بطن خود پرورش مي دهند .. قرنها زمان مي خواهد رهانيدنشان از زير بار اين همه تجاوز شنيداري و نوشتاري آشكار..
من فكر مي كنم زنها و مردها هر دو مسئولند .. مسئول اين بد فهميدن هاي تاريخي .. مسئول اين خود به نفهمي زدنهاي راحت طلبانه .. مسئول اين ولنگاري هاي ذهني و كلامي ..
من فكر مي كنم كه مي شود كاري كرد .. كارهاي به ظاهر كوچك اما مؤثر ..
بگذاريد كلمات فارغ شوند .. بگذاريد كلمات آرام بگيرند .. قبول كنيد كه حقارت شما مسئول زشتي كلمات شماست .. قبول كنيد كه آلودگي ها و نفهمي هاي شما كلمات را باردار مي كنند .. قبول كنيد كه مثل يك ميزبان پست و زبون ويروس چند هزارساله بدبختي را منتقل مي كنيد ..
چه تفاوتي دارد از اين جناح باشيد يا آن جناح وقتي كه كلمات شما يكيست ؟.. چه تفاوتي دارد چه باشيد و كه باشيد وقتي كه به يك اندازه واژه هاي شما باردار حقارت و بدبختي و گذشته هاي تاريك اجداد و نياكان شماست كه از آن نتوانسته ايد خود را رها سازيد ؟.. لطفن اگر حرف تازه نداريد دست از سر كلمات برداريد .. آنها به شما تعلق ندارند !..كلمات را به اهلش بسپاريد و تنها بخوانيد ..
فكر كردن با صداي بلند ..
هيچ وقت فكر نمي كردم روزي روزگاري نوشته هام .. عقايدم .. روش زندگيم و روزمره گي هام يه جورايي براي تعدادي از خواننده هام آموزنده يا الگو بشه !.. من همون آدم معموليم كه 10 سال پيش بودم .. پس اين ميون چي تغيير كرده كه اينطوري شده ؟!.. يعني خاصيت نوشتن اينه ؟.. كمي آدم مي ترسه .. از اينكه نكنه يه وقت ديگران تصوراتي در موردش داشته باشن كه با واقعيت وجوديش متفاوت باشه .. هميشه دلم مي خواسته مردم من رو كمتر و بدتر از اون چيزي كه هستم تصور كنن تا بيشتر و بهتر از واقعيت .. آدم اينجوري خيالش راحت تره .. منم مثل باقي آدمها از گوشت و پوست و احساسات مختلف و متنوع تشكيل شدم .. منم گاهي ضعيف ميشم .. خسته ميشم .. گول مي خورم .. داد ميزنم .. عصباني ميشم .. درد و دل مي كنم .. پشيمون ميشم .. خب ! اينا چيز بدي نيست .. طبيعيه .. اگه اينطوري نباشه غير طبيعيه !.. تنها فرق كلي من با بقيه مي تونه در اين باشه كه من مي تونم بنويسم .. خودم رو .. جامعه رو .. گذشته رو .. آينده رو بنويسم .. مي تونم انتقاد كنم .. مي تونم براي نظر خودم به اندازه نظر هر آدم مهم و غير مهم ديگه اي توي دنيا احترام و ارزش قائل باشم و از بيان كردنش نترسم .. البته مسلم اينه كه من خودم رو دوست دارم و شايد همين خود خواستن من رو در بيان خودم و چيزهايي كه مي بينم و فكر مي كنم شجاع كرده باشه .. بعضيا به اين ميگن خودشيفته گي بعضيا ميگن اعتماد به نفس .. بعضيا دوست ميشن به اين خاطر و بعضيا متنفر و منزجر .. من در اين مورد انعطاف پذيرم .. و اجازه ميدم ديگران هر تصوري كه دوست دارن در مورد من داشته باشن .. حتي مي تونم باهاشون موافقت كنم و بهشون لبخند بزنم و بگذرم ..
من يه آدم معموليم با افكار و عقايدي كه از عوام و اكثريت جامعه خودم دوره و روز به روز دورتر هم ميشه !.. همين !.. نمي خوام الگوي كسي باشم .. اما به اين خاطر حاضر نيستم خودم رو پنهان كنم .. از آشكار كردن خودم لذت مي برم ..
چه دنياي جالبي مي شد اگه همه همين كار رو مي كردن .. به جاي پنهان كاري و شارلاتان بازي ، صراحت و ساده گي .. به جاي دروغ و كينه ، صداقت و دوستي .. چه دنياي قشنگي ميشد ..
امشب خوبم !.. آرومم .. داريوش گوش ميدم .. علي كنكوري .. موج .. آواز پريها .. صداش رو دوست دارم خيلي .. غم سنگين توي صداي بمش ديگه تكرار شدني نيست .. به نظرم تنها خواننده ايه كه هيچ كس نتونسته هنوز صداش رو تقليد كنه .. دوستش دارم ..
ايم م م .. بفرماييد چاي + ليموترش تازه + صداي داريوش ..
اندر عوارض تلخ و شيرين ماجراجويي ..
وقتي كه يك وزغ بدنساز ، از آنهايي كه وقتي راه مي روند خود به خود دستهايشان از بدنشان فاصله مي گيرد و اگر قد بلندي نداشته باشند وضعيتي شبيه به سوژه هاي كميك استريپهاي "بزرگمهر حسين پور " پيدا مي كنند ( البته بدون آن طره هاي سياه تابدار و سيبيل هاي لوطي دختركش .. اين مدلش از گردن به بالا 2009 بود از حق نگذريم .. ) و صد البته بيزينس من در حاليكه پشت فرمان اتوماتيك آخرين مدل ماشين عمرش نشسته و توي دشت و بيابان خر و خاكي با سرعتي نزديك به 2 متر بر ساعت مي راند و در همان حال بخواهد در مورد اهميت كتاب و كتابخواني سخنراني كند ، فكر مي كنيد چه پيشنهاد مي دهد ؟.. حالا همين طور كه داريد حدس مي زنيد به عناويني مثل " شاد زيستن " و " 1001 راه موفقيت " و " 12 پله تا پولدار شدن " فكر كنيد و البته نبايد از حق گذشت كه به جز موارد مذكور حدس زدن عناويني مثل " كيمياگر" اثر " پائولو كوئليو" و "زن سي ساله" اثر " بالزاك" نويسنده " روسي ! " مي تواند كمي سخت باشد حتي اگر شما از پيروان سرسخت اهميت تأليف بدون توجه به مؤلف باشيد در كنار اين استدلال كه روسيه و فرانسه يك زماني با هم بلاخره مراودات فرهنگي/ ادبي داشته اند مثلن داستايوسكي مي رفته پاريس قمار بازي مي كرده و به همين علت زن سي ساله بالزاك فرانسوي مي تواند از زير دست و پنجه فئودور داستايوسكي روسي درآمده باشد يا خيال كنيد كه بالزاك اصالتن روسي بوده و اين هيچ اشكالي ندارد .. تمدنهاي روسيه و فرانسه آن موقع ها به هر حال از هم زياد فاصله نداشته اند و اين حرف و حديثهاي خاله زنكي بينشان نبوده كه !...
حالا در نظر بگيريد اين وسط جناب وزغ خان تصميم به نصيحت شما و سايرين هم بگيرند.. مثلن كلاسهاي دكتر " فلان فلان زاده " را پيشنهاد بدهند براي تغيير نگرش در زندگي و بهبود آن يا رفتن به آسياي جنوب شرقي و حال كردن با ف... هاي آنطرفي يا انتخاب پرواز شارجه و گذراندن 12 ساعت بدون پذيرايي براي سفربه بنگلور هندوستان را مناسب بدانند به عنوان يكي از راه هاي رسيدن به موفقيت !..
اينجاست كه به طور همزمان احساس بدبختي و درمانده گي و خنده رعد آساي به ضرب و زور لب گزيدن خفه شده ، فشار وحشتناكي با هم يكجا وارد مي آورند كه اگر مرد باشيد مي زاييد و اگر زن باشيد پريود مي شويد .. اگر در اين وضعيت قرار گرفتيد و هيچ كدام از اتفاقات فوق براي شما نيافتاد به مرد يا زن بودن خودتان حتمن شك كنيد به جاي اينكه يقه مرا بياييد و بچسبيد ..
انتخاب ورزشهاي مردانه و سخت اين عوارض را هم در پي دارد .. به هر حال از هر ده تا آدم دو تا ميخ حرفه اي پيدا مي شوند و آن هم چه ميخهايي.. فرد اعلا، .. آخرين مدل .. شيك !..دختر كش !.. مخ زن مخفيييييييي !.. هه هه ..
حس آنتوان چخوف بودن در من به شدت فواره شده و تا نخوابيده بايد يك فكرهايي بكنم .. حال حالاها سوژه ها ادامه دارند به حول و قوه ماجراجويي هايم .. حالا هي بنشينيد بگوييد به جاي اين قرتي بازي ها بنشين داستانت را بنويس !.. من اين روزها در ذهنم آنقدر با سوژه ها درگيرم كه فرصت نوشتن ندارم .. اما كيست كه مرا درك كند .. حالااااا .. به خدا دير نمي شود .. فعلن بگذاريد من به كارهايم برسم .. هر كاري سر وقتش .. عجله نكنيد !..
; ) ..
خوب شده گي !..
امشب خوبم !.. همانطور كه مي بينيد وقتي حالم خوب است زبان و قلمم تند و تيز و قبراق مثل يك مار خوش خط و خال به كار مي افتد و نيش نيش كنان با كلمات شب گردي مي كند .. يكي دو روزي حالم خوب نبود .. عكاسي از تأتر عروسكي را به همين علت از دست دادم و افسوس خوردم .. اين شالاه فرصتهاي ديگر .. چيزي هم براي نيش زدن .. ببخشيد ! .. يعني براي نوشتن نداشتم و البته بلاگفا هم كه انگاري قاطي كرده بود و هنوز هم در قسمت نظرخواهي مشكل دارد .. خب !.. پيش مي آيد ديگر ..
وقتي حالم خوب نيست عجيب مثل اين فرشته هاي بالدار نوراني ، معصوم و مهربان مي شوم .. دقيقن آماده براي قرباني شدن توسط همه كساني كه روزي قرباني نيشهاي زهرآگين من شده اند و منتظر لحظه انتقامند.. اما خب .. كي دلش مي آيد مرا در آن وضعيت بي فشاري و ضعف شديد اذيت كند ؟ حتي ابليس و اهريمن هم دلشان نرم مي شود چه برسد به دوستان.. در هر صورت هر كه مي خواهد انتقام بگيرد دير رسيده چون حالم خوب شده .. فعلن در ليست انتظار بماند تا وقتي ديگر كه خودم خبرش كنم .. هه هه ..
و يك اشاره كوچولو به دوستان خوبي كه زماني با آنها خداحافظي كرده ام براي هميشه .. من فراموشتان نمي كنم همچنان كه شما مرا و اين اصلن چيز بدي نيست .. خواهش مي كنم به تصميم من احترام بگذاريد .. وقتي يك رابطه براي من تمام مي شود يعني واقعن تمام شده و من نمي توانم دوباره به آن برگردم .. حتي در صورت تغيير هر چه كه فكر مي كنيد باعث اين رفتن شده !.. يك حرفهايي نبايد گفته شود .. يك كارهايي نبايد بشود .. يك اتفاقهايي در يك رابطه نبايد بيفتد كه اگر افتاد جبران پذير نيست .. اين را خواهش مي كنم باور كنيد .. اين نشانه سخت گيري و انعطاف ناپذيري نيست .. اين نشانه احترام به خود است .. و من كسي هستم كه به خودم زياد احترام مي گذارم .. پس لطفن شما هم به خودتان احترام بگذاريد و وقتي از شما دور مي شوم همان دورها بمانيد و دوباره براي نزديك شدن تلاش نكنيد چون بي فايده است .. نمي توانم بگويم از اين وضعيت خوشحالم يا متأسفم .. اين يك وضعيت حقيقيست .. يك جور وضع موجود است كه هست به هر حال .. بهتر است به بينهايت آدم ديگري كه در آينده با آنها برخورد مي كنيم فكر كنيم و دست از سر آدمهاي گذشته زندگيمان كه احتمال برقراري ارتباط گذشته با همان كيفيت با آنها جزو محالات است برداريم و قبل از خراب كردن يك رابطه به نتيجه بينديشيم .. ; ) ..
دلم رنگ و نقاشي مي خواهد .. شديددددددددد !..
زندگي به سبك من ..
بعد از تقريبن يك ماه دوربين جديدم را برانداز مي كنم !.. عكاسي هم مثل باقي كارهاي من به مودم بستگي دارد .. اين يك ماه توي مود عكاسي نبودم اما در عوض وب سايتم را راه انداختم .. به عضويت انجمن ملي عكاسان درآمدم و به كارهاي عقب مانده ديگرم پرداختم .. اين دوربين + يك لنز سوپر وايد به قيمت آب كردن دو عدد دوربين قديمي تر بعلاوه يك گردنبند 2 ميليون توماني يادگاري تمام شد .. مود عكاسيم برگشته .. از فردا دوباره چيليك چيليك شات زدنها و خيابانگردي هاي من شروع مي شود ..
يكي از دوستانم از دست كارهاي به قول خودش عجيب و غريب من حسابي دلخور است .. مدام نصيحتم مي كند كه اين چه وضع زندگي است كه براي خودت درست كرده اي .. اصلن نمي شود پيش بيني كرد كه تو دو ساعت ديگر كجايي و چه مي كني .. با اين اخلاق و رفتار و ماجراجويي ها و ديوانه بازي هايت هيچ موجود زنده اي حاضر نخواهد شد دو روز با تو سر كند چه برسد يه يك عمر زندگي !.. خلاصه مغز مرا حدود دو ساعتي تيليت كرد .. اين دوست خوب من سالها پيش با اولين خواستگار جديش كه يك آقاي مهندس با وضع مالي متوسط بود ازدواج كرده و خودش كارمند يك شركت دولتيست . دو فرزند دارد و زندگي كما بيش قابل پيش بيني و خوبي و تا اين شالاه 100 سال آينده بدون هيچ تغيير قابل توجهي پيش رو خواهد داشت .. مهربان و منطقي و قابل اعتماد است و به خاطر همين صفات خوب هميشه به حرفهايش خوب گوش مي كنم و خندان سر و ته قضيه را هم مي آورم تا بيش از اين جوشي نشود از دست من و عقايدم و نوع زندگيم !.. اما خودمانيم .. هم او مي داند و هم شما كه من هر لحظه هر طور كه اراده كنم و دوست داشته باشم زندگي خواهم كرد و نصيحت هيچ موجود زنده اي براي زندگي به سبك خانواده هاي قسمت " زندگي شيرين مي شود " سريال آينه و جديدن انگاري فارسي وان ( اينطور كه مي گويند چون من حتي 5 دقيقه ديدن اين كانال تلويزيوني را هم تاب نمي آورم بس كه دل و روده ام را تحريك مي كند ! ) مرا تحت تأثير خود قرار نخواهد داد ..
زماني درست در جهت جريان آب شنا كردم و با پنجمين خواستگار جدي زندگيم ازدواج كردم و فهميدم كه اهل اينطور زندگي هاي فرماليته اي كه انگار با كامپيوتر برنامه ريزي شده اند نيستم .. جدا شدم و چند بار تا نزديكي هاي دام ازدواجهايي از اين دست دوباره رفتم اما خوشبختانه برگشتم .. شايد اين امتناع من براي ازدواج آن هم در سن 33/34 سالگي از نظر عده اي بي عقلي باشد .. شايد رها كردن زندگي كارمندي و گذشتن از حقوق و مزاياي ثابت و طولاني مدتش در ازاي تشكيل يك زندگي مستقل مجردي و پرداختن به هنر و سفر و تفريحات ماجراجويانه در يك زمان كوتاه و تغيير همه چيز براي بعضي آدمها نشانه حماقت باشد .. اما براي من نشانه كمال عقل و رسيدن به نقطه اي از زندگيست كه ارزشهاي واقعي جاي ارزشهاي دروغين عامه پسند را مي گيرند .. من حسرت امتيازهاي ثابت زندگي هاي معمولي و عاميانه ايراني را نمي خورم چون خودم آنها را امتحان كرده ام و به احمقانه بودن و بي معني بودنشان براي شخص خودم عميقن پي برده ام .. اينها مرا خوشحال نمي كنند .. وابستگي .. وبال بودن .. عاشق بودن .. معشوق بودن .. كارمند بودن .. شوهر و بچه داشتن .. طلا و جواهر زياد داشتن .. ماشين آخرين مدل و خانه آنچناني در فلان نقطه داشتن مرا خوشحال نمي كند .. منكر عشق نيستم اما در جست و جوي عشق هم نيستم .. به وقتش عاشقي كرده ام .. عاشقم شده اند .. اگر اينها راضيم كرده بود كه رهايشان نمي كردم ..
مي دانم كه در جامعه ايراني اين همه استقلال رأي و صداقت و مناعت طبع و آزاده گي از طرف يك زن خريداري ندارد و بيش از تحسين و تشويق و جاذبه ، سرزنش و تحقير و دافعه مي آفريند در بهترين حالت و در بدترين حالتش حسادت زنانه و غيرت و نفرت مردانه بر مي انگيزد كه به صورتهاي مختلف در مردماني كه به من نزديك مي شوند خود را هر از گاهي به من مي نماياند .. تنها كاري كه از من بر مي آيد بي توجهي و دوري از آنها و پرداختن به خودم و زندگي لذت بخشيست كه براي خودم درست كرده ام ..
نه تنهايي مرا مي آزارد كه آنكه از تنهايي مي ترسد از وجود بي حاصل خويش در هراس است و من براي خودم به اندازه هزار نفر مفيد فايده هستم .. كه البته دوستاني هم دارم با روابطي به حد لزوم .. و نه از مرگ و بيماري مي ترسم كه اگر عاقبت زندگي اين است پس بگذار تا رسيدن به آن لحظه آنطور كه دوست دارم زندگي كنم و به ريش همه مورچه هاي حسابگر دورانديش كه مي پندارند تا ابد زنده هستند تا از ذخيره هاي نخورده خود استفاده كنند بخندم ..
من آدميم كه اگر هوس كنم فردا بايد به سفري در آن سوي دنيا بروم فرش زير پايم را مي فروشم تا پس فردا آنجا باشم !.. چون معلوم نيست هفته بعد اصلن زنده باشم تا روي فرشم بخواهم بنشينم يا نه !..
زندگي به سبك من شايد ديوانه وار ، سطحي و ترسناك باشد اما هر چه هست من دوستش دارم .
شعار هفته : رنگ بر سياه سفيد !..
فكر كنم پيشترها هم نوشته بودم كه عكاسي رنگي را به عكاسي سياه و سفيد ترجيح مي دهم .. نمي دانم چرا برخي رنگ را پوششي فريبنده بر واقعيت مي دانند .. براستي چرا بايد واقعيت براي برخي فاقد رنگ باشد ؟!.. تا جايي كه مي دانم از بدو تولد چشم انسانها واقعيت را رنگي مي بيند و مثل برخي حيوانات يا حشرات فاقد اين توانايي نيست . من نمي توانم تصور كنم حتي فكر كردن و خواب ديدن بدون رنگ جالب تر و جدي تر باشد .. رنگها جزئي از واقعيت هستند .. يك انار قرمز بدون رنگ هيچ چيز نيست !.. يك برگ سبز بدون رنگ فقط يك ترس مخفي يا تصوري وهم آلود و ترسناك است ..
من از عكاسي سياه و سفيد معمولن براي نشان دادن واقعيات اغراق شده يا رنگ باخته و رو به نيستي استفاده مي كنم .. من مي دانم از رنگها چطور استفاده كنم تا اغراق آميز تر از آنچه كه بدان وابسته هستند به نظر نرسند .. رنگها هستند تا من ياد بگيرم واقعيت را با تمام بي نهايت معاني و مفاهيمش ببينم و درك كنم و براي خوشايند فهم و شعور بي حوصله ام ناقصش نكنم .. سياه سفيد كردنهاي بي فكر و عادت وار يعني گريختن از واقعيت !.. علاقه به صفر و يك كردن و خلاصه كردن بينهايت درون دو كروشه ي تا حد ممكن به هم نزديك ..
سياه و سفيد كردن يعني دور زدن واقعيت و اغراق در آن براي كاهش درد فهميدن .. شايد براي برخي مضامين در عكاسي به كار آيد اما معمولن استفاده از آن به طور ناخودآگاهانه اي افراطي و دروغين است .. از اين نكته هم نگذريم كه در عكاسي سياه و سفيد عيب و نقص كار كمتر به چشم مي آيد .. بي سليقه گي ها در يك لحظه به صحنه باشكوهي تبديل مي شوند و سهل انگاري ها رنگ مي بازند ..
ديده ايد بعضي آدمها وقتي لباس سياه يا سفيد يا خاكستري مي پوشند جذاب تر از وقتي به نظر مي رسند كه لباسهاي رنگي مي پوشند ؟.. اين نشان دهنده اصالت رنگهاي سياه و سفيد و خاكستري نيست ! .. اين نشان دهنده بي سليقه گي و ناتواني افراد در استفاده درست از رنگهاست .. يك جور بي گانه گي با واقعيت و ناسازگاري با محيط و طبيعت رنگارنگي كه اطراف ماست .. پس همه با هم :
رنگ بر سياه سفيد !
رنگ بر سياه سفيد !
رنگ بر سياه سفيد !
سلبريتي و پاپاراتزي !..
هر چقدر كه
هنرمندان را دوست دارم به همان اندازه از " سلبريتي نيوز " يا همان " خبرهاي داغ
زندگي شخصي و غير شخصي " آنها بيزارم .. طوري كه اگر روي جلد مجله اي عنواني و خبري
از اين دست ببينم حتي در صورت ادعاي مدير مسئول و نويسندگان مبني بر به هم
چسباندن زمين و آسمان با محتوايي ادبي ، هنري ، فلسفي ، اجتماعي ، فرهنگي ،
سياسي و غيره هرگز به خودم زحمت نخواهم داد كه نگاهي به محتواي مورد ادعا
بياندازم .. و به همين گونه درباره ورزشكاران مطرح و ساير مشاهير !.. اين
تحفه همانطور كه مي دانيد سوغات هاليوود و يكي از حقه هاي پر زرق و برق
دنياي سرمايه داري براي جذب سرمايه است اما به همان اندازه كه رونق بخش مجلات زرد
عامه پسند و هاليوود و زندگي اهالي و روزي خوران آن مي شود به همان اندازه براي
ايراني ها و مشاهير و مردمانش اعم از خاص و عام ضرر دارد و نيازي به ذكر
دلايل نيست ..
هر چقدر كه
عكاسي را دوست دارم از " پاپاراتزي " متنفرم .. پاپاراتزي بودن براي يك
عكاس يعني يك افتضاح شغلي شخصيتي قابل ترحم به تمام معنا !..
سبز روشن ..
فتوبلاگم را در لينك زير اين نوشته مي توانيد ببينيد . فعلن فقط چند عكس آپلود كرده ام تا اشكالات سايت مشخص شود و بتوانم درستشان كنم . اگر ايده اي يا نظري براي بهتر شدنش داريد مي توانيد با من درميان بگذاريد . اميدوارم بتوانم عكسهاي بهتري در آينده در اين سايت به شما نشان بدهم .
فهميدن نيست .. نبودن هست ..
يك هفته تلفن نداشتم .. يعني كابل فيبر نوري نداشتم !.. حالا دارم .. يك هفته اينترنت نداشتم .. حالا دوباره دارم .. قبل از يك هفته ، اي ميل داشتم ..حالا هم دارم اما با بدبختي بازش مي كنم حالا !.. نمي دانم چه مرگش شده .. كلي هم كار در راه مانده دارم و با اين حركات لاك پشتي اي ميل خان نمي دانم كي عاقبت به مقصد مي رسند .. فعلن همين است .. صبررررررر مي كنيـــــــــــم !.. اين شالاه كه درست مي شود ..
اين اسرار و رموز حرفه اي بعضي ها برايم جالب است ..اتفاقن از صداقت بعضي ها خوشحال مي شوم وقتي كه راحت و بي رودربايستي به من مي گويند كه دوست ندارند تجربه و اطلاعاتشان براحتي در اختيار ديگراني كه نمي شناسند قرار بگيرد و از من مي خواهند كه رازدار باشم !.. كاملن موافقم و پيروي اين عقيده هستم .. اگر جايي ديده ايد كه اطلاعات و تجربياتي را ( علم .. هنر .. ورزش و يا هر چه .. ) در اختيار ديگران گذاشته ام يا مربوط به خودم بوده پس اختيارش را داشته ام و يا مربوط به كساني بوده كه با اين مسئله مشكلي نداشته اند يا دست كم اينطور وانمود كرده اند و اعتراضي نداشته اند .. حالا اينكه بعدها پشيمان شده اند و يا روي عمل انجام شده قرار گرفته اند و معترض شده اند و به شيوه هاي عوامانه و احمقانه اي براي حفظ اسرار كذايي حرفه ايشان اقدام كرده اند به من ربطي ندارد و صد البته كه به مقصود نرسيده اند و فقط خودشان را ضايع كرده اند .. مرتبه اي كه من در آن سير مي كنم جايگاهيست كه شايد خيلي بلند و مرتفع نباشد اما به هر حال جاييست مخصوص من كه راه و روش خاصي براي باقي ماندن و پيمودن مي طلبد .. جاييست كه بر روي دوستان صادق و روراست و بي شيله پيله از هر قشر هميشه باز و خوش آمد گوست و بر روي منافقان عافيت طلب رند و احمق هميشه بسته خواهد ماند .. من شوخم و خوش صحبت اما تعارف بلد نيستم !..
دلم بي وزني مي خواهد .. نه كه خيلي هم وزن دارم !.. هه هه .. اين كه من حس مي كنم وزن خودم نيست كه !.. وزن سازه هاييست نامرئي و حاصل دسترنج هنرمندانه ديگران كه من ناخواسته گاهي بر دوش مي كشم .. سه تا جا مي شود اين وزنه ها را رها كرد .. توي آسمان .. در اعماق آبها و زير خاك !.. هر سه را امتحان مي كنم .. سوميش البته اجباريست و دست من نيست .. دست هيچ كس نيست .. پايان همه آغازهاست .. شايد هم آغازي بر چيزي كه دركش نكرده ايم .. فعلن آنهايي را كه دست من است امتحان مي كنم و سوميش را دست تقدير .. سرنوشت و زمان مي گذارم .
مي خواهيد از كوچكترين و معمولي ترين كارها لذت ببريد ؟.. دركش كنيد !.. آنها كه همه چيز برايشان معموليست و بادي به غبغب مي اندازند و مدام به شما مي گويند اينكه كار سختي نيست .. اينكه كار عجيبي نيست ما بارها انجام داده ايم و برايمان كاري ندارد ، بدانيد كه جزو ابله ترين ها هستند .. يك الاغ هم حتي وقت علف خوردن علف را مي فهمد اما اينها حتي اگر قله اي را هم فتح كنند هرگز حتي به اندازه يك سانت از خاك آن كوهستان پرشكوه را درك نخواهند كرد .. فهميدن !.. عنصر كميابيست كه با تولد انسان كشف شده اما توي جدول مندليف پيدا نمي شود ..
روز پدر را به بابا تبريك گفتم و بعدش يك دفعه دلم براي مامان تنگ شد .. يكي دور است و آن ديگري نيست .. نبودن !.. عنصر فراوانيست كه با تولد هر انسان كشف شده و تا دلتان بخواهد توي تمام جدولهاي دنيا از مندليف گرفته تا متقاطع و مورب و شرح در متن و در هم ريخته و ابجد قابل مشاهده است و از همه يِ جاها بيشتر توي آينه ! .. نگاه كن !.. آنجاست ! ..
يه خبر خوب !..
به زودي فتوبلاگم را خواهيد ديد . در يك آدرس جديد و مستقل از اينجا با يك فرمت تازه !.. شايد بعدها بلاگم را هم به آنجا منتقل كنم يا نوشتنم را در آنجا ادامه بدهم .. شايد گالري تصاوير را هم اضافه كنم و بعدترها طرح هاي زغالي ، جوهري و روان نويسي !.. خط خطي ها .. گوله گره ها .. خورده شيشه ها و نخ كش ها !..
فعلن كلي ذوق زده هستم براي همين خوابم نبرده ! البته ظهر هم پوست خواب را كندم با اجازه شما و ساير بزرگترها و كوچكترها و اساتيد محترم و محترمه .. ( چقدر اين دبير ادبيات دبيرستانمان حرص مي خورد وقتي مي نوشتيم اساتيد هااا .. ) ..
شايد اين چيزهاي كوچولو فقط يكي مثل من را آنقدر ذوق زده كنند .. قبلن ها گفته بودم كه .. آدمهاي كوچك زياد زياد ذوق زده مي شوند چون آرزوهاي كوچكي دارند كه هي تند تند برآورده مي شوند .. دست خودشان هم يعني خودمان هم نيست ديگر .. به هر حال به بزرگي خودتان مي بخشيد ..
جونمي جووووووووون ! .. ; ")) ..
جاودانه ..
بنا به دلايلي حذف شد .
غرغر نوشته !..
هيچ كاري سخت تر از چسباندن محتويات يك كنسرو ماهي تن آن هم در زماني كمتر از يك صدم ثانيه به سقف سفيد آشپزخانه نيست .. هم به مهارت نياز دارد و هم علاقه و هم ذوق هنري !.. هنر تميز كردنش البته افتاد گردن ديگري چون خودم دلم نيامد نابودش كنم ..
معمولن آنها كه در فعاليتهاي فيزيكي توانا هستند و به اصطلاح زور و بازو دارند توانايي هاي ذهني متوسطي دارند و بالعكس .. اما جدن همه جا نمي شود تنها با زور و بازو يا تنها با قدرت ذهن و درك و شعور همه كارها را راه برد .. يك هماهنگي بين اين دو لازم است كه بوجود آيد .. اما در هر صورت شعور و درك بالا و تشخيص ظرايف و مرزها و تفاوتهاي اندك مابين مفاهيم .. واژه ها .. پديده ها و حالات و رفتارها و اتفاقات مختلف خيلي وقتها قدرتي به آدم مي بخشد كه هيچ زور و بازو و زرق و برق و مقام و موقعيتي قادر به جبرانش نيست .. از يك طرف لذت بخش و از طرف ديگر آزارنده است .. گاهي باعث مي شود در ميان جمع بزرگي كه اين چنين نيستند احساس تنهايي كني و گاهي مجبور مي شوي خودت را هم سطح سليقه عمومي پايين بيآوري تا از مزاياي جوامع و اكثريتها استفاده كني .. اما هميشه كه نمي شود !.. بلاخره يك جاهايي يك عده را جريحه دار مي كني .. يك عده را مي رنجاني .. يك عده را هم مي راني !.. اما نيمه پر ليوان هم اين است كه بلاخره تعداد اندكي هم پيدا مي شوند كه بفهمند چه مي گويي و از اين انكار سرسختانه دست بكشند و دوستان خوبي شوند .. كاش ميشد تعداد اين آدمها را زيادتر كرد .. آنوقت ميشد كارهاي خوبي كرد .. ميشد كم كم يك جمعيت بزرگ درست كرد كه بدون نياز به پيشوايان و همه چيزدانان گه رند و گه ناخالص با قدرت تجزيه و تحليل و فهم محدود و متوسط و متكي به دايره حاميان و طرفداران و وابستگان ، قادر به تغيير امور باشند .. اين يك قدرت نامحسوس فراگير غير قابل كنترل ايجاد مي كند .. قدرتي كه از آگاهي و خود انتقادي شجاعانه و تصحيح و دوباره سازي و احياء منطقي ايده ها و فعاليتهاي اجتماعي و فرهنگي بوجود آمده و مي تواند به راستي دگرگون كننده باشد و بزرگترين مزيتش اين است كه هيچ خشونتي قادر به كنترل آن نيست ..
عاقبت بايد از يك جايي شروع كرد .. مشكل ما اين است كه خودمان و زبانمان و اصطلاحاتمان هنوز در اعماق سنت و تحجر دست و پا ميزنند اما دم از آزادي و مدرنيته و سكولاريته و دموكراسي مي زنيم .. حاضر نيستيم ريشه اين عقب افتادگي هايمان را در وجودمان قطع كنيم .. عقده هاي ريز و درشت .. كينه ها و نيتهاي شخصي و منافع فردي نمي گذارند چون يك جاهايي دلمان را بدجوري خنك مي كنند هنوز .. ما ملتي نون به نرخ روز خور و اهل شعار و ادعاييم .. ما ملتي جوگير و ابتدايي و عاشق خاله بازي هستيم .. حتي تظلم خواهي ها و حركتهاي دسته جمعيمان هم بيشتر يك رويه پر زرق و برق و فاقد محتواي لازم است .. همين است كه مدام درجا مي زنيم و مثل عنكبوتهاي پشت يخچال به جا و موقعيت فعلميان به شدت چسبيده ايم و به هر قيمتي به تارتنيدنهايمان ادامه مي دهيم تا بهتر تثبيت شويم و از طرفي هم براي اينكه اقبال ظاهري و عمومي را هم بدست آورده باشيم هر از گاهي هم اي .. شعاركي .. زنده باد مرده بادي چيزي سر جاي لق لقي ِ كذاييمان بلغور مي كنيم و به موقع هم با يك تشر خشكمان مي زند و توي كما مي رويم !..
ما هنوز با كوچكترين انتقادي موضع خصمانه مي گيريم .. تهمت مي زنيم .. افترا مي زنيم .. توهين مي كنيم .. واقعيات را وارونه جلوه مي دهيم و به شكلي بسيار مضحك و احمقانه وقتي كه در تنگنا قرار مي گيريم و احساس خطر مي كنيم همه شعارها و سخنراني هاي روشنفكرانه و مد روز و مدرنمان را فراموش مي كنيم و براي دفاع از خود به همان روشهاي قديمي و سنتي و تهوع برانگيز تمسك مي جوييم ..
جايي جوك خنده دار و ضايعي خواندم از طرف كسي كه انتظارش را نداشتم و نوشته هايش برايم اهميت داشت.. يك جايي نوشته بود كه در تمام عمرش با تنها زني كه بيش از دو ساعت حرف زده همسرش بوده آنهم از 22 سالگي !.. همكار زن ندارد .. با خانواده ارتباط ندارد .. و اصولن نمي داند در مواجهه با زنها بايد چه بكند و چه بگويد .. تا اينجاي كار مسئله مهم و عجيبي در جامعه ايران مطرح نكرده .. خيلي از پسرهاي شهرستاني ايراني چنين سرنوشتي دارند و در نوع خود چيز بدي هم نمي تواند باشد .. همين آدم يك جايي در مورد يك داستان تازه منتشر شده دم دستي و به شدت سطحي و بي محتوا در مورد نويسنده اش نوشته كه فلاني زن را خوب شناخته و در جاي ديگري فرموده اند از فمينيستها متنفرند چون به نظرشان كوهي از عقده و كينه و غيره و غيره هستند .. جالب اينجاست كه اين آقاي تقريبن سي ساله هم منتقد سينما و هم فيلم ساز و هم شاعر و هم نويسنده و هم ترانه سرا و هم پزشك تشريف دارند ! .. پس از خواندن اين نوشته ها كمي عصباني شدم نه به اين خاطر كه ادعاي فمينيست بودن دارم .. براي اين عصباني شدم كه عميقن افسوس خوردم به حال جامعه اي كه آدم منتقد و خاص و تحصيلكرده و چنين و چنانش اين است .. واي به حال عوامش !.. بعد از چند دقيقه البته كه عصبانيتم به خنده اي از ته دل تبديل شد .. خوب كه دقت كردم همه قضيه بيشتر به يك جوك مي مانست تا يك نطقي كه ارزش عصباني شدن داشته باشد .. پس خنديدم .. خوب خنديدم .. نمي دانم چطور مي شود منتقد سينماي خوبي بود اما در همان حال حرفهاي متناقض احمقانه خنده داري هم زد كه فقط عده اي را خوش مي آيد كه لمپنها و شيپورچي ها را به روشنفكران و هنرمندان ترجيح مي دهند ..
هفته هاي پيش دو تا نمايش ديدم .. مكاشفه اي در باب يك مهماني خاموش و پروفسور بوبوس .. به زودي به آنها خواهم پرداخت .. در پستهاي بعدي .. فعلن سرم شلوغ است .. اين غرغرها را هم نوشتم كه هي نياييد اينجا خداي ناكرده سرتان به ديوار بخورد و نا اميد برگرديد .. كاچي بعض هيچي .. ; ) ..
بيچاره پست مدرنيسم ..
پست مدرنيسم دست و پا زدن عوامانه ميان سنت و مدرنيسم نيست .
پست مدرنيسم خاك مالي گندهاي عميق و ماست مالي وجداني كه هنوز بيحس نشده نيست .
پست مدرنيسم آشتي دادن روشنفكري با سنتهاي احمقانه و خرافات نيست .
پست مدرنيسم رد گم كني عقلي كه فهميدن را دوست ندارد نيست .
پست مدرنيسم ماده مخدر نيست . اكستازي نيست . منقل و وافور و ترياك نيست .
حتي قليون و سيگار هم نيست .
و بلاخره اينكه ..
پست مدرنيسم حقه بازي نيست !..
شعور عكاسي (1)
عكاسي از عقب مانده هاي ذهني و بيماران رواني يا ناقص الخلقه ها به شكلي كه ترحم برانگيز باشد به نظر من نشاندهنده تمايلات سانتي مانتاليسمي يك عكاس است . سوژه هاي اينچنيني مسلمن هيچ شباهتي به سوژه هاي جنگي مثل جانبازان يا معلولين جنگي يا قربانيان فقر و جهل و اختلاف طبقاتي ندارند . اين تفاوتيست كه خيلي ها عمدن يا سهون نمي گيرند . يك عكاس قبل از هر چيز به صداقت نياز دارد تا به توانايي در انداختن يك عكس تميز و شفاف !.. چيزي كه يك تماشاچي عكس هم به همان اندازه بدان محتاج است .
...........
پينوشت در تاريخ 89/9/8 : به نظرم در اين پست كمي تند رفته ام . نظرم همان است كه بود اما از كلمات خوبي براي بيان عقيده ام استفاده نكرده ام . به همين دليل تركيب " جنايت بي دليل " و " حماقت " را حذف مي كنم . به جاي " نمي فهمند " از " عمدن يا سهون نمي گيرند " استفاده مي كنم و به جاي " شعور " از " صداقت " . مقصودم سرزنش نوعي ساده انگاري و سوء استفاده از سوژه و يا فرصت طلبي عكاس از سوژه هاي تأثيرگذار بود . مقصودي كه ناشي از عقيده ايست كه كوچكترين تغييري نكرده فقط كلماتش ملايم تر شده ! ..
اين روزها با همه تمايلم به نا آرامي و هيجان و شيطنت رو به ثباتم .. روزهاي روشن و شبهاي باراني .. يكي چند روز پيش خيلي اتفاقي آن دورها مرا در حال پرسه زني ديده بوده انگاري .. الآن ديدم برايم اس ام اس زده و از لبخند و برق چشمان خندانم تعريف كرده و فهميده روزگارم خوب است .. رفتم جلوي آينه قدي به خودم نگاه كردم .. خودم را عميقن دوست داشتم .. به گذشته فكر كردم .. غم گذشته ملايم شده .. غم آينده هم كه وجود ندارد .. من هستم و يك عالمه تجربه هاي تازه .. يادگرفتنهاي تازه .. كارهاي تازه كه در انتظار من است .. براي يك لحظه آنقدر احساس سبكباري و رهايي كردم كه زمين زير پايم يادم رفت .. چيزي كه هست يك وجدان راحت با چشمهايي هميشه باز حتي در تاريكي .. يك فاصله به بزرگي يك دنيا از آدم كوتوله ها كه لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر مي شود .. يك شوق كودكانه براي بازي .. يك عالمه خنده و شكولات و شيريني !.. حتي براي يك لحظه از كارهايي كه در گذشته انجام داده ام و لحظاتي كه با ميل و اراده خودم سپري كرده ام پشيمان نيستم .. همه آن لحظات بوده كه از من زني ساخته كه الان مي توانم دوستش داشته باشم .. فكر كنم راز جواني من همين باشد .. اينكه چهره ام آنقدر تر و تازه و شاداب است كه 10 سال كمتر از سنم ميزند .. گاهي چنان بيباك و چابك مي شوم كه يادم مي رود كه كجا زندگي مي كنم و سوك سوك كوتوله بخيلي و تنه رذل حسودي مرا به خود مي آورد كه اوهوي !.. يادت نرود كه ميان جمعيتي زندگي مي كني كه بيشترشان مثل تو نيستند .. حواست را جمع كن !.. مواظب خودت باش !..
روشنكيِ اصل !..
يك ژانر جديد از عكاسي را مي خواهم امتحان كنم . عكاسي تبليغاتي ! اصلن توي فكر بد آمدن و خوش آمدنم نيستم . اين سري عكاسي كه دارم در ژانرهاي مختلف انجام مي دهم يك جورايي مثل مواجهه يك كودك با دنياست . ديده ايد بچه هايي كه تازه لمس كردن اشياء را ياد گرفته اند چگونه براي داشتن و لمس كردن اشياء اطرافشان بي تاب مي شوند ؟ چگونه همه چيز را با انگشتهاي كوچك و ظريفشان مي سنجند و شناسايي مي كنند ؟ من هم دقيقن دارم همين كار را مي كنم . چقدر از بچه ها مي شود آموخت .. اين تقليد كودكانه باعث مي شود صرف نظر از نتيجه از كارم لذت ببرم و مي دانم كه چيزهايي كشف ميكنم كه اصلن ربطي به اين كار يا نوع خاص عكاسي ندارد چون اين با طبيعت من عجين شده ! رسيدن از چيزي كه انتظارش را داشته اي به چيزي كه منتظرش نبوده اي !.. هيجان انگيز و ساده و لذت بخش . خلاصه يك جورايي " روشنكي اصل" !
پنير سوخاري را چطوري درست مي كنند ؟ اينجا از اين خواننده هاي خاموش كه هي سر مي زنند اما نمي دانم چرا مي ترسند كامنت بگذارند ( ما هم مثلن كنتور داريم اينجا هااا !.. هه هه .. ) كسي آشپزي بلد است در حد لاليگا ؟ حالا براي اينكه ضرر نكنيد يك نوع آماده سازي و طعم دار كردن جوجه و گوشت و ماهي و ميگو را هم يادتان مي دهم . چون متوجه شده ام كه در تهران اكثرن اين كار را نمي دانند و برايم كمي عجيب بود ! قبل از كباب كردن يا سرخ كردن گوشتها مخصوصن ماهي و ميگو و جوجه آنها را حدود 3 الي 4 ساعت توي آب ليموي زياد + زردچوبه + نمك + فلفل سياه + پياز و سير رنده شده بگذاريد تا نرم و طعم دار شوند بعد اگر مي خواهيد روي منقل كباب كنيد همين طوري سيخ بزنيد و اگر مي خواهيد سرخ كرده بخوريد زير آب بگيريد و بعد كمي نمك و فلفل و زردچوبه دوباره به آن اضافه كنيد . نتيجه عالي مي شود . يك بار امتحان كنيد اگر اين كار را تا به حال نكرده ايد و براي آموزش دهنده يك كف مرتب بزنيد .
لطفن همگي دعا كنيد سرعت وزش باد هر چه زودتر به زير 20 كيلومتر بر ساعت برسد . بنا به دلايلي برايم مهم است . همين قدر بگويم كه نتيجه ذوق زده ام مي كند شديددددددد .
منتقد هاي سينما را دوست داشته باشيد و از نقدها و محفوظاتشان استفاده كنيد اما "اكثرشان" را جدي نگيريد چون انتقاد پذير نيستند . اگر مي خواهيد عصبانيشان كنيد تا در يك لحظه از عرش به فرش سقوط كنند از آنها انتقاد كنيد . مي توانند جريان ساز باشند آن هم در بعد فرهنگي مهمي مثل سينما اما امان از جهت وزش بادهاي سهمگين كه مقاومت در برابرشان سخت است !.. يك جريان ساز قبل از هر چيز بايد در مقابل جريان هاي مخالفش مقاوم باشد .
بزرگان مي گويند در اين مملكت مجبوريد همه را دوست داشته باشيد ( همه = اقوياء ! ) از اهورمزدا گرفته تا اهريمن و روح القدس كه مبادا روزي يكي از شما برنجد و تلافي كند و حال شما را بگيرد و مانع پيشروي شود . قاعده بازي همين است . خواه تو پند گير خواه ملال ! .. اين پنديست كه من دوست ندارم . اما حاضرم قسم بخورم به هر آنچه كه مي پرستيد كه بدون عمل به اين پند هم مي شود از زندگي لذت برد و بود . به نظرم شرافتمندانه تر مي آيد . يعني من اينطوريم !..
عبور كن .. خلاف كن .. دور بزن .. زنده بمان !
امروز 4 ساعت تمام توي شلوغ پلوغي هاي طالقاني و بلوار كشاورز و كارگر دوچرخه سواري كردم .. نم نم ملايم و قشنگي هم باريدن گرفت .. تمام مدت مسير خلاف كردم .. چون طالقاني يك طرفه است و من خلاف جهت خيابان راندم .. توي پياده رو دوچرخه سواري ممنوع است ولي من توي پياده رو لابه لاي آدمها و موتوري ها حركت كردم .. دوچرخه سواري در پارك لاله ممنوع است اما من بي توجه به داد و بيداد نگهبانهاي پارك ويراژ مي دادم !.. همه اينها يعني اينكه من كمي بي فرهنگي كردم و راستش خيلي چسبيد . اين كارها را به شما توصيه نمي كنم و شايد اگر خيابانها و پاركهاي تهران هم مثل همه جاي دنيا در تمام مناطق جايي براي دوچرخه سواري داشت من هم در اين ساعت به اندكي بي فرهنگي كردن خودم پيش شما اعتراف نمي كردم . اما راستش را بخواهيد خيلي وقت است كه خسته شده ام بس كه آدم با فرهنگي بوده ام و به تعريف دولت و حكومت و سالارهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي و عرفي و سنتي كشورم گوش داده ام ..
پوست كلفت شده ام ؟ نه ! من هرگز كرگدن نمي شوم اين يادتان باشد . براي مبارزه با ورطه ها نيازي نيست حتمن از جنس ورطه شوي .. نيازي نيست مثل يك انتقام جوي پست ديگران و در حقيقت خودت را نابود كني و با اهريمني در بيفتي كه زورت به او نمي رسد چه خوشت بياد چه بدت بيايد . ياد بگير ورطه را دور بزني و در حال دور زدن براي اهريمن ورطه نشين شكلك در بيآوري !.. مطمئن باش با اين كار او خود به خود و به تدريج نابود خواهد شد . دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . خيالت تخت !
دوچرخه سواري لابه لاي مردم كوچه و خيابان لذت بخش است مخصوصن اگر بلد باشي چطوري از كنارشان با احتياط عبور كني كه هم با آنها برخورد نكني و هم حالت گرفته نشود . خيلي هايشان دوست داشتني بودند .. نگاه هايشان مهربان و لبخندهايشان صورتي بود .. همين عده كم از موجوداتي به نام آدم وقتي گهگاه توي خيابان ديده مي شوند هم خوب است .. مي فهمم كه هنوز زندگي ادامه دارد .. به زيبايي ..