تلاش برای زیباتر شدن در دنیایی به شدت زشت؟..

 

این روزها اخبار حوادث اسیدپاشی و عواقبی که برای زنان قربانی داشته همه جا را پر کرده است.. عده ای کمک می کنند تا امکاناتی فراهم شود برای رسیده گی به این افراد اما از نظر قانونی هیچ فریادرسی ندارند و حتی شاهدیم در مواردی عاملان با پررویی تمام در جامعه می گردند و آزادند!.. این هم نوعی از عدالت است که تنها در سرزمین ما جاریست..

براستی که در چه دنیای زشتی زندگی می کنیم!.. دنیایی به شدت زشت که معیارهای زیبایی اش را هر وقت که خواست تغییر می دهد و هر بار مد جدیدی را در مغز و روح زنان تزریق می کند.. معیاری که چهره ها را مسخ می کند.. گاهی با بالشتکهایی به نام پروتز.. گاهی با نابود کردن عضوی به نام بینی و تبدیل آن به سرسره ای مسخره.. گاهی با لاغر کردن اجباری زنان و گاهی با بزرگ کردن اغراق آمیز اعضای زنانه شان.. به این قیافه های مسخ شده و هیکلهای پلاستیکی که نگاه می کنم حس ترحمم برانگیخته می شود.. گاهی از زیر زبانشان حرف بیرون میکشم.. عده ای به شدت مقاومت می کنند از اینکه بگویند به خواست اکثریت بیشعوری تن در داده اند که دنیا را فقط برای خودشان می خواهند و لذتش!.. به خواست جامعه ای که چیزی از زیبایی نمی داند مگر حالتی که در او برانگیخته شود در کوتاه ترین زمانی و همه هویتش را در کسری از ثانیه از آلتش به بیرون تف کند تا حس کند برتر است و بر این قربانی له شده بر تخت غلبه کرده است.. خوانش الکن و ناقص و بی ریشه از زیبایی بر پایه خشونتی مردانه استوار شده که نه خود زیباست و نه زیبایی را می تواند درک کند.. خشونتی که دامن خودش را هم گرفته است..

این روزها دیگر دیدن مردانی عضله ای با دماغهای کوچک شده و لبهای پروتزی عادی شده!.. زنهای پلاستیکی مردانی مشابه می طلبند.. دیگر یک مرد کوتوله چاق و کچل با چشمهای ورقلمبیده زیر عینک نمی تواند عقده هایش را با تحقیر زنان جبران کند مگر اینکه "اوناسیس" باشد یا قربانی هایی به شدت بیچاره داشته باشد!.. دلم برای مردها هم می سوزد.. تنها ارجحیتی که آنها به زنان دارند این است که با لوده گی و شلوغ بازی و اتکاء به روایت مردسالارانه ایرانی/شرقی از جنسیت می توانند تا حدی عقده ها را جبران کنند و انگشت اتهام را از قیافه و هیکل ( و شاید ضعف جنسی و کوچک بودن آلت تناسلی یا مشکلات شخصیتی ) خود به دیگران ( زنان ) برگردانند اما زنان چنین انتقامی نمی توانند بگیرند مگر از خود و قربانی کردن و مسخ کردن خود در این مسلخگاه دست ساز رجاله های صنعت مد و پورن و شایسته گان احساساتی زرد پر رنگ..

من نمی گویم که تلاش برای بهتر شدن بد است.. تلاش برای بهتر شدن بد نیست.. من هم به فکر چین و چروکهای روی پیشانی و زیر چشمم هستم.. من هم به موهای سفیدم فکر می کنم و دوست دارم جوانتر به نظر برسم.. من به خودم میرسم و آرایش می کنم اما می توانم درک کنم همه تلاشهای من برای بهتر شدن ، واقعن برای بهتر شدن است تا بیشتر به خودم و افکارم شبیه شوم نه برای تبدیل شدن به سوژه ای پلاستیکی در دست حقه بازهایی بی سلیقه و بیشعور که از دفرمه کردن من مطابق سلیقه نازل پایین تنه های سنتیشان به لذتی سادیستی دچار می شوند..

دلم می سوزد وقتی که زنی پس از طلاق بلافاصله می رود سراغ جراحی های زیبایی.. پس از هر چشم چرانی شوهرش دنبال تغییر یکی از اعضای بدنش می گردد.. حالا یک زن بیسواد یا عامی شاید دیواره دفاعی بلندی نداشته باشد در برابر میل لجام گسیخته جامعه مردانه برای له کردن و تحقیرش اما یک قهرمان ورزشی.. یک پزشک.. یک مهندس عالیرتبه.. یک مدیر.. یا حتی یک فمینیست؟!.. من این را نمی فهمم.. فقط متأسف می شوم.

نمی دانم کی دوباره رویم می شود توی آینه نگاه کنم و برای لحظه ای هم که شده نگران متلک فلان مردک عوضی آلت کوچولو و دچار انزال زودرس ( من این را نقص و اشکال نمی دانم.. این تصور غلط عامه و عموم مردان است از مردی که ضعیف است! ) باشم که عقده پس زده شدنش را توسط من یا زنی مشابه من به باریکی کمرم نسبت دهد یا عملی نبودن قیافه ام؟.. نمی دانم کی می توانم دوباره عصبانی شوم در برابر وقاحتها یا متلکهای جنسیتی یک لوده بی سر و پا و بی استعداد یا لمپنی که در برابر توانایی ها و استعدادهای ذاتی من یا غرور و اعتماد به نفسم کم آورده و مرا مثل کنیزی که در خانه دارد نمی تواند دنبه ای پرورده و تن لش جهت فروشدن و مفعول بودن روی تخت خواب تصور کند؟.. یا در برابر زخم زبانهای زنی بدبخت و حسود کلافه شوم که حس حقارتش را و تصورات و توهماتش را از من با زور می خواهد به من نسبت دهد و با حقیقت برتری که پیش رو می بیند تعویض کند تا بیشتر احساس امنیت کند، درصدد دفاع از خودم برآیم؟.. نه!.. دیگر نمی توانم.. حتی برای لحظه ای به این همه ابتذال و بوی گندی که دارد فکر کنم وقتی که دنیا تا این اندازه زشت است و زنان نافرمان را عمدن و عمدن زشت تر و زشت تر می خواهد..

اشتباه نکنید!.. چون لاغرم به چاق نمی گویم زشت!.. اگر چاق بودم هم به لاغر نمی گفتم زشت!.. چون سفیدم به سیاه نمی گویم زشت!.. اگر هم سیاه بودم به سفید نمی گفتم زشت!.. چون قد متوسطی دارم به بلند قد نمی گویم دیلاق و اگر بلند قد هم بودم به کوتاه تر از خودم نمی گفتم کوتوله!.. به نظر من آدم زشت وجود ندارد.. وقتی که این همه زشتی و بدسیرتی می تواند حقیقت یک چهره را بنا بر میل و خواسته خود در یک لحظه نابود کند چه با اسید و چه با پروتز و چه با داروهای لاغری و لیپوساکشن، آنوقت من چطور می توانم معیار خودخواهانه خودم را و دریافت اکتسابی ذهنی خودم را از زیبایی به دیگران تحمیل کنم و آنها را تحقیر کنم؟!..

این روزها حالم به هم می خورد از هر که حرف از زیبایی یا زشتی آدمها میزند.. این همه بیشعوری را کنار گوشم وقتی که سمیه ها و زیورها و سهیلاها مسخ می شوند نمی توانم تحمل کنم. مرا ببخشید اگر روزی حین سخنفرسایی و اظهار فضلتان با خفه شوی محترمانه من مواجه شدید. از حالا ببخشید و دلیلش را بدانید!..

............................

پینوشت : این نوشته را ابتدا در فیس بوک پست کردم.

 

+ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:33 روشنک هوشمند |

سال نکو!..

 

سالی که با توافق هسته ای شروع شده باشد نمی تواند سال بدی باشد حداقل بهتر از سالهای قبل برای عموم ملت ایران!..  و اما من :

هیجانزده.. خوشحال و درگیر با برنامه هایی که به شدت مشغولم کرده!.. حتی وقت نمی کنم به لینکهای وبلاگم سر بزنم و کمی بخوانم و نظری بنویسم که این گاهی باعث دلخوری دوستانم می شود که همین جا از آنها عذرخواهی می کنم.. باقی وبلاگستان را خیلی وقت است که کنار گذاشته ام اما همچنان به فیس بوک سر میزنم و اخبار روز را دنبال می کنم و طبق معمول مهمترین اخبار روز برای من اخبار زنان است.. و مگر برای یک فمینیست عملگرا غیر از این باشد عجیب نیست؟.. راه روشن تلاش روشن می طلبد که پایه اش هستم همیشه تا دم مرگ!.. خیالتان تخت!..

امسال عید داداشی و زن داداش بعد از به ترتیب 28 سال و 30 سال ( که از آلمانی شدنشان می گذشت ) مهمان دو هفته ایه نوروزی ما بودند.. همه با هم به خانه پدری در اهواز رفتیم و در کنار هم لحظات سال تحویل را جشن گرفتیم.. خیلی خوش گذشت.. روزهایی به شدت شاد و آرام.. اهواز چقدر نو شده بود.. خیابانها تمیز و سبز.. چراغانی ها با سلیقه و زیبا.. مردم خوش لباس و خوش تیپ.. راستی اهواز گشت ارشاد ندارد.. تا توانستم تیپ زدم و دلی از عزا در آوردم!.. به شهرهای اطراف هم سفرهای یک روزه ای داشتیم.. زن داداش کلی لهجه خوزستانی یاد گرفت.. از لهجه دزفولی ( اصالت خانواده گی ما ) و شوشتری گرفته تا چند کلمه لری و عربی و آبادانی..

درست است که سرم شلوغ است اما ماجراجویی هایم را هرگز کنار نخواهم گذاشت.. با برنامه ریزی درست به همه چیز می شود رسید.. اینطوری دلزده و خسته هم نمی شوم.. دریا و آسمان و زمین در انتظار من است.. داستانهایی تازه برای ایفای نقشی حقیقی میان سطر سطرشان.. آدمهایی تازه برای آشنا شدن.. دنیاهایی تازه برای کشف شدن.. همه اینها آنقدر از هیجان لبریزم می کنند که وجودم شعله ای می شود که بیفتد به جان هر چه بیهوده گی و کهنه گیست.. تازه می شوم و تازه می کنم..

سال نوی همه گی مبارک!..

 

+ یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 23:20 روشنک هوشمند |

دقیقه نود!..

 

نمی دانم این اسفند چه سری دارد که همه بازی ها را به دقیقه نود می کشاند.. آدم هول برش می دارد.. حالا امسال مثلن از روی برنامه پیش رفته ام اما باز هم زمان کم می آورم.. نمی توانم تنها به یک کار بپردازم چون از آن خسته می شوم و همیشه باید کارهای دیگری هم داشته باشم که به وقت دلزدگی از یکی به آن دیگری بپردازم.. هم خوب است هم بد..

توی اتوبوس نشسته بودم.. بغل دستی ام مجله ای دستش بود و داشت با دوستش پیش بینی های طالع بینی سال جدیدش را برای خودش بررسی می کرد و می خندید.. من هم خنده ام گرفته بود از چرندیاتی که می خواند.. پیش خودم فکر کردم چرا طالع بینی؟.. هیچ کس بهتر از خود آدم نمی تواند اوضاع آینده اش را بر اساس وضع حال و گذشته اش پیش بینی کند.. معضل ایرانی بودن را هم با ایجاد 30 درصد خطا می شود به محاسبات اضافه کرد تا نتیجه دقیقتر شود.. بر این اساس طالعم را برای سال جدید چنین پیش بینی می کنم :

وضعیت سلامت : در بهترین حالت خواهد بود.

وضعیت عاطفی : به قدر لازم و کافی برخوردار خواهم بود.

وضعیت شغلی و کاری : تغییرات بزرگ و اساسی!.. 50 درصد سرمایه + 20 درصد آموزش + 20 درصد ریسک پذیری و پشتکار + 10 درصد شانس. این البته در جامعه ای استاندارد صدق می کند. در جامعه ایرانی و در کشوری به نام ایران با نوع خاص اقتصاد و حکومت و سیاستش شما باید درصدی را هم به مقابله با موج منفی حسادت و بدخواهی دیگرانی اختصاص دهید که به ناچار به شما تحمیل می شود. آدمهای فضول و بیربطی که همیشه یا اظهار فضلی احمقانه می کنند یا آیه یأس می خوانند و از شما بنا به دلایل نامعلوم متنفرند که خب من با دوری کردن از این افراد و پس زدن یا نادیده گرفتن یا جدی نگرفتن و بازی دادنشان تأثیرشان را در محاسباتم خنثی کرده ام.

وضعیت مالی : بهتر از این نمیشد!..

وضعیت اعتماد به نفس و روانی : در بهترین شرایط ممکن برای یک زن ایرانی ساکن ایران!..

خب با این تفاصیل من اگر موفق نشوم تقصیر هیچ کس نیست جز خودم. این را اینجا نوشتم تا 29 اسفند سال آینده به آن سر بزنم و دوباره بخوانمش و اگر کمتر از پیش بینی هایم بودم خودم را برای خودم نبودن سرزنش کنم چون این برنامه و پیش بینی برای خودم نوشته شده و هر چه مرا از خودم دور کند از اهدافم هم برای سال جدید دور خواهد کرد. تنها یک چیز می ماند و آنهم مرگ که قابل پیش بینی نیست.. من خط پایان را دوست ندارم و نمی دانم کجاست اما روزی که جلوی پاهایم روی زمین کشیده شد و از آن گذشتم روزگار من بی اینکه بخواهم به سر رسیده و بعدش هیچ بزرگیست که دیگر مهم نیست.. اگر قبل از رسیدن به اهدافم مردم لااقل خوشحال خواهم بود که برایشان تلاش کرده ام.. از زندگی ام لذت برده ام.. هر چه را که دوست داشته ام و خواسته ام امتحان کرده ام.. از شکست خوردن نترسیده ام.. به کم و ناچیز و مبتذل و معمولی راضی نشده ام.. جنگیده ام و مثل یک جنگجوی واقعی به پایان خودم رسیده ام..

تا سال جدید طبق رسم هر ساله چیزی برای نوشتن نخواهم داشت.. از حالا سال نو مبارک!..

 

+ جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:17 روشنک هوشمند |

سال اتحاد خواص و عوام!..

 

بر اساس تقویمهای شرقی سال جدید سال بز است اما بر اساس تقویمهای غربی سال گوسفند!.. من همین جا فرصت طلبی کرده و به یمن این همپوشانی و به خاطر اینکه صلح و گفت و گویی مابین تمدنها برقرار شود به هر دو موجود عزیز و بزرگوار و بسیار مفید فایده یعنی بز و گوسفند تبریک عرض می کنم.. حسم این است که این همپوشانی تصادفی در اسامی به اتحاد هر چه بیشتر این رفقا منجر شده و اهداف والا و صد در صد انسانی اخلاقی مقامات عالی جهت تولید عدالت اجتماعی با یکسان سازی آراء و عقاید ملت این شالاه هر چه بیش از پیش تحقق می یابد در این سال جدید پیش رو..

کاش یک روز بیشتر از 24 ساعت بود.. هر طور که برنامه ریزی می کنم باز هم به یک سری از کارها نمی رسم.. بر سر چند راهی مانده ام!.. آنقدر گزینه ها زیاد شده اند که هر طور می چینم و می سنجمشان باز هم با هم تداخل پیدا می کنند.. در اوضاع نابسامان و بی ثبات این سرزمین هم که نمی شود هیچ کاری را اولویت بندی کرد چون معلوم نیست یک ماه بعدش چه بشود و چقدر سود یا ضرر کنی!.. فعلن بهتر است کج دار و مریز با وضع موجود کنار آمد و محتاطانه عمل کرد.. حساب و کتاب که می کنی مجبور می شوی از بعضی چیزها که تا به حال به کارت نمی آمده بیشتر سردربیاوری.. بعد مواجه می شوی با سرزمینی که آنقدر اقتصادش را محدود کرده اند که تقریبن تبدیل به دکان متروکه ای شده که فقط کلاه بردارها و سودجوهای هفت خط از آن سود می برند و آنهم چه سودهایی.. باقی دزدهای خورده پا و حقه بازهای دم دستی هستند که سر هم کلاه می گذارند تا دوزار ده شاهی بیشتر به جیب بزنند..  این وسط فرهنگ و هنر و رفاه اجتماعی بازیچه هایی بیش نیستند برای ادامه نمایش.. توی این اوضاع آدمی که نه حقه باز خورده پاست و نه کلاه بردار کلان بهتر است برای بلند نشدن کلاه از سرش تلاش کند و شرایط با ثباتی را برای خود بوجود بیآورد و دل به چند برابر کردنش نبندد و به علایقی مشغول شود که اصل مایه را به خطر نمی اندازند و شعله عشق به زندگی را در دل آدم روشن نگاه می دارند..

عشق به هر کاری کلن حساب و کتاب سرش نمی شود.. اگر بشود آن دیگر عشق نیست.. حقه بازی و دروغ و دغل و ریاکاریست.. عشق شخصی را نمی شود با عشق موج آفرین همگانی مقایسه کرد.. فوتبال عشق همه گانیست.. شور و هیجانش را زنده و لحظه به لحظه به تماشاچی منتقل می کند.. با یک گل یک کشور.. یک ملت از این رو به آن رو می شود چون خود را در آن گل شریک می داند.. لحظه به لحظه همذات پنداری می کند.. فوتبالیست تشویق می شود.. پاسخ تشویق را می دهد.. خوشحالی و غمش را با تماشاچی شریک می شود.. سایر ورزشهایی با خصوصیات مشابه همین موج و خاصیت را دارند.. اما ورزشهایی که به شدت انفرادی و دور از دسترس تماشاگران هستند این خاصیت را ندارند.. درکش خیلی ساده است.. فتح یک قله ارزشمند است.. کار سختیست.. اما آنقدر شخصی و دور از دسترس تماشاگر است که با آن همذات پنداری نمی کند.. فتح یک قله بوسیله یک کوهنورد حرفه ای هر چقدر هم که با عکس و فیلم و توضیح و تفسیر همراه باشد باز هم قدرت مقابله با گل ملی یک فوتبالیست را ندارد.. به همان اندازه باورپذیر نیست.. هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست.. این میانه البته دروغ گویی های بزرگ.. تلفات عجیب و گاهی غیر قابل توجیه و شرایطی که گوشه های غیراخلاقی و ناخوشآیند از طبیعت یک انسان معمولی را به ناچار رو می کند که با شعارهای آنچنانی مدعی تناقض کشنده ای دارد، تماشاچی را پس می زند.. توهمات آنچنانی و خودشیفته گی بیمارگونه گاهی ورزشی را در رده قهرمانی منفور اکثریت می کند.. کم کم تماشاچی اعتمادش را از دست می دهد و دیگر حاضر نیست برای اتفاقی که پیش روی او نیفتاده و به سبب سابقه ای خراب و مخدوش قابل اثبات نیست هزینه کند.. وقت بگذارد یا حتی به آن توجه کند.. آنقدر که حتی شعارهای ملی گرایانه و تمسک به پرچم و ساختن رزومه های آنچنانی بدون هیچ مدرکی برای اثبات با نیشخندی از طرف عموم روبرو می شود و جدی گرفته نمی شود.. اینجاست که عاشق و بی عشق هر دو به پای هم به یک اندازه مثل سیخ و کباب می سوزند.. بی عشق که کارش درست است و ضرر نمی کند اما عاشق از جیب مجبور است که خرج کند.. آخرش هم یک صدم از عزت و احترام و شهرتی را که فوتبالیست ملی بدست می آورد در آخر کار ندارد.. کم یا بیش در همه دنیا همین است هرچند مثل سایر موارد ملی وطنی مسلم است که اوضاع بهتر است و نیازی به ذکر دلیل نیست که از خورشید درخشان بارزتر است.. عاشق یک دل و یکرنگ بهتر است به جای آه و ناله به عشقش بپردازد بی چشمداشت.. واقعیت این است که ملت و دولت هر دو صرفشان نمی کند برای امری که شخصی و مشکوک می دانند در این شرایط دست به جیب ببرند اما خب فرصت طلبانه اگر نتیجه قابلیت ایجاد سرو صدایی در حد یکی از گلهای تیم ملی را داشت آنوقت به خود تکانی می دهند و بهره برداری لازم را به نحو احسن به جا می آورند.. نمی شود هم خدا را خواست و هم خرما را !.. عاشق چشم امید را از دولت برمیدارد و به عشقش می پردازد و بی عشق چارچنگولی به ماتحت دولت می چسبد.. در هر صورت ماتحت با ماتحت تفاوت نمی کند.. چه ماتحت دولتی ها را برای اندکی توجه و مایه بچسبی چه ماتحت دشمنان قسم خورده دولت و قهرمانان اسطوره ای آریایی اسلامی را فرقی نمی کند.. ماتحت چسبیدن فعل شرافتمندانه ای نیست.. تحقیرآمیز است.. یا روی پاهای خودت بایست یا بچسب به ماتحتی که قدرتش از "باد در کردن بیجا" بیشتر باشد..( لطفن بدآموزی نشود چون منظورم از قدرت بیشتر " ریدن " نیست.. ماتحت به جز " باد در کردن و ریدن " وظایف مهمتر دیگری هم بر عهده دارد.. مثلن نقطه اتکاء بدن است و سایر اعضا را به هم وصل می کند و هکذا.. ) به انگل حسادت کردن چندش آور است.. مخصوصن که یک جاهایی می فهمی این دشمنان قسم خورده دولتی ها خود شناگران ماهری هستند اما آبش را نیافته اند و به وقتش دست دولتی ها را در بعضی موارد غیر قابل ذکر از پشت می بندند آنهم با گره کور!..

این نرخ ارز لامصب حتی برای دلخوشی ملت هم که شده یک کمی خجالت زده نمی شود که سرش را بیندازد پایین.. یک عالمه پول را یک دفعه به چندرغاز ته جیبت تبدیل می کند.. آدم زورش می آید!.. واحد پول تخمی که می گویند یعنی ریال ایران!.. تخمی که آنقدر "دشمن فرضی" حواله اش کرده اند که سنگین شده و افتاده و دیگر حتی با چشمان مسلح هم دیدنی نیست.. " آغا "زحمت بیهوده نکش!.. بکش بالا که تأیید نمی شوی..

 

+ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:46 روشنک هوشمند |

دنیای چند وجهی ها در تقابل با تک بعدی ها..

 

این چند روزه همه اش تحت تأثیر آسمان و پرواز بودم.. اما عاقبت به زمین رسیدم و این تجربه جدید هم اضافه شد به پرونده قطور تجربیات قبلی و در حال جست و جوی هیجانی دیگر!.. وقتی که به دوران کارمندی و آن زندگی برنامه ریزی شده و روتینی که داشتم فکر می کنم اعصابم خورد می شود.. چطور توانستم سه سال از زندگی ام را در آن محیط بسته و احمقانه تلف کنم؟!.. این دیگر مهم نیست.. حتی نمی خواهم به این کابوس تکراری دیگر فکر کنم..

به این فکر می کنم که دیگر به دلم چه مانده که نکرده باشم!.. چیست که آرزویش را داشته ام اما نشده و حالا می شود و می توانم.. لیستم چندان بلند و بالا نیست.. بیشتر بر می گردد به سفر و ماجراجویی..

آزادی زیاد خیلی خوب است.. آدم قدرتمند می شود.. اما باید با پوچی بعدش هم مبارزه کرد.. اینکه زندگی ات شبیه به خیلی از آدمهای دور و برت نباشد جالب و خوشآیند است اما گاهی آدم آن سطح اتکاء اجبار و تعادل را کم می آورد.. اینکه چیزی میخت کند به زمین!.. چیزی نوک بال و پرت را بچیند تا توی طوفان بی محابا نپری.. نگرانت شود.. این یعنی وابسته گی عاطفی!.. چیزی که همیشه از آن فراری بودم و صداقتش را باور نداشتم.. اما همان مقدار اندکش برای من خوب است.. می دانم چقدر باید باشد که نه دست و پایم را ببندد و نه کاملن رهایم کند.. حتی می توانم بهتر از دقیق ترین وسایل اندازه گیری حجمی میزان مناسبش را برای خودم تشخیص دهم.. زندگی گذشته ام پر است از آدمهایی که سعی کردند اما نتوانستند.. یا خودخواهی مانع میشد یا غیرت و حسادت یا نفهمی موضعی که ناشی از برخورد موجوداتی تک سلولی و ساده بود با یک حجم تکامل یافته چند بعدی! مثل اینکه یک مکعب مستطیل بخواهد یک چند وجهی با سطوح نامنظم و غیر قابل شمارش را درک کند!.. این آدمها یا سر ریزش می کنند و محدوده ها را می شکنند و بیزارم می کنند و فراری ام می دهند یا آنقدر کم می گذارند که عملن بی تأثیر می شوند و بود و نبودشان را برایم بی معنی می کنند.. در حال حاضر تنها دو نفر از اعضای خانواده ام قادر به در اختیار گذاشتن این میزان لازم اما کافی هستند و مهمتر اینکه می توانند رعایتش کنند.. آبجی کوچیکه و بابا.. سایرین تا غریبه ها نتوانسته اند و نمی توانند.. این مرا در اضافه کردن آدمها به زندگی شخصی ام خیلی محتاط کرده.. اینکه در حد رفع و رجوع نیازها با آدمهای دیگر ارتباط برقرار کنم و به هر کسی بفهمانم دقیقن تا کجای جغرافیای قلمروی من می تواند پیشروی کند و کجا مجبور است که عقبگرد کند یا برود.. گاهی دریافته ام که بعضی آدمها نمی توانند از تجربیات تکراری و مشابه خود درباره جنسیتی دیگر رها شوند و همیشه درگیر پیشداوری و قضاوت هستند.. خیلی ها نمی توانند زنان را موجوداتی مستقل ببینند که بفهمند حتی شریک شدن در رخت خواب زنان به هر عنوانی نمی تواند به آنها حق آب و گل دهد و آنها هم مجبورند که درست مثل سایرین قوانین و مقررات شخصی را رعایت کنند و هرگز حق تملک دیگری را ندارند.. پیدا کردن آدمهایی در ایران که این چیزها را درک کنند خیلی سخت است.. نمی ارزد که آدم وقتش را تلف کند تا با موجوداتی که در دهلیزهای تاریک سنت و عقده و خانواده و تجربه های عفونی ابتدایی دست و پا می زنند از دنیایی به مراتب بزرگتر و پیچیده تر سخن بگوید.. مثل این می ماند که با یک ماهی قرمزی که توی تنگ به دنیا آمده درباره اقیانوس آرام یا اطلس حرف بزنی.. درکش نمی کند.. عصبانی میشود و شاید تعادلش را برای همیشه از دست بدهد و آسیب ببیند.. حالا شاید این حالات برای کسی که تجربه پس زده شدن توسط مرا داشته آنهم بعد از یک نزدیکی درجه یک و خواستنی کمی عجیب و غیر قابل درک باشد و من  تا حدودی به او حق بدهم و فوقش تشری بزنم و دفعش کنم اما وقتی کسی یا کسانی بدون هیچ تجربه صمیمانه ای با من و از فرسنگها فاصله ای که با من دارند در تخیلات و توهمات خود دچار سوء تفاهمی کشنده می شوند که حتی مرا مخفیانه جزئی از املاک شخصی خود قلمداد می کنند شگفت زده می شوم.. و باز هم شگفت زده تر می شوم وقتی که با جست و جویی می فهمم که همه زندگیشان بدین گونه گذشته و با زنانی سر و کار داشته اند که در آرزوی چنین برده گی خفت باری به سر می برده اند و به همین خاطر دید آنها نسبت به جنسیت اینگونه مسخ شده و شکل گرفته است.. اینجاست که وقتی زنی به اصطلاح روشنفکر و نویسنده می آید و کتابی می نویسد با عنوانی نیشدار علیه زنان شصتم خبردار می شود که چقدر دایره تجربیات فردی از موجوداتی مشابه می تواند جهان بینی افراد را نسبت به جنسیت شکل دهد.. اینکه چقدر بد است که اجبار و سرکوب و خفقان آدمها را اسیر الگوهای رفتاری از پیش تعیین شده و مشخصی کند تا بتواند راحت تر کنترلشان کند و در صورت لزوم حذفشان کند.. وقتی اعضای یک مجموعه بزرگ به نام جنسیتی واحد کاملن مشابه هم رفتار کنند نابود کردنشان یا کنترل کردنشان کار ساده تریست تا آنها نتوانند فراتر از قراردادهای من درآوردی جنسیتی تشخصی مستقل یابند و فردیت را فراتر از جنسیت معنا ببخشند..

نه!.. این آدمها گناهی ندارند.. شاید اگر هم داشته باشند گناهشان نادانی باشد و نخواستن برای دانا شدن.. و اینجا وظیفه من نسبت به خودم چیست؟.. خودمراقبتی از زندگی ام و فردیتم در برابر نادانی آزاردهنده ای که به من تحمیل می شود و میخواهد مرا مثل خود پایین بکشد و یکسان کند.. من از یکسان سازی بیزارم.. تنوع زیستی را اگر از یک جنگل استوایی بگیرید و همه درختان و جانورانش را یکسان کنید عمرش به 50 سال قد نخواهد داد و نابود خواهد شد.. جالب است.. قوانین تعصب و سرکوب و خفقان در همه جای دنیا فجایع مشابهی به ارمغان می آورد.. جایی فاشیسم و نازیسم با سلاح پوپولیسم به یکسان سازی روی می آورند و نابود می کنند و جای دیگر قوانین مطلقه و غیر قابل تغییر الهی.. عرف و توتالیته و چارچوبی به نام جنسیت که معلوم نیست که تعیینش کرده جز آدمهایی که قبلترها یکسان شده بودند و تنوع چشمگیری که داشتند و دارند عمدن نادیده گرفته شد و می شود..

نه!.. این آدمها گناهی ندارند.. آنها محکومند به جهنمی به نام تعصب.. من اما بهشتم را خودم می سازم و با چنگ و دندان حفظش می کنم از گزند نادانی و تعصب.. وظیفه من نسبت به خودم همین است..

 

+ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:32 روشنک هوشمند |

تغییرات و ثوابت!..

 

این چند روزه که همه اش توی مواد قانونی و حقوقی پرسه می زدم و با آدمهای این وادی می پریدم روی نوشتارم هم تأثیر گذاشته!.. خود به خود از کلماتی استفاده می کنم که شاید هیچ وقت استفاده نمی کردم.. برای خودم هم جالب است این نوع تأثیرپذیری.. دنیای حقوقدانها هم دنیای جالبیست با حق الوکاله های من درآوردی آنقدر که از 20 میلیون تا 6 میلیون متغیر است..  آدم باید حسابی حواسش را جمع کند که تیغیده نشود همینطوری.. مهم این است که در جایگاه شاکی نیازی نیست زیاد خرج کنی.. بیچاره متهم ها.. احتمالن حسابشان با کرام الکاتبین است دیگر.. حالا.. ادامه دارد!..

نمی دانم چرا وقتی عده ای نمی توانند عده ای دیگر را دوست داشته باشند با خودشان روراست و صادق نیستند.. این همه تلاش برای ثابت کردن اینکه آدم خوبه ماجرا هستید نمی ارزد که به خاطرش اینچنین نقش بازی کنید.. از این طرف تلفن پشت تلفن.. ابراز لطف و عزیزم و جانم.. دعوت و خواهش و تمنا.. اما از آن طرف روی صحنه، وقتی نیست که به پاچه خاری و چاپلوسی و بده بستانهای دروغین با عده ای دیگر که گند می زنند به هر چه اخلاق و شعار اخلاقیست ، صرف نشود!.. من این رفتار دوگانه را درک نمی کنم..حالم از ابراز لطفهای دروغین اینچنینی به هم می خورد.. کاش عده ای برای یک بار هم که شده سعی می کردند خودشان باشند.. هر چند ظریفی می گفت دنبال چه می گردی؟.. این همانیست که هستند.. خود واقعیشان میان منفعت و مصلحت و دروغ و حسادت و عقده مثله شده.. مسخ شده .. همین معجونی که می بینی خودشان است.. بپذیر و مسیرت را عوض کن اگر تحملش نمی کنی و مثلش نمی شوی!..

دلم لک زده برای یک سفر حسابی.. هدایت این چند روز حسابی توی جلدم می پلکید.. هدایت وجودم را آرام کردم و به دلخوشی هایی که دارد رهنمون ساختم و از آن قالب روشنفکر درک نشده نا امید بیرونش کشیدم.. چند تا مطلب درست و درمان و به درد بخور خواندم.. کمی قدم زدم.. با دوستانی گفت و گویی کردم و عاقبت از پس همه تاریکی ها روشنک وجودم دوباره طلوع کرد!..

دنیای سلبریتی های توی فیس بوک دنیای جالبیست.. گاهی در معنای سلبریتی شک میکنم.. برای خودشان دفتر و دستکی دارند و برو بیایی.. زنگ تفریح بامزه ایست..

آدم زمانی به جایی می رسد که دیگر هیچ بتی توی زندگی اش نیست.. ابراهیم عقلت با تبری در دست همه را شکسته.. تازه!.. خود ابراهیم را هم یک گوشه ای نشانده و ماسماسکی هم داده دستش تا مشغولش شود و رفته پی کارش.. سالهاست که چنین حسی دارم.. حس خوبیست..

 

+ سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت 17:1 روشنک هوشمند |

برف با طعم هل و خرما..

 

دلم یک عالمه برف حسابی می خواهد.. یک عالمه سفیدی برای گم شدن.. روسیاهی دنیا و محتویاتش را فقط با سفیدی برف می شود برای لحظاتی فراموش کرد.. می شود امید و دلخوشی را دوباره پیدا کرد و کمی با بی خیالی لیز خورد..

مودم مود سبزیجات است و پاستا و چای هل و خرما..

نگران لکه های باقیمانده از آخرین غواصی بودم روی کتفهایم.. یک ماهی میشد که رویم نمیشد تاپ بپوشم.. حالا نگاه می کنم توی آینه.. کمرنگ تر و کمرنگ تر می شوند.. تقریبن رفته اند.. پوستم دوباره برق می زند.. سفید سفید سفید.. درست مثل سفید برفی!..

از خودم راضیم!.. از خودراضیم یعنی؟!.. همینم که هستم..

 

+ جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ساعت 22:51 روشنک هوشمند |

دنیای کوچک ..

 

چند هفته پیش اصلن حوصله نداشتم.. بیخواب شده بودم.. روزها می خوابیدم و شبها تا صبح بیدار.. ماهواره را روشن کردم و رفتم روی کانال بی بی سی زبان اصلی.. مراسم یادبود و سخنرانی پیش از خاکسپاری بازیکن تیم کریکت استرالیا را در کلیسای جامع شهر نشان میداد.. فیلیپ هیوز چند هفته قبل از تولد بیست و شش ساله گی اش در کمال بدشانسی در یک بازی دوستانه خانه گی باشگاهی با ضربه توپ به سرش به کما رفته و پس از چند روز فوت شده بود.. خانواده و دوستانش یکی یکی توی کلیسا پشت تریبون می رفتند و در یادبود او از روی کاغذ جملاتی را که از قبل آماده کرده بودند می خواندند.. حرفهای برادر خانواده از همه جالبتر بود و پس از آن خواهر کوچکش.. نوشته برادر بزرگتر طنزآمیز بود.. به خاطرات بامزه ای از برادرش اشاره می کرد و در همان لحظه دوربین روی چهره سایر اعضای خانواده و همبازی هایش و مردم توی کلیسا زوم می کرد.. اشکها و لبخندهایشان با هم توأم میشد و گاهی میان گریه با صدای بلند می خندیدند.. خواهر کوچک خانواده هم چند خاطره تعریف کرد.. از اینکه برادرش را همیشه می ستوده با وجود اینکه با هم زیاد دعوا می کردند.. او هم شوخ طبعانه جملات غم انگیزش را با لطیفه هایی درباره برادرش به هم آمیخت.. مراسم باشکوه و در همان حال ساده و صمیمی و واقعی بود.. مادر و پدر آرام اشک می ریختند و در عین حال از دوستانشان که دلداریشان می دادند تشکر می کردند.. جمعیت زیادی از مردم همزمان پشت در کلیسا توی خیابان مراسم را از صفحه نمایشهای بزرگ خیابانی نگاه می کردند.. در ادامه مراسم پس از کلیسا همه با هم ماشین تابوت را تا محل خاکسپاری اسکورت کردند.. جمعیت خیلی آرام و منظم و متین در دو طرف خیابانها طوری که راه بسته نشود به احترام ماشینها می ایستادند و راه را باز می کردند.. اشکم حسابی درآمده بود با اینحال با لطیفه های برادر و خواهر و دوستان آن غریبه جوانمرگ هم چند بار لبخند زدم.. آخرش هم خوابم برد و انتهای مراسم را ندیدم.. چشم که باز کردم صبح شده بود و حس خیلی خیلی خوبی داشتم..

 

+ سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ساعت 2:52 روشنک هوشمند |

JE SUIS CHARLIE

An open-minded human shows his/her anger in his/her art but a beast shows its anger by hunt

طنز و هجو و کاریکاتور یک نوع خشونت هنرمندانه ظریفه.. خشم و عصبانیتی کنترل شده در قالب خطوط که سوژه رو هدف قرار داده.. آدمها بر اساس درجات درک و فهمشون همه روشهایی برای کنترل خشمشون پیدا کردن و هنرمندان و روشنفکران هم همچنین.. به نظر من اونهایی که در مراحل بالاتری از تکامل فکری و فرهنگی قرار گرفتن خشونت و خشمشون رو تبدیل به هنر.. ادبیات و اثر ( کارتون.. فکاهی.. هجو.. هرچی حالا!.. البته این خودش کلی بحث داره که همه کارتونها می تونن اثر هنری باشن یا همه هجویات خلاقیت ادبی یا نه!.. ما اینجا به این کار نداریم.. ) می کنن و اونهایی که در مراحل بدوی و ابتدایی قرار گرفتن یا فحش میدن.. یا کتک کاری می کنن.. یا قتل و کشتار.. بعدم میان توجیهش می کنن با استفاده از تفسیر جهادی و دین و هرچی.. یک آدم هنرمند با اثرش عقده گشایی می کنه و فحش میده .. یک نویسنده با خلاقیت ادبیش حرصش رو خالی می کنه اما یه مسلمون جهادی بلد نیست.. مغزش توان درک هنر و ادبیات رو نداره.. نمی تونه کارتون و طنز رو درک کنه.. خشمش رو با عملیات تروریستی نشون میده.. همین!..

..........................

پینوشت : این نوشته را ابتدا در فیس بوک فرستادم.. درباره کشتار اخیر کارتونیستهای فرانسوی توسط مسلمانان افراطی.. البته آن "ژو سوی شارلی" شعار همدردی مردمانیست که به این کشتار نه می گویند.. نه گفتن به قاتلان آزادی بیان.. یعنی "من شارلی هستم".. آن جمله زیرش هم لحظه ای به نظرم رسید.. بیربط با ماجرا نیست..

 

+ چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ساعت 23:29 روشنک هوشمند |

پرنده تر از پرنده ..

 

 بی صبرانه منتظرم بهمن بیاید.. البته نه آن هیولای سفید ویرانگر بلکه ماه بهمن .. فصل تغییرات اساسی و تلاشی تازه.. در این فصل دلم می خواهد همه باقیمانده های به درد نخور.. پسمانده ها و خلاصه آت و آشغالجات را بیرون بریزم و حسابی خانه تکانی کنم..

تعصب درد بیدرمانیست به همان اندازه که آزادی بیان و گفت و گوی آزاد شفابخش و زیباست.. در کامنت دونی یکی از وبلاگهای کوهنویسی که ادعای آزادی بیان دارد بحثی درگرفته بود که برایم جالب بود.. من برای دفاع از آزادی بیان و تحمل نقد و منتقد و نه شخص خاصی می نوشتم و ایشان به حساب رفیق بازی و غرض ورزی گذاشت بدون اینکه دلیلی منطقی بیاورد.. سالها پیش فکر می کردم با گفت و گوی منطقی میشود بزرگترین مشکلات را هم حل کرد اما در دنیای کوهنویسی ایرانی به نظر نمی رسد این فرضیه درست باشد.. خیلی از آدمهای این وادی که متأسفانه پشتوانه های قوی از حامیانی مشابه خود را دارند و به همین دلیل هیچ وقت نو نمی شوند، تغییر نمی کنند و بهتر نمی شوند، اصلن گفت و گو بلد نیستند.. مونولوگ گوهایی هستند در پی کسب وجهه یا حفظ جایگاه یا ارتقاء آن میان عده ای کوتوله با روشهای مختلف.. آنقدر این دکان و کسب و کار جایگاه سازی و وجهه تراشی اوضاعش نابسامان و خراب شده که حتی به وقت دیدن یا خواندن یا شنیدن کلمه وجهه یا جایگاه در جایی حتی اگر ربطی هم به کوهنوردی نداشته باشد تنم کهیر میزند!.. استفراغم می گیرد.. بله!.. این قدرت زشتیست!.. آدم کوتوله ها یا با تعارفات غیر واقعی هندوانه زیر بغل هم می گذارند و بده بستانها و چاپلوسی های مشمئزکننده شان حال آدم را دگرگون می کند یا با خاله بازی و تهمت و افترا به یکدیگر عناصر نامطلوبشان را تخریب می کنند .. دنیای بسته و محقری که دارند تک تک آجرهایش با تعصب و خودخواهی عجیبی روی هم چیده شده.. کاش تعصب بر روی عقیده ای و آرمانی بزرگ بود.. عقیده ای سازنده و محترم.. نخیر!.. تعصب اینها در پله های زیرزمینهای نمور خشونت تعریف می شود.. مشابه زیرزمینهای دویست سال پیش خانه های اجدادیشان.. زیرزمینی که با سعی و تلاش رقت انگیزی سعی در آبرومندانه جلوه دادنش دارند.. در و دیوارش را تزئین می کنند.. شعار می دهند و بازی می کنند اما متأسفانه حتی بازی کردن را هم بلد نیستند و چه ناشیانه زشتی و غرضورزی خود را به نمایش می گذارند.. این آدمهای پر ادعا که قله ها را می خواهند زیر پاهای خود محو کنند حتی عرضه اثبات شعارهای پوشالی خود را هم ندارند.. فضای تنگ و خفه کننده جوسازی و باندبازی و دروغ و افترا چنان به خود مشغولشان می کند که قادر به دیدن واقعیتی نو و تازه نیستند. چنان بر عقیده شخصی خود پافشاری می کنند که فرصت فهمیدن عقاید دیگران را از دست می دهند.. خشونت عجیبی دارند.. خشونتی بدوی و مشمئزکننده.. خشونت علیه هر نظر مخالفی که خوشایندشان نیست.. چه تقلایی می کنند تا واقعیت را هر یک بر حسب علاقه و تعصب خود تعریف کنند.. در این یکسال که اینجا کوهنویسی کرده ام خیلی سعی کردم تا فقط به قدر سر سوزنی تغییری در این فضای بسته و به شدت متحجر ایجاد کنم اما تمام تلاشم به سنگ خارا خورد.. اینجا وادی آدم کوتوله هاست.. خسته شدم!.. هر چقدر هم که به نظرت غیرمنصفانه بیاید و با این حال کوتاه بیایی و نرمش و متانت به خرج دهی ، هیچ کس هیچ تغییری نمی کند.. حتی اندکی نرم نمی شود.. حتی کمی تحمل نمیکند.. فقط بازی می کند.. همان بازی زشت و قدیمی.. بازی من نبودم تو بودی!.. بازی کی بود کی بود من نبودم!.. این بازی زشت است و بازیگران آن متعصب.. بی ادب.. زشت خو و حقیرند.. افسوس و صد افسوس.. زشتی این جماعت واقعیتست که باید پذیرفت بدون تلاش برای تغییر دادنش و فقط گاهی به تک و توک شعله های شمع دوردستی دل خوش کرد.. تنها چیزی که میان این همه امیدوارم می کند این است که نفس کار قابل حذف شدن نیست.. فراموش نمی شود.. زشتی قدرتمند است اما هرگز قدرت نابودی و تحریف زیبایی را نداشته و نخواهد داشت..

هوای این روزها را دوست دارم.. سرد و آفتابی!.. آهای ماجراجویی ها.. جاده ها و دشتها و سرزمینهای دور و مجسمه های غول پیکر و بناهای دوست داشتنی و آدمهای غریبه خوشحال.. بی صبرانه برای کشف کردن و فهمیدن و دیدن شماها لحظه شماری می کنم.. برای نابود کردن هر اثری از خشونت کور ..  من به شماها برای تازه کردن خود محتاجم.. سد تعصب و خشونت محکوم است به مقاومتی احمقانه تا زمانی که روی سر خودش خراب شود اما من پرنده ترم!.. پرنده تر از هر پرنده ای..

 ........................

پینوشت 1 : به کامنتدونی این پست سری بزنید تا به سطح ادب و شعور نویسنده وبلاگ و رفقایش در کامنت دونی پی ببرید:

http://dadadagh.blogfa.com/post-873.aspx

پینوشت 2 : سایر کامنتهای مرا هم در پستهای زیر می توانید بیابید. البته نویسنده وبلاگ با روش بسیار زشتی به اعتراض من به خاطر وارد آوردن اتهامهای اثبات نشده به آقای نصیری و دوستانش در قالب پستهای وبلاگی مقابله کرده و مخصوصن یکی از کامنتهای مرا که در آن شخص فحاش با نام مستعار را از روی جمله بندی های ابتدایی و احمقانه مشهورش شناسایی کرده بودم با عجله و شتاب مضحکی حذف کرده و ادعا کرده که در آن کامنت به فردی ظاهرن بی گناه افترا می زنم و آن شخص معترض شده!.. خیلی جالب است چون من از آن فرد نامی نبردم. اما این چگونه بوده که نویسنده وبلاگ و آن فرد به آن معترض شده اند؟!.. از قدیم گفته اند چوب را که ببری بالا گربه دزده فرار می کند اما این آقا گربه دزده وبلاگ دوست ما آنقدر پر رو و وقیح است که در حال دزدی و فرار کردن اعتراض و فحاشی هم می کند. استدلال نویسنده وبلاگ برای دفاع از آزادی بیان اما سوء استفاده از آن به نفع خودش و رفقای فحاش و متعصبش آنقدر واضح و روشن است که آدم افسوس می خورد به حال این کبکهای ابلهی که سر در برف فرو کرده اند و می پندارند دیگران آنها و بازی های زشتشان را نمی بینند و تشخیص نمی دهند. ظاهرن قدرت تشخیص مخاطب را به اندازه قدرت تشخیص خود و رفقایشان تخمین زده اند با خطایی نزدیک به 100 درصد!.. اینها را چطور می شود جدی گرفت؟.. آیا با این روش زشتی که در گفت و گو پیشه کرده اند حتی اگر حرف راستی هم بزنند دیگر از این به بعد خریدار دارد؟!.. من که فکر نمی کنم مگر پیش همان دار و دسته کوتوله های خوشنام دنیای لات و لوده پرور و لمپن مآب کوهنویسی ایرانی رفقای ایشان و دوستداران و حامیان جان بر کفشان از این پس بتوانند کسب آبرو کنند که متأسفم به حال خرابشان.

http://dadadagh.blogfa.com/post-874.aspx

http://dadadagh.blogfa.com/post-875.aspx

پینوشت 3 : تنها کسی که در وبلاگ محسن سعیدزاده در حال حاشیه سازی و منحرف کردن یک بحث مفید و جالب به یک بحث مبتذل و احمقانه خاله زنکیست خودش است. البته منظورم این نیست که همه کامنتهایی که به نام آقای نصیری یا دیگران در کامنت دونی اش گذاشته می شوند و مملو از فحاشی و زشت خویی مبتذلی هستند کار خودش است.. نخیر!.. اما این آدم مسئول هرچه هست که در این وبلاگ و کامنت دونی اش علیه دیگران نوشته می شود با نام مستعار!.. نوع توهینها هم کاملن مشخص است که کینه توزانه و با عقده خاصی منتشر شده چون افراد را در کامنت دونی هدف گرفته اند و از ادبیات نویسنده وبلاگ و رفقای متعصبش پیروی می کنند. این آدم ادعا می کند که از روی آی پی ها تشخیص داده کامنتها متعلق به آقای نصیری است و یکی از دوستانش ( کدام دوست؟ از کجا فهمیده اند که دوست آقای نصیری است طرف اصلن؟ ).. ادعا کرده از روی نان و نمکی که با آقای شیرازی خورده یعنی صاحب بلاگفا ( مستحضر هستید که همه ماها از این نان و نمکها با ایشان خورده ایم روزی!.. ) آقای نصیری و رفقایش را رسوا می کند!.. اما هر چه منتظر می شویم می بینیم که این ادعا افترای بی ارزشی بیش نبوده و قابل اعتناء نیست و صاحب ادعا مثل رویه ای که این روزها در عالم کوهنویسی ایرانی پدیده جدیدی نیست سنگی در تاریکی پرت می کند و جنجالی از جنس جنگ زرگری راه می اندازد بعد سر و کله همه کین توزان و هر که روزی لگدی از افراد مغضوب نوش جان کرده به قصد تلافی این وسط پیدا می شود و بعد به انتظار مرور زمان و فراموشی مخاطبانی که مثل خود و رفقایش بی بهره از هوش و شعور فرض کرده می نشیند. برایم جالب است که از نظر ایشان فقط دشمنان قسم خورده ایشان و کوهنوردان زنجانی یعنی آقای نصیری و دوستانش هستند که به نام دیگران کامنت میگذارند اما برعکسش امکان پذیر نیست. براستی که سیاست ابلهان یعنی این!..

پینوشت 4 : از همه دوستان و خواننده گان وبلاگم به خاطر در میان گذاشتن این همه زشتی غیر قابل دفاع از طرف عده ای کوتوله متأسفم!.. می دانم مثل استفراغ تهوع برانگیز و گندیده است اما چاره ای نیست. برای ساختن زیبایی ها باید زشتی ها را هم دید حتی اگر منزجرکننده باشد.

پینوشت 5 : اعتقاد ندارم که پاسخ کلوخ انداز سنگ است اما دیگر ادعاهای نویسنده آن وبلاگ را جدی نمی گیرم و محترم نمی شمارم. فردی که اخلاقیات را به این روشنی زیر سوال ببرد نه محترم است و نه قابل اعتناء.. درست مثل چوپان دروغگو.. 


و در آخر به ذکر نکته هوشمندانه ای از طرف دوست خوبم پریسای گل گوه اکتفاء می کنم که خلاصه همه این جنجال بیهوده است در یک جمله در کامنت دونی این پست :

" دفاع بد آیاز از تیم یخار، بیشتر از هر جریان دیگه ای به این تیم لطمه زد ، این بنده خداها چهارتا دوست مثل ایشون داشته باشن نیازی به دشمن ندارن . "

 

+ پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت 13:6 روشنک هوشمند |

غیبت صغرا !..

 

چند وقتیست که اینجا نمی نویسم.. البته توی فیس بوک هم چندان نمی نویسم.. ولی همیشه می خوانم چون سریع می خوانم و وقتم را نمی گیرد.. دلیلش؟.. کارهای نیمه تمام شخصی که باید رسیده گی میشد.. حالم خوب است.. می توانم بگویم بهتر از خوب اما خب مثل این خرافاتی ها شده ام و دوست ندارم حال خوبم را با سر و صدا به همه اعلام کنم.. مخصوصن وقتی که می دانم خیلی از آدمها حال خوبی ندارند آنهم در این اوضاع بی سامان کشور.. فقط امیدوارم بتوانم هم آرزوهای نیمه تمام خودم را به واقعیت نزدیک کنم و هم شاید کمکی به دیگران کرده باشم.. که این به زمان نیاز دارد.. چون خودم اول باید بتوانم آرزوهایم را تثبیت کنم.. آرزوهایی که دیگر آرزو نیستند و کم کم دارند واقعی می شوند و این خوشحالم می کند و در عین حال نگران.. چند وقتی بود که از برنامه ریزی های بلند مدت اقتصادی و مالی به دور بودم چون به کارم نمی آمد اما حالا به کارم می آیند شدید.. حالا باید برگردم به همان شخصیت جسور ریسک پذیر و در عین حال محتاط جدی اوایل جوانی ام.. این کمی می ترساندم اما در عین حال قدرتمندم هم می کند.. فعلن با چک لیستهایم سرگرمم..

ورزش؟!.. کوه و سنگ و غواصی همچنان مورد علاقه ام خواهند بود و مسیر زن آزاد را هرگز فراموش نمی کنم و عهدی که با خود بستم اما فعلن این حواشی خوش آیند و سرگرم کننده را مجبورم به خاطر متنهایی مهمتر کنار بگذارم.. موقتی!.. تازه ماجراجویی های جدیدی هم در پیش است.. به وقتش!..

من همیشه مستقل بودم.. چه آن زمان که در اوایل جوانی کارمند دولت بودم .. چه وقتی که پروژه آزاد دست می گرفتم و چه وقتی که مشاوره و همکاری می کردم.. اما آن استقلال کجا و این استقلال کجا.. دنیای کارمندی را اصلن دوست نداشتم چون جایی برای پیشرفت پاچه نخارها ( پاچه خاری درست است نه پاچه خواری.. خاری از خاراندن می آید اما خواری از خوردن! ) و کاسه نلیسها و با استعدادها و جاه طلبهای شرافتمند نداشت. محیطی به شدت محدود و احمقانه و کسل کننده محصور در فضای عقده های مدیران روستازاده و تازه به دوران رسیده و خاله زنک بازی و چاپلوسی های حال به هم زن و چرندیات و مزخرفات همکاران هر روزه!.. محیط کار کارمندی با روحیه پر شور و نافرمانبر من سازگار نیست.. پروژه های خصوصی هم که گاهی بودند و گاهی نبودند.. هیچ وقت درآمدم کفاف آرزوها و توقعات کوچک و بزرگم را نمی داد و همیشه به بابای خوب و مهربانم مقروض بودم.. استقلالم مثل استقلال صنایع کشورم همیشه مقروض و لنگ و لرزان بود ( پدرم تنها منبع کمک مالی من بود با وامهای طولانی مدت بی بهره.. ) اما حالا مثل استقلال یک پادشاهی باشکوه است.. من قلمروی حکومتی خود را با گلهای شب بو  و یاسمن علامتگزاری می کنم و قلمروی فضله گذاری شده وحوش انحصارطلب عوالم دیگر را به خودشان واگذار می کنم که هرگز به آن چشم ندوخته بودم.. قلمروی من بسی برتر و والاتر است.. من به کمتر از آن هرگز راضی نبوده و نیستم.. از این به بعد به هر چه جز قلمروی پادشاهی خودم بپردازم جزو حواشی زندگی من خواهد بود و بر حسب موضوع جهت تفریح و سرگرمی و آموختن چیزی تازه خواهد بود یا شاید کمکی در جهت ارتقاء ایشان و مملکت بی رونقشان باشد بی هیچ چشمداشتی.. پس از حالا بگویم که نگران نباشید.. چشم به مملکت شما ندارم!.. خوش باشید..

 

+ جمعه ۲۸ آذر۱۳۹۳ساعت 0:54 روشنک هوشمند |

دل تک خال پروازی..

 

گفته بودم امسال نمی خواهم جایی بروم.. همین که این جمله را نوشتم ویری افتاد به دلم که بیا و وسط سوز سرما برو روسیه!.. دلم می خواهد سن پترزبورگ را ببینم.. تا به حال روسیه و شهرهایش را از ادبیات روسی شناخته ام.. چقدر مزه می دهد دیدن و تماشای شهرها و محله هایی که روزی گوگول و پوشکین و داستایوسکی و چخوف توصیفشان کرده اند.. بعدش یادم افتاد که احتمالن یخ میزنم!.. بعدش گفتم تصمیمی می گیرم که نه زیر قولم زده باشم و نه به دلم بماند سفر دوباره.. مگر تا فروردین چقدر مانده؟.. چیزی نمانده.. هوا هم بهتر است برای رفتن به مناطق سردسیر.. بعدش یادم افتاد که چقدر دوست دارم مراسم عید نوروز تاجیکی ها را ببینم.. نمی دانم اوضاع ویزای این کشور جدیدن چه تغییراتی داشته.. سالها پیش که ویزا را میشد توی فرودگاه هنگام ورود به تاجیکستان تهیه کرد اما حالا را نمی دانم.. به نظر می رسد اختلافاتی میان دو کشور هست.. امیدوارم روی گرفتن ویزا تأثیر نگذاشته باشد.. چین را هم دوست دارم ببینم.. همیشه برایم جذابیت داشته.. خب حالا بهار امسال می شود فصل آغاز سری جدید سفرهای ماجراجویانه من!.. البته قرار نیست بزنم به کوه و دشت و جنگل اما ماجراجویانه از این نظر که طبق معمول تنها و بدون برنامه خاصی و بدون استفاده از تورهای معمول یا همراهی دیگران به سفر می روم.. حالا البته همه اینها حرف چند ماه آینده است.. اینجا تو می توانی یک ساعت بعدت را پیش بینی کنی که حالا سه ماه بعدش را می خواهی بدانی؟.. نخیر!.. اما خب وقتی دلم با من بلند بلند حرف می زند و آرام و قرار ندارد نمی توانم دست روی دست بگذارم و به حرفش گوش ندهم.. کمِ کمش می آیم می نویسمش اینجا تا کمی آرام گیرد و بتواند به زندگی اش ادامه دهد.. کی بشود این یک هفته هم تمام شود.. دلم یک کش و قوس حسابی می خواهد.. مثل گربه های مسیر ولنجک توچال وقت خسته گی در کردن.. آن روباهه!.. با آن دم خوشگل نارنجی اش.. چقدر حیوان گرسنه پیدا می شود در این مسیر زمستانها.. همه ویلان و سرگردان در اطراف سطلهای زباله وول می خورند.. خب!.. از حرف سفر رسیدم به سگ و گربه های توچال!.. این یعنی اینکه من هیجان زده هستم و باید صبور باشم برای یک هفته.. من ذاتن آدم خونسردی نیستم.. آتشفشانی هستم که خاموشی ندارد مگر وقتی که خواب باشد.. طوفانی که آرامش نمی شناسد.. من اینطوری ام!.. با همه این حرفها هم کلی تنبلم!.. خب این یعنی جمع ضدها.. خودم که حال می کنم.. دوست دارم.. پر شور تنبل!.. عجب معجونی.. کی بشود این یک هفته هم تمام شود.. من نمی توانم مثل بعضی ها تظاهر کنم.. ادا بلد نیستم.. قضاوت دیگران برایم اهمیتی ندارد.. دوست دارم آزاد باشم.. بودم.. هستم.. خواهم بود.. همه چیز!..  همه چیز..  همه چیز را در نهایتش درک می کنم.. لذت می برم.. رنج می کشم.. اما تا آخرش.. تهش را در می آورم.. تمامش می کنم.. و دوباره نو میشوم.. روز از نو.. روزی از نو.. این به نظر من یعنی زندگی!.. 

 

+ جمعه ۷ آذر۱۳۹۳ساعت 21:1 روشنک هوشمند |

ملتی زخمی که بهانه می خواهد برای ترکیدن..

 

مانده ام در بهتی عمیق به خاطر جو زده گی شدید ملت که هر از چندی رخ می نماید و آدم را در حالتی میان خنده و گریه رها می کند و گندش را میزند به اسم ایران و ایرانی و مثل الاغ راهش را می کشد و می رود و انگار که نه انگار!.. اگر قبلی هایش را که تاریخچه ای به کلفتی تاریخ طبری دارد بگذاریم کنار میرسیم به فحش کشیدن مسی آرژانتینی به جرم هم گروهی با تیم ملی ایران و بعد هم آن خانم مدل برزیلی فرناندا لیما به خاطر لباس منشوری اش و حالا هم حمله به هانیه توسلی و بهاره رهنما و تتلو به خاطر تسلیت نگفتن مرگ مرتضی پاشایی خواننده سرطانی مرحوم!.. به عکسها و قیافه ها و حرفهای ماتم زده ها که نگاه می کنم و می خوانم و می شنوم ، می بینم که از هر قشری و سنی و جنسیتی میانشان هست و نمی شود برچسب زد به فلان رده سنی یا فلان قشر اجتماعی و بهمان آدمها.. خوب خوب که به قیافه ها و حرفها دقیق می شوم و گاهی هم سوالات شیطنت آمیزی از آنها مطرح می کنم دستم می آید که شاید بیشتر این آدمها مثل من و هانیه و بهاره و تتلو و خیلی های دیگر شاید حتی اسم طرف را هم تا پیش از این نشنیده بودند اما حالا چنان داد و فقانی در نبودش سر می دهند که بیا و ببین!.. آدم مات می ماند و شک می کند به این که اینها اینچنین که برای این بشر مرحوم زاری و شیون می کنند سر مزار پدر و مادر مرحوم خویش چنین نکرده اند یا نمی کنند احتمالن در آینده.. البته تفسیر برخی از ملت همیشه در صحنه هم جالب توجه است و خالی از لطف نیست.. یک گوشه ای مردم جوزده داد و هواری راه انداخته اند و نیروی انتظامی همیشه ترسان و  لرزان دچار توهم توطئه و فتنه و اینا یکباره ریخته مردم را از ترسش متفرق کرده .. اینها می آیند تفسیر می کنند هااای ایهاالناس بیایید و ببینید و بشنوید و حظ ببرید از شجاعت ملت غیور ایران که عزاداری را به تظاهرات علیه حصر خانه گی سران اصلاحات کشاند!!!.. یک جای دیگر یک بابای دیگری که ماتحتش حسابی دردمند شده که چرا این ملت برای در به در شدن و آواره شدن خودش و رفقایش به بهانه درگیری های 88 هیچ غلطی نکرده اند و خلاصه انقلاب نکرده اند تا ایشان تشریفش را دوباره به وطنش بیآورد و نبوغش آن سوی کوه ها به هدر نرود ، آن را به نسل جدید ایران و درک نشده گی آنها نسبت می دهد که بله ماها نتوانستیم مردم را بشناسیم و آن چشمان باباغوری پشت عینک استکانی اش احتمالن از دیدن چهره زنان موسفید و مردان سبیل چخماقی میان حضار عزاداری که فحش را به این بنده های خدا جهت تسلیت نگفتن کشیده اند، ناتوان است و باید شماره عینکش را عوض کند همین روزها.. باز هم به چهره ها نگاه می کنم.. چیز آشنایی می بینم!.. بله!.. یک حفره!.. یک حفره عمیق به عمق همه حسرتها و نداشته ها و غم ها و غصه های یک ملت نادیده گرفته شده.. بی همدل.. بی همدرد و رها شده میان فراز و نشیب مشکلات اقتصادی و اجتماعی.. این همه غم و غصه فرو خورده شده شبیه بغضیست که عاقبت می ترکد.. فقط بهانه می خواهد.. خدایش بیآمرزد مرتضی پاشایی را که بهانه ای شد جهت ترکیدن این بغض!.. برای این عقده گشایی ها و رها کردن خود میان احساسات تکانشی و طوفانی و عصبی..

آهای چشمهایی که نمی بینید و گوشهایی که نمی شنوید مگر در جهتی که باد موافق بوزد!.. این ملت خیلی وقت است که حالش خوب نیست.. غصه دار است.. عصبانی است.. ناراحت است.. عقده دار است.. حالا که مرهمی برایش نیستید لااقل به نفع خود تفسیرش هم نکنید که کلاغها و گنجشکهای آسمان به ریشتان می خندند و گاوها و الاغها برایتان گریه می کنند.. به حال خود رهایشان کنید.. پنجره های اینستاگرام و فیس بوکتان را ببندید اگر انتظار دیگری داشته اید.. اگر نه تحمل کنید!.. صبر داشته باشید که این نیز می گذرد مثل هر موج دیگری.. این تظاهرات غم انگیز کمدی کلاسیک ایرانی را به بزرگی خودتان ببخشید و بگذرید..

 

+ چهارشنبه ۵ آذر۱۳۹۳ساعت 0:45 روشنک هوشمند |

ورزشکار پریود.. حقایق و تابوها.. 

 

همیشه برایم سوال بوده که چرا بعضی زنان در روزهای قاعده گی قادر به ورزش کردن نیستند یا کارایی عملکردشان پایین می آید و بعضی دیگر چنین نیستند یا حتی بهتر عمل می کنند؟.. عوامل زیستی دخیل است یا روحی/روانی؟.. اینکه پریود و عوارض آن مثل دل درد و سردرد یا فشار خون پایین و تحریک پذیری عصبی و تصورات سنتی عامه همه می توانند در تلقین منفی به ورزشکار در جهت پایین آوردن کارایی اش در این دوران مؤثر باشند شکی نیست اما به نظر من همه این عوارض و تابوها به مرور زمان کمتر شده و می شود با آنها براحتی مقابله کرد.. در صعودهای بلند بعضی زنان از قرصهای ال دی برای عقب انداختن قاعده گی استفاده می کنند که در بعضی ها عوارض خطرناک و حتی کشنده ای را باعث شده.. یک نمونه وطنی آن خانم لیلا بهرامی که در اثر استفاده از قرصهای ال دی هنگام صعود اورست در بیس کمپ برای ساعاتی با مرگ دست و پنجه نرم کرد و سپس به ناچار با هلیکوپتر به پایین منتقل شد.. یا کوهنوردی کره ای که استفاده از همین قرصها هنگام صعود یکی از قلل هیمالیا باعث مرگش شد.. نمی دانم رابطه ای میان این قرصها و ظاهر شدن یا شدت گرفتن علائم ادم مغزی وجود دارد یا نه اما به نظر می رسد استفاده از داروهای ضد قاعده گی در ارتفاعات خطرناک است.. در رابطه با ورزشهای دیگر از فرد تا فرد متفاوت است..

درباره خودم.. من هرگز از قرصهای ال دی استفاده نمی کنم.. باعث تهوع شدید و بی حالی ام می شوند.. ناگفته نماند که کلن به ندرت از قرصها و مواد شیمیایی استفاده می کنم حتی به وقت بیماری.. همیشه سعی کردم وقت صعود قلل مرتفع پریود نباشم و در فاصله زمانی میان دو قاعده گی به ارتفاعات بروم اما یکبار ناخواسته این مسئله پیش آمد هنگام صعود قله جام.. اولین روز قاعده گی قله را صعود کردم و هیچ مشکلی نداشتم.. البته فکر می کنم قرصهای آهنی که مصرف می کنم اثر خوبی داشتند.. خوشبختانه از آن دسته زنانی هستم که به دل درد قاعده گی دچار نمی شوند و هرگز معنی سردرد را در زندگی درک نکرده ام مگر وقتی که سرماخورده بوده ام که آنهم به ندرت پیش می آید.. کمی از نظر عصبی روزهای قبل از قاعده گی تحریک پذیر می شوم و بی حوصله و بداخلاق اما موقتیست و در اولین روز پریود همه این عوارض ناپدید می شوند به یکباره!.. فقط می ماند نگرانی بهداشت عمومی هنگام فعالیت ورزشی در این دوران که راه حل دارد.. می شود هنگام دست شویی رفتن از یک کیسه نایلکس جهت برگرداندن زباله ها استفاده کرد و از رها کردن آنها در طبیعت که علاوه بر چهره ناخوشایند به خاطر الیاف پلاستیکی و مواد شیمیایی آسیب جدی به محیط زیستی گیاهان و جانوران کوهستانی وارد می آورند جلوگیری کرد.. کاری که متأسفانه بعضی از زنان نمی کنند و شاهدش بوده ام و تأسف خورده ام.. بعضی ها بهانه را کثیفی و بوی بد این نوع از زباله ها می دانند که به نظرم قابل قبول نیست.. مایعات قاعده گی به جز خون طبیعی رحم یک زن چیز دیگری نیست و این هم جزئی از بدن خودمان است و این اکراه و بد آمدن ریشه در خرافات و تصورات ضد زن سنتی قدیمی و منسوخ دارد و بهتر است امروزی تر با آن برخورد کنیم و به تصورات و تفکرات اطرافیانی که ممکن است ما را به این سمت و سو سوق دهند اهمیتی ندهیم.. افت فشار یا قند خون ناشی از قاعده گی شدید را هم می شود با مصرف دو عدد قرص آهن یکی صبح و یکی شب و مواد قندی مناسب جبران کرد..

در سایر ورزشها مثل دوچرخه سواری مشکلی نداشتم.. همینطور اسکی ، شنا و غواصی!.. در سنگ نوردی هم به جز ساعات اولیه قاعده گی که کمی با درد ناحیه لگن همراه بود مشکل دیگری نداشتم.. می توانم بگویم نه کارایی ام را بالا برده بود و نه پایین..

نتیجه اینکه این مسئله عمومی زنانه از فرد تا فرد بسیار متفاوت است و هرکس می تواند با آزمون و خطا به این نتیجه برسد که چه راه حلی برایش بهتر است و آیا اصلن نیازی به راه حل دارد یا نه!..

 

+ شنبه ۱ آذر۱۳۹۳ساعت 17:31 روشنک هوشمند |

خوشحالی زیاددد!...

 

آدم وقتی خوشحال می شود می خندد.. قهقهه می زند یا شاید حتی اشکش در بیاید و گریه کند!.. هیجان زده می شود و فریاد می کشد.. بالا و پایین می پرد و ذوق می کند و فشارش آنقدر بالا می رود که بعدش یکهو می افتد پایین و بعدش آب قند و نبات باید نوش کند تا حالش به تعادل برسد.. حالا من همین حال را دارم.. 6 سال بود که آنقدر خوشحالی را یکجا حس نکرده بودم.. می توانم بگویم دو سوم از نگرانی های روزانه ام و فکر کشنده چگونه گی آینده را برای همیشه انداختم توی چاهی دور و سیاه و همه سفیدی ها و امیدها را در آغوش گرفتم برای فردایی تازه.. حالا می توانم یک نفس عمیق بکشم و با خیالی راحت و خیلی واقعی بگویم : آخییییششششش!..

 

+ جمعه ۳۰ آبان۱۳۹۳ساعت 16:2 روشنک هوشمند |

بفرمایید چای!..

 

فعالیتهایم متنوع تر و بیشتر شده!.. زانویم دیگر کاملن خوب شده و نمی توانم بهانه بیآورم و نروم تمرین.. البته فکر نکنید که تمرین کردن را دوست ندارم.. اتفاقن خیلی هم دوست دارم و می دانم بدون آن توی سنگ نوردی طبیعت کم می آورم.. فقط مسئله اصلی مبارزه با تنبلی و آن خوی مخملی گربه صفتیست که دوست دارد توی رخت خوابش لم بدهد و کتاب بخواند و چای و نسکافه بنوشد.. از هفته قبل تمرینات سنگم را در سالن فاطمی زیر نظر آقای برات زاده قهرمان سنگ نوردی کشور شروع کردم و از راهنمایی های آقای کریمی هم استفاده کردم.. هفته ای دو روز اینجا هستم و بولدر و بدنسازی کار می کنم.. یک روزش را به سالنی بزرگتر خواهم رفت و لید یا قرقره (بلند) کار خواهم کرد.. یک روز می ماند برای شنا.. یک روز ماساژ و ریلکسی و یوگا.. دو هفته در میان هم کوه و صبح ها هم تمرین دو و دوچرخه سواری.. حالا به یک برنامه غذایی درست و درمان نیاز دارم تا عضلاتم به جای پرورش نابود نشوند با این همه تمرین!.. توی اینترنت و کتابها را که گشتم برنامه های غذایی خوبی پیدا کردم.. با دوستانی هم مشورت کرده ام.. همه اش روی یک اصل ساده می چرخد.. کالری دریافتی نباید از کالری مصرفی کمتر باشد.. وعده های غذایی هم باید سالم و پر کربوهیدرات و پروتئین دار باشند.. همین!.. خلاصه اینکه این زمستان هیچ جا نمی روم و به تمریناتم ادامه می دهم.. غواصی هم ماند برای بعد از ژانویه!.. فقط تا قبل از ژانویه 300 یورو باید بپردازم تا کارت مربی گری ام باطل نشود..

پاستا از غذاهای مورد علاقه من است.. سس پستویش را خودم درست کردم.. خوشبختانه غذای به درد بخوریست و من هم دوستش دارم!..

حالا همه اینها به کنار.. هیچ چیز مثل چای تازه دم دارچینی با دو عدد هل بعلاوه بیسکویت مادر توی این هوای سرد و خشک نمی چسبد.. بفرمایید چای!..

 

+ دوشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۳ساعت 20:26 روشنک هوشمند |

بی نیازی و دیگر هیچ چ چ ..


برایم عجیب است تکبر احمقانه بعضی از این نخاله های متوهم که ته خانه ها و کافه ها نشسته اند و پز آرشیوهای کتاب و فیلم و سی دی هایشان را به هم می دهند و چشم خمار می کنند بعدش می خواهند درباره آدمها بنویسند.. فیلم بسازند و حرف بزنند.. از هر چند جمله که می گویند دوتایش ادای فلان هنرپیشه فلان فیلم است و دیگری اش فلان دیالوگ فلان شخصیت فلان رمان مشهور.. هیچ از خود ندارند.. چنان از دیگری پر شده اند که خودشان آن میانه نابود شده اند.. دود شده اند و به هوا رفته اند..  انگار که هیچ وقت نبوده اند.. حرفها تکراری.. پزها و اداها آشنا و مبتذل و حال به هم زن.. عقده ها رو و براق و زل!.. اینها حالا توصیفات عده ای بود که مثلن آدم معمولی نیستند.. حالا برویم سراغ آدم هایی که مثلن معمولی هستند!..

آدم معمولی ها عقده های عجیب و غریب غیر معمولی ها را ندارند اما به طرز غم انگیزی عقده هایی معمولی دارند و وقتی که بد می شوند غیر قابل تحمل و در همان حال خنده دارند.. بزدلی و نفرت از خود وادارشان می کند که دائم از خود دور شوند.. وقتی می خواهند حقه بازی کنند به طرز رقت انگیزی قابل ترحم می شوند.. کثافت کاریشان هم مثل خوکی که توی لجن می چرخد و خرناس می کشد ابتدایی و معمولیست.. قابل پیش بینی و شرم آور و پست.. خودشان را دوست ندارند و به طرز فجیعی خاله زنکند..

اما یک دسته دیگر هم وجود دارند.. بی نیازها!.. نه ادعای غیرمعمولی بودن دارند و نه معمولی هستند.. با همه هستند و در عین حال تنهایند.. مثل خدا!.. آنها فقط بی نیازند و دیگر هیچ چ چ ..


+ پنجشنبه ۲۲ آبان۱۳۹۳ساعت 1:12 روشنک هوشمند |

اتحاد علیه مزاحمتهای خیابانی!..


در فیس بوک چندیست صفحه ای ایجاد شده به عنوان کمپینی برای جلوگیری و مبارزه با مزاحمتهای خیابانی علیه زنان.. بیشتر مطالب مفید هستند و شامل خاطرات زنان و اتفاقاتیست که برای آنها در خیابانهای ایران می افتد.. اعضا نظر می دهند و گاهی راهکاری ارائه می شود عملی جهت آگاه سازی زنان و مردان نسبت به حقوق زنان و لزوم جدی گرفتن موارد نقض حقوقشان و تکان دادن نیروی انتظامی تا به خود بیاید و از مردم عقب نماند. این صفحه نوپاست و اشکالاتی مثل همه صفحات نوپا دارد اما تا جایی که تجربه کرده ام در این چند روز در برابر انتقاد انعطاف پذیر و گشاده روست و به همین خاطر تبلیغش را برای پیوستن همه زنان و مردان آگاه و دانای ایرانی به این صفحه و نشر مطالبش به نفع بهبود وضعیت زنان در جامعه و مکانهای عمومی بخصوص خیابانها بی ضرر دانستم. این صفحه به هیچ وجه یک صفحه سیاسی یا قومی و مذهبی نیست و شعارش تنها تلاش برای مبارزه با مزاحمین خیابانی و ارائه راهکار است در این باره. فکر می کنم تلاش در این زمینه مخصوصن بعد از اتفاقات اسیدپاشی اخیر وظیفه تک تک ماهایی باشد که در این موارد گله و شکایت زیاد داریم و رگ غیرت می ترکانیم. خب! حالا وقت عمل است. به نظرم پرداختن به این مسئله و شرکت فعالانه داشتن در آن منافاتی با تفریحات سالم مورد علاقه دوستان نداشته باشد و وقتشان را زیاد نگیرد.


+ یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ساعت 17:32 روشنک هوشمند |

قدرت بدون حمایت..


امروز کمی خسته شدم اما نتیجه رضایت بخش بود!.. خانه کلی آباد شد.. خریدها انجام شد و همه چیز با نظم و ترتیب سر جای خودش است و طبق برنامه پیش می رود..

که گفته من طرفدار تغییرات و اصلاحات نیستم؟.. هستم اما تغییر و اصلاح چیزی که قابل تغییر و اصلاح باشد نه دگم و دغل باز.. سیستمهای دولتی هم می توانند تغییر کنند و چاره ساز باشند.. نمونه اش فدراسیونها.. هنوز عناصری دارند که بازی های دولتی و مافیایی آنها را تحت تأثیر خود قرار نداده و می شود رویشان حساب کرد..

دیشب توی کامنت دونی یک دوست فهمیده و مؤثر در عالم کوهنوردی دولتی از حقم در برابر یک مزاحم طلبکار جانانه دفاع کردم و خوشحالم چون همه چیز علیه او پیش می رود و دیگر دار و دسته رفقای حاشیه ساز و خاله زنکش در اطرافش خودنمایی نمی کنند و حسابی تنهایش گذاشته اند چون به خوبی فهمیده اند طاقتم طاق شده و الآن است که همه را چنان سر جایگاه واقعی خود بنشانم که هرگز فراموشش نکنند و دیگر اینکه همه جوره حق با من است و این را یک کودن بیسواد هم می تواند بفهمد حالا هر چقدر هم که متعصب باشد و کینه جو و بی انصاف و از من متنفر!.. این وسط البته پیامبرهای بی نام و نشان و مضحکی هم از راه می رسند که معمولن قاضی وار نصایح کلیشه ای صد من یک غازشان را که خود هرگز در زندگی به آن عمل نکرده اند قرقره می کنند و می خواهند از آب گل آلود ماهی صید کنند که این هم جزو حاشیه های خنده دار همیشه گی این نوع از مشاجرات مجازی عالم کوهنوردیست.. حس کسی را دارم که گدایی بی ادب و سمج و مزاحم برای ساعاتی لنگش را چسبیده باشد و رها نکرده باشد اما تحملش تمام شده باشد و با قوت هر چه تمامتر با لگدی از شرش خلاص شده باشد.. حالا اسیدپاشی های مجازی طرف را کار نداریم.. مثل رایحه پراکندنهای همان ماتحت سوخته مشهور و محبوب وبلاگ من می ماند که باید بخشیده شود.. مهم این است که ادب شد. آخیش!..

من وکیل خوبی می شدم اگر درسم را ادامه می دادم و رهایش نمی کردم.. خودم می دانم!.. نمی خواهد هی چپ و راست به رویم بیآورید!.. اما می دانم آن بخش شاعرانه و احساساتی وجودم یعنی نیمی از من حسابی اذیت میشد و مهمتر اینکه با این زبان درازی که دارم سرم می رفت بالای دار سر سه سوت.. همین که از حق خود و حقوقی که دوست دارم زنان کشورم داشته باشند به اندازه خودم دفاع می کنم کافیست.. هر کس می تواند به اندازه خودش در این زمینه مفید باشد..

خودت بودن و نترسیدن از این چه عالیست.. حالا حس خوبی دارم.. از خودم راضیم.. این یعنی قدرت بدون حمایت!..

........................................

پینوشت : فیس بوک اگر بدی های زیادی داشته باشد باید اعتراف کنم یک خوبی بزرگ دارد و آن پراندن همه مستعارنویسهای مغرض و حسود است از کامنتدونی وبلاگها! ناپدید می شوند و فقط در تاریکی و سکوت خون خونشان را می خورد اما دست از پا خطا نمی کنند.. همه هارت و پورتی که توی کامنت دونی وبلاگها دارند توی فضای فیس بوک نابود می شود چون نه هویت دارند و نه وجود خود بودن را و ثابت می کنند اسیدپاشی مجازی و چرندیات بی امضای بی اساسشان در کامنت دونی ها معنای خالص غرض ورزیست.. به همین خاطر یک ستاره پر نور تقدیم این صفحه می کنم.. در پراندن بی وجود ها عالی عمل کرده.. دمش حسابی گرم.. : )) ..


+ پنجشنبه ۱۵ آبان۱۳۹۳ساعت 21:22 روشنک هوشمند |

 آبی ها.. بنفشها.. یاسی ها.. سفیدها.. سرخ ها..

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

ریحانه .. من.. الاهه ..

امروز صبح برگشتم تهران.. روزهای با هم بودن خیلی زود طی شد و دوباره همه برگشتیم سر خانه و زندگی خودمان.. شهرمان.. کارمان.. بارمان.. روزگارمان.. هوای اهواز به شدت متغیر اما دوست داشتنی بود.. کمی باران.. کمی آفتاب.. کمی طوفان.. کمی هوای راکد بی هیچ نسیمی.. حتی شب تگرگ هم آمد!.. ماشین را برداشتیم و کمی گشتیم.. سری به مامان زدیم و آرام شدیم در آرامستان!.. اسم جدید قبرستان است.. البته زیبا و برازنده هم هست.. بدم نیامد از این اسم.. بعدش کمی دیگر گشتیم.. پلها.. بازارها.. خیابانها.. جگرکی و کبابی میدان راه آهن و گفت و گوهای شبانه تا دیروقت.. خلاصه سه روز و نصفی بیخیال دنیا و همه محتویاتش شدیم.. خوش گذشت.. و از فردا روز از نو و روزی از نو.. بدو بدو..

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من.. ریحانه.. الاهه.. بابا..

 

+ شنبه ۱۰ آبان۱۳۹۳ساعت 16:45 روشنک هوشمند |

آزمایش می شود 1 2 3 !..

 

امروز پیج فیس بوکم را راه انداختم.. با تنها آدرس ای میل یاهویی که دارم.. فضایش را چندان دوست ندارم و فعالیتی ندارم.. اما شاید یک روزی به درد خورد!.. پس خیلی ذوق زده نشوید.. شاید هم پشیمان شدم و با خاک یکسانش کردم.. فعلن هستیم!..

 

+ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ساعت 17:29 روشنک هوشمند |

اسیدپاش غریبه نیست..

 

خبرها را می خوانم.. اسیدپاشی در اصفهان که دیگر سریالی شده.. تجمع و اعتراض عده ای که هنوز انسانیت و همدلی با دردمندان را از یاد نبرده اند و متفرق شدنشان با زور بوسیله پلیس با غیرت و نیروهای امنیتی!.. آدمهای بامزه و شوخ طبعی که روی موتورها با سطلهای آب و صابون با زنان و دخترها توی خیابانهای اصفهان شوخی می کنند و می ترسانندشان.. به نظرشان سوژه بامزه ای آمده.. نمی دانم چه بگویم.. گاهی حتی زبان دراز من هم قفل می شود..

قیافه های اسیدپاشها را تجسم می کنم.. هر کسی می تواند باشد..

شاگرد مغازه ای خنگ و پر حرف که عقده هایش را با متلک پرانی به دختران رهگذر خالی می کند اما هیچ وقت جز ناسزا نصیبش نمی شود.. 

همان آقای کارمند فسیل محترمی که توی اداره سالها به خاطر چندرغازی بی هیچ تغییری پشت میزی نشسته و علاقه خاصی به کمک کردن به زنهای همکار دارد اما ته ته حرفها و نگاه هایش آنقدر دروغ  و نفرت و عقده پیدا می کنی که عقت می گیرد از هر چه نام مرد محترم کارمند است.. نداشته هایش را فریاد می کند و چنان از حسادت در خود می سوزد که نیمی از وقتش به حرف زدن درباره وضعیت مالی زنان کارمندی می گذرد که از همسرشان جدا شده اند.. به نظرش همه شان مهریه هایشان را به اجرا گذاشته اند و وضعیت زندگیشان پس از آن از این رو به آن رو شده.. و وقتی می فهمد سوژه هایش همه مهریه هایشان را بخشیده اند یا اصلن مهریه ای نداشته اند در خود می سوزد.. عرق سردی بر پیشانی اش می نشیند اما نه از شرم که از خشمی مضاعف نسبت به همه زنان مطلقه کارمند اداره.. حالا دنبال رابطه سوژه ها می گردد با مدیرشان.. هر که ترفیع گرفته لابد با آقای مدیر سرو سری داشته.. با بر و رویی که دارند به همه جا می رسند.. باید به آنها ثابت کند بی بر و رو که شدند یعنی هیچ.. زن بی بر و رو یعنی زن مرده..

آن اسیدپاش می تواند همان مردکی  باشد که عمری کارش سر کار گذاشتن دخترهای خانواده های سنتی بوده.. چون از زنان متنفر است.. هیچ زنی هیچ وقت دوستش نداشته.. یک شکست خورده واقعی.. اما وقتی از جبر روزگار با زنی روبرو می شود که به او جواب رد می دهد بر می آشوبد و فکر می کند طرف یکی مانند خودش است.. لابد از او متنفر است.. لابد یک زن شکست خورده است که از مردان متنفر است و گر نه چه دلیلی دارد که به او نه بگوید؟.. خواسته سر کارش بگذارد!.. طاقت این آخری را دیگر ندارد.. کینه به دل می گیرد و به فکر تلافی این رسواییست.. بی اینکه بداند او فقط گفته نه چون نمی خواسته!.. همین!..

آن اسیدپاش می تواند مردی روانپریش و هوسباز باشد که هنوز کودک نابالغ منفوریست در آرزوی مورد عشق واقع شدن اما طرد شده توسط همسر.. از زنها متنفر است.. مخصوصن آنها که با او تفریح می کنند اما جدی اش نمی گیرند و حقیقت را به او می گویند و از توهمی که در آن غرق است بیرونش می رانند و این به شدت تحقیرش می کند.. آخر کدام زن حسابی عاشق یک مرد زندار می شود که به خاطر ندادن مهریه ای که تنها حق قانونی همسرش در قبال عمری بچه داری و خانه داریست در خانه او ، در اوایل دهه پنجم عمر خود هر شب را در خانه مادرش روز می کند؟ در آرزوی عاشق کردن زنان دیگر خود را به آب و آتش می زند اما هر روز تنهاتر و تنهاتر می شود.. دخترهایی که دستش می اندازند و از خواب و خیال و رویایی که خود را قهرمان داستانهای عاشقانه اش می پندارد بیرحمانه بیرونش می کشند.. حقیقت تلخ و ناگوار است.. گاهی فقط اسید می تواند جبرانش کند.. پاشیدن اسید به چهره حقیقت گاهی آخرین چاره کار است..

شاید او همان بچه مسلمان ریشو و سر به زیر و آرام محله است..  نماز جمعه و شبش فراموش نمی شود.. شنیده زن همسایه بیوه شده.. هر روز می بیندش با دو کودک دبستانی در راه مدرسه.. یک روز به او نزدیک می شود.. می خواهد ثواب کند.. در سرش نصایح آخوند مسجد محل دوره گرفته.. صیغه کردن زنان بیوه مستحق ثواب دارد!.. می رود جلو با شرم و حیای خاصی پیشنهادش را مطرح می کند.. زن انگار که باورش نشده باشد از او می خواهد دوباره سوالش را مطرح کند.. شاید اشتباه شنیده.. او دوباره مطرح می کند.. این بار با لبخندی آسمانی!.. زن که انگار صائقه به جانش زده باشد با تمام قدرتی که دارد دستش را بالا می برد و کشیده ای زیر گوش پسرک می خواباند و بهت زده دست کودکش را دوباره در دست می فشارد و  با تمام سرعت از او دور می شود و بچه مسلمان ما را چنان خشمگین می کند که دوباره به یاد خطبه های همان آخوند قبلی درباره زنان نافرمان و دوزخی می افتد.. اگر این زن صیغه نمی شود پس چگونه رفع غریزه جنسی می کند؟.. لابد دوست پسر دارد.. چه زندگی ناسالمی!.. این یعنی فحشاء!.. از خشم به خود می لرزد.. باید حقش را کف دستش بگذارد.. جامعه اسلامی جای فاحشه ها نیست..

شاید او همان مردکیست که تفریحش فحش جنسی نوشتن پای عکسهای بی حجاب دختران توی فیس بوک و وبلاگهاست.. آخر عمری زن و مادر و خواهرش را پیچیده توی چادر و چاغچور دیده!.. ابتدا از در نصیحت وارد می شود.. آخوند مسجد محل می گفت امر به معروف و نهی از منکر ثواب دارد.. بی حجابی یعنی برده شیطان بودن.. پای عکسها کامنت برادرانه می گذارد.. می بیند افاقه نمی کند.. طرف مضحکه اش می کند.. عصبانی می شود و هر بار با اسمی مستعار فحش می نویسد.. توی اداره همیشه صفحه وبلاگ دخترک روبرویش باز است.. توی فیوریتهایش دسته بندی اش کرده.. همه عکسهایش را سیو کرده.. پیش خودش فکر می کند.. لامذهب عجب چیزی است.. دستش را روی اندام دختر توی عکس نرم نرمک می لغزاند.. پیش خودش فکر می کند.. کاش می دانستم با که سر و سری دارد.. کاش جای او بودم.. وقتی که طرف عکسهایش را می گذارد توی نت یعنی حالش خوب نیست.. زن عاقل نجیب توی چادر چاغچور خودش را قایم می کند و اینطوری خودش را عرضه نمی کند.. زن یعنی مروارید پنهان توی صدف برای شوهر!.. برایش کامنت فدایت شوم می فرستد اما جوابی نمی گیرد مگر تحقیر بیشتر.. درکش نمی کند.. یعنی چه؟!.. توی وبلاگش طرف از روابطش می نویسد.. داستانهایش را نگاه کن!.. آدم سالم اینطوری می نویسد؟.. از چیزهایی می نویسد که می داند نباید بنویسد؟.. عفت کلامش کو؟.. خجالت نمی کشد؟.. مقصودش مگر این نیست که توجه یکی مثل مرا جلب کند؟.. پس چرا کم محلی می کند؟.. یعنی دارد ناز می کند؟.. عشوه می آید؟.. دختر شاکی می شود.. تهدید می کند که از او شکایت می کند.. اما او می خندد و جریتر می شود.. برایش کامنت می گذارد که به که می خواهی شکایت کنی؟.. به کسانی که آن بلا را سر امثال تو توی کهریزک و اوین آوردند؟.. کور خوانده ای اگر فکر کرده ای می توانی فرهنگ ایران را اروپایی کنی!.. ما شهید ندادیم که زنها خودشان را داخل آدم حساب کنند و ادای آنور آبی ها را در بیاورند!.. زنی گفتن.. مردی گفتن.. ول معطلی که مملکت در دست ماست و تو هیچ حقی نداری.. با چادر چاغچور سمت کلفتی خانه و بچه داری ما نصیبت می شود و بی چادر چاغچور توهینها و مزاحمتها و متلکهایمان را باید تحمل کنی.. دختر رسوایش می کند.. مرد عصبانی می شود.. بیشتر تماشاچیان حق را به مردک می دهند می گویند : مگر اسید پاشیده به صورتش که اینطور می کند؟ حقش است! می خواست عکس بی حجاب نگذارد توی وبلاگش!.. می خواست از زندگی اش ننویسد.. مردم هزار غلط می کنند هیچ نمی گویند این اما درباره اش داستانها می نویسد.. زن عاقل اینچنین نمی کند.. اما دو سه نفری هم یواشکی غرغری می کنند به مردک می گویند : کارت درست نیست.. بس کن!.. مردک عصبانی می شود.. همین دو سه نفر هم نباید اینچنین می گفتند.. آبرویش را دخترک برده.. زنش شاکی می شود که چرا این دختر آنقدر برایش مهم شده.. کامنت بد و بیراه دیگر چاره ساز نیست.. با یک شیشه اسید فقط می شود انتقام گرفت و دختر گستاخ را برای همیشه سر جایش نشاند..

آن اسید پاش شاید تو باشی.. چرا شک می کنی؟.. می توانی تو باشی .. تویی که هیچ عقیده ای برخلاف میلت را نمی توانی بفهمی.. تویی که متعصبی.. تویی که عمرت طی شد بی اینکه یادبگیری.. بی اینکه بفهمی.. بی اینکه بپذیری.. تویی که هیچ وقت بحث نمی کنی.. تویی که نمی شنوی.. نمی خوانی.. فقط تصمیم می گیری و اجرا می کنی.. آن اسیدپاش تویی.. اگر تا به حال دست به کار نشده ای فقط به این خاطر است که جرأتش را نداری!..

 

+ پنجشنبه ۱ آبان۱۳۹۳ساعت 19:57 روشنک هوشمند |

زمانی برای با هم بودن..

 

دیروز یک بلیط رفت و برگشت آسمان و ماهان گرفتم برای اهواز برای همین شنبه ای که می آید صبحش.. شنبه هفته بعدش هم برمی گردم.. آبجی کوچیکه هم دو روز بعد از من می آید.. یک مهمان خیلی عزیز و دوست داشتنی داریم برای یک هفته.. زن داداش خوشگلم خانم دکتر الاهه جان می آید ایران و یک هفته اش را می خواهد پیش پدرشوهرش باشد.. داداشی که کارش اجازه نداد بیاید.. الاهه جان البته یک ماه قبل هم ایران آمد اما وقت نکرد برود اهواز.. اما این سفر مخصوص اهواز است.. خلاصه اینکه هفته آینده هفته با هم بودن است.. هیجان مثبتی که از ابتدای مهرماه در من بوجود آمد حالا به شدت افزایش یافته و به اوج خود می رسد.. و مگر چه می تواند هیجان انگیزتر و خوشحال کننده تر از بودن در کنار هم باشد؟.. بیخودی نیست مامان را این شبها زیاد می بینم توی خواب.. می داند مهمان دارد.. او هم خوشحال است.. با بابا تلفنی حرف میزدم به فکر عنکبوتهای روی سقف بلند خانه بود.. آدمی آشنا مثل همیشه می آید تا همه چیز را تمیز و مرتب کند و عنکبوتها را فراری!.. دلم برای عنکبوتها می سوزد.. خانه خراب می شوند این هفته!.. ولی خب این بهتر از این است که خانه پدری قیافه خانه خانم هویشام را به خود بگیرد.. مشکل مارمولکها هستند.. حسابی آن گوشه کنارها زاد و ولد کرده اند و ترس از مارمولک در میان زنان خانواده ما ارثیست و از همه بدتر الاهه جان هم که هیچ نسبت فامیلی با ما ندارد و اصالتن یک تهرانی مقیم آلمان است به همان اندازه ای که ما از مارمولک می ترسیم از آنها وحشت دارد.. حالا من و آبجی کوچیکه باید با ترسمان مبارزه کنیم و حسابی همه جا را بگردیم و مارمولکها را فراری دهیم..  شاید همه دنیا از ما سه تا حساب ببرند و بترسند اما ترسیدن ما از مارمولکها قابل انکار و پنهان کردن نیست.. در زندگی شخصی با ترسهای زیادی جنگیده  ام و تقریبن همه را شکست داده ام اما این یکی را پذیرفته ام و کاری به کارش نداشته ام.. خب!.. آدم طبیعی یعنی کسی که از یک چیزی بلاخره بترسد.. من مارمولکها را انتخاب کرده ام.. حالا اسمش را توجیه بگذارید یا هر چی!.. این تصمیم من است.. مارمولکهای خانه گی را حالا می شود با ترفندهایی کنترل کرد اما سنگها و دیواره های طبیعی چه ؟.. یکیشان که هیبت بزرگتر و جسورتری داشت در اولین روزی که پل خواب بودم به پیشواز آمد و از اول تا آخر مسیر آن وسط جاخوش کرده بود و تکان نمی خورد.. هوا آفتابی بود و داشت آفتاب می گرفت.. خوشبختانه نوبت به من که رسید دیگر خسته شده و رفته بود.. هر بار که می خواستم دستم را توی شکاف بگذارم حسابی همه جایش را می پاییدم!.. حالا خوشبختانه دیوار خانه ما گر چه بلند است اما نه چنان شکافهایی دارد و نه چنان مارمولکهایی و تازه ما که قصد نداریم از دیوار خانه خودمان بالا برویم!.. اگر هم چنین قصدی داشتیم بابا خان صاحبخانه نمی گذاشت که.. 

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 دو سال پیش از این.. خانه پدری..

.......................................

پینوشت بیربط 1 : پست لینک زیر را با دقت بخوانید تا به دقت و درستی آدم شناسی و شخصیت شناسی من ایمان بیآورید!.. پینوشت پست لینک زیر را همین امروز اضافه کرده ام .. فعلن با همین به عنوان طنز هفته سرگرم باشید تا برگردم .. سوژه اش کمی قدیمی شده اما خب اگر زودتر از اینها رویش می کردم که قدرت پیش گویی ام از راه دور به اثبات نمی رسید .. :

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-955.aspx

 

+ سه شنبه ۲۹ مهر۱۳۹۳ساعت 13:35 روشنک هوشمند |

نوشتن.. خطرناکترین کار دنیا !..

 

در این ده سال اخبر کارهای مختلفی را امتحان کرده ام که هر کدام خطر خاص خود را داشته اند.. از غواصی و اسکی و دوچرخه سواری و کمی هم پاراگلایدینگ گرفته تا کوه و سنگ.. همین که در ایران زندگی می کنید یعنی خطر!.. خطری که هنگام عبور از خیابان بر روی خط عابر پیاده و در حالیکه چراغ برای شما سبز است وجود دارد تا توی ماشین نشستن از راننده گی تا مسافر آن ماشین بودن.. از مسافر هواپیماهای کهنه و تعمیری بودن.. از زیر سقفها و بالکنهای کلنگی قدم زدن.. هر اتفاقی ممکن است برای شما بیفتد.. پلی خراب شود.. مترو وسط تونل برقش قطع شود.. طوفانی از آسمان بر سر شما خراب شود که با این همه تجهیزات هواشناسی مدرن پیش بینی نشده بوده و شما را به هوا پرتاب کند یا دیواری را بر سرتان بریزد.. موتوری ها و جیب برها.. آدم رباها.. خفاشها و کرکسهای شب و روز.. خواهران و برادران امنیت اخلاقی و اخیرن اراذل و اوباش باتوم بدست شکم گنده موتور سوار.. اینها همه بالایای طبیعی ایرانی بودن است..

همه اینها اما به کنار سعی کنید که بنویسید و یک شهروند معمولی بی سر و صدا و بی ادعا باشید.. فقط بنویسید و ابراز عقیده کنید.. درباره خودتان.. درباره شهرتان.. کشورتان.. جامعه.. درباره موضوعات معمولی بنویسید اما بی سانسور و بی ملاحظه و صادقانه و درست بنویسید تا دستتان بیاید خطر واقعی یعنی چه!.. البته منظورم هر نوشتنی نیست.. وقتی که از گل و سنبل و بلبل می نویسید مسلم است که کسی کاری به کارتان ندارد و برادر بزرگتر خیالش راحت است که این هپروتی مشنگ ول معطل است.. لبخندی می زند و چشم بر شما می بندد .. اگر هم داغ کرده باشید و سیاسی بازی درآورید بدون اینکه فرق دست راست و چپتان را بلد باشید باز هم بی خطرید چون اول فیلتر می شوید و بعد هم با یک وسیله نوک تیز سنگین یک گوشه کناری حسابتان را می رسند.. یک چند روزی می شوید نقل محفل رسانه های اینور و آنور و عده ای سوژه ای برای سخنرانی و خودی نشان دادن پیدا می کنند و بعدش هم این ننه و بابای سیاه بختتان هستند که باید بنشینند سر قبرتان آب غوره بگیرند و بسوزند و بسازند.. عملن قربانی می شوید. خیلی سهل و راحت و بی دردسر!..

شما تنها وقتی تبدیل می شوید به مشکل لاینحل جنابان عالی مقام که نه به حد پایین نزدیک شده باشید و نه به حد بالا.. بهانه ای برای حمله مستقیم و نابود کردنتان ندارند و اینجاست که جنگی فرسایشی و تحمیلی بوجود می آید.. خطر همیشه بیخ گوشتان است چون اینجا با من شما مواجه می شوند.. منی که در برابر خواست و اراده برادر بزرگتر قد علم کرده و شجاعانه ایستاده.. هیچ چیز برای قلدرمآبان و دیکتاتورها و نوچه هایشان و هر که از انتقاد و حقیقت فراریست بدتر و زجرآورتر از کسی که با اعتماد به نفس خاصی می گوید " من " نیست. آنقدر پست و حقیرند که این من شما را تاب نمی آورند.. آخر من فقط منیست که از آن آنها باشد و کنترل شده و بیخطر و متواضع و سر به زیر تحت امر بالا.. نه منی که من آنها را به چالش می کشد و سوال می کند و روی اعصابشان بندبازی می کند..

بهانه بزرگشان چیست؟ اینکه شما سیاه نمایی می کنید.. انتقاد می کنید.. و این بهانه می دهد به دست دشمنان ایشان.. بله دشمن!.. این واژه آشنای فرهنگ ایرانی.. شما با نوشته هایتان باعث شده اید که دشمنان ایشان بهانه ای برای سرکوفت و تحقیر اینان پیدا کنند.. دشمنان اینها از نوشته های شما " سوء استفاده " می کنند علیه آنها !.. پس شما جزو خائنین و مجرمان دسته بندی می شوید.. شما تنها وقتی قابل اغماضید که بی اثر باشید و مثل یک سگ وفادار علیه دشمنان اینان به موقع پارس کنید.. طومار امضا کنید.. به موقع حمایت کنید.. به موقع تخریب کنید.. به موقع بایکوت کنید و به موقع حتی چماق به دست بگیرید و بریزید توی خیابان یا نوشته های طرف را بگیرید خط خطی کنید و از هیچ نوع اتهام یا افترا یا توهین و اذیت و آزاری کوتاهی نکنید. خلاصه هر آنچه از دستتان بر می آید برای اعتلا و نورانی تر شدن هاله های دور سر والامقامان انجام دهید..

حالا نوشته های پاراگراف بالا را یک بار دیگر بخوانید و ببینید شما.. شمای نوعی طرز فکرتان و عملکردتان تا چه اندازه مشابه دیکتاتوری های مذهبی و غیر مذهبی و برادر بزرگترهای کنترل گر و خودکامه است. امیدوارم از این که شباهت فوق العاده خود را به کسانی که علیه شان شعار می دهید یافته اید از خود بیزار نشده باشید. هدف ما تغییر شما نیست که ما خود محتاج تغییریم.. کیست که نیازمند تغییر نباشد؟.. هدف ما شکافتن پوسته کلفت تعصب و انحصارطلبی و تنگ نظری شماست.

 

+ یکشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۳ساعت 12:58 روشنک هوشمند |

زن آزاد..

 

آشپزخانه تکانی با موفقیت انجام شد.. عهد بستم با خودم به مدت یک سال فست فود نخرم و نخورم.. حالا توی یک آشپزخانه نو شده آشپزی می چسبد... این روزها دوچرخه سواری هم می چسبد.. صدای قرچ قرچ برگهای خشک پاییزی زیر تایر دوچرخه لذت بخش است.. شنا هم می چسبد.. هوا کمی سرد باشد بعدش بپری توی یک استخر آب گرم!.. شیرقهوه داغ و کتابی در دست و زیر پتو شبها.. این هم می چسبد.. نه پشه ای هست و نه سوسکی!.. هوا سرد شده غیبشان زده..

ماجراجویی ها؟!.. بله خب این یکی که همیشه می چسبد.. دوره استادی غواصی می ماند برای دی ماه.. احتمالن شب ژانویه ایران نیستم.. احتمالن!.. شاید دیرتر هم شد.. هزینه های دوره ها همین طوری که بالاتر می روی بیشتر می شود.. من هم که هنوز پولدار نشده ام.. فکر کنم تا انقلاب مهدی باید صرفه جویی کنم.. بعد از انقلاب هم که من حتمن جزو اعدامی ها هستم.. می آیند همه اموال خریداری نشده ام را مصادره می کنند می برند واسه خودشان.. از حالا وصیت کرده ام همه اموال ورزشی ام از غواصی و شنا گرفته تا اسکواش و کوه و سنگ و دوچرخه به آبجی کوچیکه برسد که ماشاء اله یکی او خیلی اهل ورزش است یکی مجسمه آزادی!..

فرار کردن از هر نوع کنترلی یعنی من!.. و این یعنی عذابی الیم برای کنترل کننده  در سیستمی یک پارچه و خفقان آور و استبدادی.. برایم جالب است رفتار آدمهای خرده ریزه واسطه کنترل و اجرا.. شاخکهایشان برای کنترل آدمها دائمن کار می کند.. نیازی نیست کار شاقی انجام دهی.. کافی است بگویی من تا بیایند سراغت و حواسشان شش دانگ جمع است تا مبادا زنی که تأیید کننده و نمود ارزشهای احمقانه و تبلیغاتی و پوشالی آنها نیست به دور از کنترل آنها دنیایی جدید برای خود بسازد و خودی نشان دهد.. اندک تلاشی جهت دور شدن از تمثال مبارک زن خوب و فرمانبر و پارسا برایشان کابوسیست.. آنوقت نه تاب تحملت را دارند و نه دوستت خواهند داشت و همه نفرتشان را تا جایی که می توانند به رخت می کشند .. متأسفانه بعضی مردمان حسود و تنگ نظر ما هم پتانسیل خوبی برای آسان کردن عملی شدن افکار و نیات کثیف و غیر انسانی و ضد زن اینها دارند طوری که نیازی نیست آنها علنن خودی نشان دهند.. استارتش را می زنند و بعد کار را می سپارند به لمپنها.. احمقها.. بی وجودها و عقده ای های فرهنگی.. مردهایی که از زنهایی سرکش و غیر قابل کنترل مثل من متنفرند و زنهایی که نمونه هایی پیش ساخته مطابق معیارهای انقلابی یا سنتی یا جدیدن اصلاح طلبانه صلح طلب کنترل شده و بیخطر هستند .. کار خود به خود به نفع آنها پیش می رود..  البته این بستگی به سوژه دارد.. مثلن زورشان به یکی مثل من نمی رسد چون ارزشهای زندگی اش و قوانینش.. چیزهایی که میترساندش و نابودش می کند از زمین تا آسمان با معیارهای پیزوری و کزایی اینان متفاوت است و چون برایشان قابل درک نیست در برابر من خلع سلاح می شوند یا نهایتن خودشان را ضایع و تحقیر می کنند و دیگر هیچ!.. خلاصه اینکه کنترلگر بیچاره در برابر من بیچاره تر است و انگهایش تنها به خودش می چسبد و هیچ طوری هم جدا نمی شود.. مثل تف سر بالا.. قابل ترحم و تأسف انگیز..

کوه و سنگ؟.. چشم حسود کور و گوش شیطون کر دارم دوره گذار را طی می کنم!.. بعله فکر کرده اید به همین آسانیست؟.. اما خب پیشرفتم خوب است و امیدوارم به خودم شاید به یک جاهای قابل قبولی برسانمش شاید یک روزی به دردم خورد.. از این گذشته اینها جزو کشفیات تازه من هستند.. به زمان نیاز دارم.. می دانید نهایت آرزویم چیست؟.. گشایش یک مسیر کوچک و سر راست روی آسانترین سنگی که می شود به نام "زن آزاد".. این نهایت آرزوی یک آموزشگیر مبتدی صفر کیلومتر سنگ است که در 38 ساله گی این کار را شروع کرده.. در این زمینه از کمک و همیاری همه دوستان و دشمنان بشریت به نفع آزادی همه زنان دنیا از بند حقارتها.. عقده ها و کنترلهای انسانی و غیر انسانی دنیای مردسالاری و برای یک لحظه چشم بستن بر منافع شخصی استقبال می شود.. مهم نیست کی.. حتی اگر 20 سال بعد باشد..

و آخر اینکه بیشعوری بد دردیست.. درد بیدرمان است.. دلم کباب می شود برای آنها که مجبورند به سر و کله زدن با این موجودات مضحک و در عین حال اعصاب خورد کن.. شما شاید بتوانید یک پسربچه دهاتی بیسواد را با درس و مدرسه و دانشگاه آدم کنید اما این به شرطیست که شعور داشته باشد.. از من می شنوید هر کجا نابغه یا دانشمند یا علامه یا قهرمان بی مثالی را دیدید که بیشعور است فرار را بر قرار ترجیح دهید تا به آرامش برسید که نمی ارزد دوستی با مردمان بیشعور اما پر ادعا و پر افتخار.. بی اینکه بخواهند شر میرسانند و دست خودشان هم نیست..

آقا با چسبیدن به ماتحت این و آن به جایی نمی رسی.. مرد آن است که روی ماتحت خودش بایستد و نه به واسطه افتخاری که دیگران کسب می کنند مفتخر شود.. ماتحتش را نداری که رویش بایستی؟.. بتمرگ سر جای خودت اما حداقلش این است که خودت هستی و عقده هایت را با ماتحت خودت جبران می کنی نه با ماتحت دیگران.. برای همه هموطنان عزیز ماتحتی مستقل آرزو می کنم.. 

هدف من از ماجراجویی چیست؟.. افتخار و قهرمانی و اول شدن؟.. نه!.. خودنمایی؟.. به عنوان یک "زن آزاد" بله!.. ببخشید که به اندازه اهداف والای شما انسانی و بزرگ نیست.. من یک زن ازخودراضی خودشیفته خودخواهم.. اما مهمتر از همه اینها یک زن آزادم!.. چیزی که تو هرگز نمی فهمی..

...................................

پینوشت : به کامنت دونی سری بزنید. ضرر نمی کنید.. ; ) ..

 

+ سه شنبه ۲۲ مهر۱۳۹۳ساعت 17:36 روشنک هوشمند |

تولدم مبارک!..

 

بعله!.. امروز یک زن 38 ساله شدم!.. چندتایی از دوستانم به یادم بودند و بابای موسفید و خوشگلم و آبجی کوچیکه گلم.. جشن تولد البته فرداست چون امروز کلی کار دارم.. خانه حسابی به هم ریخته و شلوغ است.. برق خانه هم دوباره اشکال پیدا کرده باید درستش کنم.. خیلی ظلم است آدم خودش روز تولدش کلی کار کند اما خب چه می شود کرد.. دست تنهام و یاور و فریادرسی نیست.. مهمترین و سخت ترین قسمت خانه تکانی کمد لباسهاست!.. باید این همه لباس تابستانی را که با چه دقتی روی هم ردیف کرده ام از توی کمدی که در حال انفجار است یکی یکی بکشم بیرون و لباسهای پاییزه و گرمتر را جایگزین کنم.. یک پروسه اعصاب خورد کن که از بارگذاری زمستانی فلان دیواره هم سخت تر است.. از پیمودن کراکسهای آن یکی دیواره و فتح چوآیو ( سلام استاد!.. : )) .. ) هم همین طور!.. دیشب داشتم به این فکر می کردم نقشه ای تهیه کنم از کمد لباسهایم و جای هر یک از لباسها را مشخص کنم تا برای استفاده و پیدا کردن یکی از آنها هر بار مجبور به استفاده از کمربند انفجاری انتحاری و بازسازی فرسایشی پس از آن نشوم..

دیشب مامان خوشگلم هم به خوابم آمد.. البته من همیشه هر سال شب تولدم بعد از رفتنش منتظرش هستم چون میدانم که می آید.. این بار هم آمد.. آن لباس خوشگله دکولته ماکسی چسبان مخمل سرمه ای و کفشهای پاشنه ده سانتی ورنی بند بندی اش را هم پوشیده بود.. به هیبت مانکنی جوانی هایش بود یعنی زمانی که هنوز مرا و آبجی کوچیکه را به دنیا نیآورده بود.. کمر باریک و سبک بال و آرایش کرده و مغرور با موهای صاف و بلند و مشکی.. نگاهش مهربان و شاد و آرامش بخش بود.. مثل مدلهای بوردا و زن روز آن وقتها ( مجله های مورد علاقه مامان.. ) ژست گرفته بود .. کیک تولدم را هم خودش آورده بود.. حیف که در حال مزه کردن شیرینی لذیذ خامه اش بیدار شدم و فهمیدم در واقعیت از کیک خبری نیست و فردا خودم باید زحمت خریدش را بکشم.. اما همین که آمد و دعوتم را رد نکرد و آنقدر تر و تمیز و شیک کرده بود یعنی اینکه هنوز دوستم دارد و تأییدم می کند و چه بالاتر و بهتر از تأیید مادر؟.. اگر نیازی به تأیید باشد همین برای همه زندگی ام کافی است.. این روزها همه چیز آرام است و من خوشحالم..

 

+ شنبه ۱۹ مهر۱۳۹۳ساعت 13:45 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (2)

 

گاهی آدم تمامی مخاطبانش را مثل خودش اهل تفکر و جست و جو و تجزیه و تحلیل در نظر می گیرد.. اما این همیشه صدق نمی کند مخصوصن وقتی که دایره مخاطبانت روز به روز گسترده تر و متنوع تر می شوند.. سوال پیش می آید برای عده ای درباره متنی اما نمی دانم چرا جرأت نمی کنند با اسم و فامیل حقیقی و آدرس اصلی وبلاگ خود بپرسند.. شاید همذات پنداری کرده اند با آن و این اذیتشان می کند.. گاهی در اثر نادانی آنقدر خشم در وجودشان جمع می شود که فرصت فکر کردن را از دست می دهند و توان حتی لحظه ای مکث کردن را قبل از فرستادن کامنتشان ندارند و همیشه نیش فحاشی را نثارت می کنند درست مثل همان کودک 4 ساله که اگر به او به موقع شیرینی دلخواهش را ندهی با سنگی شیشه ات را می شکند و فرار می کند چون به قصد شکستن آمده و آگاهانه به زشتی کار خود واقف است پس نمی ماند تا پاسخگو باشد.. خیلی از آدمها همین هستند.. 30 ساله و 40 ساله و 50 ساله و حتی 60 ساله هم ندارد.. لیسانس و فوق و دکترا هم سرش نمی شود.. جاه و مقام و منصب و شجاعت و قهرمانی به همچنین.. اما اینجا قرار است حتی با نادانها و مغرضها هم تا جای ممکن صبوری کنیم شاید این صبوری نتیجه داد و رهگذری مستعد چیزی هر چند اندک یاد گرفت و از تعداد هرزنویسان هرزاندیش بوقلمون صفت ریاکار کم شد در آینده.. بدین منظور  سوال و جواب جالب و شایسته ای را که میان من و نوال در کامنت دونی متن قبلی با همین عنوان ایجاد شده است را اینجا هم می آورم.. :

نوال :

از آن تکه ای که به بعضی ازدواجها انداخته ای لذت بردم چون خیلی از زندگی های زناشویی تنها حکم ارضای غریزه جنسی را دارند و بس و مشکلات بعدی از همین جا شروع می شوند! یعنی تنها رابطه ای که میان زن و شوهر در جریان است همین است. مرد نفقه می دهد و تمکین می خواهد و زن بی هیچ اختیاری بر جسم خود توی رخت خواب اطاعت می کند و سرویس می دهد و شاید هرگز لذت ارگاسم و ارتباط جنسی را هم درک نکند چون فقط ارضا کردن حس جنسی شوهر را بلد است و برای خود حقی قائل نیست و مگر تعریف فاحشه و عملش جز این است؟ سکس در برابر پول...... شوک آور و در عین حال ناراحت کننده اما خیلی خیلی واقعی و درست. عالی بود!

پاسخ من :

خواهش می کنم.. اصلن قانون تمکین بر همین اساس استوار است.. زن هیچ حقی در این رابطه ندارد و مجبور به تمکین در هر شرایطیست .. چرا؟.. چون مرد به او نفقه می دهد!.. در حقیقت مثل کنیزی که خریداری شده باید هر وقت که همسر تمایل داشت سرویس دهد و گر نه مرد می تواند قانونن از او شکایت کند چون نفقه اش را داده!.. فکر می کنی چرا حکومت و قشر سنتی آنقدر از استقلال مالی زنان می ترسد و در قانون ازدواج و طلاق تمام تلاشش را برای وابسته کردن زنان به مردان می کند؟.. زنی که از نظر مالی مستقل است زیر بار چنین قوانین تحقیرآمیزی نمی رود و محتاج نفقه نیست که در ازایش همچون کنیزی تمکین کند.. او دیگر به رشد عقلی کافی رسیده که در رابطه جنسی برای خود حقی قائل باشد و نقش میزبانی صرف را نپذیرد.. اما به نظرت چرا حکام شرع حاضر به قبول رشد عقلی زن و تغییر طرز فکر او پس از تقریبن 1400 سال نیستند؟.. چون مجریان این دین زن را به عنوان موجودی مستقل و مشابه و برابر با مرد نمی توانند قبول کنند و حاضر به تغییر و دخالت دادن عقل در دین نیستند.. حالا یا ماهیت این دین چنین است یا آنها نمی خواهند... به هر حال چیزی را که عقل با قاطعیت اثبات می کند هیچ دینی جرأت انکارش را ندارد مگر بازیچه ای باشد در دست خودکامه ای برای کنترل آدمها..

..........................

پینوشت : جهت مطالعه متنهای قبلی مرتبط به طبقه بندی کلمه ها و ترکیبهای کهنه در لیست موضوعات وبلاگ در سمت چپ یا اینجا مراجعه کنید :

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (1)

 

+ پنجشنبه ۱۷ مهر۱۳۹۳ساعت 13:51 روشنک هوشمند |

کلمه ها و ترکیبهای کهنه.. (1)

 

برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست.. و شاید گاهی فراموشمان شده باشد.. بد نیست با هم مروری داشته باشیم :

مزاحمت : ایجاد زحمت و ناراحتی و گرفتن وقت دیگران بدون اجازه آنها بوسیله فرستادن پیامهای بی مورد اینترنتی ( ای میل ) ، وبلاگی ( کامنت ) یا موبایلی ( اس ام اس ) یا مزاحمت خیابانی به شکل متلک گویی یا سوال و اظهار نظر درباره زندگی شخصی دیگران بدون اجازه آنها.

بیماری روانی دگر آزاری : دانستن معنی مزاحمت اما ارتکاب به آن به خاطر لذت بردن بیمارگونه از آن!

بیماری روانی توهم جنسی مردانه به خاطر فشار عقده های جنسی سرکوب شده : احساس آزار و ظلم و نا امنی در اثر مشاهده جنس مخالف بدون چادر سیاه یا مقنعه بلند تا سر زانو و اخمهای درهم. در این بیماری خطرناک اگر جنس مخالف مثلن لبخند بزند یا موهایش بلند و قابل مشاهده باشد برای بیمار مورد نظر این چراغ سبز نشان دادن معنی می شود جهت پیشنهاد سکس یا ازدواج موقت ( نوع پیشنهاد متفاوت است بر اساس میزان تعهد و زهد و تقوای بیمار! ) . این مشکل تا خواندن داستانها یا نوشته ها یا حتی دیدن عکسهایی از فرد مورد نظر پیش می رود. به عبارت دیگر هر فعل فرد مورد نظر در چشم بیمار مفلوک روانی چراغ سبزی برای پیشنهاد سکس به نظر میرسد.

لمپن : هر که از خود عقیده و نظری ندارد و حزب باد است و بر اساس مصلحت و ضعف اراده و شخصیت و احساس حقارت دنباله رو و پیرو بی چون و چرای فرد یا افراد یا عقیده خاصی می شود و هرگز به خود یا دیگران اجازه نقد نمی دهد و آن را گناهی نابخشودنی می داند.

لات : آدم بی ادب که مثل طبقه فرودست از نظر فرهنگی سخن می گوید و معمولن علاقه خاصی به لوده گی و شوخی های جنسی با زنان غریبه دارد.

تهمت و افترا : دروغ بستن درباره زندگی شخصی و خصوصی دیگران یا اجازه دادن به افراد دیگر برای ارتکاب به این عمل چه در ملاء عام چه در دنیای مجازی که از نظر حقوقی برای فرد مرتکب مسئولیت دارد.

بی وجود : فحاش بی نام و نشان. اتهام زننده بی نام و نشان.

فاحشه : کسی که سکس را در ازای پول ارائه می دهد که دامنه اش از همسر قانونی شما که در ازای نفقه شما به شما در رخت خواب سرویس می دهد و دیگر هیچ تا زنان بدبختی که خرج شوهر معتاد را به ناچار اینگونه تأمین می کنند متغیر است.

مرد متأهل : مردی که اسم زنی را به عنوان همسر رسمی در شناسنامه دارد و متعهد به وفاداری به اوست و در صورت عدم تعهد خیانتکار محسوب می شود.

دوست معمولی : دوستی که در مواقع لزوم می تواند با دوست معمولی دیگر ارتباط دوستانه برقرار کند اما اجازه مزاحمت ندارد.

دوست صمیمی : دوستی که در مواقع لزوم می تواند با دوست صمیمی دیگر ارتباط صمیمانه تری برقرار کند اما اجازه مزاحمت ندارد.

حریم شخصی : محدوده ای از زندگی فرد یا افراد که دیگران اجازه اظهار نظر یا قضاوت درباره آن را ندارند.

سوال : بهترین روش برای اینکه تعریف و جایگاه خود را نزد دیگری بیابید و بر اساس آن فاصله خود را کنترل کنید تا ناخواسته مزاحمتی برای دیگری ایجاد نکرده باشید.

اتیکت یا آداب معاشرت : سخن گفتن به جا و سکوت به جا. سلام و خداحافظی. رعایت ادب بدون تلاش بیهوده برای فضل فروشی. درست غذا خوردن و نوشیدن. درست راه رفتن. درست راننده گی کردن. درست لباس پوشیدن متناسب با محل مورد نظر.

شعور : فکر کردن قبل از سخن گفتن!

بیشعوری : بدون انگیزه ای مشخص سخن گفتن و ناتوانی در اثبات ادعا و عدم رعایت منطقی مشخص و قابل فهم در استدلال یا نتیجه گیری.

خاله زنک عمو مردک بازی : بدگویی و اظهار نظر ناخوشآیند درباره افرادی که نمی شناسیم و ندیده ایم اما از آنها بنا به دلایلی متنفریم نزد دیگران به جای صحبت کردن با فرد مورد نظر رو در رو و صریح و دوستانه جهت برطرف کردن مشکل مورد نظر.

حاشیه : هر چه که در امتداد و اطراف و یا درباره متنی تعریف می شود و قرار دارد اما گاهی از متن مهمتر می شود چون بر آن استوار است و باید به ناچار به آن هم پرداخت.

مرد : انسانی با ژن جنسی xy که مکمل زن و نه مخالف زن است. با او متفاوت است اما برتری ندارد و از نظر حقوقی و انسانی باید برابر در نظر گرفته شود. به جهت انسان بودن با حیوانات نر درنده متفاوت است و در صورت مشاهده شباهتهایی میان خود با این موجودات اگر دچار شادمانی شد و احساس قدرت کرد باید به حالش افسوس خورد و به روانشناسی مجرب معرفی اش کرد.

نفرت از جنس مخالف : عدم توانایی در برقراری ارتباطی سالم با جنس مخالف به خاطر احساس حقارت.

کوری ذهنی : ناتوانی در به کار بردن کلمات و درک مفهوم آنها در جای خود.

تعصب : پافشاری بر عقیده ای بدون احساس نیاز به استدلال یا اثبات درستی.

 

+ سه شنبه ۱۵ مهر۱۳۹۳ساعت 2:7 روشنک هوشمند |

پاییز بی نظیر من..

 

وقتی آدم متولد ماه مهر باشد و عاشق رنگها و زیبایی ها باشد مگر می شود عاشق پاییز نباشد؟.. آدم آنوقت دوست دارد بینظیر شود مثل پاییز.. شکوه و غم و شادی و درک و ابهام و وضوح و رمز و راز دنیا همه با هم این روزها توی رگهایت به جای خون جاری میشود و به جلو هلت می دهد.. هیچ خار و خاشاک پست و زشتی قدرت خودنمایی در برابرت را ندارد.. هیچ فرومایه ای یارای ایستادن در برابر اراده ات را ندارد.. هیچ دروغی.. هیچ دسیسه ای.. هیچ حسادتی.. هیچ دست و پا زدنی.. تقلایی .. عصبانیتی.. هیچ توهمی و تصورات باطلی نمی تواند سد راهت شود .. هیچ بیشرفی جرأت رویارویی با تو را ندارد چون خود به فرومایه گی خود و افتضاحی که با بلاهت هر چه تمامتر علیه خود می آفریند آگاه است و خود دشمن خود می شود و ترحم و تأسف به جای توجه و احترام به خود جلب می کند.. و همه اینها چه بیهوده است وقتی که همه می دانند ابرهای پاره پاره شاید هر یک داستانی داشته باشند اما در برابر روشنایی آفتاب عالمتاب بخار می شوند و می میرند چون دروغینند و به ناچار دوام نمی آورند..

برنامه خود نوشته کوهنوردی ام به خوبی هر چه تمامتر پیش می رود.. کم کم دارم به ارتفاع و سختی اضافه می کنم.. تغییر هوای گرم و آفتابی به باد و سوز و سرما یعنی احتیاط بیشتر و برنامه ریزی  دقیق تر و استفاده از تجربیات ماهرتر ها و پیشکسوتها.. مثل همیشه فروتنانه به گزارشها و توصیه های درست و منطقی گوش می دهم و یاد می گیرم و به کار می بندم..

برنامه غواصی هنوز برقرار است اما با تأخیر خواهد بود.. هزینه ها بیشتر شده و باید به فکر آینده هم بود..

استقلال ، آزادی ، حکومت عقل و شهود و راستی همچنان شعار من است.. اگر قادر به درک این عقیده و احترامش هستید برای دوستی و همراهی پیش آیید اگر نه که دور شوید چون آسیب می بینید و کسی که به شما آسیب خواهد زد نه من که خودِ خودِ شما خواهید بود..

 

+ چهارشنبه ۹ مهر۱۳۹۳ساعت 13:28 روشنک هوشمند |

هنجار غلط !.. نابهنجار درست !..

 

این تعریف ویکی پدیاست از هنجار اجتماعی :

" هنجار در اصطلاح دانش جامعه‌شناسی به یک الگوی رفتاری گفته می‌شود که روابط و کنش‌های اجتماعی را تنظیم می‌کند، اکثریت جامعه خود را به آن پایبند می‌دانند و در صورتی که شخصی آن را رعایت نکند، جامعه او را مجازات می‌کند.

هنجارهای درونی، هنجارهایی هستند که در صورت عدم رعایت آن‌ها، مجازات رسمی و مشخصی وجود ندارد. هنجارهای بیرونی، هنجارهایی هستند که برای اعضای یک جامعه از پیش تعیین گشته است. ترس از مجازات و میل درونی، اعضای جامعه را به پیروی از هنجار ترغیب می‌کند. اگر هنجارها در جامعه‌ای ثبات نداشته باشند، و یا با برخی نظم‌های دیگر اجتماعی در تضاد و تعارض باشند، افراد جامعه کم‌تر از هنجارها پیروی خواهند کرد. هنجارها در جوامع مختلف، ممکن است متفاوت یا حتی متضاد باشند. بی‌هنجاری باعث از بین رفتن استحکام نظام اجتماعی می‌شود. انواع دیگر قاعده‌مندی‌های نظام اجتماعی، عادتها و رسمها هستند. "

 

با توجه به تعریف بالا هنجار به هیچ وجه نمی تواند به خودی خود درست ، مثبت ، انسانی و حتی سالم باشد. مثلن در میان جوامع تندروهای اسلامی از قبیل داعش و طالبان سر بریدن منتقد یک هنجار است. فروختن زنانی که به اسلام عقیده ای ندارند و تجاوز به آنها یک هنجار است. زندانی کردن زنان در خانه و ممنوع کردن تدریس علومی مثل علوم تجربی ، فلسفه یا حتی ادبیات در مدارس یک هنجار است. در این وضعیت یک انسان باسواد منتقد روشنفکر ، یک زن دانشجوی علوم تجربی و یا یک شهروند غیر مذهبی همه انسانهایی نابهنجار فرض می شوند که حتی اگر مهدورالدم هم نباشند حداقل شایسته توهین و اذیت و آزارند.

نابهنجار در جامعه ای مدرن ، دموکرات ، سوسیالیست و پیشرفته با حداکثر رفاه و عدالت اجتماعی ممکن مثل سوئد یعنی نژادپرستی ، حجاب اجباری ، عدم دریافت حقوق برابر توسط مردان و زنان در محل کار ، مالکیت مرد بر زن ، توهین و تهمت و افترا به افراد حقیقی چه در فضای عمومی و چه فضای مجازی ، دخالت در امور شخصی و خصوصی دیگران ، خشونت ورزی علیه آزادی بیان و مثالهای مشابه.

بر اساس مواد حقوق بشر ، هر ذهن آزاد و روشنی که اندک سوادی داشته باشد و از سلامت روحی و روانی حداقلی برای تشخیص درست و غلط برخوردار باشد با اطمینان کامل جامعه دوم را بهنجار و جامعه اول را نابهنجار تشخیص می دهد. این نرم ، ایده آل و معیاری اخلاقی/ انسانیست که در دنیا جریان دارد و زندگی همه انسانها حتی آنها که نفیش می کنند و دشمن خود می نامندش هم به آن وابسته است چرا که جوهره ابتکار ، رشد ، کرامت و شرافت انسانی ، هنر ، اقتصاد ، فرهنگ ، خلاقیت ، علم و دانش است.

حال تکلیف جوامعی که حکومت و ملت بر سر بسیاری از مسائل با هم توافق ندارند چیست؟ این میان گستره ای از عقاید متفاوت وجود دارد اما بنا به دلایلی نامشخص افراد این جامعه هرگز قادر به بیان نظرات خود درباره هنجار و ناهنجار نیستند یا اهمیتی به عقاید آنها داده نمی شود و همه چیز به شکل فرمالیته و اصولی تحت عنوان تفسیری خاص از دین اسلام شیعی به شکل قانون و تبصره و حکم و قضاوت ابلاغ می شود. از آنجایی که ابراز عدم رضایت در چنین جوامعی با انگهای بیربط و خطرناکی همراه می شود حتی نمی شود معیار درست و مشخصی برای تعیین رضایت یا عدم رضایت مردم پیدا کرد چون رعب و وحشت از مجازاتی نامعلوم آدمها را به ریاکاری و اطاعت از اوامر صادر شده از بالا وامیدارد. به مرور زمان جمعیتی شکل می گیرد.. رشد می کند و زیر سایه این قدرت متعالی مطلقه قدرتمند می شود که به هیچ چیز اعتقاد ندارد مگر منفعت حاصله از همرأیی با مقامات بالا و حکام حاضر و به سبب آن به خود اجازه می دهد هنجار و نابهنجار را بر اساس جهت بادی که می وزد تعیین و به جامعه تحمیل کند. به همین خاطر هنجار و نابهنجار گاهی حتی متضاد هم تعریف می شوند بنا بر جبر روزگار و منفعت این موجودات جالب توجه و رند و بوقلمون صفت. اینچنین است که مثلن صیغه یا همان فحشای اسلامی ناگهان به عنوان یک هنجار اجتماعی مطرح می شود و روابط معمول بین دوست دخترها و دوست پسرها قبل از ازدواج می شود فساد اعظم و کبری!.. صداقت و صحبت از زندگی شخصی و عدم پنهان کاری در جامعه ای که 80 درصد پسرها و دخترهایش قبل از ازدواج با جنس مخالف رابطه داشته اند و 60 درصد فاحشه هایش زنان متأهل و 85 درصد خیانتکاران و مشتریان فحشایش مردان متأهل هستند می شود نمونه مجسم نابهنجاری!.. پنهان کاری و دروغ گویی و بازی کردن نقش قربانی و فریب خورده برای جلب ترحم دیگران و کسب بخشش جامعه برای داشتن رابطه ای خودخواسته و لذت بخش و شیرین و مفید می شود هنجار!.. ابراز خوشنودی از داشتن رابطه می شود نابهنجاری و ابراز پشیمانی از داشتن رابطه یا پنهان کردن و سکوت درباره آن می شود هنجار!.. با مایو شنا کردن در آب دریا برای زنان می شود نابهنجاری اما با چادر سیاه توی آسانسور یک سازمان دولتی با مدیر مربوطه لب گرفتن و بعد صیغه اش شدن اما در ملاء عام نقش معلم اخلاقی زنانی که به حجاب اعتقاد ندارند را بازی کردن می شود هنجار!..

نمی دانم نظر شما چیست اما در جامعه ای که ریاکاری ، چاپلوسی ، تظاهر ، زاهدنمایی ، بوقلمون صفتی ، دروغ و فحشای اسلامی یا صیغه و خیانت پنهانی و چند همسر داشتن و خشونت ورزی و تخریب دیگران بر اساس توهمات شخصی و عقده های روانی هنجار تشخیص داده شود و صداقت و زندگی سالم و دوستی و رابطه های سالم و انسانی و انتخاب جدایی از همسر به جای خیانت به همسر و استقلال فکری و عقیدتی و نگاه انتقادی به مشکلات اجتماعی و آزادی بیان نابهنجار تشخیص داده شود ، من ترجیح می دهم که یک آدم نابهنجار باشم.

حالا این را داشته باشید.. فاجعه فقط معلوم نشدن هنجار و نابهنجار در جامعه ای ریاکار و بیمار و پنهان کار نیست.. فاجعه اصلی اکثریتی باسواد و پر ادعاست که حتی معنی کلمات را هم بر اساس منافع خود تغییر می دهد.. مثلن چقدر قابل تأسف می تواند باشد وقتی که یک مرد یا زن تحصیلکرده بیست یا سی و چند ساله پایتخت نشین معنی تخریب و تهمت را نمی داند و حتی قادر نیست مثالهای روشنی را در این باره بیان کند. مثلن متنی را می خواند می گوید این آدم دارد دیگری را تخریب می کند و توهین می کند و تهمت می زند اما وقتی که از او می پرسی لطفن مصداقش را دقیقن نشان بده قادر به این کار نیست. همین آدم در جای دیگر وقتی دیگری به طور کاملن مشخص و بیربطی فقط به خاطر شکست خوردن استدلالش درباره مسئله ای خاص به شکل عجیبی به جای پاسخی منطقی  و درخور به عنوان کردن دروغهایی درباره زندگی شخصی دیگران می پردازد ، سکوت می کند و حتی به طور مستقیم یا غیر مستقیم به طرفداری از فرد مذکور می پردازد که با این تفاسیر از منظر حقوقی و قانونی یا فردی مجرم است یا فاقد قدرت تشخیص و بیمار روانیست!.. به نظر شما انسانهایی مدعی و باسواد و جوان یا میانسال که در ساده ترین مسائل اجتماعی و انسانی قادر به درک موقعیت و وضعیت نیستند و چنان در پیله های نفرت ، کینه ، تعصب ، حسادت ، بخل و تنگ نظری زندانی شده اند که نمی توانند حتی به اندازه یک کودک خردسال عدالت را در قضاوت خود جاری سازند ، می توانند هنجار و نابهنجار جامعه ای به پیچیده گی و گسترده گی و ناشناخته گی ایران را تشخیص دهند؟!.. وقتی که در ساده ترین مسائل انسانی حب و بغضهای واضح و غیر انسانی در حال حل و فصل معادلات به نفع افرادی خاص هستند شما چطور می توانید از این آدمها انتظار داشته باشید که برای یک جامعه و به نفعش درست بیندیشند و از منفعت شخصی بگذرند؟!..

زندگی در سایه سرکوب و تهدید و خفقان برای آزاده ها و آزادی خواهان سخت است اما راه درست کاملن مشخص و واضح است.. پیروی از مواد قوانین حقوق بشر و استفاده از الگوهای دموکرات و پیشرفته با در نظر گرفتن خصوصیات و صفات بومی و طبیعی انسانها و نه خصوصیات و صفات منفعت طلبان و منافقان و ریاکاران..

و یک توصیه دوستانه .. کلمات ارزشمندند.. لطفن آنقدر بیجا از آنها استفاده نکنید.. ادب و اخلاق با پراندن جملات تعارفی و احمقانه میرزابنویس ها و منشی های روستایی عهد قدیم متفاوت است.. یا قواعد زندگی اجتماعی مدرن و احترام به عقاید فرد فرد جامعه را یاد بگیرید یا لطفن به سکوت خود ادامه دهید تا لااقل بلاهت ، بیسوادی ، بی ادبی و حقارت خود را کمتر آشکار کرده باشید.

 

+ جمعه ۲۸ شهریور۱۳۹۳ساعت 21:46 روشنک هوشمند |

سخنی با یک مخاطب خاص!..

 

چرا با تو گفت و گو نمی کنم؟ چرا از بالا به پایین به تو نگاه می کنم؟ چرا در برابرت مغرور و متکبرم و رفتارم به نظرت تحقیرآمیز می آید؟ چرا مسخره ات می کنم؟ چرا هجوت را می نویسم؟ چرا سانسورت می کنم؟ چرا اهمیتی به تو نمی دهم و عصبانیت می کنم؟

بهترین و مختصرترین پاسخی را که داشتم این زیر می نویسم. همان پاسخیست که به کامنت نویس مشهور وبلاگم طی این هفت سال داده ام.. پاسخ مخاطب خاص من به طرز جالبی خیلی اتفاقی همان پاسخیست که برای مخاطب عامم دارم.. همان پاسخی که نسرین ها و سیمین ها به بازجویانشان دادند.. همان پاسخی که ژاندارک به دشمنانش داد.. فروغ به یاوه گویان داد.. قره العین به زندانبانانش.. شادیها و مسیح ها به متهم کننده گانشان.. لیلا اسفندیاری به نارفیقانش و من به تو می دهم :

در کامنت دونی این وبلاگ هفت سال است که این جمله بدنام زشت مشهور گندیده را می نویسی.. صدها سال است که توی خیابان که رد می شوم متلکش را به من میندازی.. توی روزنامه ها و رسانه های سراسر بدبختی و پوسیده گی و بلاهت به خوردم میدهی..  توی کلاس درس که مینشینم با لذت چندش آوری خطاب به من توصیفش می کنی.. هر جا که می توانی و مرا سدی در برابر زشتی و کثافت و نادانی و حقارتت می بینی روی منبری ساخته و پرداخته توی گوشم بی شرمانه فریادش می کنی :

_ ای زن آسیب دیده بی تربیت! ای متوهم! ای مطلقه! ای طعمه! ای قربانی!...!...! خجالت نمیکشی؟!

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-946.aspx

_ منظور شما از آسیب دیده را متوجه نشدم! یعنی چه این حالا ؟! بله! من زانویم آسیب دیده که الآن خوشبختانه بهبود یافته دیگر.. ربطش را با بی تربیت نفهمیدم حالا. بی تربیت هم نیستم. خیلی هم مودبم.

متوهم هم نیستم. اتفاقن چون واقع گرا هستم و حقیقت جو معمولن مورد نفرت آدمهای متوهم ، دروغگو و حسود قرار می گیرم.

مطلقه؟ بله هستم اما اعتراف می کنم که از این واژه خوشم نمی آید چون بار حقوقی و تحقیرکننده ای دارد که ارثیه اجباری کثافت ذهنی زورگویان مذهبی و همه بیچاره گان مطیع اوامر آنان است. نمی دانم چرا باید حتمن از واژه ای خاص برای چسباندن به کسانی که از همسر خود جدا شده اند استفاده شود! هرگز این را نفهمیدم. کسی که قرارداد ازدواج را پذیرفته متأهل است و کسی که نپذیرفته یا نسخش کرده مجرد است. به همین ساده گی! همین!

چرا آنقدر این مسئله ساده و معمولی برای عده ای عجیب و ناراحت کننده به نظر میرسد؟ کسانی که یک مناسبت ساده و معمولی زندگی اجتماعی را نمی توانند قبول کنند و از آن کابوسی وحشتناک می سازند تا زنان را کنترل کنند و با کنترل زنان مردان را هم کنترل کرده باشند. این هم مثل ازدواج یک قرارداد است. درک نمی کنم که چرا از آن به عنوان یک ناسزا استفاده می کنید. می دانید که به این ترتیب به آدمهای زیادی در این کشور توهین می کنید؟ می دانید که به تعداد زیادی از افراد جامعه دارید توهین می کنید؟

اگر من مدعی العموم بودم به خدا قسم که شمایی را که به خود اجازه توهین بی دلیل به تعداد زیادی از افراد جامعه را می دهید به بهانه برچسب زدن و تحقیر مناسبات معمول اجتماعی ، در جایگاه متهمی خطرناک در دادگاه قرار می دادم. شما مجرم هستید. یک مجرم فرهنگی که فرهنگ این کشور را به قهقرا و کثافت می کشانید. درست مثل یک جانی بالفطره زنجیره ای که تعداد زیادی انسان بیگناه را به خاطر عقاید باطل و توهمش می کشد. درست مثل همان خلبانی که بمب اتم به شهری می اندازد و جمعیتی را می کشد. درست مثل آن کاپیتان کشتی جنگی که هواپیمایی مسافربری را به قعر دریا می اندازد. درست مثل آن تروریستی که فاجعه 11 سپتامبر را می آفریند. شما همه به یک اندازه مجرمید و شاید تو مجرم تر باشی!

چه دلم می سوزد برای آن زنان نادانی که به خاطر خورده منفعتی که از شما همچون لاشخوران و کفتاران گرد یک شکار جسور جمع شده ، نصیبی برند ، به شما تأسی می جویند.. چرا که نمی دانند در قاموس شما اصلن زن بودن یعنی ناسزا !..

طعمه؟.. این یکی دیگر برای چه؟ من میان آدمها زندگی می کنم. تا جایی که یادم می آید نه خرگوش بوده ام نه آهو.. مردم را هم به شکل گرگ و گراز ندیده ام. من روابط آدمها را متفاوت با آنچه میان حیوانات می گذرد تصور می کنم البته بلانسبت روابط شما و خانواده محترم و اطرافیانتان. لطفن همه را به کیش خود نپندارید. یک زن و یک مرد می توانند با هم دوستی کنند بدون اینکه به هم به چشم سوژه های جنسی نگاه کرده باشند. می توانند مجرد یا متأهل باشند. می توانند از هر ملیتی باشند. می توانند همکار یا همکلاس باشند. می توانند از عقاید هم دفاع کنند یا علیه هم موضع بگیرند و این ربطی به جنسیت متفاوت آنها ندارد. آنها هر فکر مزخرفی می توانند در خلوت خود نسبت به هم داشته باشند ولی چه اهمیتی دارد وقتی که جرأت ابرازش را ندارند؟ یک انسان بالغ و عاقل می تواند از حقوق خود دفاع کند حتی اگر درباره اش نظرات سوئی در جریان باشد. این چه ربطی به قربانی شدن یا قربانی پنداشته شدن دارد؟ چه زبان خشن و تحقیرآمیزی دارید. آیا خود قربانی حماقتهای خود بوده اید روزی و به هیچ جا نرسیده اید و حسادت و احساس حقارتی که در دل دارید شما را بر آن داشته که بر هر زنی که بهتر از شما اندیشه کند و عملکرد جسورانه ای داشته باشد و در برابر زبونی و بزدلی عیان شما بایستد اینچنین حمله ور شوید و به این حربه روی آورید تا حقایق را برعکس جلوه دهید؟ این همه زشتی آخر برای چه؟ شما هم می توانید بزرگ شوید و حرفی برای گفتن داشته باشید اگر مستقل فکر کنید و رشد کنید. حسادت برای چه؟! این چه ربطی به جنسیت دارد؟

قربانی؟ اگر منظورت ضرر کردن در روابط اجتماعی یا سیاسی و حقوقی است که حرف شما را قبول دارم. بله من هم مثل هر زن دیگری و حتی مرد معمولی دیگری که نقشی در مناسبات قدرت ندارد در برهه ای از زمان در نقش یک قربانی با زور محبوس شده ام و اما خودم را رهانده ام و مثال بارزش همه چیزهاییست که در این وبلاگ با قلم من می خوانید. با این تعریف همه قربانی هستند. همه ایرانی ها.. همه اقلیتها.. همه خاورمیانه ای ها... همه آسیایی ها.. همه مسلمانها.. همه مردم دنیا!.. قربانی سیستمها و هرمهای قدرت. اما مطمئن باشید خیلی ها مثل من تن به قربانی بودن نمی دهند و خود را بیرون می کشند تا جایی که می توانند اما وای به حال شما که هم قربانی هستید و هم با میل و رضایت به آن تن می دهید و خدمتگذار آنها هستید. باقی اش هم دیگر قابل پخش نبود و شایسته خود شما و خانواده محترمتان بود.

چرا باید خجالت بکشم؟ بیسوادم؟ بی خانواده ام؟ بی کمالاتم؟ وابسته ام؟ استقلال مالی و فکری ندارم؟ عقایدی مخصوص به خود ندارم؟ جیره خوارم؟ رانت خوارم؟ آقا زاده ام؟ خیانت کرده ام؟ به کودکی تجاوز کرده ام؟ جنایت کرده ام؟ هم از آخور خورده ام و هم از توبره؟ اختلاس کرده ام؟ دزدی کرده ام؟ به کسی افترا زده ام؟ تهمت زده ام؟ دلیلی برای خجالت کشیدن ندارم. برعکس به خودم افتخار می کنم که حرص کسانی چون تو را چنان در می آورم که همه کار و زندگی خود را رها کرده و وقتتان را صرف مطالعه و بررسی امثال من می کنید ببینید چرا در زیر فشارهای کثیف به ظاهر حقوقی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و تبلیغاتی مسمومی که هر روز به ما تحمیل می کنید خورد نمی شویم و روز به روز قوی تر روبرویتان می ایستیم. فکر می کنم همه عمرتان را هم اگر برایش صرف کنید جز عصبانیت بیشتر به چیزی نمی رسید. برای فهمیدن امثال من باید فکر کنید. تعصب و نفرت را دور بریزید و خوب باشید. متأسفانه نمی توانید. به هر حال امیدوارم یک روز تغییر کنید و آدمهای بهتری شوید و این را روزی متوجه خواهم شد که از ادبیات آدمیان سالم و دانا استفاده کنید. در حال حاضر این حداکثر گفت و گوییست که میان من و شما می تواند صورت بگیرد چون ادبیات من و شما برای هم آشنا و قابل تحمل نیست. چون شما با ادبیات یک انسان سالم از نظر روانی و فکری و فرهنگی سخن نمی گویید و من نمی توانم شما را بیش از این درک کنم. امیدوارم روزی مددکاران اجتماعی و روانکاوان و روانشناسانی داشته باشیم که بتوانند مشکلات شما را حل کنند و شما با آنها همکاری کنید و تن به معالجه بدهید. آنگاه جامعه سالمتری خواهیم داشت که مجبور نیست ادبیات افراد ناسالمی مثل شما را به خاطر فراوانی و کثرت استفاده به عنوان پدیده ای طبیعی و معمولی بپذیرد و تحملکند. آن گاه کشور آزادتر و دموکرات تری خواهیم داشت. آنگاه مجبور نیستیم که در تیمارستان بزرگی به نام ایران زندانی باشیم.. آنگاه دنیا ایرانی را می پذیرد و تحمل می کند و دوست خواهد داشت. به امید آن روز.. آمین!..

 

+ جمعه ۲۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 20:45 روشنک هوشمند |

متنها و حاشیه های لازم!..

 

آدم گاهی لازم است واکنش نشان دهد به آنها که در دنیای کوچک خود اسیرند و قادر به شنیدن یا خواندن نیستند مگر اینکه با رفتار و واکنشی مشابه کنش و واکنش خودشان به پیشوازشان بروی آن وقت است که به خودت ، به آنها ( حتی اگر ظاهرن انکارش کنند ) و به همه ثابت می شود که تعصب و خودشیفته گی درد بی درمانیست که به عده ای اجازه می دهد درباره افرادی که ندیده و نمیشناسند دهان باز کنند و بگویند یا بنویسند.. طنزنویس که چه عرض کنم به ناسزانویسان و لمپنها و نوچه هایشان میدان دهند و تشویقشان کنند و بر اساس خط و خطوطی کاملن شخصی و مشخص و انحصاری مرز تعیین کنند و حتی درباره جایگاهی کذایی ، نامشخص و غیر واقعی که از آن خود می دانند و تو را تهدیدی برایش در نظر می گیرند سخنرانی کنند!.. برای منی که امثال این جایگاه های مورد علاقه ایشان برایم معنی و ارزشی ندارد این تقلاها و کوششهای مستمر خنده دار و احمقانه به نظر میرسد.. گاهی قلقلکم می شود تا از این موجودات نمایشی  ، سوژه ای بسازم در متنی هجوآمیز و خودشان را به خودشان بشناسانم و تحویلشان دهم که متأسفانه به علت مسموم بودن حتی خود قادر به هضم خود نیستند و به حلق نرسیده تف می کنند.. ماجرا همان خیابان یک طرفه خودشیفته گی و خودخواهی سطحی و احمقانه مارمولکهای انحصارطلب و موذی عالم کوهنوردیست.. یک بیماری که درمانی برایش نیست.. صدها سال است که نیست.. پس بهتر است این گردابه عفونت و پلشتی را بیش از این به هم نیآمیخت و بوی گندی که از وبلاگها و افکار این موجودات بر می خیزد را در محدوده خودشان نگهداشت و پنجره ها را درز گرفت و به زندگی حقیقی سلام گفت.. حوصله شان را ندارم دیگر.. به اندازه کافی حتی بیش از ارزشی که داشته اند به آنها پرداخته ام و وظیفه ام را نسبت به حاشیه جات و زردیجات فکر می کنم که به انجام رسانده ام.. دیگر تمام!..

کار نوشتن سفرنامه تایلند عاقبت به پایان رسید و نوبت به ادامه سفرنامه هندوستانم رسید که ناتمام باقی مانده بود.. حتمن به تدریج به آن هم خواهم پرداخت.. روی نوک موج انرژیم این روزها و از این حالت باید کمال استفاده را ببرم.. همه چیز در نهایت خودش تعریف می شود..

قمری های جوان پشت پنجره نشسته اند و یادی از دوران جوجه گی و لانه قدیمی می کنند.. نگاهشان می کنم.. نگاهم می کنند.. خورده نانی برایشان میریزم .. می خورند و آن دور دورها پرواز می کنند و نیشم را تا بناگوش دوباره باز می کنند..

 ..........................................

پینوشت : شعر زیر تقدیم به همه فضولات جامعه کوهنوردی و کوهنویسی ایرانی!

به تو چه؟!..

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه

ای که از کاسه ی قران خدا داغ تری
از محمد تو مسلمان تر علی تر ز علی
یا تو دانی و زنی خود به علی چپ کوچه
یا از عقل ز بنیاد ندانی خبری

آیه ی روشن قران نشنیدی خبرت
که چنین ساخته ای دین خدا را سپرت
ای ریاکار مشو رو به خدا هی خم و راست
این نماز است؟
این نماز است؟
این نماز است الهی بزند بر کمرت!

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه

تو که آلوده به نهبند گناهان کبیری
تو که در خلوت خود رحم نکردی به صغیری
رو به آیین خودت را بنشین موعظه کن
ای تو کفتار منش گرگ صفت روبه پیر!

باش خاموش که گوید همه زین پس به تو چه
به تو چه کس چه کند هرچه کند کس به تو چه!
نه تو در گور من می زده می خواباند
نه مرا گور تو
نه مرا گور تو گور پدرت پس به تو چه!

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه

شاهکارا تو مزن حرف حقیقت به تو چه
می کشند از چپ و از راست به میخت به تو چه
شعر کم گو مگر از جان خودت سیر شدی؟!
که کنی پای فراتر ز گلیمت به تو چه؟!

شاهکارا تو خودت غرق گناهی به تو چه
تو خودت پیش خدا روی سیاهی به تو چه
دیگران را تو رها کن تو برو خود را باش
تو خودت قعر جهنم ته چاهی به تو چه!

 

+ یکشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:25 روشنک هوشمند |

برنامه هایی که دوست دارم..

 

دوستانی پرسیده بودند که برنامه هایی از ماهواره را که دنبال می کنم و دوست دارم و مرتب می بینم نام ببرم.. من هم آخرش رضایت دادم.. اینها هستند:

از بی بی سی پرگار و هارد تاک را همیشه دیده ام و حتی یک برنامه اش را از دست نداده ام مگر زمانی که سفر بوده ام یا رسیورم خراب شده بود و دیش ماهواره را طوفان داغان کرده بود.. باقی برنامه ها را هم کم و بیش نگاه می کنم اما آنها که نام بردم هرگز ترک نمی شوند..

از من و تو برنامه سمت نو را حتمن نگاه می کنم و از گفت و گوهای اجراکننده های جوان و خوش صحبتش لذت می برم همین طور مهمانهایی که دعوت می کنند.. یکی از بهترین برنامه هاییست که خیلی صمیمانه و بی تکلف جوانها و خانواده ها را کم کم با مسائلی کمی جدی تر و عمیق تر هم آشتی می دهد با ظاهری جذاب و زیبا و هر چه که می گذرد تسلط و اجراها بهتر و بهتر می شوند.. آفرین دخترها..

رادیو فردا و برنامه های طنزش را هم دوست دارم..

برنامه های مربوط به ماجراجویی و سفر را هم که دقیقن اسمشان یادم نیست از کانالهای بالا نگاه می کنم..

برنامه کنتاکت تپش را هم نگاه می کنم.. حاشیه های با مزه ای دارد.. اوقاتی که حوصله آدم از فرهیخته گی سایر کانالها سر می رود به درد می خورد..

به باقی کانالها هم شبها قبل از خواب که روی تختم نشسته ام و چیزی می نوشم یا می خورم یا می نویسم و می خوانم نگاهکی می اندازم..

 

+ یکشنبه ۹ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:10 روشنک هوشمند |

زندگی یعنی رفتن..

 

دوست فرهیخته ای که لطف می کند و نوشته های مرا می خواند برایم کامنتی گذاشته و درد و دلی کرده من باب حسرت و حسودی به من یا کسانی که سفر می روند اما ایشان موانع زیادی در این راه دارند که نمی گذارند مثل من آزادانه سفر کنند.. البته این دوست نادیده آنقدر فرهیخته هستند که می توانند خودشان سوژه خوبی برای حسادت دیگران باشند و مشخص است که شکسته نفسی می کنند.. به هر حال کامنت ایشان و دوستان مشابهی مرا به فکر انداخت که آیا آدم بی حسرت و بی آرزو هم وجود دارد که هیچ مانعی در راه رسیدن به آرزوهایش حالا هر چه که هستند نداشته باشد؟.. من که فکر نمی کنم.. کم و زیاد و چیست و چگونه شاید متفاوت باشد اما نبود و نیستی وجود ندارد.. زندگی یعنی حسرت رسیدن آدمی به نقطه ای که حتی خودش هم نمی داند دقیقن کجاست و کی فرا می رسد و مرگ که تلخ ترین حقیقت زندگیست که آنهم معلوم نیست دقیقن کی و کجا راهمان را می زند و می برد و ما را حسرت به دل به عدم می فرستد.. پس مهم نداشته ها و نکرده هایمان نیست.. مهم تلاش است در حد خودمان.. جیبمان.. توانمان .. استعدادمان و شرایطمان که زندگی را به مردن و سکون برگزار نکنیم و رونده و جاری باشیم نه ایستا و مرداب.. و بگذاریم دم مرگ اگر فرصتی برای اندیشیدن داشتیم به کرده ها و داشته هایمان فکر کنیم و لبخند بزنیم و حسرت کمتری در دل داشته باشیم تا آنجاییش که دست خودمان بوده.. زندگی می تواند دو معنا داشته باشد.. یکی حسرت نرفتن و دیگری رفتن.. بگذارید به جای حسرت نرفتن معنای دوم را برای زندگیمان انتخاب کنیم و برویم.. حتی اگر نرسیدیم لااقل رفته ایم و امتحان کرده ایم و حسرت به دل نمانده ایم..

این هم پاسخ من به این دوست خوب نادیده و سایر دوستان :

سلام.. موانع در راه من هم که زیاد هست.. از مشکلات مالی برای جور کردن هزینه سفرهایم ( 5 میلیونش هنوز کم است.. دیگر چیزی برای فروختن ندارم توی خانه.. حالا ببینم شاید پدرم به من قرض داد.. و لطف می کند که می دهد.. امیدوارم وقتی پول خودم نصیبم شد همه قرضهایم را که تمامن فقط متعلق به پدرم است به او پس بدهم.. اگر که بگیرد!.. ) تا گرفتن ویزا که فقط به کشورهای خاصی محدود می شود چون شغل ثابت و دولتی ندارم که ثابت کنم بر میگردم ایران و خیلی از کشورها به من ویزا نمی دهند.. حسودی را بگذارید برای آدمهایی که کل دنیا را با گرین کارتشان می گردند.. من به آنها حسودیم می شود.. خواب نوشته هایم را نگاه کنید همه اش پر است از وحشت و نرسیدن و فرار.. مثل همیم یک جورایی همه ماهایی که کمی بیشتر می فهمیم و فکر می کنیم.. این سفرهای من هم شده دلخوشی من .. مطمئنم شما هم دلخوشی های زیادی دارید که اگر درباره شان بنویسید من هم حسودیم شود.. من همین الآنش هم به آنهایی که یک مادر زنده منتظر در خانه دارند حسودیم می شود.. به آنهایی که از من شجاع ترند و کارهایشان را ارائه میدهند حسودیم می شود چون خودم هنوز چنین جرأتی پیدا نکرده ام و بی نظمم.. به همه آنهایی که دوست خوبی دارند که می توانند به او اعتماد کنند حسودیم می شود چون هرگز چنین دوستی نداشته ام .. به هر حال دلیل برای حسودی زیاد هست.. ولی حسودی من در اصل حسرت است برای خودم تا نخواستن برای دیگران و مطمئنم مال شما هم همین طور است.. به هر حال از خواندن نوشته های شما لذت می برم و کامنتهایتان برایم اهمیت دارند.. البته نه به این خاطر که حسودی کردن شما حس خودخواهیم را ارضاء کند و از شدت حسودی حسرت خورانه خودم به شما یا دیگری کم کند.. برای اینکه بیشتر اوقات از طریق نوشته هایتان با شما و افکارتان همذات پنداری می کنم.. خوش و موفق باشید..

 

+ پنجشنبه ۶ شهریور۱۳۹۳ساعت 19:31 روشنک هوشمند |

دردسرهای ای میلی..

 

از دیروز عصر من قادر به پاسخگویی به ای میلهایم نیستم و وقتی که می خواهم ریپلای کنم قفل می کند!.. با یاهو تماس گرفتم که معلوم شد هک نشده ام اما برای برطرف کردن مشکل از من وریفای کردن ای میلم را درخواست کردند که برایم امکان پذیر نیست چون یادم رفته که به سوالات امنیتی چه جوابی داده بودم 10  سال پیش.. باز جای شکرش باقیست که ای میلها را می توانم دریافت کنم..  خیلی این آدرس ای میلم را دوست داشتم چون تنها آدرسی بود که داشتم : divar_neveshte@yahoo.com

امیدوارم مشکل بوجود آمده برطرف شود اما به هر حال یک آدرس جی میل ساختم تا پاسخ ای میلهایم را بتوانم بدهم.. حالا کارم درآمده!.. از آنجایی که در مسايل کامپیوتری به شدت تنبل هستم این یعنی فیل هوا کردن برای من.. دارم با سایتهای خدماتی و شرکتهایی که کارم بهشان می افتد با این جی میل جدید ارتباط می گیرم و توضیح می دهم که از این به بعد مرا با این آدرس جدید بشناسند : roshanak5555@gmail.com

.....................................

پینوشت 1 : خوشبختانه همین الآن این مشکل برطرف شد و من قادر به پاسخگویی با ای میل یاهویم هم هستم .. به هر حال وادارم کردند جی میلی شوم.. اما هیچ آدرسی مثل دیوار نوشته یاهویم برایم نمی شود.. : )) ..

پینوشت 2 : جوجه قمری ها یک هفته ای هست که از تخمها بیرون آمده اند.. مادرشان دارد غذا می گذارد توی نوکشان.. این تولد فرخنده را به فال نیک می گیرم برای تولد چند باره خودم در ماجراجویی هایی که در پیش دارم.. امیدوارم همه چیز خوب پیش رود..

 

 

+ دوشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۳ساعت 15:3 روشنک هوشمند |

غولها و تنبلها..

 

غول چراغ جادویم سرش را خاراند وقتی که آرزوهایم را شنید.. به کمرش کمی قوس داد و کش آمد اما نه آنقدر که آخرش سر دربیآورم پا دارد یا نه.. همیشه تهش توی چراغش چسبیده و نصفه نیمه بیرون می آید و حرص کنجکاوی ام را در می آورد.. به هر حال کیک شکلاتی خامه ای و آبجی کوچیکه و چای دارچینی تازه دم همه با یک چشم بر هم زدن آماده شدند و من به همین سادگی به آرزویم رسیدم..

درباره استخر به من قولی نداد.. ظاهرن زور جادو جنبلش به استانداردهای ورزشی صنعتی تفریحی ایرونی جماعت نمی رسد.. طفلی آنقدر زور زده که بنفش شده بود.. دیگر به رویش نیآوردم تا بیش از این شرمنده نشود و بعدم رفت ته چراغش کز کرد و نیآمد بیرون.. من هم گذاشتمش توی کمد لباسهای زمستانی.. فعلن کاری به کار این لباسها ندارم به همین خاطر وقتی که مجبورم همه را بریزم بیرون تا لباسی را پیدا کنم، ناخواسته پرتاب نمی شود بیرون و مخش بیش از این آسیب نمی بیند.. طی این هزار سال اخیر آنقدر بیچاره این بلا سرش آمده تا وقتی به دست من رسیده که توانایی هایش در حد کیک و شیرینی و بستنی و هله هوله افت کرده.. ولی خب همین هم وقتی آدم در لحظه دلش بخواهد و تنبلی اش بگیرد که برای بدست آوردنش برای تا سر کوچه رفتن جمی بخورد به کار می آيد..

 

+ سه شنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۳ساعت 21:51 روشنک هوشمند |

یاکریمها و پنجره شکسته..

 

پنجره ای نشکسته!.. توری کشویی پشت پنجره پذیرایی شکسته اما تیترم خراب میشد اگر می نوشتم یاکریمها و توری پشت پنجره شکسته!.. چند هفته پیش که آمدم توری ها را گردگیری کنم یکیشان از جا درآمد و از طبقه دوم افتاد توی حیاط و خورد و خاک شیر شد بعد از تقریبن ۵۰ سال که از ساخت و نصبش می گذشت.. لولایش شکسته بود.. آن یکی هم وسط های راه یک جایی بین پنجره و شاخه های درخت توی حیاط و لولای نصفه نیمه از جا درآمده گیر کرد و من هم بی خیالش شدم.. چند روز پیش یک جفت یاکریم دیدم دارند توی زاویه بوجود آمده، آن پشت پنجره بق بقو می کنند.. یواشکی طوری که نترسانمشان رفتم دیدکی زدم.. بله!.. تازه بچه دار شده بودند که نه اما مشابهش..  بچه هایی که هنوز توی سه تا تخم سفید کوچولو وسط یک عالمه خار و خاشاکی که آنجا جمع کرده بودند نشسته و منتظر گذشت زمان بودند تا وقتش برسد.. انتظار داشتید چه کنم؟.. که به یک توری و پنجره عتیقه خاک گرفته لولا شکسته اهمیتی می دهد؟.. حالا که برای من و این خانه دیگر کارایی ندارند بگذار به درد دیگران بخورند لااقل.. زنده باد تغییر کاربری به نفع جوجه ها!..

 

+ پنجشنبه ۹ مرداد۱۳۹۳ساعت 22:31 روشنک هوشمند |

نان داغ.. هوای داغ.. غذای داغ!..

 

ناخنهایم را دارم نگاه می کنم.. بلند و خوش ریخت و طبیعی رشد کرده اند.. این یعنی ۳۰۰ تومان صرفه جویی ( این نرخ چند ماه پیش است.. نرخ این روزها را خبر ندارم ) چون نیازی به کاشت ناخن با مواد مصنوعی ندارم.. این روزها که نه وقتش را دارم و نه حالش را که توی گرما بروم سالن سنگ تمرین کنم این ناخنها فرصت ابراز وجود پیدا کرده اند.. دلم می خواهد چند وقتی داشته باشمشان.. حس زنانه گی را در من زنده می کنند..

به سرم زد بروم سراغ آبجی کوچیکه و برش دارم برویم با هم غذای هندی بخوریم.. او هم مثل من ادویه کاری را دوست نداشت تا جایی که یادم می آمد.. من اما بعد از چشیدن غذاهای خوشمزه ای که در هندوستان و تایلند و اندونزی با این ادویه درست می شود کم کم به کاری ها علاقمند شدم و می توانم بگویم ذائقه ام درباره این نوع از غذاها و حتی غذاهای دیگر خیلی تغییر کرده.. خلاصه اینکه رفتیم و نشستیم توی رستوران هندی و شام را آوردند.. من قرمه شاهی سفارش دادم و آبجی کوچیکه مرغ دوپیازه.. نان هندی هم گرفتیم و سفارش کردیم فلفل زیادی اضافه نکنند و از خیر بریانی هم گذشتیم که خوردن همین اقلام هم با توجه به معده کم حجم ما دو نفر کار سختی بود.. به خوشمزه گی غذاهای هندی که در هندوستان خورده بودم نبود اما برای تنوع خوب بود و مهمتر اینکه آبجی کوچیکه هم دوست داشت و با میل می خورد.. همان فلفل کمی که توی غذا بود چنان انرژی تولید کرد که تا چهارراه پاسداران ساعت ۱۰:۳۰ شب پیاده روی کردیم و مزاحمهای تک و توک سواره را با غرشی رعدآسا هر از گاهی پراندیم.. خانم دکتر آبجی کوچیکه برخلاف من چندان علاقه ای به ورزش کردن ندارد و چون خوش اندام و باریک و باربی است به ورزش کردن اصلن احساس نیازی نمی کند و به وروجک بازی های من همیشه غر می زند که تو آخر یک بلایی سر خودت می آوری!.. خوشحال بودم که راضی شده همین چند صد متر را پیاده روی کند.. دنیای من و او با وجود تفاوتهای بسیار اما مرزهای مشترک زیادی هم دارد.. و مهمتر از همه عشقیست بی قید و شرط که قابل انکار نیست.. خواهر داشتن مثل هیچ چیز دیگری نیست.. مثل خودش است.. مطلوب و استثنایی و آرامش بخش..

کیپ شدن گاه و بیگاه و آب ریزش بینی ام حتی تابستان هم دست از سرم بر نمیدارد.. تا بادی به صورتم می خورد شروع می شود.. آبجی کوچیکه توصیه کرد یک سری به متخصص بزنم تا سینوسهایم را چک کند.. نمی دانم این ربطی به غواصی هایم دارد یا نه اما تا قبل از آن چنین مشکلی نداشتم.. از طرفی هم زیاد دکتر برو نیستم.. این توی ژن همه اعضای خانواده ماست!.. تا جای ممکن تحمل می کنیم و دم به تله دکترها نمی دهیم.. حالا شایدم رفتم.. فعلن که وقت ندارم..

دارم ویزاهای چند تا از مقصدهای غواصی حرفه ای آسیا را بررسی می کنم.. اندونزی و مالزی هر دو پس از مشکلاتی که ایرانی های مسافر قاچاقی استرالیا برایشان درست کرده اند برای بیش از ۱۴ روز ویزا می خواهند آنهم کلی دنگ و فنگ دارد.. شرایط ایران برای زندگی مطلوب نیست .. این را دیگر همه می دانند اما شرایط پناهنده های قاچاقی در کشوری که آنها را نمی خواهند و به چشم دزد سر گردنه، گدای سمج و سربار خود و خوشبختی های خود نگاه می کنند صدها بار از ایران بدتر است.. عزت نفس و غرور چیز خوبیست که متأسفانه بعضی از هموطنانمان ندارند و تنبلی و نالیدن از وضع موجود به جای تلاش طولانی مدت برای رسیدن به اهدافی که دوست دارند، چهره ناخوشآیندی از ایرانی برای جهانیان به نمایش می گذارد و کار را برای آدمهایی مثل من و ما که می خواهیم از سفرمان لذت ببریم و در کنار آدمهای دیگر دنیا مستقل از بدبختی های حقوق بشری و سیاسی، اجتماعی کشورمان هویتی برای خود کسب کرده باشیم، مشکل می کنند.. از این کشورها گذشته، از شرق دور تنها تایلند باقی می ماند که به خاطر درگیری های داخلی گرانتر از پیش شده اما ته دلم محیطی آرامتر می خواهد.. حالا باید ببینم شرایط ویزاها چه حکم می کند شاید مجبور شوم دوباره به پوکت برگردم.. حالا باید دید.. هنوز برای تصمیم گیری خیلی زود است..

بله! حق با شماست! دوستها رازدارهمند اما نه احمقهایی جاده صاف کن برای اهداف خودخواهانه و شخصی یکدیگر که اگر لازم شد حتی به ضرر خودشان هم تمام شود. اگر کسی تعریف دوستی را فقط رازداری بی قید و شرط می داند باید بگویم که دچار سوءتفاهمی عمیق نسبت به این واژه شده.. مثل مشکلی که در فهم واژه اخلاق دارد و در رفتار و گفتار و قضاوتها و حتی نوشتارش هم مشهود است.. دوستها اول باید ثابت کنند که دوست هستند، بعد انتظار رازداری داشته باشند.. یک دوست نه خداست نه خویشاوند نزدیک شما که وظیفه ای برای سپر بلای شما شدن داشته باشد.. دوستی ورای شعارهای اخلاقی توخالی کلیشه ای که حتی سراینده ها هم به آن وفادار نیستند صادقانه که بخواهیم تعریفش کنیم یک جور معامله است.. یک طرف معامله که روراست نباشد کل معامله به هم می خورد.. روشن تر از این نمی شود توضیحش داد!..

 

+ دوشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۳ساعت 18:7 روشنک هوشمند |

خشونت ابتذال..

 

بچه ها که گناهی ندارند.. چه آنها که با عروسکی در دست راهی خانه شوهر می شوند و پس از دو سه سال شاید هم بیشتر اولین خون قاعده گی خود را روی شلوار شوهرشان می بینند و شرمگین و هراسان در خود می شکنند و چه آنها که به جرم یهودی بودن شبانه دزدیده می شوند و به قتل می رسند.. چه آنها که به جرم فلسطینی بودن سوزانده می شوند یا زیر آوار بمبها و موشکها تکه تکه می شوند.. این بچه ها همه قربانی خودخواهی بزرگترهایی می شوند که فقط به فکر نان شبشان بوده اند و آنها را تهدیدی برای بدست آوردنش دیده اند.. و به راستی که چه رقت انگیز و بدبختند آدم بزرگهایی که جایگاه بلند و رفیعشان با چند کودک بازیگوش چنان به خطر می افتد و تهدید می شود که زمین و زمان را به هم دوزند تا اینچنین انتقام بگیرند.. کودکان یک طرف مظلوم ترند چون بی دفاع ترند و آدم بزرگهای یک طرف مسئول تر و بی وجدان تر وقتی که می دانند راکتهای کوچولویشان از دیوار دفاعی قدرتمند طرف دیگر عبور نمی کند و تنها بهانه ای می شود برای انتقامی هولناک علیه کودکان بیگناهشان و ادامه می دهند به این جنگ نابرابر برای برانگیختن جنگی تبلیغاتی و قربانی کردن فرزندانشان نه پیش خدا و راه آرمانشان که پیش پای افکار عمومی کر و کور دنیا که حتی در واکنش نشان دادنش به چنین صحنه هایی پی منافع خود می گردد و پس از مدتی هم به مصلحت خفقان می گیرد و دیگر هیچ!.. و تنها خشونت است که باقی می ماند.. تازه و زنده می جهد بیرون از تن عرق کرده هیولایی که از لذت درهم شکستن تن کودکی به خود می لرزد.. آن یکی توی تخت.. این یکی روی تپه.. پشت تانک.. توی هواپیما..

خاله خانباجی گری شغل پرطرفداری بوده در ایران همیشه اما اشکال مختلفی داشته و این روزها به لطف تغییرات ظاهری روزهای مثلن گذار فرهنگی ایران که ۸۰ سالیست درجا می زند و جان می کند و سر جایش لک و لکی می کند گاهی چند سانت به جلو و چند سال به عقب، تغییراتی به خود دیده.. عرضم به حضورتان که یعنی ۸۰ سال پیش همان پیرزنهای بیسواد همسایه که می نشستند دم در خانه و پشت سر دخترهای مدرن و تر و تمیز محل حرف می زدند که لچک به سر نمی کنند و اعتنایی به حرف و حدیثهای صد من یک غازی که از سر حسادت پشت سرشان در جریان است ندارند حالا جای همان دخترها را گرفته اند با این تفاوت که می نشینند ور دل رفقای دلشکسته و کرکره پایین کشیده و سانتیمانتالی که از یک طرف ول کن نقش قهرمانان جفاکشیده نیستند و از طرف دیگر روی گنده لاتهای محل و نوچه هایش را هم سفید می کنند بس که دروغگو، دله و دغلبازند.. خاله خانباجیگری یک شغل چند وجهی و پر زرق و برق  و آبرودار است این روزها.. از یک طرف انگیزه های از سر نادانی و حسادت گوینده را پنهان می کند و از طرف دیگر تلاش می کند تا رقبای احتمالی را که همین طوری بی غرض و نادانسته قدرتمندانه دم و دستگاه کهنه و کلیشه شده اش را جارو می کنند و بر باد می دهنند سوک سوکی کرده باشد.. خاله خانباجی گری همان واسطه گریست اما نه برای نان شب که برای دروغ کردن هر راستی و خط خطی کردن هر درستی به نفع ابتذال و بی مایه گی.. خاله خانباجی ها زیادند.. هیچوقت دلم نیآمده که دنیای خیالیشان را مستقیمن برهم بزنم که همه زندگیشان به همین سوک سوکهای غیر مستقیم خوش است که چنان ضعیف و بدبختند که قدرت رویایی قدرتمندانه را هرگز ندارند و در خود نمی بینند.. روح ابتذال بر خلاف ظاهر دروغینش بسیار شکننده و آسیب پذیر است و همه قدرتش وامدار فریفتن بی مایه هاست و تو هرگز نخواهی توانست او را وادار به مواجهه ای عادلانه با خود کنی.. او همه کارش این است که یک جا بنشیند و بازارگرمی کند برای اقتداری که ندارد و پشت سرت ببافد و بگوید و دم بگیرد با هر ابلهی که کینه دارد از تو و آینه هایی که در دست داری.. وای که اگر خاله خانباجی ها نبودند شعبان بی مخ ها.. گنده لاتهای مدرن.. پدربزرگهای دغلباز و نوچه های هوچی و ابله چقدر تنها می شدند.. آنوقت دیگر کی بود که می توانست پشت تریبون بایستد و فریاد بزند که : هیچ کس حق ندارد به فلانی بد بگوید که بچه محل ماست.. چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه خدا شما را برای خاله خانباجی هایتان و خاله خانباجی هایتان را هم برای شما نگهدارد.. به کار هم می آیید.. من متأسفانه استعداد خاله خانباجی گری هیچ وقت نداشته ام.. من متأسفانه یا خوشبختانه همانیم که شماها از دور توی سایه کنار دوستانتان می نشینید و غیر مستقیم برایش شاخ و شانه می کشید و او فقط با لبخند تلخی از شما می گذرد چون هرگز نه صراحتش را دارید و نه جرأت و قدرت مواجهه و رویارویی را.. بیخود خیال می کنی که عوض شده ای و قوی شده ای.. گریه نکردن به وقت درد و سکوت به وقت اعتراض نشانه قدرتمندی یک روح زنانه نیست.. نشانه بی حسی و ولنگاری و بی عرضه گیست.. این را با قدرتمندی اشتباه نگیر!.. روح ضعیف درمان ندارد.. باید عوضش کنی و گر نه این یاوه ها کسی چون مرا نمی فریبد و فقط به کار رفقایت می آید.. سرخاب سفیداب شاید سبزه ها را سرخ و سفید کند اما نه زیر باران!..

نویسنده ای بود که در کودکی دوستش را از روی حسادت از روی دیواری به زیر انداخته بود.. او نمی دانست  زیر دیوار زمین خاکی نیست و سنگ است و برای نجات دوستش تلاش کرد اما دیگر دیر شده بود و کودک مرده بود.. کسی نفهمید و به او مظنون نشد.. بعدها که بزرگ شد و نویسنده مشهوری شد تصمیم گرفت هزار داستان بنویسد برای کودکانی که دوستشان روزی آنها را به خاطر حسادت از دیواری به زیر انداخته بود.. با هر داستان ذره ای از عذابی که می کشید کم می شد اما پس از پایان هزارمین داستان فهمید که هزار داستان دیگر لازم است تا...

آدم حسابی قلبی را که هیولا دارد به صاحبش می بخشد همیشه درست مثل سیب سرخی که کرم دارد.. قلبی را که دوست ندارد پس می دهد درست مثل سیب سرخی که انتخاب می کند تا گاز نزند!.. من هم سالها پیش همین انتخاب را کردم.. به همین سادگی.. چیز دیگری نیست که بخواهی بدانی.. باور کن!..

...............................

پینوشت : مطالب بالا بر اساس رفتارهای شخصیتهای واقعی نوشته شده پس ربطی به شما ندارد.. البته سخت است داشتن چنین توقعی از کسانی که حتی با یک توالت عمومی هم همذات پنداری می کنند ..

 

+ شنبه ۲۸ تیر۱۳۹۳ساعت 17:21 روشنک هوشمند |

دیروز.. امروز.. فردا..

 

دمای هوای اهواز به ۵۰ درجه رسیده طبق معمول تابستانهای هر سال.. تماس گرفتم با بابا تا بی هوا از خانه بیرون نزند.. اگر می رود بیرون با ماشین برود.. زیاد توی حیاط در این هوای جهنمی نچرخد.. خیالم راحت شد.. تا جایی که یادم می آید هیچ وقت طاقت گرمای اهواز را نداشتم.. تابستانها و نیمی از پاییز و بهار توی خانه زیر کولر.. بیرون توی ماشین کولردار.. سر کار یا دانشگاه و مدرسه توی اتاقهای کولردار.. به نظرم سوال احمقانه ای می آید وقتی کسی به من می گوید چرا اینقدر گرمایی هستی!.. تو که جنوبی هستی.. و یک لحظه پیش خودش فکر نمی کند جنوبی بودن مساوی پیاده روی یا بیل زدن زیر آفتاب ۵۰ درجه نیست.. یا مثلن می پرسند چرا سبزه نیستی؟ چرا شبیه جنوبی ها نیستی؟.. بعد می پرسم شما تا به حال جنوب بوده ای؟.. می گویند اهواز نه اما بندرعباس سه سال پیش رفته ام!.. کیش هم دو بار رفتم.. می گویم خب اهواز همانقدر به بندرعباس شباهت دارد که تهران به بندر انزلی!.. به همان نسبت مردمش.. در کل این عادت چرندگویی بی فکر و از روی معده نمی خواهد دست از سر این مردم نازنین بردارد حالا حالاها.. این حالا کمترین و معمولی ترین موضوعیست که سوژه چرندگویی می شود.. خودت باقی مطلب را بگیر و برو بالا..

جام تمام شد و به حقدار رسید و در پی اش تمامی کانالهای تلویزیون ایران ماهواره من هم به درک پیوست.. بعد از پایان جام دیگر دلیلی برای تماشای تلویزیون ملی ندارم.. تمایلی به دیدن چیزی که ربطی و فایده ای به حال من ندارد و چیزی به من اضافه نمی کند که هیچ به شعورم هم توهین می کند ندارم..

قدیمها شکارچی ها در دروغگویی شهرتی پیدا کرده بودند.. بعضی شغلها و چند صفت منفی و جوکها و ناسزاهایش.. شاید اولین بار بر اساس واقعیتی که بس که تکرار شده تبدیل به کلیشه شده بود.. اما حالا این دیگر به کار نمی آید.. چون آنوقت باید مشاغل دیگری را هم به آن اضافه کنی.. بعدش همین طور که حساب می کنی می بینی حرفه ای و هنری و ورزشی مصون نمانده!.. این اشکال از شکارچی نبوده.. این مشکل کوه و جنگل و جاده و آسمان و زمین نیست.. این ربطی به شغل و حرفه ندارد.. آدمها راحت تر دروغ می گویند این روزها.. به دروغ نیاز دارند.. انگار هیچ کارشان راه نمی افتد بی دروغ.. و وقتی که این دروغها رو می شوند اصلن خجالت نمی کشند از دروغی که گفته اند.. انگار که نه انگار.. آدم بعد مجبور می شود از خودش بپرسد این اخلاقی که اینها این همه از آن دم می زنند یعنی چه؟.. چه شکلی است؟.. چطور این آدمها و اطرافیانشان با هم کنار می آیند با این همه دروغ و دغل و کثافتی که مابینشان به عنوان دوستی رد و بدل می شود؟.. روابط این آدمها برایم عجیب است.. روابط آدمهای شهرهای بزرگ و پرجمعیت ایران این روزها شباهتی به روابط مدرن شهری ندارد.. انگار که همان روابط روستایی و دهقانی اما از نوع بدل و عفونی شده اش میانشان جریان دارد.. این همه رنگ و لعاب و شعار و نمایش.. بیماری یعنی همین.. این همه آدم تظاهر به دوستی می کنند.. تظاهر به راست گویی می کنند.. تظاهر به همکاری می کنند .. یک جور توافق دوطرفه برای باور کردن دروغها و تظاهرات همدیگر به منظور حفظ منافع مشترک!.. این اگر توالت عمومی نیست پس چیست؟.. چه بد است وقتی که این همه آدم هدفها و بلندی ها و صفتهای خوب و دوست داشتنی را یکی یکی به اتفاق هم بی معنی، با خاک یکسان و منفور می کنند.. انگار که می خواهند هزار سال زندگی کنند.. همه قله ها چاه می شوند و دیگر به چشمت نمی آیند.. چیزی که روزی این همه برایت جذابیت داشت چه زشت می شود حالا.. به نظرت کار بزرگی نیست دیگر.. فقط یک کار احمقانه.. پوچ و بیمعنی درست مثل حل کردن همان جدول مشهور با پاسخهای دلبخواه و غلط اما همپوشان.. چه بد است وقتی که این همه آدم از معنی خالی می شوند و تو را برای پیوستن به جمعیت حداکثریشان تشویق می کنند و وقتی که می گویی نه تهدیدت می کنند به انزوا.. به متوقف کردنت.. به سنگ انداختن جلوی پاهایت .. به پنهان کردنت زیر بهمنی از دروغ.. اول فکر می کنی شوخی می کنند.. جدی نمی گیری.. مگر می شود آخر؟!.. چرا؟.. بعد که سنگهای بی هوا را یکی یکی می شمری از جلوی راهت می زنی کنار تازه دستت می آید که حقیقت همین است.. تمام راه ها به همان توالت عمومی ختم می شود که اور دوز کرده و می ترکد و محتویاتش به هر چه که بچسبد آن را هم به قلمروی فرماندهیش اضافه می کند.. حواست نباشد رفته ای و الصاق شده ای.. چقدر باید مقاومت کنی.. انرژی صرف کنی که دور شوی و دور کنی.. بعد از خودت می پرسی.. می ارزد؟.. سوالی که هزاران بار از خودم پرسیدم.. اولین بار وقتی که جدا شدم.. دومین بار وقتی که شغلم را رها کردم.. سومین بار وقتی که محیطم را تغییر دادم و چهارمین و پنجمین و چندمین بار وقتی که نه گفتم.. وقتی که رفتم.. این تغییردادنها چه زیاد شده اند تا به امروز.. از خودم می پرسم اگر باز هم در همان موقعیتها قرار می گرفتم تصمیم مشابهی می گرفتم؟.. با صدای بلند و از ته دل می گویم بله!.. بعدش راضی می شوم از خودم.. جای همه این رها کردنها و تغییر دادنها و نه گفتن ها را حسی فرا می گیرد مابین هیجان و اشتیاق و آرامش.. دو وجود متضاد در یک تن.. این می شود من.. نیمی آرامش و رضایت از خود و نیمی شور و هیجان برای جنگیدن.. برای مواجهه و مقابله.. برای رسیدن.. این یعنی من این روزها..

 

+ چهارشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۳ساعت 0:35 روشنک هوشمند |

سرخ تر.. آبی تر.. دورتر.. بالاتر..

 

قرار بود چند وقتی نباشم.. اما سه روز بیشتر دوام نیآورد این تصمیم.. من و این دیوار نمی توانیم دوری هم را به این راحتی ها تحمل کنیم.. چه می شود کرد؟.. عادت کرده ام که وقت خسته گی تکیه گاهم باشد و این روزها زود زود خسته می شوم.. به من انرژی می دهد برای ادامه دادن و دوام آوردن میان این همه هیاهوی کرکننده برای هیچ ..از این گذشته نیاز دارم که با نوشته های تازه به نوشته های واکنشی قبلیم پایان دهم.. آدمی یعنی نیمی کنش و نیمی واکنش.. باید بین این دو تعادلی برقرار کرد.. واکنشی که لازم می دانستم نشان دهم تا خودم را از جمعیت آدمهای خرفت و بی مایه یا کم مایه جدا کرده باشم.. ماشین های زیراکس روزگار قحطی وجدان و شرف این روزها پرکارند و تولیدات انبوه و صد در صد مشابهشان را به رخم می کشند.. کپی های برابر اصل!..  باید ثابت می کردم که متفاوتم و از این موضوع به خودم می بالم!..

آخرش رفتم و یک تبلت تازه خریدم برای خودم.. دارم برنامه های مورد نیازم را دانلود می کنم.. حالا دو تا جی پی اس دارم و دو موبایل و یک تبلت که از آن هم می توانم به وقت نیاز برای برقراری تماس تلفنی استفاده کنم.. با یک شرکت نقشه برداری تماس گرفتم تا در دوره های آموزش کامل جی پی اس شان شرکت کنم.. از همه مهمتر کلی فایل موسیقی دارم حالا آماده برای خفه کردن هر صدای ناهنجار بیربط و هیستریک و آزاردهنده ای.. دوچرخه را هم باید بروم بدهم سرویسش کنند بعد از یکسال.. شبها هوا خوب است برای دوچرخه سواری..

نتایج آخرین آزمایش زانوی من خوشبختانه مثبت بود.. یعنی می توانم با خیال راحت به فعالیتهای معمولم ادامه دهم اما هر جا که فشار وارد آمده بیش از توان تحملش بود و نشانه هایی مثل ورم بیش از اندازه یا تیر کشیدن از خود بروز داد متوقفش می کنم و چند روزی دوباره استراحت می کنم یا آب درمانی.. خیلی از این بابت خوشحالم.. یک کلاس یوگا هم ثبت نام کردم.. به افزایش انعطاف بدنیم کمک می کند و از این گذشته برای این همه برنامه متنوع و ماجراجویانه که در پیش دارم نیاز دارم یاد بگیرم استرسم را کنترل کنم و آن را در حد و اندازه های لازم برای تشخیص مشکل و احتیاط نگهدارم.. کتابهای پادی را درآورده ام و دوباره خوانی می کنم.. درسهای جدید همینها هستند فقط از دید یک مربی که می خواهد اینها را آموزش دهد نه یک آموزش گیر.. پس باید خودم اشراف کاملی به آنها داشته باشم بی هیچ اشتباهی آنهم به زبان انگلیسی!.. کارم درآمده اما خوشحالم.. من عاشق آب و دریا و غواصیم..

 

+ جمعه ۲۰ تیر۱۳۹۳ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

بازگشت پیرمرد خنزرپنزری!..

 


همیشه پیرمردها برایم موجودات قابل احترام و شریفی بوده اند.. حتی اگر بیسواد و پرحرف و بی هنر هم بوده اند اما همان موی سپید باعث شده ناخودآگاه احترامی توأم با قدردانی به پاس این سالهایی که سپری کرده اند و تجربه اندوخته اند در من برانگیخته شود.. اما عجیب است.. این روزها که ظاهرن همه چیز وارونه شده پیرمردهایی می بینم که چنان عجول و عصبانی و بی ترمزمی تازند و در این راه از هیچ زشتی تهوع برانگیزی هم رویگردان نیستند که می مانم اینها این همه سال چه یاد گرفته اند و چه دارند که یاد بدهند حالا جز دلبستگی فراوان به ناچیزترین مظاهر دنیایی؟!.. پیرمردهایی که دوست داشتم همیشه مرا یاد قله دماوند می انداخته اند.. یاد پدربزرگ خودم.. یاد پدرم.. یاد اخوان.. یاد شاملو.. یاد رشیدی و مشایخی و انتظامی.. یاد سمندریان.. گلستان و سپانلو و آغداشلو.. یاد داریوش آشوری.. و شاید همین بد عادتم کرده باشد..  پیرمرد برای من چیزی مساوی دانش و خرد و مهربانی بود.. صبر و دوستی و پاکی و صداقت.. اما حالا.. پیرمردهایی که می بینم خیلی که بخواهند احترام مرا به خود برانگیزند نهایتن مرا یاد پیرمرد خنزرپنزری می اندازند که در وجود من بدون اینکه مرا دیده باشند و بشناسند یا به دنبال لکاته های خود می گردند یا زن اثیری را سراغ می گیرند و وقتی هیچ کدام را نمی یابند چنان گاو نر خشمگین و چشم سرخی میان کوچه ها می دوند و خرناس می کشند که نبین و نپرس!.. نمی دانم به چه زبان به این یاوه گویان وقیح و بیچاره باید گفت تا بفهمند و آدامس لزج و چسبناک کثافت خانه جمجمه های پوسیده و متروکشان را برای خود نگهدارند و در فضای تمیز و ساده و رنگی خانه مجازی من منتشر نکنند که من در دنیای تقسیم بندی شده عفونی آنها جایی و جایگاهی ندارم و هرگز نمی جویم.. من تا ابد برای آنها تعریف نشده باقی می مانم چون در دنیایی زندگی می کنم که فرسنگها از ذهن و تخیلات بی ارزش و کوچک آنها دور است.. این چه تلاش بیهوده ایست؟.. به لکاته ها و زنان اثیری خود سرگرم باشید و سر به دیوار نادانی و خودخواهی خود بکوبید که دیوار من حتی از سر شما هم حذر می کند.. 

 

+ دوشنبه ۱۶ تیر۱۳۹۳ساعت 18:7 روشنک هوشمند |

بازیابی پیش از یک فصل تازه..

 

چند وقتی نخواهم بود.. می خواهم بیشتر به خودم برسم.. باید فکر کنم.. برنامه ریزی کنم.. بین چند گزینه بهترین را برای فعالیتی که می خواهم برگزینم.. هزینه ای که می کنم در این مقطع که هنوز در زمینه مالی باید با احتیاط رفتار کنم برایم مهم است.. از همه مهمتر به خاطر آسیب دیده گی جسمی و دوری از فعالیتهای معمولم کمی ضعیف شده ام.. نیاز به تمرین دارم.. اما قبل از هر چیز یک آیپاد درجه یک یا تبلت میخرم ( آیپاد مشهور کوچولوی قدیمی سبزم نابود شد در یکی از سفرها.. تبلتم هم که دزدیده شد دوسال پیش!.. ) تا وقتی که توی خیابان میدوم یا دوچرخه سواری می کنم نشنوم.. وقتی که استخر می روم نشنوم.. وقتی که توی سالن تمرین می کنم نشنوم.. وقتی که به طبیعت می روم نشنوم مگر صدای به هم خوردن برگهای درختان.. پرنده ها.. سیرسیرکها و قورباغه ها.. می خواهم چند وقتی نشنوم و نخوانم .. خوش باشید تا برگردم!.. 

 

+ پنجشنبه ۱۲ تیر۱۳۹۳ساعت 1:34 روشنک هوشمند

من و نقابهای بر زمین افتاده و سفر و دریا و رویای آینده..

 

خودم را باید کم کم برای سفر غواصی امسالم آماده کنم.. این بار حسابی جدی و حیاتیست.. ولی جدیترین کارهای دنیا هم که باشد وقتی در محیطی دوستانه و متمدن با درک بالایی از همکاری و شعور همراه شود لذت بخش می شود مثل سفرهای قبلی غواصی که داشته ام.. بعد از این مرحله اعتبار غواصیم به عنوان یک شغل بین المللی به حدود دلخواهم می رسد و دیگر جزیره پیمایی می شوم که به عشق دریاها و پیمودنشان سفر می کند.. جدای از کار، من عاشق جزیره های استوایی هستم و خوشبختانه ایرانی ها برای دریافت ویزای بیشتر آنها نیازی به دردسر کشیدن ندارند با اینحال برای اکثر ایرانیان جذابیتی ندارند به چند دلیل.. یکی اینکه خیلی گرانند برای تفریحات معمول مورد علاقه ایرانی ها و دیگر اینکه دورند.. نتیجه اینکه چه بهتر!.. این یعنی محیطی ایده آل برای من.. شرکتهای غواصی اکثرن چند ملیتی هستند.. برایم جالب است که تعداد زیادی آدم از ملیتهای مختلف با هم کنار می آیند و سالها در پیشبرد اهداف خود موفق هستند.. نه درگیری.. نه دعوای خاله زنکی.. نه باند بازی و ماجراهای حال به هم زن سطح پایین.. اختلاف همیشه هست اما همان هم در حد بالایی از همکاری و خوش فکری و صداقت و نه حقه بازی و تهدید و کثافت کاری در زیر و روشنفکرنمایی و عوام فریبی در ظاهر جهت حفظ آبرو، برطرف می شود.. من عاشق چنین محیطهایی هستم که متأسفانه هرگز در کشور خودم با آن روبرو نشده ام.. محیطهای مختلفی را که تجربه کرده ام خیلی دور از معنای چیزی به نام گروه و جامعه بوده اند.. بیشتر عقده ها یا غده های کوچک و بزرگی بوده اند که بنا بر منافع مشترکی به اجبار کنار هم جمع شده بودند.. چیزی که وقتی از دور یا فاصله نزدیک به آن نگاه می کنی به جز لبخند و عزیزم و جانم و تصدقت و فدایت و شعار و اینها نیست و چه قشنگ و ایده آل به نظر می رسد اما وقتی که واردش می شوی به دروغ سراب گونه ای می رسی که کم کم از جلوی چشمانت محو می شود و جایش بوی تعفنی مشامت را می آزارد که با آن چهره های ملکوتی مشعشع جمع نمی شود و گروتسکی کشنده را به نمایش می گذارد.. نقابها در این سرزمین کاربرد دیرینه ای دارند.. من این روزها برخلاف خیلی های دیگر به آنها علاقمندم چون باعث می شوند چهره کریه و واقعی پشت آنها آزارم ندهند.. همین که به آن درجه از آگاهی که نتیجه سالها زندگی اجتماعی در این دیار است رسیده ام کافیست که تشخیصش دهم و بفهمم آنسوی این لبخند مصنوعی کیست.. باقی اش بی اهمیت خواهد بود.. قدر این قدرت تشخیص را بیش از پیش می دانم.. قدرتی که هیچ طوری با مصلحتهای گهی مورد علاقه دوستان و بزرگان دروغ و دغل و ریا جمع نمی شود.. و این دست من نیست.. سرشت من اینگونه است.. 

این بار به جزیره ای خواهم رفت که اولین غواصی هایم را آنجا تجربه کرده بودم چهارسال پیش از این.. دلم دریا می خواهد.. یک عالمه آبی تمیز و آزاد.. میان مردمانی شاد و راحت.. مثل خودم!.. پس زنده باد دریا!.. زنده باد خودم!.. پرواز به سوی بهترین ها و زیبایی ها و دوری از هر چه پستی و کثافت و توالت عمومی!.. هورااااااا!.. : )) ..

 

+ یکشنبه ۸ تیر۱۳۹۳ساعت 21:51 روشنک هوشمند |

آهسته و آرام..

 

داداشی که برای یک مأموریت شغلی بی خبر به ایران آمده بود و همه ما را ذوق زده کرده بود امروز صبح زود رفت.. همین دوهفته ای هم که بود باز هم خوب بود.. تجدید خاطرات قدیمی و تماشای فوتبال با هم خالی از لطف نبود..

من هنوز موفق نشده ام اموال مختصری را که دارم نقد کنم.. بازار خرید و فروش زمین شهری با قیمت مناسب به خاطر تحریمها و بی ثباتی سرمایه گذاری کلان، کساد است و کسی جرأت نمی کند معامله کند چون به آینده مطمئن نیست و از ورشکسته گی می ترسد.. همه می گویند که چه بهتر!.. بگذار قیمتشان برود بالاتر.. تو که ضرر نمی کنی.. اما من به پولش نیاز دارم برای ایده هایی که دارم.. حالا باز هم صبر می کنم و البته صرفه جویی..

امروز بعد از کمی دویدن نرم دوباره اطراف زانوی چپم شروع کرد به درد گرفتن.. بعد از ۷ ماه و این همه شنا و استراحت هنوز هم به طور کامل درمان نشده.. کاش برای کم کردن روی یک مربی بی انصاف در دوره سنگ نوردی مقدماتی زانویم را بیش از توانش اذیت نمی کردم آنهم وقتی که با وجود زانو درد شدید من حمل سنگین ترین طناب گروه را به من سپرده بود و از مسیرهایی می رفت که مجبور بودم با آن وضعیت از روی سنگهای بزرگ بپرم. کاش امتناع می کردم و اهمیتی نمی دادم.. اما من آن درد و آسیب دیده گی را به جان خریدم تا این به حساب عدم همکاری من با گروه در نظر گرفته نشود غافل از اینکه ایشان بدون توجه به این موضوع به هر حال نمره مرا زیر قبولی می دهد در قسمت همکاری با گروه در کمال تعجب من!.. حالا بگذریم از نمره امتحان کتبی که آن هم زیر دوازده برای من رد شد بدون اینکه اصلن امتحانی در کار باشد!.. اینها برخلاف اصول برگزاری دوره های فدراسیون بود بدون اینکه من بدانم و گر نه همان زمان به فدراسیون به خاطر عدم رعایت موارد مورد نظر شکایت می کردم.. به هر حال من در دوره دومی شرکت کردم و نموه قبولی را گرفتم تا ثابت کنم دوره قبلی تا چه انداره غلط و مغرضانه برگزار شده است.. و حالا اهمیت موضوع برایم کمرنگ شده مگر در قسمت حیاتی زانو که هرگز مربی مربوطه را به این خاطر نمی بخشم.. او برخلاف وجدان کاری شغل خود عمل کرد و آسیب وارده به خاطر لجبازی بی دلیل او هنوز مرا آزار می دهد.. امیدوارم مربی های با وجدانتری در فدراسیون به کار مشغول شوند..

تجربیات بدی که از دیدن این آدمهای بی وجدان، خودخواه، مغرض و نادان در کوهنوردی به دست آورده ام بسیار محتاطم کرده.. شاید تا قبل از این برایم باورکردنی نبود که حب و بغض های شخصی و بده بستانهای رفاقتی تا به خطر انداختن سلامت آدمها هم پیش رود اما حالا باور می کنم و در آستانه میانسالی مواظبت از سلامتم را در ورزشهایی که می کنم جدی تر از قبل لحاظ خواهم کرد.. شاید چهره و شادابی من برای اطرافیانم خطای دیدی بوجود بیآورد که سن مرا فراموش کنند و جوانی بیست و چند ساله به حساب بیآورند اما خودم که می دانم باید بیشتر از قبل مواظب سلامتم باشم.. آسیب دیدن جدی برای آدم مغرور و متکی به خودی مثل من ناراحت کننده است چون ممکن است مرا محتاج دیگری برای پرستاری و بهبودی کند که عواقبش حتی سالها پس از مرگ من برای منت گذاری و کسب افتخار دیگران سوژه شود!.. چیزی که من حتی از نزدیکترین افراد خانواده ام هم قبول نمی کنم.. پس زنده باد سلامتی و غرور و بی نیازی که آن را قیمتی تر از هر افتخاری میدانم..

از فردا شنا را دوباره آغاز می کنم.. هیج ورزشی به اندازه شنا به من آرامش نمی دهد.. و البته برای زانویم هم خوب است.. کوه و سنگ را هم کم کم با احتیاط دوباره آغاز خواهم کرد.. باید امتحانش کنم ببینم آنجا چطور جواب می دهد..

 

+ جمعه ۶ تیر۱۳۹۳ساعت 0:53 روشنک هوشمند |

ترحم یا دوستی؟...

 

همانطور که تا به حال درباره من دریافته اید، نمی توانم سیاست یک بام و دو هوا یا نفرت یا بی تفاوتی در باطن اما دوستی در ظاهر را درک کنم.. اینکه کسی دوست من باشد اما از آنطرف برای سگی که دائم و بی جهت به من پارس می کند یا پاچه مرا گاز می گیرد، استخوان پرت کند هم برایم عجیب است و خب باعث می شود از این دوستانم در این مورد سوال کنم و آن را حق خود بدانم. بله! دانستن حق همه ماست. بیایید همدیگر را بهتر بشناسیم. بدین منظور از همسایه های وبلاگی عزیزم آقایان بیواک و همطناب در این مورد سوالاتی پرسیدم. پاسخ آنها برایم قانع کننده به نظر رسید هرچند از راه و روش خودم در ارتباط با دیگران به دور بود. نمی دانم!.. شاید من زیادی بی نیازم و مغرور.. و زیادی متکی به خود و روراست!.. و این در جامعه ای که چندان به این صفات عادت ندارد غیر طبیعی به نظر برسد..  به هر حال به گوشه ای از این اظهار نظرها با هم نگاهی بیاندازیم ضرر ندارد.. شاید بعضی ها بر اعمال و رفتار و طرز فکر و نوشتار خود تجدید نظری کردند تا دوستی های واقعی تری را در اطرافیانشان ایجاد کنند نه دوستی های در اثر اجبار یا اضطرار با اکراه و دلزده گی مشخص.. به نوعی احساس ترحم در من برانگیختند.. :

 

قسمتی ازپاسخ آقای بیواک :

 

دوستان مورد نظر شما دوستان فضای مجازی و کوهنویسی من هستند . ما دوستان گرمابه و گلستان هم نیستیم .

 

پاسخ آقای همطناب :

راستش تو این یکی دو ساله با انتقادام و روحیه رک و راست بودنم آنقدر برای خودم دشمن درست کردم که دارند از تعداد دوستانم بیشتر میشن.من خودم موندم با آدمای دور و برم چیکار کنم. با آدمائی بیمار که نتیجه یک جامعه بیمارند. آدمهائی که در دنیای پر از منجلابشون غرقند و اگه کسی بخواد دست دراز کنه و اونا رو بیرون بکشه دستشو گاز می گیرند و یا اینکه اونرو هم با خودشون به پائین می کشند.من میدونم شما چی می کشید.مشکل شما اینه که زیادی می فهمید و این ویژگی بسیار بدیه تو جامعه ما. تو جامعه ما هرچه آدم نفهم تر بی تفاوت تر بی مسئولیت تر و فرصت طلب تر باشه موفق تره , آروم تره.
من با شما همدردم و این درد مثل خوره روحم رو میخوره . اما گاهی اوقات مجبورم بخاطر اینکه خودم داغون نشم از کنار خیلی چیزها بگذرم. در مورد این افرادی هم که میگی من هیچ رابطه صمیمانه ای باهاشون ندارم. اینها چون شاگرد من بودن به من احترام میذارن و من هم در همون حد احترامشونو دارم اما هیچ وقت اونا رو در حد و اندازه ای نمیدونم که باهاشون صمیمی بشم. چون اگرچه به نظر من آدمهای پلیدی نیستند اما بیمارند و باید به چشم بیماران تعصب و جهل بهشون نگاه کرد . همین. زیاد جدیشون نگیرید. ضمنا" اونها مربی نیستند. کوهنوردانی معمولی هستند و سطح پائین. ذهنتونو از این موجودات پاک کنید و به چیزای قشنگ فکر کنید. البته این حرفائی که به شما زدم مخاطبش خودمم هستم چون خودمم هم با مشکلات شما درگیرم. شاد باشید.

 

....................................

 

پینوشت ۱ : قصد خاصی از پست فوق نداشتم مگر شفافیت بیشتر برای خودم و دیگران!.. امیدوارم آموزنده باشد. اگر همه چنین کنند دیگر کسی به خود اجازه پرده دری و هتاکی و دروغ پردازی علیه دیگران نخواهد داد و اگر بدهد کسی دیگر جدی اش نخواهد گرفت مگر به قصد ترحم!..

پینوشت ۲ :  متن مورد نظر بنا به درخواستهای تلفنی مکرر دوست وبلاگی آقای فرهادی حذف شد اما پس از حذف آن متأسفانه شاهد فحاشی ها و دوربرداشتنهای بیشتر آقای عزیزالهی در وبلاگ مضحکش بودم که این نشان می دهد حذف این متن نمی تواند جلوی عفونت پراکنی های این موجود بیمار را بگیرد بنابراین جهت دفاع از خودم در برابر چنین موجودات عجیبی لازم می دانم این متن را دوباره بازگردانم تا از حذف آن سوء استفاده نشود و مدرکی بماند در تاریخ مجازی کوهنویسی ایران علیه ریاکاری و فساد بارز اخلاقی افرادی که در این جامعه رشد می کنند و پا می گیرند تا در روز مبادا از آنها به عنوان لمپن و هتاک برای مقابله با هر آدم آزاده ای استفاده شود و خود این افراد به این نوع زندگی در درجات پست انسانی راضی و خشنودند. دوستان کوهنویس و کوهنورد آزادند تا هر نوع استفاده یا سوء استفاده از این نوع افراد در ارتفاع دادن به جایگاه خود و امید و انرژی گرفتن از آنها داشته باشند. من به عنوان یک آدم روراست وظیفه ام شفاف سازیست و وظیفه ای نسبت به کسی ندارم و در عین حال به هر آدم محترمی که به من و افکار من احترام بگذارد، احترام می گذارم اما باج نمی دهم. اگر شفافیت من دوستانم را می آزارد در انتخاب لینک ندادنهای پی در پی به مطالب وبلاگ من چه اینجا چه در فیس بوک آزادند. من هرگز از آنها چنین نخواسته بودم چون نیازی به آن نداشتم. آنها برای اثبات چیزی که به نفع خود می دانستند چنین کردند. من نه مجرم بودم و نه متهم که نیاز به مدافع و حامی مجازی داشته باشم. بروید به فکر خود باشید و مزاحم من نشوید. همین!

 پینوشت ۳ : پاسخ من به آقای فرهادی ( کامنت خصوصی ) : کاش این نظری را که دارید درموردشان با خودشان هم در میان می گذاشتید شاید خوشحال میشدند بعد هم می گفتید که دارید از آنها تعریف می کنید.. باورکنید که باور می کردند.. اما به هر حال خب گفتید دیگر.. شما هم از اینها می ترسید!.. : )) .. پس این عزیزالهی که همسن بابابزرگ من است حتی مربی هم نیست؟.. ماشاله به ادعا.. اینها نمی دانند احترام یعنی چی.. هر بار یکی را پیدا می کنند دور و برش با عرض معذرت موس موس کنند شاید چیزی گیرشان آمد و ارضا شدند.. به هر حال امیدوارم روزی شفا پیدا کنند.. فعلن که از عصبانیت دارند منفجر می شوند. به هر حال من هم صبرم حدی دارد.. دلقک که زیادی لوس شد می سپرمش دست جلاد!.. امیدوارم بفهمند..

 

+ پنجشنبه ۵ تیر۱۳۹۳ساعت 22:38 روشنک هوشمند |

استقلال فکری ، جنسی و مالی زنان خار چشم مردسالاری..

 

جامعه و حکومت به تدریج با تغییر فرهنگ خانه نشین کردن اجباری زنان کنار آمده است و به نوعی از راه دور به کنترل آنها اکتفا کرده.. به عبارتی قضیه از دستش خارج شده!.. پرنده از قفس پریده و امیدی به بازگشت نیست!..  شعارهای عوام فریبانه رهبران پیشین برای جلب حمایت نیمی از زنان در اوایل انقلاب برخلاف عقاید ضد زنی که داشتند حالا علیه خودشان عمل می کند و آنها را بیش از پیش نگران کرده.. جامعه طبقاتی ( طبقات اجتماعی و فکری ) چند دسته ایران در مواردی همگام با حکومت و در مواردی بر خلاف حکومت عمل کرده و واکنش نشان داده.. آنجا که زنان از مردان در دانشگاه ها و علم اندوزی و زندگی کارمندی جلو زدند با اغماض و گاهی ریاکارانه و شاید نه با رضایت قلبی از سر نیتی برابری خواهانه، با آنها کنار آمده چون با وضعیت اقتصادی ضعیف خانواده ها و نیاز فرزندان به کمک و همیاری مادری تحصیل کرده، برای فرهنگ غالب مردسالاری، ضرورتی دردناک اما غیر قابل اجتناب آمد.. حکومت و اقتدارگرایان مرتجع البته برای آن راه حلی مزورانه اندیشیدند که همانا تشویق در ظاهر و ممانعت و اشکالتراشی در عمل و قانون و آنجا که به خاطر نیاز خانواده ها به منبع درآمدی جدید و تحصیلکرده ( اما همچنان مطیع و فاقد استقلال رأی بلکه در خدمت تمام وقت خانواده ) دیگر امکان مخالفت وجود نداشت، با تحت فشار قرار دادن زنان برای اجتناب از مشاغل تجاری و مسئولیت پذیری در بخش خصوصی، آنها را در سطح کارمندانی وفادار به سیستم مردسالاری یا حداکثر صاحبان مشاغل کوچک و بی خطری مثل پزشکی و تدریس و شرکتهای تقریبن نمایشی و بی بهره و ورشکسته محدود کردند. استقلال مالی به شکل سرمایه داری کلان هنوز برای بسیاری از زنان دور از دسترس است چرا که آنها تمام درآمدشان را صرف خانواده می کنند و دیگر امکان امید بستن به پس اندازی چشمگیر جهت راه انداختن کسب و کاری پر رونق آنهم در زمانه ای که مردان قدرتمند بخش خصوصی و تجاری را هم در هم می شکند ( واضح است که ازمابهتران را فاکتور گرفته ام که آن بحثش جداست.. ) و تحریمها و انزوای سیاسی و اقتصادی سالهای اخیر ایران در جهان، تقریبن محال است. استقلال فکری و متعاقب آن استقلال جنسی زن به این معنا که خودش و تنها خودش تصمیم گیرنده برای زندگی خود، شغل خود، درآمد خود و مهمتر از همه جسم خود و روابط خود باشد جزو مواردیست که در بدترین حالت جامعه هم با آن کنار نیآمده است و با آن مخالفت می کند و در بهترین حالت از اظهار نظر علنی و شفاف مبتنی بر عمل و مثالهای قابل قبول با رندی خاصی طفره می رود. این میانه بساط داغ سوداگران واسطه زیرزمینی که از هر شرایطی به نفع منافع خود بهره می جویند قابل رؤیت است و این خطر که تلاش صادقانه فمینیست ها و زنان آگاه ایرانی را با دخالتهای خود بدلیل ممانعت های قانونی و اجتماعی و جهت دادنهای سودجویانه به آنها از مسیر درست و اصیل آن به مسیری انحرافی و حاشیه ای و شعاری و یا شاید حتی زیانبار بکشانند، بی تردید وجود دارد. تلاشهایی که با حمایتهای ریاکارانه بعضی از خودی ها هم گاهی همراه می شوند چرا که مردسالاری سنتی حتی میان اقشاری از مخالفین حکومت هم وجود دارد و ریشه قطور این درخت سرطانی گسترده تر از این حرفهاست. با همه اینها من به آینده زنان این سرزمین امیدوارم. آنها همیشه ثابت کرده اند که رشد کردن حق آنهاست و ذکاوت خود را در تشخیص راست و ناراست همیشه در دقیقه نود و سر بزنگاه به رخ دیگران کشیده اند و همه را غافلگیر کرده اند.

 

+ دوشنبه ۲ تیر۱۳۹۳ساعت 2:37 روشنک هوشمند |

از زندگی چی می خوام؟..

 

یکی از این فضل فروشایی که اراجیفشون رو معمولن به طرز عالمانه ای می خوان به خورد آدم بدن.. همون اراجیفی که به درد خودشونم نخورده بس که نخ نما و کهنه و پیزوری و تکراری بوده اما خب چون محکوم به تکرار بودن به همون ساختن و بهش خو گرفتن و همه دنیاشونه دیگه حالا، بهم نزدیک شد و یواشکی تو گوشم گفت : آخه تو از زندگی چی می خوای؟ اصلن معلوم هست؟..

گفتم : چیزایی که باید می خواستم یعنی طبیعت و جامعه از بچه گی بهم تلقین کرده بود که باید بخوام خیلی زود و راحت بدست آوردم اما چون چیزای دلخواهم نبود خودخواسته از دستشون دادم و یا به عبارتی رهاشون کردم یا انداختمشون توی خاکروبه ها.. همون چیزایی که تو الآن داری!..پس غصه من رو نخور که دلم هلاک چیزایی نیست که خودم ریختم دور.. به دلم از اون چیزا نمونده.. الآن چی می خوام؟.. الآن چیزی نمی خوام به جز دیدن دنیا.. تا هر جا که بشه رفت و دید و یاد گرفت.. عملی کردن چند تا ایده.. چشیدن همه چیز.. کشف کردن خیلی چیزها.. بعدش میرم یه گوشه واسه خودم می میرم.. این برای من یعنی نهایت زندگی.. خیلی شفاف.. مثل روز روشن..

 

+ جمعه ۳۰ خرداد۱۳۹۳ساعت 11:29 روشنک هوشمند |

شبهای هیجان زده..

 

تا دوهفته آینده نمی توانم هیچ برنامه ریزی بلند مدتی برای هیچ موضوعی داشته باشم.. همه کارها و تصمیمهایی که در آینده خواهم گرفت به این دو هفته ( فقط امیدوارم طولانی تر نشود ) بستگی دارد.. آنقدر هیجان زده ام که خوابم نمی برد.. خودم را با نوشتن و فوتبال نگاه کردن مشغول می کنم و آموختن زبان.. دوست ندارم بابت آینده خیلی خیالپردازی کنم.. اما وااااای چه میشود اگر که بشود.. به همه آرزو کوچولوهایم میرسم و تازه حتی بعضی از آرزو گنده ها.. چقدر عالی می شود اگر که بشود.. ناخودآگاه نیشم تا بناگوش باز می شود.. البته اگر هم که نشد چیزی از دست نرفته اما خب... کمی دلم می سوزد و مجبورم باز هم صرفه جویی کنم و منتظر آینده ای بمانم که بتوانم کارهایی را که دوست دارم عملی کنم.. ولی خودمانیم چه میییییشود اگر که بشود!.. یک شبه ره سی ساله ( حسابش کرده ام با ماشین حساب.. دقیقن سی سال! ) را می روم با خیالی راحت و کلی طرح و برنامه و ایده که می توانم عملیشان کنم.. یعنی می شود؟.. من بروم چیزی بخورم.. مغزم دارد می ترکد.. نمی توانم یک جا بنشینم .. کاشکی اصلن.. ولش کن!.. حالا که هست.. خب شاید هم بشود.. فقط دارم از حالا خودم را دلداری می دهم که اگر هم نشد زیاد دلخور نشوم.. اصلن ولش کن.. بروم یک چیزی پیدا کنم بخورم.. چه دنیای عجیبی!.. واقعن که!.. گاهی زندگی آدمها به همین راحتی می تواند زیر و رو شود..  یعنی می شود؟!.. :")) ..

 

+ دوشنبه ۲۶ خرداد۱۳۹۳ساعت 0:50 روشنک هوشمند |

تحقیر زنان ایرانی پشت درهای بسته آزادی..

 

دارم پخش زنده مسابقه والیبال ایران و برزیل را نگاه می کنم که در ورزشگاه آزادی تهران جریان دارد.. خیلی برایم جالب است که دوربین صدا و سیما زنان برزیلی حاضر در میان تماشاچیان ورزشگاه را نشان می دهد اما هیچ کس اهمیتی به زنان تحقیر شده پشت درهای بسته ورزشگاه مانده ایرانی که با شور و شوق آمده بودند تا در کنار زنان برزیلی در شهر خودشان و کشور خودشان تیم جوانان خودشان را تشویق کنند، نمی دهد!.. راستی تبعیض تا کجا؟!.. خجالت نمی کشید؟.. یاد بعضی از کافه های سنتی کشور مراکش افتادم که فقط به مردان مراکشی و توریستها و زنان غیر مراکشی اجازه ورود و استفاده از فضا را می دهند و از سوی بعضی از هموطنان و مسئولان ، عربهای وحشی و ضد زن نامیده می شوند.. فرق آقای مسئول فدراسیون والیبالی که با خنده به زنان توصیه می کند به جای ورزشگاه آمدن بنشینند در خانه و برای تیمشان دعا کنند با آنها چیست؟.. فرق زنان ایرانی با زنان برزیلی حاضر در ورزشگاه آزادی چیست؟..

................................................

پینوشت : گفته می شود رئیس فدراسیون به یکی دو نفر از کارمندان زن فدراسیون مجوز ورود به ورزشگاه را داده!.. من که هر چه نگاه می کنم تا به الآن چنین چیزی ندیدم اما در صورت درستی که بدتر است!.. یعنی این خانمها چه فرقی با خانمهای بیرون ورزشگاه داشته اند؟.. اینها جنسیتی خاص دارند که زنهای بیرون ورزشگاه ندارند که از ورودشان جلوگیری شده؟!.. وااای!.. سرم سنگین می شود از دیدن و خواندن و شنیدن این چیزها.. ماهواره من کو؟.. : (( ..

 

+ یکشنبه ۲۵ خرداد۱۳۹۳ساعت 21:7 روشنک هوشمند |

تفاوت جزئیات و کلیات ..

 

آقای صاد آدم خوبیست.. مثل هر آدم دیگری در اوقات فراغت عادتهای مخصوص به خود را دارد.. یکی از این عادتها جدول حل کردن است.. او همیشه همه جدولها را هر چقدر هم که سخت باشند حل می کند و پیروزمندانه به اطرافیانش که یا دارند کباب باد می زنند یا تخته نرد و حکم بازی میکنند یا غیبت می کنند و تخمه می شکنند، نشان می دهد.. دور و بری ها هم در آن لحظات غرور آفرین هورا کشان و صد آفرین گویان تشویقش می کنند و تنها کسی که ساکت می ماند و با لبخند معنی داری به او نگاه می کند من هستم!.. او هم نخودی می خندد و چشمکی می زند و به روی خودش نمی آورد.. این رازیست بین من و او!.. قهرمان حل جداول بی نقص در حقیقت حتی یک سطر یا ستون جدول را هم درست حل نمی کند.. اما روشی برای خودش دارد که در نوع خود جالب توجه است.. او برای هر سوالی جواب دلخواه خود را می نویسد چون پاسخ را بلد نیست و حوصله پیدا کردنش یا پرسیدنش را هم ندارد.. فقط دوست دارد خانه های جدول هر چه سریعتر پر شوند و جدولش را تمام کند.. به این ترتیب تمام خانه های جدول با پاسخهای دلبخواهی او طوری پر می شوند که همدیگر را نقض نکنند و همه با هماهنگی خاصی درستی یکدیگر را تأیید کنند!.. گاهی حتی وقتی جواب سوالی را هم می داند برای هماهنگی با انبوهی پاسخ غلط اما همپوشان مجبور می شود با پاسخ غلطی جایگذینش کند تا جدول به هم نریزد و سایر جوابهای غلط لو نروند!.. پایان کار هم مشخص است.. جدولی داریم حل شده اما با پاسخهایی ساخته گی و دروغین.. او جدول مورد نظر را حل نکرده بلکه جدولی تازه ساخته با پاسخهایی که سوالهایی تازه می خواهند اما چه اهمیتی دارد برای او؟.. کیست که بنشیند و تک تک سوالهای جدول را با پاسخها تطابق دهد؟.. مهم کلیتیست که به نظر درست می رسد.. جزئیات به کار که می آیند؟.. حوصله دارید ها..

 

+ سه شنبه ۲۰ خرداد۱۳۹۳ساعت 23:24 روشنک هوشمند |

تفاوتهای ظریف..

 

من زنی هستم که وقتی احساس آرامش می کنم که جایی باشم که برای من به عنوان یک انسان ارزش قايل باشند نه به عنوان یک زن و جنسیتی که باید تصاحب شود.. نه کسی که او را در چارچوب عناوینی که در رابطه با مردهای زندگی اش به او نسبت می دهند تعریف می کنند .. من زنی هستم که دوست دارم انسانیتم مورد توجه قرار گیرد نه زیبایی و ظرافت و جذابیتم.. به همین خاطر بیشتر اوقات ترجیح داده ام آرایش نکنم یا کمتر آرایش کنم.. ترجیح داده ام پوششی ساده و معمولی داشته باشم اما راحت و شاد و هماهنگ.. ترجیح داده ام کمترین نگاه و توجه را به خود جلب کنم و اینگونه احساس آرامش کرده ام در جامعه ای که همه با هم برای بیشتر دیده شدن و بهتر به چشم آمدن رقابت می کنند و برای له کردن یکدیگر تلاشی بی وقفه دارند و من فکر می کنم که حجاب اجباری یکی از دلایل این احساس کمبود و تلاش برای رفعش بوده و هست.. (حجاب اجباری جنبه جنسیت گونه بخشیدن به زن را تقویت کرده و آنها را تبدیل می کند به سوژه های جنسی پنهان شده در پوششی اجباری که تمایل برای تصاحب و تحت مالکیت قرار دادنش جهت رفع این پوشش و رسیدن به وصال تشدید می شود.. در صورتی اگر حجاب اجباری نبود مطمئنم این عطش تصاحب و مالکیت فرو می نشست و زنان با ظاهرهایی به مراتب ساده تر و بی آلایش تر در جامعه ظاهر می شدند و مردها این همه حریص و شهوت طلب نبودند..).. این شاید درکش برای بعضی ها مخصوصن مردان و زنانی که همه وجود خود و ارزشی را که دارند از دریچه چشم دیگران معمولن توخالی و بی مایه می بینند سخت باشد و گاهی آنها را دچار خشم و کینه ای نسبت به من کرده که ناشی از عدم اطمینان به خود بوده و باعث آزارم شده است.. هیچ وقت با این آدمها نتوانستم کنار بیآیم و دوستی کنم و تا جای ممکن از خودم دورشان کرده ام.. آدمهایی که از شدت حقارت و بدبختی به جای دیدن واقعیت آدمهایی مثل من که خوشبختانه این روزها کم هم نیستند خود را با تصوراتی که از من و امثال من دارند آرام می کنند.. ذهن مشوشی که پس از آشنایی با افکار آدمی مثل من و دیدی که نسبت به زندگی دارد، همه زندگی و آرزوها و تصورات خود را در مقابل حقیرانه و احمقانه می یابد، چه می تواند بکند جز خیالپردازی بیمارگونه ای درباره من و واقعیت وجودی من که در ذهن او مسخ می شود و به شکل دلخواه او تغییر شکل می یابد تا خیالش از بابت من راحت شود و آرام گیرد؟.. سالها پیش در مواجهه با اینگونه از آدمها دچار حس عدم امنیتی می شدم که ناشی از عدم اطمینان آنان نسبت به خود بود.. حتی آنها که در دنیایی خیالی غوطه ور بودند که ساخته و پرداخته دروغهای فرصت طلبانه اطرافیانشان بود اما انگار آن ناخودآگاهشان هم مثل من این ظاهر ساخته گی را باور نداشت.. آخر نمی توانستند آن نقاب محترم و دوست داشتنی را مدت زمان زیادی بر صورت خود تحمل کنند و روزی به تنگ می آمدند و کنارش می زدند و خود واقعیشان را به رخم می کشیدند و آنجا بود که پیش داوری های ذهنی و خصومتهای غیر علنی جای خودش را به خصومتهای علنی می داد.. آنقدر با این آدمها برخورد داشته ام که دیگر از یک فرسخی هم تشخیصشان می دهم و احتیاط لازم را در درگیر نشدن با آنها و عقده ها و تصورات عجیب غربیشان همیشه لحاظ می کنم.. همیشه ترجیح داده ام با افراد محدودی که چنین مشکلاتی ندارند رفاقت کنم و باقی را در محدوده ای مشخص از خودم دور نگهداشته ام و هر زمان که تشخیص داده ام حتی همین محدوده هم یارای کنترل این افراد را ندارد خیلی راحت و سریع عذرشان را خواسته ام و چون خوشبختانه آدم بی نیازی هستم هرگز خود را به خاطر رفع نیازهای مختلفم مجبور به تحمل تعداد زیادی از آدمها که خطر احتمال وجود نخاله ها را میانشان بیشتر می کند، ندانسته ام.. آدمهایی را که هیچ وقت به فاصله خود با دیگران راضی نیستند، دوست ندارم.. به اصطلاح خودمانی منظورم همان بی جنبه هاست.. احساس بدی را که در برخورد و تشخیص این آدمها به من دست می دهد هرگز با ترس یا عدم اعتماد به نفس مخصوص این آدمها اشتباه نگیرید!.. من از بی مایه ها و مبتذلها نمی ترسم.. فقط استفراغم می گیرد و متأسفانه به اندازه این آدمها در نقش بازی کردن مهارت ندارم.. 

 

+ سه شنبه ۲۰ خرداد۱۳۹۳ساعت 1:10 روشنک هوشمند |

یه شب مهتاب..  

 

این فایل تصویری را دوستی برایم فرستاد..  گفتم برای شما هم بگذارم ببینید.. نمی دانستم چطور می شود در بلاگفا نمایشش داد .. سعی خودم را کردم تا قابل مشاهده شود.. فایل را دانلود کنید بعد ببینید :

یه شب مهتاب..

 

+ دوشنبه ۱۹ خرداد۱۳۹۳ساعت 19:49 روشنک هوشمند |

ارتفاع سرخوشی..

 

از امروز ساعت ۴ صبح دوباره روی دور سرخوشی افتاده ام.. یک عالمه خوشحالی و انرژی فوق العاده دارم.. موسیقی می گذارم برای خودم و می زنم و می رقصم و می خوانم.. غذا را با لذت هر چه تمامتر می خورم.. دفترچه ایده هایم را می آورم می نویسم.. همین طوری که می نویسم یاد آن صحبتهای آیدین آغداشلو می افتم که جایی از مصاحبه اش با فلان خبرگزاری آن لاین که اسمش یادم نیست گفت : « بلاخره به جایی رسیدم که باید تولید می کردم..».. سوال مصاحبه کننده درست یادم نیست اما قیافه خنده داری داشت و ژستی گرفته بود در برابر آقای آغداشلو که یعنی زیر بار ابهت استادی که فقط او قدرش را می داند و تازه کشفش کرده و دارد به ما بدبخت بیچاره های پررو و بی ادب و نافرهیخته نشانش می دهد، خم شده و دارد دیگر خورد می شود!.. در تواضع ذاتی و غیر نمایشی و صادقانه هنرمندی مثل آقای آغداشلو که شکی نیست.. توی آن چشمان آبی عمیق و شفاف راحت می توان پیدایش کرد.. اما کاش مصاحبه گر راحت تری اجرا را بر عهده می گرفت.. کمتر پز می داد به مخاطب.. مخصوصن آنجا که اشاره می کرد یک جایی از مصاحبه قبلیش را هم توی فلان روزنامه حذف کرده اند که اشاره کرده بوده به اسمی از استاد که در جهان قابل شناسایی است یعنی AA .. خلاصه اینکه خیلی روی اعصاب بود.. آدم واقعن می تواند دوستدار استادی یا هنرمندی باشد و قدرش را هم بداند اما بدون این همه ادا و اطوار گل درشت.. توی ذوق می زند به خدا.. 

خلاصه اینکه فکر نکنید من خود ناچیزم را می خواهم با استاد هنرمندی مثل آقای آغداشلو مقایسه کنم اما خب.. فکر کنم من هم یک روز به این نتیجه برسم که باید از مصرف کننده گی و ایده پردازی و شیطنت و بازیگوشی و این شاخه به آن شاخه پریدن دست بکشم و چیزی هم برای تماشا یا فهمیده شدن ارائه دهم.. البته که من هرگز از دنیا و بلعیدن پدیده ها و یادگیری و تجربه هر آنچه می توانم سیر نخواهم شد اما بلاخره من هم یک روزی به این نتیجه خواهم رسید که باید تولید کنم.. شاید نتیجه به هنرمندی و خوبی کار هنرمندان و نویسنده گان خوب و فرهیخته ای که داریم ( مخصوصن نسل سالهای طلایی هنر و ادب ایران ) نباشد اما به اندازه خودم آنچه را که در سفرها وغواصی هایم در دنیای درون و بیرون دریافته ام ارائه خواهم داد و عجله ای هم ندارم .. فقط امیدوارم زیاد عمر کنم تا وقتش برسد..

دلم برای احمقهایی که برای شاد شدن هزار و یک کوفت و زهرمار شیمیایی و سمی را امتحان می کنند می سوزد.. من فقط هوا و آب و غذا مصرف می کنم و گاهی آنقدر از اینکه زنده هستم و وجود دارم و سلامتم شاد می شوم که از شدت خوشحالی نفسم بند می آید.. شاید باور نکنید.. اما به نوعی به خدایی خاص به شدت ایمان آورده ام.. خدایی که در من جریان دارد.. توی هواست و آب و نور.. حتی توی تاریکی.. همین خوشحالی من و زنده بودنم .. این یک جور معجزه است.. اسمش نمی دانم چیست.. اما دوستش دارم و با تمام وجود حسش می کنم.. شما اسمش را بگذارید خدا یا هر چه دوست دارید..

خب!.. درس و مشقم مانده سر دستم.. بروم یک کمی هم انرژی آنجا مصرف کنم..

.......................................

پینوشت : راستی ماهواره شما هم پس از طوفان بر باد رفته یا قاطی کرده؟.. مال من که چنین است.. این کلید پشت بام را هم باید از یکی بگیرم بروم ببینم سر جایش است یا نه.. این تلویزیون ملی و محتویاتش که به تف و لعنت هم نمی ارزد بس که مزخرف و حال به هم زن است.. بعد از ده سال کنجکاو شدم یک دوری بزنم ببینم چه تغییری کرده.. چشمتان روز بد نبیند.. چند تا دیوانه اسکیزوفرنی روانی و بدریخت و فلک زده که مزدوری و بلاهت از سر و رویشان می بارید دیدم که دارند درباره ما بدحجابها و غرب زده ها با هم بحث و تبادل نظر می کنند.. حال خوبم داشت دگرگون می شد که زودی خاموشش کردم.. از ماهواره کانالهای تی وی سنک موند فرانسه را نگاه می کنم که به آموزش زبانم کمک می کنند و برایم درعین جذابیت آموزنده هم هستند.. ام بی سی ها را هم برای فراموش نکردن انگلیسی دنبال می کنم.. گاهی هم من و تو را نگاه می کنم البته وقتی که نویز نداشته باشد.. بی بی سی و وی او ای که نابود شده اند.. حالا البته همه اینها را از اینترنت هم می شود دنبال کرد اما خب کمی سخت است.. خلاصه این آقایان و خانمهای مزدور بهتر است کمی هم وجدانشان را قاضی کنند و باور کنند همه آدمها مثل آنها فکر نمی کنند و فقط درصد کمی از ایرانی ها مثل آنها اسکیزوفرن و غیرعادی به معنای بدش هستند که خود را از آزادی های انسانی به خاطر دلایل واهی محروم می کنند و به خاطر مزدی که می گیرند همان را هم عادی و اخلاقی جلوه می دهند.. این حق را ندارند اما حالا که زورشان می چربد ما هم انتخاب می کنیم که آنها و مزخرفاتشان را نادیده بگیریم و به حالشان دل بسوزانیم.. خلاصه اینکه امیدوارم ماهواره ام هر چه زودتر دوباره راه بیفتد تا این تلویزیون قدیمی گنده را به آکواریوم تبدیل نکرده ام.. 

 

+ پنجشنبه ۱۵ خرداد۱۳۹۳ساعت 18:9 روشنک هوشمند |

این شبها... من و پشه ها..

 

دلم سفر می خواهد.. حالا سعی خودم را می کنم که تا آخر سال سفر غواصی آموزشی ام  را برای استادی حرفه ای این رشته داشته باشم.. تا دو ماه آینده خواهم فهمید که می توانم بروم یا می ماند برای سال بعد.. البته باید مبلغی حدودن معادل ۴۵۰۰۰۰ تومان را تا پایان سال جاری میلادی جهت تجدید اعتبار مدرک دایو مستری ام به حساب پادی بریزم که آنهم دردسرهای خاص خودش را دارد با وجود تحریمهای بانکی و عدم امنیت کارتهای اعتباری فعلی که درایران می شود پیدا کرد این روزها.. حالا اگر منم که راهی برایش پیدا می کنم.. مشکل غیرقابل حلی نیست..

اگر نتوانستم به سفر غواصی بروم عوضش یک سفر تفریحی کوتاه ده روزه به یکی از کشورهایی که گرفتن ویزایش دردسر ندارد را انتخاب می کنم.. جایی که تا به حال نرفته ام.. حسابی باید صرفه جویی کنم.. دلم کمی هوای تازه آزاد می خواهد.. 

این شبها پنجره ها را باز می گذارم و کولر را روشن نمی کنم تا هزینه برق را هم کم کرده باشم.. در عوضش مجبورم از پشه ها تا صبح پذیرایی کنم!.. پنجره ها توری دارند اما جاهایی از آن با چارچوب اصلی کاملن چفت نمی شود و راه را برای این مهمانان ناخوانده حسابی باز می کند.. به عنوان یک محیط زیستی دوست ندارم از حشره کش ها استفاده کنم که ضررش بیش از امتیازش است و از این گذشته به آن حساسیت دارم.. حشره کش دستی پلاستیکی ندارم.. از قیافه اش خوشم نمی آید اما حالا شاید مجبور شوم بخرم.. قرص های حشره کش هم هستند.. حالا تا آن زمان به یک روش کاملن موثر و سنتی روی آورده ام!.. تنبلی من خلاقیتم را که نکشته هیچ آن را تقویت هم کرده است آنقدر که در پشه کشی بوسیله دست به چنان مهارتی دست پیدا کرده ام که حتی پشه های در حال پرواز در فضای تاریک شب ( حالا یک لامپی هم آن گوشه سو سو می زند.. ) را هم در اولین اقدام با یک ضربه نابود می کنم.. دیشب در اوج قساوتم از ۱۲ پشه پروازی وزوزو موفق به قتل ۱۱ تا شدم اما چه فایده که دوازدهمی باهوش تر بود و آن بالاها نزدیکی های سقف اتاق سیر می کرد و فقط به هنگام حمله می آمد پایین!.. همین یکی کافی بود تا انتقام آن یازده تای دیگر را تا صبح بگیرد.. خانه پدری اهواز کلی عنکبوت ریز و درشت داشت که به پشه ها مهلت ابراز وجود نمی دادند و هر وقت هم که می خواستم تارهایشان را از روی دیوار پاک کنم به همین خاطر به عذاب وجدان دچار میشدم و یک جورایی از زیرش در می رفتم و سمبلش می کردم!.. اینجا تارعنکبوت نمی بندد!.. مارمولک هم نیست.. فعلن مجبورم با همین خلاقیت دستی به حسابشان برسم تا به یکی از وسایل مدرن پشه کشی مجهز شوم.. چاره ای نیست.. 

 

+ پنجشنبه ۸ خرداد۱۳۹۳ساعت 2:4 روشنک هوشمند |

شباهتهای خطرناک و بیخطر..


" گروه اسلام‌گرای بوکو حرام، که نام رسمی آن به عربی "جماعة أهل السنة للدعوة والجهاد" است، بیش از یک دهه است که در شمال شرقی نیجریه و شمال کامرون و نیجر فعالیت می‌کند. بوکو حرام یعنی آموزش غربی ممنوع!..

ابوبکر شیکاو گفت که این دختران به جای مدرسه رفتن باید ازدواج می کردند.

او گفت: خدا به من دستور داد آنها را بفروشم، آنها اموال خدا هستند و من دستورات او را اجرا می کنم."

اینها تکه هایی از فاجعه ای در حال وقوع در نیجریه است.. متن کاملش را می توانید در پیوندهای روزانه وبلاگ و سایر خبرگزاری ها ببینید و بخوانید.. البته تقریبن همه شبکه های خبری ماهواره ای هم به طور روزانه گزارشهایی از این مصیبت نه چندان جدید منتشر می کنند..

به نام دین و خدا و اسلام و مذهب چه کارهایی که نمی شود کرد... جای دوری نرویم.. حرفهای این وحشی ها را با بعضی از هموطنان خودتان که احیانن مسئولیتی و قدرتی هم دارند بسنجید... شباهتهای خطرناک همیشه هشدار دهنده هستند.. وحشی گری و بربریت مرز و ملیت نمی شناسد.. وحشی گری به نام خدا و دین از هر نوع دیگرش عواقب بدتری دارد..

راستی!.. بر اساس ای میلهایی که دریافت کرده ام یک موجود تعریف نشده ای با نام و فامیل من به نظر می رسد چند سالیست که صفحه ای در فیس بوک ساخته و چند نفری را هم خلاصه حسابی سر کار گذاشته است.. برای خسارت دیده گان احساسی و عاطفی و معنوی این صفحه اصلن متأسف نیستم.. دلم برای آنها که سر کار رفته اند نمی سوزد چون اگر عقل داشتند آن نوشته گوشه بالای سمت چپ وبلاگ مرا می خواندند که نوشته :

من در فیس بوک صفحه ای ندارم!

نه تنها فیس بوک بلکه در هیچ شبکه اجتماعی دیگری!.. به این مسئله افتخار نمی کنم اما خب همین است.. به کسی هم ربطی ندارد..

نمی دانم هدف این یارو از این کار چیست و برایم هم اصلن مهم نیست.. علافیست که احتمالن چنان مشتاق شخصیت من شده که دوست دارد خودش را جای من بزند و کیف کند!.. یا عاشقی حسود و شکست خورده که در کنجکاوی سردرآوردن از کارهای روزانه من و دوستان این روزهای من می سوزد و می خواهد به این ترتیب به من و زندگی من شاید دوباره نزدیک شود.. این همه عکس از من اینجا هست به خودش زحمت نداده از آنها بردارد.. برای اینکه واقعی تر جلوه کند و کسی هم پاپیچش نشود رفته عکسی پیدا کرده که بنا بر نظر خودش به من شباهت داشته باشد البته از پشت عینک دودی!.. خب بگذار دلش خوش باشد.. این آدم و موارد مشابهش آدمهای دیوانه و سرگردان دنیا مجازی هستند.. موجوداتی قابل ترحم و بی اثر و بی خطر که موجوداتی مشابه خودشان را سر کار می گذارند.. این شمایید که باید عاقل باشید تا فریب نخورید.. خلاصه اینکه مثل مرغ خانه گی نباشید.. حتی گاو هم که می خواهد از جاده عبور کند اینور و آنور را یک نگاهی می اندازد تا له نشود... دنیای مجازی هم چنین است.. حواستان را جمع کنید تا به این راحتی ها سر کار نروید!..  

واقعن حماقت می خواهد یکی برود آدمی را کپی کند که چنان بی پروا و صادقانه از خودش و زندگی اش و افکارش و اطرافیانش اینجا می نویسد که همه را از دوست و نادوست خلع سلاح می کند.. و همین است که تا به الآن پابرجا و مستقل مانده .. به هر حال حماقت درد بیدرمانیست .. برای همه بیماران جسمی و روانی حاد و مزمن آرزوی سلامتی می کنم.

نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است.. اگر خوشتان می آید که خوش به حالتان که به اینجا می آیید و مرا می خوانید و اگر خوشتان نمی آید با خودتان و من رودربایستی نداشته باشید.. مواد مخدر که نیست!.. یک بار برای همیشه تصمیم بگیرید که دیگر به اینجا نیآیید و نخوانید تا روی اعصابتان نرود و اذیتتان کند و به هزار و یک تقلا و انتقام و کتک و کتک کاری روانی بیانجامد، آن هم فقط آرزویش در سر شما که می دانید در دنیای واقعی هرگز تحقق نخواهد یافت و به شکل عقده ای و کینه ای سرطانی در مغز و قلب شما گسترش و توسعه خواهد یافت .. شاید به نظر برسد که اینگونه نوشتن نویسنده اش را کاملن آسیب پذیر و در دسترس قرار می دهد اما اشتباه می کنید.. من با هر نوشته از شما دورتر و دورتر می شوم چون دیگر به جای من نوشته های مرا می بینید نه خودم را..  این شمایید که دارید آسیب می بینید و در دامی گرفتار می شوید که خودتان خبر ندارید. به هر حال از ما گفتن!.. ما خیر و صلاح شما را می خواهیم..


+ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 17:35 روشنک هوشمند |

پسر کو ندارد نشان از پدر..


آقای جنتی کوچک ( پدر ) در راستای حمایت از نویسنده و خلاقیت و افاضات حضرت رئیس جمهور در این باب فرموده اند که نویسنده باید اسلامی فکر کند و اسلامی بنویسد و خلاصه همه فکر و ذکرش اسلام باشد و بس و گر نه بچه خیلی بد و لا ابالی و بی اعتقادی است و ما به او اجازه نمی دهیم که بنویسد.. پشت دستش می زنیم و اینا... این حالا بماند که اصل حرف ایشان چگونه قابل اثبات است درباره ذهن و فکر و خیال که برایش محدوده ای و مرزی نیست و گر نه صاحبش دیگر نویسنده نیست.. من هم مثل شما می دانم که با حرفهای اینها کلن نباید از موضع عقل و منطق برخورد کرد چون جواب نمی دهد.. فقط به این نکته فکر کنید که بر این اساس و به این ترتیب که نوشته های آقایان بی اعتقادی مثل ناباکوف و چخوف و مارکز و کامو و همینگوی و لسینگ و اینها را باید برد توی خیابان سوزاند که... با این استدلال چرا مردم نوشته های اینها را بخوانند اما نویسنده بدبخت بیچاره ایرانی به جرم اسلامی نبودن به قدر کافی ( حالا معیار چیست و که چگونه تعیین می کند؟ تفتیش عقاید  اینطور موقع ها جواب می دهد یعنی؟! ) باید نوشته هایش در انتظار گرفتن مجوز توی کشوهای میزها بپوسند البته اگر شانس بیآورد و به جرم اسلامی نبودن تفکر ، سرش بالای دار نرود!.. (قتلهای زنجیره ای مد نیست این روزها.. حالا بعدن وقت دارند به اندازه کافی..).. اگر راست می گویند هر چه کتاب و داستان و فلسفه و علوم اجتماعی غیر اسلامی که در بازار کتاب پیدا می شود را جمع کنند تا ثابت کنند تفکر غیر اسلامی در ایران جایی ندارد... اصلن چرا خودشان را اذیت می کنند.. حق نوشتن و چاپ و انتشار کتاب را به حوزه علمیه قم و خانواده بدهند و هر چه نویسنده لا ابالی بی اعتقاد و نوشته هایشان را بریزند توی دریا!.. در وقت ارزشمندشان هم صرفه جویی می شود تازه!..


+ شنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 16:10 روشنک هوشمند |

این روزها...


این روزها باید فکر سفر چند ماه بعدم باشم برای ادامه و تکمیل دوره های مربی گری غواصی پادی.. بعد از دایو مستری کلی خوان دیگر برای پیمودن هست.. فعلن نمی توانم مطمئن باشم که امسال به این سفر می روم یا نه چون هزینه ها به شکل سرسام آوری بالا می روند و چنته تقریبن خالیست!.. پارسال زیادی ولخرجی کردم که البته لازم بود.. ببینم اسپانسری پیدا می شود بدون قصد همراهی در سفر یا مشایعت یا استقبال و اینا از اینجانب حمایت کند تا برویم افتخار بیآفرینیم واسه ایرانی ها؟!.. از حالا بگویم که نمی توانم قول بدهم که با چادر و مقنعه شنا کنم یا مردم را بفرستم آن زیر و زنده در آورم اینطوری.. نمی توانم به این همه شناگر و غواص خوش تیپ و خوش قیافه که دور و برم دلبری می کنند بی اعتناء باشم.. البته که وقت برای خوشگذرانی به آن صورتی که فکر می کنید نخواهم داشت اما خب چشمهایم را که نمی توانم ببندم.. دستانم را هم همین طور و ... فقط می توانم مارک و برند شما را روی مایو یا لباس غواصیم نصب کنم و به شکلی به شدت نجیبانه و شریف حسابی برایتان تبلیغ کنم!.. خلاصه اینکه آیا فریادرسی هست که مرا یاری کند؟!... راستی بیکینی با رنگهای پرچم ایران چه شکلی می شود؟.. آن الله اش را کجا بگذاریم که خوب دیده شود آن وقت؟.. منظورم روی تکه بالاییست!..

تصمیم گرفته ام تا پایان این سال زبان فرانسه ام را به جای قابل قبولی برسانم.. اسپانیایی را هم شروع کردم که به خاطر شباهت زیاد این زبان با فرانسوی و نداشتن وقت لازم فعلن کنار گذاشتمش تا این یکی را به جایی برسانم بعد.. سفرهایی که می روم بیشتر با فرانسوی ها و فرانسوی زبانها سر و کار دارم.. این خیلی به من کمک می کند.. از طرفی عشقی که به فرهنگ و هنر و ادبیات فرانسه دارم بدون دانستن این زبان تکمیل نمی شود.. کلاس می روم اما کلاس را برای کلاس رفتن نمی روم و به آن وابسته نیستم.. برای مراحل اولیه کلاس زبان می تواند کمک کننده باشد.. کلاس و استاد به من کمک می کنند تا به هدفم بهتر و سریعتر برسم..

احساس می کنم عضلاتم دوباره شل شده اند.. ورزشهای قدرتی مثل سنگ نوردی همین اشکال را دارند.. اگر مدتی ورزش کنید و آن را به یکباره رها کنید همه زحماتتان در بدنسازی به باد می رود .. خب مجبور شدم.. با آن زانو که نمی توانستم.. خوشبختانه زانویم دیگر درد نمی کند و کندی بعضی حرکات زانوی آسیب دیده ام نسبت به دیگری چنان کم شده که می توانم با اطمینان بیشتری البته با احتیاط سنگ نوردی داخل سالنم را ادامه دهم ..

سفرنامه؟.. می نویسمش!.. حالا... کار دارم!..


+ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 18:44 روشنک هوشمند |

در خدمت و خیانت روانشناسان..


یکی از دوستانم یادم می آید که کارش شده بود سر کار گذاشتن دکترهای روان شناسی که به آنها مراجعه می کرد.. و ماجرا از آنجا شروع شده بود که بعد از یکی از به قول خودش شکستهای عشقی اوایل جوانی اش به دکتر روان شناس جنس مخالفی مراجعه کرده و پس از درد و دل و گریه و زاری در فراغ رفیق نیمه راه با پیشنهاد دوستی ایشان برای فراموش کردن غم از دست رفته مواجه شده بود و از آنجایی که دوستم کلی برای خودش برو و بیا داشت و هر کچل ازبکی را به عنوان دوست پسر انتخاب نمی کرد، این آخرین باری بود که به روان شناس مرد مراجعه می کرد..

دوستم از آنهایی بود که یک روز عاشقند و روز دیگر فارغ.. هیچ وقت این حزن و اندوه پس از جدایی های مکررش را باور نکردم.. به نظرم طبق سنت عادتش شده بود که بعد از هر فراغت از ماجرای عاشقانه ای که با توجه به حرفهایش مقصر اصلی و متهم ردیف اول خودش بود، گریه و زاری راه بیندازد و خودش را قربانی جلوه دهد.. اینطور یاد گرفته بود و طور دیگری غیر از این نمی توانست فکر کند.. سالها از آن روزها گذشت و روزی در تهران توی خیابانی دیدمش.. ذوق زده توی کافه ای نشستیم و از آن ایام حرف زدیم.. فهمیدم دو سه سالی می شود که دیگر در تهران زندگی می کند و به این نتیجه رسیده که باید مستقل شود!.. کارمند شرکتی خصوصی بود و به نظر می رسید زندگی روبراهی دارد.. بعد از گپی دوستانه مستقیم سر اصل مطلب رفتم و پرسیدم که آیا هنوز پیش روانشناسان بیچاره می رود و سر کارشان می گذارد یا نه!.. خندید و گفت که قبلن ها آنها را سر کار نمی گذاشته و همین طوری پیش می آمده  اما حالا عمدن این کار را می کند.. خنده ام گرفت.. به صورتش نگاه کردم.. چشمان سیاه و باریکش میان پهنه صورت بیضی و گندمگونش می درخشیدند.. نشانه ای از غم و پشیمانی در او نمی دیدم.. گفت : " روان شناسها هم آدم هستد دیگر با مشکلاتی مثل ماها.. همان چارچوبها و طرز فکرها و قالبها.. این مشکل من بود که قدرت تشخیصم را از دست داده بودم.. من مدتهاست که پیش روان شناس مرد نمی روم.. روان شناسان زن زباله دانهای بهتری برای تخلیه روانی هستند.. " .. و دوباره شروع کرد به خندیدن!.. باورم نمیشد که این همان دختر عاشق پیشه همیشه گریان چند سال پیش باشد.. چقدر بیرحمانه درباره دیگری با اطمینان خاصی حرف میزد.. گفتم یعنی چه؟ یعنی می روی فقط درد و دلی می کنی و دیگر هیچ؟.. کلی پول می اندازی دور که.. گفت : " هر کسی نیاز به کسی دارد تا تخلیه شود.. لا اقل من این نیاز را دارم.. این روزها مشکلات من مشکل دوست پسر و عشق و عاشقی نیست.. مشکلاتی بزرگ تر است.. مشکلات کاری.. اجتماعی.. روانشناسها اکثرن چرند می گویند چون خودشان هم با همین مشکلات دست به گریبان هستند و راه حلی برایشان ندارند.. تغییراتی که تو می توانی با رفتارهای مشخصی در زندگی ات بوجود بیآوری بسیار محدود تر از مشکلاتی هستند که دیگران برای تو بوجود می آورند آنهم با وجود پیش زمینه ای ضخیم از فلاکت و بدبختی شرقی و قوانین ناعادلانه و فرهنگ پوسیده ای که در جامعه در جریان است، تو برای ادامه زندگی مجبور به مدارا و سازشی که حسی منفی و بازدارنده به همراه دارد یا جنگیدنی فرسایشی که خسته کننده و خطرناک است حتی اگر حس غرور و خودخواهی و عزت نفست را حسابی ارضاء کند!.. این را دیگر هر خری می داند و نیازی نیست از زبان روان شناس مفلوکی بشنوی که چنان از مرحله پرت است که واقعیتی که روبرویش نشسته است را نمی بیند و تو را بر اساس آنچه خوانده و تجربیات محدود خود قضاوت می کند.. مراجعه کننده خوب مراجعه کننده ایست که او را جدی نگیرد.. و فقط بگوید و بگوید و بگوید اما وقتی که خانم روانشناس دهانش را باز کرد تو خداحافظی کنی و بروی تا دیدار بعد و جلسه ای دیگر!.. "

این حرفها را که شنیدم نگرانی ام برطرف شد.. این حرفها نشانه خوبی بود.. او دیگر فهمیده بود که یک تنوع طلب کمال گرای بسیار باهوش و با ذکاوت است نه یک عاشق قربانی!.. قالب سنتی کشورهای شرقی و مخصوصن کشورهای مسلمان و خاور میانه ای به زن اجازه نمی دهد به خودشانسی برسد و او را مدام در قالبهای از پیش تعیین شده سنت و دین و فرهنگی تقریبن ثابت چند صد ساله قرار می دهد.. فرهنگی که تعیین می کند در یک رابطه عاشقانه که منجر به ازدواج نمی شود همیشه این زن است که قربانی است و رها شده!.. نقشی به شدت تحقیر کننده و سنگین برای او در نظر می گیرد تا کنترلش کند.. زن باید انتخاب کند.. یا ازدواج کند یا یک قربانی عاشق باقی بماند بدون اینکه برای خود و اراده اش ارزشی قائل باشد.. خیالم از بابت او دیگر راحت شده بود.. فهمیدم او به خوشگذرانی هایش ادامه خواهد داد مگر وقتی که مطمئن شود معشوقش را چنان دوست دارد که حاضر به ازدواج با او شود.. و خیالی هم نیست اگر هیچ وقت به این نتیجه نرسید.. اوست و عشق و حال و روانشناسان بیچاره ای که هر از گاهی که احساس خوشبختی اش زیادی بالا زد قربانی تظاهرات غم انگیز نمایشی او شوند برای اینکه دلش برای چیزی که سالها پیش از آن بوده تنگ نشود و یادی از آن دوران کند و از در که بیرون آمد سبکبال و رها فقط زندگی کند...

حالا فکر نکنید حال و روز مردها بهتر است.. مردان میانسالی که از زن و بچه خسته شده اند.. خیانت می کنند و ناراحت که چرا حتی احساس عذاب وجدان هم به آنها دست نمی دهد.. در حالیکه این منشأ اصلی ناراحتی نیست!.. آنها گرفتار دخترهای عاشق پیشه و هوس بازی می شوند که سالها از آنها کوچکتر هستند و مثل گوسفند سر براهی طنابی بر گردن به دنبال این دختربچه ها راه می افتند و برای مدتی احساس جوانی بهشان دست می دهد اما مشکل آنجا آغاز می شود که روزی رها می شوند و دختر بچه ها به اقتضای سن و جوانی به دنبال بازیچه های بعدیشان می رود و آنها را فراموش می کنند و از خود می رانند و آنها باز هم مجبورند که به خانه برگردند.. این حس تحقیرآمیز چنان خورد کننده است که در روح و روان این بیچاره ها به شکل بیرحمی و خود شیفته گی نمایشی نسبت به زن بدبختی که توی خانه منتظر است بروز می کند... آمیب روان مرد عاشق یک پایش را از دست داده حالا باید جای دیگر جبرانش کند.. توی خانه به جای یک پای از دست داده دو تا پای جدید در می آورد تا آسیب وارد آمده برطرف شود... حالا باقی ماجرا دیگر بستگی به زن ماجرا دارد که آیا او هم مقابله به مثل می کند یا نه!.. تا اینجای کار را بگذارید کنار.. این دیگر به ما ربطی ندارد.. برگردیم سراغ روان شناس مرد داستانمان!.. آقای روان شناسی که از هر ده تا مراجعه کننده زن با دو تایش رابطه دارد و اوقات فراغت تنهایی اش را وقتی که اهل و عیال در دسترس نیستند با دختر بچه ها سپری می کند.. فکر می کنید چنین شخصیت فٌکاهی و خل وضعی به این آقای میانسال مراجعه کننده چه می تواند بگوید؟.. مثلن این پلان را در نظر بگیرید:

مراجعه کننده : " آقای دکتر من به زنم خیانت می کنم مدام اما حتی احساس عذاب وجدان هم نمی کنم.. زنم با این مسئله دیگه کنار اومده و به روم نمیاره و به کار و سرگرمی های مخصوص خودش مشغول شده اما من از اینکه احساس عذاب وجدان نمی کنم ناراحتم.. چه کنم تا بعد از هر خیانتی لااقل کمی هم ناراحت بشم؟ "

آقای دکتر : " عجب خری هستی تو!.. خب بکن عزیزم!.. بکن!.. از این بهتر هم میشه؟.. هر غلطی دلت خواست می کنی .. نه کسی جنگ و دعوا درست می کنه .. نه حتی وجدانت عذابت می ده .. نه حتی .. "

مراجعه کننده : " به این راحتی ها هم که فکر می کنی نیست.. جنگ و دعوا گاهی که احساس خطر می کنه برام درست می کنه.. می ترسم روزی کاسه صبرش لبریز بشه یا بخواد تلافی کنه.. اون وقت میره به من خیانت می کنه .. منم تحملشو ندارم!.. "

آقای دکتر : " خری دیگه!.. آقا جان!.. این پسربچه های 14 ساله از تو بیشتر عقلشون میرسه.. مثلن زنت چطوری می خواد بفهمه؟.. از دوست دخترات بخواه که همون عطری رو استفاده کنن که زنت استفاده می کنه.. مواظب موهایی که به لباسات می چسبن باش و زودی لباست رو بنداز توی ماشین قبل از سر رسیدن زنت.. اسما.. از همه مهمتر اسما.. دوست دخترات رو با همون اسمی صدا کن که زنت رو صدا می کنی!.. اینطوری وقتی شب روی لبه تخت با دنبه های بیشکل و آویزون عشوه شتری میاد و پشت چشم نازک می کنه به یاد ایام جوانی و تو خدا خدا می کنی که کاش الآن جای زنت، دوست دختر 25 ساله ات روی تخت نشسته بود ناخودآگاه گند نمی زنی به جای شیرین جون صدا بزنی الهام!.. الهام جون!.. "
 

+ سه شنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 15:37 روشنک هوشمند |

زن = مرد یا زن < مرد ؟



آخرش من نفهمیدم در ایران اسلامی زنها با مردها برابرند یا مردها با مردها برابرترند و زنها نه!.. من نفهمیدم چه صوابی یا ثوابی در برابرتر بودن مردها با مردها و نه زنها با مردها وجود دارد؟ من نفهمیدم این همه زن توی خیابان و دانشگاه و فروشگاه و شرکت و بیمارستان و مرکز فرهنگی و هنری و رسانه و ورزشگاه و باشگاه چه می کنند؟ مگر نه این است که بنا به عقیده مرکز عالم و نماینده خدا بر زمین زنها باید به کار شایسته زاییدن و پرورش انسانها یا همان مردهای آینده و زنهای پرورش دهنده مردهای آینده بپردازند و لاغیر؟.. این همه زن بیرون از خانه چه می کنند؟ من نفهمیدم آن یک نفر چطور می تواند چشم بسته برای 80 میلیون نفر تصمیم بگیرد و به جای آنها فکر کند و فراتر از آنها بفهمد و بداند و سود و زیانشان را برایشان تعیین کند و همه این آدمها را بفرستد خانه؟ به جای مهندس، مهندسی کند.. به جای دکتر، دکتری.. به جای استاد دانشگاه و معلم، معلمی.. به جای زن، مادری.. به جای پدر، پدری؟!.. یعنی این یک نفر خداست؟!.. اگر این خداست پس چرا وضعیت مملکت روز به روز خرابتر می شود؟.. اخلاق و فرهنگ به زیر صفر سقوط می کند؟.. آمار تجاوز و خشونتهای خانه گی و خیابانی و فقر و فحشاء و دزدی سر بالا می رود؟.. یعنی این خدا نمی تواند از این همه اختیارات و بار سنگینی که بر دوشش گذاشته شده و حاضر نیست اندکی از آن را با کسی سهیم شود استفاده کند و کمی خوشبختی میان مردمان تقسیم کند به جای سگهای هار و عقده ای؟..

حالم از هر چه فرا و فرا و فرا و فراست به هم خورد بس که فرو و فرو و فرو و فروست در زنان!.. کاش این آقای خدا برای یک بار هم که شده با چشمهای باز نگاه می کرد و فکر می کرد و حرف میزد.. کاش دست از سر زنها بر میداشت و حال که نمی خواهد کاری برایشان بکند دست کم ضرر به جانشان نمی زد.. 

نخیر!.. این آقای مثلن خدا حالش خوب نیست.. هزیان می گوید بدجور.. خب حالا ما زنها چه می کنیم؟.. ما زنها گوش به عقل برتر می دهیم.. ما وکیل و وصی نمی خواهیم.. ما به کارهایی می پردازیم که حتی خیلی از مردها هم عرضه نزدیک شدن به آن را ندارند و با دهان بسته ثابت می کنیم که برابریم.. برابریم .. برابریم.. مردهایی پرورش می دهیم که برابری را درک کنند و فراتر از قانون بربریت عمل کنند.. به ناحقی که آقای مثلن خدا به آنها دو دستی تقدیم می کند تا نیمی از جامعه را خفه کنند و نماینده کنترل خلاقیت و عقلانیت جامعه به نفع قدرت باشند، جواب نه بدهند و باور کنند که اگر نکوشند نیمه دیگر جامعه از آنها جلو خواهد زد همانطور که در دانشگاه ها این کار را کرده.. انگیزه پیدا کنند که اگر مهریه را دوست ندارند در ازایش حق طلاق و حق تحصیل و حق انتخاب شغل و مسافرت به همسر آینده خود بدهند.. اگر برابری را قبول دارند با خواهر و مادر خود سهمی یکسان در ارث داشته باشند.. اگر جوانی کردن را برای خود می پسندند برای دیگری هم بپسندند و متعهد باشند به پیمانی که بسته اند اگر همسری متعهد می خواهند.. عادل باشند اگر فرزندانی عادل می خواهند.. آدم باشند..

بگذارید آقای مثلن خدا دل خوش کند به فراها و فراترها.. ما کار خودمان را می کنیم و هیچ قدرتی توان ایستادن در برابر خواسته های به حق ما را ندارد.. خوبی همیشه بدی را شکست می دهد.. درستی و عدالت رسوا کننده بدی و ظلم و بی عدالتیست.. ما آنقدر بالا می رویم تا هیچ فراتری دستش به ما نرسد.. ما خود قوه فراتریم!..

.............................................

پینوشت 1 : بد نیست کمپینی برای تشویق مردان برای نه گفتن به ناحقی که به آنها مثل رشوه داده می شود تا نیمی دیگر از جامعه را به نفع قدرت کنترل و مهار کنند تشکیل شود. اگر مردهای روشنفکر جامعه ما براستی به برابری زن و مرد عقیده دارند دیگر لزومی ندارد به ناحق از امتیازاتی برخوردار شوند که همیشه آنها را جنس برتر و بهتر معرفی کند. امتیازهایی که ربطی به یک جامعه مدرن انسانی امروزی ندارند. حالا که نمی شود قوانین را تغییر داد اما می شود قانون بد را اجرا نکرد و به سخره گرفت. نمی شود؟.. اینجاست که تفاوت حرف و عمل مشخص می شود. اینکه که به برابری اعتقاد دارد و که ندارد. بگذارید ببینیم میان این همه ظاهر شیک و مدرن و دماغ عملکرده و سربالا و شلوار جین تنگ و موی سیخ سیخ و عشق دافی کدام حاضر است به برابری حقوق خودش و دافی اش رای دهد و ثابت کند که او همان پیرمرد خنزرپنزری پنهان زیر رنگ و لعاب نیست!.. راستی.. اگر رفراندومی به این منظور برگذار میشد.. واقعن چه مییییشد.. : )) ..

پینوشت 2 : اینجا را نگاه کنید!.. وبلاگ گل گوه سرگذشت استفانی را نوشته .. شیطنتم گل کرد و کامنتی آن زیر گذاشتم.. امیدوارم اگر این کامنت را خوانده اید و بهتان برخورده به "ریشه" مشکل فکر کنید و ببینید چرا باید این کامنت شما را اذیت کند.. چرا روی آن "حساس" شده اید و دارید واکنش نشان می دهید هر جا که مرا می بینید و می شناسید و یا حتی توی کامنت دونی وبلاگ من با اسامی ناشناس.. با احساس بودن خوب است اما حساس بودن بیجا نه!.. به هر حال به هر که برخورده امیدوارم بهانه ای باشد در تجدید نظر بر عملکرد و رفتار و گفتارش.. بر واکنشهای مغرضانه و ناشی از حسادت و منفعت طلبی اش.. بر خودخواهی زشتش و ابتذالی که در روح و روانش جریان دارد.. : 


http://mountainflowers.blogfa.com/post/200


"مطلب جالب و جذابی بود پریسا جان.. لذت بردم و استفاده کردم..

خطاب به کوهستان اسرار آمیز.. من هم کرامپونم رو به پوز یه بابایی که همچین غلطی کرده بود زدم البته به شکل تمثیلی و استعاره ایش در وبلاگم که عده ای از همجنسان شریف و طرفدار برابری حقوق زنان با مردان کوهنورد بهشان کلی برخورد و شروع کردند به ناله و نفرین و فحش و طومارنویسی و به راه انداختن کمپین دفاع از حقوق مرد کتک خورده در برابر ظلم روشنک و اینا... خیلی خوبه حرفهامون و آرزوهامون با عملمون و واکنشهامون برابر باشه.. : )"

.....................

سری به کامنتدونی بزنید ضرر نمی کنید ! .. ; ) ..


+ دوشنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 14:52 روشنک هوشمند |

گابو ..


این قسمتی از نامه خداحافظی اوست.. حس میکنم بهترین دوستم را از دست داده ام اما وقتی به گنجینه ای که توی کتابخانه ام برایم به یادگار گذاشته نگاه می کنم ناخودآگاه لبخند می زنم.. گرانقیمت ترین، مهمترین و بهترین ارثیه دنیا.. :

" آه ! انسان ها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي‌خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جایی ست که سراشیبی را به سمت قله می پیماییم. دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. "

نوشته هایش را دوباره خوانی می کنم این روزها..


+ شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ساعت 16:2 روشنک هوشمند |

این روزها.. تنبلی موقت بهاره.. خمیازه..


این روزها بهتر است هر کاری را برای رضایت دل خودتان بکنید تا دیگران.. این باعث می شود در صورت مورد تجلیل قرار نگرفتن یا به اصطلاح تحویل گرفته نشدن و قدرندانی از تلاشهای شما و یا در عوضش تحویل گرفته شدن همکار یا دوست یا همنورد شما به جای شما یا بیش از شما به شما برنخورد و اذیتتان نکند. آخر برادر جان.. خواهر جان.. به نظر شما می ارزد آدم از جای گرم و نرمش وسط زمستان  با کلی بدبختی و مکافات با عده ای از دوستان بامرامش بلند شود برود آن بالای کوه و دیواره و صخره اما پس از بازگشت بگذارد موضوعاتی بی اهمیت حالش را چنان بگیرند که بیا و ببین؟!.. نمی دانم.. شاید من هنوز قادر به درک کوهنورد و سنگ نورد جماعت ایرانی نباشم اما به نظرم اهمیت چنین کارهایی در ذاتش نهفته است و بر همه کس واضح است و واکنش دیگران نباید و نمی تواند تأثیری در کم کردن اهمیت آن بگذارد.. اینکه حالا یکی یا دو نفر قصد داشته اند اهمیت کار خود را بیش از باقی افراد نشان دهند و دوستانشان را دور بزنند چه اهمیتی می تواند در اصل قضیه داشته باشد؟.. و اصلن از کجا معلوم که چنین قصدی داشته اند؟.. تعریف و تمجید شدن و قدردانی جذابیت خاص خود را دارند و هر کسی در چنین موقعیتی از آن استقبال می کند حتی خود شما!.. آدمها متفاوتند.. گاهی عقایدشان را به کل تغییر می دهند و گاهی حتی منکر مواضعی می شوند که پیش از این در قبال تشکیلاتی یا افرادی گرفته اند.. عاقل آن است که اهمیتی ندهد.. کار خودش را بکند و نه به تعریف و تمجیدها دل خوش کند و نه با توهین و سرزنشها جا بزند و نا امید شود.. به نظر من کسی که کاری به این ارزشمندی و سختی می کند باید بی نیازتر و بلندنظرتر از این حرفها باشد.. بی عدالتی همیشه آزاردهنده است اما بلند طبعی و بی اعتنایی و استواری در مسیری که در پیش گرفته ایم بهترین پاسخ به کسانی می تواند باشد که شاید به هر دلیل علاقه ای به ما و موفقیتهای ما نداشته باشند.

این روزها کمی تنبل شده ام!.. بعله!.. خودم می دانم که پس از متن پر انرژی قبلی نوشتن از تنبلی کمی عجیب به نظر برسد اما این حال موقتی است.. آلرژی بهاره ام که تقریبن یک حالت شبه سرماخورده گی و افسرده گی برایم به ارمغان می آورد و کارهای زیادی که دوست دارم بکنم اما برای همه آنها وقت ندارم همه باعث شده اند کمی تنبل و بد اخم شوم این روزها.. همه اینها یک طرف و آدمهای متوهم و بیربطی که هر از گاهی در اطرافت پیدا می شوند و خودشان را با زور می خواهند یک گوشه از زندگیت جای دهند یک طرف.. متأسفانه با همه تلاشی که می کنند تنها حسی که در تو برمی انگیزند یک صفر توخالی خیلی بزرگ است .. حتی نفرت انگیز هم نیستند.. آدمهای بدی نیستند.. شاید هم بد باشند .. من چه می دانم.. اما می دانم که دوستشان ندارم.. حتی متنفر هم نیستم از آنها.. به نظرم وبال و آویزان می آیند.. بی انگیزه.. بیربط.. پوچ و احمق!.. ارتباط با این آدمها چه سودی برای من می تواند داشته باشد؟.. حتی به درد رخت خواب هم نمی خورند.. تنهایی اینطور مواقع چه موهبت ارزشمندیست.. قدرش را می دانم و به این راحتی ها رهایش نمی کنم..

سفرنامه های هندوستان و پوکت هنوز روی دستم مانده اند.. روی دستم که چه عرض کنم.. یک جایی گوشه ذهنم.. هر بار که می آیم کافی نت اگر حوصله داشته باشم به آنها خواهم پرداخت.. مخصوصن که قسمتهای جذابش هنوز نوشته نشده!.. ; )) .. می دانید که بداهه می نویسم بدون چرکنویس پاکنویس اینترنتی یا وردی و کاغذی.. پس واقعن نیاز به حوصله بیشتری برای ادامه این کار دارم که این روزها ندارم!.. اما به زودی.. وقتی تنبلی موقتیم برطرف شد..


فیلم گذشته فرهادی را یک بار توی هواپیما وقت بازگشت از پوکت دیدم و یک بار هم خانه پدری اهواز .. آبجی کوچیکه سی دی اش را خریده بود گفت با هم ببینیم که دوباره با اشتیاق نشستم و نگاه کردم.. خوشم آمد.. سبک فرهادی را در پرداختن به جزئیات دیوانه کننده دوست دارم.. یک عالمه پیچیده گی را توی یک چهاردیواری و چهارتا آدم و چند تا دیالوگ چنان پنهان می کند که هر آدم سطحی و ساده ای را می فریبد و از خود بیزار می کند که اه این دیگر چه مزخرف کم خرجیست اما آدمی که حوصله می کند و به هر واقعه ساده ای با حساسیت بیشتری نگاه می کند و با علاقه داستان را دنبال می کند با اقیانوسی بزرگ و عمیق از احساسات ، افکار و انگیزه های پیچیده انسانی مواجه می شود که قدرت قضاوت و وجدان اخلاقی او را به بازی می گیرند و در پایان حس می کنی چیزی در تو تغییر کرده .. چیزی به تو اضافه شده که قبل از دیدن فیلم در تو نبوده.. حالا به این فیلم هم بعدن بیشتر خواهم پرداخت.. فقط اضافه کنم که من صحبتهای اخیر حاتمی کیا درباره فرهادی و فیلمهایش را درک نمی کنم!.. شاید خیلی ها در سالهای اخیر در اشتیاق رفتن به هالیوود و گرفتن اسکار و سایر جوایز بین المللی از عده ای در ساختن نوع خاصی از فیلم تقلید کرده باشند و حاصل آن به گونه ای مبتذل و فیک از نمونه اصیلش تبدیل شده باشد که من یکی را نمی فریبد اما ساخته های فرهادی از این نوع نیستند.. او سبک خودش را دارد.. و به شدت ایرانی فکر می کند!.. افکار و انگیزه های او مبتذل و دست دوم و فیک نیست.. سفارشی ساز نیست.. و به نظر من جزو معدود فیلمسازانیست که به عقاید شخصیش وفادار مانده و موج سواری نمی کند..

فیلم بلک سوان و دیکتاتور را هم دیدم.. جدید نیستند اما من ندیده بودمشان.. دوستشان داشتم.. حالا بعدن می نویسم از این ها هم .. شاهگوش را هم نگاه می کنم!.. هم خوب است و هم بد.. برای تفریح و سرگرمی بدک نیست.. این هم بعد..

تا بعد..

خمیازه!..

...

+ یکشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۳ساعت 17:19 روشنک هوشمند |

یک .. دو .. سه.. هی!..


سال پیش مثل اسبی تیزپا سرعت گرفتم.. کوهنوردی جدی را آغاز کردم و بدون هیچ تجربه و تمرین قبلی خیلی خوب پیش رفتم.. برای اولین بار چشمم به جمال قلل منار و سرکچال و علم کوه و دماوند روشن شد.. سنگ نوردی سالن و طبیعت را آغاز کرده و توانستم خود را به حد و اندازه های قابل قبولی رسانده و دوره های کارآموزی مقدماتی این رشته ها را با موفقیت بگذرانم.. در شنا و غواصی سنتی (بدون اسکوبا) مهارت بیشتری پیدا کردم و در غواصی اسکوبا پا به دنیای حرفه ای های این رشته گذاشتم و اولین مرحله مربی گری اسکوبای پادی را پشت سر گذاشتم.. سفر کردم و با فرهنگ و مردم کشوری جدید آشنا شدم.. دوستان خوبی پیدا کردم و خلاصه اینکه مثل یک آتش پاره حرفه ای مدام مشغول ماجراجویی و تاخت و تاز بودم.. در این مسیر البته صدمه هم دیدم و همیشه همه چیز بر وفق مراد نبود.. زانویم آسیب دید که هنوز به طور کامل درمان نشده.. با موانع زیادی روبرو شدم.. اعتمادم را به بعضی ها از دست دادم و از تعدادی از آدمها به خاطر خشونت ناشی از نادانی ، بدگمانی ، حسادت ، کج فهمی و تعصبشان بریدم و از آنها دور شدم..  

امسال ورزش جدیدی را یاد می گیرم و سعی می کنم در کنار آن ورزشها و ماجراجویی های سال قبلم را هم دنبال کنم و نقاط ضعفم را بهبود ببخشم و شجاع تر و مطمئن تر به خودم باشم.. به شدت احساس قدرتمندی می کنم.. انگیزه های تمیز و خوبی دارم.. خوش بینم و برای خوشحالی خودم و دوستانم هر کاری می کنم.. 

سال پیش که سال مار بود مثل اسبی تیزپا سرعت گرفتم.. امسال که سال اسب است احتمالن مثل یک پرنده تیز پرواز، پرواز خواهم کرد..

برایتان دلی خوش.. سالی پربار .. و روزهایی بی کینه آرزو می کنم..



+ شنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۳ساعت 16:24 روشنک هوشمند |

تا سال بعد...


وقت ندارم.. نه اینکه فکر کنید از صبح تا شب در حال کار یا همان بیگاری هستم مثل اکثر هموطنان و آخرش هم هشتم گروی نهم باشد با کلی اعصاب خوردی و استرس و سر و کله زدن با هر کس و ناکس .. نخیر!.. این روزها کارم فقط رسیده گی به خودم است.. تجربه کردن ورزشهای جدید.. برنامه ریزی برای ماجراجویی های جدید.. یاد گرفتن زبانهای جدید.. مهلت دادن به جسمم.. روحم.. فکرم تا بازی کند.. هر چدر که دلش خواست بازی کند.. خیالم از آینده راحت است.. می دانم هرگز محتاج کسی نخواهم بود.. به هر جا دلم خواست می روم.. هر جا را که خواستم خواهم دید.. با هر که دوست داشتم آشنا خواهم شد.. پس از لحظه لحظه اش استفاده می کنم و به گردونه تکرار روزمره گی ها و دویدن های برای هیچ نه خواهم گفت.. تا روزی که دور نیست خودم کار آفرین باشم.. مثل همه اسفندها تا آخر تعطیلات نوروزی تهران نخواهم بود.. تا 14 فروردین خداحافظ.. و سال نوی هنوز نیآمده شما مبارک!.. 


+ پنجشنبه ۱۵ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:17 روشنک هوشمند |

فرانک... (19)


فرانک مدیر آموزشی مرکز بود. یک مرد فرانسوی حدودن چهل ساله تقریبن دومتری! رفتار و حرکاتش عجیب و غریب و مملو از خودشیفته گی و غرور بود. به چشم من و خیلی های دیگر نچسب به نظر می رسید در حالیکه یک مرد خوش تیپ و خوش قیافه بود. روزهای اول با من به خاطر اینکه چندان اهمیتی به او نمیدادم سر لج افتاد مخصوصن اینکه یکی دو بار به غواصی بعضی از مشتری های فرانسوی ایراد گرفته بودم و پیشنهادهایی برای رفع مشکلاتشان عنوان کرده بودم که به مزاجش خوش نیآمده بود. به عبارت دیگر تعصب خاصی روی فرانسوی ها و فرانسوی بودنش داشت و به اصطلاح برایش کمی ناخوشآیند بود که یک ایرانی از آن سر دنیا بیاید به فرانسوی های دوست داشتنی اش ایراد بگیرد و به اندازه لازم و کافی ابراز ارادت نکند!.. باقی بچه ها هم با او کجدار و مریز رفتار می کردند. گاهی توی ماشین هنگام برگشت از لنگرگاه زمزمه میشد که او یک آب زیر کاه درجه یک است و خیلی راحت کینه به دل می گیرد اما رو نمی کند تا وقتش!.. راستش را بخواهید زیاد حرفهایشان را جدی نگرفتم تا یک روز روی قایق یکی از استادان آمریکایی درست وقتی که خسته و کوفته از یک تور غواصی 50 دقیقه ای به قایق برگشته بودم و داشتم وت سوتم را در می آوردم تا دوش بگیرم به سمت من آمد و گفت که فینهایت را بردار و تنها با مایو و ماسکت بپر توی آب و بویه را بیآور توی قایق!.. نگاهی به موجها انداختم.. دریا چندان آرام نبود.. فاصله هم زیاد بود و من هم خسته.. از این گذشته بوسیله استاد کمکار انگلیسی خودم برای این کار توجیه نشده بودم .. او آن روز روی قایق نبود و من نمی دانستم باید دستورات سایر استادان روی قایق را هم اجرا کنم و فکر می کردم تنها باید روند از پیش تعیین شده توسط استاد خودم را در پیش بگیرم!.. از این گذشته برایان استاد غول پیکر آمریکایی داشت می خندید و چون روزهای پیشین حسابی سر به سر هم می گذاشتیم و شوخی می کردیم، حرفهایش را جدی نگرفتم و از او اطاعت نکردم و زل زدم توی چشمانش و گفتم که نمی پرم توی آب!.. تو که استاد من نیستی!.. و همین طوری خیلی راحت رویم را برگرداندم و رفتم تا دوش بگیرم.. وقتی که برگشتم دیدم فرانک و برایان و چارت تند تند دارند با هم بحث و جدل می کنند که تا مرا دیدند ساکت شدند اما خیلی جدی به نظر می رسیدند.. به برایان گفتم چه شده؟.. با ناراحتی و آزرده گی رویش را برگرداند و گفت تو اینطوری نمی توانی دایومستر بشوی! من خیلی جدی به تو دستور دادم اما تو وظیفه ات را انجام ندادی.. فرانک آن بالا توی اتاق چارت منتظرت است.. وقتی حرفهایش تمام شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی اتفاده!.. بله!.. کم کاری و حقه بازی استاد انگلیسی ام و حساسیت و رنجش فرانک و آسان گیری خودم کار دستم داده بود.. باید تا دیر نشده بود و اعتمادشان را از دست نداده بودم کاری می کردم.. به اتاق چارت رفتم تا با فرانک صحبت کنم اما او به شدت عصبانی بود و فکر می کرد کارم را به اندازه کافی جدی نگرفته ام و دستش انداخته ام.. او نخواست به حرفهای من گوش دهد و گفت که اجازه ندارم دو غوص بعدی را انجام دهم تا توی دفتر تکلیفش را با من روشن کند!.. خیلی برایم عجیب بود.. چقدر از من رنجیده بود.. باید هر طوری که بود به او ثابت می کردم که اشتباه می کند و این مسئله آنقدر مهم نیست که دارد بزرگش می کند.. وقتی برگشتیم مرکز دوساعت بعد مرا پذیرفت و استاد انگلیسی ام را هم صدا زد و رنجش و عدم رضایتش را اعلام کرد. همانجا توضیح دادم که من نمی دانستم این یک شوخی است یا جدی و قبلش هم بوسیله استاد خودم توجیه نشده بودم که بدانم و آماده گی چنین کاری را داشته باشم. فرانک حرفهایم را پذیرفت اما معلوم بود که هنوز از دست من آزرده است.. استاد انگلیسی ام اما عنوان کرد که او نمی توانسته این کار انجام دهد و به همین خاطر اطاعت نکرده !.. این حرف را که زد تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است.. بله!.. من چند روز قبلش به خاطر کم کاری ها و رفتار ناخوشآیند استادم ای میلی برای مدیریت مرکز یعنی کریستوفه فرستاده بودم. کریستوفه هم به من قول داده بود که مسئله را پیگیری کند از این گذشته به هر حال من هم یک مشتری بودم هر چند دوره دایومستری یک دوره تمامن حرفه ای و سرآغاز ورود به مربیگری غواصیست و وظایف و مسئولیتهای یک مربی را عملن باید بپذیری و روی قایق و توی استخر درباره مشتری های مرکز اجرایی کنی!.. استاد انگلیسی ام به غرورش برخورده و مسئله را شخصی قلمداد کرده بود و عزمش را جزم کرده بود که ثابت کند من شایسته گی لازم برای دایو مستری را ندارم.. این تئوری بعدها بوسیله گفته ها و تأیید ضمنی و گاه مستقیم سایر استادان آنجا و یکی دو تا از همشاگردیها و چند نفر از مشتری های مرکز به اثبات رسید.. از همان روز جنگ سردی میان من و استادم شروع شد که خوشبختانه در پایان من پیروز میدان بودم نه او و این را مدیون کمکهای چارت و استادان فرانسوی و هلندی و آمریکایی و فرانک، کریستوفه و فیلیپ مدیر فنی مرکز و البته تلاش بی وقفه خودم برای اثبات شایسته گی هایم و موذی گری ها و کم کاری های استادم بودم. آن روز من گفته های استادم را انکار کردم و بعد از دو روز تمرین مداوم با چارت توی استخر، روز بعد که روی قایق بودم با فین و ماسک توی آب پریدم و بویه را از فاصله قابل توجهی در شرایط جوی نه چندان مناسبی روی قایق آوردم.. فرانک لبخند رضایت بخشی زد و من هم توی اتاق چارت دستی به نشانه دوستی به بازویش کوبیدم و از او به خاطر اینکه گاهی نادیده گرفته بودمش عذرخواهی کردم.. فرانک در کمال تعجب به یکباره تغییر رویه داد و تبدیل به یک دوست خیلی مهربان و دلسوز برای من شد!.. فهمیدم که این مرد قد بلند بزرگ چثه قلب خیلی کوچکی دارد که در اثر کمترین ناملایمتی می شکند و باید هوایش را داشت.. فرانک دیگر آن آدم غیر جذاب خودشیفته نبود.. یک دوست حساس و مغرور بود که باید به فرانسوی بودنش زیاد احترام گذاشت و روی اعصابش بندبازی نکرد.. من هم همین ها را رعایت کردم با چاشنی تعریف و تمجیدی که گاهی از او می کردم.. نه به دروغ که به راستی!.. سعی کردم نکات مثبت اخلاقی او را بیابم و به او گوشزد کنم تا بداند که قدر او را می دانم و به او به اندازه کافی احترام می گذارم.. تا آن روز استاد انگلیسی ام تنها کسی بود که از من تعریف می کرد و باقی استادان از من چندان راضی نبودند اما از آن رو به بعد ورق برگشت!..  همه از من راضی بودند به جز استاد انگلیسی ام و این ثابت می کرد که دلیل نارضایتی بقیه در روزهای نخستین چه بود.. موش دوانی های استادم که کینه مرا به خاطر شکایتم به مدیریت مرکز و جریحه دار شدن غرورش و به زیر سوال رفتن مهارتهای آموزشی اش حسابی به دل گرفته بود و تصمیم گرفته بود با یک روش صد در صد انگلیسی تلافی اش کند.. تفرقه بینداز و حکومت کن!.. روزها می گذشتند و فرانسوی ها و سایرین به من بیشتر اعتماد می کردند و تحسینشان را بر می انگیختم در حالیکه استادم از من دورتر و دورتر میشد و رفتارش عجیب تر و خشن تر!.. او اشتباه میکرد و همین اشتباه در آخر به ضررش هم تمام شد..

شبها می گذشتند و من تصمیم گرفته بودم غذاهای هر چه رستوران در پاتونگ بیچ است را امتحان کنم!.. به یک رستوران ایرانی برخوردم!.. چشمتان روز بد نبیند.. می توانم بگویم بدترین چلوکباب عمرم را آنجا چشیدم و حسابی هم پیاده شدم.. گوشت قرمزی که تقریبن خام بود و بو میداد با برنجی کاملن زنده .. حتی آشپز مربوطه عرضه درست کردن یک سالاد شیرازی را هم نداشت .. قابل خوردن نبود!.. دنبال مدیر رستوران گشتم اما به جز دو مرد میانسال ایرانی بداخلاق و اخمو که زودی رستوران را ترک کردند و رفتند کس دیگری نبود که جوابگو باشد.. فقط یک پیشخدمت تایلندی باقیمانده بود که انگلیسی را هم به زور حرف میزد.. خلاصه اینکه دومین تجربه من از غذا خوردن در یک رستوران ایرانی خارج از ایران دوباره با شکست مواجه شد!.. بعد از شام افتضاحی که خوردم دل درد شدیدی گرفتم و تا صبح به خودم پیچیدم!. به احتمال زیاد گوشت کبابش تازه نبوده..

فردایش به همان رستورانهای مورد علاقه تایلندی ام رفتم.. روزهایی هم که دیگر از غذاهای تایلندی خسته می شدم مهمان مک دونالد و کینگز برگر بودم یا به رستوران ایتالیایی می رفتم .. روزهای خوشمزه ای بود.. طوری که چند کیلویی هم وزن اضافه کردم اما به اندازه کافی فعالیت داشتم تا نگران از ریخت افتادن بدنم نشوم..


+ شنبه ۳ اسفند۱۳۹۲ساعت 14:43 روشنک هوشمند |

کوهنویسانی که دوست دارم..

 

کوهنویسان خوب و بد نداریم.. سلیقه ایست دیگر.. بعضی ها با نوشته های بعضیهایشان ارتباط برقرار می کنند و برخی دیگر نه.. بعضیهایشان فقط به بولتن تبلیغات رفقایشان اختصاص یافته اند بدون محتوای قابل توجهی و بعضی دیگر توانایی نوشتن دارند.. می توانند تجزیه و تحلیل کنند و بعضی ها هم مترجمهای خوبی هستند.. من از نوشته های این کوهنویسان استفاده می کنم و بیشتر نوشته هایشان را می پسندم :

 

گل کوه :  پریسا حسین زاده یکی از نویسنده های وبلاگ، یک دختر جنوبی خوزستانیست. نوشته هایش را دوست دارم. مترجم خیلی خوبیست و مقاله هایش را همیشه در فصلنامه کوه و وبلاگش دنبال می کنم. بیطرفی واقعی شایسته او و وبلاگش است و البته او این بی طرفی را درست تعریف کرده! بی طرفی وبلاگ گل کوه به معنای نادیده گرفتن مشکلات و کاستی ها یا بدرفتاری ها و زشتی ها و طرفداری بی چون و چرا از منافع گروهی و فردی نیست. او به زنان ورزشکار مخصوصن کوهنورد و سنگ نورد توجه خاصی دارد و بی توجه به ملیت و نژاد و زبان آنها از آنها می نویسد. سه نویسنده و ایده پرداز دیگر وبلاگ گل گوه یعنی خانمها رویا فردی،معصومه حبیب الله و منصوره گرجی در کنار پریسا رسالت شنیده شدن صدای کوهنوردان و سنگ نوردان زن ایرانی را به جامعه مجازی ایرانی و یا شاید فراتر برعهده دارند.


کلاغها : فرامرز نصیری یک منتقد پرشور و دلسوز است. او هیچ وقت بی طرف نبوده و نیست اما طرفداری را در جهت مثبتش تعریف می کند. او همیشه طرف حقیقت و درستیست. برای او مهم نیست کدام سو  و جهت از آن کیست و متعلق به کدام گروه است. او همیشه فکر می کند بعد تصمیم می گیرد. او همیشه تجزیه و تحلیل می کند و درست انتخاب می کند و به همه حق دفاع از خود را می دهد. او  پس از مشکلاتی که در باشگاه دماوند برایش بوجود آمد نوشتن را برای دفاع از حق خود و افرادی مثل خود انتخاب کرد و در کارش موفق بوده و هست. به خاطر نوشته های مؤثرش همیشه افراد زیادی در اطرافش به چشم می خورند که دوست دارند او را تبدیل به بنگاه خبرآفرینی و وزارت دفاع مجموعه خود کنند ولی او شرافتمندانه همیشه دست رد به سینه انحصارطلبان و فرصت طلبان زده و اصالتش را حفظ کرده است. او متعلق به فرد و گروه و باند و باشگاهی نیست. نوشته های او و لینکهایش متعلق به همه آنهاییست که حرفی برای گفتن دارند اما صدایشان به جایی نمی رسد و بنا به مصلحت گروه های انحصارطلب و باشگاه های تمامیت خواه سنتی که به روشهای قدیمی و غلط اداره می شوند، با تهدید و  ارعاب و زشت ترین روشهای ضد انسانی و غیراخلاقی مجبور به سکوت شده اند. او پول نمی دهد و لابی نمی کند تا مقالاتش در روزنامه هایی با اسمهایی دهان پرکن منتشر شوند تا به این ترتیب خود و اشتباهاتش را تبرئه کند و چهره ای مردمی و به روز و موافق با جهت باد به خود بگیرد. او همیشه خودش است. یک منتقد که به مخالفش هم احترام می گذارد.

همطناب من : مهدی فرهادی یک کوهنورد، سنگ نورد و دیواره نورد فعال و تحصیل کرده است. او  در عین حال که ورزشکاری نمونه و قدرتمند است منتقد خوبی هم هست. نوشته هایش را همیشه در وبلاگش دنبال کرده ام. او متین و صبور و آرام است. او و همسرش فرح منصوری که مدرس سنگ نوردی و همطناب اوست به خاطر نقدهایی که بر اشتباهات مسلم و آشکار مدیریتی و تشکیلاتی باشگاه دماوند داشته اند بارها مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند. او گاهی بی طرف است و گاهی آشکارا مقابل تشکیلاتی می ایستد و از طرفی حمایت می کند اما طرفداری و بی طرفی را درست و به جا به کار می برد.

 بیواک : عزیز حبیبی استادی نام آشنا و قدیمی در کوهنویسیست. دوست داشتنیست چون خوب می نویسد و درست می نویسد. بزرگوار و شریف است و در عین حال جسور و مدرن! گاهی غافلگیرت می کند وقتی که در برابر هجوم ناجوانمردانه تعصب و بربریت و عقب افتاده گی فرهنگی بعضی از هموطنانت  آشفته و بهت زده شده ای و با یک کامنت چند خطی چنان پاسخ دندان شکنی می آفریند که گله کفتارها همه با هم یک جا پرآکنده می شوند و تو را با زخمت تنها می گذارند اما او هست که بر زخمت با کلماتش مرهم بگذارد و قوت قلبی باشد در این برهوت انسانیت که انسان را باور کنی.. انسان ایرانی را هنوز باور کنی..

 

وبلاگهای بالا به نظر من بهترین و مؤثرترین وبلاگنویسان کوهنوردی و سنگ نوردی ایران هستند و البته این بدین معنا نیست که جز اینها کوهنویسان خوب دیگری نداریم. سلیقه است دیگر!.. من اینها را بیشتر دوست دارم و معیارم نه فقط نوشتن از کوه و ترجمه  مقالاتی در این باره بلکه مقاومت و استواری در برابر موج فریبکار و زرد ریاکاری و دروغنویسی و سیستم کهنه لوتی و نوچه پروری یا مافیا و پدرخوانده گیست. معیار من شجاعت و جسارت نویسنده و گامهای پرتوان او در مسیری درست و انسانیست. در فرهنگ سازی و روشنفکری!.. برایشان آرزوی موفقیت روزافزون و شادکامی در زندگی شخصی را دارم. 


 

+ یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

دوره بهمن شناسی..


دیروز به اتفاق آقای مجید درودگر و چند نفر از بچه های باشگاه تهران و دو سه نفر شرکت کننده آزاد دیگر با اطلاع رسانی و هماهنگی آقای فراهانی دوره "بهمن شناسی" را در نزدیکی گردنه امامزاده هاشم برگزار کردم.. کلاس تئوری روز پنج شنبه در محل باشگاه تهران برگزار شد.. البته خبر نداشتیم که کجا قرار است برگزار شود تا یک روز قبل از تشکیل کلاس!.. مواد درسی را هم شب قبل از کلاس در ای میلهایمان دریافت کردیم.. کلاس تئوری بر اساس سی دی آموزشی بهمن شناسی که توسط  آقای درودگر قسمتهایی از آن ترجمه شده بود برگزار شد.. در طول کلاس آقای درودگر توضیحات لازم را بر روی پاورپوینت تهیه شده از سی دی بیان می کرد و با حوصله به سوالات جواب میداد.. چون نفرات کلاس به تعداد مجاز نرسیده بود به همین خاطر امکان رزرو مینی بوس یا ون نبود به همین خاطر قرار شد یکی دو تا از بچه ها که ماشین داشتند، باقی بچه ها را سوار کنند و دو ماشینه به منطقه برویم. کلاس از ساعت 2:30 تا 6 برقرار بود. بعد از کلاس به سرعت به خانه رفتم تا کوله را بچینم و وسایل لازم را بردارم و غذای مختصری هم برای نهار فردا تهیه کنم. فردا صبحش سر ساعت 6 کنار ایستگاه اتوبوس اقبال میدان امام حسین بودم و سوار ماشین یکی از بچه ها شدم تا با اتفاق آقایی که زحمت راندن ماشین را می کشیدند و مثل من به شکل آزاد شرکت کرده بودند و یکی از اعضای قدیمی باشگاه دماوند (ورودی 88) و آقای درودگر به منطقه برویم. به منطقه که رسیدیم آقای درودگر طرز درست کردن پشته برفی و غار برفی را آموزش داد و همه با هم مشغول بیل زدن و ساختن شدیم و همزمان به غرغرها و متلکهای آقای درودگر هم گوش میدادیم.. البته من به عنوان تازه وارد بار سنگین تری را به دوش می کشیدم و ناراضی هم نبودم.. آقای درودگر یکی از جالب ترین شخصیتهایی است که تا به حال دیده ام!.. بداخلاق و در عین حال خوش اخلاق!.. بی ادب و در عین با ملاحظه!.. خشن و بیرحم و در عین حال مهربان و لطیف!.. می شود گفت مجموعه ای از تضادها و تناقضها.. خلاصه اینکه هر چه می گفت از این گوش می شنیدم و از آن گوش در می کردم چون به تخصصش نیاز داشتم و از این گذشته آدم بدی نبود.. به خودم گفتم گول ظاهر مهیبش را نخور!.. بهتر است هوایش را داشته باشی و زیاد اذیتش نکنی و بگذاری بازیگوشی اش را بکند ( ببخشید آقای درودگر!.. اگر اینجا را می خوانید لطفن ناراحت نشوید.. حالا فحشم هم دادید اشکالی ندارد.. ; )) ..) .. طرز بررسی پروفایل برفی و آزمایش استحکام و ایمن بودنش که تمام شد به مسجد محل رفتیم و امتحان کتبی دادیم.. درست وقت نوشتن، آقای درودگر دوباره قاطی کرد و شروع کرد به بمباران وبلاگنویسها و منتقدان برنامه برودپیک و خلاصه هر که درباره کوه می نویسد و دیگر ول کن نبود.. ایشان معتقد بود که فقط عده ای خاص حق اظهار نظر درباره مسائل کوهنوردی را دارند نه همه و هیچ کس نباید انتقاد کند وقتی در بطن ماجرا نبوده!.. من فقط طی یک جمله طولانی برایشان توضیح دادم که این طرز فکر درست نیست و تفاوتی با استبداد و تشکیلات مافیایی ورزشی که همه از آن مینالند اما در عین حال به برقراریش کمک می کنند ندارد و همین است که تبدیل می شویم به جامعه ای فلک زده که فقط حرف می زند.. ظاهرش مدرن است اما طرز فکری به شدت عقب مانده و سنتی و متکبرانه دارد که جایی برای پیشرفت و بهبود نمی یابد و همین می شود که می بینیم!.. مسلم است که ایشان موافق نبود اما خب ناراحت هم نشد.. من فقط نظرم را گفته بودم در 5 دقیقه در حالیکه حدود 4 ساعت مجبور به شنیدن نظرات تند و آتشین مخلوط به فحش و متلک ایشان درباره تمام افرادی بودم که "چیزی جز اراجیف نمی گفتند" چون مثل ایشان فکر و عمل نمی کردند!.. خلاصه اینکه دوباره جو سنگین ناشی از مخالفت من با نظر ایشان با شوخی های بچه ها شکسته شد و همه با هم برای برگشتن به سمت ماشینها روان شدیم.. امتحانم را بد ندادم مخصوصن اینکه همین طور که سوالات را می خواندم و می نوشتم در حال کل کل با استاد هم بودم!..

ماشینها راه افتادند و کل کل من و استاد به شکل آرامتری ادامه یافت و ایشان اعتراف کردند که کمی زود عصبانی می شود و من هم اعتراف کردم که کمی سریع و بهمن وار واکنش نشان می دهم.. ایشان اعتراف کردند که من مخشان را خوردم و یک آب هم رویش و من هم اعتراف کردم که تحمل ایشان به عنوان یک آدم خیلی سخت است و باید جلوی خانواده محترم تعظیم کرد به این خاطر اما به عنوان یک استاد از ایشان می شود زیاد یاد گرفت و ضرر هم نکرد.. ایشان البته به دقت و ظرافت عملکرد من اشاره کرده بود وقت بررسی پروفایل برفی و من هم به مهارت و استادی ایشان در آموزش!.. ایشان به تند تند حرف زدن من معترض بود و من هم به زود قضاوت کردن و معمولن اشتباه قضاوت کردن ایشان که اغلب بدون فکر صورت می گرفت و جنبه نمایشی داشت.. خلاصه اینکه کله هم را تا رسیدن به مقصد خوردیم و جالب اینکه با خنده و خوبی و خوشی هم از همدیگر خداحافظی کردیم..

نتیجه اخلاقی اینکه آقای درودگر را تحمل کنید اگر می خواهید از ایشان چیزی یاد بگیرید!.. متلکها و فحشهایش را جدی نگیرید.. او همان معاون کلانتر است که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا دارد.. باید مواظبش بود و گرنه می شکند.. ; )) ..

..........................

پینوشت 1 : همیشه برایم سوال بوده که وسایل ورزشی زنان و مردان در ورزشهای زمستانی چرا و چگونه می تواند تفاوت داشته باشد و این تفاوت و تغییر در وسایل ورزشی چقدر در بهبود عملکرد ورزشی زنان می تواند تأثیرگزار باشد :

http://www.jeanniethoren.com/theory.html

پینوشت 2 : تنها قانون بهمن این است که قانونی ندارد :


The only rule of thumb in avalanche work is that there is no rule of thumb
 


و البته این بدین معنا نیست که دانش روز ورزشهای زمستانی را رها کنیم و به چیزی که یاد گرفته ایم و آموزش می دهیم و می دانیم اهمیتی نداده و باعث کشته شدن خود و دیگر افرادی شویم که مسئولیت سلامت و زندگی آنها را برای چند ساعتی برعهده گرفته ایم که این عین بدبختیست.


+ شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 13:11 روشنک هوشمند |

رنگهایی که دوست دارم.. طبقه ای که نمی فروشم..


مگر می شود زرد را دوست نداشت وقتی که پشت پلکهای پاییز را سایه میزند؟ مگر می شود بنفش را دوست نداشت وقتی که بنفشه را به رخت می کشد؟ مگر می شود قهوه ای را دوست نداشت وقتی که خاک زمینت را استوار و محکم زیر قدمهایت نگهمیدارد؟.. مگر می شود زرشکی را دوست نداشت مخصوصن وقتی که زرشک را دوست داشته باشی آنهم روی پلو؟..

رنگها معنا و مفهومی متفاوت دارند وقتی که می نویسی.. هم مثبت و هم منفی!.. این شگردیست در نوشتن.. مخصوصن در هجو و طنز.. ژورنالیسم زرد!.. جیغ بنفش!.. فلانی قهوه ای شده!.. زرشکی یعنی یه جورایی هم تابلو هم احمقانه و هم قهوه ای شده!.. همین است دیگر.. این یعنی شیطنت نوشتاری.. نمی دانستید؟.. بدانید حالا..

اینترنت ندارم هنوز.. همچنان از کافی نت برایتان می نویسم.. اهواز نمی روم تا اسفند.. طبقه متوسط همیشه بعد از سفر مجبور است یکی دوماهی صرفه جویی کند.. من هم همین طور.. اگر عاقل بودم که بی طرف بودم به شکل علنی اما طرفدار سفت و سخت به شکل خصوصی.. اصلن اگر عاقل بودم که الآن طبقه متوسط نبودم که .. رفته بودم به اتفاق خانواده و رفقا از احمدینژاد و مشائی گرفته تا موسوی و روحانی و خاتمی ( هم محمد و هم احمد! از هر دو نوع بر حسب جهت و سرعت وزش باد! ) و هم رفسنجانی و سردار رادان همه باهم با احترام به نوبت آسیاب حمایت کرده بودم تا دچار تغییرات و اصلاحات اساسی و ارضی یک جا شده باشم.. از فمینیسم گرفته تا حکومت اسلامی.. از مارکسیسم تا لیبرالیسم.. از تروریسم تا گفت و گوی تمدنها .. همه را از دم بودم و پرچمدار همه .. از فدائیان اسلام تا حجتیه .. از ابرار و کیهان تا شرق و شهروند .. از نفت تا دوغ.. از دوغ تا نفت .. خلاصه اینکه من عاقل نبودم و نیستم و نخواهم شد.. من به همین طبقه متوسط بودنم راضیم.. دوستش دارم و به آن افتخار می کنم .. شما هم لطفن عواقبش را تحمل کنید.. به هزار دنیا می ارزد..

آقای محترم!.. خانم عزیز!.. طبقه متوسط از نوعی که من هستم فروشی نیست.. لطفن به متقاضی بعدی مراجعه کنید.. من هرگز هیچ وقت از شما مخصوصن از شما هیچ تقاضایی نداشتم.. ندارم .. نخواهم داشت.. لطفن به آسانسور خود مراجعه کنید.. من سوارش نمی شوم ..


+ پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 16:49 روشنک هوشمند |

زشت و زیبا .. (16) :


استاد انگلیسی یک مرد بداخلاق و جدی و کم حرف بود. راستش از همان برخورد اولیه حس خوبی نداشتم.. دوستش نداشتم!.. اما خب.. چیزی نگفتم و تصمیم گرفتم همان روشی را به کار ببرم که برای آب کردن یخهای انگلیسی های ترکیه در فتیه استفاده کرده بودم.. گفتم تلاش خودم را می کنم اگر نشد استادان دیگری هم اینجا هست.. می توانم با مدیریت صحبت کنم و عوضش کنم.. عادت بدی داشت.. اینکه اصلن گوش نمی داد و فقط مثل یک کامپیوتر سخنگو حرفهایش را تیتروار و خیلی مختصر تکرار می کرد.. تن صدای نامفهوم و بدی داشت که با لهجه انگلیسی عجیب و غلیظی که حدس می زدم اسکاتلندی باشد همراه میشد.. این تنها مشکل من نبود.. باقی بچه ها هم با این آدم مشکل داشتند اما همه همچنان تحمل می کردند تا ببینند چه می شود!.. خوشبختانه روی قایق باید با استادان دیگری هم کار می کردم و تنها استاد انگلیسی نمی توانست اعمال نظر کند. کمی به نظر نژادپرست می رسید اما با مهارت و سیاست خاصی پنهانش می کرد و من هم مترصد زمانی بودم که بتوانم این مسئله را ثابت کنم یا به خودم مهلت بدهم شاید این فقط یک حس بی معنی و نادرست باشد ناشی از برخورد خشک و سرد و انگلیسی وار پیرمردی بداخلاق و سیگاری!.. این بود که روش تساهل و تسامح و سکوت را در پیش گرفتم.. تست شنایم بد نبود اما بهتر از این هم می توانست باشد اگر استاد مربوطه به من فرصت صبحانه خوردن میداد یا راهنمایی ام می کرد.. برایش توضیح دادم که بدون خوردن صبحانه نمی توانم امتیاز خوبی در تست شنا کسب کنم و نیاز به تمرین بیشتر دارم تا به دمای آب استخر عادت کنم و بهتر است برنامه ای منطبق بر نیازهای من تعیین کند و مرا بر اساس برنامه ریزی سایرین که اروپایی هایی بودند که یا ساکن تایلند بودند و یا بیش از 6 ماه قصد ماندن داشتند ارزیابی نکند. وقت من محدود است و بودجه ام محدودتر!.. استاد مربوطه سری به نشانه تأیید حرفهای من تکان داد و به من گفت که فرصت کافی برای تکرار تستهای شنا را دارم و از فردا می توانم روی قایق غواصی هایم را شروع کنم.. کتابها و جزوه ها و اسلتها و کریو کاردهایم را بداشتم و رفتم که خودم را برای فردا آماده کنم.. 

فرصتی پیدا شد تا غذاهای تایلندی را امتحان کنم.. وقت ناهار بود!.. همانطور که انتظارش را داشتم مثل همه کشورهای منطقه حاره غذاها تند و شیرین بودند.. البته برتری نسبی که به رستورانهای هندی داشتند این بود که وقتی از آنها تقاضا می کردی فلفل کمتری توی غذا بریزند به آن احترام می گذاشتند و غذا را با مزه دلخواهت سرو می کردند.. سوپهای مشهور و پرطرفدار تایلندی را خیلی دوست داشتم.. توم کا گای و توم یام را با مرغ و یا اسکوئید و یا میگو سرو می کنند به همراه سبزیجات بسیار معطر و خوش طعم و ادویه ها و گوجه فرنگی و پیاز.. یکی از آنها در شیره نارگیل هم پخته می شود.. هر دو را امتحان کردم و خیلی دوست داشتم .. البته بسته به زائقه و طعم دلخواهتان می توانید میزان فلفل غذا را خودتان تعیین کنید.. برنجهایشان معمولن با تخم مرغ پخته می شوند و تند هستند اما خوش طعم و اشتها برانگیزند... من که دوست داشتم!..

پس از خوردن یک ناهار مفصل سری به فروشگاه مرکز زدم چون باید وسایل مورد نیاز را خریداری می کردم.. البته با توجه به مکاتباتی که قبل از آمدنم داشتم بی سی دی و رگلاتور را از مرکز می گرفتم و استفاده می کردم و پولی بابتش نمیدادم اما کامپیوتر غواصی و اس ام بی و یک فین جدید حتمن باید می خریدم که خوشبختانه پول کافی برای این منظور داشتم.. جسیکا دختر تایلندی متصدی فروش یک دختر دوست داشتنی و جذاب بود که در خرید وسایل کمکم می کرد.. و البته فرانسوی هایی که فروشگاه را اداره می کردند هم آدمهای منصفی به نظر می رسیدند و 15 درصد تخفیف لازم را به شاگردان مرکز اختصاص می دادند که خیلی خوب بود..

بعد از ظهر به بانگلا رود رفتم تا ببینم این همه سر و صدا و زرق و برق برای چیست!.. و خوب فهمیدم.. تقریبن نصف درآمد جزیره پوکت از همین بانگلا رود تأمین می شد.. بارهای فراوان با دخترهای تایلندی و روسی که خودفروشی می کردند.. بیشتر بارها و کلوبها مدیریتی روسی داشتند.. آنجا بود که فهمیدم روسیه بازار تجارت جنسی تایلند را تصاحب کرده و خب با وجود غیر قانونی بودن تجارت جنسی در تایلند پلیس کاری به کارشان ندارد و آنها را علنن نادیده می گیرد.. شبهای پیاپی به بانگلا رود رفتم تا عکاسی کنم .. پینگ پونگ شو یکی از مشهورترین شوهای تایلندیست که تعریفش را زیاد شنیده بودم اما دوست نداشتم بروم و از نزدیک ببینم.. ترجیح دادم از آنهایی که رفته اند بپرسم و توی یوتیوب پیدایش کنم .. می توانم بگویم یکی از احمقانه ترین و تحقیرآمیزترین شوهاییست که وجود دارد .. می شود تصور کرد چه نوع آدمهایی از مشاهده زنانی که با استفاده از واژنشان اشیائی را به سمت بادکنکهایی که در دست یا میانه پا گرفته اند پرتاب می کنند، ذوق زده می شوند و به هیجان می آیند یا متنفر می شوند و هرگز بر نمی گردند تا دوباره تماشا کنند.. پیرمردها و مردهای علافی که بنا به دلایل عادلانه یا ناعادلانه ای امیدی دیگر به ربودن دل زنی ندارند.. دیوانه های سادیستی که از تحقیر زنان مازوخیست لذت می برند و مردمانی که فقط یک بار می آیند تا کنجکاویشان را ارضاء کنند و بعد برای همیشه ناپدید می شوند و بر نمی گردند.. از باقی بچه های مرکز از اروپایی و آمریکایی تا تایلندی پرسیدم تا بدانم آنها در این مورد چه فکر می کنند.. بدون استثناء از وجود چنین شویی ابراز ناراحتی و نفرت کردند.. و بعضی ها هم گفتند بیشتر آدمهایی که به تماشای چند باره این شو می روند برای خنده و تفریح می روند چون این شو بیش از اینکه س.ک.سی باشد خنده دار و ابلهانه و در عین حال ارزان است.. پولی نمیدهی مگر برای آب جو یا مشروبی که به زنان آنجا تعارف می کنی.. کجای دنیا چنین تفریح احمقانه و ارزانی جریان دارد؟.. هیچ جا مگر تایلند!.. 

از چند نفر از توریستهای ایرانی هم شنیدم که یکی از برنامه هایی که آژانسهای مجری تورهای ایرانی مسافران را بابتش حسابی تیغ می زنند همین برنامه پینگ پو شو است و وقتی مبالغ دریافتی از آنان را با مبلغ واقعی شو مقایسه می کردم به حال ایرانیانی که اینچنین ساده دلانه فریب تورهای مسافرتی را می خورند تا به اصطلاح تفریح کنند و پزش را هم به در و همسایه بدهند افسوس خوردم.. هموطنانی که چنان در کشور خود محبوس شده اند که از دیدن چنین شوی احمقانه و وحشتناکی لذت می برند و حاضرند بابتش تا چند برابر ارزش واقعی شو تیغیده شوند!..


+ سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 14:16 روشنک هوشمند |

پوکت یعنی جزیره دنیا.. (15) :

 

وقتی که به پوکت رسیدم نیمه شب بود. در فرودگاه من و چند ایرانی تنهای دیگر، آخرین نفراتی بودیم که فرودگاه پوکت را ترک می کردیم و همه گی به نظر می رسید که مشکل مشابهی داشتیم آنهم به این خاطر که واچر هتل نداشتیم چون هنگام گرفتن ویزا در تهران به ما چیزی در این مورد نگفته بودند اما انگاری اداره مهاجرت تایلند در پوکت این چیزها حالی اش نبود. ما را به اتاق جداگانه ای هدایت کردند و در صفی قرار دادند و تک به تک فرمهایی را جلوی ما گذاشتند و با انگلیسی افتضاحی از ما توضیح خواستند که اینجا چه می کنید و چقدر می مانید و کجا می خواهید بمانید. بعد از پر کردن فرمها و این توضیح چند باره که "من با ای میل با مرکز غواصیم مکاتبه کرده و مهمان خانه آنجا را رزور کرده ام اما چون کارت اعتباری ندارم امکان ارائه واچر هتل را ندارم اما شما می توانید به آدرس و تلفن افرادی که مشخصاتشان را در فرم ویزا قید کرده ام مراجعه کنید. در تهران کسی به من نگفت که نیازی به واچر هتل دارم! من از کجا باید می دانستم؟ من برای یک دوره آموزشی اینجا هستم برای نزدیک به دوماه آنوقت شما از من واچر هتل می خواهید؟ راننده مرکز پشت دربهای ترمینال فرودگاه یک ساعت است که منتظر من است. می توانید بروید و از او بپرسید. من یک توربست معمولی نیستم."، خوشبختانه یکی دو نفر از آقایان اداره مهاجرت قانع شدند و خانم بد قلق و بداخلاق اداره مهاجرت را هم قانع کردند که مشکل پیش آمده ربطی به من ندارد. وقتی که از فرودگاه خارج می شدم یکی دوتا ایرانی دیگر را دیدم که انگاری کارشان راه نیفتاده بود. جالب بود که به شدت از صحبت با من یا دیگران خودداری می کردند. انگار از اینکه با هموطنشان برای لحظه ای هم که شده چشم تو چشم شوند می ترسیدند!.. لبخندی زدم و دور شدم و راننده تایلندی خسته را که یک ساعتی میشد آن پشت با پلاکارد اسم من ایستاده بود، دیدم و تا جایی که میفهمید برایش توضیح دادم که جریان چه بوده!.. مسافت طولانی یک ساعت و نیمه فرودگاه تا پاتونگ بیچ را نیمه خواب و نیمه بیدار طی کردم و پولی هم بابتش ندادم. به اصطلاح 800 بات مسیر را مهمان مرکز بودم در اولین روز مثل سایرین. مهمان خانه مرکز بالاخانه سه طبقه یک رستوران فرانسوی بود که بوسیله فرانسوی ها هم اداره میشد. اتاقم راحت و مناسب بود. مشکلی نبود جز سر و صدای خیلی زیاد کلوپهای تفریحی "بانگلا رود" Bangla Road که مشهورترین خیابان پوکت و مرکز تفریحات شبانه است و از ساعت نه شب تا 5 صبح بدون استثناء هر رور زندگی شبانه اش را دنبال می کند. مهمانخانه مرکز غواصی درست نزدیک چهارراهی قرار داشت که آن سویش بانگلا رود با همه جنجال و زرق و برقش برپاشده بود. این مهمانخانه، ارزانترین و مناسب ترین مهمانخانه نزدیک به مرکز بود و برای منی که بیش از یک ماه می خواستم آنجا اقامت کنم و وقت چندانی را آنجا در اتاقم نمی گذراندم بهترین گزینه بود. روزها و شبهای بعدی به سر و صدا هم عادت کردم و دیگر برایم آزاردهنده نبود. مخصوصن اینکه خسته گی بعد از غواصیچنان سنگین بود که با خوابی چند ساعته و عمیق جبران میشد بدون اینکه این همه سر و صدا و جنجال بتواند در آن خدشه ای ایجاد کند!.. صبح زود از خواب بیدار شدم و با شور و شوق و هیجان زیادی به مرکز که 40 قدم آنطرف تر و روبروی مهماخانه قرار داشت رسیدم. مرکز، مدیریت فرانسوی داشت با استادانی از انگلیس، آمریکا، تایلند، چین، ایتالیا و فرانسه. البته استادان چینی و تایلندی فقط به هموطنانشان آموزش میدادند و انگلیسی بلد نبودند یا به زحمت حرف می زدند و استادان فرانسوی هم به شاگردانی فرانوسی که انگلیسی افتضاحی داشتند آموزش می دادند اما خودشان انگلیسیشان بد نبود و بعضی هایشان هم خیلی خوب انگلیسی صحبت می کردند. پس از آشنایی با کورس دایرکتور مرکز و کادر مدیریت آنجا، من و استادم که یک مرد انگلیسی 58 ساله بود را به هم معرفی کردند. طبق معمول ایرانی بودنم و زن ایرانی بودنم برایشان جالب و مهم بود. مدیریت مرکز رو به من کرد و با خوشحالی صادقانه ای گفت از اینکه اولین کاندیدای دایومستری ایرانی مرکزش یک زن ایرانیست به خود افتخار می کند. با همشاگردی هایم هم آشنا شدم که از کشورهای روسیه، سوییس، بلژیک، چین، سوئد، فرانسه و آلمان بودند. البته همه در یک سطح آموزشی نبودیم و بعضی از ما برای شاخه های متفاوت غواصی آنجا بودند یا زودتر یا دیرتر شروع کرده بودند. قرار شد کلاس استخر را از فردایش و غواصی را هم از پس فردایش با قایق مرکز شروع کنم و در کنارش کلاسهای تئوری را هم بگذرانم. بعد از برگشتن از مرکز آن روز را به آشنایی با پوکت و مراکز مورد نیاز اختصاص دادم.


پوکت جزیره ای بزرگ در جنوب غربی تایلند است که در کنار دریای آندامان خودنمایی می کند و مشهورترین سواحل و سایتهای غواصی و ورزشهای آبی تایلند را در خود جای داده است. مشهورترین و پر رونق ترین آنها "پاتونگ بیچ" است که مراکز تفریحی،رستوارنها،بارها،فروشگاه ها و هتلهای بیشماری تشکیل شده. هوا به شدت گرم و مرطوب با بارش پراکنده باران است. لباسی جز مایو و شورت و شلوارک و دامنهای کوتاه نخی نمی شود پوشید!.. و صد البته مثل همه جزیره های آفتابی استوایی دنیا عینک آفتابی و کلاه و کرمهای ضد آفتاب فراموش نشود. برای هر سلیقه ای و با هر بودجه ای می شود غذا تهیه کرد. توک توکها هم که تاکسی های سنتی تایلندی هستند همه جا به چشم می خورند که با چانه زدن می توانید با مبلغ مناسبی به هرجای جزیره سفر کنید.

به جز برخورد نه چندان خوشآیند خانم اداره مهاجرت فرودگاه، هیچ برخورد بدی از تایلندی ها ندیدم.. مردمانی به شدت آرام و خوشحال و خنده رو که به ندرت انگلیسی می دانند!.. دوست داشتنی بودند.. کنارشان احساس راحتی می کردم.. احساس امنیت فوق العاده ای داشتم.. نه نگران پولی بودم که به خاطر نداشتن کارت اعتباری همراهم بود و نه مدارکم.. کسی کاری به کار کیف پول دیگری نداشت..

فردایش صبح زود سر ساعت 7 صبحانه نخورده برای تست شنا توی استخر منتظر استاد انگلیسیم بودم..

 

 

+ یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 15:1 روشنک هوشمند |

اینجا تهران است.. برف باران است..


عاقبت برگشتم!.. یک روز تمام استراحت کردم تا خسته گی 12 ساعت پرواز و 4 ساعت نشستن توی سالنهای انتظار را برطرف کنم.. پرواز خوبی داشتم بدون تأخیر و راحت.. در حال حاضر خسته گی در رفته و مشغول پرداخت بدهی های برق و تلفن و شارژ ساختمان و غیره هستم.. خرید یخچال انجام شده و خانه خوشبختانه گرم و نرم است..

اینترنت ندارم فعلن!.. نبودم قطعش کردند با کلی اخطار و تهدید که بیا "پول وده"!.. نیستی برای دوماه اما بیا برای استفاده ای که نکرده ای "پول زور به شرکت شاتل وده" و گرنه قطعت می کنیم!.. من هم گفتم بهتر.. هر وقت برگشتم با یک شرکت "آدمتر" قرارداد می بندم.. حاضر نیستم بابت استفاده ای که نکرده ام پول زور به کسی بدهم.. خلاصه اینکه از کافی نت می نویسیم!..  کلی نوشته دارم برای نوشتن.. بگذارید سر فرصت می نویسم.. شاید چند روزی رفتم اهواز پیش بابا.. هشت ماهی می شود که ندیده امش ..

ای میلم را الآن دارم بررسی می کنم.. بعععععععلهههههه!.. حالا من یک دایو مستر پادی هستم با شماره مخصوص و تبریکات ویژه از مرکز پادی استرالیا ( ناظر بر غواصی استرالیا و آسیای جنوب شرق و اقیانوسیه ) و امکان دسترسی به سایت حرفه ای های پادی و کسب درآمد از این راه در هر کشوری که پادی در آن فعالیت می کند.. می توانم ادامه دهم تا به کورس دایرکتوری و تأسیس مرکز غواصی هم برسم.. حالا عجله ای ندارم.. بعد از سه سال که از اولین آشنایی های من با غواصی پادی می گذرد این پیشرفت خیلی خوبیست.. فعلن 108 دایو ثبت شده دارم.. روزهای آخر غواصها و مربی ها دوره ام کرده بودند بعد از صدمین غوصی که داشتم روی قایق که بودم.. آخر رسم غواصهاست که صدمین غوص را برهنه غواصی کنند و من از رسوم آنها، رندانه سرپیچی کرده بودم و خودم را زده بودم به آنراه!.. بعد گفتم که من نمی دانستم .. این شالاه برای دویستمین غوصم می آیم دوباره اینجا و دو بار برهنه غواصی می کنم تا جبران کرده باشم.. آنها هم خلاصه دست از سرم برداشتند و از من قول سال بعدش را گرفتند..

برف هم از امروز باریدن گرفت و به خوشحالی های این روزهایم افزود.. برف می بارد و روسیاهی ها را برای مدتی می پوشاند تا من شادمانه توی خیابان ولیعصر مغرور و سربلند و محکم گام بردارم و همه رجاله ها و لکاته ها و ناچیزها و کوتوله های شخصیتی و عقده ای های تاریخ اجتماعی ایران را زیر چکمه های ساق بلند سوارکاریم له کنم و به فراموشی بسپارم.. حس اسب سواری را دارم که روی دنیا سوار است.. قدرتمند و امیدوار است.. چون خودش را دارد.. کسی که خیلی ها ندارند.. خود به خود نیشم باز می ماند.. و تو!.. فقط به من نگاه کن!.. اگر دوست داری ام و به شادیم شاد می شوی خوشحال باش!.. اگر نه محکومی به متنفر بودن!.. به زجر کشیدن وقتی که به من نگاه می کنی!.. وقتی که به من فکر می کنی!.. فقط نگاه کن!..

 

+ شنبه ۲۱ دی۱۳۹۲ساعت 13:57 روشنک هوشمند |

کنه ای به نام کینه.. عقده ای به نام حقارت.. مرضی به نام حسادت .. کوهنویسی به نام "..." !..


داشتم کامنتدونی وبلاگم را مرور می کردم و طبق معمول کامنتهای بد و بیراه سربازان گمنام کوهنوردی قهرمانی و برنده گان جامهای اخلاق و اساتید محترم و پیشکسوتان ادب و وجدان و انسانیت و صداقت را بررسی می کردم و محبت دوستان نادیده را پاسخ میدادم که با کامنتی مواجه شدم که به کامنتی در وبلاگ یکی از این پیشکسوتان نمونه مردمی اشاره می کرد.. محتوای کامنت به قدری ناشیانه، احمقانه و استفراغ برانگیز بود که شک کردم شاید این یک شوخی باشد اما پس از مراجعه به وبلاگ فوق و رؤیت اصل کامنت گُهربار فقط متأسف شدم به حال جامعه کوهنوردی ایران که طنزنویس و منتقدش از اقدس خانمهای پیر سبزی پاک کن جنوب شهر تهران که ۸۰ سال پیش دم در کوچه ها می نشستند و غیبت این و آن را می کردند هم مضحک تر است.. خودتان بخوانید و قضاوت کنید :

فرشید ( نویسنده یکی از وبلاگهای خیلی خوب! ) :

سلام استاد
البته این ادبیات آقای بیرجندی چیزی جدیدی نیست اخیرا که ایشان جو گیر وبلاگ یک خانم شده اند و ذوق مرگ تجدد شده دیدم مدام مشغول کامنتگذاری هستند و خب فرصت اصلاح ادبیات خود رو ندارن!د کلی هم کامنت گذاشته اند از این نوع ادبیات مشابه هم بهتر و به روزترشو رو برای مخالفان به کار برده اند!!!
به قول آقای اسکندری این مرد شریف! که البته از نظر ایشون. خب منتقدان برودپیک را ورور کننده دانسته و البته اگر خدای ناکرده این اتفاق احیانا برای دستمال! یکی از عزیزان خودشون افتاده بود الان قیصریه ی هر چه برودپیکی و سرپرست و کوهنورد را با همین ادبیات به آتش کشیده بود
البته من توصیه می کنم ایشون به منتقدان برودپیک کار نداشته بود و فعلا در همان وبلاگ کذایی به کامنتگذاری بی وقفه ی خودشون ادامه بدند که هم اجر دنیوی داره براشون و هم اخروی!

و :

امان ( نویسنده ای با نام مستعار ) :

این امدادگر عزیز بیش از اون که امدادگر باشه به شدت عاشق مطرح کردن خودشه.نمی دونم تا حالا کجا بوده اما یهو پیداش شده و تو تمام وبلاگها پستی رو گذاشته که (سرپرستی تیم امداد با اونه)بابا سرپرست....
این دوستمون تو اکثر وبلاگها خصوصا دیوار نوشته حضور فعالی دارند

و دیگری :

رضا ( نویسنده مستعار! ) :

سلام.امدادگر هستند و آتش نشان درست...اما بابت اين كار پول مي گيرند پس منتي نيست.اگر هم في سبيل الله كه اجرش با آقا امام جمعه.اما قرار نيست به ديگران بد و بيراه بگه.البته ايشون خودشو ناراحت نكنه و به كامنت گذاري تو بعضي وبلاگها كه ديگه چت روم شده ادامه بده بهتره.

و:

یک خواننده ( باز هم مستعار! ) :

من با آقا فرشید موافقم

شما برید یه سری به وبلاگ آن . . . .


اصل کامنتها را اینجا زیر این پست بخوانید :

http://tehrankooh.blogfa.com/post-195.aspx

.........................................

پینوشت ۱ : من خود از منتقدان برنامه برودپیک هستم و هیچ فراموش نمی کنم اس ام اسی را که از طرف یکی از اعضای باشگاه کوهنوردی دماوند، خانم گلبرگ هادی، مسئول آموزش اعضای آزمایشی، دریافت کردم درست چند ساعت پس از اظهار نظر معمولی و ساده ام درباره این ماجرا به عنوان یک تازه وارد به دنیای کوهنوردی در وبلاگ شخصیم اینجا :

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-818.aspx

اس ام اس دریافتی به متن جانگداز و پراحساسی از جانب آقای سهند عقدایی اشاره می کرد که در حمایت از برنامه برودپیک و سرپرستان برنامه و نکوهش منتقدان در سایت کوه نیوز و روزنامه شرق نوشته شده بود!.. در پاسخ به این خانم نوشتم که علاقه ای به نوشته های سانتیمانتال اینگونه ندارم و با نظر ایشان موافق نیستم و البته آقای سهند عقدایی را کوهنوردی بسیار محترم و دانا می دانم اما با نظر ایشان و سبک نوشتنشان در این باره موافق نیستم. بماند!..

پینوشت ۲ : من نمی دانم چرا همه راه ها برای کنه های مضحک عالم کوهنوردی برای مطرح شدن به من و وبلاگ من ختم می شود؟.. یعنی راه دیگر برای مطرح شدن نیست جز اینکه مثل لمپنهای دهه ۱۰ و ۲۰ جنوب تهران بگردیم و بگردیم و پاچه کسی را بگیریم که محل سگ هم به پارسهای احمقانه ما نمی گذارد؟!.. فکر کنم پیشکسوتان عالم کوهنوردی و اساتید و قهرمانان به نام این رشته باید یک فکری به حال وبلاگهای خوب بکنند.. اینطوری که گوسفند استایل پیش می روند جز پرتگاه شرمنده گی و درمانده گی چیز دیگری نصیبشان نخواهد شد.. این روش مناسبی برای درنوردیدن کراکسهای زندگی نیست.. : ) ..

پینوشت ۳ : معیار وبلاگهای خوب برای قرار دادن آدمها،امدادگران،وبلاگ نویسان،کوهنویسان،کوهنوردان،سنگنوردان،همسایه ها،کامنت گذاران،پیشکسوتان،مربی ها،مدیران باشگاه ها،رؤسای فدراسیون کوهنوردی در رده خوبها یا بدها ظاهرن به میزان عنایت ایشان به وبلاگ من و نوشته های من یا بد و بیراه هایی که با نام مستعار اینجا می گذارند بسته گی دارد.. از نظر ایشان بدها یعنی هر که اینجا کامنت موافق و مثبت و حتی مخالف اما مودبانه می گذارد و خوبها یعنی هر که به من فحش می دهد البته با نام مستعار( هرچند یکی دو نفری گاگول هم با افتخار با نام خودشان اینجا درافشانی می کنند که خالی از لطف نیست و در نوع خودش بی نظیر است! یک چیزی مثل مجسمه وسط میدان مجسمه دربند اما از نوع بلاهت!.. )

پینوشت ۴ : خدا یک عقل و شعوری به این جماعت عقب افتاده بدهد و صبری به من که اراجیفشان را تحمل می کنم.. کار اینها از سوژه طنز و هجو شدن در وبلاگ من و امثال من گذشته.. باید به حالشان گریست.

پینوشت ۵ : شک داشتم این نوشته را در کدام دسته از موضوعات وبلاگ بگذارم.. طنز یا ... رنگش بنفش مایل به قهوه ایست.. شاید باید دسته بندی موضوعی جدیدی را به آن اختصاص دهم.. باور کنید من بی تقصیرم.. بعضی ها دوست دارند اینگونه مطرح شوند حتی به قیمت یک کثافت کاری آشکار!.. این یعنی افتضاحی فرهنگی روانی اجتماعی که همچنان مصرانه در حال ریدن به خود است... متأسفم!..


+ دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲ساعت 9:46 روشنک هوشمند |

پاییز  مردسالار!..


دیروز بعد از ظهر بعد از دو ساعت تمرین مداوم شنا وقتی که از استخر بر می گشتم باران نرمی باریدن گرفت.. هوس قدم زدن کردم و مسیرم را به سمت خیابان مورد علاقه ام ولیعصر تغییر دادم.. برگهای رنگارنگ چنارهای ولیعصر که با باد و باران رقاصی می کردند و روی سر و شانه هایم فرود می آمدند حس نوستالژیم را نسبت به این خیابان و همه خاطراتش دوباره زنده کرد.. دستهایم را توی جیب جلیقه ضد باد کلاهدارم فرو کردم و از برخورد تک و توک قطرات باران ره گم کرده به صورتم لذت بردم.. 

آویز اسب دریایی استیلم را توی استخر گم کردم!.. فقط زنجیرش ماند دور گردنم.. خیلی دنبالش گشتم اما نبود.. حالا اصلن یادم نمی آید از کجا خریده بودمش .. انگار چیزی کم دارم.. از امروز کارم درآمد!.. باید بگردم یک آویز اسب دریایی جدید پیدا کنم.. می ترسم نبودنش شنایم را خراب کند.. می بینید؟.. حتی من هم گاهی خرافاتی می شوم.. ولی از شوخی گذشته دلم برایش تنگ شده.. یعنی یک آویز جدید می تواند جای خالیش را پر کند؟

راستی چرا مرد ایرانی اینقده حسود است؟! من پسر با خودم به سفر نمی برم.. مجردی سفر می کنم آن هم یک ماه و نیم شاید هم دو ماه .. آن هم جزیره و ساحل و دریا.. همین که هست.. همین که گفتم!.. ناراحتی؟ حرصت در می آید؟.. بنشین آنقدر حرص بخور تا همه جانت از منافذ محترم بدنت عروج کرده و به آسمان جهنم سفر کند.. اصلن برو زن بگیر!.. به من چه؟.. تو برای من تمام شدی.. تاریخ مصرفت یک روزه بود.. من خیلی وقت است که به خودم قول داده ام وقت برای کسی نگذارم که تاریخ مصرف کوتاهی دارد.. با هر کس به قدر لیاقتش تعامل دارم.. تلفن نزن! .. اس ام اس هم نفرست.. جواب نمی گیری.. چند نفس خیلی عمیق بکش و فراموش کن.. می دانم هنوز توی شوک هستی.. آآآآآه از دست این زنان و دختران ساده و احمق که کسانی چون تو را بد عادت می کنند.. حالا یکی مثل من پیدا شده.. از فرصت استفاده کن!.. به همه کلماتی که بین ما رد و بدل شد خوب فکر کن و یاد بگیر!.. من کلماتم را روی هوا انتخاب نمی کنم.. همه چیز حساب شده است.. فکر شده است.. درست و به جاست.. فقط یاد بگیر!.. بزرگ شو!.. من یک انسان تازه هستم.. از نوعی که تو نمی شناسی.. بشناس و یادبگیر نه برای اینکه برگردی که به هر که گفتم خداحافظ یعنی تمام!.. برای اینکه بزرگ شوی.. حداقل به اندازه نیمی از سالهای شناسنامه ات.. چه لذت بخش است توی خماری گذاشتن آدمهایی که فکر می کنند خیلی می دانند با حس مالکیت و حسادتی شگرف اما هنوز از مهد کودک زندگی فارغ التحصیل نشده اند.. یوها ها .. یوها ها ..

تهران به این بزرگی اما هنوز استخری که به زنان آموزش شیرجه از سکو یا دایو (تخته فنر) بدهند پیدا نکرده ام.. توی دلم مانده.. باید این را هم امتحان کنم.. حالا بگردم ببینم .. شاید که جوینده یابنده شود که اگر نشد یعنی باید هزینه کنم و جایی به جز ایران یاد بگیرم!.. آن وقت می گویند بگیر بنشین توی کشورت از همه جا بهتر است.. برو بینم!.. هیچم!.. 


+ دوشنبه ۶ آبان۱۳۹۲ساعت 13:56 روشنک هوشمند |

روشنفکر یعنی ما !..


از امروز سنگ نوردی و کوهنوردی را برای دو ماه تعطیل کردم و تمرینات شنا را شروع کردم.. زانویم همچنان وقت خم کردنش بر روی ران کمی درد می کند اما همین که توی آب رفتم و برای دو ساعت شنای سبک و نرمشهای کششی انجام دادم حس کردم دردش کمتر شده و راحت تر می توانم حرکتش دهم.. این یعنی تأثیر معجزه آسای آب و شنا بر روی مفصلهای بدن!.. حالا برای اطمینان بیشتر هفته آینده دکتر هم می روم تا بدانم چطور می توانم سلامتیش را هر چه سریعتر به طور کامل بدست آورم!..

می خواستم این هفته تنهایی بروم توچال اما پشیمان شدم .. هم از زانویم مطمئن نیستم و هم اینکه هوای کوه این فصل را دوست ندارم .. نه سرد و برفیست و نه گرم تابستانی.. باد معمولن شدید است و سوز دارد.. بلاتکلیف و گیج است.. پس این برنامه را برای وقتی که برگشتم می گذارم که توچال برفی را تجربه کنم.. امسال می خواهم اسکی آف پیست را یاد بگیرم.. هنوز اسکی و باتوم ندارم.. فقط کفش و لباس و عینکش را دارم.. چون ماشین ندارم حمل اسکی ها و باتومها از مرکز شهر تا توچال سخت می شود اما فکر می کنم دیگر وقتش رسیده باشد که وسایل اسکیم را تکمیل کنم.. تا وقتی که برگردم زانو و دست و پا و هر چه مفصل دارم آب دیده و آماده خواهد بود برای یک فصل جدید.. 

منتظر خبرهای مالی خوبی هستم.. امیدوارم وقتی که برگردم در این قسمت از زندگیم اتفاقهای خوبی افتاده باشد چون کلی برایش برنامه دارم.. 

بعصی از اطرافیانم تعجب می کنند از اینکه چقدر راحت همه آدمهای اطرافم را بر اساس خواصی که دارند تقسیم بندی می کنم و محدوده خاص خودم را از گزند همه آنها دور نگهمیدارم.. من هم نمی توانم درکشان کنم درست به همان اندازه که آنها !.. نمی توانند بی نیازی مرا درک کنند.. عادت کرده اند که حتی یک ساعت از زندگیشان را هم تنها نباشند.. نمی دانند چه کار باید بکنند وقتی که کسی نیست که بنشیند جفتشان غیبت کند یا قربان صدقه شان برود یا با هم غذا بخورند و بروند بیرون!.. برایشان عجیب است اینکه کسی تنها برود رستوران نهار یا شام بخورد.. تنهایی برود برای خودش بدود یا شنا کند.. از من می پرسند تو تنهایی چه می کنی؟ حوصله ات سر نمی رود؟.. خنده ام می گیرد .. برایم قابل درک نیست که این آدمها حتی یک ساعت هم توان تحمل خودشان را ندارند و باید حتمن با یک آدم دیگر پرش کنند بس که خالیند و حالا در نظر بگیرید دو تا آدم خالی کنار هم چه حجم احمقانه ای از بیهوده گی تشکیل خواهند داد.. حجمی که می تواند کم کم تمام یک جامعه را در بر بگیرد.. حتی تصورش هم برایم وحشتناک است..  به آنها می گویم که تنهایی مساوی با انزوا نیست.. من هم دوستانی دارم اما نه دوستانی که 24 ساعت روز را بخواهم با آنها شریک شوم چون از من ساخته نیست!.. کلافه ام می کند.. با آدمهای زیادی در طول روز برخورد دارم.. همه جا می روم شاید خیلی بیشتر از شما.. گاهی فکر می کنند این جامعه فمینیستیست که اینگونه زندگی کردن را بر عده ای از زنان تحمیل می کند.. وقت شنیدن این حرف خیلی سعی کردم که قاه قاه نخندم و حال گوینده را نگیرم .. به جایش در حد توان سعی کردم برایش تشریح کنم که در جامعه ایرانی چیزی به نام جامعه فمینیستی وجود خارجی ندارد.. جایی که مردان و زنانش هنوز در ابتدایی ترین مسائل حقوقی برابری ندارند یعنی اوضاع خرابتر از آن است که فکر می کنی.. فریب زرق و برق و شعارهای ظاهری را نباید خورد.. نفهمیدم این مزخرفات عجیب را که بر سر زبانش انداخته بود یا کدام کیهان نویس و کیهان تفکری به جانش نشانده بود اما فهمیدم که بعضی از زنان جامعه ما هنوز نمی دانند فمینیسم یعنی چه اما چنان کینه اش را به دل گرفته اند که نگو!.. دلیلش را هم نمی دانم.. شاید این به خاطر تضاد آشکاری باشد که میان ضعف شخصیت و روش زندگی و طرز فکر به شدت وابسته خود به جامعه اکثریتی که هنوز به سن بلوغ نرسیده و در باطن سنتی مانده با کسانی می بینند که راه و روش خود را دنبال می کنند و با تمام قوا در پیشبرد اهدافشان موفقند.. به او گفتم کسی چیزی را به من تحمیل نکرده .. تنها فرق من با یکی مثل تو در این است که من ادا در نمی آورم.. مجبور به تنها زندگی کردن نبوده و نیستم اما انتخاب کرده ام تا بهتر زندگی کنم و زندگی با خود را به زندگی با افرادی که به من چیزی اضافه نکرده بلکه از من کم می کنند ترجیح داده ام.. این یک  انتخاب شخصیست.. حالا اگر او از تنها زندگی کردن خسته شده و خودش را به آب و آتش می زند تا کسی را به شکل قراردادی وارد زندگیش کند این تقصیر کسی نیست.. آن آدمهایی که او دارد جست و جو می کند به سراغ او نخواهند آمد چون اهل زندگی های سنتی و مخفیانه و کادو پیچ شده هستند و او سالها پیش از توی کاغذ کادویش آمده بیرون و دیگر مورد مناسبی برای این آدمها نیست !.. از ابتدا او "زن" این راه نبوده و بهتر بود سالها پیش با افرادی معمولی و مناسب زندگی های معمولی و سنتی کنار می آمده و احتمالن تا به حال چند تا بچه قد و نیم قد هم داشته.. من نمی گویم ازدواج و بچه دار شدن بد است اما آدمی به نام "من" به این دو آنقدر بها نمی دهد که خود را مجبور به تحمل آدمهایی ببیند که سالهای نوری از او و طرز فکر و نوع زندگیش دورند.. درکش نمی کنند و دائم در حال جنگی بی پایان با گاردهایی بسته و شمشیرهای به هوا رفته برای اثبات برتری دروغین خویش به اوند.. جنگی برخاسته از حس حسادت و به آن عشق و عاشقی هم می گویند!!!.. ازدواج و بچه دار شدن برای من حیاتی نیست.. هرگز نبوده که اگر بود از اولی طلاق نمی گرفتم یا به زندگی با نامزد سابقم (دومی!) راضی می شدم و نامزدی را به هم نمی زدم .. اگر بود میان این همه آدمهای خوب و بد و خاکستری عاقبت با یکی کنار می آمدم اما خوب فکرهایم را کردم و دیدم آنها همه از من چیزی را می خواهند که من نیستم .. هیچ کدام حاضر نشدند مرا آنگونه که هستم بپذیرند.. مدام در حال تلاشی خسته گی ناپذیر برای تغییر دادن من بودند بدون اینکه به خواسته های من هم توجه کنند.. شاید واقعن زندگی کردن با من سخت باشد اما من نمی خواهم این را برای آدمهای زندگیم به قیمت نابود کردن خودم آسان کنم!.. پس به قدر نیاز از آنها بهره می گیرم و باقیش زندگی خودم است میان دستهای خودم .. مال خودم.. هر طور که می خواهم و دوست دارم به آن شکل می دهم.. از آن لذت می برم .. قرار نیست این برای همه خوب باشد.. این زندگی من است و برای من خوب است.. شما آن زندگی را که دوست داری خودت انتخاب کن!.. نه من و نه جامعه مثلن فمینیستی هیچ کدام چیزی را به کسی تحمیل نکرده ایم.. ما فقط می گوییم برای خودت ارزش قائل باش!.. به حقوقت احترام بگذار و از آن دفاع کن!.. خودت را تحقیر نکن!.. و باور کن که یک زن مساوی یک مرد است.. یک زن تنها هم مساوی یک مرد تنهاست .. یک زن روشنفکر و پیشرو مدرن هم مساوی یک مرد روشنفکر و پیشرو و مدرن است.. بدیها و خوبی هایشان به یک اندازه باید سنجیده شود و این روا نیست ناعادلانه قضاوت کردن یک کفه این ترازو به نفع کفه دیگر به نام جامعه و واقعیت و مدارا و مصلحت!.. باور کن این ماها هستیم که حقیقت داریم و به واقعیت شکل می دهیم .. صادق هدایت و فروغ فرخزاد روشنفکر بودند اما روشنفکری مساوی این دو نفر نیست.. روشنفکری یعنی همین من و تویی که فکر می کنیم .. می فهمیم.. تجزیه و تحلیل می کنیم و هر جا که باشیم اکثریت یا اقلیتی خاموش و سنتی و بی اراده را به تقلا و واکنش وامیداریم.. روشنفکر یعنی ما !..


+ چهارشنبه ۱ آبان۱۳۹۲ساعت 17:58 روشنک هوشمند |

این روزها و شبها..


این روزها آنقدر خسته بودم که دلم فقط یک جفت بازوی باز تمیز می خواست برای لحظه ای استراحت و دیگر هیچ!.. در یک چشم بر هم زدن پیدایش شد و دیگر هیییییییییییچچچ!.. در یک لحظه سفید و روشن به صفر رسیدم و همه دور ریختنی ها را دور ریختم و تازه شدم .. حالا آماده و قبراق برای شروعی تازه در نقطه ای دیگر و دوباره و دوباره زنده شدن .. زندگی کردن با تمام وجود.. انگاری که همه دنیا برای من بوجود آمده .. به خاطر من می چرخد.. برای اینکه من لذت ببرم و تازه شوم و بروم جایی که دوست دارم باشم.. توهم شیرینیست.. من این توهم واقعی را به صد حقیقت دستکاری شده و تقلبی ترجیح می دهم ..

خواب میدیدم چند گربه نره طاس و سیبیلو دنبالم می کردند.. عصبانی بودند .. فحش می دادند.. یک لحظه ایستادم و عکس داداشی را به آنها نشان دادم و نهیب زدم که ببینید! داداش من هم کچل است ! طاس است !..اما مثل شماها اینقده نک و نال نمی کند و حساسیت نشان نمی دهد.. اگر جایی حال آدم بیربطی را بدجوری گرفته ام که از قضا طاس هم بوده این دلیل نمی شود که همه طاس و کچلهای عالم کینه ام را به دل بگیرند و بخواهند انتقام جویی کنند.. تازه بر اساس آخرین آمار و اطلاعات روز دنیا طاسها و کچلها زودتر از بقیه ازدواج می کنند و زندگی های خوبی خواهند داشت.. پس این طاسی و کچلی نباید نقطه ضعفی قلمداد شود و بهتر است با تقویت اعتماد به نفس برطرفش کنند به جای پیچیدن به پر و پاچه من که چرا تخریب شخصیت کردی و فلان جا به فلانی گفتی چاق و کچل و قلنبه!.. نمی توانید این واقعیت را در مورد خودتان قبول کنید؟ خب به من چه؟.. این همه مؤسسه کاشت مو!.. این پولی را که صرف شر و ور نوشتن اینجا و آنجا و برانگیختن خنده خلایق می کنید صرف کله طاس و کچل خودتان کنید.. ثواب دارد .. این را که گفتم گربه های سیبیلوی طاس و کچل نازک نارنجی عصبی به خود آمدند و چشمهایشان برقی زد و شنیدم که رفته اند پشت در یکی از این مؤسسه های کاشت مو با زن و بچه و ننه و بابا از نصف شب صف کشیده اند تا صبح زود نوبتشان شود و مودار شوند و مشت محکمی کوبیده باشند به دهان استکبار جهان مجازی و غیر مجازی!.. چشم حسود کور .. گوش شیطان کر.. ما که بخیل نیستیم!.. تا باشد از این ثوابات خیرات..

این روزها در پوکت پروژه ای تحقیقاتی و بین المللی کلید خورده که تعداد کوسه های سواحل دریای آندامان و خلیج تایلند را می سنجد تا علت کاهش تعداد برخی گونه ها و نایابی تعدادی دیگر را بیابد.. از همه غواصها و شناگرهایی که تا قبل از عید سال جدید میلادی آنجا هستند خواسته اند تا در این پروژه با آنها همکاری کنند.. دیدن کوسه ها و عکاسی از آنها که یکی از آرزوهای من بوده .. چه بهتر که این آرزو در جهت کمک به یک پروژه تحقیقاتی زیست محیطی و بیولوژی دریا تحقق یابد ..

کوسه های سواحل تایلند بی آزارند .. خونخوار و جنگ جو نیستند .. می شود راحت با آنها ارتباط برقرار کرد .. به نظر می رسد آن خوی ملایم و خونسرد آسیای جنوب شرقی در آنها هم نفوذ کرده .. حالا باید دید!.. شنیدن کی بود مانند دیدن؟.. ; )) ..


+ یکشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۲ساعت 19:2 روشنک هوشمند |

نژادپرستی ایرانی در برابر نژادپرستی سیاسی غربی ها ؟


در وبلاگ یکی از پزشکان کوهنورد که به خاطر اطلاعات وسیعشان در زمینه پزشکی کوهستان مطالبشان را دنبال می کنم در پستی درباره سفر کنفرانسی ایشان به لهستان چنین آمده :


"بعد از ترانزیت با پروازی به فرودگاه شهر ورشو پایتخت کشور لهستان شدم. ابتدا در صف کنترل پاسپورت ایستادم. همه مسافران بدون استثنا و بدون معطلی مهر ورودی خورده و عبور می کنند: سیاپوست با 4 فروند بچه قد و نیم قد، پاکستانی، هندی، افغانی، آسیای چنوب شرقی (صف ساکنین اروپایی که جداست) گروه گروه و تک تک هر یک براحتی عبور می کنند."

به احتمال زیاد منظور دکتر مساعدیان از ذکر آن چند جمله ابراز ناراحتی از قرار گرفتن در صف انسانهایی که به خاطر "سیاپوست" بودن و داشتن چند بچه قد و نیم قد و پاکستانی و افغانی و هندی و آسیایی بودن، همجواری با ایشان و دریافت رفتار مشابه یا بدتری که با ایشان شده و به نظرشان عادلانه نبوده ، نژادپرستی نبوده و تنها عصبانیت باعث شده تا ایشان جملاتی را که در میان ایرانیان عوام در کوچه و بازار سالهاست که ورد زبانها شده در وبلاگشان تکرار کنند بدون اینکه به معنای زشت نژادپرستانه آن دقت کرده باشند.

در اینکه این روزها به دلیل مسائل سیاسی برخوردهای نامناسبی با ایرانیان جهت دریافت ویزا یا هنگام چک کردن مدارک در گیت ورودی بسیاری از کشورها از جمله کشورهای اروپایی صورت می گیرد شکی نیست. شما مشابه این برخورد را حتی در کشورهای دوست نظیر ترکیه، آذربایجان، هندوستان و آسیای جنوب شرقی هم می توانید ببینید! دلیلش هم واضح است! هجوم حداکثری ایرانیان برای فرار از کشور و گرفتن پناهنده گی یا ویزای دانشجویی و کار برای هرگز بازنگشتن به ایران!.. این فقط درمورد ایرانیان نیست بلکه کشورهایی نظیر افغانستان و پاکستان و چند کشور آفریقایی و حتی ترکیه و هندوستان هم وضعیت کما بیش مشابه و شاید گاهی بهتر و گاهی بدتری دارند بر حسب مقصد و روابط فی مابین با کشور مقصد. آنها برخلاف آنچه فکر می کنید مثل بسیاری از ایرانیان نژادپرست نیستند و رنگ پوست و ملیت را نشانه برتری و ارجحیت قومی بر قومی دیگر نمی دانند. کسی چه می داند! شاید این نژادپرستی و خودشیفته گی زشت برخی از ایرانیان در ایجاد چنین پروسه ای بر ضد ایرانیان  و رفتار بی ادبانه اروپایی ها (رفتار قانونی آنها که توسط ما بی ادبانه تعبیر می شود) در اینطور مواقع بی تاثیر نبوده باشد و بهتر است سهم خود را نیز در این ماجرا دست کم نگیریم.

در ایران خودمان در جنوب و مرکز ایران در استانهایی مثل خوزستان، فارس، هرمزگان، بوشهر و کرمان که ایرانی ترین ایرانی ها و سایر اقوام ایرانی با زبانها و لهجه های متفاوت را داریم "سیاپوست با بچه قد و نیم قد" زیاد هست طوری که اگر فارسی حرف نزنند و هندی یا پشتو یا عربی حرف بزنند ممکن است آنها را با شهروندان کشورهای نام برده اشتباه بگیرید.

بهتر است در انتخاب کلماتمان خطاب به نژادها و ملیتهای متفاوت دقت بیشتری داشته باشیم تا خدای ناکرده به همان بهانه ای که عده ای ( مثلن اروپایی ها ) را سرزنش می کنیم خودمان بیشتر قابل سرزنش نباشیم. دنیا بر عدالت است که می چرخد. بیایید اول از خودمان شروع کنیم!

 

+ سه شنبه ۲۳ مهر۱۳۹۲ساعت 14:17 روشنک هوشمند |

تولد پر ماجرا !..


سیل تایلند کمی نگرانم کرده.. هرچند من تقریبن یک ماه و یک هفته دیگر مسافرم و از هر که آن طرفهاست که می پرسم و اخبار را هم که چک می کنم حاکی از این است که طوفانهای سیل آسا حداکثر تا آخر هفته ادامه می یابند و سپس به سمت فیلیپین حرکت می کنند و پوکت هم جزو مناطق امن دور از سیل پیش بینی شده با کمی آب گرفته گی خیابانی این روزها که تا انتهای این هفته ادامه می یابد.. به هر حال اخبار را روزانه چک می کنم که اگر وضعیت سیلابها و طوفانها تا سه هفته دیگر ادامه پیدا کرد تاریخ سفرم را تغییر دهم یا کنسلش کنم .. راستش دوست داشتم مدرکم را قبل از سال جدید میلادی بگیرم ولی خب اگر دیدم که خطرش به سفرش می چربد کنسلش می کنم تا چند ماه آینده.. سعی خودم را می کنم که تا قبل از سال جدید میلادی آنجا باشم.. نوامبر نیمی از روزهایش آفتابی و نیمی دیگر ابری و بارانیست اما نه طوفانی .. اما بهترین ماه از نظر دمای هوا و برای غواصی حرفه ایست و بعد از آن دسامبر.. گونه های بزرگ آبزی این ماه ها در سایر ماه ها ناپدید می شوند!.. غواصی هیجانش به همین است .. همیشه می توانی  غواصی کنی اما باید فکر زمانی را هم که توی قایق روی آبی بکنی!.. اگر طوفانی باشد خطرناک است هرچند این دل ماجراجویم بدش نمی آید چنین شرایطی را هم تجربه کند اما نه .. با تمام قدرت این افکار مالیخولیایی را از خودم دور می کنم و سعی می کنم که بهترین تصمیم را در هفته های آینده بگیرم .. تصمیمی که هم سلامتم را در یکی از پر طوفانترین دریاهای دنیا تضمین کند و هم غواصی خوبی کرده باشم و در پایان دوره مربی لایقی شده باشم و مهمتر از همه خودم از خودم راضی باشم .. 

امشب شب تولدم است .. از فردا 37 ساله گی را آغاز می کنم .. حس خوبی دارم .. کمی سردم است .. دلم یک نسکافه داغ داغ می خواهد که باید بلند شوم برای خودم درست کنم .. زانوی چپم کمی تیر می کشد .. باید این روزها استخر رفتن را هم به برنامه  های منظم و تمریناتم اضافه کنم چون باید شنا کردن در یک دریای مواج با هوای ابری را آن طرف دنیا یک ماه دیگر امتحان کنم .. یکی از ده ها مواد مربی گری پادی افزایش مهارت شناگری در دریاست .. با وت سوت غواصی و فین (باله غواصی) و ماسک و اسنورکل 400 متر و بدون اینها و تنها با مایو باید 800 متر بی توقف بتوانم که شنا کنم .. 50 متر هم باید بتوانم روی آب از پشت بخوابم و شناوری داشته باشم و تنها با حرکت دستهایم حرکت کنم .. حدود 20 متر هم بدون نفس تازه کردن زیر آبی بروم!... همه اینها را تا جایی که می شود باید توی استخر تمرین کنم ..

داشتم با خودم فکر می کردم آیا همه این کارها لازم است؟.. بلافاصله خودم به خودم جواب دادم که بعله! .. برای من لازم است.. همین هیجانهای پشت سر هم و متفاوت است که از انفعال و مردن باز میداردم و شب قبل از تولدم حس خوبی به من می دهد ..

راستش را بخواهید اگر دست من بود به جای به دنیا آمدن کار بهتر و مفیدتری می کردم اما دست من نبود .. حالا که هستم .. پس هر کاری می کنم تا روزمره گی تحمیلی شرایط، آدمها، کشور، جامعه، اقتصاد، سیاست و حکومت را به زندگی دلخواهم تغییر دهم و نگذارم که به آرامی به سمت مردن هلم دهند ..

کمی سردم شده!.. لباسهای پاییزی را باید در بیآورم .. همه کمد را باید بریزم بیرون و لباسها را جا به جا کنم .. ولی اول نسکافه داغم را می نوشم .. با کیکهای کشمشی که دوست دارم ..

..................................................

پینوشت : خوشبختانه با خبرهایی که از افراد و منابع موثقی در تایلند و پوکت گرفتم این شهر دور از سیل مانده و در ماه های آینده از روزهای آفتابی تری برخوردار خواهد بود و جای هیچ نگرانی نیست. خوشحالم!.. پس به این ترتیب رفتنی شدم.. هورااااا!..


+ پنجشنبه ۱۸ مهر۱۳۹۲ساعت 20:48 روشنک هوشمند |

آخرین پاسخ به همه آدمکهای زرد هپروتی متوهم


فردی با نام مستعار "یکی" دوباره کامنتی گذاشته زیر پست قبلی درباره همان برنامه کزایی دماوند!.. برای آخرین بار اعلام موضع می کنم:

یکی : ...!

من : ببخشید که کامنتتان را سانسور کردم. اولن وقتی که از فردی حقیقی و افعال و گفتارش حرف می زنید باید با اسم و فامیل اصلی بنویسید و گر نه از انصاف به دور است تأیید کردنش چون شما حق دفاع را از او می گیرید و خود در سایه یک اسم مستعار پنهان می شوید. دومن آن ماجرای احمقانه برای من کمترین جذابیتی ندارد. من یک گزارش برنامه نوشتم که صحتش همین طوری اتفاقی توسط دار و دسته خودشان هم حتی ناخواسته به اثبات رسیده:

صادق خاجی در فیس بوک : "من کاری به نامها ندارم...دست بالای دست بسیار است...برای گروهی 31 نفره شاید کم هم باشد این تعداد کمک...حامد کرامت گفت آن بالا از دست ما کار ی برنمیاید اگر کسی به مشکل حاد و سختی برخورد کند...درست هم بود...من نه با ایشان دیزی خورده ام نه با خانم هوشمند یا دوستان دیگر پدر کشتگی دارم...دوستان کوهنورد بیایید به احترام کوهستان مهربان باشیم//////////////// من انتقاد محکم و سختی دارم به کسانی که کوهستان را میدان نام اوری و شهرت کرده اند و برایشان تا روز و روزگار هست آرزو دارم از دام نام و منم بیرون جهند....کوه پایگاه پاکیست"

حالا بماند بعدش با هزار ترفند و فعالیت بی وقفه مارمولکهای کینه جوی کمپین کزایی "مرگ بر روشنک" سعی کردند بزنند زیرش! اینها 5 دقیقه فیلمی را نشان می دهند که ربطی به زمانی که ایشان آن جمله را به زبان آورده ندارد. 5 دقیقه ای که من و خیلی های دیگر در آن حضور نداریم! خیلی خنده دار است! 5 دقیقه فیلم به ازای بیش از 4 ساعت صعود ثابت کننده چه می تواند باشد؟ من اگر می خواستم غرض ورزانه عمل کنم از آن لحظه ای که ایشان سخنان گهربارشان را فرمودند با موبایلم فیلم می گرفتم. نه اینکه بیایم توی گزارشی معمولی بنویسمش بدون اینکه بدانم این دیوانه های پارانوئید چه برداشتهای عجیب و غریبی که از آن نخواهند کرد! از ته قلبم برای جامعه ای که چنین موجودات ناراحت و حقیری پرورش می دهد متأسفم!.. شاید باور نکنید.. اما دلم برایشان می سوزد .. نوشته هایشان را که اتفاقی گاهی اینجا و آنجا می خوانم از ته دل افسوس می خورم برای این شدت از بدبینی بیمارگونه که به آن دچار هستند.. برای دنیای تنگ و کوچکی که دارند که حتی اوج قله ها نتوانسته بزرگترش کند.. برای مشکلاتی که در زندگی داشته اند و آنها را با همه افتخاراتی که از آن یاد می کنند به اینجا رسانده که براحتی تهمت بزنند ، افترا ببندند و دروغ بگویند .. کسی نیست بگوید آقای محترم زرد.. خانم محترم زردتر.. اشتباهتان را قبول ندارید؟ خب!.. لااقل شجاعت داشته باشید و از آن دفاع کنید.. چرا خودتان را با این دلقک بازی ها مسخره می کنید؟.. چرا با اسم مستعار لشکر کشی می کنید اینجا و فحش و ناسزا می نویسید برای من؟ چرا زندگی خصوصی منتقدان باشگاهتان را توی کامنت دونی من می نویسید؟ این حرفها چه ربطی به من دارد؟ چرا کمپین تشکیل می دهید برای اینکه بگویید در 4 ساعت باقی برنامه چنین حرفی زده نشده؟ من در آن 5 دقیقه فیلم شما نبودم که درباره اش بنویسم اما در 4 ساعت باقی مانده حضور داشتم و آن حرفها را چند بار و نه یک بار شنیدم. همین!

........................

پینوشت : این وبلاگ برای من ارزشمند است. بسیااااااار ارزشمندتر از مزخرفاتی که این و آن متوهم بیکار هپروتی خاله زنک/عمومردک وار از این وبلاگ و آن وبلاگ یا حضرت فیض بوق اینجا نقل می کنند. من از حاشیه ، فرعی و بیربط بیزارم و در این مورد شباهتی با شما ندارم. من کارهای مهمتری دارم تا پرداختن به آدمکهای حقیر و زردی که برای بزرگ شدن از هر حقه و ترفندی چشم نمی پوشند و همه ادعاها و افتخاراتشان را بدین ترتیب زیر سوال می برند. این گزارش خیلی خیلی کم اهمیت تر از سایر مطالبی بود که در این وبلاگ نوشته بودم پیش از این و فکر می کنم تا همین الآن هم بیش از اندازه لازم به این مسئله کم اهمیت و احمقانه بها داده ام به همین دلیل این پست پس از چند روز حذف خواهد شد درست مثل همه آدمکهای زردی که با واکنشهای عجولانه و پارانویای زنده در حال پخششان برای همیشه از ذهن من پاک شدند و به زباله دانی تاریخ پیوستند.


+ چهارشنبه ۱۰ مهر۱۳۹۲ساعت 13:29 روشنک هوشمند

غافلگیری های شاد.. هیجانهای تازه!..


داداشی طبق یک اقدام غافلگیر کننده آمده ایران و همه ما را خوشحال کرده! یک میتینگ کاری داشته در ترکیه و فرصت را غنیمت شمرده تا دو سه روزی هم به ایران بیاید و دیداری تازه کند. خلاصه کلی ذوق زده هستم. تا باشد از این غافلگیری های انرژی زا !..

به سفر غواصیم نزدیک تر و نزدیک تر می شوم.. باید خودم را برای یک دوره فشرده یک و نیم ماهه مربی گری غواصی پادی آماده کنم .. اهمیت این دوره در این است که تمام زحماتی را که در دوره های قبلی کشیده ام به مرحله جدیدی وارد می کند که همان دنیای حرفه ای های غواصی پادی است. به غیر از هیجان ناشی از شیطنتهای حاشیه برنامه ، ورود به دنیای حرفه ای های رشته ای مثل غواصی برای من مثل یک رویای دوران کودکیست که پس از گذشت سالهای دراز و کند و کشدار به حقیقت می پیوندد..

دو انتخاب دارم .. با بودجه ای که برای این سفر در نظر گرفته ام می توانم چند دوره را پشت سر هم بگذرانم یا اینکه تعداد دوره ها را کم کنم و در عوض به کشورهای همسایه تایلند هم سفری داشته باشم و حسابی سیاحت کنم ..  هنوز تصمیم نگرفته ام .. ببینم چه پیش می آید ..

فکر کردن به این همه هیجان باعث می شود شبها نتوانم به خوبی بخوابم و نیشم را که با لبخند گنده ای باز شده به زحمت می بندم .. پاییز و زمستان پرماجرایی خواهم داشت پر از تجربه های تازه .. برو که رفتیم!..


+ یکشنبه ۷ مهر۱۳۹۲ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

حس خوب .. حس بد ..


امروز به جای تاپ و بیس ورزشی همیشه گی مجبور شدم مایو اسپیدی بپوشم توی شیرودی وقت تمرین!.. لباسهایم را یادم رفته بود که بیندازم توی ماشین و خب ترجیح دادم خوش تیپ تر شوم تا اینکه با لباس کثیف بروم تمرین!.. البته همین یک بار بود چون که فهمیدم ممنوع است اما چه کیفی داد.. کلی دخترها سر به سرم گذاشتند بابت این کشف حجاب و قانون شکنی جدید..  دخترهای شیرودی را دوست دارم .. یک جورایی ساده و صمیمی و راحت هستند .. هر چقدر هم که زور بزنم حس بدی را از آن ته ته های نگاهشان و کلامشان دریافت نمی کنم ..


این روزها به احساسات اولیه خودم نسبت به آدمها لحظه به لحظه بیشتر ایمان می آورم .. احساساتی که منطقی برایش ندارم و خب این ذهن منطقی باعث می شود خیلی وقتها به این احساسات گوش ندهم و نتیجه اش را هم ببینم و بگویم ای دل غافل!.. دیدی درست حس کرده بودم؟ طرف چه گُهی از آب درآمد.. خلاصه اینکه داشتن شاخکهای حسی قوی نعمتیست به اندازه عقل و منطق قوی!.. اگر مثل من حس ششم قوی.. خوابهای معنی دار و شخصیت شناسی درست و درمانی دارید دست کم نگیریدش و به حرفش گوش کنید تا خیر ببینید!.. ; ) ..


آخر این هفته می روم تا یک گروه جدید کوهنوردی را امتحان کنم ..  شاخکهای حسیم را هم کلی تیز کرده ام تا اشتباه قبلی را مرتکب نشوم .. به این نتیجه رسیده ام که در ایران برای خیلی از ورزشها و فعالیتها نام و شهرت و قدمت و سن باشگاه یا مربی و استاد هیچ اهمیتی ندارد و شاید برعکس نقابی باشد بر حقایقی نه چندان خوشآیند و غیر قابل تغییر!.. فعلن که این جمعه کاراموزی سنگم را می گذرانم.. دلم لک زده برای کوهستان پر برف .. سفیدی برف هر چه زشتی و کثیفیست را برای چند ساعتی هم که شده از دیده ها پنهان می کند .. خوشحالم می کند .. کوهنوردی در زمستان را با همه سختی هایش امتحان خواهم کرد اما نه با افرادی غیر قابل اعتماد و بدین جهت خطرناک!.. آدمهایی صادق و ساده مثل خودم یا اگر نبود تنهایی!.. می خواهم زمستان کوهستان را امتحان کنم برای زیبایی ها و آرامش نه برای تجربه دوباره زشتی ها و کثافتهای زمینی تحمیل شده.. و مطمئنم که موفق خواهم شد .. حس خوبی دارم ..



+ سه شنبه ۲ مهر۱۳۹۲ساعت 22:57 روشنک هوشمند |

هوای آزاد ..


هوای صبح خوب بود .. رفتم بیرون و فارغ از همه چیز و همه کس تنهایی قدم زدم .. یکی داشت با جاروی بلندی برگهای خشک و زرد را از جلوی مغازه اش بیرون می انداخت .. به اتفاقات مسخره ای فکر کردم که این چند روز افتاده بود که ربطی به من نداشت اما با زور خودش را به من تحمیل کرده بود .. به آدمکهای چند چهره و دخمه سیاهی که در آن جایی و مقامی دارند و دار و دسته ای به هم زده اند فکر کردم .. آدمکها و صورتکهایشان دور سرم می چرخیدند و هر کدام می خواستند خودشان را به من بچسبانند و تکه ای از من بدزدند .. به شدت مقاومت می کردم .. آخر آن صورتکها برازنده من نبود .. برای من ساخته نشده بود .. صدایی شنیدم .. آنسوی پیاده رو پسرک 17 18 ساله ای دستش را به سمت من دراز کرده بود.. نگاهش کردم .. آن چشمهای مورب و صورت پهن و موهای صاف .. آن دستها .. نشانگان تقدیر بی گذشت و کور فقط روشنی درخشان چشمهایش را بی تعرض رها کرده بود که خودشان باشند .. سلام کرد.. دستم را دراز کردم و دستش را فشردم و گفتم سلام .. پدرش لبخندی تلخی زد و دست دیگر پسرک را کشید و به سمت دیگری هلش داد و با نگاه معنی داری از من معذرت خواهی کرد و گفت : دوست دارد با همه دست بدهد .. می بخشید!.. گفتم : چه خوب!.. پسرک ردیف دندانهای شیری رنگش را با خنده ای به نمایش گذاشت و همین طور که می رفت دستش را تکان تکان داد و بای بای کرد .. برایم غریبه نبود .. انگار که می شناختمش .. خدای من!.. این پسر.. این همان نبود که در مسیر دماوند دیده بودم ؟... قبل از بارگاه سوم .. پدرش هم پشت سرش بود .. دستش را دراز کرد تا با همه دست بدهد .. چند نفر از خانمها رویشان را برگرداندند یا به روی خودشان نیآوردند .. چند نفر از آقایان حتی نگاهش هم نکردند.. قلبم فشرده شد وقتی که نگاه بهت زده اش را به خاطر دستی که توی هوا مانده بود دیدم و با او دست دادم و نگذاشتم این همه مهربانی بی غل و غش توی هوا بی جواب و معلق بماند ..  لبخندش دوباره برگشت .. سلام کرد و رفت تا با بقیه دست بدهد .. بعد از من خوشبختانه چند نفری تحویلش گرفتند و با او خوش و بشی کردند .. خیالم راحت شده بود .. آره!.. خود خودش بود ..به عقب برگشتم تا صدایش بزنم اما توی پیاده رو جز من کسی نبود ..

نان و کمی میوه خریدم و به خانه برگشتم .. به اتاقم رفتم و به آینه نگاه کردم .. لبخند بزرگ و برق چشمانم دوباره برگشته بود .. نه خبری از آدمکی بود .. نه صورتکی .. نه همهمه ای .. نه مزخرفی .. دلم را تکاندم .. فکرم را از هر چه زشتی و فکر کردن به زشتی هاست آزاد کردم .. خب!.. حالا نوبت خانه بود .. خانه تکانی برای خوشآمد گویی به سلطان فصلها .. فصل من پاییز..


+ یکشنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۲ساعت 18:25 روشنک هوشمند |

چاق و قلنبه و عینکی فحش نیست!..


آقای نصیری نویسنده وبلاگ کلاغها در پاسخ به یک نفر که از به کار بردن لفظ چاق و قلنبه و عینکی توسط من درباره یک نفر دیگر در آخرین طنزنوشته وبلاگ من معترض بود پاسخ بامزه ای نوشته .. من هم برای اینکه افکار عمومی کوهنوردی ایران را با شیطنتهایم بیش از این نیازارم و خیال همه را راحت کرده باشم این پاسخ را برای ایشان در کامنت دونی وبلاگشان فرستادم که در زیر می خوانید:

درباره اظهارات خنده دار و قابل تأسف و خاله زنکی آقای درویشی چیزی برای گفتن ندارم. ارزش فسفر سوزاندن ندارد! حیف اتلاف وقت برای چنین شخصیت برجسته ای!  ولی درباره آن چاق و عینکی و کچل و قلنبه!  قصدم توهین نبود.می دانید آقای نصیری! من خیلی باریک و باربی هستم . اسامی مختلفی هم بر حسب نیت و درجه علاقه دوستانم همیشه دریافت می کنم از نی قلیون و خلال دندون و مار سیاه و سفید گرفته تا ظریف و رقاصه و بالرین و باربی و ادری هپبرن!.. خلاصه خیلی هم کیف می کنم و بهم هم بر نمی خورد . چون همینیم که هستم و راضیم . راستش بر همین خیال فکر نمی کردم عنوان کردن حقایقی درباره ریخت و قیافه دوستان به همان سبک خودشان ناراحتشان کند .آخر به نظر من باریک و باربی بودن عیب نیست همانطور که کچل و عینکی و قلنبه بودن!.. کچلها را دوست دارم چون شخصیتشان بدون مو پیچیده تر به نظر می رسد . قلنبه ها مهربانتر هستند و عینکی ها باهوشترند! اینها که عیب نیست .اینها یعنی مشخصات یک آدم . ذکر مشخصات واقعی یک آدم نمی تواند توهین باشد. چه خوب که قادرید در آینه به خود بخندید.من به اندازه شما متواضع نیستم و عاشق خودم میشوم وقتی به آینه نگاه می کنم!.. : )) ..

...........................

پینوشت 1 : این آقای چاق و قلنبه و عینکی که سر به سرشان گذاشته بودم سر کلاس تئوری وسط تدریس آقای کرامت (دو روز قبل از صعود به دماوند) و صحبتهای من با ایشان دائمن بدون اجازه و پابرهنه وارد میشد و چندین بار مرا به عنوان کوهنورد ضعیف خطاب کرد و انتقادهای مرا از نحوه سرپرستی آقای کرامت در راهپیمایی بدون استراحت لازم و کافی به حساس شدن من بر قدرتمندی دیگر اعضای گروه در مقابل ضعیف بودن خودم نسبت داد بدون اینکه بدانند من در پنجمین کوهنوردی خود در تمام عمرم دماوند را بی مشکل صعود خواهم کرد در حالیکه خیلی از دوستان قدرتمند ایشان در بارگاه سوم خواهند ماند و برخی دیگر باعث کندی سرعت گروه خواهند شد، آنهم با همه آن حاشیه ای که برخی سرپرستان ضعیف النفس و از خود متشکر و رفقایشان برایم می سازند تا مرا به ستوه آورند و از کوهنوردی بیزار کنند. می خواستم به این آقای محترم بفهمانم انتقاد یک آموزش گیر تازه وارد کوهنوردی نشانه ضعیف بودنش نیست بلکه قدرتمندی اوست. ضعیف بودن را باید جایی در شخصیت خودش و دوستان بی انصاف و دروغگویش بیابد. گفته بودم ماه پشت ابر نمی ماند! یادتان هست؟ آن ماه و این هم خورشید! ابرهای سیاه به کناری رفته اند و حقیقت مثل خورشید در پهنای آسمان آبی در حال درخشش است... ; ) ..

پینوشت 2 : یکی از خانمهای گروه برای من اس ام اس فرستاده که بدون اجازه و موافقت او نامه را از طرف او امضاء کرده اند و با فردی که چنین کار زشتی به جای ایشان انجام داده هم برخورد کرده!..

از تصورم خارج است این میزان کینه بر ضد خودم که حتی منجر به جمع اوری امضای دروغین از طرف علیه من شده است. واقعن که خجالت دارد. من اگر جای مرتکبین بودم آب میشدم و به زمین فرو می رفتم..


THE END



+ جمعه ۲۹ شهریور۱۳۹۲ساعت 14:6 روشنک هوشمند |

پیش درآمد پاییز..


هوا کم کم معتدل دلخواه من می شود.. رفتم و دستی بر سر و روی دوچرخه ام کشیدم .. تابستانها نمی توانم دوچرخه سواری کنم .. از طاقت من به دور است تحمل گرما هنگام رکاب زنی.. اما پاییز که می آید و هوا که روبراه می شود رکاب زدن لا به لای این آدمهای سیاه و سفید میانه پس زمینه ای رنگین شده از برگهای چنار لذت بخش و هیجان انگیز است .. این پاییز نوبت دوچرخه سواریست .. می خواهم جاده ها را امتحان کنم .. از همین اطراف و مسیرهای ساده شروع می کنم و کم کم دورترها را تجربه می کنم ..

به 37 ساله گی نزدیک می شوم ولی اصلن شبیه به 37 ساله ها نیستم .. حس غریبیست سالها جوانتر از سنت به نظر برسی .. حتی شلخته گی و موهای سفید بناگوش و صورت بی آرایشم هم نتوانست به سالهای عمرم اضافه کند .. خب!.. پس بگذار از همینی هم که هستم جوانتر به نظر برسم.. دلم آرایشگاه می خواهد .. بعد از ماه ها!.. می رویم که رنگی شویم و کمی شبیه به این خانمهای شیک و باکلاس فیس فیسو به خودمان برسیم ..

امروز صبح به بابا تلفنی یادآوری کردم که بهترین بابای دنیا را دارم .. چون به فکر من است حتی از راه دور .. کمکم می کند .. جای خالی هر کسی را برایم پر می کند .. بی نیازم می کند از نیاز به هر ناکسی .. چند وقتی بود که آنقدر مهربان نشده بودم .. بابا هم چند وقتی بود که آنقدر مهربان نشده بود .. هردومان دلمان برای مهربانی تنگ شده بود و فرصتی دست داد تا این را به هم یادآوری کنیم .. از وقتی مامان رفته قدر فرصتهای اینچنینمان را بیشتر می دانیم .. هم من و هم او .. زنده باد خودم .. زنده باد بهترین بابای دنیا !..


+ چهارشنبه ۲۷ شهریور۱۳۹۲ساعت 2:4 روشنک هوشمند |

اعترافات پس از برنامه!.. حاشیه زشت قله دماوند (2)


از کجاش بگم حالا؟.. از اون آقای لمپن بگم که دماغش رو عمل کرده اما مثل چاله میدونیا حرف میزنه؟!.. از رفقاش که وقتی به آقا بابت شوخی بسیار زشتش که شوخی نبود بلکه توهین بود اعتراض کردم ازش طرفداری کردن و یه لبخند رضایتی گوشه لبهاشون دیدم و فهمیدم ته دل بعضی آدما چقدر عقده حقارت جمع میشه گاهی و یکی مثل من حرصشون رو درمیاره بی هیچ گناهی فقط به خاطر اینکه همیشه خودشه و تظاهر نمی کنه و چاپلوس نیست و صریحه و جدیت و شوخیش به جا و به موقع است و بی اعتنایی و عزت نفسش مخصوص و مثال زدنیه!.. از حس مردسالارانه ای بگم که اون لحظه توی فضا موج میزد و حتی غش غش خنده های مصنوعی زنونه هم نمی تونست پنهونش کنه؟ احترام به زن و تساوی زن و مرد در این نیست که وقتی طرف مُرد بردارین عکسش رو بزرگ کنین بزنین روی دیوار و به نامش سخنرانی و مهمونی ترتیب بدین! در اینه که وقتی به یه زن توهین میشه توی برنامه تون فرد خاطی رو مؤاخذه کنین نه اینکه از فردی که بهش توهین شده با یه لحن زشت و آمرانه بخواین که ساکت بشه و حتی از خودش دفاع هم نکنه مگر اینکه شما با اون فرد مشکل داشته باشین و به این ترتیب از یه لمپن عوضی که داره حال تنها منتقد باشگاهتون رو با توهینهای غیر منصفانه و بی دلیل می گیره مخصوصن طرفداری می کنین و از کجا معلوم که خودتون بهش میدون نداده باشین؟.. امیدوارم اینطور نباشه که اگه باشه فقط می تونم بگم متأسفم به حال کوهنوردی ایران با همه ادعاهاش و سر و صداش!.. هر جا وظیفه دفاع از تشکیلات و سازمان و ان جی اوی شما به عهده لمپنها و لاتها علیه منتقدین دلسوز و دوستدار و آگاه اون تشکیلات و سازمان افتاد بدونین که کارتون اشکال داره!.. دارین یه جایی رو اشتباه میرین و بهتره تا دیر نشده برگردین و درستش کنین!.. بهتره اینقده در برابر انتقاد جبهه نگیرین و سعی کنین امروزی تر با این مسئله برخورد کنین.. زمونه مرشد و بچه مرشد بازی و چنینم و چنانم گذشته!.. از انتقاد نترسین!.. موقعیت شما رو تضعیف نمی کنه .. شما رو قدرتمندتر می کنه .. 

از همه این حرفا و حاشیه ها گذشته وقتی که به قله رسیدم عظمت دماوند اون یکی دو تا آدم لمپن و عوضی رو از جلوی چشمم و توی ذهنم محو و نابود کرد .. فقط زیبایی بود و غرور .. تمام ناراحتیام برطرف شد و دوباره شدم همون روشنک شیطون و شوخ و حاضر جواب اما مؤدب و باکلاس!..

حاشیه ها تا همینجا بس!.. ادامه قشنگ ماجرا در پست بعدی!.. ; ) ..


+ دوشنبه ۱۸ شهریور۱۳۹۲ساعت 17:7 روشنک هوشمند

اعمال شاقه با مایو در خانه!...


اول لوله دستشویی ترکید .. پس از یک روز و نیم در معرض سیل قرار گرفتن آخرش لوله کش ماهری پیدا کردم که درستش کرد .. بعدش همه چراغهای خانه سوختند!.. این یکی تازه گی ندارد.. لامپها عوض شدند و سرپیچها بهبود یافتند .. سومیش ماشین ظرف شویی رومیزیم بود که انگاری پمپش خراب شده چون آب در آن جریان پیدا نمی کند و مشکل کمی فشار آب را هم ندارم و لوله ها کاملن سالم هستند .. این یکی هنوز درست نشده .. باید به نماینده گیش تلفن بزنم فردا .. مامان را دیشب توی خواب دیدم .. نگران بود .. دو روز دیگر تولدش است .. به بابا و خواهرها تلفن زدم .. حالشان خوب بود .. از برادرم هم خبر گرفتم که او هم خوب بود .. مانده خودم!.. خودم را نگاه می کنم توی آینه .. حالم خوب است .. مامان خوشگلم!.. نگران من نباش!.. مایوهای جدیدم را که تازه خریده ام پرو می کنم و لباسهای کوچولو و رنگارنگی را که توی ساحل می خواهم بپوشم یکی یکی کنار می گذارم و قشنگترینشان را انتخاب می کنم .. هنوز دو ماه و نیم به سفر غواصی امسالم مانده اما از حالا هیجان دارم .. هیچ ماجراجویی مثل شنا و غواصی اینطور از شوق و انرژی لبریزم نمی کند.. دلیلش هم نه تنها غواصی و شنا و دیدن زیبایی های زیر آب است بلکه حس زیباییست که از پوشیدن س.ک.س.ی ترین و زیباترین مایوها و لباسهای ساحلی به من دست می دهد .. حسی که در کشور خودم از آن محرومم و اگر هم محروم نبودم چندان تمایلی به آن نداشتم چون تحمل ذهنهای آلوده و مریض و زبانها و دلهای پر عقده و کثیف را نداشتم .. چیزی که آن ور دنیا با آن هرگز روبرو نشده ام و نخواهم شد .. دلم برای حسهای خوب ساحلی تنگ شده .. حس آرامش .. رضایت از خود .. زیبا و طبیعی بودن.. قدم زدن بین غریبه ها و جلب توجه کردن و وقتی که میخواهند مؤدبانه مخت را بزنند بی اعتنایی کردن و خندان در رفتن.. حس زن بودن.. صدای فش فش آب می آید دوباره .. باید مایوهای خوشگلم را کناری بگذارم و بروم ببینم کدام لوله باز ترکیده!.. کاش دست کم وقتی که می ترکید آنقدر آب همه جا را فرا می گرفت که میشد تویش شنا کرد با تمام وسایل خانه ..


+ جمعه ۸ شهریور۱۳۹۲ساعت 21:25 روشنک هوشمند |

حوصله سر رفته گی!..


دلم کمی دور شدن می خواهد.. یکی دوماه هم باشد خوب است.. هر وقت از همه چیز و همه کس یک باره حوصله ام سر می رود دلم می خواهد بروم.. همیشه همینطور است.. وقتی که برمی گردم اوضاع خوب می شود دوباره.. آدمها هدف دارند.. به خاطر هدفهایشان انگیزه پیدا می کنند.. من اما آنقدر همه چیز برایم بی معنی و پوچ است که همین میشود انگیزه ام برای هر کاری.. یک حس خاصی دارد.. اصلن چیز بدی نیست.. وقتی همه چیز بی معنی باشد هر کاری برای خودت می کنی تا بیشتر لذت ببری.. بیشتر خوش باشی.. بیشتر به روی مرگ بخندی و راحت تر زندگی کنی.. چقدر هیجان انگیز است که انتهای راه یک جایزه بزرگ باشد و منتظرت تا به خیالش به تو تبریک بگوید و خوشحالت کند به خاطر همه زحماتت ولی هنوز حرف نزده تو از او بگذری و خط پایانت را با قلمت خودت ادامه دهی و او را بهت زده به حال خودش بگذاری رها کنی و بروی!.. می گویند این افکار مالیخولیایی ناشی از عشق بیش از اندازه به زندگیست و گریختن از مرگ!.. هر انتهایی.. هر جایزه ای .. هر آخری.. هر قله ای .. هر تهی بوی مرگ می دهد و من عاشق ادامه دادنم تا ابد .. شاید!.. کسی چه می داند .. مردن که خبر نمی کند .. یک دفعه می آید و تو نمی فهمی که تمام شده ای .. پس زیاد فرقی نمی کند .. وقتی آدمها زور نمی زنند که همه چیز را معنی کنند و با پوچی و بی معنایی مطلق زندگی می کنند آدمهای بهتری می شوند .. آنقدر همه چیز برایشان بی ارزش می شود که دیگر زورشان می آید وقت صرف کنند تا همدیگر را فریب بدهند و دوزار و ده شاهی بیشتر به جیب بزنند و دیگری و هر چه دارد را صاحب شوند .. حوصله ام سر رفته شدیدددد!.. دلم جزیره می خواهد .. دریا .. ماهی ..

+ چهارشنبه ۲۳ مرداد۱۳۹۲ساعت 22:38 روشنک هوشمند |

ورزش زنانه.. ورزش مردانه!..


مقاله ای می خواندم به زبان انگلیسی در وب سایتی درباره آسیب شناسی ورزش زنان.. نویسنده که یک زن آمریکایی بود ادعا می کرد که بر اساس پژوهشی طولانی مدت در دهه 70 میلادی دریافته است که زنان ورزشکار بدلیل کاهش حجم چربی بدنشان و پیدا کردن عضلاتی محکم و قوی و بدست آوردن روحیه ای محکم تر و اعتماد به نفس بیشتر و کمتر انعطاف پذیر به تدریج جذابیت خود را برای عده ای از مردان که علاقه خاصی به تصویر زن سنتی رویاهای کودکیشان که شباهت زیادی به مادرهای خانه دارشان دارد از دست می دهند و زمینه را برای رشد بیشتر زنانی که به این دلیل توسط اینگونه از مردان پس زده می شوند برای وقت آزاد بیشتری که در نبود ایشان برای رسیده گی به امور مورد علاقه شان پیدا می کنند فراهم می آورد و به تدریج نسلی قوی تر از زنان با اندیشه های نوتر و فراتر از زنان سنتی وارد جامعه می شوند و کفه ترازو را به نفع مردان روشنفکرتر و مدرن تر عوض می کنند. چیزی که به نظر این زن نویسنده در کشورهای غربی در حال رخ دادن است یا رخ داده و حال این زنان هستند که مردان سنتی را پس می زنند و آنها را وادار به تغییر یا تحمل نادیده گرفته شدن می کنند.

حقیقت این است که حالا این دیگر زنان نیستند که به فکر فربه تر شدن و احساساتی تر شدن یا لاغر شدن و فرم باربی پیدا کردن هستند و برای تور کردن مردان عضله ای تر و خشن تر برنامه ریزی می کنند که این زنان وقتشان را صرف کارهای مهمتری می کنند. صرف قوی تر کردن عضلات بدنشان و کاهش چربی های مضر که سلامتیشان را در سالهای میانسالیشان به خطر خواهد انداخت. در عین حال ظرافتشان را هم از دست نمی دهند. آنها هیچ علاقه ای به مرد شدن ندارند و به زن بودن خود افتخار می کنند اما آن را در پروتزهای اغراق آمیز سینه نمی جویند و قوی تر شدن و اعتماد به نفس بیشتر را هم در گریه نکردن به وقت احساس درد و شوخی های رکیک و چندش آور و تحمل شنیدنش و از ته زدن موهای سرشان و رقابت با مردان نمی یابند !.. آنها زنانه گی و مردانه گی را از نو تعریف می کنند. به نظرم کمی خنده دار است که بروی اورست را با دماغی عمل شده ( فرض بر این است که مشکل حادی مثل بیماری تنفسی یا سینوسی دلیل این عمل نبوده باشد ) فتح کنی !.. یک چیزی این وسط غلط است.. ناجور است .. دروغ است!.. یک زن همیشه یک زن است.. فربه .. لاغر .. با چربی اضافه .. بی چربی اضافه .. با عضلات قدرتمند .. بی عضلات قدرتمند .. با سینه های بزرگ یا بی سینه های بزرگ.. با شکم صاف و خوش ریخت و کمر باریک یا با شکم فربه و بازوهای چاق.. یک زن هرگز پس از فتح اورست مرد نمی شود!..  اما یک زن پروتزی عمل شده یک انسان فاقد اعتماد به نفس است .. چه اورست را فتح کند و چه بنشیند خانه برای پسرش شورت مامان دوز بدوزد!.. مهم این است که یک زن خودش را باور داشته باشد و زن بودن خود را در زاویه دید محدود و احمقانه و بدخواهانه دیگرانی نجوید که زن را دوست دارند بر اساس عقده های حقارت خود تعریف کنند.  زنها به یک سنی که می رسند یائسه می شوند اما هنوز زن هستند و می توانند عمل جنسی را انجام دهند اما با علاقه و احساسات جنسی کمتر ولی مردان می توانند بسیار جوان هم باشند اما توانایی های مخصوص یک مرد را برای ایجاد لذت جنسی در یک زن نداشته باشند. واقعیت تلخ است. شاید این یک بی عدالتی بیولوژیکی باشد که دنیای آفرینش به جنس مرد تحمیل کرده برخلاف آنچه زنان فکر می کنند!..

من شاید قیافه و لحن و رفتاری زنانه داشته باشم. شاید اندامم از فرط ظرافت و شکننده گی رقاصه های باله را به یاد دیگران بیندازد اما اگر خوب حرف می زنم، منطقی فکر می کنم و درست و مستقل تصمیم می گیرم نامش را مردانه فکر کردن و مردانه عمل کردن نمی گذارم. من طرز فکری کاملن مستقل و مخصوص به خود دارم. درست! اما فکر کردن و منطقی بودن و مستقل بودن مردانه نیست و احساساتی بودن و احساسی عمل کردن و وابسته بودن هم زنانه نیست. انسان بودن و درست تصمیم گرفتن و مستقل فکر کردن و اعتماد به نفس داشتن چیزی فراتر از جنسیت است. از همه اینها گذشته به نظر من زن بودن یک موهبت است. یک محبت است از طرف طبیعت و دنیایی که در آن زندگی می کنیم.


+ جمعه ۱۸ مرداد۱۳۹۲ساعت 23:16 روشنک هوشمند |

چگونه می شود قهرمانی زنده در کوهستان بود؟..


کوه ها از دور برایم جذاب به نظر می رسند .. اما هنوز رسیدن به قله ها برایم سخت و طاقت فرساست و از اعتراف کردن به این نکته هیچ ابایی ندارم چون من یک تازه کار صفر کیلومترم در این راه و میلی به قهرمان بازی و افتخار آفریدن برای کسی یا کشوری و ملتی را ندارم .. نه در این رشته و نه در هر رشته دیگری که دنبالش می کنم .. آنقدر خودخواه و عاقلم و عزت نفس دارم که هر کاری هم که بکنم برای لذتش و رسیدنم به حسیست که مرا از خودم خشنودتر و با خودم مهربانتر کند و دیگر هیچ!.. به همین خاطر همانقدر که ماجراجو و علاقمند به ریسکم ، بسیار محتاط هم هستم .. هیچ وقت کاری را نمی کنم که سرانجامش پشیمانم کند .. جوگیر نمی شوم .. تحت تأثیر دیگران و خیل تماشاچیان که یا مشوق منند یا بدخواهانه می خواهند متوقفم کنند قرار نمی گیرم .. همیشه کاری را می کنم که دوست دارم و این دوست داشتن از روی شوری عاقلانه و حساب شده است نه به قصد تلافی و انتقام یا پوز زنی و برانگیختن حسرت و حسادت دیگران !.. به نظرم زندگی من بسیار با ارزش تر از این است که ابلهانه با آن بازی کنم .. بازی را دوست دارم و به هیجان می آورَدَم .. درست مثل یک بچه!.. ترسو نیستم .. اما به اندازه توانایی هایم بازی می کنم نه بیشتر و نه به اندازه توانایی هایی که دوست دارم داشته باشم و ندارم!.. سعی می کنم توانایی هایم را بیشتر کنم اگر آرزوهای بلندپروازانه ای دارم .. مثل کاری که الآن دارم می کنم .. برای سفری که شاید دو سال بعد بروم از حالا دارم خودم را آماده می کنم .. دارم یاد می گیرم .. تمرین می کنم .. برنامه ریزی می کنم .. و هرگز هیچ حاشیه و بشری و حرفی و حدیثی برای تغییر تصمیمم نمی تواند دخالت کند چه در جهت تشویق و چه مخالفت!.. فکر می کنم راهش همین است .. برای هر کار ماجراجویانه ای در طبیعت .. برای هر رشته پر خطر ورزشی .. برای هر سفری!.. نمی دانم آنچه باعث نابودی عده ای از کوهنوردان جوانمان در این سالها می شود دقیقن چیست که من کوهنورد نیستم اما دوست دارم بیشتر یاد بگیرم تا بفهمم و خود آن اشتباهات را تکرار نکنم .. چه اشتباهات شخصی ، چه گروهی و سازمانی و چه مشکلاتی که من به تنهایی از پس آن در صورت بروز حادثه برنخواهم آمد و باید از پیش حساب توانایی های دیگران را هم داشته باشم .. شهادت .. قهرمان بازی .. فداکاری .. اینها همه با ارزش است .. اما به نظر من می شود شهید نشد .. بیهوده فداکاری نکرد و یک قهرمان زنده در کوهستان بود .


+ چهارشنبه ۲ مرداد۱۳۹۲ساعت 15:27 روشنک هوشمند |

غار یخ مراد (2)


این هفته با همان گروه به غار یخ مراد رفتم. این بار نه نخاله ای بود که روی اعصاب آدم قدم بزند و نه موجود فضول و بیربطی و بی جنبه ای و نه کسی جهت بازی کردن نقش مزخرف "تزئینات روی کیک" آمده بود! اکثر اعضای گروه خیلی خوب از پس تونلهای تنگ و پیچ در پیچ غار برآمدند و دیگر نتوانستم پز لاغری و چابکیم را بدهم هر چند که به خاطر تفاوتهای فیزیکی سرعتهای متفاوتی داشتیم و باز هم لاغری و تناسب اندامم به کمکم آمد. تنها زن سرپرست گروه خانمی بود که به علت زن بودن بدون توجه به مهارتهای عالی و سوابق درخشانش به او مدرک مربی گری غار از طرف فدراسیون کوهنوردی ( غارنوردی در ایران زیر نظر فدراسیون کوهنوردی قرار دارد در حالیکه این دو رشته تقریبن هیچ ربطی به هم ندارند! ) داده نشده بود که هم مایه تعجب و هم تأسف است. زنان ایرانی بیرون از ایران قله فتح می کنند ، دوچرخه سواری می کنند و کشورها را به تنهایی پشت سر می گذارند ، غواصی می کنند و مربی می شوند ، رکورد شنا می زنند اما در ایران فدراسیونها و حراستشان و حضرات از ما بهتران ناظر حاضر نیستند آنها و توانایی هایشان را باور کنند و فقط نقش متوقف کننده و ضد حال را بازی می کنند.

غار یخ مراد هم مثل بورنیک شلوغ بود و مردمان بدون کلاه و لوازم ایمنی با دمپایی و لباس پلوخوری به همراه بچه هایشان به بازدید غار آمده بودند. برایم عجیب بود این منظره ها! آدمهایی که می دیدم به نظر تحصیل کرده و شهری می آمدند پس حتمن دسترسی به اطلاعات و اینترنت و کتاب داشتند پس چگونه نتوانسته بودند پیش بینی کنند که با این لباس نمی شود از غاری بازدید کرد مگر اینکه به مدد زیاده خواهی های دیگران جهت کسب درآمد از غار ، به محله بیا و برو و تفریح و تفرج تبدیل شده باشد مثل غار علی سرد ( علی صدر ). البته که نمی توانستند زیاد جلو بروند چون به تونلها می رسیدند و خب مسلمن با آن سر و وضع نیآمده بودند که توی تونلها بخزند و خاکی و گلی شوند. همان اوایلش می نشستند و غذا و ظرف و ظروف پلاستیکی و ته سیگار بود که پس از رفتنشان بر جای می ماند. در جای جای دیوار غار می توانید یادگاری های رنگی مردم بازدیدکننده را ببینید! آدمهای بسیار مهمی که حتمن باید حضورشان در این غار را به این شکل خلاقانه و تحسین برانگیز به اطلاع بازدیدکننده های آینده غار می رساندند. جایی آتش روشن کرده بودند که آثارش بر تزئینات آهکی که قرنها برای تشکیل چند سانت از آن زمان لازم است دیده میشد. توی غار حتی یک خفاش هم برای نمونه نبود که با وجود جمعیت بازدیدکننده و آلودگی های آنها تعجبی هم نداشت و انتظار دیدنشان را هم نداشتم. فقط یک عنکبوت زرد رنگ دیدم که روی سقف یکی از تونلها نشسته بود. با احتیاط از کنارش گذشتم طوری که کلاهم به او صدمه نزند و آرزوی دیدن بازدیدکننده باشعور به دلش نماند طفلی! غار به خاطر قندیلهای یخی اش مشهور شده که در فصل گرما آب می شوند و در اواخر پاییز دوباره یخ می بندند. به همین دلیل ما قندیل یخی ندیدیم. سقف تونلهای درونی تر غار پر از تزئینات آهکی گل کلمی شکل است که از آنها آب چکه می کند. دمای همه غارها از بیرون آن پایین تر است و هر چه در غار پایین تر و دور تر بروید دما باز هم پایین تر می آید. غار آبی نیست اما مرطوب و گلیست به همین دلیل سنگها لیز هستند و باید هنگام عبور از آنها دقت کرد. کفشهای کوهپیمایی ام برای سنگهای خشک و بزرگ خوب عمل کردند اما برای شیبهای سنگی و یا سنگهای گل آلود و مرطوب خوب عمل نمی کردند و باعث لیز خوردنم می شدند. کفشهایم با وجود کفی و جوراب نیم سایز برایم بزرگ هستند و این گاهی تعادلم را به هم می زند..  آنها را هفت سال پیش خریدم زمانی که تجربه کافی برای انتخاب کفش مناسب را نداشتم. حالا هم می شود با آنها سر کرد تا زمستان که کفش سنگین تری خواهم خرید. چکمه مناسب غار وجود دارد اما نه در ایران و بیشتر غارنوردان از چکمه های معمولی لاستیکی استفاده می کنند. لباس یک سره ارزان قیمتی که خریده بودم خیلی خوب عمل کرد و باعث شد هم گرم بمانم و هم لباسهای خودم پاره و کثیف نشوند. سرپرستان خوب تیم قبل و بعد از بازدید اطلاعات با ارزشی درباره غار و غارنوردی به ما هدیه دادند. مهمتر از همه خیلی محتاط بودند و نسبت به تک تک اعضای گروه احساس مسئولیت می کردند که مبادا برایشان در طول غارنوردی مشکلی پیش بیاید. آموزش نقشه خوانی و استفاده از قطب نما در غار بسیار مفید بود. غار یخ مراد مثل یک لابیرنت تو در توست. آنهایی که به معما حل کردن و ماجراجویی علاقه دارند حتمن از دیدن و پیمایشش لذت می برند. فقط قبل از رفتن درون تونلهای تنگ و باریک به فکر دستشویی رفتن باشید که آن وسطها اذیت نشوید.. سنگ انداختن درون تونلهای تنگ و باریک که کشف خلاقانه من در اثر تنبلی بود توسط سرپرستان تیم تأیید نشد چون بنا به گفته ایشان ممکن است کسی آن طرف تونل باشد و ما از وجودش اطلاعی نداشته باشیم و پرتاب سنگ باعث زخمی شدنش بشود! ولی اگر مطمئن بودید که کسی آنطرفها نیست جز خودتان و گروهتان فکر نمی کنم روش بدی برای حدس زدن طول تونل یا باز و بسته بودن آن باشد. راستی! دستکش و لباس یکسره فقط برای این نیست که راحت تر غارنوردی کنید و کثیف و گلی نشوید بلکه دلیل مهمترش منتقل نکردن آلودگی های بیرون از غار به درون آن است. درست است که تقریبن هیچ کدام از بازدید کننده ها به این نکته عمل نمی کنند مگر اینکه غارنوردانی با مطالعه و آگاه باشند اما همین یکی دونفر هم که به این بدیهیات عمل کنند و به دیگران یاد بدهند شاید بتواند از بار تخریب غار به مرور زمان کم کند. غار هم مثل بعضی از هنرمندان و نویسنده گان ، باهوش و اسرار آمیز و غنی است. ممکن است برای بازدیدکننده سطحی و نادان چیزی جز موجودی توخالی و منزوی به نظر نرسد اما در حقیقت او عمیق تر و پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد.

هنگام برگشتن کنار رستوران بین راهی توقف کردیم. درست بالای سرمان دیواره مشهور پل خواب قرار داشت و عده ای در حال صعود سنگ نوردی بودند. برای دقایقی صعودشان را تماشا کردم و لذت بردم و این خود انگیزه ای شد تا آموزشهای سنگ نوردیم را جدی تر بگیرم. شاید روزی من هم آن طرفها بروم!.. 

............................

پینوشت : فراموش کردم که بنویسم این غار جزو غارهای ریزشی در اثر سرعت عمل فرسایش است. شما می توانید براحتی شکافهای بزرگی را در سقف ورودی غار ببینید و در تعدادی از تونلها که دریچه های آنها به تازگی در اثر ریزش سنگ مسدود شده اند آن را تجربه کنید بنابراین بهتر است هنگام عبور از تونلها بیشتر دقت کنید تا مشکلی برایتان پیش نیاید و در اثر ریزش سنگها درون تونلها زندانی نشوید.


+ یکشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۲ساعت 0:38 روشنک هوشمند |

علایق جدید.. غار بورنیک (1)



این بار با گروهی برای اولین بار غارنوردی کردم .. غار بورنیک!  با این گروه قبلن کوهنوردی هم کرده بودم .. برخلاف کوهنوردی و صعود به قله که برایم هیجان انگیز و جالب نبود به شدت به غارنوردی علاقمند شدم .. عبور از تنگناها و سنگها و شکافهای باریک و فنی برایم بسیار جالب بود .. اینکه راه اصلی را پیدا کنی و بیراهه ها و بن بستها را تشخیص بدهی .. وقتی وقت زیادی ندارید و چند راه تنگ و باریک وجود دارد که نمی دانید کدام یک به تالاری وسیع تر می رسند می توانید یک سنگ بردارید و به ته هر یک بیندازید. از نوع صدای انعکاس یافته می شود حدسهایی زد که نزدیک به یقین است. این را از کسی یاد نگرفتم ..خیلی منطقی بود!..  یک لحظه به فکرم رسید که شاید راه حل خوبی باشد و از آن استفاده کردم به جای طی کردن راهی طولانی و رسیدن به همان نتیجه!.. شکافها درست مثل یک پازل از شما می خواهند که حلشان کنید. شما باید توانایی ذهنی خوبی داشته باشید تا بتوانید تشخیص بدهید سرتان را کجا و دست و پا و باسن و شکمتان را کجای شکاف بگذارید که بتوانید از آن رد شوید. اگر سنگ نوردی بدانید این به شما کمک بزرگی می کند. گاهی باید غلت بزنید و چپ و راست شوید یا سینه خیز یا برعکسش حرکت کنید. دقت کنید که غار مثل قله نیست که همین طوری سرتان را بیندازید پایین و چشم بسته قدم بزنید و شیب را بروید بالا تا وقتی که بر اثر اتمام ذخایر چربی و قندتان کم بیاورید! شما مجبورید که فکر کنید و درست تصمیم بگیرید تا وسط شکافها و تنگناها گیر نکنید و تقریبن یک ساعت از وقت گروه به خاطر خارج کردن شما از شکافها و تنگناها تلف نشود. چیزی که برای چند نفر از اعضای گروه ما اتفاق اتفاد. البته اندام نامتناسب و چربی های اضافی هم به این مشکل اضافه کرده بود. آنها نمی توانستند از شکافها عبور کنند و وسطهایش گیر می کردند. این باعث استرس و ترسشان می شد و به راهنمایی های دیگران برای چگونه رهاندن خود از این مشکل به سختی گوش می دادند. نتیجه اینکه اگر شما یک قله نورد هستید که چربی های اضافه دارید و قله های ساده تابستانی را فقط با اتکاء به سوختن چربی هایتان یک سره و چشم بسته طی زمان کوتاهی بی استراحت می روید و بر می گردید وقتی که به غارهای فنی می رسید نباید همان انتظار را داشته باشید. شما مجبورید زیاد فکر کنید! خلاق و باهوش باشید و به کشف کردن و ماجراجویی علاقه داشته باشید. توی گروه افرادی که ماجراجو نبودند و این خصوصیات را نداشتند حتی نتوانستند راه کوتاهی را که از میان شکافها و تنگناهای کنار پرتگاه های زیرزمینی می گذشت طی کنند و بیرون ماندند و تنها چهار تا پنج نفر از گروه دوم که برای این مسیر انتخاب شده بودند تا چاه اصلی رسیدند که به خاطر نداشتن وسایل مورد نیاز برای فرود به چاه ادامه مسیر طی نشد. حس غارنوردیم به طور کامل به این خاطر ارضاء نشد اما خب وقتی با یک گروه 27 نفره آزمایشی هستید نباید انتظار یک غارنوردی حرفه ای را داشته باشید آن هم بدون وسایل لازم و اصلن این برنامه های سبک آزمایشی به خاطر ایجاد علاقه و یافتن افراد مستعد برگزار می شوند تا در برنامه های بعدی افراد بتوانند مسیرشان را انتخاب کنند و به علایقشان و کارهایی که در آنها استعداد و توانایی بیشتری دارند برسند. 

نمی توانم بگویم به صعود از قله علاقه ندارم چون شاید با توجه به اندام ظریف و باربی مانندی که دارم من به استراحت بیشتری برای طی مسیر تا قله و برگشت نیاز داشته باشم که وقتی با یک گروه که اکثرن چاق هستند و به چربی سوزی نیاز دارند و طی مسیر بر اساس توانایی های چربی سوزی آنها طوری برنامه ریزی شده که در زمان کوتاهی به خاطر صرفه جویی و کاهش مدت زمان مسئولیت گروه به قله رسیده و برگردند، تا به حال برایم میسر نشده و اگر بشود یا بتوانم به تنهایی بروم ، به قله هم به اندازه غارنوردی علاقه پیدا کنم. اما در اندازه ای که هدفم ایجاب می کند که همان یادگیری برخورد با عوارض طبیعی روی زمین در طبیعت گردیست به خودم فشاری بیش از توانایی های جسمیم وارد نمی آورم. غار درست برعکس قله یک راز است که نیاز به کشف شدن دارد. چیزی که من به آن علاقه فراوان دارم.

............................

پینوشت : غارنوردی یک رشته جدید در ایران محسوب می شود و طبق معمول اولین کسانی که بیشتر غارهای ایران را نقشه برداری کرده اند نه ایرانی ها که اروپایی ها بوده اند. اولین بار آقای ارنست گایر اتریشی غار بورنیک را نقشه برداری کرده و عمیق ترین چاه این غار به نام چاه وجدان به عمق 53 متر را پیمایش و نقشه کاملش را در سال 2009 در کتابی در اتریش به چاپ رسانده!


+ شنبه ۱۵ تیر۱۳۹۲ساعت 15:5 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر