نان داغ.. هوای داغ.. غذای داغ!..

 

ناخنهایم را دارم نگاه می کنم.. بلند و خوش ریخت و طبیعی رشد کرده اند.. این یعنی ۳۰۰ تومان صرفه جویی ( این نرخ چند ماه پیش است.. نرخ این روزها را خبر ندارم ) چون نیازی به کاشت ناخن با مواد مصنوعی ندارم.. این روزها که نه وقتش را دارم و نه حالش را که توی گرما بروم سالن سنگ تمرین کنم این ناخنها فرصت ابراز وجود پیدا کرده اند.. دلم می خواهد چند وقتی داشته باشمشان.. حس زنانه گی را در من زنده می کنند..

به سرم زد بروم سراغ آبجی کوچیکه و برش دارم برویم با هم غذای هندی بخوریم.. او هم مثل من ادویه کاری را دوست نداشت تا جایی که یادم می آمد.. من اما بعد از چشیدن غذاهای خوشمزه ای که در هندوستان و تایلند و اندونزی با این ادویه درست می شود کم کم به کاری ها علاقمند شدم و می توانم بگویم ذائقه ام درباره این نوع از غذاها و حتی غذاهای دیگر خیلی تغییر کرده.. خلاصه اینکه رفتیم و نشستیم توی رستوران هندی و شام را آوردند.. من قرمه شاهی سفارش دادم و آبجی کوچیکه مرغ دوپیازه.. نان هندی هم گرفتیم و سفارش کردیم فلفل زیادی اضافه نکنند و از خیر بریانی هم گذشتیم که خوردن همین اقلام هم با توجه به معده کم حجم ما دو نفر کار سختی بود.. به خوشمزه گی غذاهای هندی که در هندوستان خورده بودم نبود اما برای تنوع خوب بود و مهمتر اینکه آبجی کوچیکه هم دوست داشت و با میل می خورد.. همان فلفل کمی که توی غذا بود چنان انرژی تولید کرد که تا چهارراه پاسداران ساعت ۱۰:۳۰ شب پیاده روی کردیم و مزاحمهای تک و توک سواره را با غرشی رعدآسا هر از گاهی پراندیم.. خانم دکتر آبجی کوچیکه برخلاف من چندان علاقه ای به ورزش کردن ندارد و چون خوش اندام و باریک و باربی است به ورزش کردن اصلن احساس نیازی نمی کند و به وروجک بازی های من همیشه غر می زند که تو آخر یک بلایی سر خودت می آوری!.. خوشحال بودم که راضی شده همین چند صد متر را پیاده روی کند.. دنیای من و او با وجود تفاوتهای بسیار اما مرزهای مشترک زیادی هم دارد.. و مهمتر از همه عشقیست بی قید و شرط که قابل انکار نیست.. خواهر داشتن مثل هیچ چیز دیگری نیست.. مثل خودش است.. مطلوب و استثنایی و آرامش بخش..

کیپ شدن گاه و بیگاه و آب ریزش بینی ام حتی تابستان هم دست از سرم بر نمیدارد.. تا بادی به صورتم می خورد شروع می شود.. آبجی کوچیکه توصیه کرد یک سری به متخصص بزنم تا سینوسهایم را چک کند.. نمی دانم این ربطی به غواصی هایم دارد یا نه اما تا قبل از آن چنین مشکلی نداشتم.. از طرفی هم زیاد دکتر برو نیستم.. این توی ژن همه اعضای خانواده ماست!.. تا جای ممکن تحمل می کنیم و دم به تله دکترها نمی دهیم.. حالا شایدم رفتم.. فعلن که وقت ندارم..

دارم ویزاهای چند تا از مقصدهای غواصی حرفه ای آسیا را بررسی می کنم.. اندونزی و مالزی هر دو پس از مشکلاتی که ایرانی های مسافر قاچاقی استرالیا برایشان درست کرده اند برای بیش از ۱۴ روز ویزا می خواهند آنهم کلی دنگ و فنگ دارد.. شرایط ایران برای زندگی مطلوب نیست .. این را دیگر همه می دانند اما شرایط پناهنده های قاچاقی در کشوری که آنها را نمی خواهند و به چشم دزد سر گردنه، گدای سمج و سربار خود و خوشبختی های خود نگاه می کنند صدها بار از ایران بدتر است.. عزت نفس و غرور چیز خوبیست که متأسفانه بعضی از هموطنانمان ندارند و تنبلی و نالیدن از وضع موجود به جای تلاش طولانی مدت برای رسیدن به اهدافی که دوست دارند، چهره ناخوشآیندی از ایرانی برای جهانیان به نمایش می گذارد و کار را برای آدمهایی مثل من و ما که می خواهیم از سفرمان لذت ببریم و در کنار آدمهای دیگر دنیا مستقل از بدبختی های حقوق بشری و سیاسی، اجتماعی کشورمان هویتی برای خود کسب کرده باشیم، مشکل می کنند.. از این کشورها گذشته، از شرق دور تنها تایلند باقی می ماند که به خاطر درگیری های داخلی گرانتر از پیش شده اما ته دلم محیطی آرامتر می خواهد.. حالا باید ببینم شرایط ویزاها چه حکم می کند شاید مجبور شوم دوباره به پوکت برگردم.. حالا باید دید.. هنوز برای تصمیم گیری خیلی زود است..

بله! حق با شماست! دوستها رازدارهمند اما نه احمقهایی جاده صاف کن برای اهداف خودخواهانه و شخصی یکدیگر که اگر لازم شد حتی به ضرر خودشان هم تمام شود. اگر کسی تعریف دوستی را فقط رازداری بی قید و شرط می داند باید بگویم که دچار سوءتفاهمی عمیق نسبت به این واژه شده.. مثل مشکلی که در فهم واژه اخلاق دارد و در رفتار و گفتار و قضاوتها و حتی نوشتارش هم مشهود است.. دوستها اول باید ثابت کنند که دوست هستند، بعد انتظار رازداری داشته باشند.. یک دوست نه خداست نه خویشاوند نزدیک شما که وظیفه ای برای سپر بلای شما شدن داشته باشد.. دوستی ورای شعارهای اخلاقی توخالی کلیشه ای که حتی سراینده ها هم به آن وفادار نیستند صادقانه که بخواهیم تعریفش کنیم یک جور معامله است.. یک طرف معامله که روراست نباشد کل معامله به هم می خورد.. روشن تر از این نمی شود توضیحش داد!..

 

+ دوشنبه 30 تیر1393ساعت 18:7 روشنک هوشمند |

خشونت ابتذال..

 

بچه ها که گناهی ندارند.. چه آنها که با عروسکی در دست راهی خانه شوهر می شوند و پس از دو سه سال شاید هم بیشتر اولین خون قاعده گی خود را روی شلوار شوهرشان می بینند و شرمگین و هراسان در خود می شکنند و چه آنها که به جرم یهودی بودن شبانه دزدیده می شوند و به قتل می رسند.. چه آنها که به جرم فلسطینی بودن سوزانده می شوند یا زیر آوار بمبها و موشکها تکه تکه می شوند.. این بچه ها همه قربانی خودخواهی بزرگترهایی می شوند که فقط به فکر نان شبشان بوده اند و آنها را تهدیدی برای بدست آوردنش دیده اند.. و به راستی که چه رقت انگیز و بدبختند آدم بزرگهایی که جایگاه بلند و رفیعشان با چند کودک بازیگوش چنان به خطر می افتد و تهدید می شود که زمین و زمان را به هم دوزند تا اینچنین انتقام بگیرند.. کودکان یک طرف مظلوم ترند چون بی دفاع ترند و آدم بزرگهای یک طرف مسئول تر و بی وجدان تر وقتی که می دانند راکتهای کوچولویشان از دیوار دفاعی قدرتمند طرف دیگر عبور نمی کند و تنها بهانه ای می شود برای انتقامی هولناک علیه کودکان بیگناهشان و ادامه می دهند به این جنگ نابرابر برای برانگیختن جنگی تبلیغاتی و قربانی کردن فرزندانشان نه پیش خدا و راه آرمانشان که پیش پای افکار عمومی کر و کور دنیا که حتی در واکنش نشان دادنش به چنین صحنه هایی پی منافع خود می گردد و پس از مدتی هم به مصلحت خفقان می گیرد و دیگر هیچ!.. و تنها خشونت است که باقی می ماند.. تازه و زنده می جهد بیرون از تن عرق کرده هیولایی که از لذت درهم شکستن تن کودکی به خود می لرزد.. آن یکی توی تخت.. این یکی روی تپه.. پشت تانک.. توی هواپیما..

خاله خانباجی گری شغل پرطرفداری بوده در ایران همیشه اما اشکال مختلفی داشته و این روزها به لطف تغییرات ظاهری روزهای مثلن گذار فرهنگی ایران که ۸۰ سالیست درجا می زند و جان می کند و سر جایش لک و لکی می کند گاهی چند سانت به جلو و چند سال به عقب، تغییراتی به خود دیده.. عرضم به حضورتان که یعنی ۸۰ سال پیش همان پیرزنهای بیسواد همسایه که می نشستند دم در خانه و پشت سر دخترهای مدرن و تر و تمیز محل حرف می زدند که لچک به سر نمی کنند و اعتنایی به حرف و حدیثهای صد من یک غازی که از سر حسادت پشت سرشان در جریان است ندارند حالا جای همان دخترها را گرفته اند با این تفاوت که می نشینند ور دل رفقای دلشکسته و کرکره پایین کشیده و سانتیمانتالی که از یک طرف ول کن نقش قهرمانان جفاکشیده نیستند و از طرف دیگر روی گنده لاتهای محل و نوچه هایش را هم سفید می کنند بس که دروغگو، دله و دغلبازند.. خاله خانباجیگری یک شغل چند وجهی و پر زرق و برق  و آبرودار است این روزها.. از یک طرف انگیزه های از سر نادانی و حسادت گوینده را پنهان می کند و از طرف دیگر تلاش می کند تا رقبای احتمالی را که همین طوری بی غرض و نادانسته قدرتمندانه دم و دستگاه کهنه و کلیشه شده اش را آب و جارو می کنند و بر باد می دهنند سوک سوکی کرده باشد.. خاله خانباجی گری همان واسطه گریست اما نه برای نان شب که برای دروغ کردن هر راستی و خط خطی کردن هر درستی به نفع ابتذال و بی مایه گی.. خاله خانباجی ها زیادند.. هیچوقت دلم نیآمده که دنیای خیالیشان را مستقیمن برهم بزنم که همه زندگیشان به همین سوک سوکهای غیر مستقیم خوش است که چنان ضعیف و بدبختند که قدرت رویایی قدرتمندانه را هرگز ندارند و در خود نمی بینند.. روح ابتذال بر خلاف ظاهر دروغینش بسیار شکننده و آسیب پذیر است و همه قدرتش وامدار فریفتن بی مایه هاست و تو هرگز نخواهی توانست او را وادار به مواجهه ای عادلانه با خود کنی.. او همه کارش این است که یک جا بنشیند و بازارگرمی کند برای اقتداری که ندارد و پشت سرت ببافد و بگوید و دم بگیرد با هر ابلهی که کینه دارد از تو و آینه هایی که در دست داری.. وای که اگر خاله خانباجی ها نبودند شعبان بی مخ ها.. گنده لاتهای مدرن.. پدربزرگهای دغلباز و نوچه های هوچی و ابله چقدر تنها می شدند.. آنوقت دیگر کی بود که می توانست پشت تریبون بایستد و فریاد بزند که : هیچ کس حق ندارد به فلانی بد بگوید که بچه محل ماست.. چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه خدا شما را برای خاله خانباجی هایتان و خاله خانباجی هایتان را هم برای شما نگهدارد.. به کار هم می آیید.. من متأسفانه استعداد خاله خانباجی گری هیچ وقت نداشته ام.. من متأسفانه یا خوشبختانه همانیم که شماها از دور توی سایه کنار دوستانتان می نشینید و غیر مستقیم برایش شاخ و شانه می کشید و او فقط با لبخند تلخی از شما می گذرد چون هرگز نه صراحتش را دارید و نه جرأت و قدرت مواجهه و رویارویی را.. بیخود خیال می کنی که عوض شده ای و قوی شده ای.. گریه نکردن به وقت درد و سکوت به وقت اعتراض نشانه قدرتمندی یک روح زنانه نیست.. نشانه بی حسی و ولنگاری و بی عرضه گیست.. این را با قدرتمندی اشتباه نگیر!.. روح ضعیف درمان ندارد.. باید عوضش کنی و گر نه این یاوه ها کسی چون مرا نمی فریبد و فقط به کار رفقایت می آید.. سرخاب سفیداب شاید سبزه ها را سرخ و سفید کند اما نه زیر باران!..

نویسنده ای بود که در کودکی دوستش را از روی حسادت از روی دیواری به زیر انداخته بود.. او نمی دانست  زیر دیوار زمین خاکی نیست و سنگ است و برای نجات دوستش تلاش کرد اما دیگر دیر شده بود و کودک مرده بود.. کسی نفهمید و به او مظنون نشد.. بعدها که بزرگ شد و نویسنده مشهوری شد تصمیم گرفت هزار داستان بنویسد برای کودکانی که دوستشان روزی آنها را به خاطر حسادت از دیواری به زیر انداخته بود.. با هر داستان ذره ای از عذابی که می کشید کم می شد اما پس از پایان هزارمین داستان فهمید که هزار داستان دیگر لازم است تا...

آدم حسابی قلبی را که هیولا دارد به صاحبش می بخشد همیشه درست مثل سیب سرخی که کرم دارد.. قلبی را که دوست ندارد پس می دهد درست مثل سیب سرخی که انتخاب می کند تا گاز نزند!.. من هم سالها پیش همین انتخاب را کردم.. به همین سادگی.. چیز دیگری نیست که بخواهی بدانی.. باور کن!..

...............................

پینوشت : مطالب بالا بر اساس رفتارهای شخصیتهای واقعی نوشته شده پس ربطی به شما ندارد.. البته سخت است داشتن چنین توقعی از کسانی که حتی با یک توالت عمومی هم همذات پنداری می کنند ..

 

+ شنبه 28 تیر1393ساعت 17:21 روشنک هوشمند |

دیروز.. امروز.. فردا..

 

دمای هوای اهواز به ۵۰ درجه رسیده طبق معمول تابستانهای هر سال.. تماس گرفتم با بابا تا بی هوا از خانه بیرون نزند.. اگر می رود بیرون با ماشین برود.. زیاد توی حیاط در این هوای جهنمی نچرخد.. خیالم راحت شد.. تا جایی که یادم می آید هیچ وقت طاقت گرمای اهواز را نداشتم.. تابستانها و نیمی از پاییز و بهار توی خانه زیر کولر.. بیرون توی ماشین کولردار.. سر کار یا دانشگاه و مدرسه توی اتاقهای کولردار.. به نظرم سوال احمقانه ای می آید وقتی کسی به من می گوید چرا اینقدر گرمایی هستی!.. تو که جنوبی هستی.. و یک لحظه پیش خودش فکر نمی کند جنوبی بودن مساوی پیاده روی یا بیل زدن زیر آفتاب ۵۰ درجه نیست.. یا مثلن می پرسند چرا سبزه نیستی؟ چرا شبیه جنوبی ها نیستی؟.. بعد می پرسم شما تا به حال جنوب بوده ای؟.. می گویند اهواز نه اما بندرعباس سه سال پیش رفته ام!.. کیش هم دو بار رفتم.. می گویم خب اهواز همانقدر به بندرعباس شباهت دارد که تهران به بندر انزلی!.. به همان نسبت مردمش.. در کل این عادت چرندگویی بی فکر و از روی معده نمی خواهد دست از سر این مردم نازنین بردارد حالا حالاها.. این حالا کمترین و معمولی ترین موضوعیست که سوژه چرندگویی می شود.. خودت باقی مطلب را بگیر و برو بالا..

جام تمام شد و به حقدار رسید و در پی اش تمامی کانالهای تلویزیون ایران ماهواره من هم به درک پیوست.. بعد از پایان جام دیگر دلیلی برای تماشای تلویزیون ملی ندارم.. تمایلی به دیدن چیزی که ربطی و فایده ای به حال من ندارد و چیزی به من اضافه نمی کند که هیچ به شعورم هم توهین می کند ندارم..

قدیمها شکارچی ها در دروغگویی شهرتی پیدا کرده بودند.. بعضی شغلها و چند صفت منفی و جوکها و ناسزاهایش.. شاید اولین بار بر اساس واقعیتی که بس که تکرار شده تبدیل به کلیشه شده بود.. اما حالا این دیگر به کار نمی آید.. چون آنوقت باید مشاغل دیگری را هم به آن اضافه کنی.. بعدش همین طور که حساب می کنی می بینی حرفه ای و هنری و ورزشی مصون نمانده!.. این اشکال از شکارچی نبوده.. این مشکل کوه و جنگل و جاده و آسمان و زمین نیست.. این ربطی به شغل و حرفه ندارد.. آدمها راحت تر دروغ می گویند این روزها.. به دروغ نیاز دارند.. انگار هیچ کارشان راه نمی افتد بی دروغ.. و وقتی که این دروغها رو می شوند اصلن خجالت نمی کشند از دروغی که گفته اند.. انگار که نه انگار.. آدم بعد مجبور می شود از خودش بپرسد این اخلاقی که اینها این همه از آن دم می زنند یعنی چه؟.. چه شکلی است؟.. چطور این آدمها و اطرافیانشان با هم کنار می آیند با این همه دروغ و دغل و کثافتی که مابینشان به عنوان دوستی رد و بدل می شود؟.. روابط این آدمها برایم عجیب است.. روابط آدمهای شهرهای بزرگ و پرجمعیت ایران این روزها شباهتی به روابط مدرن شهری ندارد.. انگار که همان روابط روستایی و دهقانی اما از نوع بدل و عفونی شده اش میانشان جریان دارد.. این همه رنگ و لعاب و شعار و نمایش.. بیماری یعنی همین.. این همه آدم تظاهر به دوستی می کنند.. تظاهر به راست گویی می کنند.. تظاهر به همکاری می کنند .. یک جور توافق دوطرفه برای باور کردن دروغها و تظاهرات همدیگر به منظور حفظ منافع مشترک!.. این اگر توالت عمومی نیست پس چیست؟.. چه بد است وقتی که این همه آدم هدفها و بلندی ها و صفتهای خوب و دوست داشتنی را یکی یکی به اتفاق هم بی معنی، با خاک یکسان و منفور می کنند.. انگار که می خواهند هزار سال زندگی کنند.. همه قله ها چاه می شوند و دیگر به چشمت نمی آیند.. چیزی که روزی این همه برایت جذابیت داشت چه زشت می شود حالا.. به نظرت کار بزرگی نیست دیگر.. فقط یک کار احمقانه.. پوچ و بیمعنی درست مثل حل کردن همان جدول مشهور با پاسخهای دلبخواه و غلط اما همپوشان.. چه بد است وقتی که این همه آدم از معنی خالی می شوند و تو را برای پیوستن به جمعیت حداکثریشان تشویق می کنند و وقتی که می گویی نه تهدیدت می کنند به انزوا.. به متوقف کردنت.. به سنگ انداختن جلوی پاهایت .. به پنهان کردنت زیر بهمنی از دروغ.. اول فکر می کنی شوخی می کنند.. جدی نمی گیری.. مگر می شود آخر؟!.. چرا؟.. بعد که سنگهای بی هوا را یکی یکی می شمری از جلوی راهت می زنی کنار تازه دستت می آید که حقیقت همین است.. تمام راه ها به همان توالت عمومی ختم می شود که اور دوز کرده و می ترکد و محتویاتش به هر چه که بچسبد آن را هم به قلمروی فرماندهیش اضافه می کند.. حواست نباشد رفته ای و الصاق شده ای.. چقدر باید مقاومت کنی.. انرژی صرف کنی که دور شوی و دور کنی.. بعد از خودت می پرسی.. می ارزد؟.. سوالی که هزاران بار از خودم پرسیدم.. اولین بار وقتی که جدا شدم.. دومین بار وقتی که شغلم را رها کردم.. سومین بار وقتی که محیطم را تغییر دادم و چهارمین و پنجمین و چندمین بار وقتی که نه گفتم.. وقتی که رفتم.. این تغییردادنها چه زیاد شده اند تا به امروز.. از خودم می پرسم اگر باز هم در همان موقعیتها قرار می گرفتم تصمیم مشابهی می گرفتم؟.. با صدای بلند و از ته دل می گویم بله!.. بعدش راضی می شوم از خودم.. جای همه این رها کردنها و تغییر دادنها و نه گفتن ها را حسی فرا می گیرد مابین هیجان و اشتیاق و آرامش.. دو وجود متضاد در یک تن.. این می شود من.. نیمی آرامش و رضایت از خود و نیمی شور و هیجان برای جنگیدن.. برای مواجهه و مقابله.. برای رسیدن.. این یعنی من این روزها..

 

+ چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 0:35 روشنک هوشمند |

سرخ تر.. آبی تر.. دورتر.. بالاتر..

 

قرار بود چند وقتی نباشم.. اما سه روز بیشتر دوام نیآورد این تصمیم.. من و این دیوار نمی توانیم دوری هم را به این راحتی ها تحمل کنیم.. چه می شود کرد؟.. عادت کرده ام که وقت خسته گی تکیه گاهم باشد و این روزها زود زود خسته می شوم.. به من انرژی می دهد برای ادامه دادن و دوام آوردن میان این همه هیاهوی کرکننده برای هیچ ..از این گذشته نیاز دارم که با نوشته های تازه به نوشته های واکنشی قبلیم پایان دهم.. آدمی یعنی نیمی کنش و نیمی واکنش.. باید بین این دو تعادلی برقرار کرد.. واکنشی که لازم می دانستم نشان دهم تا خودم را از جمعیت آدمهای خرفت و بی مایه یا کم مایه جدا کرده باشم.. ماشین های زیراکس روزگار قحطی وجدان و شرف این روزها پرکارند و تولیدات انبوه و صد در صد مشابهشان را به رخم می کشند.. کپی های برابر اصل!..  باید ثابت می کردم که متفاوتم و از این موضوع به خودم می بالم!..

آخرش رفتم و یک تبلت تازه خریدم برای خودم.. دارم برنامه های مورد نیازم را دانلود می کنم.. حالا دو تا جی پی اس دارم و دو موبایل و یک تبلت که از آن هم می توانم به وقت نیاز برای برقراری تماس تلفنی استفاده کنم.. با یک شرکت نقشه برداری تماس گرفتم تا در دوره های آموزش کامل جی پی اس شان شرکت کنم.. از همه مهمتر کلی فایل موسیقی دارم حالا آماده برای خفه کردن هر صدای ناهنجار بیربط و هیستریک و آزاردهنده ای.. دوچرخه را هم باید بروم بدهم سرویسش کنند بعد از یکسال.. شبها هوا خوب است برای دوچرخه سواری..

نتایج آخرین آزمایش زانوی من خوشبختانه مثبت بود.. یعنی می توانم با خیال راحت به فعالیتهای معمولم ادامه دهم اما هر جا که فشار وارد آمده بیش از توان تحملش بود و نشانه هایی مثل ورم بیش از اندازه یا تیر کشیدن از خود بروز داد متوقفش می کنم و چند روزی دوباره استراحت می کنم یا آب درمانی.. خیلی از این بابت خوشحالم.. یک کلاس یوگا هم ثبت نام کردم.. به افزایش انعطاف بدنیم کمک می کند و از این گذشته برای این همه برنامه متنوع و ماجراجویانه که در پیش دارم نیاز دارم یاد بگیرم استرسم را کنترل کنم و آن را در حد و اندازه های لازم برای تشخیص مشکل و احتیاط نگهدارم.. کتابهای پادی را درآورده ام و دوباره خوانی می کنم.. درسهای جدید همینها هستند فقط از دید یک مربی که می خواهد اینها را آموزش دهد نه یک آموزش گیر.. پس باید خودم اشراف کاملی به آنها داشته باشم بی هیچ اشتباهی آنهم به زبان انگلیسی!.. کارم درآمده اما خوشحالم.. من عاشق آب و دریا و غواصیم..

 

+ جمعه 20 تیر1393ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

بازگشت پیرمرد خنزرپنزری!..

 


همیشه پیرمردها برایم موجودات قابل احترام و شریفی بوده اند.. حتی اگر بیسواد و پرحرف و بی هنر هم بوده اند اما همان موی سپید باعث شده ناخودآگاه احترامی توأم با قدردانی به پاس این سالهایی که سپری کرده اند و تجربه اندوخته اند در من برانگیخته شود.. اما عجیب است.. این روزها که ظاهرن همه چیز وارونه شده پیرمردهایی می بینم که چنان عجول و عصبانی و بی ترمزمی تازند و در این راه از هیچ زشتی تهوع برانگیزی هم رویگردان نیستند که می مانم اینها این همه سال چه یاد گرفته اند و چه دارند که یاد بدهند حالا جز دلبستگی فراوان به ناچیزترین مظاهر دنیایی؟!.. پیرمردهایی که دوست داشتم همیشه مرا یاد قله دماوند می انداخته اند.. یاد پدربزرگ خودم.. یاد پدرم.. یاد اخوان.. یاد شاملو.. یاد رشیدی و مشایخی و انتظامی.. یاد سمندریان.. گلستان و سپانلو و آغداشلو.. یاد داریوش آشوری.. و شاید همین بد عادتم کرده باشد..  پیرمرد برای من چیزی مساوی دانش و خرد و مهربانی بود.. صبر و دوستی و پاکی و صداقت.. اما حالا.. پیرمردهایی که می بینم خیلی که بخواهند احترام مرا به خود برانگیزند نهایتن مرا یاد پیرمرد خنزرپنزری می اندازند که در وجود من بدون اینکه مرا دیده باشند و بشناسند یا به دنبال لکاته های خود می گردند یا زن اثیری را سراغ می گیرند و وقتی هیچ کدام را نمی یابند چنان گاو نر خشمگین و چشم سرخی میان کوچه ها می دوند و خرناس می کشند که نبین و نپرس!.. نمی دانم به چه زبان به این یاوه گویان وقیح و بیچاره باید گفت تا بفهمند و آدامس لزج و چسبناک کثافت خانه جمجمه های پوسیده و متروکشان را برای خود نگهدارند و در فضای تمیز و ساده و رنگی خانه مجازی من منتشر نکنند که من در دنیای تقسیم بندی شده عفونی آنها جایی و جایگاهی ندارم و هرگز نمی جویم.. من تا ابد برای آنها تعریف نشده باقی می مانم چون در دنیایی زندگی می کنم که فرسنگها از ذهن و تخیلات بی ارزش و کوچک آنها دور است.. این چه تلاش بیهوده ایست؟.. به لکاته ها و زنان اثیری خود سرگرم باشید و سر به دیوار نادانی و خودخواهی خود بکوبید که دیوار من حتی از سر شما هم حذر می کند.. 

 

+ دوشنبه 16 تیر1393ساعت 18:7 روشنک هوشمند |

بازیابی پیش از یک فصل تازه..

 

چند وقتی نخواهم بود.. می خواهم بیشتر به خودم برسم.. باید فکر کنم.. برنامه ریزی کنم.. بین چند گزینه بهترین را برای فعالیتی که می خواهم برگزینم.. هزینه ای که می کنم در این مقطع که هنوز در زمینه مالی باید با احتیاط رفتار کنم برایم مهم است.. از همه مهمتر به خاطر آسیب دیده گی جسمی و دوری از فعالیتهای معمولم کمی ضعیف شده ام.. نیاز به تمرین دارم.. اما قبل از هر چیز یک آیپاد درجه یک یا تبلت میخرم ( آیپاد مشهور کوچولوی قدیمی سبزم نابود شد در یکی از سفرها.. تبلتم هم که دزدیده شد دوسال پیش!.. ) تا وقتی که توی خیابان میدوم یا دوچرخه سواری می کنم نشنوم.. وقتی که استخر می روم نشنوم.. وقتی که توی سالن تمرین می کنم نشنوم.. وقتی که به طبیعت می روم نشنوم مگر صدای به هم خوردن برگهای درختان.. پرنده ها.. سیرسیرکها و قورباغه ها.. می خواهم چند وقتی نشنوم و نخوانم .. خوش باشید تا برگردم!.. 

 

+ پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 1:34 روشنک هوشمند

من و نقابهای بر زمین افتاده و سفر و دریا و رویای آینده..

 

خودم را باید کم کم برای سفر غواصی امسالم آماده کنم.. این بار حسابی جدی و حیاتیست.. ولی جدیترین کارهای دنیا هم که باشد وقتی در محیطی دوستانه و متمدن با درک بالایی از همکاری و شعور همراه شود لذت بخش می شود مثل سفرهای قبلی غواصی که داشته ام.. بعد از این مرحله اعتبار غواصیم به عنوان یک شغل بین المللی به حدود دلخواهم می رسد و دیگر جزیره پیمایی می شوم که به عشق دریاها و پیمودنشان سفر می کند.. جدای از کار، من عاشق جزیره های استوایی هستم و خوشبختانه ایرانی ها برای دریافت ویزای بیشتر آنها نیازی به دردسر کشیدن ندارند با اینحال برای اکثر ایرانیان جذابیتی ندارند به چند دلیل.. یکی اینکه خیلی گرانند برای تفریحات معمول مورد علاقه ایرانی ها و دیگر اینکه دورند.. نتیجه اینکه چه بهتر!.. این یعنی محیطی ایده آل برای من.. شرکتهای غواصی اکثرن چند ملیتی هستند.. برایم جالب است که تعداد زیادی آدم از ملیتهای مختلف با هم کنار می آیند و سالها در پیشبرد اهداف خود موفق هستند.. نه درگیری.. نه دعوای خاله زنکی.. نه باند بازی و ماجراهای حال به هم زن سطح پایین.. اختلاف همیشه هست اما همان هم در حد بالایی از همکاری و خوش فکری و صداقت و نه حقه بازی و تهدید و کثافت کاری در زیر و روشنفکرنمایی و عوام فریبی در ظاهر جهت حفظ آبرو، برطرف می شود.. من عاشق چنین محیطهایی هستم که متأسفانه هرگز در کشور خودم با آن روبرو نشده ام.. محیطهای مختلفی را که تجربه کرده ام خیلی دور از معنای چیزی به نام گروه و جامعه بوده اند.. بیشتر عقده ها یا غده های کوچک و بزرگی بوده اند که بنا بر منافع مشترکی به اجبار کنار هم جمع شده بودند.. چیزی که وقتی از دور یا فاصله نزدیک به آن نگاه می کنی به جز لبخند و عزیزم و جانم و تصدقت و فدایت و شعار و اینها نیست و چه قشنگ و ایده آل به نظر می رسد اما وقتی که واردش می شوی به دروغ سراب گونه ای می رسی که کم کم از جلوی چشمانت محو می شود و جایش بوی تعفنی مشامت را می آزارد که با آن چهره های ملکوتی مشعشع جمع نمی شود و گروتسکی کشنده را به نمایش می گذارد.. نقابها در این سرزمین کاربرد دیرینه ای دارند.. من این روزها برخلاف خیلی های دیگر به آنها علاقمندم چون باعث می شوند چهره کریه و واقعی پشت آنها آزارم ندهند.. همین که به آن درجه از آگاهی که نتیجه سالها زندگی اجتماعی در این دیار است رسیده ام کافیست که تشخیصش دهم و بفهمم آنسوی این لبخند مصنوعی کیست.. باقی اش بی اهمیت خواهد بود.. قدر این قدرت تشخیص را بیش از پیش می دانم.. قدرتی که هیچ طوری با مصلحتهای گهی مورد علاقه دوستان و بزرگان دروغ و دغل و ریا جمع نمی شود.. و این دست من نیست.. سرشت من اینگونه است.. 

این بار به جزیره ای خواهم رفت که اولین غواصی هایم را آنجا تجربه کرده بودم چهارسال پیش از این.. دلم دریا می خواهد.. یک عالمه آبی تمیز و آزاد.. میان مردمانی شاد و راحت.. مثل خودم!.. پس زنده باد دریا!.. زنده باد خودم!.. پرواز به سوی بهترین ها و زیبایی ها و دوری از هر چه پستی و کثافت و توالت عمومی!.. هورااااااا!.. : )) ..

 

+ یکشنبه 8 تیر1393ساعت 21:51 روشنک هوشمند |

آهسته و آرام..

 

داداشی که برای یک مأموریت شغلی بی خبر به ایران آمده بود و همه ما را ذوق زده کرده بود امروز صبح زود رفت.. همین دوهفته ای هم که بود باز هم خوب بود.. تجدید خاطرات قدیمی و تماشای فوتبال با هم خالی از لطف نبود..

من هنوز موفق نشده ام اموال مختصری را که دارم نقد کنم.. بازار خرید و فروش زمین شهری با قیمت مناسب به خاطر تحریمها و بی ثباتی سرمایه گذاری کلان، کساد است و کسی جرأت نمی کند معامله کند چون به آینده مطمئن نیست و از ورشکسته گی می ترسد.. همه می گویند که چه بهتر!.. بگذار قیمتشان برود بالاتر.. تو که ضرر نمی کنی.. اما من به پولش نیاز دارم برای ایده هایی که دارم.. حالا باز هم صبر می کنم و البته صرفه جویی..

امروز بعد از کمی دویدن نرم دوباره اطراف زانوی چپم شروع کرد به درد گرفتن.. بعد از ۷ ماه و این همه شنا و استراحت هنوز هم به طور کامل درمان نشده.. کاش برای کم کردن روی یک مربی بی انصاف در دوره سنگ نوردی مقدماتی زانویم را بیش از توانش اذیت نمی کردم آنهم وقتی که با وجود زانو درد شدید من حمل سنگین ترین طناب گروه را به من سپرده بود و از مسیرهایی می رفت که مجبور بودم با آن وضعیت از روی سنگهای بزرگ بپرم. کاش امتناع می کردم و اهمیتی نمی دادم.. اما من آن درد و آسیب دیده گی را به جان خریدم تا این به حساب عدم همکاری من با گروه در نظر گرفته نشود غافل از اینکه ایشان بدون توجه به این موضوع به هر حال نمره مرا زیر قبولی می دهد در قسمت همکاری با گروه در کمال تعجب من!.. حالا بگذریم از نمره امتحان کتبی که آن هم زیر دوازده برای من رد شد بدون اینکه اصلن امتحانی در کار باشد!.. اینها برخلاف اصول برگزاری دوره های فدراسیون بود بدون اینکه من بدانم و گر نه همان زمان به فدراسیون به خاطر عدم رعایت موارد مورد نظر شکایت می کردم.. به هر حال من در دوره دومی شرکت کردم و نموه قبولی را گرفتم تا ثابت کنم دوره قبلی تا چه انداره غلط و مغرضانه برگزار شده است.. و حالا اهمیت موضوع برایم کمرنگ شده مگر در قسمت حیاتی زانو که هرگز مربی مربوطه را به این خاطر نمی بخشم.. او برخلاف وجدان کاری شغل خود عمل کرد و آسیب وارده به خاطر لجبازی بی دلیل او هنوز مرا آزار می دهد.. امیدوارم مربی های با وجدانتری در فدراسیون به کار مشغول شوند..

تجربیات بدی که از دیدن این آدمهای بی وجدان، خودخواه، مغرض و نادان در کوهنوردی به دست آورده ام بسیار محتاطم کرده.. شاید تا قبل از این برایم باورکردنی نبود که حب و بغض های شخصی و بده بستانهای رفاقتی تا به خطر انداختن سلامت آدمها هم پیش رود اما حالا باور می کنم و در آستانه میانسالی مواظبت از سلامتم را در ورزشهایی که می کنم جدی تر از قبل لحاظ خواهم کرد.. شاید چهره و شادابی من برای اطرافیانم خطای دیدی بوجود بیآورد که سن مرا فراموش کنند و جوانی بیست و چند ساله به حساب بیآورند اما خودم که می دانم باید بیشتر از قبل مواظب سلامتم باشم.. آسیب دیدن جدی برای آدم مغرور و متکی به خودی مثل من ناراحت کننده است چون ممکن است مرا محتاج دیگری برای پرستاری و بهبودی کند که عواقبش حتی سالها پس از مرگ من برای منت گذاری و کسب افتخار دیگران سوژه شود!.. چیزی که من حتی از نزدیکترین افراد خانواده ام هم قبول نمی کنم.. پس زنده باد سلامتی و غرور و بی نیازی که آن را قیمتی تر از هر افتخاری میدانم..

از فردا شنا را دوباره آغاز می کنم.. هیج ورزشی به اندازه شنا به من آرامش نمی دهد.. و البته برای زانویم هم خوب است.. کوه و سنگ را هم کم کم با احتیاط دوباره آغاز خواهم کرد.. باید امتحانش کنم ببینم آنجا چطور جواب می دهد..

 

+ جمعه 6 تیر1393ساعت 0:53 روشنک هوشمند |

ترحم یا دوستی؟...

 

همانطور که تا به حال درباره من دریافته اید، نمی توانم سیاست یک بام و دو هوا یا نفرت یا بی تفاوتی در باطن اما دوستی در ظاهر را درک کنم.. اینکه کسی دوست من باشد اما از آنطرف برای سگی که دائم و بی جهت به من پارس می کند یا پاچه مرا گاز می گیرد، استخوان پرت کند هم برایم عجیب است و خب باعث می شود از این دوستانم در این مورد سوال کنم و آن را حق خود بدانم. بله! دانستن حق همه ماست. بیایید همدیگر را بهتر بشناسیم. بدین منظور از همسایه های وبلاگی عزیزم آقایان بیواک و همطناب در این مورد سوالاتی پرسیدم. پاسخ آنها برایم قانع کننده به نظر رسید هرچند از راه و روش خودم در ارتباط با دیگران به دور بود. نمی دانم!.. شاید من زیادی بی نیازم و مغرور.. و زیادی متکی به خود و روراست!.. و این در جامعه ای که چندان به این صفات عادت ندارد غیر طبیعی به نظر برسد..  به هر حال به گوشه ای از این اظهار نظرها با هم نگاهی بیاندازیم ضرر ندارد.. شاید بعضی ها بر اعمال و رفتار و طرز فکر و نوشتار خود تجدید نظری کردند تا دوستی های واقعی تری را در اطرافیانشان ایجاد کنند نه دوستی های در اثر اجبار یا اضطرار با اکراه و دلزده گی مشخص.. به نوعی احساس ترحم در من برانگیختند.. :

 

قسمتی ازپاسخ آقای بیواک :

 

دوستان مورد نظر شما دوستان فضای مجازی و کوهنویسی من هستند . ما دوستان گرمابه و گلستان هم نیستیم .

 

پاسخ آقای همطناب :

راستش تو این یکی دو ساله با انتقادام و روحیه رک و راست بودنم آنقدر برای خودم دشمن درست کردم که دارند از تعداد دوستانم بیشتر میشن.من خودم موندم با آدمای دور و برم چیکار کنم. با آدمائی بیمار که نتیجه یک جامعه بیمارند. آدمهائی که در دنیای پر از منجلابشون غرقند و اگه کسی بخواد دست دراز کنه و اونا رو بیرون بکشه دستشو گاز می گیرند و یا اینکه اونرو هم با خودشون به پائین می کشند.من میدونم شما چی می کشید.مشکل شما اینه که زیادی می فهمید و این ویژگی بسیار بدیه تو جامعه ما. تو جامعه ما هرچه آدم نفهم تر بی تفاوت تر بی مسئولیت تر و فرصت طلب تر باشه موفق تره , آروم تره.
من با شما همدردم و این درد مثل خوره روحم رو میخوره . اما گاهی اوقات مجبورم بخاطر اینکه خودم داغون نشم از کنار خیلی چیزها بگذرم. در مورد این افرادی هم که میگی من هیچ رابطه صمیمانه ای باهاشون ندارم. اینها چون شاگرد من بودن به من احترام میذارن و من هم در همون حد احترامشونو دارم اما هیچ وقت اونا رو در حد و اندازه ای نمیدونم که باهاشون صمیمی بشم. چون اگرچه به نظر من آدمهای پلیدی نیستند اما بیمارند و باید به چشم بیماران تعصب و جهل بهشون نگاه کرد . همین. زیاد جدیشون نگیرید. ضمنا" اونها مربی نیستند. کوهنوردانی معمولی هستند و سطح پائین. ذهنتونو از این موجودات پاک کنید و به چیزای قشنگ فکر کنید. البته این حرفائی که به شما زدم مخاطبش خودمم هستم چون خودمم هم با مشکلات شما درگیرم. شاد باشید.

 

....................................

 

پینوشت ۱ : قصد خاصی از پست فوق نداشتم مگر شفافیت بیشتر برای خودم و دیگران!.. امیدوارم آموزنده باشد. اگر همه چنین کنند دیگر کسی به خود اجازه پرده دری و هتاکی و دروغ پردازی علیه دیگران نخواهد داد و اگر بدهد کسی دیگر جدی اش نخواهد گرفت مگر به قصد ترحم!..

پینوشت ۲ :  متن مورد نظر بنا به درخواستهای تلفنی مکرر دوست وبلاگی آقای فرهادی حذف شد اما پس از حذف آن متأسفانه شاهد فحاشی ها و دوربرداشتنهای بیشتر آقای عزیزالهی در وبلاگ مضحکش بودم که این نشان می دهد حذف این متن نمی تواند جلوی عفونت پراکنی های این موجود بیمار را بگیرد بنابراین جهت دفاع از خودم در برابر چنین موجودات عجیبی لازم می دانم این متن را دوباره بازگردانم تا از حذف آن سوء استفاده نشود و مدرکی بماند در تاریخ مجازی کوهنویسی ایران علیه ریاکاری و فساد بارز اخلاقی افرادی که در این جامعه رشد می کنند و پا می گیرند تا در روز مبادا از آنها به عنوان لمپن و هتاک برای مقابله با هر آدم آزاده ای استفاده شود و خود این افراد به این نوع زندگی در درجات پست انسانی راضی و خشنودند. دوستان کوهنویس و کوهنورد آزادند تا هر نوع استفاده یا سوء استفاده از این نوع افراد در ارتفاع دادن به جایگاه خود و امید و انرژی گرفتن از آنها داشته باشند. من به عنوان یک آدم روراست وظیفه ام شفاف سازیست و وظیفه ای نسبت به کسی ندارم و در عین حال به هر آدم محترمی که به من و افکار من احترام بگذارد، احترام می گذارم اما باج نمی دهم. اگر شفافیت من دوستانم را می آزارد در انتخاب لینک ندادنهای پی در پی به مطالب وبلاگ من چه اینجا چه در فیس بوک آزادند. من هرگز از آنها چنین نخواسته بودم چون نیازی به آن نداشتم. آنها برای اثبات چیزی که به نفع خود می دانستند چنین کردند. من نه مجرم بودم و نه متهم که نیاز به مدافع و حامی مجازی داشته باشم. بروید به فکر خود باشید و مزاحم من نشوید. همین!

 پینوشت ۳ : پاسخ من به آقای فرهادی ( کامنت خصوصی ) : کاش این نظری را که دارید درموردشان با خودشان هم در میان می گذاشتید شاید خوشحال میشدند بعد هم می گفتید که دارید از آنها تعریف می کنید.. باورکنید که باور می کردند.. اما به هر حال خب گفتید دیگر.. شما هم از اینها می ترسید!.. : )) .. پس این عزیزالهی که همسن بابابزرگ من است حتی مربی هم نیست؟.. ماشاله به ادعا.. اینها نمی دانند احترام یعنی چی.. هر بار یکی را پیدا می کنند دور و برش با عرض معذرت موس موس کنند شاید چیزی گیرشان آمد و ارضا شدند.. به هر حال امیدوارم روزی شفا پیدا کنند.. فعلن که از عصبانیت دارند منفجر می شوند. به هر حال من هم صبرم حدی دارد.. دلقک که زیادی لوس شد می سپرمش دست جلاد!.. امیدوارم بفهمند..

 

+ پنجشنبه 5 تیر1393ساعت 22:38 روشنک هوشمند |

استقلال فکری ، جنسی و مالی زنان خار چشم مردسالاری..

 

جامعه و حکومت به تدریج با تغییر فرهنگ خانه نشین کردن اجباری زنان کنار آمده است و به نوعی از راه دور به کنترل آنها اکتفا کرده.. به عبارتی قضیه از دستش خارج شده!.. پرنده از قفس پریده و امیدی به بازگشت نیست!..  شعارهای عوام فریبانه رهبران پیشین برای جلب حمایت نیمی از زنان در اوایل انقلاب برخلاف عقاید ضد زنی که داشتند حالا علیه خودشان عمل می کند و آنها را بیش از پیش نگران کرده.. جامعه طبقاتی ( طبقات اجتماعی و فکری ) چند دسته ایران در مواردی همگام با حکومت و در مواردی بر خلاف حکومت عمل کرده و واکنش نشان داده.. آنجا که زنان از مردان در دانشگاه ها و علم اندوزی و زندگی کارمندی جلو زدند با اغماض و گاهی ریاکارانه و شاید نه با رضایت قلبی از سر نیتی برابری خواهانه، با آنها کنار آمده چون با وضعیت اقتصادی ضعیف خانواده ها و نیاز فرزندان به کمک و همیاری مادری تحصیل کرده، برای فرهنگ غالب مردسالاری، ضرورتی دردناک اما غیر قابل اجتناب آمد.. حکومت و اقتدارگرایان مرتجع البته برای آن راه حلی مزورانه اندیشیدند که همانا تشویق در ظاهر و ممانعت و اشکالتراشی در عمل و قانون و آنجا که به خاطر نیاز خانواده ها به منبع درآمدی جدید و تحصیلکرده ( اما همچنان مطیع و فاقد استقلال رأی بلکه در خدمت تمام وقت خانواده ) دیگر امکان مخالفت وجود نداشت، با تحت فشار قرار دادن زنان برای اجتناب از مشاغل تجاری و مسئولیت پذیری در بخش خصوصی، آنها را در سطح کارمندانی وفادار به سیستم مردسالاری یا حداکثر صاحبان مشاغل کوچک و بی خطری مثل پزشکی و تدریس و شرکتهای تقریبن نمایشی و بی بهره و ورشکسته محدود کردند. استقلال مالی به شکل سرمایه داری کلان هنوز برای بسیاری از زنان دور از دسترس است چرا که آنها تمام درآمدشان را صرف خانواده می کنند و دیگر امکان امید بستن به پس اندازی چشمگیر جهت راه انداختن کسب و کاری پر رونق آنهم در زمانه ای که مردان قدرتمند بخش خصوصی و تجاری را هم در هم می شکند ( واضح است که ازمابهتران را فاکتور گرفته ام که آن بحثش جداست.. ) و تحریمها و انزوای سیاسی و اقتصادی سالهای اخیر ایران در جهان، تقریبن محال است. استقلال فکری و متعاقب آن استقلال جنسی زن به این معنا که خودش و تنها خودش تصمیم گیرنده برای زندگی خود، شغل خود، درآمد خود و مهمتر از همه جسم خود و روابط خود باشد جزو مواردیست که در بدترین حالت جامعه هم با آن کنار نیآمده است و با آن مخالفت می کند و در بهترین حالت از اظهار نظر علنی و شفاف مبتنی بر عمل و مثالهای قابل قبول با رندی خاصی طفره می رود. این میانه بساط داغ سوداگران واسطه زیرزمینی که از هر شرایطی به نفع منافع خود بهره می جویند قابل رؤیت است و این خطر که تلاش صادقانه فمینیست ها و زنان آگاه ایرانی را با دخالتهای خود بدلیل ممانعت های قانونی و اجتماعی و جهت دادنهای سودجویانه به آنها از مسیر درست و اصیل آن به مسیری انحرافی و حاشیه ای و شعاری و یا شاید حتی زیانبار بکشانند، بی تردید وجود دارد. تلاشهایی که با حمایتهای ریاکارانه بعضی از خودی ها هم گاهی همراه می شوند چرا که مردسالاری سنتی حتی میان اقشاری از مخالفین حکومت هم وجود دارد و ریشه قطور این درخت سرطانی گسترده تر از این حرفهاست. با همه اینها من به آینده زنان این سرزمین امیدوارم. آنها همیشه ثابت کرده اند که رشد کردن حق آنهاست و ذکاوت خود را در تشخیص راست و ناراست همیشه در دقیقه نود و سر بزنگاه به رخ دیگران کشیده اند و همه را غافلگیر کرده اند.

 

+ دوشنبه 2 تیر1393ساعت 2:37 روشنک هوشمند |

از زندگی چی می خوام؟..

 

یکی از این فضل فروشایی که اراجیفشون رو معمولن به طرز عالمانه ای می خوان به خورد آدم بدن.. همون اراجیفی که به درد خودشونم نخورده بس که نخ نما و کهنه و پیزوری و تکراری بوده اما خب چون محکوم به تکرار بودن به همون ساختن و بهش خو گرفتن و همه دنیاشونه دیگه حالا، بهم نزدیک شد و یواشکی تو گوشم گفت : آخه تو از زندگی چی می خوای؟ اصلن معلوم هست؟..

گفتم : چیزایی که باید می خواستم یعنی طبیعت و جامعه از بچه گی بهم تلقین کرده بود که باید بخوام خیلی زود و راحت بدست آوردم اما چون چیزای دلخواهم نبود خودخواسته از دستشون دادم و یا به عبارتی رهاشون کردم یا انداختمشون توی خاکروبه ها.. همون چیزایی که تو الآن داری!..پس غصه من رو نخور که دلم هلاک چیزایی نیست که خودم ریختم دور.. به دلم از اون چیزا نمونده.. الآن چی می خوام؟.. الآن چیزی نمی خوام به جز دیدن دنیا.. تا هر جا که بشه رفت و دید و یاد گرفت.. عملی کردن چند تا ایده.. چشیدن همه چیز.. کشف کردن خیلی چیزها.. بعدش میرم یه گوشه واسه خودم می میرم.. این برای من یعنی نهایت زندگی.. خیلی شفاف.. مثل روز روشن..

 

+ جمعه 30 خرداد1393ساعت 11:29 روشنک هوشمند |

شبهای هیجان زده..

 

تا دوهفته آینده نمی توانم هیچ برنامه ریزی بلند مدتی برای هیچ موضوعی داشته باشم.. همه کارها و تصمیمهایی که در آینده خواهم گرفت به این دو هفته ( فقط امیدوارم طولانی تر نشود ) بستگی دارد.. آنقدر هیجان زده ام که خوابم نمی برد.. خودم را با نوشتن و فوتبال نگاه کردن مشغول می کنم و آموختن زبان.. دوست ندارم بابت آینده خیلی خیالپردازی کنم.. اما وااااای چه میشود اگر که بشود.. به همه آرزو کوچولوهایم میرسم و تازه حتی بعضی از آرزو گنده ها.. چقدر عالی می شود اگر که بشود.. ناخودآگاه نیشم تا بناگوش باز می شود.. البته اگر هم که نشد چیزی از دست نرفته اما خب... کمی دلم می سوزد و مجبورم باز هم صرفه جویی کنم و منتظر آینده ای بمانم که بتوانم کارهایی را که دوست دارم عملی کنم.. ولی خودمانیم چه میییییشود اگر که بشود!.. یک شبه ره سی ساله ( حسابش کرده ام با ماشین حساب.. دقیقن سی سال! ) را می روم با خیالی راحت و کلی طرح و برنامه و ایده که می توانم عملیشان کنم.. یعنی می شود؟.. من بروم چیزی بخورم.. مغزم دارد می ترکد.. نمی توانم یک جا بنشینم .. کاشکی اصلن.. ولش کن!.. حالا که هست.. خب شاید هم بشود.. فقط دارم از حالا خودم را دلداری می دهم که اگر هم نشد زیاد دلخور نشوم.. اصلن ولش کن.. بروم یک چیزی پیدا کنم بخورم.. چه دنیای عجیبی!.. واقعن که!.. گاهی زندگی آدمها به همین راحتی می تواند زیر و رو شود..  یعنی می شود؟!.. :")) ..

 

+ دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 0:50 روشنک هوشمند |

تحقیر زنان ایرانی پشت درهای بسته آزادی..

 

دارم پخش زنده مسابقه والیبال ایران و برزیل را نگاه می کنم که در ورزشگاه آزادی تهران جریان دارد.. خیلی برایم جالب است که دوربین صدا و سیما زنان برزیلی حاضر در میان تماشاچیان ورزشگاه را نشان می دهد اما هیچ کس اهمیتی به زنان تحقیر شده پشت درهای بسته ورزشگاه مانده ایرانی که با شور و شوق آمده بودند تا در کنار زنان برزیلی در شهر خودشان و کشور خودشان تیم جوانان خودشان را تشویق کنند، نمی دهد!.. راستی تبعیض تا کجا؟!.. خجالت نمی کشید؟.. یاد بعضی از کافه های سنتی کشور مراکش افتادم که فقط به مردان مراکشی و توریستها و زنان غیر مراکشی اجازه ورود و استفاده از فضا را می دهند و از سوی بعضی از هموطنان و مسئولان ، عربهای وحشی و ضد زن نامیده می شوند.. فرق آقای مسئول فدراسیون والیبالی که با خنده به زنان توصیه می کند به جای ورزشگاه آمدن بنشینند در خانه و برای تیمشان دعا کنند با آنها چیست؟.. فرق زنان ایرانی با زنان برزیلی حاضر در ورزشگاه آزادی چیست؟..

................................................

پینوشت : گفته می شود رئیس فدراسیون به یکی دو نفر از کارمندان زن فدراسیون مجوز ورود به ورزشگاه را داده!.. من که هر چه نگاه می کنم تا به الآن چنین چیزی ندیدم اما در صورت درستی که بدتر است!.. یعنی این خانمها چه فرقی با خانمهای بیرون ورزشگاه داشته اند؟.. اینها جنسیتی خاص دارند که زنهای بیرون ورزشگاه ندارند که از ورودشان جلوگیری شده؟!.. وااای!.. سرم سنگین می شود از دیدن و خواندن و شنیدن این چیزها.. ماهواره من کو؟.. : (( ..

 

+ یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 21:7 روشنک هوشمند |

تفاوت جزئیات و کلیات ..

 

آقای صاد آدم خوبیست.. مثل هر آدم دیگری در اوقات فراغت عادتهای مخصوص به خود را دارد.. یکی از این عادتها جدول حل کردن است.. او همیشه همه جدولها را هر چقدر هم که سخت باشند حل می کند و پیروزمندانه به اطرافیانش که یا دارند کباب باد می زنند یا تخته نرد و حکم بازی میکنند یا غیبت می کنند و تخمه می شکنند، نشان می دهد.. دور و بری ها هم در آن لحظات غرور آفرین هورا کشان و صد آفرین گویان تشویقش می کنند و تنها کسی که ساکت می ماند و با لبخند معنی داری به او نگاه می کند من هستم!.. او هم نخودی می خندد و چشمکی می زند و به روی خودش نمی آورد.. این رازیست بین من و او!.. قهرمان حل جداول بی نقص در حقیقت حتی یک سطر یا ستون جدول را هم درست حل نمی کند.. اما روشی برای خودش دارد که در نوع خود جالب توجه است.. او برای هر سوالی جواب دلخواه خود را می نویسد چون پاسخ را بلد نیست و حوصله پیدا کردنش یا پرسیدنش را هم ندارد.. فقط دوست دارد خانه های جدول هر چه سریعتر پر شوند و جدولش را تمام کند.. به این ترتیب تمام خانه های جدول با پاسخهای دلبخواهی او طوری پر می شوند که همدیگر را نقض نکنند و همه با هماهنگی خاصی درستی یکدیگر را تأیید کنند!.. گاهی حتی وقتی جواب سوالی را هم می داند برای هماهنگی با انبوهی پاسخ غلط اما همپوشان مجبور می شود با پاسخ غلطی جایگذینش کند تا جدول به هم نریزد و سایر جوابهای غلط لو نروند!.. پایان کار هم مشخص است.. جدولی داریم حل شده اما با پاسخهایی ساخته گی و دروغین.. او جدول مورد نظر را حل نکرده بلکه جدولی تازه ساخته با پاسخهایی که سوالهایی تازه می خواهند اما چه اهمیتی دارد برای او؟.. کیست که بنشیند و تک تک سوالهای جدول را با پاسخها تطابق دهد؟.. مهم کلیتیست که به نظر درست می رسد.. جزئیات به کار که می آیند؟.. حوصله دارید ها..

 

+ سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 23:24 روشنک هوشمند |

تفاوتهای ظریف..

 

من زنی هستم که وقتی احساس آرامش می کنم که جایی باشم که برای من به عنوان یک انسان ارزش قايل باشند نه به عنوان یک زن و جنسیتی که باید تصاحب شود.. نه کسی که او را در چارچوب عناوینی که در رابطه با مردهای زندگی اش به او نسبت می دهند تعریف می کنند .. من زنی هستم که دوست دارم انسانیتم مورد توجه قرار گیرد نه زیبایی و ظرافت و جذابیتم.. به همین خاطر بیشتر اوقات ترجیح داده ام آرایش نکنم یا کمتر آرایش کنم.. ترجیح داده ام پوششی ساده و معمولی داشته باشم اما راحت و شاد و هماهنگ.. ترجیح داده ام کمترین نگاه و توجه را به خود جلب کنم و اینگونه احساس آرامش کرده ام در جامعه ای که همه با هم برای بیشتر دیده شدن و بهتر به چشم آمدن رقابت می کنند و برای له کردن یکدیگر تلاشی بی وقفه دارند و من فکر می کنم که حجاب اجباری یکی از دلایل این احساس کمبود و تلاش برای رفعش بوده و هست.. (حجاب اجباری جنبه جنسیت گونه بخشیدن به زن را تقویت کرده و آنها را تبدیل می کند به سوژه های جنسی پنهان شده در پوششی اجباری که تمایل برای تصاحب و تحت مالکیت قرار دادنش جهت رفع این پوشش و رسیدن به وصال تشدید می شود.. در صورتی اگر حجاب اجباری نبود مطمئنم این عطش تصاحب و مالکیت فرو می نشست و زنان با ظاهرهایی به مراتب ساده تر و بی آلایش تر در جامعه ظاهر می شدند و مردها این همه حریص و شهوت طلب نبودند..).. این شاید درکش برای بعضی ها مخصوصن مردان و زنانی که همه وجود خود و ارزشی را که دارند از دریچه چشم دیگران معمولن توخالی و بی مایه می بینند سخت باشد و گاهی آنها را دچار خشم و کینه ای نسبت به من کرده که ناشی از عدم اطمینان به خود بوده و باعث آزارم شده است.. هیچ وقت با این آدمها نتوانستم کنار بیآیم و دوستی کنم و تا جای ممکن از خودم دورشان کرده ام.. آدمهایی که از شدت حقارت و بدبختی به جای دیدن واقعیت آدمهایی مثل من که خوشبختانه این روزها کم هم نیستند خود را با تصوراتی که از من و امثال من دارند آرام می کنند.. ذهن مشوشی که پس از آشنایی با افکار آدمی مثل من و دیدی که نسبت به زندگی دارد، همه زندگی و آرزوها و تصورات خود را در مقابل حقیرانه و احمقانه می یابد، چه می تواند بکند جز خیالپردازی بیمارگونه ای درباره من و واقعیت وجودی من که در ذهن او مسخ می شود و به شکل دلخواه او تغییر شکل می یابد تا خیالش از بابت من راحت شود و آرام گیرد؟.. سالها پیش در مواجهه با اینگونه از آدمها دچار حس عدم امنیتی می شدم که ناشی از عدم اطمینان آنان نسبت به خود بود.. حتی آنها که در دنیایی خیالی غوطه ور بودند که ساخته و پرداخته دروغهای فرصت طلبانه اطرافیانشان بود اما انگار آن ناخودآگاهشان هم مثل من این ظاهر ساخته گی را باور نداشت.. آخر نمی توانستند آن نقاب محترم و دوست داشتنی را مدت زمان زیادی بر صورت خود تحمل کنند و روزی به تنگ می آمدند و کنارش می زدند و خود واقعیشان را به رخم می کشیدند و آنجا بود که پیش داوری های ذهنی و خصومتهای غیر علنی جای خودش را به خصومتهای علنی می داد.. آنقدر با این آدمها برخورد داشته ام که دیگر از یک فرسخی هم تشخیصشان می دهم و احتیاط لازم را در درگیر نشدن با آنها و عقده ها و تصورات عجیب غربیشان همیشه لحاظ می کنم.. همیشه ترجیح داده ام با افراد محدودی که چنین مشکلاتی ندارند رفاقت کنم و باقی را در محدوده ای مشخص از خودم دور نگهداشته ام و هر زمان که تشخیص داده ام حتی همین محدوده هم یارای کنترل این افراد را ندارد خیلی راحت و سریع عذرشان را خواسته ام و چون خوشبختانه آدم بی نیازی هستم هرگز خود را به خاطر رفع نیازهای مختلفم مجبور به تحمل تعداد زیادی از آدمها که خطر احتمال وجود نخاله ها را میانشان بیشتر می کند، ندانسته ام.. آدمهایی را که هیچ وقت به فاصله خود با دیگران راضی نیستند، دوست ندارم.. به اصطلاح خودمانی منظورم همان بی جنبه هاست.. احساس بدی را که در برخورد و تشخیص این آدمها به من دست می دهد هرگز با ترس یا عدم اعتماد به نفس مخصوص این آدمها اشتباه نگیرید!.. من از بی مایه ها و مبتذلها نمی ترسم.. فقط استفراغم می گیرد و متأسفانه به اندازه این آدمها در نقش بازی کردن مهارت ندارم.. 

 

+ سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 1:10 روشنک هوشمند |

یه شب مهتاب..  

 

این فایل تصویری را دوستی برایم فرستاد..  گفتم برای شما هم بگذارم ببینید.. نمی دانستم چطور می شود در بلاگفا نمایشش داد .. سعی خودم را کردم تا قابل مشاهده شود.. فایل را دانلود کنید بعد ببینید :

یه شب مهتاب..

 

+ دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 19:49 روشنک هوشمند |

ارتفاع سرخوشی..

 

از امروز ساعت ۴ صبح دوباره روی دور سرخوشی افتاده ام.. یک عالمه خوشحالی و انرژی فوق العاده دارم.. موسیقی می گذارم برای خودم و می زنم و می رقصم و می خوانم.. غذا را با لذت هر چه تمامتر می خورم.. دفترچه ایده هایم را می آورم می نویسم.. همین طوری که می نویسم یاد آن صحبتهای آیدین آغداشلو می افتم که جایی از مصاحبه اش با فلان خبرگزاری آن لاین که اسمش یادم نیست گفت : « بلاخره به جایی رسیدم که باید تولید می کردم..».. سوال مصاحبه کننده درست یادم نیست اما قیافه خنده داری داشت و ژستی گرفته بود در برابر آقای آغداشلو که یعنی زیر بار ابهت استادی که فقط او قدرش را می داند و تازه کشفش کرده و دارد به ما بدبخت بیچاره های پررو و بی ادب و نافرهیخته نشانش می دهد، خم شده و دارد دیگر خورد می شود!.. در تواضع ذاتی و غیر نمایشی و صادقانه هنرمندی مثل آقای آغداشلو که شکی نیست.. توی آن چشمان آبی عمیق و شفاف راحت می توان پیدایش کرد.. اما کاش مصاحبه گر راحت تری اجرا را بر عهده می گرفت.. کمتر پز می داد به مخاطب.. مخصوصن آنجا که اشاره می کرد یک جایی از مصاحبه قبلیش را هم توی فلان روزنامه حذف کرده اند که اشاره کرده بوده به اسمی از استاد که در جهان قابل شناسایی است یعنی AA .. خلاصه اینکه خیلی روی اعصاب بود.. آدم واقعن می تواند دوستدار استادی یا هنرمندی باشد و قدرش را هم بداند اما بدون این همه ادا و اطوار گل درشت.. توی ذوق می زند به خدا.. 

خلاصه اینکه فکر نکنید من خود ناچیزم را می خواهم با استاد هنرمندی مثل آقای آغداشلو مقایسه کنم اما خب.. فکر کنم من هم یک روز به این نتیجه برسم که باید از مصرف کننده گی و ایده پردازی و شیطنت و بازیگوشی و این شاخه به آن شاخه پریدن دست بکشم و چیزی هم برای تماشا یا فهمیده شدن ارائه دهم.. البته که من هرگز از دنیا و بلعیدن پدیده ها و یادگیری و تجربه هر آنچه می توانم سیر نخواهم شد اما بلاخره من هم یک روزی به این نتیجه خواهم رسید که باید تولید کنم.. شاید نتیجه به هنرمندی و خوبی کار هنرمندان و نویسنده گان خوب و فرهیخته ای که داریم ( مخصوصن نسل سالهای طلایی هنر و ادب ایران ) نباشد اما به اندازه خودم آنچه را که در سفرها وغواصی هایم در دنیای درون و بیرون دریافته ام ارائه خواهم داد و عجله ای هم ندارم .. فقط امیدوارم زیاد عمر کنم تا وقتش برسد..

دلم برای احمقهایی که برای شاد شدن هزار و یک کوفت و زهرمار شیمیایی و سمی را امتحان می کنند می سوزد.. من فقط هوا و آب و غذا مصرف می کنم و گاهی آنقدر از اینکه زنده هستم و وجود دارم و سلامتم شاد می شوم که از شدت خوشحالی نفسم بند می آید.. شاید باور نکنید.. اما به نوعی به خدایی خاص به شدت ایمان آورده ام.. خدایی که در من جریان دارد.. توی هواست و آب و نور.. حتی توی تاریکی.. همین خوشحالی من و زنده بودنم .. این یک جور معجزه است.. اسمش نمی دانم چیست.. اما دوستش دارم و با تمام وجود حسش می کنم.. شما اسمش را بگذارید خدا یا هر چه دوست دارید..

خب!.. درس و مشقم مانده سر دستم.. بروم یک کمی هم انرژی آنجا مصرف کنم..

.......................................

پینوشت : راستی ماهواره شما هم پس از طوفان بر باد رفته یا قاطی کرده؟.. مال من که چنین است.. این کلید پشت بام را هم باید از یکی بگیرم بروم ببینم سر جایش است یا نه.. این تلویزیون ملی و محتویاتش که به تف و لعنت هم نمی ارزد بس که مزخرف و حال به هم زن است.. بعد از ده سال کنجکاو شدم یک دوری بزنم ببینم چه تغییری کرده.. چشمتان روز بد نبیند.. چند تا دیوانه اسکیزوفرنی روانی و بدریخت و فلک زده که مزدوری و بلاهت از سر و رویشان می بارید دیدم که دارند درباره ما بدحجابها و غرب زده ها با هم بحث و تبادل نظر می کنند.. حال خوبم داشت دگرگون می شد که زودی خاموشش کردم.. از ماهواره کانالهای تی وی سنک موند فرانسه را نگاه می کنم که به آموزش زبانم کمک می کنند و برایم درعین جذابیت آموزنده هم هستند.. ام بی سی ها را هم برای فراموش نکردن انگلیسی دنبال می کنم.. گاهی هم من و تو را نگاه می کنم البته وقتی که نویز نداشته باشد.. بی بی سی و وی او ای که نابود شده اند.. حالا البته همه اینها را از اینترنت هم می شود دنبال کرد اما خب کمی سخت است.. خلاصه این آقایان و خانمهای مزدور بهتر است کمی هم وجدانشان را قاضی کنند و باور کنند همه آدمها مثل آنها فکر نمی کنند و فقط درصد کمی از ایرانی ها مثل آنها اسکیزوفرن و غیرعادی به معنای بدش هستند که خود را از آزادی های انسانی به خاطر دلایل واهی محروم می کنند و به خاطر مزدی که می گیرند همان را هم عادی و اخلاقی جلوه می دهند.. این حق را ندارند اما حالا که زورشان می چربد ما هم انتخاب می کنیم که آنها و مزخرفاتشان را نادیده بگیریم و به حالشان دل بسوزانیم.. خلاصه اینکه امیدوارم ماهواره ام هر چه زودتر دوباره راه بیفتد تا این تلویزیون قدیمی گنده را به آکواریوم تبدیل نکرده ام.. 

 

+ پنجشنبه 15 خرداد1393ساعت 18:9 روشنک هوشمند |

این شبها... من و پشه ها..

 

دلم سفر می خواهد.. حالا سعی خودم را می کنم که تا آخر سال سفر غواصی آموزشی ام  را برای استادی حرفه ای این رشته داشته باشم.. تا دو ماه آینده خواهم فهمید که می توانم بروم یا می ماند برای سال بعد.. البته باید مبلغی حدودن معادل ۴۵۰۰۰۰ تومان را تا پایان سال جاری میلادی جهت تجدید اعتبار مدرک دایو مستری ام به حساب پادی بریزم که آنهم دردسرهای خاص خودش را دارد با وجود تحریمهای بانکی و عدم امنیت کارتهای اعتباری فعلی که درایران می شود پیدا کرد این روزها.. حالا اگر منم که راهی برایش پیدا می کنم.. مشکل غیرقابل حلی نیست..

اگر نتوانستم به سفر غواصی بروم عوضش یک سفر تفریحی کوتاه ده روزه به یکی از کشورهایی که گرفتن ویزایش دردسر ندارد را انتخاب می کنم.. جایی که تا به حال نرفته ام.. حسابی باید صرفه جویی کنم.. دلم کمی هوای تازه آزاد می خواهد.. 

این شبها پنجره ها را باز می گذارم و کولر را روشن نمی کنم تا هزینه برق را هم کم کرده باشم.. در عوضش مجبورم از پشه ها تا صبح پذیرایی کنم!.. پنجره ها توری دارند اما جاهایی از آن با چارچوب اصلی کاملن چفت نمی شود و راه را برای این مهمانان ناخوانده حسابی باز می کند.. به عنوان یک محیط زیستی دوست ندارم از حشره کش ها استفاده کنم که ضررش بیش از امتیازش است و از این گذشته به آن حساسیت دارم.. حشره کش دستی پلاستیکی ندارم.. از قیافه اش خوشم نمی آید اما حالا شاید مجبور شوم بخرم.. قرص های حشره کش هم هستند.. حالا تا آن زمان به یک روش کاملن موثر و سنتی روی آورده ام!.. تنبلی من خلاقیتم را که نکشته هیچ آن را تقویت هم کرده است آنقدر که در پشه کشی بوسیله دست به چنان مهارتی دست پیدا کرده ام که حتی پشه های در حال پرواز در فضای تاریک شب ( حالا یک لامپی هم آن گوشه سو سو می زند.. ) را هم در اولین اقدام با یک ضربه نابود می کنم.. دیشب در اوج قساوتم از ۱۲ پشه پروازی وزوزو موفق به قتل ۱۱ تا شدم اما چه فایده که دوازدهمی باهوش تر بود و آن بالاها نزدیکی های سقف اتاق سیر می کرد و فقط به هنگام حمله می آمد پایین!.. همین یکی کافی بود تا انتقام آن یازده تای دیگر را تا صبح بگیرد.. خانه پدری اهواز کلی عنکبوت ریز و درشت داشت که به پشه ها مهلت ابراز وجود نمی دادند و هر وقت هم که می خواستم تارهایشان را از روی دیوار پاک کنم به همین خاطر به عذاب وجدان دچار میشدم و یک جورایی از زیرش در می رفتم و سمبلش می کردم!.. اینجا تارعنکبوت نمی بندد!.. مارمولک هم نیست.. فعلن مجبورم با همین خلاقیت دستی به حسابشان برسم تا به یکی از وسایل مدرن پشه کشی مجهز شوم.. چاره ای نیست.. 

 

+ پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 2:4 روشنک هوشمند |

شباهتهای خطرناک و بیخطر..


" گروه اسلام‌گرای بوکو حرام، که نام رسمی آن به عربی "جماعة أهل السنة للدعوة والجهاد" است، بیش از یک دهه است که در شمال شرقی نیجریه و شمال کامرون و نیجر فعالیت می‌کند. بوکو حرام یعنی آموزش غربی ممنوع!..

ابوبکر شیکاو گفت که این دختران به جای مدرسه رفتن باید ازدواج می کردند.

او گفت: خدا به من دستور داد آنها را بفروشم، آنها اموال خدا هستند و من دستورات او را اجرا می کنم."

اینها تکه هایی از فاجعه ای در حال وقوع در نیجریه است.. متن کاملش را می توانید در پیوندهای روزانه وبلاگ و سایر خبرگزاری ها ببینید و بخوانید.. البته تقریبن همه شبکه های خبری ماهواره ای هم به طور روزانه گزارشهایی از این مصیبت نه چندان جدید منتشر می کنند..

به نام دین و خدا و اسلام و مذهب چه کارهایی که نمی شود کرد... جای دوری نرویم.. حرفهای این وحشی ها را با بعضی از هموطنان خودتان که احیانن مسئولیتی و قدرتی هم دارند بسنجید... شباهتهای خطرناک همیشه هشدار دهنده هستند.. وحشی گری و بربریت مرز و ملیت نمی شناسد.. وحشی گری به نام خدا و دین از هر نوع دیگرش عواقب بدتری دارد..

راستی!.. بر اساس ای میلهایی که دریافت کرده ام یک موجود تعریف نشده ای با نام و فامیل من به نظر می رسد چند سالیست که صفحه ای در فیس بوک ساخته و چند نفری را هم خلاصه حسابی سر کار گذاشته است.. برای خسارت دیده گان احساسی و عاطفی و معنوی این صفحه اصلن متأسف نیستم.. دلم برای آنها که سر کار رفته اند نمی سوزد چون اگر عقل داشتند آن نوشته گوشه بالای سمت چپ وبلاگ مرا می خواندند که نوشته :

من در فیس بوک صفحه ای ندارم!

نه تنها فیس بوک بلکه در هیچ شبکه اجتماعی دیگری!.. به این مسئله افتخار نمی کنم اما خب همین است.. به کسی هم ربطی ندارد..

نمی دانم هدف این یارو از این کار چیست و برایم هم اصلن مهم نیست.. علافیست که احتمالن چنان مشتاق شخصیت من شده که دوست دارد خودش را جای من بزند و کیف کند!.. یا عاشقی حسود و شکست خورده که در کنجکاوی سردرآوردن از کارهای روزانه من و دوستان این روزهای من می سوزد و می خواهد به این ترتیب به من و زندگی من شاید دوباره نزدیک شود.. این همه عکس از من اینجا هست به خودش زحمت نداده از آنها بردارد.. برای اینکه واقعی تر جلوه کند و کسی هم پاپیچش نشود رفته عکسی پیدا کرده که بنا بر نظر خودش به من شباهت داشته باشد البته از پشت عینک دودی!.. خب بگذار دلش خوش باشد.. این آدم و موارد مشابهش آدمهای دیوانه و سرگردان دنیا مجازی هستند.. موجوداتی قابل ترحم و بی اثر و بی خطر که موجوداتی مشابه خودشان را سر کار می گذارند.. این شمایید که باید عاقل باشید تا فریب نخورید.. خلاصه اینکه مثل مرغ خانه گی نباشید.. حتی گاو هم که می خواهد از جاده عبور کند اینور و آنور را یک نگاهی می اندازد تا له نشود... دنیای مجازی هم چنین است.. حواستان را جمع کنید تا به این راحتی ها سر کار نروید!..  

واقعن حماقت می خواهد یکی برود آدمی را کپی کند که چنان بی پروا و صادقانه از خودش و زندگی اش و افکارش و اطرافیانش اینجا می نویسد که همه را از دوست و نادوست خلع سلاح می کند.. و همین است که تا به الآن پابرجا و مستقل مانده .. به هر حال حماقت درد بیدرمانیست .. برای همه بیماران جسمی و روانی حاد و مزمن آرزوی سلامتی می کنم.

نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است.. اگر خوشتان می آید که خوش به حالتان که به اینجا می آیید و مرا می خوانید و اگر خوشتان نمی آید با خودتان و من رودربایستی نداشته باشید.. مواد مخدر که نیست!.. یک بار برای همیشه تصمیم بگیرید که دیگر به اینجا نیآیید و نخوانید تا روی اعصابتان نرود و اذیتتان کند و به هزار و یک تقلا و انتقام و کتک و کتک کاری روانی بیانجامد، آن هم فقط آرزویش در سر شما که می دانید در دنیای واقعی هرگز تحقق نخواهد یافت و به شکل عقده ای و کینه ای سرطانی در مغز و قلب شما گسترش و توسعه خواهد یافت .. شاید به نظر برسد که اینگونه نوشتن نویسنده اش را کاملن آسیب پذیر و در دسترس قرار می دهد اما اشتباه می کنید.. من با هر نوشته از شما دورتر و دورتر می شوم چون دیگر به جای من نوشته های مرا می بینید نه خودم را..  این شمایید که دارید آسیب می بینید و در دامی گرفتار می شوید که خودتان خبر ندارید. به هر حال از ما گفتن!.. ما خیر و صلاح شما را می خواهیم..


+ یکشنبه 21 اردیبهشت1393ساعت 17:35 روشنک هوشمند |

پسر کو ندارد نشان از پدر..


آقای جنتی کوچک ( پدر ) در راستای حمایت از نویسنده و خلاقیت و افاضات حضرت رئیس جمهور در این باب فرموده اند که نویسنده باید اسلامی فکر کند و اسلامی بنویسد و خلاصه همه فکر و ذکرش اسلام باشد و بس و گر نه بچه خیلی بد و لا ابالی و بی اعتقادی است و ما به او اجازه نمی دهیم که بنویسد.. پشت دستش می زنیم و اینا... این حالا بماند که اصل حرف ایشان چگونه قابل اثبات است درباره ذهن و فکر و خیال که برایش محدوده ای و مرزی نیست و گر نه صاحبش دیگر نویسنده نیست.. من هم مثل شما می دانم که با حرفهای اینها کلن نباید از موضع عقل و منطق برخورد کرد چون جواب نمی دهد.. فقط به این نکته فکر کنید که بر این اساس و به این ترتیب که نوشته های آقایان بی اعتقادی مثل ناباکوف و چخوف و مارکز و کامو و همینگوی و لسینگ و اینها را باید برد توی خیابان سوزاند که... با این استدلال چرا مردم نوشته های اینها را بخوانند اما نویسنده بدبخت بیچاره ایرانی به جرم اسلامی نبودن به قدر کافی ( حالا معیار چیست و که چگونه تعیین می کند؟ تفتیش عقاید  اینطور موقع ها جواب می دهد یعنی؟! ) باید نوشته هایش در انتظار گرفتن مجوز توی کشوهای میزها بپوسند البته اگر شانس بیآورد و به جرم اسلامی نبودن تفکر ، سرش بالای دار نرود!.. (قتلهای زنجیره ای مد نیست این روزها.. حالا بعدن وقت دارند به اندازه کافی..).. اگر راست می گویند هر چه کتاب و داستان و فلسفه و علوم اجتماعی غیر اسلامی که در بازار کتاب پیدا می شود را جمع کنند تا ثابت کنند تفکر غیر اسلامی در ایران جایی ندارد... اصلن چرا خودشان را اذیت می کنند.. حق نوشتن و چاپ و انتشار کتاب را به حوزه علمیه قم و خانواده بدهند و هر چه نویسنده لا ابالی بی اعتقاد و نوشته هایشان را بریزند توی دریا!.. در وقت ارزشمندشان هم صرفه جویی می شود تازه!..


+ شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 16:10 روشنک هوشمند |

این روزها...


این روزها باید فکر سفر چند ماه بعدم باشم برای ادامه و تکمیل دوره های مربی گری غواصی پادی.. بعد از دایو مستری کلی خوان دیگر برای پیمودن هست.. فعلن نمی توانم مطمئن باشم که امسال به این سفر می روم یا نه چون هزینه ها به شکل سرسام آوری بالا می روند و چنته تقریبن خالیست!.. پارسال زیادی ولخرجی کردم که البته لازم بود.. ببینم اسپانسری پیدا می شود بدون قصد همراهی در سفر یا مشایعت یا استقبال و اینا از اینجانب حمایت کند تا برویم افتخار بیآفرینیم واسه ایرانی ها؟!.. از حالا بگویم که نمی توانم قول بدهم که با چادر و مقنعه شنا کنم یا مردم را بفرستم آن زیر و زنده در آورم اینطوری.. نمی توانم به این همه شناگر و غواص خوش تیپ و خوش قیافه که دور و برم دلبری می کنند بی اعتناء باشم.. البته که وقت برای خوشگذرانی به آن صورتی که فکر می کنید نخواهم داشت اما خب چشمهایم را که نمی توانم ببندم.. دستانم را هم همین طور و ... فقط می توانم مارک و برند شما را روی مایو یا لباس غواصیم نصب کنم و به شکلی به شدت نجیبانه و شریف حسابی برایتان تبلیغ کنم!.. خلاصه اینکه آیا فریادرسی هست که مرا یاری کند؟!... راستی بیکینی با رنگهای پرچم ایران چه شکلی می شود؟.. آن الله اش را کجا بگذاریم که خوب دیده شود آن وقت؟.. منظورم روی تکه بالاییست!..

تصمیم گرفته ام تا پایان این سال زبان فرانسه ام را به جای قابل قبولی برسانم.. اسپانیایی را هم شروع کردم که به خاطر شباهت زیاد این زبان با فرانسوی و نداشتن وقت لازم فعلن کنار گذاشتمش تا این یکی را به جایی برسانم بعد.. سفرهایی که می روم بیشتر با فرانسوی ها و فرانسوی زبانها سر و کار دارم.. این خیلی به من کمک می کند.. از طرفی عشقی که به فرهنگ و هنر و ادبیات فرانسه دارم بدون دانستن این زبان تکمیل نمی شود.. کلاس می روم اما کلاس را برای کلاس رفتن نمی روم و به آن وابسته نیستم.. برای مراحل اولیه کلاس زبان می تواند کمک کننده باشد.. کلاس و استاد به من کمک می کنند تا به هدفم بهتر و سریعتر برسم..

احساس می کنم عضلاتم دوباره شل شده اند.. ورزشهای قدرتی مثل سنگ نوردی همین اشکال را دارند.. اگر مدتی ورزش کنید و آن را به یکباره رها کنید همه زحماتتان در بدنسازی به باد می رود .. خب مجبور شدم.. با آن زانو که نمی توانستم.. خوشبختانه زانویم دیگر درد نمی کند و کندی بعضی حرکات زانوی آسیب دیده ام نسبت به دیگری چنان کم شده که می توانم با اطمینان بیشتری البته با احتیاط سنگ نوردی داخل سالنم را ادامه دهم ..

سفرنامه؟.. می نویسمش!.. حالا... کار دارم!..


+ پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 18:44 روشنک هوشمند |

در خدمت و خیانت روانشناسان..


یکی از دوستانم یادم می آید که کارش شده بود سر کار گذاشتن دکترهای روان شناسی که به آنها مراجعه می کرد.. و ماجرا از آنجا شروع شده بود که بعد از یکی از به قول خودش شکستهای عشقی اوایل جوانی اش به دکتر روان شناس جنس مخالفی مراجعه کرده و پس از درد و دل و گریه و زاری در فراغ رفیق نیمه راه با پیشنهاد دوستی ایشان برای فراموش کردن غم از دست رفته مواجه شده بود و از آنجایی که دوستم کلی برای خودش برو و بیا داشت و هر کچل ازبکی را به عنوان دوست پسر انتخاب نمی کرد، این آخرین باری بود که به روان شناس مرد مراجعه می کرد..

دوستم از آنهایی بود که یک روز عاشقند و روز دیگر فارغ.. هیچ وقت این حزن و اندوه پس از جدایی های مکررش را باور نکردم.. به نظرم طبق سنت عادتش شده بود که بعد از هر فراغت از ماجرای عاشقانه ای که با توجه به حرفهایش مقصر اصلی و متهم ردیف اول خودش بود، گریه و زاری راه بیندازد و خودش را قربانی جلوه دهد.. اینطور یاد گرفته بود و طور دیگری غیر از این نمی توانست فکر کند.. سالها از آن روزها گذشت و روزی در تهران توی خیابانی دیدمش.. ذوق زده توی کافه ای نشستیم و از آن ایام حرف زدیم.. فهمیدم دو سه سالی می شود که دیگر در تهران زندگی می کند و به این نتیجه رسیده که باید مستقل شود!.. کارمند شرکتی خصوصی بود و به نظر می رسید زندگی روبراهی دارد.. بعد از گپی دوستانه مستقیم سر اصل مطلب رفتم و پرسیدم که آیا هنوز پیش روانشناسان بیچاره می رود و سر کارشان می گذارد یا نه!.. خندید و گفت که قبلن ها آنها را سر کار نمی گذاشته و همین طوری پیش می آمده  اما حالا عمدن این کار را می کند.. خنده ام گرفت.. به صورتش نگاه کردم.. چشمان سیاه و باریکش میان پهنه صورت بیضی و گندمگونش می درخشیدند.. نشانه ای از غم و پشیمانی در او نمی دیدم.. گفت : " روان شناسها هم آدم هستد دیگر با مشکلاتی مثل ماها.. همان چارچوبها و طرز فکرها و قالبها.. این مشکل من بود که قدرت تشخیصم را از دست داده بودم.. من مدتهاست که پیش روان شناس مرد نمی روم.. روان شناسان زن زباله دانهای بهتری برای تخلیه روانی هستند.. " .. و دوباره شروع کرد به خندیدن!.. باورم نمیشد که این همان دختر عاشق پیشه همیشه گریان چند سال پیش باشد.. چقدر بیرحمانه درباره دیگری با اطمینان خاصی حرف میزد.. گفتم یعنی چه؟ یعنی می روی فقط درد و دلی می کنی و دیگر هیچ؟.. کلی پول می اندازی دور که.. گفت : " هر کسی نیاز به کسی دارد تا تخلیه شود.. لا اقل من این نیاز را دارم.. این روزها مشکلات من مشکل دوست پسر و عشق و عاشقی نیست.. مشکلاتی بزرگ تر است.. مشکلات کاری.. اجتماعی.. روانشناسها اکثرن چرند می گویند چون خودشان هم با همین مشکلات دست به گریبان هستند و راه حلی برایشان ندارند.. تغییراتی که تو می توانی با رفتارهای مشخصی در زندگی ات بوجود بیآوری بسیار محدود تر از مشکلاتی هستند که دیگران برای تو بوجود می آورند آنهم با وجود پیش زمینه ای ضخیم از فلاکت و بدبختی شرقی و قوانین ناعادلانه و فرهنگ پوسیده ای که در جامعه در جریان است، تو برای ادامه زندگی مجبور به مدارا و سازشی که حسی منفی و بازدارنده به همراه دارد یا جنگیدنی فرسایشی که خسته کننده و خطرناک است حتی اگر حس غرور و خودخواهی و عزت نفست را حسابی ارضاء کند!.. این را دیگر هر خری می داند و نیازی نیست از زبان روان شناس مفلوکی بشنوی که چنان از مرحله پرت است که واقعیتی که روبرویش نشسته است را نمی بیند و تو را بر اساس آنچه خوانده و تجربیات محدود خود قضاوت می کند.. مراجعه کننده خوب مراجعه کننده ایست که او را جدی نگیرد.. و فقط بگوید و بگوید و بگوید اما وقتی که خانم روانشناس دهانش را باز کرد تو خداحافظی کنی و بروی تا دیدار بعد و جلسه ای دیگر!.. "

این حرفها را که شنیدم نگرانی ام برطرف شد.. این حرفها نشانه خوبی بود.. او دیگر فهمیده بود که یک تنوع طلب کمال گرای بسیار باهوش و با ذکاوت است نه یک عاشق قربانی!.. قالب سنتی کشورهای شرقی و مخصوصن کشورهای مسلمان و خاور میانه ای به زن اجازه نمی دهد به خودشانسی برسد و او را مدام در قالبهای از پیش تعیین شده سنت و دین و فرهنگی تقریبن ثابت چند صد ساله قرار می دهد.. فرهنگی که تعیین می کند در یک رابطه عاشقانه که منجر به ازدواج نمی شود همیشه این زن است که قربانی است و رها شده!.. نقشی به شدت تحقیر کننده و سنگین برای او در نظر می گیرد تا کنترلش کند.. زن باید انتخاب کند.. یا ازدواج کند یا یک قربانی عاشق باقی بماند بدون اینکه برای خود و اراده اش ارزشی قائل باشد.. خیالم از بابت او دیگر راحت شده بود.. فهمیدم او به خوشگذرانی هایش ادامه خواهد داد مگر وقتی که مطمئن شود معشوقش را چنان دوست دارد که حاضر به ازدواج با او شود.. و خیالی هم نیست اگر هیچ وقت به این نتیجه نرسید.. اوست و عشق و حال و روانشناسان بیچاره ای که هر از گاهی که احساس خوشبختی اش زیادی بالا زد قربانی تظاهرات غم انگیز نمایشی او شوند برای اینکه دلش برای چیزی که سالها پیش از آن بوده تنگ نشود و یادی از آن دوران کند و از در که بیرون آمد سبکبال و رها فقط زندگی کند...

حالا فکر نکنید حال و روز مردها بهتر است.. مردان میانسالی که از زن و بچه خسته شده اند.. خیانت می کنند و ناراحت که چرا حتی احساس عذاب وجدان هم به آنها دست نمی دهد.. در حالیکه این منشأ اصلی ناراحتی نیست!.. آنها گرفتار دخترهای عاشق پیشه و هوس بازی می شوند که سالها از آنها کوچکتر هستند و مثل گوسفند سر براهی طنابی بر گردن به دنبال این دختربچه ها راه می افتند و برای مدتی احساس جوانی بهشان دست می دهد اما مشکل آنجا آغاز می شود که روزی رها می شوند و دختر بچه ها به اقتضای سن و جوانی به دنبال بازیچه های بعدیشان می رود و آنها را فراموش می کنند و از خود می رانند و آنها باز هم مجبورند که به خانه برگردند.. این حس تحقیرآمیز چنان خورد کننده است که در روح و روان این بیچاره ها به شکل بیرحمی و خود شیفته گی نمایشی نسبت به زن بدبختی که توی خانه منتظر است بروز می کند... آمیب روان مرد عاشق یک پایش را از دست داده حالا باید جای دیگر جبرانش کند.. توی خانه به جای یک پای از دست داده دو تا پای جدید در می آورد تا آسیب وارد آمده برطرف شود... حالا باقی ماجرا دیگر بستگی به زن ماجرا دارد که آیا او هم مقابله به مثل می کند یا نه!.. تا اینجای کار را بگذارید کنار.. این دیگر به ما ربطی ندارد.. برگردیم سراغ روان شناس مرد داستانمان!.. آقای روان شناسی که از هر ده تا مراجعه کننده زن با دو تایش رابطه دارد و اوقات فراغت تنهایی اش را وقتی که اهل و عیال در دسترس نیستند با دختر بچه ها سپری می کند.. فکر می کنید چنین شخصیت فٌکاهی و خل وضعی به این آقای میانسال مراجعه کننده چه می تواند بگوید؟.. مثلن این پلان را در نظر بگیرید:

مراجعه کننده : " آقای دکتر من به زنم خیانت می کنم مدام اما حتی احساس عذاب وجدان هم نمی کنم.. زنم با این مسئله دیگه کنار اومده و به روم نمیاره و به کار و سرگرمی های مخصوص خودش مشغول شده اما من از اینکه احساس عذاب وجدان نمی کنم ناراحتم.. چه کنم تا بعد از هر خیانتی لااقل کمی هم ناراحت بشم؟ "

آقای دکتر : " عجب خری هستی تو!.. خب بکن عزیزم!.. بکن!.. از این بهتر هم میشه؟.. هر غلطی دلت خواست می کنی .. نه کسی جنگ و دعوا درست می کنه .. نه حتی وجدانت عذابت می ده .. نه حتی .. "

مراجعه کننده : " به این راحتی ها هم که فکر می کنی نیست.. جنگ و دعوا گاهی که احساس خطر می کنه برام درست می کنه.. می ترسم روزی کاسه صبرش لبریز بشه یا بخواد تلافی کنه.. اون وقت میره به من خیانت می کنه .. منم تحملشو ندارم!.. "

آقای دکتر : " خری دیگه!.. آقا جان!.. این پسربچه های 14 ساله از تو بیشتر عقلشون میرسه.. مثلن زنت چطوری می خواد بفهمه؟.. از دوست دخترات بخواه که همون عطری رو استفاده کنن که زنت استفاده می کنه.. مواظب موهایی که به لباسات می چسبن باش و زودی لباست رو بنداز توی ماشین قبل از سر رسیدن زنت.. اسما.. از همه مهمتر اسما.. دوست دخترات رو با همون اسمی صدا کن که زنت رو صدا می کنی!.. اینطوری وقتی شب روی لبه تخت با دنبه های بیشکل و آویزون عشوه شتری میاد و پشت چشم نازک می کنه به یاد ایام جوانی و تو خدا خدا می کنی که کاش الآن جای زنت، دوست دختر 25 ساله ات روی تخت نشسته بود ناخودآگاه گند نمی زنی به جای شیرین جون صدا بزنی الهام!.. الهام جون!.. "
 

+ سه شنبه 9 اردیبهشت1393ساعت 15:37 روشنک هوشمند |

زن = مرد یا زن < مرد ؟



آخرش من نفهمیدم در ایران اسلامی زنها با مردها برابرند یا مردها با مردها برابرترند و زنها نه!.. من نفهمیدم چه صوابی یا ثوابی در برابرتر بودن مردها با مردها و نه زنها با مردها وجود دارد؟ من نفهمیدم این همه زن توی خیابان و دانشگاه و فروشگاه و شرکت و بیمارستان و مرکز فرهنگی و هنری و رسانه و ورزشگاه و باشگاه چه می کنند؟ مگر نه این است که بنا به عقیده مرکز عالم و نماینده خدا بر زمین زنها باید به کار شایسته زاییدن و پرورش انسانها یا همان مردهای آینده و زنهای پرورش دهنده مردهای آینده بپردازند و لاغیر؟.. این همه زن بیرون از خانه چه می کنند؟ من نفهمیدم آن یک نفر چطور می تواند چشم بسته برای 80 میلیون نفر تصمیم بگیرد و به جای آنها فکر کند و فراتر از آنها بفهمد و بداند و سود و زیانشان را برایشان تعیین کند و همه این آدمها را بفرستد خانه؟ به جای مهندس، مهندسی کند.. به جای دکتر، دکتری.. به جای استاد دانشگاه و معلم، معلمی.. به جای زن، مادری.. به جای پدر، پدری؟!.. یعنی این یک نفر خداست؟!.. اگر این خداست پس چرا وضعیت مملکت روز به روز خرابتر می شود؟.. اخلاق و فرهنگ به زیر صفر سقوط می کند؟.. آمار تجاوز و خشونتهای خانه گی و خیابانی و فقر و فحشاء و دزدی سر بالا می رود؟.. یعنی این خدا نمی تواند از این همه اختیارات و بار سنگینی که بر دوشش گذاشته شده و حاضر نیست اندکی از آن را با کسی سهیم شود استفاده کند و کمی خوشبختی میان مردمان تقسیم کند به جای سگهای هار و عقده ای؟..

حالم از هر چه فرا و فرا و فرا و فراست به هم خورد بس که فرو و فرو و فرو و فروست در زنان!.. کاش این آقای خدا برای یک بار هم که شده با چشمهای باز نگاه می کرد و فکر می کرد و حرف میزد.. کاش دست از سر زنها بر میداشت و حال که نمی خواهد کاری برایشان بکند دست کم ضرر به جانشان نمی زد.. 

نخیر!.. این آقای مثلن خدا حالش خوب نیست.. هزیان می گوید بدجور.. خب حالا ما زنها چه می کنیم؟.. ما زنها گوش به عقل برتر می دهیم.. ما وکیل و وصی نمی خواهیم.. ما به کارهایی می پردازیم که حتی خیلی از مردها هم عرضه نزدیک شدن به آن را ندارند و با دهان بسته ثابت می کنیم که برابریم.. برابریم .. برابریم.. مردهایی پرورش می دهیم که برابری را درک کنند و فراتر از قانون بربریت عمل کنند.. به ناحقی که آقای مثلن خدا به آنها دو دستی تقدیم می کند تا نیمی از جامعه را خفه کنند و نماینده کنترل خلاقیت و عقلانیت جامعه به نفع قدرت باشند، جواب نه بدهند و باور کنند که اگر نکوشند نیمه دیگر جامعه از آنها جلو خواهد زد همانطور که در دانشگاه ها این کار را کرده.. انگیزه پیدا کنند که اگر مهریه را دوست ندارند در ازایش حق طلاق و حق تحصیل و حق انتخاب شغل و مسافرت به همسر آینده خود بدهند.. اگر برابری را قبول دارند با خواهر و مادر خود سهمی یکسان در ارث داشته باشند.. اگر جوانی کردن را برای خود می پسندند برای دیگری هم بپسندند و متعهد باشند به پیمانی که بسته اند اگر همسری متعهد می خواهند.. عادل باشند اگر فرزندانی عادل می خواهند.. آدم باشند..

بگذارید آقای مثلن خدا دل خوش کند به فراها و فراترها.. ما کار خودمان را می کنیم و هیچ قدرتی توان ایستادن در برابر خواسته های به حق ما را ندارد.. خوبی همیشه بدی را شکست می دهد.. درستی و عدالت رسوا کننده بدی و ظلم و بی عدالتیست.. ما آنقدر بالا می رویم تا هیچ فراتری دستش به ما نرسد.. ما خود قوه فراتریم!..

.............................................

پینوشت 1 : بد نیست کمپینی برای تشویق مردان برای نه گفتن به ناحقی که به آنها مثل رشوه داده می شود تا نیمی دیگر از جامعه را به نفع قدرت کنترل و مهار کنند تشکیل شود. اگر مردهای روشنفکر جامعه ما براستی به برابری زن و مرد عقیده دارند دیگر لزومی ندارد به ناحق از امتیازاتی برخوردار شوند که همیشه آنها را جنس برتر و بهتر معرفی کند. امتیازهایی که ربطی به یک جامعه مدرن انسانی امروزی ندارند. حالا که نمی شود قوانین را تغییر داد اما می شود قانون بد را اجرا نکرد و به سخره گرفت. نمی شود؟.. اینجاست که تفاوت حرف و عمل مشخص می شود. اینکه که به برابری اعتقاد دارد و که ندارد. بگذارید ببینیم میان این همه ظاهر شیک و مدرن و دماغ عملکرده و سربالا و شلوار جین تنگ و موی سیخ سیخ و عشق دافی کدام حاضر است به برابری حقوق خودش و دافی اش رای دهد و ثابت کند که او همان پیرمرد خنزرپنزری پنهان زیر رنگ و لعاب نیست!.. راستی.. اگر رفراندومی به این منظور برگذار میشد.. واقعن چه مییییشد.. : )) ..

پینوشت 2 : اینجا را نگاه کنید!.. وبلاگ گل گوه سرگذشت استفانی را نوشته .. شیطنتم گل کرد و کامنتی آن زیر گذاشتم.. امیدوارم اگر این کامنت را خوانده اید و بهتان برخورده به "ریشه" مشکل فکر کنید و ببینید چرا باید این کامنت شما را اذیت کند.. چرا روی آن "حساس" شده اید و دارید واکنش نشان می دهید هر جا که مرا می بینید و می شناسید و یا حتی توی کامنت دونی وبلاگ من با اسامی ناشناس.. با احساس بودن خوب است اما حساس بودن بیجا نه!.. به هر حال به هر که برخورده امیدوارم بهانه ای باشد در تجدید نظر بر عملکرد و رفتار و گفتارش.. بر واکنشهای مغرضانه و ناشی از حسادت و منفعت طلبی اش.. بر خودخواهی زشتش و ابتذالی که در روح و روانش جریان دارد.. : 


http://mountainflowers.blogfa.com/post/200


"مطلب جالب و جذابی بود پریسا جان.. لذت بردم و استفاده کردم..

خطاب به کوهستان اسرار آمیز.. من هم کرامپونم رو به پوز یه بابایی که همچین غلطی کرده بود زدم البته به شکل تمثیلی و استعاره ایش در وبلاگم که عده ای از همجنسان شریف و طرفدار برابری حقوق زنان با مردان کوهنورد بهشان کلی برخورد و شروع کردند به ناله و نفرین و فحش و طومارنویسی و به راه انداختن کمپین دفاع از حقوق مرد کتک خورده در برابر ظلم روشنک و اینا... خیلی خوبه حرفهامون و آرزوهامون با عملمون و واکنشهامون برابر باشه.. : )"

.....................

سری به کامنتدونی بزنید ضرر نمی کنید ! .. ; ) ..


+ دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 14:52 روشنک هوشمند |

گابو ..


این قسمتی از نامه خداحافظی اوست.. حس میکنم بهترین دوستم را از دست داده ام اما وقتی به گنجینه ای که توی کتابخانه ام برایم به یادگار گذاشته نگاه می کنم ناخودآگاه لبخند می زنم.. گرانقیمت ترین، مهمترین و بهترین ارثیه دنیا.. :

" آه ! انسان ها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي‌خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جایی ست که سراشیبی را به سمت قله می پیماییم. دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. "

نوشته هایش را دوباره خوانی می کنم این روزها..


+ شنبه 30 فروردین1393ساعت 16:2 روشنک هوشمند |

این روزها.. تنبلی موقت بهاره.. خمیازه..


این روزها بهتر است هر کاری را برای رضایت دل خودتان بکنید تا دیگران.. این باعث می شود در صورت مورد تجلیل قرار نگرفتن یا به اصطلاح تحویل گرفته نشدن و قدرندانی از تلاشهای شما و یا در عوضش تحویل گرفته شدن همکار یا دوست یا همنورد شما به جای شما یا بیش از شما به شما برنخورد و اذیتتان نکند. آخر برادر جان.. خواهر جان.. به نظر شما می ارزد آدم از جای گرم و نرمش وسط زمستان  با کلی بدبختی و مکافات با عده ای از دوستان بامرامش بلند شود برود آن بالای کوه و دیواره و صخره اما پس از بازگشت بگذارد موضوعاتی بی اهمیت حالش را چنان بگیرند که بیا و ببین؟!.. نمی دانم.. شاید من هنوز قادر به درک کوهنورد و سنگ نورد جماعت ایرانی نباشم اما به نظرم اهمیت چنین کارهایی در ذاتش نهفته است و بر همه کس واضح است و واکنش دیگران نباید و نمی تواند تأثیری در کم کردن اهمیت آن بگذارد.. اینکه حالا یکی یا دو نفر قصد داشته اند اهمیت کار خود را بیش از باقی افراد نشان دهند و دوستانشان را دور بزنند چه اهمیتی می تواند در اصل قضیه داشته باشد؟.. و اصلن از کجا معلوم که چنین قصدی داشته اند؟.. تعریف و تمجید شدن و قدردانی جذابیت خاص خود را دارند و هر کسی در چنین موقعیتی از آن استقبال می کند حتی خود شما!.. آدمها متفاوتند.. گاهی عقایدشان را به کل تغییر می دهند و گاهی حتی منکر مواضعی می شوند که پیش از این در قبال تشکیلاتی یا افرادی گرفته اند.. عاقل آن است که اهمیتی ندهد.. کار خودش را بکند و نه به تعریف و تمجیدها دل خوش کند و نه با توهین و سرزنشها جا بزند و نا امید شود.. به نظر من کسی که کاری به این ارزشمندی و سختی می کند باید بی نیازتر و بلندنظرتر از این حرفها باشد.. بی عدالتی همیشه آزاردهنده است اما بلند طبعی و بی اعتنایی و استواری در مسیری که در پیش گرفته ایم بهترین پاسخ به کسانی می تواند باشد که شاید به هر دلیل علاقه ای به ما و موفقیتهای ما نداشته باشند.

این روزها کمی تنبل شده ام!.. بعله!.. خودم می دانم که پس از متن پر انرژی قبلی نوشتن از تنبلی کمی عجیب به نظر برسد اما این حال موقتی است.. آلرژی بهاره ام که تقریبن یک حالت شبه سرماخورده گی و افسرده گی برایم به ارمغان می آورد و کارهای زیادی که دوست دارم بکنم اما برای همه آنها وقت ندارم همه باعث شده اند کمی تنبل و بد اخم شوم این روزها.. همه اینها یک طرف و آدمهای متوهم و بیربطی که هر از گاهی در اطرافت پیدا می شوند و خودشان را با زور می خواهند یک گوشه از زندگیت جای دهند یک طرف.. متأسفانه با همه تلاشی که می کنند تنها حسی که در تو برمی انگیزند یک صفر توخالی خیلی بزرگ است .. حتی نفرت انگیز هم نیستند.. آدمهای بدی نیستند.. شاید هم بد باشند .. من چه می دانم.. اما می دانم که دوستشان ندارم.. حتی متنفر هم نیستم از آنها.. به نظرم وبال و آویزان می آیند.. بی انگیزه.. بیربط.. پوچ و احمق!.. ارتباط با این آدمها چه سودی برای من می تواند داشته باشد؟.. حتی به درد رخت خواب هم نمی خورند.. تنهایی اینطور مواقع چه موهبت ارزشمندیست.. قدرش را می دانم و به این راحتی ها رهایش نمی کنم..

سفرنامه های هندوستان و پوکت هنوز روی دستم مانده اند.. روی دستم که چه عرض کنم.. یک جایی گوشه ذهنم.. هر بار که می آیم کافی نت اگر حوصله داشته باشم به آنها خواهم پرداخت.. مخصوصن که قسمتهای جذابش هنوز نوشته نشده!.. ; )) .. می دانید که بداهه می نویسم بدون چرکنویس پاکنویس اینترنتی یا وردی و کاغذی.. پس واقعن نیاز به حوصله بیشتری برای ادامه این کار دارم که این روزها ندارم!.. اما به زودی.. وقتی تنبلی موقتیم برطرف شد..


فیلم گذشته فرهادی را یک بار توی هواپیما وقت بازگشت از پوکت دیدم و یک بار هم خانه پدری اهواز .. آبجی کوچیکه سی دی اش را خریده بود گفت با هم ببینیم که دوباره با اشتیاق نشستم و نگاه کردم.. خوشم آمد.. سبک فرهادی را در پرداختن به جزئیات دیوانه کننده دوست دارم.. یک عالمه پیچیده گی را توی یک چهاردیواری و چهارتا آدم و چند تا دیالوگ چنان پنهان می کند که هر آدم سطحی و ساده ای را می فریبد و از خود بیزار می کند که اه این دیگر چه مزخرف کم خرجیست اما آدمی که حوصله می کند و به هر واقعه ساده ای با حساسیت بیشتری نگاه می کند و با علاقه داستان را دنبال می کند با اقیانوسی بزرگ و عمیق از احساسات ، افکار و انگیزه های پیچیده انسانی مواجه می شود که قدرت قضاوت و وجدان اخلاقی او را به بازی می گیرند و در پایان حس می کنی چیزی در تو تغییر کرده .. چیزی به تو اضافه شده که قبل از دیدن فیلم در تو نبوده.. حالا به این فیلم هم بعدن بیشتر خواهم پرداخت.. فقط اضافه کنم که من صحبتهای اخیر حاتمی کیا درباره فرهادی و فیلمهایش را درک نمی کنم!.. شاید خیلی ها در سالهای اخیر در اشتیاق رفتن به هالیوود و گرفتن اسکار و سایر جوایز بین المللی از عده ای در ساختن نوع خاصی از فیلم تقلید کرده باشند و حاصل آن به گونه ای مبتذل و فیک از نمونه اصیلش تبدیل شده باشد که من یکی را نمی فریبد اما ساخته های فرهادی از این نوع نیستند.. او سبک خودش را دارد.. و به شدت ایرانی فکر می کند!.. افکار و انگیزه های او مبتذل و دست دوم و فیک نیست.. سفارشی ساز نیست.. و به نظر من جزو معدود فیلمسازانیست که به عقاید شخصیش وفادار مانده و موج سواری نمی کند..

فیلم بلک سوان و دیکتاتور را هم دیدم.. جدید نیستند اما من ندیده بودمشان.. دوستشان داشتم.. حالا بعدن می نویسم از این ها هم .. شاهگوش را هم نگاه می کنم!.. هم خوب است و هم بد.. برای تفریح و سرگرمی بدک نیست.. این هم بعد..

تا بعد..

خمیازه!..

...

+ یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 17:19 روشنک هوشمند |

یک .. دو .. سه.. هی!..


سال پیش مثل اسبی تیزپا سرعت گرفتم.. کوهنوردی جدی را آغاز کردم و بدون هیچ تجربه و تمرین قبلی خیلی خوب پیش رفتم.. برای اولین بار چشمم به جمال قلل منار و سرکچال و علم کوه و دماوند روشن شد.. سنگ نوردی سالن و طبیعت را آغاز کرده و توانستم خود را به حد و اندازه های قابل قبولی رسانده و دوره های کارآموزی مقدماتی این رشته ها را با موفقیت بگذرانم.. در شنا و غواصی سنتی (بدون اسکوبا) مهارت بیشتری پیدا کردم و در غواصی اسکوبا پا به دنیای حرفه ای های این رشته گذاشتم و اولین مرحله مربی گری اسکوبای پادی را پشت سر گذاشتم.. سفر کردم و با فرهنگ و مردم کشوری جدید آشنا شدم.. دوستان خوبی پیدا کردم و خلاصه اینکه مثل یک آتش پاره حرفه ای مدام مشغول ماجراجویی و تاخت و تاز بودم.. در این مسیر البته صدمه هم دیدم و همیشه همه چیز بر وفق مراد نبود.. زانویم آسیب دید که هنوز به طور کامل درمان نشده.. با موانع زیادی روبرو شدم.. اعتمادم را به بعضی ها از دست دادم و از تعدادی از آدمها به خاطر خشونت ناشی از نادانی ، بدگمانی ، حسادت ، کج فهمی و تعصبشان بریدم و از آنها دور شدم..  

امسال ورزش جدیدی را یاد می گیرم و سعی می کنم در کنار آن ورزشها و ماجراجویی های سال قبلم را هم دنبال کنم و نقاط ضعفم را بهبود ببخشم و شجاع تر و مطمئن تر به خودم باشم.. به شدت احساس قدرتمندی می کنم.. انگیزه های تمیز و خوبی دارم.. خوش بینم و برای خوشحالی خودم و دوستانم هر کاری می کنم.. 

سال پیش که سال مار بود مثل اسبی تیزپا سرعت گرفتم.. امسال که سال اسب است احتمالن مثل یک پرنده تیز پرواز، پرواز خواهم کرد..

برایتان دلی خوش.. سالی پربار .. و روزهایی بی کینه آرزو می کنم..



+ شنبه 16 فروردین1393ساعت 16:24 روشنک هوشمند |

تا سال بعد...


وقت ندارم.. نه اینکه فکر کنید از صبح تا شب در حال کار یا همان بیگاری هستم مثل اکثر هموطنان و آخرش هم هشتم گروی نهم باشد با کلی اعصاب خوردی و استرس و سر و کله زدن با هر کس و ناکس .. نخیر!.. این روزها کارم فقط رسیده گی به خودم است.. تجربه کردن ورزشهای جدید.. برنامه ریزی برای ماجراجویی های جدید.. یاد گرفتن زبانهای جدید.. مهلت دادن به جسمم.. روحم.. فکرم تا بازی کند.. هر چدر که دلش خواست بازی کند.. خیالم از آینده راحت است.. می دانم هرگز محتاج کسی نخواهم بود.. به هر جا دلم خواست می روم.. هر جا را که خواستم خواهم دید.. با هر که دوست داشتم آشنا خواهم شد.. پس از لحظه لحظه اش استفاده می کنم و به گردونه تکرار روزمره گی ها و دویدن های برای هیچ نه خواهم گفت.. تا روزی که دور نیست خودم کار آفرین باشم.. مثل همه اسفندها تا آخر تعطیلات نوروزی تهران نخواهم بود.. تا 14 فروردین خداحافظ.. و سال نوی هنوز نیآمده شما مبارک!.. 


+ پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 18:17 روشنک هوشمند |

فرانک... (19)


فرانک مدیر آموزشی مرکز بود. یک مرد فرانسوی حدودن چهل ساله تقریبن دومتری! رفتار و حرکاتش عجیب و غریب و مملو از خودشیفته گی و غرور بود. به چشم من و خیلی های دیگر نچسب به نظر می رسید در حالیکه یک مرد خوش تیپ و خوش قیافه بود. روزهای اول با من به خاطر اینکه چندان اهمیتی به او نمیدادم سر لج افتاد مخصوصن اینکه یکی دو بار به غواصی بعضی از مشتری های فرانسوی ایراد گرفته بودم و پیشنهادهایی برای رفع مشکلاتشان عنوان کرده بودم که به مزاجش خوش نیآمده بود. به عبارت دیگر تعصب خاصی روی فرانسوی ها و فرانسوی بودنش داشت و به اصطلاح برایش کمی ناخوشآیند بود که یک ایرانی از آن سر دنیا بیاید به فرانسوی های دوست داشتنی اش ایراد بگیرد و به اندازه لازم و کافی ابراز ارادت نکند!.. باقی بچه ها هم با او کجدار و مریز رفتار می کردند. گاهی توی ماشین هنگام برگشت از لنگرگاه زمزمه میشد که او یک آب زیر کاه درجه یک است و خیلی راحت کینه به دل می گیرد اما رو نمی کند تا وقتش!.. راستش را بخواهید زیاد حرفهایشان را جدی نگرفتم تا یک روز روی قایق یکی از استادان آمریکایی درست وقتی که خسته و کوفته از یک تور غواصی 50 دقیقه ای به قایق برگشته بودم و داشتم وت سوتم را در می آوردم تا دوش بگیرم به سمت من آمد و گفت که فینهایت را بردار و تنها با مایو و ماسکت بپر توی آب و بویه را بیآور توی قایق!.. نگاهی به موجها انداختم.. دریا چندان آرام نبود.. فاصله هم زیاد بود و من هم خسته.. از این گذشته بوسیله استاد کمکار انگلیسی خودم برای این کار توجیه نشده بودم .. او آن روز روی قایق نبود و من نمی دانستم باید دستورات سایر استادان روی قایق را هم اجرا کنم و فکر می کردم تنها باید روند از پیش تعیین شده توسط استاد خودم را در پیش بگیرم!.. از این گذشته برایان استاد غول پیکر آمریکایی داشت می خندید و چون روزهای پیشین حسابی سر به سر هم می گذاشتیم و شوخی می کردیم، حرفهایش را جدی نگرفتم و از او اطاعت نکردم و زل زدم توی چشمانش و گفتم که نمی پرم توی آب!.. تو که استاد من نیستی!.. و همین طوری خیلی راحت رویم را برگرداندم و رفتم تا دوش بگیرم.. وقتی که برگشتم دیدم فرانک و برایان و چارت تند تند دارند با هم بحث و جدل می کنند که تا مرا دیدند ساکت شدند اما خیلی جدی به نظر می رسیدند.. به برایان گفتم چه شده؟.. با ناراحتی و آزرده گی رویش را برگرداند و گفت تو اینطوری نمی توانی دایومستر بشوی! من خیلی جدی به تو دستور دادم اما تو وظیفه ات را انجام ندادی.. فرانک آن بالا توی اتاق چارت منتظرت است.. وقتی حرفهایش تمام شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی اتفاده!.. بله!.. کم کاری و حقه بازی استاد انگلیسی ام و حساسیت و رنجش فرانک و آسان گیری خودم کار دستم داده بود.. باید تا دیر نشده بود و اعتمادشان را از دست نداده بودم کاری می کردم.. به اتاق چارت رفتم تا با فرانک صحبت کنم اما او به شدت عصبانی بود و فکر می کرد کارم را به اندازه کافی جدی نگرفته ام و دستش انداخته ام.. او نخواست به حرفهای من گوش دهد و گفت که اجازه ندارم دو غوص بعدی را انجام دهم تا توی دفتر تکلیفش را با من روشن کند!.. خیلی برایم عجیب بود.. چقدر از من رنجیده بود.. باید هر طوری که بود به او ثابت می کردم که اشتباه می کند و این مسئله آنقدر مهم نیست که دارد بزرگش می کند.. وقتی برگشتیم مرکز دوساعت بعد مرا پذیرفت و استاد انگلیسی ام را هم صدا زد و رنجش و عدم رضایتش را اعلام کرد. همانجا توضیح دادم که من نمی دانستم این یک شوخی است یا جدی و قبلش هم بوسیله استاد خودم توجیه نشده بودم که بدانم و آماده گی چنین کاری را داشته باشم. فرانک حرفهایم را پذیرفت اما معلوم بود که هنوز از دست من آزرده است.. استاد انگلیسی ام اما عنوان کرد که او نمی توانسته این کار انجام دهد و به همین خاطر اطاعت نکرده !.. این حرف را که زد تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است.. بله!.. من چند روز قبلش به خاطر کم کاری ها و رفتار ناخوشآیند استادم ای میلی برای مدیریت مرکز یعنی کریستوفه فرستاده بودم. کریستوفه هم به من قول داده بود که مسئله را پیگیری کند از این گذشته به هر حال من هم یک مشتری بودم هر چند دوره دایومستری یک دوره تمامن حرفه ای و سرآغاز ورود به مربیگری غواصیست و وظایف و مسئولیتهای یک مربی را عملن باید بپذیری و روی قایق و توی استخر درباره مشتری های مرکز اجرایی کنی!.. استاد انگلیسی ام به غرورش برخورده و مسئله را شخصی قلمداد کرده بود و عزمش را جزم کرده بود که ثابت کند من شایسته گی لازم برای دایو مستری را ندارم.. این تئوری بعدها بوسیله گفته ها و تأیید ضمنی و گاه مستقیم سایر استادان آنجا و یکی دو تا از همشاگردیها و چند نفر از مشتری های مرکز به اثبات رسید.. از همان روز جنگ سردی میان من و استادم شروع شد که خوشبختانه در پایان من پیروز میدان بودم نه او و این را مدیون کمکهای چارت و استادان فرانسوی و هلندی و آمریکایی و فرانک، کریستوفه و فیلیپ مدیر فنی مرکز و البته تلاش بی وقفه خودم برای اثبات شایسته گی هایم و موذی گری ها و کم کاری های استادم بودم. آن روز من گفته های استادم را انکار کردم و بعد از دو روز تمرین مداوم با چارت توی استخر، روز بعد که روی قایق بودم با فین و ماسک توی آب پریدم و بویه را از فاصله قابل توجهی در شرایط جوی نه چندان مناسبی روی قایق آوردم.. فرانک لبخند رضایت بخشی زد و من هم توی اتاق چارت دستی به نشانه دوستی به بازویش کوبیدم و از او به خاطر اینکه گاهی نادیده گرفته بودمش عذرخواهی کردم.. فرانک در کمال تعجب به یکباره تغییر رویه داد و تبدیل به یک دوست خیلی مهربان و دلسوز برای من شد!.. فهمیدم که این مرد قد بلند بزرگ چثه قلب خیلی کوچکی دارد که در اثر کمترین ناملایمتی می شکند و باید هوایش را داشت.. فرانک دیگر آن آدم غیر جذاب خودشیفته نبود.. یک دوست حساس و مغرور بود که باید به فرانسوی بودنش زیاد احترام گذاشت و روی اعصابش بندبازی نکرد.. من هم همین ها را رعایت کردم با چاشنی تعریف و تمجیدی که گاهی از او می کردم.. نه به دروغ که به راستی!.. سعی کردم نکات مثبت اخلاقی او را بیابم و به او گوشزد کنم تا بداند که قدر او را می دانم و به او به اندازه کافی احترام می گذارم.. تا آن روز استاد انگلیسی ام تنها کسی بود که از من تعریف می کرد و باقی استادان از من چندان راضی نبودند اما از آن رو به بعد ورق برگشت!..  همه از من راضی بودند به جز استاد انگلیسی ام و این ثابت می کرد که دلیل نارضایتی بقیه در روزهای نخستین چه بود.. موش دوانی های استادم که کینه مرا به خاطر شکایتم به مدیریت مرکز و جریحه دار شدن غرورش و به زیر سوال رفتن مهارتهای آموزشی اش حسابی به دل گرفته بود و تصمیم گرفته بود با یک روش صد در صد انگلیسی تلافی اش کند.. تفرقه بینداز و حکومت کن!.. روزها می گذشتند و فرانسوی ها و سایرین به من بیشتر اعتماد می کردند و تحسینشان را بر می انگیختم در حالیکه استادم از من دورتر و دورتر میشد و رفتارش عجیب تر و خشن تر!.. او اشتباه میکرد و همین اشتباه در آخر به ضررش هم تمام شد..

شبها می گذشتند و من تصمیم گرفته بودم غذاهای هر چه رستوران در پاتونگ بیچ است را امتحان کنم!.. به یک رستوران ایرانی برخوردم!.. چشمتان روز بد نبیند.. می توانم بگویم بدترین چلوکباب عمرم را آنجا چشیدم و حسابی هم پیاده شدم.. گوشت قرمزی که تقریبن خام بود و بو میداد با برنجی کاملن زنده .. حتی آشپز مربوطه عرضه درست کردن یک سالاد شیرازی را هم نداشت .. قابل خوردن نبود!.. دنبال مدیر رستوران گشتم اما به جز دو مرد میانسال ایرانی بداخلاق و اخمو که زودی رستوران را ترک کردند و رفتند کس دیگری نبود که جوابگو باشد.. فقط یک پیشخدمت تایلندی باقیمانده بود که انگلیسی را هم به زور حرف میزد.. خلاصه اینکه دومین تجربه من از غذا خوردن در یک رستوران ایرانی خارج از ایران دوباره با شکست مواجه شد!.. بعد از شام افتضاحی که خوردم دل درد شدیدی گرفتم و تا صبح به خودم پیچیدم!. به احتمال زیاد گوشت کبابش تازه نبوده..

فردایش به همان رستورانهای مورد علاقه تایلندی ام رفتم.. روزهایی هم که دیگر از غذاهای تایلندی خسته می شدم مهمان مک دونالد و کینگز برگر بودم یا به رستوران ایتالیایی می رفتم .. روزهای خوشمزه ای بود.. طوری که چند کیلویی هم وزن اضافه کردم اما به اندازه کافی فعالیت داشتم تا نگران از ریخت افتادن بدنم نشوم..


+ شنبه 3 اسفند1392ساعت 14:43 روشنک هوشمند |

کوهنویسانی که دوست دارم..

 

کوهنویسان خوب و بد نداریم.. سلیقه ایست دیگر.. بعضی ها با نوشته های بعضیهایشان ارتباط برقرار می کنند و برخی دیگر نه.. بعضیهایشان فقط به بولتن تبلیغات رفقایشان اختصاص یافته اند بدون محتوای قابل توجهی و بعضی دیگر توانایی نوشتن دارند.. می توانند تجزیه و تحلیل کنند و بعضی ها هم مترجمهای خوبی هستند.. من از نوشته های این کوهنویسان استفاده می کنم و بیشتر نوشته هایشان را می پسندم :

 

گل کوه :  پریسا حسین زاده یکی از نویسنده های وبلاگ، یک دختر جنوبی خوزستانیست. نوشته هایش را دوست دارم. مترجم خیلی خوبیست و مقاله هایش را همیشه در فصلنامه کوه و وبلاگش دنبال می کنم. بیطرفی واقعی شایسته او و وبلاگش است و البته او این بی طرفی را درست تعریف کرده! بی طرفی وبلاگ گل کوه به معنای نادیده گرفتن مشکلات و کاستی ها یا بدرفتاری ها و زشتی ها و طرفداری بی چون و چرا از منافع گروهی و فردی نیست. او به زنان ورزشکار مخصوصن کوهنورد و سنگ نورد توجه خاصی دارد و بی توجه به ملیت و نژاد و زبان آنها از آنها می نویسد. سه نویسنده و ایده پرداز دیگر وبلاگ گل گوه یعنی خانمها رویا فردی،معصومه حبیب الله و منصوره گرجی در کنار پریسا رسالت شنیده شدن صدای کوهنوردان و سنگ نوردان زن ایرانی را به جامعه مجازی ایرانی و یا شاید فراتر برعهده دارند.


کلاغها : فرامرز نصیری یک منتقد پرشور و دلسوز است. او هیچ وقت بی طرف نبوده و نیست اما طرفداری را در جهت مثبتش تعریف می کند. او همیشه طرف حقیقت و درستیست. برای او مهم نیست کدام سو  و جهت از آن کیست و متعلق به کدام گروه است. او همیشه فکر می کند بعد تصمیم می گیرد. او همیشه تجزیه و تحلیل می کند و درست انتخاب می کند و به همه حق دفاع از خود را می دهد. او  پس از مشکلاتی که در باشگاه دماوند برایش بوجود آمد نوشتن را برای دفاع از حق خود و افرادی مثل خود انتخاب کرد و در کارش موفق بوده و هست. به خاطر نوشته های مؤثرش همیشه افراد زیادی در اطرافش به چشم می خورند که دوست دارند او را تبدیل به بنگاه خبرآفرینی و وزارت دفاع مجموعه خود کنند ولی او شرافتمندانه همیشه دست رد به سینه انحصارطلبان و فرصت طلبان زده و اصالتش را حفظ کرده است. او متعلق به فرد و گروه و باند و باشگاهی نیست. نوشته های او و لینکهایش متعلق به همه آنهاییست که حرفی برای گفتن دارند اما صدایشان به جایی نمی رسد و بنا به مصلحت گروه های انحصارطلب و باشگاه های تمامیت خواه سنتی که به روشهای قدیمی و غلط اداره می شوند، با تهدید و  ارعاب و زشت ترین روشهای ضد انسانی و غیراخلاقی مجبور به سکوت شده اند. او پول نمی دهد و لابی نمی کند تا مقالاتش در روزنامه هایی با اسمهایی دهان پرکن منتشر شوند تا به این ترتیب خود و اشتباهاتش را تبرئه کند و چهره ای مردمی و به روز و موافق با جهت باد به خود بگیرد. او همیشه خودش است. یک منتقد که به مخالفش هم احترام می گذارد.

همطناب من : مهدی فرهادی یک کوهنورد، سنگ نورد و دیواره نورد فعال و تحصیل کرده است. او  در عین حال که ورزشکاری نمونه و قدرتمند است منتقد خوبی هم هست. نوشته هایش را همیشه در وبلاگش دنبال کرده ام. او متین و صبور و آرام است. او و همسرش فرح منصوری که مدرس سنگ نوردی و همطناب اوست به خاطر نقدهایی که بر اشتباهات مسلم و آشکار مدیریتی و تشکیلاتی باشگاه دماوند داشته اند بارها مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند. او گاهی بی طرف است و گاهی آشکارا مقابل تشکیلاتی می ایستد و از طرفی حمایت می کند اما طرفداری و بی طرفی را درست و به جا به کار می برد.

 بیواک : عزیز حبیبی استادی نام آشنا و قدیمی در کوهنویسیست. دوست داشتنیست چون خوب می نویسد و درست می نویسد. بزرگوار و شریف است و در عین حال جسور و مدرن! گاهی غافلگیرت می کند وقتی که در برابر هجوم ناجوانمردانه تعصب و بربریت و عقب افتاده گی فرهنگی بعضی از هموطنانت  آشفته و بهت زده شده ای و با یک کامنت چند خطی چنان پاسخ دندان شکنی می آفریند که گله کفتارها همه با هم یک جا پرآکنده می شوند و تو را با زخمت تنها می گذارند اما او هست که بر زخمت با کلماتش مرهم بگذارد و قوت قلبی باشد در این برهوت انسانیت که انسان را باور کنی.. انسان ایرانی را هنوز باور کنی..

 

وبلاگهای بالا به نظر من بهترین و مؤثرترین وبلاگنویسان کوهنوردی و سنگ نوردی ایران هستند و البته این بدین معنا نیست که جز اینها کوهنویسان خوب دیگری نداریم. سلیقه است دیگر!.. من اینها را بیشتر دوست دارم و معیارم نه فقط نوشتن از کوه و ترجمه  مقالاتی در این باره بلکه مقاومت و استواری در برابر موج فریبکار و زرد ریاکاری و دروغنویسی و سیستم کهنه لوتی و نوچه پروری یا مافیا و پدرخوانده گیست. معیار من شجاعت و جسارت نویسنده و گامهای پرتوان او در مسیری درست و انسانیست. در فرهنگ سازی و روشنفکری!.. برایشان آرزوی موفقیت روزافزون و شادکامی در زندگی شخصی را دارم. 


 

+ یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

دوره بهمن شناسی..


دیروز به اتفاق آقای مجید درودگر و چند نفر از بچه های باشگاه تهران و دو سه نفر شرکت کننده آزاد دیگر با اطلاع رسانی و هماهنگی آقای فراهانی دوره "بهمن شناسی" را در نزدیکی گردنه امامزاده هاشم برگزار کردم.. کلاس تئوری روز پنج شنبه در محل باشگاه تهران برگزار شد.. البته خبر نداشتیم که کجا قرار است برگزار شود تا یک روز قبل از تشکیل کلاس!.. مواد درسی را هم شب قبل از کلاس در ای میلهایمان دریافت کردیم.. کلاس تئوری بر اساس سی دی آموزشی بهمن شناسی که توسط  آقای درودگر قسمتهایی از آن ترجمه شده بود برگزار شد.. در طول کلاس آقای درودگر توضیحات لازم را بر روی پاورپوینت تهیه شده از سی دی بیان می کرد و با حوصله به سوالات جواب میداد.. چون نفرات کلاس به تعداد مجاز نرسیده بود به همین خاطر امکان رزرو مینی بوس یا ون نبود به همین خاطر قرار شد یکی دو تا از بچه ها که ماشین داشتند، باقی بچه ها را سوار کنند و دو ماشینه به منطقه برویم. کلاس از ساعت 2:30 تا 6 برقرار بود. بعد از کلاس به سرعت به خانه رفتم تا کوله را بچینم و وسایل لازم را بردارم و غذای مختصری هم برای نهار فردا تهیه کنم. فردا صبحش سر ساعت 6 کنار ایستگاه اتوبوس اقبال میدان امام حسین بودم و سوار ماشین یکی از بچه ها شدم تا با اتفاق آقایی که زحمت راندن ماشین را می کشیدند و مثل من به شکل آزاد شرکت کرده بودند و یکی از اعضای قدیمی باشگاه دماوند (ورودی 88) و آقای درودگر به منطقه برویم. به منطقه که رسیدیم آقای درودگر طرز درست کردن پشته برفی و غار برفی را آموزش داد و همه با هم مشغول بیل زدن و ساختن شدیم و همزمان به غرغرها و متلکهای آقای درودگر هم گوش میدادیم.. البته من به عنوان تازه وارد بار سنگین تری را به دوش می کشیدم و ناراضی هم نبودم.. آقای درودگر یکی از جالب ترین شخصیتهایی است که تا به حال دیده ام!.. بداخلاق و در عین حال خوش اخلاق!.. بی ادب و در عین با ملاحظه!.. خشن و بیرحم و در عین حال مهربان و لطیف!.. می شود گفت مجموعه ای از تضادها و تناقضها.. خلاصه اینکه هر چه می گفت از این گوش می شنیدم و از آن گوش در می کردم چون به تخصصش نیاز داشتم و از این گذشته آدم بدی نبود.. به خودم گفتم گول ظاهر مهیبش را نخور!.. بهتر است هوایش را داشته باشی و زیاد اذیتش نکنی و بگذاری بازیگوشی اش را بکند ( ببخشید آقای درودگر!.. اگر اینجا را می خوانید لطفن ناراحت نشوید.. حالا فحشم هم دادید اشکالی ندارد.. ; )) ..) .. طرز بررسی پروفایل برفی و آزمایش استحکام و ایمن بودنش که تمام شد به مسجد محل رفتیم و امتحان کتبی دادیم.. درست وقت نوشتن، آقای درودگر دوباره قاطی کرد و شروع کرد به بمباران وبلاگنویسها و منتقدان برنامه برودپیک و خلاصه هر که درباره کوه می نویسد و دیگر ول کن نبود.. ایشان معتقد بود که فقط عده ای خاص حق اظهار نظر درباره مسائل کوهنوردی را دارند نه همه و هیچ کس نباید انتقاد کند وقتی در بطن ماجرا نبوده!.. من فقط طی یک جمله طولانی برایشان توضیح دادم که این طرز فکر درست نیست و تفاوتی با استبداد و تشکیلات مافیایی ورزشی که همه از آن مینالند اما در عین حال به برقراریش کمک می کنند ندارد و همین است که تبدیل می شویم به جامعه ای فلک زده که فقط حرف می زند.. ظاهرش مدرن است اما طرز فکری به شدت عقب مانده و سنتی و متکبرانه دارد که جایی برای پیشرفت و بهبود نمی یابد و همین می شود که می بینیم!.. مسلم است که ایشان موافق نبود اما خب ناراحت هم نشد.. من فقط نظرم را گفته بودم در 5 دقیقه در حالیکه حدود 4 ساعت مجبور به شنیدن نظرات تند و آتشین مخلوط به فحش و متلک ایشان درباره تمام افرادی بودم که "چیزی جز اراجیف نمی گفتند" چون مثل ایشان فکر و عمل نمی کردند!.. خلاصه اینکه دوباره جو سنگین ناشی از مخالفت من با نظر ایشان با شوخی های بچه ها شکسته شد و همه با هم برای برگشتن به سمت ماشینها روان شدیم.. امتحانم را بد ندادم مخصوصن اینکه همین طور که سوالات را می خواندم و می نوشتم در حال کل کل با استاد هم بودم!..

ماشینها راه افتادند و کل کل من و استاد به شکل آرامتری ادامه یافت و ایشان اعتراف کردند که کمی زود عصبانی می شود و من هم اعتراف کردم که کمی سریع و بهمن وار واکنش نشان می دهم.. ایشان اعتراف کردند که من مخشان را خوردم و یک آب هم رویش و من هم اعتراف کردم که تحمل ایشان به عنوان یک آدم خیلی سخت است و باید جلوی خانواده محترم تعظیم کرد به این خاطر اما به عنوان یک استاد از ایشان می شود زیاد یاد گرفت و ضرر هم نکرد.. ایشان البته به دقت و ظرافت عملکرد من اشاره کرده بود وقت بررسی پروفایل برفی و من هم به مهارت و استادی ایشان در آموزش!.. ایشان به تند تند حرف زدن من معترض بود و من هم به زود قضاوت کردن و معمولن اشتباه قضاوت کردن ایشان که اغلب بدون فکر صورت می گرفت و جنبه نمایشی داشت.. خلاصه اینکه کله هم را تا رسیدن به مقصد خوردیم و جالب اینکه با خنده و خوبی و خوشی هم از همدیگر خداحافظی کردیم..

نتیجه اخلاقی اینکه آقای درودگر را تحمل کنید اگر می خواهید از ایشان چیزی یاد بگیرید!.. متلکها و فحشهایش را جدی نگیرید.. او همان معاون کلانتر است که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا دارد.. باید مواظبش بود و گرنه می شکند.. ; )) ..

..........................

پینوشت 1 : همیشه برایم سوال بوده که وسایل ورزشی زنان و مردان در ورزشهای زمستانی چرا و چگونه می تواند تفاوت داشته باشد و این تفاوت و تغییر در وسایل ورزشی چقدر در بهبود عملکرد ورزشی زنان می تواند تأثیرگزار باشد :

http://www.jeanniethoren.com/theory.html

پینوشت 2 : تنها قانون بهمن این است که قانونی ندارد :


The only rule of thumb in avalanche work is that there is no rule of thumb
 


و البته این بدین معنا نیست که دانش روز ورزشهای زمستانی را رها کنیم و به چیزی که یاد گرفته ایم و آموزش می دهیم و می دانیم اهمیتی نداده و باعث کشته شدن خود و دیگر افرادی شویم که مسئولیت سلامت و زندگی آنها را برای چند ساعتی برعهده گرفته ایم که این عین بدبختیست.


+ شنبه 19 بهمن1392ساعت 13:11 روشنک هوشمند |

رنگهایی که دوست دارم.. طبقه ای که نمی فروشم..


مگر می شود زرد را دوست نداشت وقتی که پشت پلکهای پاییز را سایه میزند؟ مگر می شود بنفش را دوست نداشت وقتی که بنفشه را به رخت می کشد؟ مگر می شود قهوه ای را دوست نداشت وقتی که خاک زمینت را استوار و محکم زیر قدمهایت نگهمیدارد؟.. مگر می شود زرشکی را دوست نداشت مخصوصن وقتی که زرشک را دوست داشته باشی آنهم روی پلو؟..

رنگها معنا و مفهومی متفاوت دارند وقتی که می نویسی.. هم مثبت و هم منفی!.. این شگردیست در نوشتن.. مخصوصن در هجو و طنز.. ژورنالیسم زرد!.. جیغ بنفش!.. فلانی قهوه ای شده!.. زرشکی یعنی یه جورایی هم تابلو هم احمقانه و هم قهوه ای شده!.. همین است دیگر.. این یعنی شیطنت نوشتاری.. نمی دانستید؟.. بدانید حالا..

اینترنت ندارم هنوز.. همچنان از کافی نت برایتان می نویسم.. اهواز نمی روم تا اسفند.. طبقه متوسط همیشه بعد از سفر مجبور است یکی دوماهی صرفه جویی کند.. من هم همین طور.. اگر عاقل بودم که بی طرف بودم به شکل علنی اما طرفدار سفت و سخت به شکل خصوصی.. اصلن اگر عاقل بودم که الآن طبقه متوسط نبودم که .. رفته بودم به اتفاق خانواده و رفقا از احمدینژاد و مشائی گرفته تا موسوی و روحانی و خاتمی ( هم محمد و هم احمد! از هر دو نوع بر حسب جهت و سرعت وزش باد! ) و هم رفسنجانی و سردار رادان همه باهم با احترام به نوبت آسیاب حمایت کرده بودم تا دچار تغییرات و اصلاحات اساسی و ارضی یک جا شده باشم.. از فمینیسم گرفته تا حکومت اسلامی.. از مارکسیسم تا لیبرالیسم.. از تروریسم تا گفت و گوی تمدنها .. همه را از دم بودم و پرچمدار همه .. از فدائیان اسلام تا حجتیه .. از ابرار و کیهان تا شرق و شهروند .. از نفت تا دوغ.. از دوغ تا نفت .. خلاصه اینکه من عاقل نبودم و نیستم و نخواهم شد.. من به همین طبقه متوسط بودنم راضیم.. دوستش دارم و به آن افتخار می کنم .. شما هم لطفن عواقبش را تحمل کنید.. به هزار دنیا می ارزد..

آقای محترم!.. خانم عزیز!.. طبقه متوسط از نوعی که من هستم فروشی نیست.. لطفن به متقاضی بعدی مراجعه کنید.. من هرگز هیچ وقت از شما مخصوصن از شما هیچ تقاضایی نداشتم.. ندارم .. نخواهم داشت.. لطفن به آسانسور خود مراجعه کنید.. من سوارش نمی شوم ..


+ پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 16:49 روشنک هوشمند |

زشت و زیبا .. (16) :


استاد انگلیسی یک مرد بداخلاق و جدی و کم حرف بود. راستش از همان برخورد اولیه حس خوبی نداشتم.. دوستش نداشتم!.. اما خب.. چیزی نگفتم و تصمیم گرفتم همان روشی را به کار ببرم که برای آب کردن یخهای انگلیسی های ترکیه در فتیه استفاده کرده بودم.. گفتم تلاش خودم را می کنم اگر نشد استادان دیگری هم اینجا هست.. می توانم با مدیریت صحبت کنم و عوضش کنم.. عادت بدی داشت.. اینکه اصلن گوش نمی داد و فقط مثل یک کامپیوتر سخنگو حرفهایش را تیتروار و خیلی مختصر تکرار می کرد.. تن صدای نامفهوم و بدی داشت که با لهجه انگلیسی عجیب و غلیظی که حدس می زدم اسکاتلندی باشد همراه میشد.. این تنها مشکل من نبود.. باقی بچه ها هم با این آدم مشکل داشتند اما همه همچنان تحمل می کردند تا ببینند چه می شود!.. خوشبختانه روی قایق باید با استادان دیگری هم کار می کردم و تنها استاد انگلیسی نمی توانست اعمال نظر کند. کمی به نظر نژادپرست می رسید اما با مهارت و سیاست خاصی پنهانش می کرد و من هم مترصد زمانی بودم که بتوانم این مسئله را ثابت کنم یا به خودم مهلت بدهم شاید این فقط یک حس بی معنی و نادرست باشد ناشی از برخورد خشک و سرد و انگلیسی وار پیرمردی بداخلاق و سیگاری!.. این بود که روش تساهل و تسامح و سکوت را در پیش گرفتم.. تست شنایم بد نبود اما بهتر از این هم می توانست باشد اگر استاد مربوطه به من فرصت صبحانه خوردن میداد یا راهنمایی ام می کرد.. برایش توضیح دادم که بدون خوردن صبحانه نمی توانم امتیاز خوبی در تست شنا کسب کنم و نیاز به تمرین بیشتر دارم تا به دمای آب استخر عادت کنم و بهتر است برنامه ای منطبق بر نیازهای من تعیین کند و مرا بر اساس برنامه ریزی سایرین که اروپایی هایی بودند که یا ساکن تایلند بودند و یا بیش از 6 ماه قصد ماندن داشتند ارزیابی نکند. وقت من محدود است و بودجه ام محدودتر!.. استاد مربوطه سری به نشانه تأیید حرفهای من تکان داد و به من گفت که فرصت کافی برای تکرار تستهای شنا را دارم و از فردا می توانم روی قایق غواصی هایم را شروع کنم.. کتابها و جزوه ها و اسلتها و کریو کاردهایم را بداشتم و رفتم که خودم را برای فردا آماده کنم.. 

فرصتی پیدا شد تا غذاهای تایلندی را امتحان کنم.. وقت ناهار بود!.. همانطور که انتظارش را داشتم مثل همه کشورهای منطقه حاره غذاها تند و شیرین بودند.. البته برتری نسبی که به رستورانهای هندی داشتند این بود که وقتی از آنها تقاضا می کردی فلفل کمتری توی غذا بریزند به آن احترام می گذاشتند و غذا را با مزه دلخواهت سرو می کردند.. سوپهای مشهور و پرطرفدار تایلندی را خیلی دوست داشتم.. توم کا گای و توم یام را با مرغ و یا اسکوئید و یا میگو سرو می کنند به همراه سبزیجات بسیار معطر و خوش طعم و ادویه ها و گوجه فرنگی و پیاز.. یکی از آنها در شیره نارگیل هم پخته می شود.. هر دو را امتحان کردم و خیلی دوست داشتم .. البته بسته به زائقه و طعم دلخواهتان می توانید میزان فلفل غذا را خودتان تعیین کنید.. برنجهایشان معمولن با تخم مرغ پخته می شوند و تند هستند اما خوش طعم و اشتها برانگیزند... من که دوست داشتم!..

پس از خوردن یک ناهار مفصل سری به فروشگاه مرکز زدم چون باید وسایل مورد نیاز را خریداری می کردم.. البته با توجه به مکاتباتی که قبل از آمدنم داشتم بی سی دی و رگلاتور را از مرکز می گرفتم و استفاده می کردم و پولی بابتش نمیدادم اما کامپیوتر غواصی و اس ام بی و یک فین جدید حتمن باید می خریدم که خوشبختانه پول کافی برای این منظور داشتم.. جسیکا دختر تایلندی متصدی فروش یک دختر دوست داشتنی و جذاب بود که در خرید وسایل کمکم می کرد.. و البته فرانسوی هایی که فروشگاه را اداره می کردند هم آدمهای منصفی به نظر می رسیدند و 15 درصد تخفیف لازم را به شاگردان مرکز اختصاص می دادند که خیلی خوب بود..

بعد از ظهر به بانگلا رود رفتم تا ببینم این همه سر و صدا و زرق و برق برای چیست!.. و خوب فهمیدم.. تقریبن نصف درآمد جزیره پوکت از همین بانگلا رود تأمین می شد.. بارهای فراوان با دخترهای تایلندی و روسی که خودفروشی می کردند.. بیشتر بارها و کلوبها مدیریتی روسی داشتند.. آنجا بود که فهمیدم روسیه بازار تجارت جنسی تایلند را تصاحب کرده و خب با وجود غیر قانونی بودن تجارت جنسی در تایلند پلیس کاری به کارشان ندارد و آنها را علنن نادیده می گیرد.. شبهای پیاپی به بانگلا رود رفتم تا عکاسی کنم .. پینگ پونگ شو یکی از مشهورترین شوهای تایلندیست که تعریفش را زیاد شنیده بودم اما دوست نداشتم بروم و از نزدیک ببینم.. ترجیح دادم از آنهایی که رفته اند بپرسم و توی یوتیوب پیدایش کنم .. می توانم بگویم یکی از احمقانه ترین و تحقیرآمیزترین شوهاییست که وجود دارد .. می شود تصور کرد چه نوع آدمهایی از مشاهده زنانی که با استفاده از واژنشان اشیائی را به سمت بادکنکهایی که در دست یا میانه پا گرفته اند پرتاب می کنند، ذوق زده می شوند و به هیجان می آیند یا متنفر می شوند و هرگز بر نمی گردند تا دوباره تماشا کنند.. پیرمردها و مردهای علافی که بنا به دلایل عادلانه یا ناعادلانه ای امیدی دیگر به ربودن دل زنی ندارند.. دیوانه های سادیستی که از تحقیر زنان مازوخیست لذت می برند و مردمانی که فقط یک بار می آیند تا کنجکاویشان را ارضاء کنند و بعد برای همیشه ناپدید می شوند و بر نمی گردند.. از باقی بچه های مرکز از اروپایی و آمریکایی تا تایلندی پرسیدم تا بدانم آنها در این مورد چه فکر می کنند.. بدون استثناء از وجود چنین شویی ابراز ناراحتی و نفرت کردند.. و بعضی ها هم گفتند بیشتر آدمهایی که به تماشای چند باره این شو می روند برای خنده و تفریح می روند چون این شو بیش از اینکه س.ک.سی باشد خنده دار و ابلهانه و در عین حال ارزان است.. پولی نمیدهی مگر برای آب جو یا مشروبی که به زنان آنجا تعارف می کنی.. کجای دنیا چنین تفریح احمقانه و ارزانی جریان دارد؟.. هیچ جا مگر تایلند!.. 

از چند نفر از توریستهای ایرانی هم شنیدم که یکی از برنامه هایی که آژانسهای مجری تورهای ایرانی مسافران را بابتش حسابی تیغ می زنند همین برنامه پینگ پو شو است و وقتی مبالغ دریافتی از آنان را با مبلغ واقعی شو مقایسه می کردم به حال ایرانیانی که اینچنین ساده دلانه فریب تورهای مسافرتی را می خورند تا به اصطلاح تفریح کنند و پزش را هم به در و همسایه بدهند افسوس خوردم.. هموطنانی که چنان در کشور خود محبوس شده اند که از دیدن چنین شوی احمقانه و وحشتناکی لذت می برند و حاضرند بابتش تا چند برابر ارزش واقعی شو تیغیده شوند!..


+ سه شنبه 8 بهمن1392ساعت 14:16 روشنک هوشمند |

پوکت یعنی جزیره دنیا.. (15) :


وقتی که به پوکت رسیدم نیمه شب بود. در فرودگاه من و چند ایرانی تنهای دیگر، آخرین نفراتی بودیم که فرودگاه پوکت را ترک می کردیم و همه گی به نظر می رسید که مشکل مشابهی داشتیم آنهم به این خاطر که واچر هتل نداشتیم چون هنگام گرفتن ویزا در تهران به ما چیزی در این مورد نگفته بودند اما انگاری اداره مهاجرت تایلند در پوکت این چیزها حالی اش نبود. ما را به اتاق جداگانه ای هدایت کردند و در صفی قرار دادند و تک به تک فرمهایی را جلوی ما گذاشتند و با انگلیسی افتضاحی از ما توضیح خواستند که اینجا چه می کنید و چقدر می مانید و کجا می خواهید بمانید. بعد از پر کردن فرمها و این توضیح چند باره که "من با ای میل با مرکز غواصیم مکاتبه کرده و مهمان خانه آنجا را رزور کرده ام اما چون کارت اعتباری ندارم امکان ارائه واچر هتل را ندارم اما شما می توانید به آدرس و تلفن افرادی که مشخصاتشان را در فرم ویزا قید کرده ام مراجعه کنید. در تهران کسی به من نگفت که نیازی به واچر هتل دارم! من از کجا باید می دانستم؟ من برای یک دوره آموزشی اینجا هستم برای نزدیک به دوماه آنوقت شما از من واچر هتل می خواهید؟ راننده مرکز پشت دربهای ترمینال فرودگاه یک ساعت است که منتظر من است. می توانید بروید و از او بپرسید. من یک توربست معمولی نیستم."، خوشبختانه یکی دو نفر از آقایان اداره مهاجرت قانع شدند و خانم بد قلق و بداخلاق اداره مهاجرت را هم قانع کردند که مشکل پیش آمده ربطی به من ندارد. وقتی که از فرودگاه خارج می شدم یکی دوتا ایرانی دیگر را دیدم که انگاری کارشان راه نیفتاده بود. جالب بود که به شدت از صحبت با من یا دیگران خودداری می کردند. انگار از اینکه با هموطنشان برای لحظه ای هم که شده چشم تو چشم شوند می ترسیدند!.. لبخندی زدم و دور شدم و راننده تایلندی خسته را که یک ساعتی میشد آن پشت با پلاکارد اسم من ایستاده بود، دیدم و تا جایی که میفهمید برایش توضیح دادم که جریان چه بوده!.. مسافت طولانی یک ساعت و نیمه فرودگاه تا پاتونگ بیچ را نیمه خواب و نیمه بیدار طی کردم و پولی هم بابتش ندادم. به اصطلاح 800 بات مسیر را مهمان مرکز بودم در اولین روز مثل سایرین. مهمان خانه مرکز بالاخانه سه طبقه یک رستوران ایتالیایی بود که بوسیله فرانسوی ها اداره میشد. اتاقم راحت و مناسب بود. مشکلی نبود جز سر و صدای خیلی زیاد کلوپهای تفریحی "بانگلا رود" Bangla Road که مشهورترین خیابان پوکت و مرکز تفریحات شبانه است و از ساعت نه شب تا 5 صبح بدون استثناء هر رور زندگی شبانه اش را دنبال می کند. مهمانخانه مرکز غواصی درست نزدیک چهارراهی قرار داشت که آن سویش بانگلا رود با همه جنجال و زرق و برقش برپاشده بود. این مهمانخانه، ارزانترین و مناسب ترین مهمانخانه نزدیک به مرکز بود و برای منی که بیش از یک ماه می خواستم آنجا اقامت کنم و وقت چندانی را آنجا در اتاقم نمی گذراندم بهترین گزینه بود. روزها و شبهای بعدی به سر و صدا هم عادت کردم و دیگر برایم آزاردهنده نبود. مخصوصن اینکه خسته گی بعد از غواصی چنان سنگین بود که با خوابی چند ساعته و عمیق جبران میشد بدون اینکه این همه سر و صدا و جنجال بتواند در آن خدشه ای ایجاد کند!.. صبح زود از خواب بیدار شدم و با شور و شوق و هیجان زیادی به مرکز که 40 قدم آنطرف تر و روبروی مهماخانه قرار داشت رسیدم. مرکز، مدیریت فرانسوی داشت با استادانی از انگلیس، آمریکا، تایلند، چین، ایتالیا و فرانسه. البته استادان چینی و تایلندی فقط به هموطنانشان آموزش میدادند و انگلیسی بلد نبودند یا به زحمت حرف می زدند و استادان فرانسوی هم به شاگردانی فرانوسی که انگلیسی افتضاحی داشتند آموزش می دادند اما خودشان انگلیسیشان بد نبود و بعضی هایشان هم خیلی خوب انگلیسی صحبت می کردند. پس از آشنایی با کورس دایرکتور مرکز و کادر مدیریت آنجا، من و استادم که یک مرد انگلیسی 58 ساله بود را به هم معرفی کردند. طبق معمول ایرانی بودنم و زن ایرانی بودنم برایشان جالب و مهم بود. مدیریت مرکز رو به من کرد و با خوشحالی صادقانه ای گفت از اینکه اولین کاندیدای دایومستری ایرانی مرکزش یک زن ایرانیست به خود افتخار می کند. با همشاگردی هایم هم آشنا شدم که از کشورهای روسیه، سوییس، بلژیک، چین، سوئد، فرانسه و آلمان بودند. البته همه در یک سطح آموزشی نبودیم و بعضی از ما برای شاخه های متفاوت غواصی آنجا بودند یا زودتر یا دیرتر شروع کرده بودند. قرار شد کلاس استخر را از فردایش و غواصی را هم از پس فردایش با قایق مرکز شروع کنم و در کنارش کلاسهای تئوری را هم بگذرانم. بعد از برگشتن از مرکز آن روز را به آشنایی با پوکت و مراکز مورد نیاز اختصاص دادم.


پوکت جزیره ای بزرگ در جنوب غربی تایلند است که در کنار دریای آندامان خودنمایی می کند و مشهورترین سواحل و سایتهای غواصی و ورزشهای آبی تایلند را در خود جای داده است. مشهورترین و پر رونق ترین آنها "پاتونگ بیچ" است که مراکز تفریحی،رستوارنها،بارها،فروشگاه ها و هتلهای بیشماری تشکیل شده. هوا به شدت گرم و مرطوب با بارش پراکنده باران است. لباسی جز مایو و شورت و شلوارک و دامنهای کوتاه نخی نمی شود پوشید!.. و صد البته مثل همه جزیره های آفتابی استوایی دنیا عینک آفتابی و کلاه و کرمهای ضد آفتاب فراموش نشود. برای هر سلیقه ای و با هر بودجه ای می شود غذا تهیه کرد. توک توکها هم که تاکسی های سنتی تایلندی هستند همه جا به چشم می خورند که با چانه زدن می توانید با مبلغ مناسبی به هرجای جزیره سفر کنید.

به جز برخورد نه چندان خوشآیند خانم اداره مهاجرت فرودگاه، هیچ برخورد بدی از تایلندی ها ندیدم.. مردمانی به شدت آرام و خوشحال و خنده رو که به ندرت انگلیسی می دانند!.. دوست داشتنی بودند.. کنارشان احساس راحتی می کردم.. احساس امنیت فوق العاده ای داشتم.. نه نگران پولی بودم که به خاطر نداشتن کارت اعتباری همراهم بود و نه مدارکم.. کسی کاری به کار کیف پول دیگری نداشت..

فردایش صبح زود سر ساعت 7 صبحانه نخورده برای تست شنا توی استخر منتظر استاد انگلیسیم بودم..


+ یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 15:1 روشنک هوشمند |

اینجا تهران است.. برف باران است..


عاقبت برگشتم!.. یک روز تمام استراحت کردم تا خسته گی 12 ساعت پرواز و 4 ساعت نشستن توی سالنهای انتظار را برطرف کنم.. پرواز خوبی داشتم بدون تأخیر و راحت.. در حال حاضر خسته گی در رفته و مشغول پرداخت بدهی های برق و تلفن و شارژ ساختمان و غیره هستم.. خرید یخچال انجام شده و خانه خوشبختانه گرم و نرم است..

اینترنت ندارم فعلن!.. نبودم قطعش کردند با کلی اخطار و تهدید که بیا "پول وده"!.. نیستی برای دوماه اما بیا برای استفاده ای که نکرده ای "پول زور به شرکت شاتل وده" و گرنه قطعت می کنیم!.. من هم گفتم بهتر.. هر وقت برگشتم با یک شرکت "آدمتر" قرارداد می بندم.. حاضر نیستم بابت استفاده ای که نکرده ام پول زور به کسی بدهم.. خلاصه اینکه از کافی نت می نویسیم!..  کلی نوشته دارم برای نوشتن.. بگذارید سر فرصت می نویسم.. شاید چند روزی رفتم اهواز پیش بابا.. هشت ماهی می شود که ندیده امش ..

ای میلم را الآن دارم بررسی می کنم.. بعععععععلهههههه!.. حالا من یک دایو مستر پادی هستم با شماره مخصوص و تبریکات ویژه از مرکز پادی استرالیا ( ناظر بر غواصی استرالیا و آسیای جنوب شرق و اقیانوسیه ) و امکان دسترسی به سایت حرفه ای های پادی و کسب درآمد از این راه در هر کشوری که پادی در آن فعالیت می کند.. می توانم ادامه دهم تا به کورس دایرکتوری و تأسیس مرکز غواصی هم برسم.. حالا عجله ای ندارم.. بعد از سه سال که از اولین آشنایی های من با غواصی پادی می گذرد این پیشرفت خیلی خوبیست.. فعلن 108 دایو ثبت شده دارم.. روزهای آخر غواصها و مربی ها دوره ام کرده بودند بعد از صدمین غوصی که داشتم روی قایق که بودم.. آخر رسم غواصهاست که صدمین غوص را برهنه غواصی کنند و من از رسوم آنها، رندانه سرپیچی کرده بودم و خودم را زده بودم به آنراه!.. بعد گفتم که من نمی دانستم .. این شالاه برای دویستمین غوصم می آیم دوباره اینجا و دو بار برهنه غواصی می کنم تا جبران کرده باشم.. آنها هم خلاصه دست از سرم برداشتند و از من قول سال بعدش را گرفتند..

برف هم از امروز باریدن گرفت و به خوشحالی های این روزهایم افزود.. برف می بارد و روسیاهی ها را برای مدتی می پوشاند تا من شادمانه توی خیابان ولیعصر مغرور و سربلند و محکم گام بردارم و همه رجاله ها و لکاته ها و ناچیزها و کوتوله های شخصیتی و عقده ای های تاریخ اجتماعی ایران را زیر چکمه های ساق بلند سوارکاریم له کنم و به فراموشی بسپارم.. حس اسب سواری را دارم که روی دنیا سوار است.. قدرتمند و امیدوار است.. چون خودش را دارد.. کسی که خیلی ها ندارند.. خود به خود نیشم باز می ماند.. و تو!.. فقط به من نگاه کن!.. اگر دوست داری ام و به شادیم شاد می شوی خوشحال باش!.. اگر نه محکومی به متنفر بودن!.. به زجر کشیدن وقتی که به من نگاه می کنی!.. وقتی که به من فکر می کنی!.. فقط نگاه کن!..

 

+ شنبه 21 دی1392ساعت 13:57 روشنک هوشمند |

کنه ای به نام کینه.. عقده ای به نام حقارت.. مرضی به نام حسادت .. کوهنویسی به نام "..." !..


داشتم کامنتدونی وبلاگم را مرور می کردم و طبق معمول کامنتهای بد و بیراه سربازان گمنام کوهنوردی قهرمانی و برنده گان جامهای اخلاق و اساتید محترم و پیشکسوتان ادب و وجدان و انسانیت و صداقت را بررسی می کردم و محبت دوستان نادیده را پاسخ میدادم که با کامنتی مواجه شدم که به کامنتی در وبلاگ یکی از این پیشکسوتان نمونه مردمی اشاره می کرد.. محتوای کامنت به قدری ناشیانه، احمقانه و استفراغ برانگیز بود که شک کردم شاید این یک شوخی باشد اما پس از مراجعه به وبلاگ فوق و رؤیت اصل کامنت گُهربار فقط متأسف شدم به حال جامعه کوهنوردی ایران که طنزنویس و منتقدش از اقدس خانمهای پیر سبزی پاک کن جنوب شهر تهران که ۸۰ سال پیش دم در کوچه ها می نشستند و غیبت این و آن را می کردند هم مضحک تر است.. خودتان بخوانید و قضاوت کنید :

فرشید ( نویسنده یکی از وبلاگهای خیلی خوب! ) :

سلام استاد
البته این ادبیات آقای بیرجندی چیزی جدیدی نیست اخیرا که ایشان جو گیر وبلاگ یک خانم شده اند و ذوق مرگ تجدد شده دیدم مدام مشغول کامنتگذاری هستند و خب فرصت اصلاح ادبیات خود رو ندارن!د کلی هم کامنت گذاشته اند از این نوع ادبیات مشابه هم بهتر و به روزترشو رو برای مخالفان به کار برده اند!!!
به قول آقای اسکندری این مرد شریف! که البته از نظر ایشون. خب منتقدان برودپیک را ورور کننده دانسته و البته اگر خدای ناکرده این اتفاق احیانا برای دستمال! یکی از عزیزان خودشون افتاده بود الان قیصریه ی هر چه برودپیکی و سرپرست و کوهنورد را با همین ادبیات به آتش کشیده بود
البته من توصیه می کنم ایشون به منتقدان برودپیک کار نداشته بود و فعلا در همان وبلاگ کذایی به کامنتگذاری بی وقفه ی خودشون ادامه بدند که هم اجر دنیوی داره براشون و هم اخروی!

و :

امان ( نویسنده ای با نام مستعار ) :

این امدادگر عزیز بیش از اون که امدادگر باشه به شدت عاشق مطرح کردن خودشه.نمی دونم تا حالا کجا بوده اما یهو پیداش شده و تو تمام وبلاگها پستی رو گذاشته که (سرپرستی تیم امداد با اونه)بابا سرپرست....
این دوستمون تو اکثر وبلاگها خصوصا دیوار نوشته حضور فعالی دارند

و دیگری :

رضا ( نویسنده مستعار! ) :

سلام.امدادگر هستند و آتش نشان درست...اما بابت اين كار پول مي گيرند پس منتي نيست.اگر هم في سبيل الله كه اجرش با آقا امام جمعه.اما قرار نيست به ديگران بد و بيراه بگه.البته ايشون خودشو ناراحت نكنه و به كامنت گذاري تو بعضي وبلاگها كه ديگه چت روم شده ادامه بده بهتره.

و:

یک خواننده ( باز هم مستعار! ) :

من با آقا فرشید موافقم

شما برید یه سری به وبلاگ آن . . . .


اصل کامنتها را اینجا زیر این پست بخوانید :

http://tehrankooh.blogfa.com/post-195.aspx

.........................................

پینوشت ۱ : من خود از منتقدان برنامه برودپیک هستم و هیچ فراموش نمی کنم اس ام اسی را که از طرف یکی از اعضای باشگاه کوهنوردی دماوند، خانم گلبرگ هادی، مسئول آموزش اعضای آزمایشی، دریافت کردم درست چند ساعت پس از اظهار نظر معمولی و ساده ام درباره این ماجرا به عنوان یک تازه وارد به دنیای کوهنوردی در وبلاگ شخصیم اینجا :

http://www.parandeazad.blogfa.com/post-818.aspx

اس ام اس دریافتی به متن جانگداز و پراحساسی از جانب آقای سهند عقدایی اشاره می کرد که در حمایت از برنامه برودپیک و سرپرستان برنامه و نکوهش منتقدان در سایت کوه نیوز و روزنامه شرق نوشته شده بود!.. در پاسخ به این خانم نوشتم که علاقه ای به نوشته های سانتیمانتال اینگونه ندارم و با نظر ایشان موافق نیستم و البته آقای سهند عقدایی را کوهنوردی بسیار محترم و دانا می دانم اما با نظر ایشان و سبک نوشتنشان در این باره موافق نیستم. بماند!..

پینوشت ۲ : من نمی دانم چرا همه راه ها برای کنه های مضحک عالم کوهنوردی برای مطرح شدن به من و وبلاگ من ختم می شود؟.. یعنی راه دیگر برای مطرح شدن نیست جز اینکه مثل لمپنهای دهه ۱۰ و ۲۰ جنوب تهران بگردیم و بگردیم و پاچه کسی را بگیریم که محل سگ هم به پارسهای احمقانه ما نمی گذارد؟!.. فکر کنم پیشکسوتان عالم کوهنوردی و اساتید و قهرمانان به نام این رشته باید یک فکری به حال وبلاگهای خوب بکنند.. اینطوری که گوسفند استایل پیش می روند جز پرتگاه شرمنده گی و درمانده گی چیز دیگری نصیبشان نخواهد شد.. این روش مناسبی برای درنوردیدن کراکسهای زندگی نیست.. : ) ..

پینوشت ۳ : معیار وبلاگهای خوب برای قرار دادن آدمها،امدادگران،وبلاگ نویسان،کوهنویسان،کوهنوردان،سنگنوردان،همسایه ها،کامنت گذاران،پیشکسوتان،مربی ها،مدیران باشگاه ها،رؤسای فدراسیون کوهنوردی در رده خوبها یا بدها ظاهرن به میزان عنایت ایشان به وبلاگ من و نوشته های من یا بد و بیراه هایی که با نام مستعار اینجا می گذارند بسته گی دارد.. از نظر ایشان بدها یعنی هر که اینجا کامنت موافق و مثبت و حتی مخالف اما مودبانه می گذارد و خوبها یعنی هر که به من فحش می دهد البته با نام مستعار( هرچند یکی دو نفری گاگول هم با افتخار با نام خودشان اینجا درافشانی می کنند که خالی از لطف نیست و در نوع خودش بی نظیر است! یک چیزی مثل مجسمه وسط میدان مجسمه دربند اما از نوع بلاهت!.. )

پینوشت ۴ : خدا یک عقل و شعوری به این جماعت عقب افتاده بدهد و صبری به من که اراجیفشان را تحمل می کنم.. کار اینها از سوژه طنز و هجو شدن در وبلاگ من و امثال من گذشته.. باید به حالشان گریست.

پینوشت ۵ : شک داشتم این نوشته را در کدام دسته از موضوعات وبلاگ بگذارم.. طنز یا ... رنگش بنفش مایل به قهوه ایست.. شاید باید دسته بندی موضوعی جدیدی را به آن اختصاص دهم.. باور کنید من بی تقصیرم.. بعضی ها دوست دارند اینگونه مطرح شوند حتی به قیمت یک کثافت کاری آشکار!.. این یعنی افتضاحی فرهنگی روانی اجتماعی که همچنان مصرانه در حال ریدن به خود است... متأسفم!..


+ دوشنبه 16 دی1392ساعت 9:46 روشنک هوشمند |

پاییز  مردسالار!..


دیروز بعد از ظهر بعد از دو ساعت تمرین مداوم شنا وقتی که از استخر بر می گشتم باران نرمی باریدن گرفت.. هوس قدم زدن کردم و مسیرم را به سمت خیابان مورد علاقه ام ولیعصر تغییر دادم.. برگهای رنگارنگ چنارهای ولیعصر که با باد و باران رقاصی می کردند و روی سر و شانه هایم فرود می آمدند حس نوستالژیم را نسبت به این خیابان و همه خاطراتش دوباره زنده کرد.. دستهایم را توی جیب جلیقه ضد باد کلاهدارم فرو کردم و از برخورد تک و توک قطرات باران ره گم کرده به صورتم لذت بردم.. 

آویز اسب دریایی استیلم را توی استخر گم کردم!.. فقط زنجیرش ماند دور گردنم.. خیلی دنبالش گشتم اما نبود.. حالا اصلن یادم نمی آید از کجا خریده بودمش .. انگار چیزی کم دارم.. از امروز کارم درآمد!.. باید بگردم یک آویز اسب دریایی جدید پیدا کنم.. می ترسم نبودنش شنایم را خراب کند.. می بینید؟.. حتی من هم گاهی خرافاتی می شوم.. ولی از شوخی گذشته دلم برایش تنگ شده.. یعنی یک آویز جدید می تواند جای خالیش را پر کند؟

راستی چرا مرد ایرانی اینقده حسود است؟! من پسر با خودم به سفر نمی برم.. مجردی سفر می کنم آن هم یک ماه و نیم شاید هم دو ماه .. آن هم جزیره و ساحل و دریا.. همین که هست.. همین که گفتم!.. ناراحتی؟ حرصت در می آید؟.. بنشین آنقدر حرص بخور تا همه جانت از منافذ محترم بدنت عروج کرده و به آسمان جهنم سفر کند.. اصلن برو زن بگیر!.. به من چه؟.. تو برای من تمام شدی.. تاریخ مصرفت یک روزه بود.. من خیلی وقت است که به خودم قول داده ام وقت برای کسی نگذارم که تاریخ مصرف کوتاهی دارد.. با هر کس به قدر لیاقتش تعامل دارم.. تلفن نزن! .. اس ام اس هم نفرست.. جواب نمی گیری.. چند نفس خیلی عمیق بکش و فراموش کن.. می دانم هنوز توی شوک هستی.. آآآآآه از دست این زنان و دختران ساده و احمق که کسانی چون تو را بد عادت می کنند.. حالا یکی مثل من پیدا شده.. از فرصت استفاده کن!.. به همه کلماتی که بین ما رد و بدل شد خوب فکر کن و یاد بگیر!.. من کلماتم را روی هوا انتخاب نمی کنم.. همه چیز حساب شده است.. فکر شده است.. درست و به جاست.. فقط یاد بگیر!.. بزرگ شو!.. من یک انسان تازه هستم.. از نوعی که تو نمی شناسی.. بشناس و یادبگیر نه برای اینکه برگردی که به هر که گفتم خداحافظ یعنی تمام!.. برای اینکه بزرگ شوی.. حداقل به اندازه نیمی از سالهای شناسنامه ات.. چه لذت بخش است توی خماری گذاشتن آدمهایی که فکر می کنند خیلی می دانند با حس مالکیت و حسادتی شگرف اما هنوز از مهد کودک زندگی فارغ التحصیل نشده اند.. یوها ها .. یوها ها ..

تهران به این بزرگی اما هنوز استخری که به زنان آموزش شیرجه از سکو یا دایو (تخته فنر) بدهند پیدا نکرده ام.. توی دلم مانده.. باید این را هم امتحان کنم.. حالا بگردم ببینم .. شاید که جوینده یابنده شود که اگر نشد یعنی باید هزینه کنم و جایی به جز ایران یاد بگیرم!.. آن وقت می گویند بگیر بنشین توی کشورت از همه جا بهتر است.. برو بینم!.. هیچم!.. 


+ دوشنبه 6 آبان1392ساعت 13:56 روشنک هوشمند |

روشنفکر یعنی ما !..


از امروز سنگ نوردی و کوهنوردی را برای دو ماه تعطیل کردم و تمرینات شنا را شروع کردم.. زانویم همچنان وقت خم کردنش بر روی ران کمی درد می کند اما همین که توی آب رفتم و برای دو ساعت شنای سبک و نرمشهای کششی انجام دادم حس کردم دردش کمتر شده و راحت تر می توانم حرکتش دهم.. این یعنی تأثیر معجزه آسای آب و شنا بر روی مفصلهای بدن!.. حالا برای اطمینان بیشتر هفته آینده دکتر هم می روم تا بدانم چطور می توانم سلامتیش را هر چه سریعتر به طور کامل بدست آورم!..

می خواستم این هفته تنهایی بروم توچال اما پشیمان شدم .. هم از زانویم مطمئن نیستم و هم اینکه هوای کوه این فصل را دوست ندارم .. نه سرد و برفیست و نه گرم تابستانی.. باد معمولن شدید است و سوز دارد.. بلاتکلیف و گیج است.. پس این برنامه را برای وقتی که برگشتم می گذارم که توچال برفی را تجربه کنم.. امسال می خواهم اسکی آف پیست را یاد بگیرم.. هنوز اسکی و باتوم ندارم.. فقط کفش و لباس و عینکش را دارم.. چون ماشین ندارم حمل اسکی ها و باتومها از مرکز شهر تا توچال سخت می شود اما فکر می کنم دیگر وقتش رسیده باشد که وسایل اسکیم را تکمیل کنم.. تا وقتی که برگردم زانو و دست و پا و هر چه مفصل دارم آب دیده و آماده خواهد بود برای یک فصل جدید.. 

منتظر خبرهای مالی خوبی هستم.. امیدوارم وقتی که برگردم در این قسمت از زندگیم اتفاقهای خوبی افتاده باشد چون کلی برایش برنامه دارم.. 

بعصی از اطرافیانم تعجب می کنند از اینکه چقدر راحت همه آدمهای اطرافم را بر اساس خواصی که دارند تقسیم بندی می کنم و محدوده خاص خودم را از گزند همه آنها دور نگهمیدارم.. من هم نمی توانم درکشان کنم درست به همان اندازه که آنها !.. نمی توانند بی نیازی مرا درک کنند.. عادت کرده اند که حتی یک ساعت از زندگیشان را هم تنها نباشند.. نمی دانند چه کار باید بکنند وقتی که کسی نیست که بنشیند جفتشان غیبت کند یا قربان صدقه شان برود یا با هم غذا بخورند و بروند بیرون!.. برایشان عجیب است اینکه کسی تنها برود رستوران نهار یا شام بخورد.. تنهایی برود برای خودش بدود یا شنا کند.. از من می پرسند تو تنهایی چه می کنی؟ حوصله ات سر نمی رود؟.. خنده ام می گیرد .. برایم قابل درک نیست که این آدمها حتی یک ساعت هم توان تحمل خودشان را ندارند و باید حتمن با یک آدم دیگر پرش کنند بس که خالیند و حالا در نظر بگیرید دو تا آدم خالی کنار هم چه حجم احمقانه ای از بیهوده گی تشکیل خواهند داد.. حجمی که می تواند کم کم تمام یک جامعه را در بر بگیرد.. حتی تصورش هم برایم وحشتناک است..  به آنها می گویم که تنهایی مساوی با انزوا نیست.. من هم دوستانی دارم اما نه دوستانی که 24 ساعت روز را بخواهم با آنها شریک شوم چون از من ساخته نیست!.. کلافه ام می کند.. با آدمهای زیادی در طول روز برخورد دارم.. همه جا می روم شاید خیلی بیشتر از شما.. گاهی فکر می کنند این جامعه فمینیستیست که اینگونه زندگی کردن را بر عده ای از زنان تحمیل می کند.. وقت شنیدن این حرف خیلی سعی کردم که قاه قاه نخندم و حال گوینده را نگیرم .. به جایش در حد توان سعی کردم برایش تشریح کنم که در جامعه ایرانی چیزی به نام جامعه فمینیستی وجود خارجی ندارد.. جایی که مردان و زنانش هنوز در ابتدایی ترین مسائل حقوقی برابری ندارند یعنی اوضاع خرابتر از آن است که فکر می کنی.. فریب زرق و برق و شعارهای ظاهری را نباید خورد.. نفهمیدم این مزخرفات عجیب را که بر سر زبانش انداخته بود یا کدام کیهان نویس و کیهان تفکری به جانش نشانده بود اما فهمیدم که بعضی از زنان جامعه ما هنوز نمی دانند فمینیسم یعنی چه اما چنان کینه اش را به دل گرفته اند که نگو!.. دلیلش را هم نمی دانم.. شاید این به خاطر تضاد آشکاری باشد که میان ضعف شخصیت و روش زندگی و طرز فکر به شدت وابسته خود به جامعه اکثریتی که هنوز به سن بلوغ نرسیده و در باطن سنتی مانده با کسانی می بینند که راه و روش خود را دنبال می کنند و با تمام قوا در پیشبرد اهدافشان موفقند.. به او گفتم کسی چیزی را به من تحمیل نکرده .. تنها فرق من با یکی مثل تو در این است که من ادا در نمی آورم.. مجبور به تنها زندگی کردن نبوده و نیستم اما انتخاب کرده ام تا بهتر زندگی کنم و زندگی با خود را به زندگی با افرادی که به من چیزی اضافه نکرده بلکه از من کم می کنند ترجیح داده ام.. این یک  انتخاب شخصیست.. حالا اگر او از تنها زندگی کردن خسته شده و خودش را به آب و آتش می زند تا کسی را به شکل قراردادی وارد زندگیش کند این تقصیر کسی نیست.. آن آدمهایی که او دارد جست و جو می کند به سراغ او نخواهند آمد چون اهل زندگی های سنتی و مخفیانه و کادو پیچ شده هستند و او سالها پیش از توی کاغذ کادویش آمده بیرون و دیگر مورد مناسبی برای این آدمها نیست !.. از ابتدا او "زن" این راه نبوده و بهتر بود سالها پیش با افرادی معمولی و مناسب زندگی های معمولی و سنتی کنار می آمده و احتمالن تا به حال چند تا بچه قد و نیم قد هم داشته.. من نمی گویم ازدواج و بچه دار شدن بد است اما آدمی به نام "من" به این دو آنقدر بها نمی دهد که خود را مجبور به تحمل آدمهایی ببیند که سالهای نوری از او و طرز فکر و نوع زندگیش دورند.. درکش نمی کنند و دائم در حال جنگی بی پایان با گاردهایی بسته و شمشیرهای به هوا رفته برای اثبات برتری دروغین خویش به اوند.. جنگی برخاسته از حس حسادت و به آن عشق و عاشقی هم می گویند!!!.. ازدواج و بچه دار شدن برای من حیاتی نیست.. هرگز نبوده که اگر بود از اولی طلاق نمی گرفتم یا به زندگی با نامزد سابقم (دومی!) راضی می شدم و نامزدی را به هم نمی زدم .. اگر بود میان این همه آدمهای خوب و بد و خاکستری عاقبت با یکی کنار می آمدم اما خوب فکرهایم را کردم و دیدم آنها همه از من چیزی را می خواهند که من نیستم .. هیچ کدام حاضر نشدند مرا آنگونه که هستم بپذیرند.. مدام در حال تلاشی خسته گی ناپذیر برای تغییر دادن من بودند بدون اینکه به خواسته های من هم توجه کنند.. شاید واقعن زندگی کردن با من سخت باشد اما من نمی خواهم این را برای آدمهای زندگیم به قیمت نابود کردن خودم آسان کنم!.. پس به قدر نیاز از آنها بهره می گیرم و باقیش زندگی خودم است میان دستهای خودم .. مال خودم.. هر طور که می خواهم و دوست دارم به آن شکل می دهم.. از آن لذت می برم .. قرار نیست این برای همه خوب باشد.. این زندگی من است و برای من خوب است.. شما آن زندگی را که دوست داری خودت انتخاب کن!.. نه من و نه جامعه مثلن فمینیستی هیچ کدام چیزی را به کسی تحمیل نکرده ایم.. ما فقط می گوییم برای خودت ارزش قائل باش!.. به حقوقت احترام بگذار و از آن دفاع کن!.. خودت را تحقیر نکن!.. و باور کن که یک زن مساوی یک مرد است.. یک زن تنها هم مساوی یک مرد تنهاست .. یک زن روشنفکر و پیشرو مدرن هم مساوی یک مرد روشنفکر و پیشرو و مدرن است.. بدیها و خوبی هایشان به یک اندازه باید سنجیده شود و این روا نیست ناعادلانه قضاوت کردن یک کفه این ترازو به نفع کفه دیگر به نام جامعه و واقعیت و مدارا و مصلحت!.. باور کن این ماها هستیم که حقیقت داریم و به واقعیت شکل می دهیم .. صادق هدایت و فروغ فرخزاد روشنفکر بودند اما روشنفکری مساوی این دو نفر نیست.. روشنفکری یعنی همین من و تویی که فکر می کنیم .. می فهمیم.. تجزیه و تحلیل می کنیم و هر جا که باشیم اکثریت یا اقلیتی خاموش و سنتی و بی اراده را به تقلا و واکنش وامیداریم.. روشنفکر یعنی ما !..


+ چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 17:58 روشنک هوشمند |

این روزها و شبها..


این روزها آنقدر خسته بودم که دلم فقط یک جفت بازوی باز تمیز می خواست برای لحظه ای استراحت و دیگر هیچ!.. در یک چشم بر هم زدن پیدایش شد و دیگر هیییییییییییچچچ!.. در یک لحظه سفید و روشن به صفر رسیدم و همه دور ریختنی ها را دور ریختم و تازه شدم .. حالا آماده و قبراق برای شروعی تازه در نقطه ای دیگر و دوباره و دوباره زنده شدن .. زندگی کردن با تمام وجود.. انگاری که همه دنیا برای من بوجود آمده .. به خاطر من می چرخد.. برای اینکه من لذت ببرم و تازه شوم و بروم جایی که دوست دارم باشم.. توهم شیرینیست.. من این توهم واقعی را به صد حقیقت دستکاری شده و تقلبی ترجیح می دهم ..

خواب میدیدم چند گربه نره طاس و سیبیلو دنبالم می کردند.. عصبانی بودند .. فحش می دادند.. یک لحظه ایستادم و عکس داداشی را به آنها نشان دادم و نهیب زدم که ببینید! داداش من هم کچل است ! طاس است !..اما مثل شماها اینقده نک و نال نمی کند و حساسیت نشان نمی دهد.. اگر جایی حال آدم بیربطی را بدجوری گرفته ام که از قضا طاس هم بوده این دلیل نمی شود که همه طاس و کچلهای عالم کینه ام را به دل بگیرند و بخواهند انتقام جویی کنند.. تازه بر اساس آخرین آمار و اطلاعات روز دنیا طاسها و کچلها زودتر از بقیه ازدواج می کنند و زندگی های خوبی خواهند داشت.. پس این طاسی و کچلی نباید نقطه ضعفی قلمداد شود و بهتر است با تقویت اعتماد به نفس برطرفش کنند به جای پیچیدن به پر و پاچه من که چرا تخریب شخصیت کردی و فلان جا به فلانی گفتی چاق و کچل و قلنبه!.. نمی توانید این واقعیت را در مورد خودتان قبول کنید؟ خب به من چه؟.. این همه مؤسسه کاشت مو!.. این پولی را که صرف شر و ور نوشتن اینجا و آنجا و برانگیختن خنده خلایق می کنید صرف کله طاس و کچل خودتان کنید.. ثواب دارد .. این را که گفتم گربه های سیبیلوی طاس و کچل نازک نارنجی عصبی به خود آمدند و چشمهایشان برقی زد و شنیدم که رفته اند پشت در یکی از این مؤسسه های کاشت مو با زن و بچه و ننه و بابا از نصف شب صف کشیده اند تا صبح زود نوبتشان شود و مودار شوند و مشت محکمی کوبیده باشند به دهان استکبار جهان مجازی و غیر مجازی!.. چشم حسود کور .. گوش شیطان کر.. ما که بخیل نیستیم!.. تا باشد از این ثوابات خیرات..

این روزها در پوکت پروژه ای تحقیقاتی و بین المللی کلید خورده که تعداد کوسه های سواحل دریای آندامان و خلیج تایلند را می سنجد تا علت کاهش تعداد برخی گونه ها و نایابی تعدادی دیگر را بیابد.. از همه غواصها و شناگرهایی که تا قبل از عید سال جدید میلادی آنجا هستند خواسته اند تا در این پروژه با آنها همکاری کنند.. دیدن کوسه ها و عکاسی از آنها که یکی از آرزوهای من بوده .. چه بهتر که این آرزو در جهت کمک به یک پروژه تحقیقاتی زیست محیطی و بیولوژی دریا تحقق یابد ..

کوسه های سواحل تایلند بی آزارند .. خونخوار و جنگ جو نیستند .. می شود راحت با آنها ارتباط برقرار کرد .. به نظر می رسد آن خوی ملایم و خونسرد آسیای جنوب شرقی در آنها هم نفوذ کرده .. حالا باید دید!.. شنیدن کی بود مانند دیدن؟.. ; )) ..


+ یکشنبه 28 مهر1392ساعت 19:2 روشنک هوشمند |

نژادپرستی ایرانی در برابر نژادپرستی سیاسی غربی ها ؟


در وبلاگ یکی از پزشکان کوهنورد که به خاطر اطلاعات وسیعشان در زمینه پزشکی کوهستان مطالبشان را دنبال می کنم در پستی درباره سفر کنفرانسی ایشان به لهستان چنین آمده :


"بعد از ترانزیت با پروازی به فرودگاه شهر ورشو پایتخت کشور لهستان شدم. ابتدا در صف کنترل پاسپورت ایستادم. همه مسافران بدون استثنا و بدون معطلی مهر ورودی خورده و عبور می کنند: سیاپوست با 4 فروند بچه قد و نیم قد، پاکستانی، هندی، افغانی، آسیای چنوب شرقی (صف ساکنین اروپایی که جداست) گروه گروه و تک تک هر یک براحتی عبور می کنند."

به احتمال زیاد منظور دکتر مساعدیان از ذکر آن چند جمله ابراز ناراحتی از قرار گرفتن در صف انسانهایی که به خاطر "سیاپوست" بودن و داشتن چند بچه قد و نیم قد و پاکستانی و افغانی و هندی و آسیایی بودن، همجواری با ایشان و دریافت رفتار مشابه یا بدتری که با ایشان شده و به نظرشان عادلانه نبوده ، نژادپرستی نبوده و تنها عصبانیت باعث شده تا ایشان جملاتی را که در میان ایرانیان عوام در کوچه و بازار سالهاست که ورد زبانها شده در وبلاگشان تکرار کنند بدون اینکه به معنای زشت نژادپرستانه آن دقت کرده باشند.

در اینکه این روزها به دلیل مسائل سیاسی برخوردهای نامناسبی با ایرانیان جهت دریافت ویزا یا هنگام چک کردن مدارک در گیت ورودی بسیاری از کشورها از جمله کشورهای اروپایی صورت می گیرد شکی نیست. شما مشابه این برخورد را حتی در کشورهای دوست نظیر ترکیه، آذربایجان، هندوستان و آسیای جنوب شرقی هم می توانید ببینید! دلیلش هم واضح است! هجوم حداکثری ایرانیان برای فرار از کشور و گرفتن پناهنده گی یا ویزای دانشجویی و کار برای هرگز بازنگشتن به ایران!.. این فقط درمورد ایرانیان نیست بلکه کشورهایی نظیر افغانستان و پاکستان و چند کشور آفریقایی و حتی ترکیه و هندوستان هم وضعیت کما بیش مشابه و شاید گاهی بهتر و گاهی بدتری دارند بر حسب مقصد و روابط فی مابین با کشور مقصد. آنها برخلاف آنچه فکر می کنید مثل بسیاری از ایرانیان نژادپرست نیستند و رنگ پوست و ملیت را نشانه برتری و ارجحیت قومی بر قومی دیگر نمی دانند. کسی چه می داند! شاید این نژادپرستی و خودشیفته گی زشت برخی از ایرانیان در ایجاد چنین پروسه ای بر ضد ایرانیان  و رفتار بی ادبانه اروپایی ها (رفتار قانونی آنها که توسط ما بی ادبانه تعبیر می شود) در اینطور مواقع بی تاثیر نبوده باشد و بهتر است سهم خود را نیز در این ماجرا دست کم نگیریم.

در ایران خودمان در جنوب و مرکز ایران در استانهایی مثل خوزستان، فارس، هرمزگان، بوشهر و کرمان که ایرانی ترین ایرانی ها و سایر اقوام ایرانی با زبانها و لهجه های متفاوت را داریم "سیاپوست با بچه قد و نیم قد" زیاد هست طوری که اگر فارسی حرف نزنند و هندی یا پشتو یا عربی حرف بزنند ممکن است آنها را با شهروندان کشورهای نام برده اشتباه بگیرید.

بهتر است در انتخاب کلماتمان خطاب به نژادها و ملیتهای متفاوت دقت بیشتری داشته باشیم تا خدای ناکرده به همان بهانه ای که عده ای ( مثلن اروپایی ها ) را سرزنش می کنیم خودمان بیشتر قابل سرزنش نباشیم. دنیا بر عدالت است که می چرخد. بیایید اول از خودمان شروع کنیم!

 

+ سه شنبه 23 مهر1392ساعت 14:17 روشنک هوشمند |

تولد پر ماجرا !..


سیل تایلند کمی نگرانم کرده.. هرچند من تقریبن یک ماه و یک هفته دیگر مسافرم و از هر که آن طرفهاست که می پرسم و اخبار را هم که چک می کنم حاکی از این است که طوفانهای سیل آسا حداکثر تا آخر هفته ادامه می یابند و سپس به سمت فیلیپین حرکت می کنند و پوکت هم جزو مناطق امن دور از سیل پیش بینی شده با کمی آب گرفته گی خیابانی این روزها که تا انتهای این هفته ادامه می یابد.. به هر حال اخبار را روزانه چک می کنم که اگر وضعیت سیلابها و طوفانها تا سه هفته دیگر ادامه پیدا کرد تاریخ سفرم را تغییر دهم یا کنسلش کنم .. راستش دوست داشتم مدرکم را قبل از سال جدید میلادی بگیرم ولی خب اگر دیدم که خطرش به سفرش می چربد کنسلش می کنم تا چند ماه آینده.. سعی خودم را می کنم که تا قبل از سال جدید میلادی آنجا باشم.. نوامبر نیمی از روزهایش آفتابی و نیمی دیگر ابری و بارانیست اما نه طوفانی .. اما بهترین ماه از نظر دمای هوا و برای غواصی حرفه ایست و بعد از آن دسامبر.. گونه های بزرگ آبزی این ماه ها در سایر ماه ها ناپدید می شوند!.. غواصی هیجانش به همین است .. همیشه می توانی  غواصی کنی اما باید فکر زمانی را هم که توی قایق روی آبی بکنی!.. اگر طوفانی باشد خطرناک است هرچند این دل ماجراجویم بدش نمی آید چنین شرایطی را هم تجربه کند اما نه .. با تمام قدرت این افکار مالیخولیایی را از خودم دور می کنم و سعی می کنم که بهترین تصمیم را در هفته های آینده بگیرم .. تصمیمی که هم سلامتم را در یکی از پر طوفانترین دریاهای دنیا تضمین کند و هم غواصی خوبی کرده باشم و در پایان دوره مربی لایقی شده باشم و مهمتر از همه خودم از خودم راضی باشم .. 

امشب شب تولدم است .. از فردا 37 ساله گی را آغاز می کنم .. حس خوبی دارم .. کمی سردم است .. دلم یک نسکافه داغ داغ می خواهد که باید بلند شوم برای خودم درست کنم .. زانوی چپم کمی تیر می کشد .. باید این روزها استخر رفتن را هم به برنامه  های منظم و تمریناتم اضافه کنم چون باید شنا کردن در یک دریای مواج با هوای ابری را آن طرف دنیا یک ماه دیگر امتحان کنم .. یکی از ده ها مواد مربی گری پادی افزایش مهارت شناگری در دریاست .. با وت سوت غواصی و فین (باله غواصی) و ماسک و اسنورکل 400 متر و بدون اینها و تنها با مایو باید 800 متر بی توقف بتوانم که شنا کنم .. 50 متر هم باید بتوانم روی آب از پشت بخوابم و شناوری داشته باشم و تنها با حرکت دستهایم حرکت کنم .. حدود 20 متر هم بدون نفس تازه کردن زیر آبی بروم!... همه اینها را تا جایی که می شود باید توی استخر تمرین کنم ..

داشتم با خودم فکر می کردم آیا همه این کارها لازم است؟.. بلافاصله خودم به خودم جواب دادم که بعله! .. برای من لازم است.. همین هیجانهای پشت سر هم و متفاوت است که از انفعال و مردن باز میداردم و شب قبل از تولدم حس خوبی به من می دهد ..

راستش را بخواهید اگر دست من بود به جای به دنیا آمدن کار بهتر و مفیدتری می کردم اما دست من نبود .. حالا که هستم .. پس هر کاری می کنم تا روزمره گی تحمیلی شرایط، آدمها، کشور، جامعه، اقتصاد، سیاست و حکومت را به زندگی دلخواهم تغییر دهم و نگذارم که به آرامی به سمت مردن هلم دهند ..

کمی سردم شده!.. لباسهای پاییزی را باید در بیآورم .. همه کمد را باید بریزم بیرون و لباسها را جا به جا کنم .. ولی اول نسکافه داغم را می نوشم .. با کیکهای کشمشی که دوست دارم ..

..................................................

پینوشت : خوشبختانه با خبرهایی که از افراد و منابع موثقی در تایلند و پوکت گرفتم این شهر دور از سیل مانده و در ماه های آینده از روزهای آفتابی تری برخوردار خواهد بود و جای هیچ نگرانی نیست. خوشحالم!.. پس به این ترتیب رفتنی شدم.. هورااااا!..


+ پنجشنبه 18 مهر1392ساعت 20:48 روشنک هوشمند |

آخرین پاسخ به همه آدمکهای زرد هپروتی متوهم


فردی با نام مستعار "یکی" دوباره کامنتی گذاشته زیر پست قبلی درباره همان برنامه کزایی دماوند!.. برای آخرین بار اعلام موضع می کنم:

یکی : ...!

من : ببخشید که کامنتتان را سانسور کردم. اولن وقتی که از فردی حقیقی و افعال و گفتارش حرف می زنید باید با اسم و فامیل اصلی بنویسید و گر نه از انصاف به دور است تأیید کردنش چون شما حق دفاع را از او می گیرید و خود در سایه یک اسم مستعار پنهان می شوید. دومن آن ماجرای احمقانه برای من کمترین جذابیتی ندارد. من یک گزارش برنامه نوشتم که صحتش همین طوری اتفاقی توسط دار و دسته خودشان هم حتی ناخواسته به اثبات رسیده:

صادق خاجی در فیس بوک : "من کاری به نامها ندارم...دست بالای دست بسیار است...برای گروهی 31 نفره شاید کم هم باشد این تعداد کمک...حامد کرامت گفت آن بالا از دست ما کار ی برنمیاید اگر کسی به مشکل حاد و سختی برخورد کند...درست هم بود...من نه با ایشان دیزی خورده ام نه با خانم هوشمند یا دوستان دیگر پدر کشتگی دارم...دوستان کوهنورد بیایید به احترام کوهستان مهربان باشیم//////////////// من انتقاد محکم و سختی دارم به کسانی که کوهستان را میدان نام اوری و شهرت کرده اند و برایشان تا روز و روزگار هست آرزو دارم از دام نام و منم بیرون جهند....کوه پایگاه پاکیست"

حالا بماند بعدش با هزار ترفند و فعالیت بی وقفه مارمولکهای کینه جوی کمپین کزایی "مرگ بر روشنک" سعی کردند بزنند زیرش! اینها 5 دقیقه فیلمی را نشان می دهند که ربطی به زمانی که ایشان آن جمله را به زبان آورده ندارد. 5 دقیقه ای که من و خیلی های دیگر در آن حضور نداریم! خیلی خنده دار است! 5 دقیقه فیلم به ازای بیش از 4 ساعت صعود ثابت کننده چه می تواند باشد؟ من اگر می خواستم غرض ورزانه عمل کنم از آن لحظه ای که ایشان سخنان گهربارشان را فرمودند با موبایلم فیلم می گرفتم. نه اینکه بیایم توی گزارشی معمولی بنویسمش بدون اینکه بدانم این دیوانه های پارانوئید چه برداشتهای عجیب و غریبی که از آن نخواهند کرد! از ته قلبم برای جامعه ای که چنین موجودات ناراحت و حقیری پرورش می دهد متأسفم!.. شاید باور نکنید.. اما دلم برایشان می سوزد .. نوشته هایشان را که اتفاقی گاهی اینجا و آنجا می خوانم از ته دل افسوس می خورم برای این شدت از بدبینی بیمارگونه که به آن دچار هستند.. برای دنیای تنگ و کوچکی که دارند که حتی اوج قله ها نتوانسته بزرگترش کند.. برای مشکلاتی که در زندگی داشته اند و آنها را با همه افتخاراتی که از آن یاد می کنند به اینجا رسانده که براحتی تهمت بزنند ، افترا ببندند و دروغ بگویند .. کسی نیست بگوید آقای محترم زرد.. خانم محترم زردتر.. اشتباهتان را قبول ندارید؟ خب!.. لااقل شجاعت داشته باشید و از آن دفاع کنید.. چرا خودتان را با این دلقک بازی ها مسخره می کنید؟.. چرا با اسم مستعار لشکر کشی می کنید اینجا و فحش و ناسزا می نویسید برای من؟ چرا زندگی خصوصی منتقدان باشگاهتان را توی کامنت دونی من می نویسید؟ این حرفها چه ربطی به من دارد؟ چرا کمپین تشکیل می دهید برای اینکه بگویید در 4 ساعت باقی برنامه چنین حرفی زده نشده؟ من در آن 5 دقیقه فیلم شما نبودم که درباره اش بنویسم اما در 4 ساعت باقی مانده حضور داشتم و آن حرفها را چند بار و نه یک بار شنیدم. همین!

........................

پینوشت : این وبلاگ برای من ارزشمند است. بسیااااااار ارزشمندتر از مزخرفاتی که این و آن متوهم بیکار هپروتی خاله زنک/عمومردک وار از این وبلاگ و آن وبلاگ یا حضرت فیض بوق اینجا نقل می کنند. من از حاشیه ، فرعی و بیربط بیزارم و در این مورد شباهتی با شما ندارم. من کارهای مهمتری دارم تا پرداختن به آدمکهای حقیر و زردی که برای بزرگ شدن از هر حقه و ترفندی چشم نمی پوشند و همه ادعاها و افتخاراتشان را بدین ترتیب زیر سوال می برند. این گزارش خیلی خیلی کم اهمیت تر از سایر مطالبی بود که در این وبلاگ نوشته بودم پیش از این و فکر می کنم تا همین الآن هم بیش از اندازه لازم به این مسئله کم اهمیت و احمقانه بها داده ام به همین دلیل این پست پس از چند روز حذف خواهد شد درست مثل همه آدمکهای زردی که با واکنشهای عجولانه و پارانویای زنده در حال پخششان برای همیشه از ذهن من پاک شدند و به زباله دانی تاریخ پیوستند.


+ چهارشنبه 10 مهر1392ساعت 13:29 روشنک هوشمند

غافلگیری های شاد.. هیجانهای تازه!..


داداشی طبق یک اقدام غافلگیر کننده آمده ایران و همه ما را خوشحال کرده! یک میتینگ کاری داشته در ترکیه و فرصت را غنیمت شمرده تا دو سه روزی هم به ایران بیاید و دیداری تازه کند. خلاصه کلی ذوق زده هستم. تا باشد از این غافلگیری های انرژی زا !..

به سفر غواصیم نزدیک تر و نزدیک تر می شوم.. باید خودم را برای یک دوره فشرده یک و نیم ماهه مربی گری غواصی پادی آماده کنم .. اهمیت این دوره در این است که تمام زحماتی را که در دوره های قبلی کشیده ام به مرحله جدیدی وارد می کند که همان دنیای حرفه ای های غواصی پادی است. به غیر از هیجان ناشی از شیطنتهای حاشیه برنامه ، ورود به دنیای حرفه ای های رشته ای مثل غواصی برای من مثل یک رویای دوران کودکیست که پس از گذشت سالهای دراز و کند و کشدار به حقیقت می پیوندد..

دو انتخاب دارم .. با بودجه ای که برای این سفر در نظر گرفته ام می توانم چند دوره را پشت سر هم بگذرانم یا اینکه تعداد دوره ها را کم کنم و در عوض به کشورهای همسایه تایلند هم سفری داشته باشم و حسابی سیاحت کنم ..  هنوز تصمیم نگرفته ام .. ببینم چه پیش می آید ..

فکر کردن به این همه هیجان باعث می شود شبها نتوانم به خوبی بخوابم و نیشم را که با لبخند گنده ای باز شده به زحمت می بندم .. پاییز و زمستان پرماجرایی خواهم داشت پر از تجربه های تازه .. برو که رفتیم!..


+ یکشنبه 7 مهر1392ساعت 13:50 روشنک هوشمند |

حس خوب .. حس بد ..


امروز به جای تاپ و بیس ورزشی همیشه گی مجبور شدم مایو اسپیدی بپوشم توی شیرودی وقت تمرین!.. لباسهایم را یادم رفته بود که بیندازم توی ماشین و خب ترجیح دادم خوش تیپ تر شوم تا اینکه با لباس کثیف بروم تمرین!.. البته همین یک بار بود چون که فهمیدم ممنوع است اما چه کیفی داد.. کلی دخترها سر به سرم گذاشتند بابت این کشف حجاب و قانون شکنی جدید..  دخترهای شیرودی را دوست دارم .. یک جورایی ساده و صمیمی و راحت هستند .. هر چقدر هم که زور بزنم حس بدی را از آن ته ته های نگاهشان و کلامشان دریافت نمی کنم ..


این روزها به احساسات اولیه خودم نسبت به آدمها لحظه به لحظه بیشتر ایمان می آورم .. احساساتی که منطقی برایش ندارم و خب این ذهن منطقی باعث می شود خیلی وقتها به این احساسات گوش ندهم و نتیجه اش را هم ببینم و بگویم ای دل غافل!.. دیدی درست حس کرده بودم؟ طرف چه گُهی از آب درآمد.. خلاصه اینکه داشتن شاخکهای حسی قوی نعمتیست به اندازه عقل و منطق قوی!.. اگر مثل من حس ششم قوی.. خوابهای معنی دار و شخصیت شناسی درست و درمانی دارید دست کم نگیریدش و به حرفش گوش کنید تا خیر ببینید!.. ; ) ..


آخر این هفته می روم تا یک گروه جدید کوهنوردی را امتحان کنم ..  شاخکهای حسیم را هم کلی تیز کرده ام تا اشتباه قبلی را مرتکب نشوم .. به این نتیجه رسیده ام که در ایران برای خیلی از ورزشها و فعالیتها نام و شهرت و قدمت و سن باشگاه یا مربی و استاد هیچ اهمیتی ندارد و شاید برعکس نقابی باشد بر حقایقی نه چندان خوشآیند و غیر قابل تغییر!.. فعلن که این جمعه کاراموزی سنگم را می گذرانم.. دلم لک زده برای کوهستان پر برف .. سفیدی برف هر چه زشتی و کثیفیست را برای چند ساعتی هم که شده از دیده ها پنهان می کند .. خوشحالم می کند .. کوهنوردی در زمستان را با همه سختی هایش امتحان خواهم کرد اما نه با افرادی غیر قابل اعتماد و بدین جهت خطرناک!.. آدمهایی صادق و ساده مثل خودم یا اگر نبود تنهایی!.. می خواهم زمستان کوهستان را امتحان کنم برای زیبایی ها و آرامش نه برای تجربه دوباره زشتی ها و کثافتهای زمینی تحمیل شده.. و مطمئنم که موفق خواهم شد .. حس خوبی دارم ..



+ سه شنبه 2 مهر1392ساعت 22:57 روشنک هوشمند |

هوای آزاد ..


هوای صبح خوب بود .. رفتم بیرون و فارغ از همه چیز و همه کس تنهایی قدم زدم .. یکی داشت با جاروی بلندی برگهای خشک و زرد را از جلوی مغازه اش بیرون می انداخت .. به اتفاقات مسخره ای فکر کردم که این چند روز افتاده بود که ربطی به من نداشت اما با زور خودش را به من تحمیل کرده بود .. به آدمکهای چند چهره و دخمه سیاهی که در آن جایی و مقامی دارند و دار و دسته ای به هم زده اند فکر کردم .. آدمکها و صورتکهایشان دور سرم می چرخیدند و هر کدام می خواستند خودشان را به من بچسبانند و تکه ای از من بدزدند .. به شدت مقاومت می کردم .. آخر آن صورتکها برازنده من نبود .. برای من ساخته نشده بود .. صدایی شنیدم .. آنسوی پیاده رو پسرک 17 18 ساله ای دستش را به سمت من دراز کرده بود.. نگاهش کردم .. آن چشمهای مورب و صورت پهن و موهای صاف .. آن دستها .. نشانگان تقدیر بی گذشت و کور فقط روشنی درخشان چشمهایش را بی تعرض رها کرده بود که خودشان باشند .. سلام کرد.. دستم را دراز کردم و دستش را فشردم و گفتم سلام .. پدرش لبخندی تلخی زد و دست دیگر پسرک را کشید و به سمت دیگری هلش داد و با نگاه معنی داری از من معذرت خواهی کرد و گفت : دوست دارد با همه دست بدهد .. می بخشید!.. گفتم : چه خوب!.. پسرک ردیف دندانهای شیری رنگش را با خنده ای به نمایش گذاشت و همین طور که می رفت دستش را تکان تکان داد و بای بای کرد .. برایم غریبه نبود .. انگار که می شناختمش .. خدای من!.. این پسر.. این همان نبود که در مسیر دماوند دیده بودم ؟... قبل از بارگاه سوم .. پدرش هم پشت سرش بود .. دستش را دراز کرد تا با همه دست بدهد .. چند نفر از خانمها رویشان را برگرداندند یا به روی خودشان نیآوردند .. چند نفر از آقایان حتی نگاهش هم نکردند.. قلبم فشرده شد وقتی که نگاه بهت زده اش را به خاطر دستی که توی هوا مانده بود دیدم و با او دست دادم و نگذاشتم این همه مهربانی بی غل و غش توی هوا بی جواب و معلق بماند ..  لبخندش دوباره برگشت .. سلام کرد و رفت تا با بقیه دست بدهد .. بعد از من خوشبختانه چند نفری تحویلش گرفتند و با او خوش و بشی کردند .. خیالم راحت شده بود .. آره!.. خود خودش بود ..به عقب برگشتم تا صدایش بزنم اما توی پیاده رو جز من کسی نبود ..

نان و کمی میوه خریدم و به خانه برگشتم .. به اتاقم رفتم و به آینه نگاه کردم .. لبخند بزرگ و برق چشمانم دوباره برگشته بود .. نه خبری از آدمکی بود .. نه صورتکی .. نه همهمه ای .. نه مزخرفی .. دلم را تکاندم .. فکرم را از هر چه زشتی و فکر کردن به زشتی هاست آزاد کردم .. خب!.. حالا نوبت خانه بود .. خانه تکانی برای خوشآمد گویی به سلطان فصلها .. فصل من پاییز..


+ یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 18:25 روشنک هوشمند |

چاق و قلنبه و عینکی فحش نیست!..


آقای نصیری نویسنده وبلاگ کلاغها در پاسخ به یک نفر که از به کار بردن لفظ چاق و قلنبه و عینکی توسط من درباره یک نفر دیگر در آخرین طنزنوشته وبلاگ من معترض بود پاسخ بامزه ای نوشته .. من هم برای اینکه افکار عمومی کوهنوردی ایران را با شیطنتهایم بیش از این نیازارم و خیال همه را راحت کرده باشم این پاسخ را برای ایشان در کامنت دونی وبلاگشان فرستادم که در زیر می خوانید:

درباره اظهارات خنده دار و قابل تأسف و خاله زنکی آقای درویشی چیزی برای گفتن ندارم. ارزش فسفر سوزاندن ندارد! حیف اتلاف وقت برای چنین شخصیت برجسته ای!  ولی درباره آن چاق و عینکی و کچل و قلنبه!  قصدم توهین نبود.می دانید آقای نصیری! من خیلی باریک و باربی هستم . اسامی مختلفی هم بر حسب نیت و درجه علاقه دوستانم همیشه دریافت می کنم از نی قلیون و خلال دندون و مار سیاه و سفید گرفته تا ظریف و رقاصه و بالرین و باربی و ادری هپبرن!.. خلاصه خیلی هم کیف می کنم و بهم هم بر نمی خورد . چون همینیم که هستم و راضیم . راستش بر همین خیال فکر نمی کردم عنوان کردن حقایقی درباره ریخت و قیافه دوستان به همان سبک خودشان ناراحتشان کند .آخر به نظر من باریک و باربی بودن عیب نیست همانطور که کچل و عینکی و قلنبه بودن!.. کچلها را دوست دارم چون شخصیتشان بدون مو پیچیده تر به نظر می رسد . قلنبه ها مهربانتر هستند و عینکی ها باهوشترند! اینها که عیب نیست .اینها یعنی مشخصات یک آدم . ذکر مشخصات واقعی یک آدم نمی تواند توهین باشد. چه خوب که قادرید در آینه به خود بخندید.من به اندازه شما متواضع نیستم و عاشق خودم میشوم وقتی به آینه نگاه می کنم!.. : )) ..

...........................

پینوشت 1 : این آقای چاق و قلنبه و عینکی که سر به سرشان گذاشته بودم سر کلاس تئوری وسط تدریس آقای کرامت (دو روز قبل از صعود به دماوند) و صحبتهای من با ایشان دائمن بدون اجازه و پابرهنه وارد میشد و چندین بار مرا به عنوان کوهنورد ضعیف خطاب کرد و انتقادهای مرا از نحوه سرپرستی آقای کرامت در راهپیمایی بدون استراحت لازم و کافی به حساس شدن من بر قدرتمندی دیگر اعضای گروه در مقابل ضعیف بودن خودم نسبت داد بدون اینکه بدانند من در پنجمین کوهنوردی خود در تمام عمرم دماوند را بی مشکل صعود خواهم کرد در حالیکه خیلی از دوستان قدرتمند ایشان در بارگاه سوم خواهند ماند و برخی دیگر باعث کندی سرعت گروه خواهند شد، آنهم با همه آن حاشیه ای که برخی سرپرستان ضعیف النفس و از خود متشکر و رفقایشان برایم می سازند تا مرا به ستوه آورند و از کوهنوردی بیزار کنند. می خواستم به این آقای محترم بفهمانم انتقاد یک آموزش گیر تازه وارد کوهنوردی نشانه ضعیف بودنش نیست بلکه قدرتمندی اوست. ضعیف بودن را باید جایی در شخصیت خودش و دوستان بی انصاف و دروغگویش بیابد. گفته بودم ماه پشت ابر نمی ماند! یادتان هست؟ آن ماه و این هم خورشید! ابرهای سیاه به کناری رفته اند و حقیقت مثل خورشید در پهنای آسمان آبی در حال درخشش است... ; ) ..

پینوشت 2 : یکی از خانمهای گروه برای من اس ام اس فرستاده که بدون اجازه و موافقت او نامه را از طرف او امضاء کرده اند و با فردی که چنین کار زشتی به جای ایشان انجام داده هم برخورد کرده!..

از تصورم خارج است این میزان کینه بر ضد خودم که حتی منجر به جمع اوری امضای دروغین از طرف علیه من شده است. واقعن که خجالت دارد. من اگر جای مرتکبین بودم آب میشدم و به زمین فرو می رفتم..


THE END



+ جمعه 29 شهریور1392ساعت 14:6 روشنک هوشمند |

پیش درآمد پاییز..


هوا کم کم معتدل دلخواه من می شود.. رفتم و دستی بر سر و روی دوچرخه ام کشیدم .. تابستانها نمی توانم دوچرخه سواری کنم .. از طاقت من به دور است تحمل گرما هنگام رکاب زنی.. اما پاییز که می آید و هوا که روبراه می شود رکاب زدن لا به لای این آدمهای سیاه و سفید میانه پس زمینه ای رنگین شده از برگهای چنار لذت بخش و هیجان انگیز است .. این پاییز نوبت دوچرخه سواریست .. می خواهم جاده ها را امتحان کنم .. از همین اطراف و مسیرهای ساده شروع می کنم و کم کم دورترها را تجربه می کنم ..

به 37 ساله گی نزدیک می شوم ولی اصلن شبیه به 37 ساله ها نیستم .. حس غریبیست سالها جوانتر از سنت به نظر برسی .. حتی شلخته گی و موهای سفید بناگوش و صورت بی آرایشم هم نتوانست به سالهای عمرم اضافه کند .. خب!.. پس بگذار از همینی هم که هستم جوانتر به نظر برسم.. دلم آرایشگاه می خواهد .. بعد از ماه ها!.. می رویم که رنگی شویم و کمی شبیه به این خانمهای شیک و باکلاس فیس فیسو به خودمان برسیم ..

امروز صبح به بابا تلفنی یادآوری کردم که بهترین بابای دنیا را دارم .. چون به فکر من است حتی از راه دور .. کمکم می کند .. جای خالی هر کسی را برایم پر می کند .. بی نیازم می کند از نیاز به هر ناکسی .. چند وقتی بود که آنقدر مهربان نشده بودم .. بابا هم چند وقتی بود که آنقدر مهربان نشده بود .. هردومان دلمان برای مهربانی تنگ شده بود و فرصتی دست داد تا این را به هم یادآوری کنیم .. از وقتی مامان رفته قدر فرصتهای اینچنینمان را بیشتر می دانیم .. هم من و هم او .. زنده باد خودم .. زنده باد بهترین بابای دنیا !..


+ چهارشنبه 27 شهریور1392ساعت 2:4 روشنک هوشمند |

اعترافات پس از برنامه!.. حاشیه زشت قله دماوند (2)


از کجاش بگم حالا؟.. از اون آقای لمپن بگم که دماغش رو عمل کرده اما مثل چاله میدونیا حرف میزنه؟!.. از رفقاش که وقتی به آقا بابت شوخی بسیار زشتش که شوخی نبود بلکه توهین بود اعتراض کردم ازش طرفداری کردن و یه لبخند رضایتی گوشه لبهاشون دیدم و فهمیدم ته دل بعضی آدما چقدر عقده حقارت جمع میشه گاهی و یکی مثل من حرصشون رو درمیاره بی هیچ گناهی فقط به خاطر اینکه همیشه خودشه و تظاهر نمی کنه و چاپلوس نیست و صریحه و جدیت و شوخیش به جا و به موقع است و بی اعتنایی و عزت نفسش مخصوص و مثال زدنیه!.. از حس مردسالارانه ای بگم که اون لحظه توی فضا موج میزد و حتی غش غش خنده های مصنوعی زنونه هم نمی تونست پنهونش کنه؟ احترام به زن و تساوی زن و مرد در این نیست که وقتی طرف مُرد بردارین عکسش رو بزرگ کنین بزنین روی دیوار و به نامش سخنرانی و مهمونی ترتیب بدین! در اینه که وقتی به یه زن توهین میشه توی برنامه تون فرد خاطی رو مؤاخذه کنین نه اینکه از فردی که بهش توهین شده با یه لحن زشت و آمرانه بخواین که ساکت بشه و حتی از خودش دفاع هم نکنه مگر اینکه شما با اون فرد مشکل داشته باشین و به این ترتیب از یه لمپن عوضی که داره حال تنها منتقد باشگاهتون رو با توهینهای غیر منصفانه و بی دلیل می گیره مخصوصن طرفداری می کنین و از کجا معلوم که خودتون بهش میدون نداده باشین؟.. امیدوارم اینطور نباشه که اگه باشه فقط می تونم بگم متأسفم به حال کوهنوردی ایران با همه ادعاهاش و سر و صداش!.. هر جا وظیفه دفاع از تشکیلات و سازمان و ان جی اوی شما به عهده لمپنها و لاتها علیه منتقدین دلسوز و دوستدار و آگاه اون تشکیلات و سازمان افتاد بدونین که کارتون اشکال داره!.. دارین یه جایی رو اشتباه میرین و بهتره تا دیر نشده برگردین و درستش کنین!.. بهتره اینقده در برابر انتقاد جبهه نگیرین و سعی کنین امروزی تر با این مسئله برخورد کنین.. زمونه مرشد و بچه مرشد بازی و چنینم و چنانم گذشته!.. از انتقاد نترسین!.. موقعیت شما رو تضعیف نمی کنه .. شما رو قدرتمندتر می کنه .. 

از همه این حرفا و حاشیه ها گذشته وقتی که به قله رسیدم عظمت دماوند اون یکی دو تا آدم لمپن و عوضی رو از جلوی چشمم و توی ذهنم محو و نابود کرد .. فقط زیبایی بود و غرور .. تمام ناراحتیام برطرف شد و دوباره شدم همون روشنک شیطون و شوخ و حاضر جواب اما مؤدب و باکلاس!..

حاشیه ها تا همینجا بس!.. ادامه قشنگ ماجرا در پست بعدی!.. ; ) ..


+ دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 17:7 روشنک هوشمند

اعمال شاقه با مایو در خانه!...


اول لوله دستشویی ترکید .. پس از یک روز و نیم در معرض سیل قرار گرفتن آخرش لوله کش ماهری پیدا کردم که درستش کرد .. بعدش همه چراغهای خانه سوختند!.. این یکی تازه گی ندارد.. لامپها عوض شدند و سرپیچها بهبود یافتند .. سومیش ماشین ظرف شویی رومیزیم بود که انگاری پمپش خراب شده چون آب در آن جریان پیدا نمی کند و مشکل کمی فشار آب را هم ندارم و لوله ها کاملن سالم هستند .. این یکی هنوز درست نشده .. باید به نماینده گیش تلفن بزنم فردا .. مامان را دیشب توی خواب دیدم .. نگران بود .. دو روز دیگر تولدش است .. به بابا و خواهرها تلفن زدم .. حالشان خوب بود .. از برادرم هم خبر گرفتم که او هم خوب بود .. مانده خودم!.. خودم را نگاه می کنم توی آینه .. حالم خوب است .. مامان خوشگلم!.. نگران من نباش!.. مایوهای جدیدم را که تازه خریده ام پرو می کنم و لباسهای کوچولو و رنگارنگی را که توی ساحل می خواهم بپوشم یکی یکی کنار می گذارم و قشنگترینشان را انتخاب می کنم .. هنوز دو ماه و نیم به سفر غواصی امسالم مانده اما از حالا هیجان دارم .. هیچ ماجراجویی مثل شنا و غواصی اینطور از شوق و انرژی لبریزم نمی کند.. دلیلش هم نه تنها غواصی و شنا و دیدن زیبایی های زیر آب است بلکه حس زیباییست که از پوشیدن س.ک.س.ی ترین و زیباترین مایوها و لباسهای ساحلی به من دست می دهد .. حسی که در کشور خودم از آن محرومم و اگر هم محروم نبودم چندان تمایلی به آن نداشتم چون تحمل ذهنهای آلوده و مریض و زبانها و دلهای پر عقده و کثیف را نداشتم .. چیزی که آن ور دنیا با آن هرگز روبرو نشده ام و نخواهم شد .. دلم برای حسهای خوب ساحلی تنگ شده .. حس آرامش .. رضایت از خود .. زیبا و طبیعی بودن.. قدم زدن بین غریبه ها و جلب توجه کردن و وقتی که میخواهند مؤدبانه مخت را بزنند بی اعتنایی کردن و خندان در رفتن.. حس زن بودن.. صدای فش فش آب می آید دوباره .. باید مایوهای خوشگلم را کناری بگذارم و بروم ببینم کدام لوله باز ترکیده!.. کاش دست کم وقتی که می ترکید آنقدر آب همه جا را فرا می گرفت که میشد تویش شنا کرد با تمام وسایل خانه ..


+ جمعه 8 شهریور1392ساعت 21:25 روشنک هوشمند |

حوصله سر رفته گی!..


دلم کمی دور شدن می خواهد.. یکی دوماه هم باشد خوب است.. هر وقت از همه چیز و همه کس یک باره حوصله ام سر می رود دلم می خواهد بروم.. همیشه همینطور است.. وقتی که برمی گردم اوضاع خوب می شود دوباره.. آدمها هدف دارند.. به خاطر هدفهایشان انگیزه پیدا می کنند.. من اما آنقدر همه چیز برایم بی معنی و پوچ است که همین میشود انگیزه ام برای هر کاری.. یک حس خاصی دارد.. اصلن چیز بدی نیست.. وقتی همه چیز بی معنی باشد هر کاری برای خودت می کنی تا بیشتر لذت ببری.. بیشتر خوش باشی.. بیشتر به روی مرگ بخندی و راحت تر زندگی کنی.. چقدر هیجان انگیز است که انتهای راه یک جایزه بزرگ باشد و منتظرت تا به خیالش به تو تبریک بگوید و خوشحالت کند به خاطر همه زحماتت ولی هنوز حرف نزده تو از او بگذری و خط پایانت را با قلمت خودت ادامه دهی و او را بهت زده به حال خودش بگذاری رها کنی و بروی!.. می گویند این افکار مالیخولیایی ناشی از عشق بیش از اندازه به زندگیست و گریختن از مرگ!.. هر انتهایی.. هر جایزه ای .. هر آخری.. هر قله ای .. هر تهی بوی مرگ می دهد و من عاشق ادامه دادنم تا ابد .. شاید!.. کسی چه می داند .. مردن که خبر نمی کند .. یک دفعه می آید و تو نمی فهمی که تمام شده ای .. پس زیاد فرقی نمی کند .. وقتی آدمها زور نمی زنند که همه چیز را معنی کنند و با پوچی و بی معنایی مطلق زندگی می کنند آدمهای بهتری می شوند .. آنقدر همه چیز برایشان بی ارزش می شود که دیگر زورشان می آید وقت صرف کنند تا همدیگر را فریب بدهند و دوزار و ده شاهی بیشتر به جیب بزنند و دیگری و هر چه دارد را صاحب شوند .. حوصله ام سر رفته شدیدددد!.. دلم جزیره می خواهد .. دریا .. ماهی ..

+ چهارشنبه 23 مرداد1392ساعت 22:38 روشنک هوشمند |

ورزش زنانه.. ورزش مردانه!..


مقاله ای می خواندم به زبان انگلیسی در وب سایتی درباره آسیب شناسی ورزش زنان.. نویسنده که یک زن آمریکایی بود ادعا می کرد که بر اساس پژوهشی طولانی مدت در دهه 70 میلادی دریافته است که زنان ورزشکار بدلیل کاهش حجم چربی بدنشان و پیدا کردن عضلاتی محکم و قوی و بدست آوردن روحیه ای محکم تر و اعتماد به نفس بیشتر و کمتر انعطاف پذیر به تدریج جذابیت خود را برای عده ای از مردان که علاقه خاصی به تصویر زن سنتی رویاهای کودکیشان که شباهت زیادی به مادرهای خانه دارشان دارد از دست می دهند و زمینه را برای رشد بیشتر زنانی که به این دلیل توسط اینگونه از مردان پس زده می شوند برای وقت آزاد بیشتری که در نبود ایشان برای رسیده گی به امور مورد علاقه شان پیدا می کنند فراهم می آورد و به تدریج نسلی قوی تر از زنان با اندیشه های نوتر و فراتر از زنان سنتی وارد جامعه می شوند و کفه ترازو را به نفع مردان روشنفکرتر و مدرن تر عوض می کنند. چیزی که به نظر این زن نویسنده در کشورهای غربی در حال رخ دادن است یا رخ داده و حال این زنان هستند که مردان سنتی را پس می زنند و آنها را وادار به تغییر یا تحمل نادیده گرفته شدن می کنند.

حقیقت این است که حالا این دیگر زنان نیستند که به فکر فربه تر شدن و احساساتی تر شدن یا لاغر شدن و فرم باربی پیدا کردن هستند و برای تور کردن مردان عضله ای تر و خشن تر برنامه ریزی می کنند که این زنان وقتشان را صرف کارهای مهمتری می کنند. صرف قوی تر کردن عضلات بدنشان و کاهش چربی های مضر که سلامتیشان را در سالهای میانسالیشان به خطر خواهد انداخت. در عین حال ظرافتشان را هم از دست نمی دهند. آنها هیچ علاقه ای به مرد شدن ندارند و به زن بودن خود افتخار می کنند اما آن را در پروتزهای اغراق آمیز سینه نمی جویند و قوی تر شدن و اعتماد به نفس بیشتر را هم در گریه نکردن به وقت احساس درد و شوخی های رکیک و چندش آور و تحمل شنیدنش و از ته زدن موهای سرشان و رقابت با مردان نمی یابند !.. آنها زنانه گی و مردانه گی را از نو تعریف می کنند. به نظرم کمی خنده دار است که بروی اورست را با دماغی عمل شده ( فرض بر این است که مشکل حادی مثل بیماری تنفسی یا سینوسی دلیل این عمل نبوده باشد ) فتح کنی !.. یک چیزی این وسط غلط است.. ناجور است .. دروغ است!.. یک زن همیشه یک زن است.. فربه .. لاغر .. با چربی اضافه .. بی چربی اضافه .. با عضلات قدرتمند .. بی عضلات قدرتمند .. با سینه های بزرگ یا بی سینه های بزرگ.. با شکم صاف و خوش ریخت و کمر باریک یا با شکم فربه و بازوهای چاق.. یک زن هرگز پس از فتح اورست مرد نمی شود!..  اما یک زن پروتزی عمل شده یک انسان فاقد اعتماد به نفس است .. چه اورست را فتح کند و چه بنشیند خانه برای پسرش شورت مامان دوز بدوزد!.. مهم این است که یک زن خودش را باور داشته باشد و زن بودن خود را در زاویه دید محدود و احمقانه و بدخواهانه دیگرانی نجوید که زن را دوست دارند بر اساس عقده های حقارت خود تعریف کنند.  زنها به یک سنی که می رسند یائسه می شوند اما هنوز زن هستند و می توانند عمل جنسی را انجام دهند اما با علاقه و احساسات جنسی کمتر ولی مردان می توانند بسیار جوان هم باشند اما توانایی های مخصوص یک مرد را برای ایجاد لذت جنسی در یک زن نداشته باشند. واقعیت تلخ است. شاید این یک بی عدالتی بیولوژیکی باشد که دنیای آفرینش به جنس مرد تحمیل کرده برخلاف آنچه زنان فکر می کنند!..

من شاید قیافه و لحن و رفتاری زنانه داشته باشم. شاید اندامم از فرط ظرافت و شکننده گی رقاصه های باله را به یاد دیگران بیندازد اما اگر خوب حرف می زنم، منطقی فکر می کنم و درست و مستقل تصمیم می گیرم نامش را مردانه فکر کردن و مردانه عمل کردن نمی گذارم. من طرز فکری کاملن مستقل و مخصوص به خود دارم. درست! اما فکر کردن و منطقی بودن و مستقل بودن مردانه نیست و احساساتی بودن و احساسی عمل کردن و وابسته بودن هم زنانه نیست. انسان بودن و درست تصمیم گرفتن و مستقل فکر کردن و اعتماد به نفس داشتن چیزی فراتر از جنسیت است. از همه اینها گذشته به نظر من زن بودن یک موهبت است. یک محبت است از طرف طبیعت و دنیایی که در آن زندگی می کنیم.


+ جمعه 18 مرداد1392ساعت 23:16 روشنک هوشمند |

چگونه می شود قهرمانی زنده در کوهستان بود؟..


کوه ها از دور برایم جذاب به نظر می رسند .. اما هنوز رسیدن به قله ها برایم سخت و طاقت فرساست و از اعتراف کردن به این نکته هیچ ابایی ندارم چون من یک تازه کار صفر کیلومترم در این راه و میلی به قهرمان بازی و افتخار آفریدن برای کسی یا کشوری و ملتی را ندارم .. نه در این رشته و نه در هر رشته دیگری که دنبالش می کنم .. آنقدر خودخواه و عاقلم و عزت نفس دارم که هر کاری هم که بکنم برای لذتش و رسیدنم به حسیست که مرا از خودم خشنودتر و با خودم مهربانتر کند و دیگر هیچ!.. به همین خاطر همانقدر که ماجراجو و علاقمند به ریسکم ، بسیار محتاط هم هستم .. هیچ وقت کاری را نمی کنم که سرانجامش پشیمانم کند .. جوگیر نمی شوم .. تحت تأثیر دیگران و خیل تماشاچیان که یا مشوق منند یا بدخواهانه می خواهند متوقفم کنند قرار نمی گیرم .. همیشه کاری را می کنم که دوست دارم و این دوست داشتن از روی شوری عاقلانه و حساب شده است نه به قصد تلافی و انتقام یا پوز زنی و برانگیختن حسرت و حسادت دیگران !.. به نظرم زندگی من بسیار با ارزش تر از این است که ابلهانه با آن بازی کنم .. بازی را دوست دارم و به هیجان می آورَدَم .. درست مثل یک بچه!.. ترسو نیستم .. اما به اندازه توانایی هایم بازی می کنم نه بیشتر و نه به اندازه توانایی هایی که دوست دارم داشته باشم و ندارم!.. سعی می کنم توانایی هایم را بیشتر کنم اگر آرزوهای بلندپروازانه ای دارم .. مثل کاری که الآن دارم می کنم .. برای سفری که شاید دو سال بعد بروم از حالا دارم خودم را آماده می کنم .. دارم یاد می گیرم .. تمرین می کنم .. برنامه ریزی می کنم .. و هرگز هیچ حاشیه و بشری و حرفی و حدیثی برای تغییر تصمیمم نمی تواند دخالت کند چه در جهت تشویق و چه مخالفت!.. فکر می کنم راهش همین است .. برای هر کار ماجراجویانه ای در طبیعت .. برای هر رشته پر خطر ورزشی .. برای هر سفری!.. نمی دانم آنچه باعث نابودی عده ای از کوهنوردان جوانمان در این سالها می شود دقیقن چیست که من کوهنورد نیستم اما دوست دارم بیشتر یاد بگیرم تا بفهمم و خود آن اشتباهات را تکرار نکنم .. چه اشتباهات شخصی ، چه گروهی و سازمانی و چه مشکلاتی که من به تنهایی از پس آن در صورت بروز حادثه برنخواهم آمد و باید از پیش حساب توانایی های دیگران را هم داشته باشم .. شهادت .. قهرمان بازی .. فداکاری .. اینها همه با ارزش است .. اما به نظر من می شود شهید نشد .. بیهوده فداکاری نکرد و یک قهرمان زنده در کوهستان بود .


+ چهارشنبه 2 مرداد1392ساعت 15:27 روشنک هوشمند |

غار یخ مراد (2)


این هفته با همان گروه به غار یخ مراد رفتم. این بار نه نخاله ای بود که روی اعصاب آدم قدم بزند و نه موجود فضول و بیربطی و بی جنبه ای و نه کسی جهت بازی کردن نقش مزخرف "تزئینات روی کیک" آمده بود! اکثر اعضای گروه خیلی خوب از پس تونلهای تنگ و پیچ در پیچ غار برآمدند و دیگر نتوانستم پز لاغری و چابکیم را بدهم هر چند که به خاطر تفاوتهای فیزیکی سرعتهای متفاوتی داشتیم و باز هم لاغری و تناسب اندامم به کمکم آمد. تنها زن سرپرست گروه خانمی بود که به علت زن بودن بدون توجه به مهارتهای عالی و سوابق درخشانش به او مدرک مربی گری غار از طرف فدراسیون کوهنوردی ( غارنوردی در ایران زیر نظر فدراسیون کوهنوردی قرار دارد در حالیکه این دو رشته تقریبن هیچ ربطی به هم ندارند! ) داده نشده بود که هم مایه تعجب و هم تأسف است. زنان ایرانی بیرون از ایران قله فتح می کنند ، دوچرخه سواری می کنند و کشورها را به تنهایی پشت سر می گذارند ، غواصی می کنند و مربی می شوند ، رکورد شنا می زنند اما در ایران فدراسیونها و حراستشان و حضرات از ما بهتران ناظر حاضر نیستند آنها و توانایی هایشان را باور کنند و فقط نقش متوقف کننده و ضد حال را بازی می کنند.

غار یخ مراد هم مثل بورنیک شلوغ بود و مردمان بدون کلاه و لوازم ایمنی با دمپایی و لباس پلوخوری به همراه بچه هایشان به بازدید غار آمده بودند. برایم عجیب بود این منظره ها! آدمهایی که می دیدم به نظر تحصیل کرده و شهری می آمدند پس حتمن دسترسی به اطلاعات و اینترنت و کتاب داشتند پس چگونه نتوانسته بودند پیش بینی کنند که با این لباس نمی شود از غاری بازدید کرد مگر اینکه به مدد زیاده خواهی های دیگران جهت کسب درآمد از غار ، به محله بیا و برو و تفریح و تفرج تبدیل شده باشد مثل غار علی سرد ( علی صدر ). البته که نمی توانستند زیاد جلو بروند چون به تونلها می رسیدند و خب مسلمن با آن سر و وضع نیآمده بودند که توی تونلها بخزند و خاکی و گلی شوند. همان اوایلش می نشستند و غذا و ظرف و ظروف پلاستیکی و ته سیگار بود که پس از رفتنشان بر جای می ماند. در جای جای دیوار غار می توانید یادگاری های رنگی مردم بازدیدکننده را ببینید! آدمهای بسیار مهمی که حتمن باید حضورشان در این غار را به این شکل خلاقانه و تحسین برانگیز به اطلاع بازدیدکننده های آینده غار می رساندند. جایی آتش روشن کرده بودند که آثارش بر تزئینات آهکی که قرنها برای تشکیل چند سانت از آن زمان لازم است دیده میشد. توی غار حتی یک خفاش هم برای نمونه نبود که با وجود جمعیت بازدیدکننده و آلودگی های آنها تعجبی هم نداشت و انتظار دیدنشان را هم نداشتم. فقط یک عنکبوت زرد رنگ دیدم که روی سقف یکی از تونلها نشسته بود. با احتیاط از کنارش گذشتم طوری که کلاهم به او صدمه نزند و آرزوی دیدن بازدیدکننده باشعور به دلش نماند طفلی! غار به خاطر قندیلهای یخی اش مشهور شده که در فصل گرما آب می شوند و در اواخر پاییز دوباره یخ می بندند. به همین دلیل ما قندیل یخی ندیدیم. سقف تونلهای درونی تر غار پر از تزئینات آهکی گل کلمی شکل است که از آنها آب چکه می کند. دمای همه غارها از بیرون آن پایین تر است و هر چه در غار پایین تر و دور تر بروید دما باز هم پایین تر می آید. غار آبی نیست اما مرطوب و گلیست به همین دلیل سنگها لیز هستند و باید هنگام عبور از آنها دقت کرد. کفشهای کوهپیمایی ام برای سنگهای خشک و بزرگ خوب عمل کردند اما برای شیبهای سنگی و یا سنگهای گل آلود و مرطوب خوب عمل نمی کردند و باعث لیز خوردنم می شدند. کفشهایم با وجود کفی و جوراب نیم سایز برایم بزرگ هستند و این گاهی تعادلم را به هم می زند..  آنها را هفت سال پیش خریدم زمانی که تجربه کافی برای انتخاب کفش مناسب را نداشتم. حالا هم می شود با آنها سر کرد تا زمستان که کفش سنگین تری خواهم خرید. چکمه مناسب غار وجود دارد اما نه در ایران و بیشتر غارنوردان از چکمه های معمولی لاستیکی استفاده می کنند. لباس یک سره ارزان قیمتی که خریده بودم خیلی خوب عمل کرد و باعث شد هم گرم بمانم و هم لباسهای خودم پاره و کثیف نشوند. سرپرستان خوب تیم قبل و بعد از بازدید اطلاعات با ارزشی درباره غار و غارنوردی به ما هدیه دادند. مهمتر از همه خیلی محتاط بودند و نسبت به تک تک اعضای گروه احساس مسئولیت می کردند که مبادا برایشان در طول غارنوردی مشکلی پیش بیاید. آموزش نقشه خوانی و استفاده از قطب نما در غار بسیار مفید بود. غار یخ مراد مثل یک لابیرنت تو در توست. آنهایی که به معما حل کردن و ماجراجویی علاقه دارند حتمن از دیدن و پیمایشش لذت می برند. فقط قبل از رفتن درون تونلهای تنگ و باریک به فکر دستشویی رفتن باشید که آن وسطها اذیت نشوید.. سنگ انداختن درون تونلهای تنگ و باریک که کشف خلاقانه من در اثر تنبلی بود توسط سرپرستان تیم تأیید نشد چون بنا به گفته ایشان ممکن است کسی آن طرف تونل باشد و ما از وجودش اطلاعی نداشته باشیم و پرتاب سنگ باعث زخمی شدنش بشود! ولی اگر مطمئن بودید که کسی آنطرفها نیست جز خودتان و گروهتان فکر نمی کنم روش بدی برای حدس زدن طول تونل یا باز و بسته بودن آن باشد. راستی! دستکش و لباس یکسره فقط برای این نیست که راحت تر غارنوردی کنید و کثیف و گلی نشوید بلکه دلیل مهمترش منتقل نکردن آلودگی های بیرون از غار به درون آن است. درست است که تقریبن هیچ کدام از بازدید کننده ها به این نکته عمل نمی کنند مگر اینکه غارنوردانی با مطالعه و آگاه باشند اما همین یکی دونفر هم که به این بدیهیات عمل کنند و به دیگران یاد بدهند شاید بتواند از بار تخریب غار به مرور زمان کم کند. غار هم مثل بعضی از هنرمندان و نویسنده گان ، باهوش و اسرار آمیز و غنی است. ممکن است برای بازدیدکننده سطحی و نادان چیزی جز موجودی توخالی و منزوی به نظر نرسد اما در حقیقت او عمیق تر و پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد.

هنگام برگشتن کنار رستوران بین راهی توقف کردیم. درست بالای سرمان دیواره مشهور پل خواب قرار داشت و عده ای در حال صعود سنگ نوردی بودند. برای دقایقی صعودشان را تماشا کردم و لذت بردم و این خود انگیزه ای شد تا آموزشهای سنگ نوردیم را جدی تر بگیرم. شاید روزی من هم آن طرفها بروم!.. 

............................

پینوشت : فراموش کردم که بنویسم این غار جزو غارهای ریزشی در اثر سرعت عمل فرسایش است. شما می توانید براحتی شکافهای بزرگی را در سقف ورودی غار ببینید و در تعدادی از تونلها که دریچه های آنها به تازگی در اثر ریزش سنگ مسدود شده اند آن را تجربه کنید بنابراین بهتر است هنگام عبور از تونلها بیشتر دقت کنید تا مشکلی برایتان پیش نیاید و در اثر ریزش سنگها درون تونلها زندانی نشوید.


+ یکشنبه 30 تیر1392ساعت 0:38 روشنک هوشمند |

علایق جدید.. غار بورنیک (1)



این بار با گروهی برای اولین بار غارنوردی کردم .. غار بورنیک!  با این گروه قبلن کوهنوردی هم کرده بودم .. برخلاف کوهنوردی و صعود به قله که برایم هیجان انگیز و جالب نبود به شدت به غارنوردی علاقمند شدم .. عبور از تنگناها و سنگها و شکافهای باریک و فنی برایم بسیار جالب بود .. اینکه راه اصلی را پیدا کنی و بیراهه ها و بن بستها را تشخیص بدهی .. وقتی وقت زیادی ندارید و چند راه تنگ و باریک وجود دارد که نمی دانید کدام یک به تالاری وسیع تر می رسند می توانید یک سنگ بردارید و به ته هر یک بیندازید. از نوع صدای انعکاس یافته می شود حدسهایی زد که نزدیک به یقین است. این را از کسی یاد نگرفتم ..خیلی منطقی بود!..  یک لحظه به فکرم رسید که شاید راه حل خوبی باشد و از آن استفاده کردم به جای طی کردن راهی طولانی و رسیدن به همان نتیجه!.. شکافها درست مثل یک پازل از شما می خواهند که حلشان کنید. شما باید توانایی ذهنی خوبی داشته باشید تا بتوانید تشخیص بدهید سرتان را کجا و دست و پا و باسن و شکمتان را کجای شکاف بگذارید که بتوانید از آن رد شوید. اگر سنگ نوردی بدانید این به شما کمک بزرگی می کند. گاهی باید غلت بزنید و چپ و راست شوید یا سینه خیز یا برعکسش حرکت کنید. دقت کنید که غار مثل قله نیست که همین طوری سرتان را بیندازید پایین و چشم بسته قدم بزنید و شیب را بروید بالا تا وقتی که بر اثر اتمام ذخایر چربی و قندتان کم بیاورید! شما مجبورید که فکر کنید و درست تصمیم بگیرید تا وسط شکافها و تنگناها گیر نکنید و تقریبن یک ساعت از وقت گروه به خاطر خارج کردن شما از شکافها و تنگناها تلف نشود. چیزی که برای چند نفر از اعضای گروه ما اتفاق اتفاد. البته اندام نامتناسب و چربی های اضافی هم به این مشکل اضافه کرده بود. آنها نمی توانستند از شکافها عبور کنند و وسطهایش گیر می کردند. این باعث استرس و ترسشان می شد و به راهنمایی های دیگران برای چگونه رهاندن خود از این مشکل به سختی گوش می دادند. نتیجه اینکه اگر شما یک قله نورد هستید که چربی های اضافه دارید و قله های ساده تابستانی را فقط با اتکاء به سوختن چربی هایتان یک سره و چشم بسته طی زمان کوتاهی بی استراحت می روید و بر می گردید وقتی که به غارهای فنی می رسید نباید همان انتظار را داشته باشید. شما مجبورید زیاد فکر کنید! خلاق و باهوش باشید و به کشف کردن و ماجراجویی علاقه داشته باشید. توی گروه افرادی که ماجراجو نبودند و این خصوصیات را نداشتند حتی نتوانستند راه کوتاهی را که از میان شکافها و تنگناهای کنار پرتگاه های زیرزمینی می گذشت طی کنند و بیرون ماندند و تنها چهار تا پنج نفر از گروه دوم که برای این مسیر انتخاب شده بودند تا چاه اصلی رسیدند که به خاطر نداشتن وسایل مورد نیاز برای فرود به چاه ادامه مسیر طی نشد. حس غارنوردیم به طور کامل به این خاطر ارضاء نشد اما خب وقتی با یک گروه 27 نفره آزمایشی هستید نباید انتظار یک غارنوردی حرفه ای را داشته باشید آن هم بدون وسایل لازم و اصلن این برنامه های سبک آزمایشی به خاطر ایجاد علاقه و یافتن افراد مستعد برگزار می شوند تا در برنامه های بعدی افراد بتوانند مسیرشان را انتخاب کنند و به علایقشان و کارهایی که در آنها استعداد و توانایی بیشتری دارند برسند. 

نمی توانم بگویم به صعود از قله علاقه ندارم چون شاید با توجه به اندام ظریف و باربی مانندی که دارم من به استراحت بیشتری برای طی مسیر تا قله و برگشت نیاز داشته باشم که وقتی با یک گروه که اکثرن چاق هستند و به چربی سوزی نیاز دارند و طی مسیر بر اساس توانایی های چربی سوزی آنها طوری برنامه ریزی شده که در زمان کوتاهی به خاطر صرفه جویی و کاهش مدت زمان مسئولیت گروه به قله رسیده و برگردند، تا به حال برایم میسر نشده و اگر بشود یا بتوانم به تنهایی بروم ، به قله هم به اندازه غارنوردی علاقه پیدا کنم. اما در اندازه ای که هدفم ایجاب می کند که همان یادگیری برخورد با عوارض طبیعی روی زمین در طبیعت گردیست به خودم فشاری بیش از توانایی های جسمیم وارد نمی آورم. غار درست برعکس قله یک راز است که نیاز به کشف شدن دارد. چیزی که من به آن علاقه فراوان دارم.

............................

پینوشت : غارنوردی یک رشته جدید در ایران محسوب می شود و طبق معمول اولین کسانی که بیشتر غارهای ایران را نقشه برداری کرده اند نه ایرانی ها که اروپایی ها بوده اند. اولین بار آقای ارنست گایر اتریشی غار بورنیک را نقشه برداری کرده و عمیق ترین چاه این غار به نام چاه وجدان به عمق 53 متر را پیمایش و نقشه کاملش را در سال 2009 در کتابی در اتریش به چاپ رسانده!


+ شنبه 15 تیر1392ساعت 15:5 روشنک هوشمند |

در انتظار دوری..


دلار دوباره رفت بالا اما نه اندازه ای که ضرر کرده باشم از فروش چند صد دلار و یورو و خوشحالی اندکم به غم و اندوه تبدیل شده باشد .. حالا انگار که چقدر بوده سودش که ضررش چقدر باشد.. نظام و دولت به نصایح ملت عنایتی نفرمودند و همه چیز بر روال پیشین جریان دارد و هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. نمایش همچنان ادامه دارد.. یک عده می گویند بالارفتن دوباره نرخ ارز کار بازاری هاییست که به خاطر پایین افتادن یک باره ارز داشتند ورشکست می شدند و دوباره با همدستی برخی دوستان و اقوام در رده از مابهتران کلک پایین آمدن نرخ ارز را کندند و خود را از خطر ورشکسته گی نجات دادند.. عده ای دیگر می گویند که دوباره پایین می آید .. دولت فعلی قول داده دلار 2400 تومانی را به دولت بعدی تحویل دهد!.. خوشا به حال خودم که نه از آخور می خورم و نه از توبره!.. آقا ما اصلن برای هر که نرخ ارز را بیآورد پایین دعا می کنیم .. دیگر هیچ چیز این مملکت برایم مهم نیست .. که می خورد .. که می برد .. که می آید .. که می رود .. در هر صورت هر که می آید فقط دو تا سه ماه وقت دارد .. دلم مسافرت می خواهد با ارز ارزانتر از اینی که هست.. دلم مشتری درست و حسابی ورشکست نشده می خواهد تا دارایی های غیر منقول اندکی را که دارم تبدیل به ارز کند و بروم از این چارچوب عزیز بیرون و نفس راحتی بکشم و باقی عمر را راحت تر از اینی که هست بی نگرانی بالا و پایین رفتن نرخ ها و قیمتها و سایه جنگ و قحطی و دروغ و دغل بازی و کثافت کاری الاغ ها به سر کنم .. نمی توانم مثل آدمهای نا امید که به تکه چوبی شناور بر رودخانه ای خروشان آویزانند زندگی کنم .. چون همیشه به خودم امید بسته ام نه به دیگران .. و این خودم از زندگی میان نا امیدان خسته است .. میان آنها که عمریست روی نردبان ترقی یکدیگر را به زیر می کشند و هرگز هیچ کدام به بالای آن نمی رسند .. فعلن تمرین می کنم برای آن روزها .. روزهای آزادی .. دوری ... دوری .. دوری ..

.............................

پینوشت : دارم عکسهای تازه می گذارم توی وبسایت عکاسیم. می توانید ببینید اگر دوست دارید.


+ شنبه 8 تیر1392ساعت 13:28 روشنک هوشمند |

ادامه درسهای زندگی..


خانم ! هر وقت یک جایی مرا دیدید که گفتم به شما الآن می ایستم استفراغ می کنمااااا بدانید و آگاه باشید که آدم مزخرفی هستید یا مزخرف می گفته اید در آن لحظه و حال گوارشیم را پریشان کرده اید. آنگاه لطفن خفه خون گرفته، سعی کنید یاد بگیرید قبل از زر زدن مفت اندکی فقط فکر کنید. خُل وضعی هم حدی دارد. مخ زدن و لاسیدن یک امر خصوصیست نه عمومی آن هم وسط شیب !.. درسهای زندگی را خوب فرا بگیرید ! فرهنگ داشته باشید ! .. این شالاه به اهداف والایتان هم می رسید حتی در این زمانه قحطی !.. حتی شما !.. دی: ..

با برف و آب و دریا و هوا و اقیانوس و رودخانه و جنگل و بیابان مشکلاتم حل شد. فقط مانده برآمده گی های خشن و زبان نفهمی به نام کوه و دخمه هایی طبیعی به نام غار و یک کمی هم باید سنگ نوردی یاد بگیرم! این دو تا را هم یاد بگیرم می توانم دیگر به خودم امیدوار باشم که به جای چمدان با کوله ام راه بیفتم و بگردم توی طبیعت و از نظر جسمی کم نیآورم.. شاید مسیرم از اینی که فکر می کنم ساده تر هم باشد و خیلی چیزهایی را که دارم یاد می گیرم به کارم نیایند اما خب کار از محکم کاری عیب نمی کند. حداقل تکنیکها و روشهای درست طبیعت گردی را یاد گرفته ام. آدم نمی تواند پیش بینی کند وقتی که تنهاست و در طبیعت با چه ممکن است روبرو شود. مخصوصن وقتی که ایران نباشد که حتی همین ایرانش هم کلی سختی و دردسر دارد برای خودش. فعلن که پیشرفتم بد نیست به عنوان کسی که هیچ وقت کوهنوردی نکرده البته اگر با مانعی انسانی ناشی از کمبودهای به جای مانده از زمان باستان مواجه نشوم. به هر حال به اندازه ای که هزینه می کنم انتظار همکاری دارم و از حقم برای یادگیری کوتاه نمی آیم. مطمئنن اگر کوهنورد بودم نیازی به صرف هزینه برای یادگیری نداشتم و همیشه خدا هم تعدادی آدم هست که در هر جا همراهیم کنند اما خودم نخواستم و نمی خواهم چون هدفم چیز دیگری بوده و هست.

دلم مسافرت می خواهد اما فعلن وقتش نیست. دارم خودم را کنترل می کنم که نروم ارز بخرم!.. کارهای مهمتری دارم. دلم لک زده برای دریا و اقیانوس.. برای غواصی !.. ماهی ها و اختاپوسهای بداخلاق!.. این بار که بروم حتمن دنبال کوسه ها می گردم .. می نویسم توی دفتر برنامه ریزی سفرم.. پروژه جدید : عکاسی از کوسه ها !.. مکان : هر جا که کوسه های بهتری بشود پیدا کرد. زمان : در اولین فرصت!..

دلم نان خامه ای خواست .. فردا برای خودم می خرم. .. : ) ..


+ دوشنبه 3 تیر1392ساعت 19:32 روشنک هوشمند |

خوشحالی های تازه!..


نرخ دلار در بازار تهران همچنان پایین می آید و من نمی توانم خوشحالیم را از این بابت پنهان کنم چون بنا به دلایلی ارتباط مستقیمی با بهتر شدن زندگی من و تصمیماتی دارد که در آینده خواهم گرفت. باز مغز اقتصادیم درست تصمیم گرفت و چند صد دلار و یورویی که داشتم درست یک هفته قبل از انتخابات با قیمتهای 3600 و 4600 فروختم و حسابی سود کردم. حالا دلار تا 2800 هم پایین آمده! کاش این روند ادامه پیدا کند و دوباره همه چیز به هم نخورد. کاش دولت جدید از پرونده هسته ای کوتاه بیاید و یک ملت را شاد کند و به دورترها و فراتر ها بیندیشد. اینها حداقل کاریست که دولت جدید می تواند انجام دهد و کشور را دست کم به دورانی نزدیک به دوران خاتمی یا رفسنجانی برگرداند. حالا ترقی و پیشرفت پیشکش! کاش رهبری از این تصمیمات حمایت کند و جایگاه خودش را مستحکمتر کند. همکاری با دولت جدید به نفع نظام است. این باعث سرافکنده گی ایران در عرصه بین المللی که نیست هیچ باعث قدرتمندتر شدن این ملت می شود. می توانند سرشان را بالا بگیرند و ادعا کنند در کشوری زندگی می کنند که سیاستمدارانشان به منافع ملت خود می اندیشند. باور کنید تندروهای اسرائیل و آمریکا و اروپا را اینچنین می شود خیلی راحت و سیاستمدارانه آرام کرد و سر جای خود نشاند. با شعار و خط و نشان کشیدن و تهدید کردن فقط باعث به خطر افتادن این خاک و مردمانش می شوید. کوتاه آمدن نشانه تسلیم شدن نیست. نشانه کیاست و تدبیر است برای مدتی آرامش یافتن و بهبود اقتصادی کشور و بعدها دوباره سر بلند کردن و برخاستن. امیدوارم سیاستمداران این خاک این فرصت را از دست ندهند که با تمام وجود حس می کنم جبران ناپذیر خواهد بود. این آخرین فرصت است.

................................................

پ.ن 1 : می گویند گاهی یک وبلاگ و کامنت دونیش می توانند منعکس کننده طرز فکر و قضاوت ملتی باشند در مقیاس کوچک!  کار نداریم که این گفته بیش از اندازه اغراق آمیز است اما غلط هم نیست. یکی از کامنت گزاران پرشور که دوست عزیز من هم هست این را اینجا پیش بینی کرده در کامنت دونی:

صبا : چه خوب ظرفیتها و امکانات این دولت را سنجیده اید. از هر دولتی باید همان را انتظار داشت که می تواند انجام دهد نه بیشتر! به هر حال این انتخاب ما نبود و حالا که نیست ما انتظار زیادی از آن نداریم و تشویقش می کنیم که بهتر شود و جلوی پایش سنگ نمی اندازیم! به هر حال می گویند اکثریتی به ایشان رأی داده اند که این رأی در حقیقت به نظام بوده و گر نه رأی نمی دادند. حالا که این نظام رأی آورده آن هم این هوا بهتر است فقط نصیحتش کرد!.. آفرین! گرفتم که چه نوشته ای البته حدس می زنم الآن است که نخودی مغزها اینجا سرازیر شوند برای ابراز تعجب!.. معرکه ای دختر!

پ.ن 2 : زیاده عرضی نیست که همه چیز چنان گویاست که نیازی به تعبیر و تفسیر من نیست! ..

+ یکشنبه 2 تیر1392ساعت 15:47 روشنک هوشمند |

جایی درون من!..


نگاهشان می کنم توی خیابان .. دلم می سوزد .. آنقدر دلشان پر است از غم و غصه که به هر بهانه ای دوست دارند باور کنند همه غم و غصه هایشان یک شبه تمام شده و همه چیز تغییر کرده .. مثل فرزندی که چشم به مادر در حال احتضارش دوخته و چرخشها و لرزشهای ناگهانی چشمها و دستانش را به شفا یافتن تعبیر می کند .. دوست دارند شادی کنند برای چیزی که دوست دارند اتفاق بیفتد .. دلشان انقلاب می خواهد به شرط اینکه فقط توی شادی و مهمانی بعدش دعوت داشته باشند .. باید باور کرد ایرانی های سال 2013 مصری نیستند .. تونسی نیستند .. سوری نیستند .. فرانسوی نیستند .. ایرانی ها ایرانی هستند!.. من هم به این ایرانی ها تبریک می گویم به خاطر شادی های این روزهایشان .. ولی نمی توانم با دلایلی که باعث شادی آنها شده خوشحال باشم .. من و سایر ایرانی هایی که این روزها علاقه ای به رقصیدن توی خیابان ها نداریم به آرمانهایمان می اندیشیم و یک کلام با وعده سر خرمن ذوق زده نمی شویم. امیدمان هیچ وقت نا امید نشده اما به خودمان امید داریم نه به دستان قهرمانانی که قرار است شادی و آزادی را به ما هدیه دهند.. نه به طومار و شعار اهالی!..  فرق ما و شما شاید همین باشد. به هر حال از این گریزی نیست که همه ایرانی هستیم ..چه بخواهید و چه نخواهید .. چه بخواهیم و نخواهیم .. شور و شوقم کم نشده بود .. بیشتر هم نشده .. از خودم شگفت زده می شوم این سالها که چنان به خودم مطمئن هستم که دلایل خوشحالیم جایی درون من زندگی می کنند نه بیرون از من.. خب با این حساب که می تواند خوشحالی هایم را از من بگیرد یا با وعده سر خرمن آرام و سر براهم کند؟ هیچ کس!..



+ پنجشنبه 30 خرداد1392ساعت 1:44 روشنک هوشمند |

روشنک از نگاه یک دوست ..

 

آپلود عکس رایگان و دائمی


این  کار دوست عزیز نادیده ام آقای حمید خلوتی هنرمند طراح است. خوشحال شدم وقتی که امروز در ای میلم دریافتش کردم و از طرفی کمی هم خجالت کشیدم. آخر من به این خوبی که در ذهن ایشان تصویر می شوم نیستم.  اگر روزی داستانی از من حق انتشار پیدا کند بدانید که کسی جز ایشان طراح روی جلد و چه بسا صفحات دیگرش نخواهد بود.  مرسی آقای خلوتی عزیز! .. : ) ..

 

+ شنبه 25 خرداد1392ساعت 21:34 روشنک هوشمند |

از جناب "شعور جمعی" ملولم و روشنفکر آزاده ام آرزوست!


عقیده دارم که جناب "شعور جمعی" در جوامع عقب مانده و جهان سومی معمولن اشتباه می کند و بیشتر حکم بازیچه و سیاهی لشکر و هیجان طلب را دارد. توی خیابان که می روم به نظر می رسد که قالیباف طرفداران بیشتری توانسته جمع کند چون کرور کرور و اتوبوس اتوبوس از این ور آنور آدم آورده اند که همه عکس او را در دست دارند و بدبختانه یکیشان هم درست سر کوچه ما دارد قالیباف می فروشد و راه دوچرخه ام را بسته است! از او می پرسم برو جای دیگر قالیبافت را بفروش! من از کجا بروم؟ می خندد و چیزی نمی گوید. هر جوری که هست از کوچه می آیم بیرون. چه شلوغی سرگیجه آوری!.. پیرزنی می بینم با عصایش کش رنگی می فروشد کنارش می ایستم و می گویم: مادر جان! نمی ترسی موتوری ها یا ماشینها به ات بزنند و دست و پایت بشکند. می خندد و می گوید : دخترم! از اینی که هستم که دیگر بدتر نمی شوم. شاید یکی عکسی هم دست من داد و پولی توی جیبم گذاشت. شایدم کسی چیزی خرید. بیمارم! نیاز دارم! آنطرف تر پسر خندانی با دار و دسته رفقا عکس قالیباف در دست می آید و متلکی می پراند و می خواهد برود که نمی گذارم و با چرخ جلوی دوچرخه متوقفش می کنم . با انگشت اشاره به قالیباف اشاره می کند و می گوید به پدر رأی بدهید و هر هر میخندد! می گویم ارث کلانی قرار است برسد مگر؟ با دوستانش می خندد و یکی از رفقایش دست می کند توی جیب پشتی شلوار جین پسر و عکس روحانی را در می آورد و می گوید حالا غصه نخور خواهر! ولیعصر مال قالیباف است و کریم خان مال روحانی! با هم قرار گذاشته ایم برای همه شان تبلیغ کنیم و تبعیض نگذاریم. تفریح که نداریم! و همه با هم دوباره می خندند.  می آیم خانه و اتفاقی وبلاگ یکی از به اصطلاح نویسنده گان نیمه مشهور و موفق معاصر را می خوانم (این اصطلاح را یکی از دوستانشان به ایشان اهداء کرده و من بی تقصیرم!). سرم گیج می رود وقتی که استدلال احساسی و عجیب ایشان را برای رأی دادن می خوانم در عین حال که ایشان آنهایی را که نمی خواهند رأی بدهند به احساسی بودن متهم می کند:

http://hosseinsanapour.blogfa.com/post-163.aspx

خوشبختانه من ایشان را نمی شناسم و نه به باند موافق نوشته های ایشان تعلق دارم و نه به باند مخالف نوشته های ایشان ( می گویند اینها باند بازی و مافیا دارند. من مجددن بی تقصیرم! ). به عنوان یک خواننده و کسی که مستقل می نویسد و شاید روزی بسیار دور داستانی چاپ کند ( فکر نمی کنم به نوشته های من کسی امکان چاپ و انتشار بدهد چون تمامن باید سانسور شوند! خب کاغذ سفید هم که خواندن ندارد. دارد؟ ) از نوشته های ایشان خوشم نمی آید و دوستشان ندارم. لطفن دقت کنید نوشتم نوشته ها نه شخص شخیص ایشان که برای من خواننده مسلمن نوع شخصیت و رفتار و کردار ایشان اهمیتی نخواهد داشت. اما با توجه به پاسخهای ایشان و اتهامی که بر من وارد می آورند به نظر می رسد کینه ای از من به دل گرفته باشند که من از آن و دلیل آن بی خبرم. هیچ وقت فکر نمی کردم نویسنده به اصطلاح نیمه مشهور و روشنفکر مملکت ( صد البته که من ایشان را روشنفکر نمی دانم. این کنایه بود. لطفن به خود نگیرند. ) مثل عده ای که در عمر خود حتی یک کتاب هم نخوانده اند چه برسد به نوشتن با شخصیتهای منفی داستانکها و نوشته های طنز من همذات پنداری کنند و کینه به دل بگیرند و اینگونه در پاسخ به کامنتی که از استعاره برای بیان مقصودش استفاده کرده عصبانی بشوند و انتقام جویی کنند. گویی زخمی کهنه در کار است!  مگر اینها وبلاگ مرا هم می خوانده اند؟! عجبا! این هم کامنتهای مبادله شده در وبلاگ ایشان:


روشنک : من چرا باید در یک شکست جمعی خود را شریک کنم؟! چرا باید در یک اشتباه جمعی شرکت کنم؟ متأسفم اما استدلال شما در این باره برایم عجیب و غیر قابل توجیه بود. خب شما می خواهید رأی دهید بروید رأی بدهید این حق مسلم شماست ولی چرا دیگر با چنین استدلالهای ضعیف و احساسی و عجیبی می خواهید کارتان را توجیه کنید؟ این شمایید که احساسی استدلال می کنید. شرکت کردن در یک نمایش دسته جمعی عوام فریبانه که دست پخت "..." است (خودم سانسورش کردم!) برای زندگی اجتماعی من لازم نیست چون من همیشه از برتر از خودم پیروی می کنم اگر که بخواهم پیروی کنم نه کمتر از خودم. که گفته پیروی باشعوران از شعور جمعی بیشعوران مفید فایده به حالشان است؟ این منم که به اینان فایده می رسانم اگر که بخواهند و پذیرا باشند و درک کنند نه برعکس. ( منمِ نوعی! لطفن فرض را بر منِ روشنک هوشمند نگذارید )

ضحی : نميدونم چي بگم ؟؟ راستش من خودم هنوز نمي تونم راي بدم و حتي اگر مي شد هم زياد ميلي نداشتم چون آخرش هركسي خر خودش رو مي رونه :)

مسعود سلطانی : اصلاحات یعنی حرکت به سمت تغییر . در حرکت گاه مجبوریم تند برویم /گاه مجبوریم کمی بنشینیم و استراحت کنیم / گاه لازم است آهسته تر برویم / وحتی شاید مجبور شویم خودمان را انکار کنیم . این یک جنبه حرکت است . جنبه بعدی حرکت اصلاحی منظم بودن و گروهی حرکت کردن است . شاید گروه ما از صد نفر تجاوز نکند اشکالی ندارد چون خود این رفتار ما را به وجه سوم حرکت هدایت می کند یعنی بودن در حرکت .اگر تغییر می خواهیم به قول دکتر زیبا کلام راهی جز همین صندوق ها نداریم. ممنون استاد از طرح بحث.

مسعود سعد سلمان : با دوست عزیزمان مسعود سلطانی کاملاً موافقم! بله! اصلاحات یعنی گاهی راست، گاهی چپ، گاهی خودکشی دسته جمعی، گاهی خیانت به خود و به ملت، گاهی هم دستی با حکومت، فقط حیف که اصلاحاتی دیگر باقی نمانده این عروسک خیمه شبازی ای است که نخهایش در دست دیگریست. :)

پاسخ از حسین سناپور : نظرتان محترم،‌ ولی به نظر دیگران هم احترام بگذارید و از زدن اتهاماتی مثل خیانت و مانند آن به دیگران خودداری کنید. این‌طور اتهام‌زدن‌ها کارمان را به این جا کشانده.

حسن : آقای سناپور با نوشته ی شما و آقای یزدانی موافق نیستم، تا حدود زیادی با خانم روشنک موافقم. وقتی ملتی حق انتخاب پوشش خودشان را ندارند-با پوزش- صحبت از انتخاب«رئیس جمهور» شامورتی بازی است. ما را در فضای دو قطبی کاذبی قرار می دهند که از دامن این به دامن آن پاس داده شویم، در سناریویی از پیش طراحی شده. اصل مطالبات ما(آزادی بیان، حق انتخاب آزاد، رفاه، امنیت، بهداشت و آموزش) کماکان بدون پاسخ سرجایش است. برای نمونه باید از ملت مصر یاد کرد که نزدیک به هفتاد درصدشان، بدون قیل و قال، روز انتخابات قانون اساسی در خانه ماندند و قدرت مانور را از دولت گرفته اند. دولتی با حداقل رأی موجود دست و پا بسته ای بیش نخواهد بود.

سمیه : اینها زمانی قابل بحث و گفتگو هستش که شما مطمئن باشید همون یک رای هم شمرده میشه! فکر نمیکنم جزو اون دسته از افراد باشین که به درستی شمارش انتخابات گذشته باور داشته باشین... 4سال پیش رای دادم که در حرکت جمعی شرکت کرده باشم و خب وقتی اینهمه جمع نادیده گرفته شد دیگه این اشتباه رو نمیکنم...که فقط باعث بالابردن اخبار رسانه ها باشه و نمیخوام از همون یک رای به عنوان مهر تایید بر ادم و آدمهایی که قبولشون ندارم استفاده بشه... امیدوارم شما و افرادی که با امید میرن و رای میدن اینبار دیده و شمارش بشن!
من حس میکنم به تمام کسانی که 4سال پیش به خاطر حق خودشون و بقیه جونشون رو از دست دادن مدیون هستم و تا از خون اونها احقاق حق نشه رای نمیدم.

سوگل محمدی : با احترام به همه ی آن هایی که می خواهند رأی بدهند، بنده فکر می کنم که جای خالی ما (حتا یک نفر) در انتخابات، اتفاقا بیشتر دیده می شود و دستگاه قدرت را بیش تر متوجه مطالبات ما می کند. این حکومت به حضور ما نیاز دارد، بنابراین خلأ ما حساس ترش خواهد کرد و بیش تر به فکر خواهد افتاد تا توجه آنهایی را که حضور نمی یابند(حالا با تدابیر و ترفندهای مختلف) جلب کند. به نظر من تحریم فعالانه، حرکت اصلاحی و تغییری مناسب تری است و این بدون در نظر گرفتن تمام آن توفانی است که از چهار سال پیش آمد و خیلی هامان را احساسی تر کرد در برخورد با مقوله انتخابات.

الناز : رای و همان یک رای در ذهن من، سوای اجتماع و جامعه، سوای در نظر گرفتن جنگ و تحریم، .... برایم تاییدی است بر کلیتی که غلط است. نمی توانم رای دهم. چون تجارب تلخی در رای دادن کسب کردم. من رای ندادن را احترام به زندانیان سیاسی می دانم. احترام به خون هایی که ریخته شد. احترام به مادرانی که 4 سال است خون گریه می کنند. سال 88 در صحنه بودم. 8 ساعت در صف. برای رای دادن. اما نتیجه انتصابی بیش نبود. این بار نیز همان است. اگر جمعاً رای ندهیم شاید، آن هم شاید اشتباه جمعی ای که از آن یاد کردید رخ ندهد. از سر احساس نیست. از سرِ تکریم است. از سر نا امیدی نیست. چرا که روزنه ی امید خود را در رای ندادن می دانم. اما سپاس از متن زیبایتان. از این همه امیدی هنوز در اجتماع موج میزند خوشحالم.
استاد سپاس.

حسن : از فعلیت نینداخته. اما بحران سازی و عربده کشی داخلی و بین المللی را ازشان گرفته و فضای دو قطبی کاذب مخالف و موافق را هم شکسته. هیئت حاکمه می داند که مقبولیت داخلی و خارجی ندارد و باید نرم نرم زمینه را برای ورود نیروی سوم یعنی مطالبات مدنی و واقعی اکثریت باز بگذارد. اما اگر می دانستیم دموکراسی چیست، این را هم می دانستیم که در یک نظام تئوکراسی حق انتخابی وجود ندارد. تنها شرکت فی نفسه در این به اصطلاح انتخابات لازم است و این یعنی آری به تئوکراسی و نه به دموکراسی. و باز یعنی مقبولیت بین المللی برای نظامی که با سید خندان یا مجنون دلقک به تاراج ادامه دهد. در یک تئوکراسی حضور توده صرفاً برای تأیید است نه انتخاب. حداقل آزادی در عدم شرکت است نه در شرکت.

رضا مهرزاد خطاب به آقای شهسواری در کامنت دونی : آقای شهسواری که گفته که عمل سیاسیِ روشنفکر بعد از رسیدن به آزادی تمام می‌شود؟! این استدلال را از کجا آورده‌اید و مثال‌تان را به آن‌چسبانید‌ه‌اید؟ مگر آزادی مفهوم مطلقی‌ست که مرز مشخص "رسیدن و دست‌یابی" دارد و سیاست بعد از آن تمام می‌شود؟ (چقدر آرمانی و رمانتیک فکر می کنید.) به عبارتی، فکر نمی‌کنم "سرمایه‌داری کاپیتالیستی" مانعِ تدریس زبان‌شناسی آقای"چامسکی" در امریکا باشد!
اما آقای سناپور چرا "ایجابی" فکر نمی‌کنید. چقدر رأی داد‌ه‌اید و شمرده نشده‌اید؟ "رأی ندادن" خود یک حق و رأی است که اتفاقا وقتی به جمع و توده تبدیل شود، شمرده می‌شود.
شما اصلاح طلیان وقتی از "رأی دادن" حرف می زنید، ناخودآگاه شبیه حاکمیت می‌شوید و در ضمن می‌خواهید نشوید!

هادی شفیعی : سلام.من رای نمی دهم. آقای سناپور. از این پست شما بر می آید که شما بهر حال رای می دهید حالا یا سفید یا به یکی از نامزدهای حاضر و بر اساس نظری که به "بدون امضا" داده اید معلوم می شود که این نظام مطلوب شماست. چون او پرسیده دادن رای سفید صحیح است یا نه ؟ و شما نوشته اید : "باید ببینید معنای رای سفید چیست. معناش به گمان من این است که من بین این نامزدها فرقی نمی‌بینم و هیچ‌کدام مطلوبم نیستند، اما چون نظام کلا مطلوبم است،‌به‌اش رای می‌دهم."
اگر امکان دارد بفرمایید چه چیزهایی در این نظام برای شما مطلوب است؟

 امید پویان : با عرض احترام به همه دوستان تحول خواه و تحول نخواه (!) که در انتخابات شرکت می کنند، بنده در انتخابات شرکت نمی کنم. اساسا انتخاباتی نمی بینم که بخواهم در آن شرکت کنم. ضمن اینکه فکر میکنم به وجود آوردن تغییر و رسیدن به آزادی از طریق انتخاباتی که در ایران برگزار می شود - با همه مشخصاتش - نوعی اعتراض از کانال قانون حاکم، به وضع موجود است. سال 88 به همین جهت در انتخابات شرکت کردم. اما به نظرم پرونده این نوع اعتراض در تاریخ جمعه 29 خرداد 88 عملا بسته شد. به عنوان کسی که اتفاقات چهار سال گذشته را مشاهده کرده و می داند که با چه چیزی در عرصه سیاست ایران رو به روست، فکر می کنم بهتر است که اعتراض به روش نافرمانی مدنی که در چند ماه بعد از 22 خرداد 88 انجام شد، دنبال شود. نافرمانی مدنی به این معنی که از قوانینی که عادلانه نمی دانیمشان اطاعت نکنیم. به نظرم بهتر است به جای سازماندهی برای شرکت در انتخابات جهت رای دادن به نامزدی خاص به فکر سازماندهی برای نافرمانی مدنی باشیم. منظورم آن نافرمانی مدنی ست که اساسش بر تفکر "عدم خشونت" نهاده شده است. عدم خشونتی که ریشه در "عشق" دارد. عدم خشونتی که نه از موضع ضعف که از سر قدرت ناشی از "عشق" است. همان عدم خشونت گاندی.
فکر میکنم شرکت در انتخابات امسال نوعی بازگشت به همان اعتراض قانونی و ندیده گرفتن حرکت نافرمانی مدنی پس از انتخابات 88 (که آقایان موسوی و کروبی هم با آن همراه شدند) است. انگار مهر تایید بر همه قوانینی که ناعادلانه می دانستیمشان زده باشیم.
با این حال برای همه دوستانی که در انتخابات امسال شرکت می کنند و امید به تغییر دارند آرزوی موفقیت دارم و اگر پیروز شدند، مطمئنا در جشن و شادی شان شریک خواهم بود.


بئاتریس : من رای نمی دهم اما کسی را هم به رای ندادن ترغیب نمی کنم. هر کس خودش به هر نتیجه ای رسیده به همان عمل کند.اما نمی توانم باور کنم کسانی که حقما را با آتش و خون ازمان گرفتند حال به شیوه ای دموکراتیک و از طریق صندوق آرا به مان بدهند.

خانم فا : یک چیز رو انگار همه فراموش کردند.اگه خیلی ها امسال کاندید نشدند داستان خون هایی بود که ریخته شد.جواب این خون ها و انسان هایی که بی گناه زندانن به خاطر همین قضیه رو قرار کدوم کاندید بده؟!

روشنک : خانمها و آقایان حسن، سمیه، سوگل، الناز و غیره ! خوشحالم که هم عقیده هستیم. آقای مسعود هم به نکات خوبی اشاره کرده اید هرچند بهتر است وقتی نمی توانید چیزی را ثابت کنید آن را جایی عنوان نکنید چون جنبه اتهام پیدا می کند. از زبان طنز استفاده کنید اینطور مواقع که حتی بر بلندترین برجهای دروغین هم کارگر است. بگذریم! می دانم دلسوخته و زخم خورده شعارها و ادعاهای عمل نشده در دوم خردادها و پس از آن هستید. ناراحت از موجهایی که هر چندی بر می خیزند اما توسط برخی خودی ها خنثی و نابود می شوند به بهانه اتحاد و احترام به شعور جمعی و معلوم نیست این آقایان و خانمهای محترم بر چه اساسی خود را نماینده و آمارگیر شعور جمعی ملتی می دانند. بدون علم حرف زدن کار ساده ایست که از همه بر می آید اما صادقانه بگویم که من یکی جرأت چنین ادعای بزرگی را ندارم فارغ از مضحک و عجیب بودن چنین ادعایی حتی اگر کسی متوجه خنده داری آن نشود که این استعداد طنز بالایی می طلبد و از هر کسی بر نمی آید! یکی از مواردی که همیشه به این ملت آسیب زده مد کردن چند واژه است هر از چند گاهی مثل تندروی، افراطی، آنارشیست و غیره برای خارج کردن مخالف از گود! دریغ از دانستن معنا و استفاده به جا از آن! البته مهم نیست برای ایشان که معنا چیست و کاربرد چگونه است. مهم این است که اتهامی وارد آورند و توده های "شعور جمعی!" را بر انگیزانند به سمت تکرار گوسفندوار واژه ها مثل"بع بع". گله که تشکیل شد خود به راهی می رود که معمولن در این دیار پرتگاه است!.. زیاده عرضی نیست. به امید یافتن مرغزاری وسیع برای گله گوسفندان دانا! .. : ) ..

کامنت بالایی من که سانسور شد :{...} به امید یافتن مرغزاری وسیع برای گله گوسفندان دانا! .. : ) ..

پاسخ حسین سناپور : از متن سراسر توهین‌تان همین جمله را باقی گذاشتم تا دیگران هم بدانند که بی‌خود متن‌تان را حذف نکرده‌ام. اما شما که وبلاگ دارید، به‌تر است توهین‌هاتان را همان‌جا به دیگران بکنید.

آخرین کامنت من  : متأسفم برای به اصطلاح نویسنده ای که هنوز معنی توهین را نمی داند و سانسور پیشه می کند چون پاسخ را نمی پسندد و حتمن این کار را می کنم. همین الآن متن تمام کامنتها و پاسخهای سراسر بی ربط و بی منطق شما را در وبلاگ خودم نمایش می دهم. از شماست که بر شماست و ماست. شما فقط شعار می دهید و صد البته که به شعارهای خود عمل هم نمی کنید. شما سیاست پیشه اید آن هم از نوع کاسه به دست. نه پیشرو و نه نویسنده هستید. متأسفم!

با اینکه واقعه خوشآیندی نیست وقتی که با جناب "شعور جمعی" در وبلاگستان فرهیخته ادبیاتی های ایران روبرو می شوی اما این را به فال نیک می گیرم و به عنوان تلنگری می پذیرم که از جناب "شعور جمعی" نباید انتظار معجزه داشت وقتی که سخنگویش چنین است و نحوه استدلال و پاسخ دهی و واکنشهایش تأسف بار و مضحک! ایشان متأسفانه به همان شعور جمعی تعلق دارند که هدایت در داستانکهایش مضحکه شان می کرد و فروغ با لبخند تلخی از آنها می گذشت و گلستان نیم نگاهی هم به آنها نمی افکند. اینها کاسه گدایی به دست گرفته اند و حقشان را اینگونه از اقتداری که خوار و خفیفشان می دارد گدایی می کنند اما من هرگز حقم را از کسی گدایی نمی کنم. حق من متعلق به من است. من از این جناب "شعور جمعی" بیزارم و از آن می گذرم. یاد یکی از دوست داشتنی ترین نهج الپرندهای وبلاگم افتادم :


وقتی که گوسفند باشی هر چقدر هم که برای متفاوت به نظر رسیدن تلاش کنی بیشتر شبیه به گله ای می شوی که به آن تعلق داری!


شاید هم همین را خوانده اند و به خود گرفته اند و از آن به توهین یاد می کنند!.. به هر حال پیدا کردنش سخت است. من نوشته هایی از این دست زیاد دارم.

..........................

پ.ن 1 : منظور من از "ایشان" در کامنت دومم آقای سناپور نبود و فکر کردم این آنقدر واضح است که نیازی به نوشتن ندارد و البته اشاراتی که در کامنتم داشتم خطاب به ایشان هم نبود به از مابهتران اسم نابردنی بود. به نظر می رسد ایشان به خاطر عصبانیت شدید موفق به خواندن دقیق کامنت من نشده اند و همه را به خود گرفته اند چون نشان دادن تعصب بابت مورد توهین واقع شدن آنکه آنسوی خط قرار گرفته و همه ما را به یک اندازه مورد عنایت مخصوص خود سالهاست که قرار داده و می دهد کمی عجیب و خنده دار به نظر می رسد حتی اگر که فرض کنیم که کامنت من توهین آمیز در نظر گرفته شود. به این می گویند کاسه داغ تر از آش!


پ.ن 2 : شک داشتم این مطلب را در قسمت طنز وبلاگم بیآورم یا نه! خب حالا وقت زیاد هست. فعلن کارهای مهمتری دارم. تفریح بماند برای بعد! بعدن تصمیم می گیرم.

پ.ن 3 : معنی امید و نا امیدی و انتظار بیهوده را چه خوب دو تا از کامنت گذاران این پست توی کامنت دونی نوشته اند ! این را برای آنانی که مثل کبک سر در برف فرو کرده اند و واژه گانی از قبل برنامه ریزی شده را بیمعنی و بیهوده تکرار می کنند آورده ام اما چه سود که شعور جمعی گوسفندان همیشه از چوپانانی تبعیت می کنند که مسیر را نمی دانند و گر نه تا به حال به سر منزل مقصود رسیده بودند نه به درگهی که کنارش نشسته اند و گدایی می کنند :

"احسان : رأی ندادم و خوشحالم که در این نمایش بیهوده شرکت نداشتم. من اعتراض خودم را اینگونه نشان دادم. این نشانه نا امیدی نیست و برعکس آنکه رأی می دهد ناامیدانه دست به دامان همان کسی دراز کرده که امیدش را نابود کرده و از او امید تغییر دارد اما من امیدوارم به خودم و دوستانم و هموطنانم. من امید را از دریچه چشم دشمنم گدایی نمی کنم. درود!"


"نوا : من هم رأی ندادم چون اینان بازی قدرت را بین خودشان تقسیم کرده اند. "..." می خواهد محترمانه از گند هسته ای که زده کنار بکشد و ملت ناراضی را خاموش کند و باقی مانده کاسه به دستان اصلاح طلبان هم از این فرصت استفاده می کنند و با حکومت به صلح و مصالحه می رسند و معامله می کنند که قدرت را دوباره بدست گیرند هر چه باشد نوبت نوبت آنهاست و این وسط فقط "..." و "..." باید قربانی می شدند و جوانان مردم. آخر آن بار شعور جمعی اشتباه کرد از نظر اینان  و به قول حکومت اگر حرف چوپانان را گوش داده بود بعد از 4 سال خود به خود نوبت اصلاح طلبان می شد. 4 تا 8 سال گندپاشی و چهار سال بعدش خاک پاشی روی گند پاشی البته به شکلی که آب  از آب تکان نخورد. وظیفه اصلاح طلبان تدارکات چی همیشه همین بوده! حفظ انقلاب و جلوگیری از براندازی و نابودی کامل در سکوت و اطاعت مطلق و  تحمیق توده ها! از نظر اینان لیاقت مردم ایران همین است! درود!"

............................

آخرین پ.ن : خطاب به همه ناسزاگویان بی نام و نشان این پست و پست بعدی و حد(ث)یاتشان :

شما همان حد(ث)یاتت را برای خودت نگهدار شاید از تولید بوی گند به علت انباشته شدن کثافت بیش از حد در ذهن و روحتان هنگام نوشتن و حرف زدن کم کند. حالا شما چرا ذوق زده شده اید؟ دور بازی برای 4 سال از دست شما خارج شده تا نظامتان همچنان پابرجا بماند. شما 4 سال بعد دوباره برای گندپاشی جدید تشریف می آورید غصه نخورید. وظیفه اصلاح طلبان همیشه همین بوده! تدارکات چی حفظ نظام! فقط 4 سال پیش نوبتشان نبود و بابتش باید کلی آدم کشته میشد و به زندان می افتاد. سیاست در ایران یعنی همین! آسیاب به نوبت. به همین خاطر من رأی ندادم. نمی خواستم در این بازی شریک باشم. به خودم نتوانستم خیانت کنم.

+ چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 21:50 روشنک هوشمند |

پیشنهادات مهم!..


دو سه هفته پیش از دربند می آمدم پایین.. روز پدر بود! .. توی میدان قدس تصمیم گرفتم تاکسی دربست بگیرم تا خانه چون مانتویم کوتاه بود و مانتوی بلندم را هم از بدشانسی فراموش کرده بودم که بیآورم و خبر گرفتم که خواهران و برادران سردار رادان آنسوی مترو و اطراف دارند کشیک می دهند و دندان تیز کرده اند برای آنها که خیلی بهشان خوش گذشته!.. تاکسی ها همین طوری قیمت می پراندند.. عاقبت یک جهنمی گفتم و یکی از خطی ها را سوار شدم .. همیشه دقت می کنم سوار کدام ماشین می شوم حتی وقتی که خطی است اما این بار بس که خسته بودم و می خواستم زود برسم خانه چندان در وجنات و سکنات راننده دقیق نشدم .. صدای گوش خراش لهجه لاتی طرف را که شنیدم پلکهای تازه گرم شده و روی هم  افتاده ام از هم باز شدند و فهمیدم که عجب خبطی کرده ام.. خدای من! طرف ته هر چه لکنته نکره لنگ دراز لات و دوزاری بود .. شروع کرد به قصه گویی!.. آره خانم!.. داشتم براتون می گفتم که ما هر چی می کشیم از دست این خانوماست.. حالا این گشت ارشاد هی میاد گیر میده به شماها این جوونا رو بدتر عاصی می کنه!.. منم مهندس کامپیوتر مملکتم مثلن!.. ورشکست شدم مجبورم حالا مسافرکشی کنم.. گفتم با منید؟! گفت نه که با شما باشم شما جای خواهر منید اما سینه تون افتاده بیرون ! ببخشیداااااا!.. مثل برق از جا پریدم و با خودم گفتم ای داد بیداد مانتوی من کی پاره شد و زیرش هم که تا رسید به سینه و این حرفا و من نفهمیدم و... دیدم نخیر! همه چیز سر جای خودش است .. منظورش دو سانت از زیر گردنم بود که از شالم افتاده بود بیرون!.. سرش همه اش این ور بود .. گفتم آقا لطفن به روبروت نگاه کن الآن تصادف می کنیم .. شالم را درست کردم .. ادامه داد.. بله داشتم می گفتم خدمتتون که پسرعموم که مهندس هوا فضای شریف بوده  و الان 15 ساله هلند زندگی می کنه میگه که توی هلند دختر 15 ساله اگر بکارت داشته باشه هو اش می کنن دوستاش!.. اینجا حالا اگه جرأت داری به یه خانم بالای بیست و پنج سال پیشنهاد س.ک.ص بده! پدرت رو در میاره بعدم گشتیا میریزن می گیرنش تو خیابون پس فرداش!.. اگه همه دخترا که بکارت دارن چادری بودن دیگه همچین مشکلی پیش نمیومد!.. گفتم خب این چه ربطی داشت؟! هر کس هر جوری هست که هست .. کسی به خودش اجازه نمیده عقاید اون یکی رو تحقیر کنه .. کبوتر با کبوتر باز با باز .. گفت: همین دیگه خواهرم.. مثلن خود شما.. اگه یکی همچین پیشنهادی به شما بده چه برخوردی باهاش می کنین؟ راحت می تونین بگین نه یا هر چی فحشه حواله خواهر و مادرش می کنین؟ برای یک لحظه خونم به جوش آمد اما خودم را به شدت کنترل کردم و تصمیمی گرفتم .. گفتم این از آن هفت خطهای دوزاریست .. بگذار حالش را بگیرم کمی کیف کنم .. به پهنای صورت شش در چهارش که با ته ریش نامرتب و عینک آفتابی بزرگی پوشانده شده بود نگاه کردم .. داشت عقم می گرفت اما خودم را بیشتر کنترل کردم و گفتم .. من ناراحت میشم کسی چنین پیشنهادی به من بده .. گفت : جسارت نباشه ها آبجی! پس اینجور مواقع برای رفع نیازاتون چه می کنید؟ چه جوری خودتون رو خالی می کنین؟ اینم مثل دست شویی رفتن می مونه دیگه! لبم را گاز گرفتم و گفتم البته! من خودم پیشنهاد میدم .. برای یک لحظه فرمان از دستش رها شد و همین طوری که صورتش رو به من بود فرمان را توی دست گرفت و ماشین را که داشت از خط راست منحرف می شد دوباره به خیابان هدایت کرد.. گفتم آقا مواظب باش!.. گفت: ای جااان! مواظبم آبجی!.. پس گفتین که شما خودتون پیشنهاد میدین؟ چه خوب! چه جالب! من شیفته این جور جسارتا هستم. اگه همه مثل شما بودن که دنیا دیگه بهشت میشد. حالا میشه بگین چه جوری پیشنهاد میدین؟ گفتم توی خیابون.. توی تاکسی .. گفت: جون من؟ گفتم : اینکه دیگه قسم خوردن نداره!.. خوب یه نیاز طبیعیه که باید رفعش کرد.. با هر کسی هم امکان پذیره!.. از هر کی که خوشم اومد .. گفت: میشه حالا بگید آخریش کی بود؟ گفتم : ایران نبودم و قصه گئورگ و ماکس را با آب و تاب هر چه تمامتر تا قسمت کلوپ شبانه اش تعریف کردم .. طفلک داشت از شدت ذوق زده گی جان به جان آفرین تسلیم می کرد.. سر کوچه رسیدیم که گفتم نگهدارد! گفت : همین بود؟ گفتم آره دیگه! .. با هم تا صبح رقصیدیم! گفت: میشه بگی دیگه چی شد بعدش؟ گفتم : نه! خصوصیه! .. اما بدون که خیییییلی خوشگل بود .. موهای طلایی مجعد بلند .. چشمهای آبی تیره .. قد بلند .. هیکل ظریف و باریک ..ریش سه تیغه زده .. خوش تییییپ!.. تحصیلکرده .. پولدار ..دقیقن نقطه مقابل قیافه و هیکل و رفتار شما رو داشت .. و البته که من روی همچین آدمی دست شویی نمی کنم .. برای من مثل غذا خوردنه اگر سوژه این ریختی باشه و فوری از ماشین پریدم بیرون ..دهانش باز مانده بود و صدای نامفهوم ضعیفی از لا به لای لبهای لرزانش شنیده میشد.. رنگش صورتی پر رنگ شده بود!.. کرایه اش را پرت کردم توی ماشین از پنجره و برو که رفتیم!.. از توی کوچه سرکی به عقب کشیدم دیدم هنوز مات و مبهوت دارد به من نگاه می کند !.. دلم نیامد همین طوری منتظر نگهش دارم .. یکی از مشهورترین علایم عاطفی عاشقانه بین المللی را با انگشت سومم به همراه لبخند بزرگی نشانش دادم و رفتم .. این بار یک لعنت بر نصفه و نیمه شنیدم و صدای گازی که انگار از یک موتور جت درآمده باشد اما مطمئن بودم که سوختش تا انتهای مسیر از ماتحت راننده تأمین می شد .. 


+ یکشنبه 19 خرداد1392ساعت 20:2 روشنک هوشمند |

من و تو ..


میگه: همه اش تقصیر خودمونه! ما زنها نمی تونیم با هم بسازیم. اگه یه جا با هم جمع بشیم به جون هم میفتیم.

میگم: چرا فکر می کنی اینطوریه؟ من فکر می کنم این مشکل همه ایرونی ها باشه فارغ از جنس و تحصیلات و طبقه اجتماعی. خیلی سخته که یه کار گروهی رو با هم بدون درگیری و خاله زنک بازی و زیرآب زنی به پیش ببرن. حالا فکر کن ببین چرا به نظرت زنها بیشتر مقصر میان تا گروه هایی متشکل از هم زن و هم مرد و یا فقط یک گروه یکدست مردونه؟

میگه: آخه زنها عقده ای ترن! دوست دارن همدیگه رو تحقیر کنن تا دل مردا رو بدست بیارن. هدفشون به سلامتی و پاکیزه گی مردها نیست. حتی بهترین دوستان زن وقتی منفعت خودشون درمیون باشه پشت هم رو خالی می کنن. دورو و ریاکارن و اگر انتقادی دارن رودررو مطرح نمی کنن و میذارن تا یک نفر چند متر ازشون دور بشه تا شروع کنن به غیبت و خراب کردن فردی که غایبه توی اون جمع برای چند لحظه! به شدت به هم حسادت می کنن و این رو در قالب نصایح احمقانه در جمع با زور به خورد هم میدن. فضولن و نمی تونن حتی یک لحظه رو بدون قضاوت کردن همدیگه به سر کنن.

میگم: خیلی از انتقاداتت رو نسبت به زنها نمیشه نادیده گرفت ولی به نظر من کمی بی انصافی کردی. فکر نمی کنی داری یک کمی جنسیت خودت رو زیادی تحقیر می کنی به نفع مردها؟ به نظر تو همین نوع نگاه نشونه این نیست که تو از اشتباهات همجنسای خودت نمیگذری اما براحتی از اشتباهات جنس مخالف خودت چشم پوشی می کنی؟ چرا از زنها همه انتظار بیشتری دارند در حالیکه از نظر حقوقی، اجتماعی و قانونی رسمن به نفع مردها و به نام دین و اخلاق و خانواده تحقیرشون می کنن و مدافعی هم ندارن؟ مردها و زنهای جامعه ما هر دو عقده های زیادی دارن. من فکر نمی کنم زنها عقده های بیشتری از مردها دارن اما اگر هم این درست باشه دلیلش مشکلاتیه که قرنهاست توی این جامعه باهاش دست به گریبان هستند و نمی تونن بهترش کنن و اگر هم اعتراض کنن بلافاصله با برچسبهای موذیانه ای مثل فمینیست غربزده، بی اخلاق و بی عفت، عقده ای و آسیب پذیر، بیمار روانی، برهم زننده نظم و امنیت ملی، دشمن مردها و خانواده روبرو میشن. یه جورایی مردها رو قیمشون در نظر میگیرن تا ثابت کنن آهای ملت! بدانید و آگاه باشید که زنها آسیب پذیرن چون به زن به چشم میزبان سکس نگاه می کنن و آدمی که باید همیشه مواظبش بود و ازش حفاظت کرد و مالکیتش رو به عهده گرفت! این حتی عقیده خیلی از به اصطلاح روشنفکرا و تحصیلکرده های جامعه هم هست که نشون دهنده ریشه ضخیم باور به نابرابری جنسیتی در ذهنیت این افراد داره!  کلی چاه و چاله جلوی پاشون حفر می کنن و چه بسیار بلاهای پنهانی و غیر قابل اثبات که بوسیله جنایتکاران امامان سیزدهم به بعد سرشون میارن تا تهدیدشون کنن و صداشون رو ببرن و خفه شون کنن. خیلی از زنها تحمل این مسائل رو ندارن و راحت بازی می خورن و تن به قانون نانوشته برتری مردها نسبت به خودشون میدن و حتی به نفع اونها بر ضد هم عمل می کنن و میشن سربازان گمنام مردسالاری! بعضی از آقایون هم این وسط از آب گل آلود ماهی صید می کنن. 

میگه: مثلن همین انتخابات ریاست جمهوری! ببین کدوم یکیشون به فکر بهتر شدن وضعیت زنهاست؟ هیچ کدوم! بهترین کاری که تونستن بکنن نادیده گرفتن زنها بوده و یا زور زدن تا به تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها اعتراض کنن و چشماشون رو به این همه نابرابری و تیعیض بستن. این همه زن تحصیلکرده و باسواد توی این کشور هست اما هیچ کس هیچ اعتراضی به این وضعیت نداره و بازم بلند میشه میره رأی میده به این آقایون!

میگم: پس من و تو چی؟ خودمون رو نادیده گرفتی؟ من و تو نمیریم رأی بدیم. من و تو اعتراضمون رو می نویسیم همین گوشه دنجی که داریم که نه متهم بشیم به هزاران اتهام عجیب و غیر منصفانه و نه مورد غضب افراد ناشناسی قرار بگیریم که فکر می کنن ماها به هدف اشغال جایگاه والای ایشون در امر سیاست و شهرت داریم اعتراض می کنیم. آخه مشکل که یکی دوتا نیست. آدم هم به خودی باید جواب پس بده و هم به غیر خودی!

میگه: موافقم! من و تو یعنی ما! یعنی یه جامعه کوچیک دو نفره.

میگم: من و تو یعنی من و تو و خانواده هامون و دوستامون و فامیلی که به خاطر ترس از نداشتن یه مهر احمقانه توی شناسنامه شون بلند نمیشن برن به خودشون و همنوعانشون خیانت کنن و رأی بدن! ماها یعنی خیلی ها!


+ جمعه 17 خرداد1392ساعت 14:54 روشنک هوشمند |

طبیعی و تازه! ..


مطب دکتر گرم بود.. منشی دکتر یک پیرزن عینکی بود.. دو تا زن میانسال کنارم نشسته بودند.. یکیشان جن توی حمامش یک باره حسودیش شده بوده و از زمین بلندش کرده بوده و از لج زده بودتش به زمین حمام تا دستش رگ به رگ شود.. نشسته بود منتظر آن یکی دکتر تا بیاید.. یک زن چاق و سبزه هم آمد نشست کنار من.. مادر و دختری با عجله وارد شدند.. دختر به زور 18 ساله به نظر می رسید با دماغ بانداژ شده.. دکتر ظاهرن صبح عملش کرده بوده آمده اینجا بنشیند تا ویزیتش کند.. یکباره بوی چرک و عفونت جراحی توی اتاق پیچید.. استفراغم گرفته بود.. پنجره باز بود اما بو شدید بود.. به سرفه افتادم.. زن چاق سبزه پرسید آمده ای دماغت را عمل کنی؟ گفتم نه! گوشواره ای که برای سوراخ کردن گوشم استفاده کرده اند باز نمی شود و لاله گوشم را زخمی کرده.. آمده ام بازش کنم .. گفت تازگی ها مد شده دخترها یک عالمه گوشواره به گوششان از بالا تا پایین می اندازند لابد تو هم.. نگذاشتم وراجیش تمام شود .. شالم را کنار زدم و گوشم را نشانش دادم! همین یکیست! دماغم هم اگر اشکال حادی داشت یا مشکل تنفسی داشتم حتمن عملش می کردم .. نگاهی به دختر دماغ عمل کرده انداخت و رو به من دوباره گفت خیلی بی عقلی می خواهد آمد 4 و نیم بدهد دماغ عمل کند .. هر چیزی طبیعیش خوب است .. می خواستم حرفش را تأیید کنم اما نگاهم به دماغ بزرگ و گردش افتاد که تقریبن دو سوم صورتش را اشغال کرده بود .. بس که چاق بود میشد لایه های شکم تا باسنش را به چندین قسمت نامساوی تقسیم کرد .. خب این هم طبیعی بود! نبود؟ به این فکر کردم که چرا من با یک هیکل باریک و باربی که این روزها به همت ورزشهای متنوع ، تغذیه ورزشی و تمرینهای پیاپی عضلاتش برجسته تر و محکم تر هم می شوند با بینی باریک و کشیده و بی غوزم باید زیبا به نظر برسم اما او نه! اینها همه اش عادت است .. اینها تفاوت آدمهاست .. او زشت نیست به همان اندازه که من از او زیباتر نیستم .. بوی عفونت بیداد می کرد .. باز هم سرفه کردم .. زن چاق و سبزه پرسید گوشهایت گوشواره طلا می خواهند .. گفتم دارم اما دوستشان ندارم .. با تعجب نگاهم می کرد .. به سرفه افتادم .. خانم منشی پرسید چه شده ؟ گفتم بوی عفونت فترات می کند .. به بوی بد حساسیت دارم .. اخم کرد .. بقیه هم اخم کردند .. خانم منشی گفت مال گوش خودت است لابد .. ما که بویی نمی شنویم .. خندیدم و گفتم .. گوشم زخم شده .. عفونت بعد جراحی ندارد از نوع مخلوط با مخاط بینی! .. اگر مال گوش من بود که زودتر بو را شنیده بودید .. من زودتر از همه اینجا بودم .. دو سه نفری خندیدند .. بعد دیدم منشی بور شده .. دختر دماغ عمل کرده هم زیر انبوه بانداژها چپ چپ نگاهم می کرد.. مرد و زن روبرویی فقط لبخند می زدند .. دلم برای منشی سوخت .. گفتم حالا من نگفتم که بو از شماست که!.. گفتم بو پیچیده اینجا .. اسپری رنگی مخصوص ندارم بزنم مجرم را شناسایی کنم که .. پیرزن منشی عصبانی تر شد .. ماتش برده بود .. زن و مرد روبرویی خندیدند .. من هم خندیدم .. دو زن کناری که حمام خانه شان جن داشت هم لبخند زدند .. مادر و دختر چپ چپ نگاه کردند .. زن چاق و سبزه کناری ساکت بود! .. خندیدم .. نتوانستم که نخندم .. انگاری که خرابترش کرده بودم .. زنی از در وارد شد و رفت به اتاق بغلی .. زن چاق و سبزه پرسید این زنِ دکتر بود؟ گفتم نمیدانم .. گفت مگر شما همیشه اینجا نمی آیید؟ گفتم خیر من اولین بار است اینجا می آیم چون باقی دکترها تعطیل بودند .. بلند شدم در را باز کردم و چند بار روی لولا تکان تکان دادم تا بو کمتر شود .. بعد هم قدم زنان سر جایم نشستم .. دکتر عاقبت آمد .. خمیده و سوراخ مثل لاستیک پنچر شده دوچرخه! نوبتم شد رفتم تو .. گفت حالا من چه کارش کنم؟ گفتم درش بیاورید بگذارید گوش خودتان! اول شوکه شد بعد خندید.. ور رفت نتوانست.. انگاری زورش نمی رسید .. قرار شد بروم بیمارستان آنجا ابزار لازم دارد برایم بشکندش .. آمدم بیرون .. منشی گفت 25 تومان!.. پنجاهی داشتم .. با تشر گفت خورده ندارم! انگاری هنوز عصبانی بود .. پنجاهی را یکی از مریض ها که نشسته بود خورد کرد به اش دادم و آمدم بیرون .. دیگر بوی گندی نمی آمد .. انگار که از تیمارستانی بوگندو بیرون آمده باشم .. نفس راحتی کشیدم .. به زبان درازی های ناخواسته ام فکر کردم و خندیدم و قدم زنان به خانه رسیدم ..

   

+ سه شنبه 14 خرداد1392ساعت 5:29 روشنک هوشمند |

اطلاعیه مهم!


لطفن برای من به هیچ شکل و به هیچ عنوان و بهانه ای هیچ نمونه ای میل تبلیغاتی انتخاباتی نفرستید چون افراد نامزد شده برای انتخابات هیچ کدام از نظر من صلاحیت ریاست جمهوری این کشور را ندارند. من در انتخاباتی که زنان بنا به دلایل احمقانه و ارتجاعی حق نامزد شدن در آن را ندارند اما هنگام رأی دادن و تبلیغات از وجود و حضورشان استفاده ابزاری می شود ، شرکت نمی کنم. من تنها زمانی رأی خواهم داد که با زنان این کشور مساوی مردان این کشور رفتار شود و حق و حقوق مسلمشان آن هم پس از بارها اثبات برابری و حتی در مواردی برتری نسبت به بسیاری از هموطنان جنس مخالفشان ضایع نشود و  جنس دوم و یا حتی سوم ( کمتر از کودکان نابالغ و یا دیوانه گان ) در نظر گرفته نشوند. زنانی که پا به پای مردان این کشور در جنگ حضور فعال داشته اند. زنانی که در صنعت و مدیریت و دانشگاه های ایران و خارج از ایران ، بیمارستانهای ایران ، رقابتهای ادبی و فرهنگی ، میادین ورزشی ایران و خارج از ایران ، صحنه های هنری ، تأتر و سینمای ایران و خارج از ایران چنان می درخشند که با وجود همه تبعیض ها و موانع انسان ساخت جاهلانه و مغرضانه اعم از جنسیتی ، نژادی و عقیدتی هنوز هم جزو بهترینها و برترین ها هستند اما از معمولی ترین حقوق انسانی خود بی بهره اند و افسوس می خورم که در این وانفسا هیچ کس به فکرشان نیست و در برنامه های اعلام نشده و شده خود از آنان حتی یادی هم نمی کند. تا وقتی زنان این مملکت جزو فراموش شده گان تاریخند مگر جهت استفاده ابزاری و تبلیغاتی یا تحقیر و لعن و نفرین و توهین و اتهام ، من رأی نمی دهم!


+ چهارشنبه 1 خرداد1392ساعت 17:41 روشنک هوشمند |

کشتی مغروق اهل بخل و ریا!..


تازگی ها تعداد افرادی که می خواهند به اصطلاح هر طوری که هست ثابت کنند اوضاع مملکت به شدت گل و بلبل است اینجا و آنجا بیشتر می شود.  این شیپورچی های مزدور روزانه و شبانه توی گوش مردم می دمند که مثلن وضعیت حقوق زنان در ایران در دنیا مثال زدنیست یا ارج و قرب انسان ایرانی از نظر متقاضی ویزا بیشتر و بیشتر می شود و پاس ایرانی یکی از معتبرترینهاست! هیچ کس نه مشکل ارز و گرانی دارد و نه حق و حقوقش در اثر بی قانونی یا قانون جنگل بدتر از بی قانونی عهد 1400 سال پیش شبه قاره عربستان ضایع می شود. جوسازهای گمنام امام سیزدهم و اقوام و باقی رفقا و مشرکان و منحرفان و غیره چه تلاش مذبوحانه عجیبی می کنند که ظاهری امروزی به خود بگیرند و میان مردم بلولند و هر چه واقعیت است وارونه جلوه دهند. چقدر میان جمع غریبه هستند. چنان ناشیانه و دروغین دیالوگ مبادله می کنند که حتی خودشان هم رویشان نمی شود توی چشمان حیرت زده حضار و شنوندگان خیره شوند. اینطور مواقع به شدت جلوی خندیدنم را می گیرم. نمی دانم کدام کارگردان ابلهی چنین بازیگران ناشی و نابلدی را تربیت می کند که اینچنین عرض خود می برند و زحمت مردمان می دارند. گویی هرگز میان مردم نبوده اند که نمی دانند چه بگویند تا قابل باور باشد. مردم گوش می دهند و لبخند می زنند. یکی انگار حالت تهوع به اش دست داده، رویش را بر می گرداند و از محل دور می شود و من خودم را به خواب می زنم و در دل به این همه احساس ضعف و بدبختی کارگردانی که مجبور شده چنین نمایشی برای نجات کشتی در حال غرق خود تدارک ببیند افسوس می خورم و می خندم. این روزها اصلن مهم نیست که چقدر تلاش می کنید تا با وجود همه حقوقی که از شما دریغ می شود و ضایع می کنند به پیش بروید و به عنوان یک زن ایرانی کاری کارستان انجام دهید. مطمئن باشید به شما تبریک که نخواهند گفت بررسیتان هم می کنند که ببینند اگر خودی نیستید یک جورهایی راه پیشرویتان را بگیرند و مدرک پشت مدرک بسازند که چه نشسته اید که سالهاست زنان خودی ما چنین و چنان کرده اند. مثلن یک بار امتحان کنید و بروید ببیند می توانید به عنوان یک غواص آموزش دیده در خارج از ایران در آبهای خلیج فارس خودی نشان دهید یا نه! شما حتمن باید ثابت کنید که خودی هستید و مُبلغ ایشان تا به چنین افتخاری نائل شوید! البته می دانید که منظورم ده دقیقه زیر آب رفتن و برگشتن آن هم با هزار و یک خواهش و التماس و رعایت حجاب اسلامی روی لباس غواصی نیست. منظورم ابراز وجود به عنوان یک غواص حرفه ای و آموزش دیده و صاحب مدرک معتبر و نه خریداری شده و بنجل است. از حلقه خودی ها که رد شدید تازه به گروه های تنگ نظر و بخیلی می رسید که برای شما تعیین تکلیف می کنند که آیا واجد صلاحیت برای دیده شدن در آن رشته هستید یا خیر که این به خیلی چیزها بستگی دارد. خب حالا یکی مثل من چه می کند؟ پولش را جمع می کند و کاری می کند کارستان به دور از همه بخل و کینه و کثافتی که ممکن است مانعش شود. آموزشهای لازم را از زیر سنگ هم که شده پیدا می کند و یاد می گیرد و به کار می بندد. شما هم اگر مثل من خودی نیستید چنین کنید. شاید سربازان گمنام امام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم جلوی پایتان سنگ بیندازند و پستی و بخل عده ای هم ناخودآگاه بر ضد شما آب به آسیابشان بریزد اما شما و ما هم سربازان گمنامی می توانیم باشیم که بر ضد همه موانعی که شیاطین زمینی می سازند تا نسبت به تغییر ناامیدمان کنند بجنگیم. کم نیستند زنانی که چنین کرده و می کنند اما حتی از نام بردن از ایشان هم دریغ می شود چرا که مبلغ این قوم نیستند. ایمان دارم به خودمان که ما عاقبت پیروزیم!   


+ یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 21:39 روشنک هوشمند |

نقطه سر خط !..


عید خوش گذشت. البته عید من یک کمی امسال بیشتر طول کشید .. تا همین دیروز!.. اشباع شدم از خنده، خوش گذرانی، شوخی، دیدن آدمهایی که دوستشان دارم و تمدد اعصاب!.. حالا دوباره منم و تهران و این آپارتمان رنگارنگ به هم ریخته و شلخته که هنوووووز خانه تکانیش تمام نشده! .. وقت نکردم خب! .. بلاخره تمام می شود..

این کلیپ جدید Gentleman by Psy را حتمن ببینید. بامزه است. وصف الحال همه جنتلمنهای امروزی و دوستدارانشان! ..

راستی شنیده اید فرهاد جعفری هم نامزد ریاست جمهوری شده؟ توی پیوندهای روزانه می توانید پیدایش کنید. هر چه نچسبی و بیربطیست در این وجود و عقایدش به اتفاق هم ظهور می کنند.. من یکی که سردار رادان را به این بشر ترجیح می دهم.. قصه امروز ایران از کمدی کلاسیک گذشته.. این هجویات است به صورت زنده در حال پخش کسی هم نیست جمعش کند.. خدا آخر و عاقبت این ملت را به خیر کند..

آمین!


+ جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 0:51 روشنک هوشمند |

سفر و پروپاگانداهای دولتی !..


سفر که می کنید یعنی دارید مشت محکمی می کوبید به دهان هر یاوه گویی که می خواهد واقعیت دنیا را از شما پنهان کند . او از هر وسیله ای استفاده می کند تا واقعیت مطلوب خود را به جای آنچه وجود دارد به خورد شما دهد . از تلویزیون ، اینترنت ، تبلیغات ، رسانه های کاغذی ، مأموران امنیتی لباس شخصی در هیأت مسافر ، راننده تاکسی ، عابر توی پیاده رو و هر چه که می تواند با شما یا اطرافیان شما برای چند دقیقه هم که شده به اجبار هم صحبت شود و ارتباط برقرار کند استفاده می کند تا عقیده " Big Brother " را به خورد شما دهد و شما را تحت تأثیر اطلاعات اشتباه و گمراه کننده خود قرار دهد . این اختصاص به همه دولتهای توتالیتر و به ظاهر غیر توتالیتر دنیا دارد و فقط مخصوص دیکتاتوری ها نیست . دولتها بر اساس امکانات و منافع و وسعت نفوذی که دارند و البته میزان پوشالی بودن و آسیب پذیریشان در تقابل با واقعیت ، روشهای متفاوتی را انتخاب می کنند و افراد جامعه را هدف می گیرند .. آنها به شدت از مسافران ، فارغ از هر ملیتی که دارند می ترسند . آن هم مسافری که هیچ وابسته گی و شیفته گی به هیچ حزب و دولت و جناح و سازمانی نداشته باشد . این استقلال رأی مسافران بیش از آنچه فکرش را بکنید برای آنها دلهره آور و وهم انگیز و آزاردهنده است . هم به نوعی به او وابسته اند و هم از او می ترسند . آخر موجودی که قابل کنترل نباشد ترسناک است حتی اگر بی آزارترین آدم روی زمین باشد و چه بدتر از ذهنی که قابل کنترل نیست . ذهنی که اتوماتیک و ماهرانه در یک چشم بر هم زدن جی پی اس حقیقت یابیش میان صدها بیراهه و صورتک و بیل بورد تبلیغاتی و اصوات قدرتمند تکرار شونده به کار می افتد و چون اتفاقن پس زمینه زندگیش از بدو تولد تا به حال ، جامعه ای بوده همواره کنترل کننده ، که مثل استادی بی رحم صیقل دهنده و جهت دهنده به این ذهن بوده ، او را آموخته و یاد داده و در تمام لحظات این شکنجه محسوس و نامحسوس سادیستی ، نورونهای عصبیش ناخودآگاه بر خلاف منافع کنترل گر به سمت مقابله به مثلی وحشتناک و کوبنده سوق داده شده و حالا تبدیل به هیولایی شده که هیچ کنترل گر ماهری را توان پیش بینی و کنترل و تغییر نظرش نیست !.. این قانون طبیعت است .. وقتی سرکوب و تبلیغات وابسته به آن سرتا پای وجودی را تسخیر کنند ، روزی خواهد رسید که از درون آن وجود هیولایی به بیرون خواهد جهید که هیچ کس را یارای کنترل آن نیست و سوال اینجاست .. آیا این هیولا پلید است ؟.. اگر نیست چرا هیولاست ؟..  البته که این یک هیولا نیست .. این ذهن کنترل کننده توتالیتریست که می خواهد تسلطش را بر هر ذهنی حفظ کند و وقتی که در برابر ذهن پویای یک مسافر مستقل که منابع اطلاعات اصلی را می یابد و نقابهای دروغین او و پرده های پستوهای مخوفش را کنار می زند ، کم می آورد ، او را در رده هیولایان غیر قابل کنترل و خطرناک طبقه بندی می کند . پلید برای برادر بزرگتر یعنی غیر قابل کنترل و نفوذناپذیر !.

 

+ دوشنبه 25 دی1391ساعت 17:51 روشنک هوشمند |

سفر.. دوباره !..


سه هفته ای نخواهم بود .. می دانم این عادی نیست هنوز خستگی ات از سفر قبلی در نرفته وکلی سفرنامه ننوشته روی دستت مانده باشد دوباره بار و بندیلت را جمع کنی و بروی به سفری تازه اما خب وقتی فاعل من باشم فعل می شود شیدایی و ماجرا و سفر آن هم هر وقت که میلم کشید .. کجا ؟.. جای دوری نمی روم .. جایی را انتخاب کرده ام که دلم خواسته .. که نیازی به تحمل دلهره گرفتن ویزایش را به خاطر ایرانی بودنم ندارم .. زمستان امسال و سال نوی مسیحی را با سفر آغاز می کنم به قدیمیترین و اولین کشور مسیحی جهان .. ارمنستان .. بعد هم گرجستان .. دلم یک عالمه برف می خواهد .. با تور ؟.. این چه سوالیست دیگر ؟ .. من و تور ؟.. البته که نه !.. تنهایی! .. بی تور .. بی دام .. بی مزاحم .. بی آدم بیربط و علاف .. بی موی دماغ .. آزادِ آزادِ آزاد ! .. مثل همیشه ..

 

+ یکشنبه 26 آذر1391ساعت 15:48 روشنک هوشمند |

منافق .. ویروس خطرناک جوامع در حال گذار ..


به نظرم بدیهیست که جامعه سالم جامعه ایست که هر کس بتواند در آن لباسش را خودش انتخاب کند و به انتخاب دیگران هم احترام بگذارد ..به حجاب اعتقادی ندارم اما هرگز زنانی را که به آن اعتقاد دارند تحقیر نکرده ام .. اما متأسفم که بگویم به خاطر انتخاب پوششم که هرگز زننده و نامناسب نبوده بلکه اصالت زیبایی و هماهنگی در آن به خوبی رعایت شده آن هم در کشوری که حجاب در آن اجباریست همیشه زخم زبانهای محجبه های به اصطلاح تحصیل کرده را اینجا و آنجا شنیده ام !.. آدم حالا تکلیفش با آن که توی ماشین گشت ارشاد نشسته و آن یکی که به شکلی کاملن قانونی به ات فحش می دهد و نسبتهای ناروا می بندد روشن است اما وقتی می بینی طرف نشسته توی خانه اش توی فلان شهر فرانسه و پس از خواندن دوتا و نصفی متن از وبلاگت تو را سلمان رشدی کوچک خطاب می کند تکلیف چیست ؟.. دنبالش می کنی توی اینترنت و ردش را می گیری و می رسی به خانم به ظاهر باسواد و باکمالاتی که همسن خودت است و بی حجاب اما در عین حال عاشق حجاب و مسلمان تر از مسلمان و عاشق حمایت از محجبه های مقیم فرنگ !.. یک آدمی که کم حرف می زند اما همان حرف کمی که می زند چنان با دروغ و افتراهای زهرآگین و خطرناک و عجیبی علیه یک هموطن همجنسش که در ایران زندگی می کند، همراه است که شک می کنی این آدم ، این زن چگونه می تواند با این مقدار کثافت پنهان در ذهن ،عاشق مولانا و روشنفکر و باسواد باشد ؟!.. به نظر می رسد برخی هموطنانمان قصد دارند اصلاح طلبی پسا مدرن اسلامیشان را در قلب فرهنگ و تمدن اروپا دنبال کنند .. : ) ..

حالا از اینها گذشته تا جایی که یادم می آید شاعر گفته بود کم گوی و گزیده گوی نه یا نگوی وقتی هم که می گویی گوزیده گوی !..


+ پنجشنبه 23 آذر1391ساعت 7:37 روشنک هوشمند |

کیو تحویل می گیرم/ نمی گیرم ؟!...


یکی از دوستان شاکی بود بابت تحویل نگرفتن و دست انداختن مقام شامخی در عالم علم و غیره!.. برای روشن شدن این دوست و سایرین که به نظر می رسد این مسئله پیچیده ذهنشان را مدتهاست به خود مشغول کرده عرض کنم که من مأمور پست و گمرک نیستم و آدمها هم محموله های پستی نیستند که تحویلشان بگیرم یا نه !.. اصلن از این اصطلاحات رایج  اما بی معنی و دوپهلو سردر نمی آورم و از آنها استفاده نمی کنم . اگر منظور احترام و اعتناء قائل شدن و محل سگ یا گربه گذاشتن است که بحث مورد نظر بیش از اندازه تحمل من خاله زنک / عمو مردک مآبانه و مبتذل و چرند است که بخواهم به آن بپردازم اما بهتر است چند نکته را به اختصار با شما به اشتراک بگذارم تا در صورت اصابت عقاید و رفتارم با شخص شخیص شما در دنیای مجازی یا واقعی در آینده به شکل تصادفی و غیره دلخور نشوید و البته که دلخوری شما برای من اهمیتی نخواهد داشت دراین مورد خاص اما از آنجایی که ایرانی جماعت عادت به رک گویی و صراحت در عین رعایت ادب ندارد مگر هنگام عقده گشایی که بیشتر به تظاهرات لبریز از کینه و نفرت و اتهام و دروغ متمایل است تا راستی و صداقت و خب این در کمترین حالت خود چند دقیقه ای هم که شده آزاردهنده ذهن است ، سعی می کنم اینجا از شدت عوارض دامن گیر شما نسبت به خودم کم کنم و برایتان وقت بگذارم !.. از نظر من :

- آدمها دو دسته هستند :

۱- به برابری زن و مرد اعتقاد دارند .

۲- به برابری زن و مرد اعتقاد ندارند .

۱- آنها که به برابری زن و مرد اعتقاد دارند :

مردان و زنانی که در گفتار، رفتار، نوشته ها ، مقاله ها ، نقدها ، قضاوتها و عکس العملهایشان این را بروز می دهند . اینها می توانند مردمانی به شدت معمولی ، کارمند ، کارگر ، هنرمند ، نویسنده ، منتقد ، ورزشکار ، کاسب ، دکتر ، مهندس ، فیلسوف ، دانشمند و فعال سیاسی باشند یا هر شغل و سابقه اجتماعی دیگری داشته باشند . اینها برای من محترم و ارزشمند هستند . دوستشان خواهم داشت و به آنها احترام خواهم گذاشت و به خاطر عقیده ای که دارند سایر امتیازات آنها برای من قابل اعتناء خواهد بود . مسلم است که برایم اهمیت پیدا می کنند و به همین خاطر جلب احترام و اعتنایشان برایم مهم است . 

۲ـ آنها که به برابری زن و مرد اعتقاد ندارند :

مردان و زنانی که در گفتار، رفتار، نوشته ها ، مقاله ها ، نقدها ، قضاوتها و عکس العملهایشان این را بروز می دهند . اینها می توانند مردمانی به شدت معمولی ، کارمند ، کارگر ، هنرمند ، نویسنده ، منتقد ، ورزشکار ، کاسب ، دکتر ، مهندس ، فیلسوف ، دانشمند و فعال سیاسی باشند یا هر شغل و سابقه اجتماعی دیگری داشته باشند . اینها برای من محترم و ارزشمند (نی)ستند . دوستشان (ن)خواهم داشت و به آنها احترام (ن)خواهم گذاشت و به خاطر عقیده ای که دارند سایر امتیازات آنها برای من قابل اعتناء (ن)خواهد بود . مسلم است که برایم اهمیت پیدا (ن)می کنند و به همین خاطر جلب احترام و اعتنایشان برایم مهم (نی)ست .

چرا ؟ چون عقیده به این امر مثل اعتقاد به انسانیت و شرافت و فرهنگ و تمدن و اولین گام برای خروج از بربریت و وحشی گری محض است . دانشمند و هنرمند و فیلسوفی که هنوز از بالای درختش پایین و از ته غارش بیرون نیامده چه به علم و هنر و فلسفه ؟ چنین کاریکاتور رقت انگیزی به کار من نمی آید حتی برای خندیدن که بیشتر گریه دار است .


+ شنبه 18 آذر1391ساعت 15:41 روشنک هوشمند |

کار کار اینگیلیسیها نیست دیگر! باور کنید! (۱۲)


باور کنید حقیقت دارد . درست است که آنها اولین انگلیسی هایی بودند که می دیدم و از نزدیک با اخلاق و رفتارشان آشنا می شدم اما طی آن یک ماه آنقدر انگلیسی دیدم که دیگر مطمئن شدم !.. خانم و آقای T هر یک روز که می گذشت مقداری از یخهای خود را از دست می دادند و کم کم من موفق به دیدن خنده های از ته دل و شنیدن جوکهایشان شدم .. خانم T یک شب به افتخار یکی از کارکنان بسیار جوان خود که به صورت موقت در آشپزخانه قایق برایشان کار می کرد مهمانی ساده ای برگزار کرد که همه خدمه و مدرسان غواصی مرکز در آن شرکت داشتند . همه لباس پلوخوریشان را پوشیده بودند و یکی دونفر هم مشغول کباب پختن توی بالکن مرکز بودند . آقای T بعد از اینکه همه مهمانها روی صندلیهایشان نشستند و مشغول خوردن شدند رفت بالای پله ها و سخنرانیش را در قدردانی از آن خدمه جوان  ترک آغاز کرد . یک سخنرانی پرشور و پدرانه که خودش را بیش از همه تحت تأثیر قرار داده بود . آخر سر هم یک لپ تاپ به پسرک هدیه داد و همه دست زدند و آبجوهایشان را برداشتند . دیدم ای داد بیداد.. برای من آبجو نگذاشته اند . فکر کرده بودند چون من مسلمانم احتمالن نمی نوشم !.. نگذاشتم بیش از این در اشتباه بمانند و مخفیگاه آبجوهایشان را پرسیدم تا خدمتشان برسم . آقای T کلی ذوق زده شد و خانم T رفت که خودش برایم بیآورد و من هم همراهیش کردم . وقتی که شیشه آبجوی "افس" را توی دستم می گذاشت به پهنای صورتش خیره شدم و همه عاطفه ای را که در خودم سراغ داشتم جمع کردم و گفتم که چقدر دوست داشتنی است و مرا یاد مادرم می اندازد . خانم T انگار که باورش نمی شد این تعریف را از من شنیده باشد اندکی سرخ شد و گل از گلش شکفت و یک بغل مادرانه محتاطانه به من هدیه داد . آن لحظه واقعن حس کردم این زن میانسال کم حرف را دوست دارم و واقعن یک شباهت کوچولویی البته نه آنقدر که برای بدست آوردن دلش وانمود کرده بودم میان او و مادرم پیدا کردم . حس کردم دیگر یخی باقی نمانده برای شکستن و توانسته ام پروسه اهلی کردن را با موفقیت اجرا کنم !.. دوتایی با آبجوهایمان سر میز شام برگشتیم و به افتخار هم نوشیدیم . آقای T با خنده گفت که می گویند در اسلام نوشیدن حرام است . تو مگر مسلمان نیستی دختر ؟.. در حالیکه سعی می کردم شیشه آبجویم را از دست یکی از خدمه که یواشکی قصد قاپیدنش را داشت نجات دهم جواب دادم که اسلام واسه خودش گفته !.. من همینم که می بینید . همه چیز به نظر من خوب است اگر در آن زیاده روی نکنید . آقای T خندید و گفت کاش همه مسلمانها مثل تو بودند . خندیدیم و به افتخار هم یک شیشه دیگر برداشتیم و زدیم بالا!. آبجوی افس طعم خوبی داشت . از آبجوی بین تانگ شرقی طعمش را بیشتر پسندیدم . آخرهای مهمانی بود و دیگر همه گرم شده بودند . به چهره ها نگاه کردم .. ترک و انگلیسی .. به انعکاس تصویر خودم توی شیشه افس نگاه کردم و اضافه کردم ایرانی .. همه چه شبیه هم شده بودیم .. همه می خندیدیم و از اتفاقاتی که برایمان در طول غواصیهایمان افتاده بود جوک می ساختیم و برای هم کرکری می خواندیم .. فردای آن شب انگاری بیشترشان عوض شده بودند .. دیگر میانشان احساس غریبه گی نمی کردم و همان یکی دو نفر هم که به هیچ قیمتی دست از رفتار دهاتی وار آزاردهنده شان بر نمی داشتند اهمیتشان را کاملن از دست داده بودند و نیش و کنایه های غیر دوستانه شان بی اثر شده بود .. یک جورایی حتی حس کردم دارم پنهانی بوسیله خانم و آقای T در برابرشان حمایت می شوم .. همین برایم کافی بود !.. اولین تجربه من با انگلیسی ها داشت به خاطره خوشی تبدیل می شد .. ناگفته نماند میان غواصان تفریحی و توریستهایی که روی قایق می آمدند یکی دو نفر انگلیسی گنده دماغ که حرکات و رفتار و عکس العملهایشان کمی بوی خودپسندی نژادی میداد هم دیدم اما میان آن همه آدم آرام که با مهربانی و سادگی خاصی حرف می زدند واقعن به چشم نمی آمدند .. خلاصه اینکه تجربه من با انگلیسی ها نشان داد که آنها نیاز به زمان دارند تا گرم شوند و بتوانند ارتباط کلامی و حتی چشمی برقرار کنند .. شاید حتی کمی خجالتی و کمرو باشند و این در نگاه اول تکبر و سردی به نظر بیاید .. وقتی به انگلیسی ها می رسید خوش حساب و جدی اما در عین حال قدردان و مهربان باشید و سوال خصوصی نپرسید .. مطمئن باشید یخشان خیلی زود می شکند و به سمت شما جذب خواهند شد ..

   

+ سه شنبه 7 آذر1391ساعت 23:41 روشنک هوشمند |

دره پروانه ها ـ فتیه (۱۱) :


قایق تاکسی ها قایق های نسبتن کوچکی هستند با گنجایش ۴۰ نفر .. یک سکان چوبی و نیمکتهایی برای نشستن در اطراف .. ناخدا یک مرد میانسال ترک بود . کمک کرد تا وسایل شنا و عکاسیم را وسط قایق جایی که کمترین امکان خیس شدن را دارد بگذارم .. توریستها همه کم کم سوار شده بودند و از آنجایی که من تنها مسافر تنهای قایق بودم ناخدا آمد نشست کنار من تا کنجکاویش را رفع کند!.. مرد مهربان و زیرکی به نظر می رسید . زن و بچه اش هم آنطرف تر کنار سکان روی نیمکتها نشسته بودند . پرسید کجایی هستم من هم گفتم که ایرانیم و در فتیه مستقرم . یکی از توریستها که آنور تر نشسته بود پرسید شما عربی حرف می زنید یا ترکی ؟ ناخدا خندید و به جای من جواب داد که ایشان آذری نیست که ترکی بلد باشد عرب هم نیست که عربی بداند . اینها زبانشان فارسی است . بعد رو کرد به من و گفت اینها را ببخش اکثرن فرق ترک و ایرانی و عرب را نمی دانند . خندیدم و گفتم مگر گناهی مرتکب شده که ببخشم ؟.. خب شاید من هم نتوانم یک بلژیکی را از یک فرانسوی تشخیص بدهم یا زبان هلندی و آلمانی به گوشم یکسان به نظر برسد . ناخدا ساکت شد و پس از کمی خوش و بش با سایر مسافرها آمد نشست پیش من و گفت تو اولین ایرانی هستی که می بینم بهت بر نمی خورد بهش بگویند زبانتان عربی است . ایرانی های زیادی دیده ام که از شنیدن این حرف برآشفته می شدند . گفتم ممکن است ولی بهتر است بدانید در این ایران تعداد زیادی عرب زبان هم زندگی می کنند اما خودشان را ایرانی می دانند همچنین از سایر قومیتها از جمله ترکهای آذری . درست مثل کردهایی که در کشور شما زندگی می کنند . اهل ترکیه هستند اما ترک نیستند . با خنده پرسید حالا راستش را بگو اگر بگویم عرب هستم باز هم با من حرف می زنی و به من اعتماد می کنی ؟  من هم با خنده جواب دادم : البته !.. چرا که نه !.. من یک دوست اینترنتی مصری داشته ام هر چند هیچ وقت موفق به دیدنش نشدم چون ایرانی ها و مصری ها اجازه ورود به کشورهای یکدیگد را ندارند اما همیشه تصورم از یک عرب مصری انسانیست سخاوتمند و مهربان .. بر اساس تصوری که از دوست نادیده ام دارم .. گفت که پس بدان که من یک دورگه سوری ترک هستم !.. کمی درباره سوریه حرف زدیم و ابراز تأسف بابت کشتار مردم بی گناه .. نسیم ملایمی می وزید و منظره سبز آبی روبرو را خواستنی تر می کرد ..  تقریبن یک ساعت طول کشید تا به مقصد رسیدیم .. تمام مدت پاهای برهنه ام را از لا به لای نیمکت چوبی قایق رو به دریا آویزان کرده بودم و از برخورد امواج کوچک به کف پاهایم لذت می بردم .. آن دورتر ماهی های پرنده در گله های چند ده تایی هر چند دقیقه یک بار روی آب به پرواز در می آمدند و دوباره به درون آب بر می گشتند . وقتی رسیدیم ناخدا تذکر داد که همه گی سر ساعت پنج و نیم بعد از ظهر باید توی قایق باشیم تا به اولودنیز برگردیم .. دره پروانه ها از دور نمای پر ابهت و نفس گیری داشت .. چیزی شبیه به پارک ژوراسیک !.. صخره های پوشیده از درختان سبز و انبوه و سر به فلک کشیده و دره ای آن وسط که آبشاری از انتهای آن جاری بود .. پیاده که شدم لوازمم را روی یکی از میزهای یکی از کافه های جنگلی گذاشتم و یک چای و شیرینی سفارش دادم .. آنجا چون یک منطقه حفاظت شده محسوب می شود به خاطر گونه های گیاهی و پروانه ها و پرنده هایی که دارد ، کافه های زیادی نمی بینید .. جلوتر که رفتید اگر با بلیط ۲۰ لیره ای قایق تاکسی ها آمده باشید نیازی به پرداخت ورودیه ۵ لیره ای ندارید .. بلیطتان را نشان می دهید و از یک جاده باریک خاکی/سنگی عبور می کنید و همین که بالاتر می روید جاده جایش را به صخره ها می دهد طوری که کم کم باید چهار دست و پا و به روش خزندگان پارک ژوراسیک از روی سنگها بالا بروید !.. وقتی به آبشار رسیدید می توانید آنجا بنشینید و از سقف سنگی بالاسرتان لذت ببرید و پاهایتان را توی آب سرد آبشار تکان تکان بدهید و حسابی خسته گی در کنید .. بالاتر رفتن نیاز به آمادگی جسمی کامل، یک بدن بدون چربی های اضافه و آویزان و مقدار زیادی دل و جرأت و مهارت در صخره نوردی دارد مخصوصن وقتی که وسایل لازم مثل طنابها و میخ ها و قلابها را ندارید !.. دوربین و کوله ام را گوشه ای انداختم و تصمیم گرفتم کمی بالاتر بروم تا جایی که می شود رفت و می توانم که بروم .. و خب تا یک جایی دیگر حتی خزیدن هم کمکی نمی کرد چون سطح سنگها بزرگتر و صاف تر میشد .. همان بالا کمی نشستم و سیاحت کردم و دوباره به پایین برگشتم .. وسایلم را برداشتم و عکاسی کردم و رفتم به طرف ساحل تا کمی شنا کنم .. وقتی آنجا شنا می کنید مواظب سنگهای زیر کف پایتان باشید چون ساحل شنی و نرم نیست و ممکن است پایتان لا به لای قطعه سنگهای بزرگ و نامنظم گیر کند و زخمی بشوید .. محدوده کوچکی از ساحل برای شنا مرز بندی شده اما سایر قسمتها بدون هیچ علامتی می تواند برای شناگران مبتدی خطرناک باشد .. مخصوصن اینکه هیچ گارد ساحلی یا گروه غریق نجاتی برای حوادث احتمالی وجود ندارد .. شنا کردن در دریا آن هم تنهایی تجربه جالبی بود مخصوصن اینکه چنین تجربه ای برای یک زن ایرانی با توجه به شرایط ایران کم پیش می آید اگر یکی دو پلاژ جداسازی شده محدود شمال و جنوب ایران یا پلاژهای خصوصی متعلق به ازمابهتران آقا زاده را نادیده بگیریم .. یک کمی که شنا کردم شجاع تر شدم و دورتر رفتم تا جایی که حس کردم امواج کم کم دارند قوی می شوند و عمق زیر پایم از ۱۰ متر دارد می گذرد .. به ساحل برگشتم و روی یکی از تختها نشستم .. با یکی دو نفر از همسایه ها کمی صحبت کردم یک چایی دیگر خوردم .. حسابی آفتاب گرفتم و کم کم به طرف قایق حرکت کردم .. باقی مسافرها هم سر جایشان مستقر شده بودند . ناخدا و همسرش با لبخند بزرگی به سویم آمدند و دعوتم کردند تا پیششان بروم .. خانه شان اولودنیز بود .. گفتم که متأسفانه نمی توانم چون باید برای ادامه آموزشم فتیه باشم و گر نه حتمن قبول می کردم چون از بودن کنار خانواده ای به مهربانی و خوش قلبی آنها لذت خواهم برد و این به یکی از خاطرات خوشم از کشور ترکیه اضافه خواهد شد .. ناخدا قایق را روشن کرد و همه گی محکم به نیمکتهایمان چسبیدیم .. توی مسیر دو تا دولفین خاکستری رنگ دیدیم که برای لحظاتی خودی نشان دادند و به سرعت ناپدید شدند .. همین چند ثانیه تمام قایق را به هیجان آورد .. نزدیکی های غروب بود که به ساحل رسیدیم .. از ناخدا و زنش خداحافظی کردم و به سمت دولموشهای فتیه به راه افتادم تا شب نشده به مرکز برگردم و فردا صبح زود یک روز غواصی جدید را دوباره آغاز کنم ..

     

+ یکشنبه 5 آذر1391ساعت 22:17 روشنک هوشمند |

اولودنیز ـ فتیه (۱۰) :


یکشنبه ها مرکز آف بود یعنی همه می رفتند دنبال کار و زندگیشان و دایوهای آموزشی و تفریحی تعطیل میشد . تصمیم گرفتم برای یکشنبه به سفرهای یک روزه بروم . شاید شهرهای اطراف و جاهای دیدنی و توریستی . رفتم سراغ فروشگاه های تورهای تفریحی.. خیلی گران حساب می کردند و به برنامه ای که داشتند نمی ارزید . معمولن هم دو روزه بودند که من وقتش را نداشتم . بروشورها را گرفتم و توضیحاتشان را شنیدم و تصمیم گرفتم همان تورها را اما به صورت شخصی و انفرادی اجرا کنم . یکی از مشهورترین تورهای یک روزه آن حوالی دره پروانه هاست . برای رفتن به آنجا اگر قصد استفاده از تورهای گران قیمت فتیه را ندارید، ابتدا باید به اولودنیز بروید . صبح زود بار و بندیل شنا و عکاسیتان را برمیدارید و با دولموش های ۵ لیره ای به اولودنیز می روید .  دولموشهای اولودنیز هر ده دقیقه یک بار به اولودنیز می آیند و آنجا را ترک می کنند تا ساعت ۶ و نیم بعد از ظهر که آخرینشان آنجا را ترک می کنند که اگر قصد ماندن را نداشته باشید باید بپایید که از آنها جا نمانید چون آنوقت مجبورید از تاکسی های گران قیمت برای برگشتن به شهر محل اقامتتان استفاده کنید . اولودنیز مرکز پاراگلایدینگ ترکیه است . یک شهر توریستی و بسیار زیبا با رستورانهای ساحلی فراوان که غذاهایی از همه کشورها سرو می کنند . می توانید توی ساحل آفتاب بگیرید یا شنا کنید و بعد هم اگر علاقه دارید پرواز تاندم را امتحان کنید . مربی های پاراگلایدینگ با قیمتهای مناسبی برای آموزش همه جا دیده می شوند که در حال تبلیغ و رقابت با یکدیگر هستند . به خاطر موقعیت مناسب و فضای فوق العاده زیبا و نبود هرگونه مانع فیزیکی مصنوعی مثل کابلهای بلند فشار قوی برق و کارخانه جات صنعتی و ساختمان سازی و آپارتمانهای قناس و پراکنده چیزی درست نقطه مقابل شهران تهران ، اولودنیز به یکی ار مشهورترین سایتهای پروازی گلایدرهای دنیا تبدیل شده است . هر ساله مسابقات جهانی و منطقه ای در این محل برگزار می شود که شرکت کننده هایی از ایران هم دارد . با پرس و جوهایی که کردم فهمیدم نیازی به خرید بال ندارم برای آموزش و برای افراد ظریف و سبک وزنی مثل من هم بال مناسب دارند و پانسیونی هم می توانند در اختیارم بگذارند اما نه وقت کافی داشتم و نه دیگر پولی چون همه آن را برای غواصی کنار گذاشته بودم و از این گذشته مسلمن قصد خودکشی بوسیله افراط در ماجراجویی را نداشتم !.. کمی آفتاب گرفتم .. صبحانه خوردم و رفتم تا ببینم چطور می شود به دره پروانه ها رسید . دوباره سر و کله فروشنده های تورها پیدا شد . سماجت زیادی به خرج می دادند و من هم که حال و حوصله چک و چونه زدن نداشتم از دستشان فرار کردم و به سمت قایق ها رفتم . بلیط فروشهای قایق تاکسی ها را پیدا کردم . یک بلیط رفت و برگشت ۲۰ لیره میشد . یکی خریدم و سوار قایق شدم .


+ پنجشنبه 2 آذر1391ساعت 20:56 روشنک هوشمند |

اقیانوس توی حیاط !.. فتیه (۹) :


قرار شد منتظر بمانم کنار شناورهای آموزشی مبتدی ها کنار ساحل .. باید گروه را می بردند ۵ تا ۶ متری تا آموزشهای اولیه را ببینند .. بی سی دی ( جلیقه شناوری ) آماده من هم روی شناور بود .. باقی روی قایق بودند یا توی آب و هر کسی مشغول کاری .. مدرس مربوطه دیر کرد .. من هم حال و حوصله منتظر ماندن را نداشتم .. جلیقه را پوشیدم و زدم به دریا !.. قایق از ساحل فاصله ای نداشت و نقشه آن سایت را هم قبلن روی قایق دیده بودم .. می دانستم قرار نیست اتفاقی برایم بیفتد آن زیر اگر حسابی روی مسیرم تمرکز کنم و دور نشوم و به قسمت عمیق نزدیک نشوم .. همین که رفتم پایین یکی از مربی ها و شاگردش متوجه من شدند و به نظرم آمد به من اشاره می کنند که نروم .. به اشاره ها توجه نکردم و به عبارتی خودم را زدم به آن راه !.. رفتم پایین تر و قایق را دور زدم .. هوا به اندازه کافی داشتم .. به کناره های صخره ساحلی رسیدم .. همان را گرفتم و یک کمی دیگر پایین رفتم .. من بودم و یک حجم آبی و ماهی هایی که اینجا و آنجا با تعجب به من خیره شده بودند .. ناخودآگاه نیشم باز شد و این باعث شد یکی دو قلپی آب بخورم و نیشم را ببندم .. بله !.. شما آن زیر می توانید نخودی بخندید اما لبخند اگر بزنید آب می خورید .. پس نتیجه اخلاقی اینکه آن زیر تا می توانید نیشتان را بسته نگه دارید ! .. خیلی دور نشده بودم اما آن آبی عمیق دور عجیب وسوسه کننده بود .. آنورترش احتمالن چاله بزرگی بود چون از فشاری که بر گوشهایم وارد می آمد و جریان خنکی که صورتم را می نواخت میشد این را حس کرد .. برای یک لحظه چه دلم خواست آنجا بروم .. پایین تر .. دورتر .. و به پشت سر نگاه هم نکنم .. کمی صبر کردم تا آن یک لحظه اغواگر بگذرد و تمرکزم را دوباره بدست بیاورم .. حالا دیگر کم کم باید از تنهایی سرمه ایم دل می کندم و بر می گشتم .. آن زیر انگاری تنهاییت خالص تر است .. آنقدر که همه چیز را دوست داری رها کنی و فقط بروی .. انگار که یکی آنجا باشد و صدایت بزند .. دستت را بگیرد و ببردت آن دورترها .. یک جایی اگر دستش را رها نکنی دیگر اسیرش می شوی .. مجبوری از او بگذری اگر هنوز زندگی کردن روی خاک برایت جذابیت دارد .. اگر هنوز دلت برای کسی یا کسانی تنگ می شود و دلت نمی آید با خودخواهیت تنهایشان بگذاری .. خلاصه اینکه برگشتم و همه این ها فقط چند دقیقه طول کشیده بود .. کامپیوتر غواصی نداشتم و به همین خاطر زیاد دور نرفتم .. وقتی برگشتم مربیم حسابی دلخور شده بود و تذکر داد که هیچ وقت نباید تنهایی بروی آن زیر حتی اگر فقط چند متر دور تر و پایین تر باشد ، این خلاف دستورالعملهای همه استانداردهای غواصی دنیاست حتی اگر به بالاترین درجه استادی غواصی هم رسیده باشی حداقل باید دو نفر باشید .. با کمی شوخی و خوش و بش سر و تهش را هم آوردم و قرار شد بقیه چیزی ندانند .. خب منم دیگر!..  تا قانون شکنی نکنم که خلاقیتم متبلور نمی شود .. که معمولن هم به پس لرزه هایش می ارزد.. گاهی حس کردن یک لحظه ناب یا کشف کردن یک نکته مبهم یا آفرینش یک دنیای جدید به عصبانی کردن همه دنیا هم می ارزد به شرطی که خیلی جدیش نگیرید و یک جایی رهایش کنید !.. کار دستتان می دهد ..  ; ) ..

هنوز اهوازم .. من نشسته ام اینجا روی کاناپه گنده توی هال .. باران می بارد و به اقیانوسی که هرگز توی حیاط جمع نمی شود فکر می کنم .. 


+ پنجشنبه 2 آذر1391ساعت 2:51 روشنک هوشمند |

/**//*]]>*/

کشف راز ماسک خونین ! ـ فتیه (۸) :

 

خون دماغ شدن در حد فوران ! این مشکلی بود که در اولین دایوهای عمرم دو سال پیش از این در بالی اندونزی داشتم . از سلامتم کاملن مطمئن بودم بر اساس آزمایشهای کاملی که قبل از سفر انجام شده بود . از عمق دایو شروع میشد و تا رسیدن به سطح ادامه داشت طوری که ماسکم کاملن خونین بود !.. از استادانم پرسیدم هیچ کدام پاسخی نداشتند . یکی گفت احتمالن به خاطر فشار ماسکت است و دیگری گفت چیز مهمی نیست . این مشکل من هم بوده . بهتر است مویرگهای دماغت را بسوزانی !.. چیزی نگفتم و کمی سرچ کردم اما باز هم پاسخ مناسبی نیافتم تا اینکه در این سفر اخیر معما را حل کردم . دایوهای آزمایشی دو روز اول را که زدم خون ریزی دوباره شروع شد . گفتم از استادان ترک و انگلیسیم بپرسم شاید آنها بدانند . انگلیسی ها نمی دانستند . آقای اختاپوس که به اصطلاح با تجربه ترین غواص آن حوالی بود گفت که پزشک نیست و نمی داند دلیلش چیست ! باقی هم پرت و پلا جواب دادند . روزهای بعد خون دماغم هنگام دایوها به یک باره متوقف شد و حدس زدم احتمالن ارتباطی با روش دایو زدنم داشته و یک چیزی این وسط غلط است که حتی استادان گرامیم هم از بالی تا فتیه دلیلش را نفهمیده اند و چاره ای نیست جز اینکه خودم کشفش کنم که این رابطه مستقیمی با سلامت من می تواند داشته باشد و چه چیز با ارزش تر از سلامتی آن هم در ورزشی که این آیتم در آن سخت گیرانه سنجیده می شود . زمانی را که ماسکم خونین میشد محاسبه کردم و فهمیدم هر چه هست به سرعت descend ( فرو رفتن در عمق آب ) و ascend ( صعود از عمق به سطح آب ) بستگی دارد . به مرحله غریق نجات غواصی Rescue Diver که رسیدم و کتاب پادی این مرحله را که خواندم در قسمت بیماری های غواصی به این نکته برخوردم !.. بله حدسم درست بود . خون ریزی از بینی هنگام دایو دلیلی ندارد مگر پاره شدن تعدادی از مویرگهای سینوسها به خاطر سرعت زیاد یا پایین رفتن با سر هنگام فرو رفتن در عمق آب و فشاری که در هر لحظه حجم آب بر آنها وارد می کند . خوشبختانه مشکل خطرناک و یا بیماری خاصی محسوب نمیشد و از آن تنها به عنوان یک پیامد منفی نام برده شده بود که بهتر است با کنترل سرعت غوص هنگام پایین رفتن به سادگی از آن اجتناب کرد . وقتی موضوع را متوجه شدم نکته مهم دیگری برایم روشن شد . اینکه به عنوان یک غواص رسمی شما باید اطلاعاتتان را به روز کنید و حداقل کتابهای غواصی پادی را هر چند سال یکبار مرور کنید شاید یک وقتی به یک شاگرد کنجکاو و پیگیری مثل من برخورد کردید . حتی در صورت داشتن روی زیاد چیزی مشابه سنگ پای قزوین ، حداقل وقت تنهایی پیش خودتان شرمنده نمی شوید .   

 

+ جمعه 26 آبان1391ساعت 0:54 روشنک هوشمند |

دایوهای خاص غواصی پادی ـ فتیه (۷) :


پادی ۲۷ دایو خاص ( specialties ) ارائه می دهد که شما بر اساس علاقه ، نیازمندی ها و اهدافتان در طول آموزش تعدادی از آنها را انتخاب می کنید و در صورت کسب مهارتهای لازم به ازای هر کدام ، یک کارت/گواهی پادی هم دریافت می کنید . برای مراحل بالاتر پادی و ورود به دنیای حرفه ای های این رشته شما باید دست کم ۵ دایو خاص را گذرانده باشید . هر دایو خاص شامل ۲ تا ۳ تک دایو می شود که بسته به نوع دایوهایی که در دوره اپن واتر ادونسد گذرانده اید تعدادشان تعیین می شود . در طی آن شما با یکی از ۲۷ مهارت خاص غواصی آشنا می شوید . مَنواِل ها و کتابهای پادی مخصوص آن دایو خاص را می خوانید و امتحان می دهید و همزمان به شکل عملی وقتی که دایو می زنید به کار می بندید . در انتها در صورت موفقیت و کسب مهارت مورد نظر در آن دایو خاص گواهی می گیرید و می توانید از آن برای جهت و هدف دادن به غواصیتان اگر قصد ورود به مراحل حرفه ای تر را دارید استفاده کنید . من دایو عمیق ، جهت یابی در زیر آب ، عکاسی زیر آب ، حفظ تعادل و شناوری زیر آب و غواصی از روی قایق را انتخاب کردم و گواهیشان را گرفتم .

حالا می توانم مطمئن باشم اگر روزی سرم را که گه گاه نصفه و نیمه زیر آب کرده اند تا بترسانندم و نا امیدم کنند ، این بار حسابی زیر آب کنند ، خفه که نمیشوم هیچ با مهارتی جدیدتر و قدرت و اعتماد به نفسی صد برابر به روی آب بر خواهم گشت و توی صورت عده ای که با چشمهای از حدقه درآمده و وحشت زده و غافلگیر شده به من زل زده اند ، پیروزمندانه لبخند خواهم زد تا بفهمند جنگیدن با من به هر حال نتیجه ای جز شرمساری ، حقارت و شکست ندارد .

به من که می رسید آدم باشید و گرنه لطفن مزاحم نشوید . محض اطلاع ! .. ; ) ..

   

+ چهارشنبه 24 آبان1391ساعت 16:30 روشنک هوشمند |

ما آدم نمی شیم ! ـ فتیه ـ (۶) :


آقا .. خانم .. می خواهی بیشتر عمر کنی با ترک جماعت شوخی نکن !.. این که شوخی بود اما در این سه دهه و چندی که از زندگی پشت سر گذاشته ام تنها دو ترک یافتم شوخی را دقیق متوجه می شدند و درست به جا می آوردند و لاغیر! یکی را نوجوان بودم که خواندم و دیگری را اخیرن با مساعدت عنصری ملعون و انحرافی در شبهایی که شیطان به جلدم می رفت و وسوسه کنان پای بساط جادو و جنبلش می نشاند شناختم . عزیز نسین و شیلان !.. باقی هر چه دیدم چنان نازک طبع و لطیف که جرأت نکردم خدشه ای به این همه صفای ظاهر و باطن وارد آورم . ترکیه که می روید اگر زنید و جوان یا پیرزن اما جوان نما مثل من ( دور از جان شما ! ) و به هر حال تنها، اصلن با مردهای ترک شوخی نکنید و همیشه جدی باشید حتی اگر جدیتتان حال خودتان را هم بهم بزند . صمیمی که شدید دوست دارید شوخی کنید و بگویید و بخندید اما اکثرن و معمولن شوخی های شما را آن هم به انگلیسی متوجه نمی شوند و آن را دعوتی برای صمیمیت بیشتر در نظر می گیرند و بعدش مجبور می شوید دستهایی را که وقت و بی وقت وسط جمع آویزان گردن یا دور کمرتان می شوند و دهانی را که جفت لاله گوشتان نفس می کشد و چشمانی را که به دهانتان زل زده تحمل کنید یا خودتان را هی جمع و جور کنید و سر سنگین بشوید که این هم عواقب دارد در حد تیم ملی !.. آخر بهشان بر می خورد و فکر می کنند داری خودت را می گیری آن وقت از آموزش کم می گذارند و بعدش حالا بیا و درستش کن !.. از اینها گذشته اینطور مواقع قابلیت وحشتناکی برای بی ادب شدن از خود نشان می دهند چون بلد نیستند شوخی کنند و بر خلاف ظاهر گول زننده و خشک ، از درون بسیار آسیب پذیر و شکننده اند . البته اگر ایرانی نیستید مطمئن باشید که هیچ کدام از این اتفاقها برای شما نخواهند افتاد مگر اینکه اصرار کنید !.. چرایش هم تلخ اما واقعیست . آنها شما را به عنوان یک ایرانی انسانی در حد و اندازه های خودشان یا پایین تر ( چون برای درک آزادی های طبیعیتان مجبورید به کشورشان سفر کنید و شما را مدیون خود می دانند ! ) در نظر می گیرند و اگر جزو عده ای باشند که با وجود همه ادعاهای ملی گرایانه به بیماری خطرناک اما مشهور و متأسفانه همه گیر احساس حقارت و خود کم بینی شرقی در برابر غربی دچار باشند به خاطر این خود کم بینی آمیخته با تفکر سنتی و نگاه جنسیتی که به زن دارند به خود اجازه صمیمیت یا نزدیکی فیزیکی با آنها نمی دهند و همیشه فاصله ای را با دقت زیاد رعایت می کنند . از طرفی برای آنان زن غربی بی حجاب تعریف شده اما زن شرقی و مسلمان و ایرانی با حجاب !.. یک مرد سنتی ترک وقتی با زنی تنها و ایرانی اما بی حجاب مواجه می شود ذهنش توانایی درک مسئله را در مدت زمانی کوتاه ندارد و از آنجایی که دوست ندارد به همان اندازه که در مقابل یک زن غربی از خود احترامی مصنوعی ناشی از حس حقارت ابراز می کند با شما هم چنین کند دچار تناقض آزاردهنده ای می شود و این زمینه را برای رفتارهایی عصبی و ناراحت فراهم می کند . از طرفی در برابر شما هم به جهت شباهتهای ظاهری و رفتاری و فرهنگی با یک زن غربی و شاید کنشی بهتر و روشن تر ، همان حس حقارت آزاردهنده شاید هم شدیدتر به سراغش می آید اما از سوی دیگر شما برای او یک شرقی ، یک ایرانی هستید که شما را شایسته ایجاد چنین حس بدی نسبت به خود نمی بیند و این عصبیش می کند و نتیجه تظاهراتیست که یک معضل فرهنگی عمیق و تاریخی را رو می کند و به رخ مخاطب دقیق و تحلیل گر می کشد . این همان بیماری بود که به راحتی در هندوستان در مواجه ای اجباری با تعدادی از مردان هندی دریافتم البته به شکلی حادتر و روتر و خشن تر !.. هر چه باشد سنتی های ترکیه آتاترک و اصلاحاتش را پشت سر گذاشته اند و کمی ملایم تر شده اند . این که می گویم و اینجا می نویسم تنها یکی از تجربه های حسی  متفاوتیست که به من منتقل شد طی یک مواجه یک ماهه آن هم نه از هر که دیدم و شناختم و حرف زدم بلکه با عده ای.. این شاید بدترینش بود . مسلمن تحصیل کرده ها ، کتاب خوانده ها و روشنفکرهایی را هم در شهر دیدم که کوچکترین شباهتی به مثالی که زدم نداشتند . سنتی و روشنفکر همه جا هست ، متعصب و آزاده ، دانا و نادان اما نسبت فراوانی اینهاست که سرنوشت ساز و متمایز کننده اکثریت ملتیست و به جبر جغرافیای نسبتش می دهیم به ناچار !.. اصلن چرا راه دور برویم .. به عنوان یک مرد ایرانی صادقانه فکر کنید ببینید حاضرید به همان اندازه که به یک زن معمولی غربی ( منظورم آنجلینا جولی نیست ) احترام می گذارید به یک زن معمولی افغان یا هندی ( منظورم آیشواریا رای نیست ) یا سودانی هم احترام بگذارید ؟! ..

.................................

پینوشت : عنوان متن داستان مشهوریست از طنزپرداز مشهور ترکیه عزیز نسین .. سرچش کنید روی اینترنت هم هست . دانلودش کنید و بخوانید اگر هنوز نخوانده اید . خالی از لطف نیست . شبهای امتحان دبیرستان را اگر داستانهای نسین نبود نمی توانستم از هول و استرس سحر کنم . روحش شاد اگر دارد و اینجا را می خواند !

             

+ سه شنبه 23 آبان1391ساعت 2:36 روشنک هوشمند |

وقتی یخها ذوب می شوند! - فتیه (۵) :


برای رسیدن به رده مستر اسکوبا دایور شما باید حداقل ۵۰ تک دایو ثبت شده در لوگ بوک و ۵ دایو تخصصی ( هر دایو تخصصی بین ۲ تا ۳ تک دایو است ) و مهم تر از همه دوره سخت و مهم رسکیو دایور را پس از گذراندن کمکهای اولیه بزرگسالان و کودکان ، در کارنامه آموزشی خود داشته باشید . به همین خاطر در زمانی محدود و با ۱۱ دایوی که دو سال پیش از این در جزیره بالی اندونزی گذرانده بودم کار سختی پیش رو داشتم . قرار بر این شد روزی سه دایو داشته باشم . اولین روز دایو هنگام ورود به آب کمی استرس داشتم چون این اولین بار بود بوت دایو ( دایو از روی قایق ) انجام می دادم و دایوهای قبلیم همه از ساحل بودند اما به تدریج پس از دایو سوم و چهارم استرسم به طور کامل برطرف شد و به دمای آبهای نه چندان آرام و مواج مدیترانه عادت کردم . این دایوها علاوه بر محک زدن من به عنوان یک غواص آموزش گیر ، معیار خوبی هم برای سنجش توانایی ها و دانش مدرسان من هم بود چون به نظر می رسید تا به حال با غواص نکته بین و پر شور و شری مثل من برخورد نداشته اند و به هر حال مجبورند دانششان را به روز کنند تا حین آموزش از من عقب نمانند و این، غرور شرقی مردانه شان را جریحه دار نکند !.. همان روزهای اول متوجه شدم با افرادی ماهر اما به شدت متعصب و سنتی سر و کار دارم که حتی مدیران و صاحب کاران انگلیسیشان هم گاهی از دستشان دلخور می شوند . البته با اطلاعاتی که از فرهنگ عمومی مردسالار ترکیه داشتم ، فرهنگی که مدرنیته نه تنها به اعماقش نفوذ نکرده بلکه همان ظواهر را هم به شکلی فریبنده اما توخالی و فاقد محتوا و پشتوانه قوی روی چارچوبهای ضعیف و لرزانی که هر لحظه امکان فرو ریختنش است سرهم بندی کرده برایم غافلگیرکننده نبود . از حق هم نگذریم در این یک ماهی که هر روز روی قایق بودم و گروه ها و افراد مختلفی را از سراسر دنیا که بیشترشان غربی بودند می دیدم فقط یک دختر آلمانی و یکی هم انگلیسی دیدم که به تنهایی برای غواصی تفریحی آمده بود که آن هم دوست خانم H بود . تعداد زنها به مراتب کمتر از مردها بود و اکثرن همان نقش تزئین روی کیک را بازی می کردند .  زنهایی که من دیدم اکثرن از غواصی لذت نمی بردند و فقط آنجا بودند چون دوست پسر یا همسر یا فرزندانشان از آنها خواسته بود . خب حالا تصور کنید یک زن ایرانی تنها مثل من آن وسط  چه کنتراست مهلک و گیج کننده ای میان آن همه تبلیغاتی که از خودی و غیر خودی ، دوست و دشمن ، دانا و نادان ، مغرض و خیرخواه درباره ایران و زنان ایرانی در ذهن داشتند ، ایجاد می کرد ! روند تغییر قضاوتها و حدس و گمانهایشان از روی پچ پچ های در گوشی و کنجکاوی ها و سوالهایی که می پرسیدند سرگرمی و زنگ تفریح جالبی برایم فراهم کرده بود که گاهی قاه قاه خنده ام را وقت خسته گی درکردن و آفتاب گرفتن در می آورد . از فراری و پناهجو گرفته تا متقاضی اقامت و در انتظار ورود به خاک اروپا تا در جست و جوی همسر غیر ایرانی و خدا می داند دیگر چه ! نمی دانم چرا آنقدر برایشان عجیب بود که یک زن ایرانی آنجا باشد تا تنها غواصی و تفریح کند . شاید من را با خودشان مقایسه می کردند .  تلاش نکردم تا با سخنرانی های آتشین نظرشان را تغییر دهم و تنها به پاسخ های خیلی ساده اکتفا می کردم . برایم واکنش عصبی یکی دو نفر از شوهرها و دوست پسرها جالب آمد مخصوصن وقتی که می دیدند زنها و دوست دخترهایشان با علاقه به حرفهای من گوش می دهند . چیزی مثل غرور و خودپسندی نژادی جریحه دار شده از عکس العلهایشان دریافت کردم !.. قصه به اینجا که رسید سری دوم حدسها و گمانها آغاز شد !  آیا از مردهای ایرانی متنفری ؟ چرا تنهایی ؟ اگر ایرانی بودند احتمالن می پرسیدند چرا ازدواج نکرده ای ؟ یا چرا جدا شده ای ؟ .. فرقش همین بود ! من هم فقط به گفتن " خیر" و " چرا که نه " کفایت کردم چون به این نتیجه رسیدم توضیح دادن بی فایده است و بهتر است آنها را به حال خود رها کرد تا با چشم بشنوند نه با گوش . روی هم رفته زنها انعطاف پذیری و هوش اجتماعی بالاتری را نشان می دادند و از همه اینها جالب تر حساسیت و تعصب بعضی از مدرسین و خدمه ترک مرکز بود که از کوچکترین ارتباط دوستانه و صمیمانه من با غربی ها عصبی می شدند و عکس العملهای خنده داری نشان می دادند . هر چه فکر می کردم نمی توانستم دلیلی منطقی برایش بیابم ..از فال گوش ایستادن پشت در اتاق دفتر وقتی که با مدیر یا سایرین صحبت می کردم تا تلاش زیاد برای وقت کشی و یا به شوخی برگزار کردن آموزشها که با اعتراض جدی من روبرو میشد و مجبور به اطاعت از صاحب کاران انگلیسی خود می شدند . برایشان کمی سخت بود قبول اینکه با این همه ادعای تجدد و مدرنیته در منطقه زنان ترک زیادی را نتوانستند برای رقابت با من در آن روزها تهییج کنند . انگار که یک کارزار خودنمایی ملی باشد در برابر ابًردشمن مهاجم !.. چقدر برایشان مهم شده بودم .. راستش خودم هم دلیل اهمیتم را نفهمیدم !.. شاید فکر می کرده اند که با نماینده صفوی ها جهت ایجاد تفرقه در صفوف امپراتوری عثمانی طرفند !.. برایم هم عجیب بود و هم جالب و سرگرم کننده .. آنهایی که دیدم همه برای اولین بار بود که غواصی می کردند و جالب بود که همه هم آشنای خدمه و کارکنان آنجا بودند . از غواصی لذت نمی بردند و دوست داشتند هر چه سریع تر با گرفتن اولین آموزشها غواصی را رها کنند و این وقتی شدت گرفت که به شوخی گفتم می خواهم بعد از پایان آموزشهایم و گرفتن اقامت ترکیه آنجا استخدام شوم . انتظار نداشتم این شوخی و بلوف گنده را جدی بگیرند ولی خب ... ! روزهای اول تلاششان برای ایجاد یک فضای غیر دوستانه برای منصرف کردن من از ادامه آموزش کاملن محسوس بود که کم کم با دخالت و نظارت اعضای انگلیسی و رفتار دوستانه اما جدی من بسیار ملایم شد و جای خود را به یک احترام دو طرفه و سنگین سپرد . البته این میان یکی دو نفر از خدمه ترک هم بودند که به جای تعصبی روستایی و زمخت ، رفتاری معقول و ناشی از تجربه و دنیا دیده گی داشتند . شوخی های دوستانه و صحبتهای شیرین این دو نفرو توریست هایی که می دیدم باعث میشد فضای غیر دوستانه ای که سایرین قصد برقراریش را داشتند شکسته شود و آنجا احساس تک افتاده گی و غریبه گی نکنم . میان مدرسین پاره وقت آنجا یک مدرس میانسال cmas بود که تمام اوقات مشغول پرسه زنی در اطراف من و متلک پرانی بود . با آن موهای بلند ژولیده جو گندمی و چشمهای ورقلمبیده و ریش و سبیل سفید و بلند و کتابی که همیشه در دست داشت سیمای مردی حکیم و فرزانه را به نمایش می گذاشت البته این تصویر رویایی و ایده آل تا وقتی دوام آورد که ساکت بود ..جالب ترین نکته این شخصیت را وقتی کشف کردم که دیدم کتابی که به زبان انگلیسی تمام این یک ماه روی قایق در دست گرفته روی همان صفحه ای که روز اول باز کرده بود مانده و ورق نخورده بود و جالب تر اینکه فهمیدم انگلیسیش در حد همان چند جمله کلیشه ایست که برای آشنایی اولیه و خوش و بش و همراهی و رهبری غواصهای غیر ترک به کار می برد و خارج از این محدوده اگر از او سوال کنی یا با او صحبت کنی نمی فهمد و پرت و پلا جواب می دهد !  مچش را وقتی گرفتم که روی منبر رفته بود که بدترین فحش به ایرانی این است که بگویی عرب ! جواب دادم که این جمله هیچ ایرانی را ناراحت نمی کند مثل اینکه به یک ترک بگویی که کرد است ، بلکه به سواد گوینده شک می کند . چند نفری خندیدند . آقای " اختاپوس " چشمانش قلنبه تر از پیش شد .. نگاه آتشینی به من انداخت ، ساکت شد ، سبیلش را جوید و به کتاب خواندنش ادامه داد . این هم از این ! لبخندی زدم و دستهایم را به لبه بالایی نردبان قایق گرفتم و بدون طی کردن پله ها با یک حرکت به پایین پریدم . حالا دیگر مطمئن شده بودم انگلیسیم آنقدر خوب شده که برای زدن برجک متعرضین کافی باشد . شخصیتم را در زبان انگلیسی کم کم پیدا کرده بودم و این برای من و دوستان لذت بخش و برای سایرین دردناک بود . اما این که مشکل من نبود . بود ؟!.. ; )) ..

             

+ پنجشنبه 18 آبان1391ساعت 18:1 روشنک هوشمند |

غواصی در مدیترانه ترکیه (۴) :


شاید بدانید که دریای مدیترانه جزو آبهای معتدل محسوب می شود . پس در تمام اوقات سال برخلاف آبهای تروپیکال دمای آب یکسان و تقریبن ثابتی نخواهید داشت . بهترین زمان غواصی در شرق مدیترانه یعنی جنوب غربی ترکیه برای غواصان باتجربه سپتامبر تا اواسط اکتبر و برای تازه کارها جولای تا سپتامبر است . دمای آب در گرمترین ماه سال به ۲۸ درجه و در سپتامبر تا اواخر اکتبر بین ۲۵ تا ۲۰ درجه در نوسان است . هوای جولای گرم و به شدت مرطوب است و بدون ایرکاندیشن نمی شود به سر کرد در عوض سپتامبر و اکتبر هوا خنک و روح نواز است . دمای آب در اعماق بیش از ۱۲ متر کاهش چشمگیری پیدا می کند از این گذشته جریانهای رودخانه ای و آبهای زیر زمینی فراوانی در آن نواحی گاهی در مسافتی کمتر از ۵ متر شما را با تفاوت ناگهانی محسوسی در دمای آب ، چیزی مابین ۱۶ تا ۲۸ درجه ، غافلگیر می کند که هم نشاط آور و هم تقریبن کمیاب است !.. برای ایرانی ها و حساس تر ها به سرما وت سوت ۵ میلی متری و برای بقیه ۳ میلی متری کافیست . وت سوت من ۳ میلی متری بود که تمام سپتامبر را در تمامی اعماق تا ۴۰ متر با آن سر کردم چون می خواستم مقاومت بدنم را در برابر کاهش دمای آب بیشتر کنم به جز روزهای آخر که دمای آب در عمق به ۱۸ درجه رسیده بود و ترجیح دادم در بعضی سایتها مثل Wreck ، Balaban Island و Mexician Hat از وت سوت ۵ میلی متری کرایه ای مرکز استفاده کنم هر چند دوستش نداشتم چون مردانه و بی ریخت بود !.. اعماق مدیترانه یک فصل تاریخی تمام عیار است . کشتی های غرق شده ، آثار شهرهای گمشده و کوزه ها و ظروف باستانی در بسیاری از سایتها دیده می شوند . از نظر فراوانی ، تراکم و غنای گونه های آبزی به پای آبهای تروپیکال نمی رسد اما گونه هایی را می توانید ببینید که در نوع خود منحصر به فرد و جالب توجه هستند . البته حس شما به عنوان یک غواص برای پیدا کردن گونه هایی که رفتارهای غریب و مرموزانه ای دارند بسیار مؤثر است . اگر واقعن عاشق غواصی باشید چیزهایی آن زیر پیدا می کنید و می بینید و می فهمید که غواصان حرفه ای اما بی علاقه ، خنگ و بی ذوق پس از سالها غواصی ندیده و نفهمیده اند . پس همه چیز بستگی به شما و توانایی های ذهنی و شهودیتان دارد نه زور بازو ، شانه های عریض و قطر شکمتان که هیچ کدام به کارتان نمی آیند چون غواصی با کشتی گرفتن یا پاور لیفتینگ متفاوت است . پس از یک بار غواصی خواهید فهمید که کار ساده ایست که از هر کسی برمی آید اما مهم کیفیت کار است که نشان می دهد میان غواصی باهوش و خلاق با غواصی که فقط می خواهد هر طور که شده یک ساعتی را زیر آب دوام بیآورد و برگردد چقدر تفاوت هست . غواصی تنها توانایی نفس کشیدن از دهان با استفاده از کپسول هوای فشرده نیست . مهارتیست آمیخته با دانشهایی نظیر فیزیک ، بیولوژی و فیزیولوژی . ممکن است بتوانید به روش تساهل و تسامح یا شل کردن سر کیسه مدارج رسمی را یکی پس از دیگری طی کنید اما تا علاقه ، خلاقیت ، دانش و مطالعه کافی نداشته باشید غواص متمایز و متفاوتی نخواهید شد .


+ چهارشنبه 17 آبان1391ساعت 21:35 روشنک هوشمند |

صبحانه ترکی/ انگلیسی ! - فتیه (۳) :


صبح زود بیدار شدم و به دفتر مرکز رفتم که مسئول روابط عمومی و مدیر مرکز را ببینم و برنامه آموزشم را دریافت کنم . مسئول روابط عمومی ( خانم H ) یک خانم جوان و خوش برخورد و گرم و راحت انگلیسی بود اما مدیران مرکز که یک زن و شوهر (خانم J  و آقای A ) میانسال و البته انگلیسی بودند در برخورد اول آدمهای چندان راحتی به نظر نمی رسیدند و بیشتر به ماموتهایی شباهت داشتند که زیر خروارها یخ قطبی تاکسیدرمی شده اند . پیش خودم گفتم : روشنک ببین ! تو اینجایی برای اینکه جزو معدود زنان غواص ایرانی باشی ! برای اینکه لذت ببری و تفریح کنی و توانایی هایت را در تنهایی محک بزنی . پس نگذار حاشیه های بی اهمیتی که ریشه در چیزهایی دارند که ربطی به تو هرگز نداشته و ندارد محدود و غمگینت کند . سخت نگیر و استفاده کن !.. پایین رفتم و توی بالکن بزرگ مرکز که محل تجمع کارکنان و غواصان مهمان بود پشت یکی از میزها نشستم . منتظر صبحانه وعده داده شده بودم که دیدم انگاری خبری نیست و خانم J هم مشغول خوش و بش با سایرین شده بود که بیشترشان انگلیسی و تعدادی هم از سایر کشورهای اروپایی بودند . چند نفر از کارکنان ترک آنجا هم که همه گی مرد بودند و هر یک قسمتی از وظایف مرکز را برعهده داشتند زیر چشمی و چپ چپ و با تعجب براندازم می کردند که کمی برایم ناخوشآیند بود و رفتارشان با چیزی که از ترکها انتظارش را داشتم متفاوت به نظر می رسید مخصوصن اینکه می دیدم رفتارشان با غربی ها خیلی صمیمانه تر و محترمانه تر است . ناخودآگاه به یاد آن آژانس مسافرتی کذایی در مانالی هندوستان و رفتار بی ادبانه و زشت مدیر آژانس هندی افتادم و با خودم گفتم یا همین الآن پولت را بردار و به یک مرکز غواصی دیگر برو یا اینها را از رو ببر و ثابت کن دنیای امروز بدون ایرانی هایی مثل تو چیزی کم خواهد داشت که به نفع آنها هم نخواهد بود . نه آنها و نه هیچ کس دیگر!.. برای تصمیم نهایی منتظر شدم تا خوش و بشهای خانم J با سایرین به پایان برسد تا کم کم سر صحبت را باز کرده و شانسم را برای شکستن یخها یا رها کردنشان در همان حالت یبس انجماد امتحان کنم . توضیح دادم که وعده غذایی صبحانه برایم مهم است مخصوصن برای ورزش پر تحرک و هیجان انگیزی مثل غواصی آن هم پس از دو سال دوری از دریا و غواصی !.. از این گذشته صبحانه کامل ترکی در ای میلهایی که از خانم H داشتم در مجموع هزینه ها حساب شده بود و نقش مهمی در انتخاب این مرکز داشت چون رفتن روزانه به رستورانهای مرکز شهر و خرید و صرف صبحانه درست یک ساعت قبل از هر سفر غواصی برایم خسته کننده میشد و مطمئنن رفتن به یک هتل را به انتخاب پانسیونی با این همه دردسر ترجیح میدادم و اگر اینجا هستم به خاطر پیشنهادی بود که خانم H داده بود . همه این صحبتها را با لبخند بزرگی همراه کردم و پیشنهاد دادم که اگر آماده سازی صبحانه برایش سخت است (  قرار بوده یکی از کارکنان ترک آنجا برود خرید و صبحانه را تهیه کند اما بهانه ای آورده و نرفته است ) اجازه بدهد خودم بروم آشپزخانه و آماده اش کنم ، فقط کافیست جای همه چیز را به من نشان دهد . پس از شنیدن این حرفها خانم J کمی یخش باز شد و قبول کرد که صبحانه مختصری را استثنائن امروز با هم آماده کنیم اما از فردا خودش می رود خرید و نیازی نیست وقتی که غواصی دارم خودم میزم را آماده کنم . توی آشپزخانه دوباره سر صحبت را باز کردم و پرسیدم چطور شد که به ترکیه آمدند . گفت که دیگر علاقه ای به ادامه کار قبلیش یعنی مسئولیتی اداری در آزمایشگاه دانشگاه نداشته و تصمیم گرفته به همراه همسرش که مدرس غواصی بوده به ترکیه بیاید و اقامت اینجا را از طریق تأسیس یک شرکت وابسته به پادی انگلستان و استخدام تعدادی از غواصان ترک بدست بیآورد و زندگی جدیدی را در میانسالی در کشوری گرمتر و خوش آب و هواتر از انگلستان آغاز کند . صبحانه عاقبت آماده و روی میز چیده و توسط اینجانب با اشتهای کامل میل شد . پس از صبحانه یکی از غواصان ترک سر و کله اش پیدا شد و برنامه آموزش را برایم توضیح داد . قرار شد دو روز اول را به غواصی آزمایشی بپردازم تا هم با دمای آب مدیترانه و سایتهای غواصیش آشنا شوم و هم پس از دو سال دوری از دریا و غواصی مهارتهای قبلیم را بازیابی کنم و برای آموزش مهارتهای جدید آماده شوم . حین صحبت متوجه شدم به لباسها و حرکاتم زیادی دقت می کند در صورتی که تنها یک تاپ زنانه خیلی ساده و نخی و یک شلوارک کوتاه جین پوشیده بودم بدون آرایش خاصی و موهایم را هم خیلی ساده بالا جمع کرده بودم . آخر از دل درآورد و پرسید : شما ایرانی ها مگر حجاب ندارید ؟ به نظر می رسد خیلی مدرنی و مثل سایر هموطنانت نیستی! توی تلویزیون که همه اش شما را اینجوری نشان می دهند و با دست در فضا چارقدی را دور سرش کشید و زیر گلو گره زد . گفتم از آنجایی که ایران کشوریست در قاره آفریقا و خیلی دور از کشور ترکیه طبیعی است که از شرایط حاکم بر ایران مطلع نباشید و مثل بعضی از آمریکایی ها تنها بر اساس مشاهداتتان از تخیلات حماسی تبلیغات دولتی هر دو کشور قضاوت کنید . این را که گفتم چند نفری که آنجا نشسته بودند از این حاضر جوابی من زدند زیر خنده و حال طرف حسابی گرفته شد و نیشخندش شکوفا نشده گوشه دهانش خشکید . لبخندی زدم و با لحن ملایمی ادامه دادم که به هر حال من و خیلی ها اعتقادی به حجاب نداریم و همینی هستیم که می بینید اما مجبوریم از قوانینی پیروی کنیم که گفته می شود اکثریتی در ایران ۳۴ سال پیش از این به آن رأی داده اند اما در حال حاضر حاکمان وقت ظاهرن آنقدر به آن نتیجه ایمان دارند که اجازه نمی دهند رضایت اکثریت در این مورد و سایر مسائل دوباره به رفراندوم گذاشته و همه چیز روشن شود . حتی صحبت کردن در این باره عاقبت وحشتناکی دارد . غواص ترک با غرور پرسید : خب حالا اینجا چطور است ؟ اینجا بهتر است یا ایران ؟ برای خودت هرجور بخواهی می توانی بپوشی ! گفتم : من روی هیچ کشوری تعصب ندارم و البته که کشورم را با همه شرایطش دوست دارم . خاک و آب و هوا گناهی ندارند اشکال جای دیگر است مخصوصن با مردمانی که دوست دارند خودشان باشند اما چنین اجازه ای به آنها داده نمی شود در حالیکه حجاب انتخاب تعداد زیادی از زنان ترک است اما کسی آنها را مجبور نکرده و این آزادی انتخاب است که زیباست . اما بهتر است از حق هم نگذرید و به یاد بیآورید که کشور شما پول هنگفتی از توریست های ایرانی به جیب می زند که رده دوم را در سفر به ترکیه به خود اختصاص داده اند و مسلمن کسی بابت استفاده از چیزی که برایش هزینه کرده شرمنده نیست . غواص ترک از رو رفت و مشغول صحبت با همکارانش شد و من هم فرصتی پیدا کردم که با یکی دو انگلیسی که با کنجکاوی و دقت زیاد گفت و گویم با غواص ترک را دنبال می کردند صحبت کنم و چند اصطلاح جدید انگلیسی یاد بگیرم . کلی به انگلیسی خودم امیدوار شدم چون خیلی خوب حرفهایم را متوجه می شدند و من هم در فهمیدن صحبتهایشان با اینکه سریع و با لهجه غلیظی حرف می زدند مشکل چندانی نداشتم . برایم جالب بود که اطلاعاتشان از ایران بیشتر از بعضی از همسایه های مسلمان ترکمان بود !.. رأس ساعت نه همه گی به سمت قایق قدیمی اما استخوان دار و محکم مخصوص غواصی از نوع Hard full day حرکت کردیم که درست مقابل مرکز کنار سایر قایق ها آماده حرکت بود . از پله ها بالا رفتم و روی نیمکت فلزی نشستم و رو به دریا با خوشحالی منتظر حرکت قایق شدم . اسم قشنگی داشت . دیگنیتی Dignity !.. یعنی شرافت !.. حس خوبی داشتم .                 

            

 

+ دوشنبه 15 آبان1391ساعت 22:10 روشنک هوشمند |

تهران ـ استانبول ـ دالامان ـ فتیه (۲) :


اطلس جت یکی از سرویسهای پروازی خطوط هوایی ترکیه است که چند سالیست تهران را هم در لیست خود اضافه کرده . نسبت به اختلاف قیمت قابل توجهی ( ارزانتر ! ) که با سایر پروازها از جمله ایران ایر و ماهان دارد ، سرویس مناسبی ارائه می دهد . پرواز بدون تأخیر انجام شد و طبق معمول ، همه زنان و دختران هموطن از جمله خودم بلافاصله پس از برخاستن هواپیما از زمین نفس عمیق و راحتی کشیده و با خوشحالی مانتو و شال و روسری هایشان را درآوردند و ته ساک و کوله هایشان مچاله کردند و دستی هم به سر و صورتشان کشیدند . توی فرودگاه آتاترک استانبول چند ساعتی بابت ترانزیت باید وقت تلف می کردم تا زمان سوار شدن به هواپیمای بعدی به مقصد دالامان برسد . همانجا چند یورویی را به لیره تبدیل کردم و غذای مختصری خوردم . توی فرودگاه آتاترک هیچ وقت پول زیادی تبدیل نکنید چون کمیسیون می گیرند و ضرر می کنید . نسبت لیره به یورو آن زمان ۲.۳ بود . کمی توی فروشگاه ها گشت زدم و به عنوان سرگرمی لباس پوشیدن و ژست گرفتن و حرکات مسافران را تماشا کردم . فضای فرودگاه های بین المللی بیرون از ایران را خیلی دوست دارم . نمایشگاهیست از فرهنگهای متفاوت و متنوع ، زبانها ، رنگها و گویشها . خلاصه اینکه حوصله آدم سر نمی رود . یک ساعتی هم کتاب و مجله خواندم تا زمان پرواز فرارسید . از استانبول تا دالامان یک ساعت پرواز بود و تنها ایرانی هواپیما خودم بودم در حالیکه ایرانی های زیادی توی فرودگاه آتاترک دیده بودم . چون پرواز محلی محسوب میشد در قسمت تحویل بار فرودگاه محلی منتظر چمدانها بودم که یکی از کارکنان فرودگاه اعلام کرد که مسافران خارجی بارشان را باید در فرودگاه بین المللی تحویل بگیرند و خودش هم تا فرودگاه بین المللی با دُلموش همراهیمان کرد . چمدانها را تحویل گرفتم و از فرودگاه خارج شدم . نسیم خنکی که می وزید همه خستگی هایم را گرفت . با شوق زیاد راهی ایستگاه اتوبوسهای فرودگاه موسوم به هَوَش Havas bus شدم . حرف اس با یک خط کوچک زیرش در زبان نوشتاری ترکی استانبولی ( همانطور که می دانید زبان ترکی استانبولی تا پیش از آتاترک با حروف الفبای عربی نوشته میشد که با دستور آتاترک به لاتین تغییر کرد ) شین تلفظ می شود . این اتوبوسها تقریبن هر دو ساعت یک بار مسیر رفت و برگشت فرودگاه تا شهرهای اطراف مثل دالامان ، فتیه و اولودنیز را طی می کنند . همانجا که ایستاده بودم تا اتوبوسها بیایند راننده تاکسی ها و آژانسی ها سرازیر شدند تا به خیال خود تا چند برابر قیمت تیغم بزنند اما از آنجایی که پیش از سفر طی یک سرچ اینترنتیٍ حسابی ، خوانده بودم که تاکسی ها گرانترین وسیله های نقلیه در تمام ترکیه هستند و اتوبوسهای بزرگ بین شهری و فرودگاه ارزانترینشان ، توجهی به بازارگرمی هایشان که با غرولندهایی هم گاهی همراه میشد نکردم و منتظر رسیدن اتوبوسها شدم . تاکسی ها ۱۰۰ تا ۱۱۰ لیره تا فتیه می گرفتند درحالیکه هوش باس تا فتیه همه اش ۱۰ لیره شد . به فتیه که رسیدم با شهر جمع و جور و نقلی و بسیار تمیزی روبرو شدم . یک شهر ساحلی با اسکله های فراوان و انبوهی از قایق های بزرگ و کوچک و رستورانهای محلی ساحلی . در تمام مسیر هتلها و مهمان خانه های فراوانی با شرایط متفاوت وجود داشت اما از آنجایی که تصمیم گرفته بودم از پانسیون کارکنان مرکز غواصی استفاده کنم همه را نادیده گرفتم و یک راست به سمت مرکز حرکت کردم . پانسیون مرکز( اتاق خصوصی + صبحانه ترکی ) شبی ۱۱ یورو میشد که نسبت به ارزانترین پانسیونهای فتیه بدون اطمینان از امنیت محل ۸ یورو ارزانتر بود و خب برای یک ماه اقامت ۲۴۰ یورو صرفه جویی می کردم و از امنیت محل هم مطمئن بودم چون همیشه یک یا دو نفر از کارکنان مرکز آنجا بودند . پس از تماس با مسئول روابط عمومی و برنامه ریزی مرکز که یک خانم خوش برخورد و مهربان انگلیسی بود و اطمینان از اینکه درست از همان فردایش آموزشم را شروع خواهم کرد به اتاقم رفتم و روی تختم افتادم و تا صبح خوابیدم و خودم را برای یک چالش هیجان انگیز دیگر آماده کردم . هوا عالی بود و نیازی به کولر و پنکه نداشتم . بهترین زمان برای غواصی در فتیه همان زمان بود که من انتخاب کرده بودم .

 

+ شنبه 13 آبان1391ساعت 18:57 روشنک هوشمند |

تصمیم سفر - ترکیه - فتیه - (۱) :


این سالها ( البته اگر گرانی ارز و تأثیری که بر تورها داشته را فراموش کنیم ) برای سفرهای گروهی و استفاده از تورهای معمول زیاد تبلیغ می شود . نقشه سفر و برنامه ریزی ، مدت زمان تور و نوع مسافرانی که معمولن این تورها را انتخاب می کنند کافیست تا یکی مثل من را فراری دهد !  حالا در نظر بگیرید مقصد ترکیه هم باشد . ترکیه کشوری نیست که برای ماجراجویی زمینی یا آشنایی فرهنگی انتخابش کرده باشم . آنقدر اطلاعات از این کشور داشتم که بدانم برای چنین مقاصدی برایم جاذبه ای ندارد . استانبول را سالها پیش از این دیده بودم . به فکر ادامه آموزشهای غواصیم افتادم . با تحقیقی که کردم شرایط و استانداردهای فعلی آموزش غواصی در ایران را آن هم بعد از سخت گیری ها و محدودیتهای خنده دار، توهین آمیز و احمقانه جدید (بعلاوه صرف هزینه قابل توجهی!) برای زنان به صرفه ندیدم مخصوصن اینکه هدفم فقط بدست آوردن یا به عبارت بهتر خریدن یک مدرک بیهوده نبود و تصمیم گرفتم یکی از کشورهای اطراف را برای رسیدن به مرحله مستر اسکوبا دایور انتخاب کنم به این هدف که مراحل حرفه ای تر و جدی تر بعدی را در یکی از کشورهای آسیای جنوب شرقی بگذرانم که شهرت بهتر و سابقه بیشتری در آموزش دارند .  میان کشورهای همسایه و نزدیک ایران ، ترکیه، امارات و عمان آموزش غواصی با استانداردهای بالای پادی را داشتند . امکان سفر به امارات و عمان برای ایرانی ها بدون استفاده از تورهای مسافرتی و به صورت انفرادی به قصد توریسم وجود نداشت این بود که از خیر ایندو گذشتم و ترکیه را انتخاب کردم . در میان شهرهایی از ترکیه که غواصی در آنها رونق و سابقه خوبی دارد آنتالیا،کاش،آلانیا،فتیه و مارماریس مشهورتر هستند . آنتالیا را به خاطر شلوغی و تراکم بالای توریستها کنار گذاشتم و از میان شهرهای باقیمانده فتیه را انتخاب کردم که برای مسافران معمولی با اهدافی معمولی تر خوشبختانه مقصد مطلوبی نیست !.. پس از یک هفته جست و جوی اینترنتی یکی از مراکز ۵ ستاره آموزش غواصی پادی را انتخاب کردم که طی چند سال متوالی در کل ترکیه بهترین مرکز شناخته شده بود . یک شرکت انگلیسی با کارکنان انگلیسی و ترک در یک نقطه آرام و دور از ازدحام . پس از تبادل ای میلهای فراوان و مقایسه شرایط و امکانات و هزینه ها با مراکز مشابه تصمیم قطعی را گرفتم و برای مدت زمان سفر، شهرهایی که به جز فتیه فرصت دیدنشان را داشتم ، عکاسی و مسیر سفر برنامه ریزی کردم . بلیط قطار گیرم نیامد و اتوبوس هم تا آنکارا بود و از آنکارا ابتدا باید به آنتالیا می رفتم و بعد به فتیه که تقریبن میشد سه روز !.. بهترین انتخاب هواپیما بود . از روی گوگل مپ نزدیکترین فرودگاه یعنی فرودگاه دالامان ( یک ساعت تا فتیه ) و ارزانترین پرواز یعنی پرواز اطلس جت با یک توقف در استانبول را انتخاب کردم و بلیط رفتم را خریدم . خرید بلیط برگشت را به یک ماه بعد در ترکیه موکول کردم و راهی بازار ارز شدم . قیمتها سیر صعودی داشتند اما هنوز به رقمهای خیره کننده و تأسف برانگیز فعلی نرسیده بودند . تعطیلات اجلاس سران بود و شایعه شده بود که یکی دو روز بعد از تعطیلات اجلاس سران در تهران قیمت ارز موقتن کاهش پیدا می کند تا بازار از کسادی خارج شود و پس از آن سیر صعودیش را دوباره از سر می گیرد . این شایعه را جدی گرفتم و یوروی ۲۶۵۵ تومانی خریدم . بلیط هواپیما هم تقریبن چهارصد و هشتاد تومان شد . یک هفته بعد درست یک روز قبل از ۱۱ سپتامبر که برای پروازم انتخاب کرده بودم یورو به ۳۰۰۰ رسیده بود وهمان پرواز به همان نسبت گرانتر !.. کلی بابت این وقت شناسی ذوق زده شدم و با خودم گفتم از این فرصت باید نهایت استفاده را برد چون معلوم نیست با این تغییر نرخ ارز کی بشود به سفر آموزشی پر هزینه مشابهی رفت و ما هم که صدالبته جزو قشر مرفه دردمندیم نه مرفه بی درد !.. البته آن موقع هنوز نمی دانستم یک ماه بعد که بر می گردم یورو به چهارهزار و ششصد خواهد رسید. روز ۱۱ سپتامبر دوربینهای عکاسی حرفه ای و عکاسی زیر آب و هاوسینگش را که دو سال پیش برای چنین روزی خریده بودم برداشتم و سایر وسایل سفرم را آماده کردم و وت سوت زنانه اکوالانگ کاملن فیت و مناسبی را که با زحمت پیدا کرده و خریده بودم به همراه ماسک جدیدم توی چمدانم گذاشتم و با هیجان و خوشحالی فراوانی راهی فرودگاه شدم .


+ چهارشنبه 10 آبان1391ساعت 5:49 روشنک هوشمند |

عکاسی زیرآب !..


دوربین جی ۱۲ کنون و هاوسینگش امتحان خود را زیر آبهای مدیترانه خیلی خوب پس دادند . برای شروع انتخابهای خوبی داشتم . بهتر است انتخاب دوربینهای حرفه ای و هاسینگ گران قیمتشان را به زمانی موکول کنید که هم غواص با تجربه تری شده اید و هم هزینه ای که می کنید نسبت به نتیجه ای که می گیرید توجیه منطقی داشته باشد . اگر خود عکاسید دوره خاص عکاسی زیر آب پادی برای شما بسیار آسان خواهد بود و تنها طرز استفاده و آماده سازی هاوسینگ و دوربین و نگهداری مناسب از آن پیش و پس از غواصی و هنگام غواصی به معلومات شما اضافه خواهد شد . البته بعدها اگر قصد ادامه عکاسی در این شاخه جذاب و ماجراجویانه را داشتید هزینه هم می کنید و کم کم یک عکاس حرفه ای زیرآبی می شوید. به عنوان یک عکاس کافیست یک بار تجربه کنید تا راه و روش کار دستتان بیاید و بفهمید که نیازی به صرف هزینه های غیر منطقی برای آموزش عکاسی زیر آب را ندارید . فقط کافیست تجربه کنید . زیاد غواصی کنید و به تدریج دوربینهای حرفه ای تر و فلاشهای بهتری را امتحان کنید . این کاری نیست که با چند بار رفتن زیر آب و یک تا دو هفته بخواهید برای یادگیریش کلی هزینه کنید و در پایان خود را حرفه ای این کار بیابید ! .. بهتر است هزینه ای را که می خواهید صرف آموزش کنید برای ارتقای غواصی و کیس های بهتر و فلاش های حرفه ای تر کنار بگذارید و بیشتر تجربه کنید .

پینوشت : چند تا از عکسها را در وبسایت عکاسیم می توانید ببینید . اولین تجربه هایم هستند و این یعنی بی اشکال نیستند . اهواز هستم و آپلود عکس با مک بوک ایر کمی سخت است . وقتی برگشتم تهران عکسهای بیشتری می گذارم . وب سایتم نیاز به تغییراتی اساسی دارد مخصوصن این که وسایل نورپردازی آتلیه را جمع کرده ام و در خانه دیگر عکاسی نمی کنم . البته من هیچ وقت به قصد درآمد آتلیه خانگی ام را برقرار نکرده بودم . هدفم یادگیری و تجربه عکاسی با فلاشهای بزرگ و حرفه ای بود . تجربه خوبی بود ! حالا همه وقتی که به عکاسی اختصاص می دهم تجربه ای عمیق تر و بکرتر خواهد بود . نمی دانم این چه سریست اما هر چه از بازار و هر چه وابسته به آن است دورتر می شوم به خودم نزدیک تر و خوشحال تر و تازه تر می شوم . 

www.lightgreen.me


+ چهارشنبه 3 آبان1391ساعت 23:16 روشنک هوشمند |

سفر !..


این وبلاگ به روز نمی شود تا اواسط مهرماه که از سفر برگشتم .. تا آن زمان وقتتان خوش !.. ; ) ..



+ دوشنبه 6 شهریور1391ساعت 1:44 روشنک هوشمند |

شلیک !..


این روزها و شبها آنقدر برونگرا شده ام که شاید گاهی خودم را هم نشناسم . چیزی که بخواهم بنویسم فوری تبدیل به اکت و حرکت می شود . هم برایم جالب است و هم کمی ترسناک چون چندان به آن عادت ندارم . هیچ غمی ندارم . هیچ کمبودی ! هیچ نگرانی خاصی .. نیازهای بدوی و اولیه آزادانه پاسخ داده شده اند بی هیچ تلاش سخت و فرصت سوزی از زندگی !.. هر نیازی که خواسته عاملی باشد برای وابسته گی و رنج ، توی یک تیله شیشه ای زندانی شده و با ضربه انگشتی به دورترین نقطه ممکن پرتابش کرده ام .. تا جایی که می توانم آزادی را برای خودم برداشته ام و توی کمد لباسهایم .. توی کفشهایم .. توی کشوهای میزم .. توی لپ تاپم .. توی دوربینم .. توی موها و دستها و چشمهایم نشانده ام .. برای یک آزادی بزرگتر با تعریفی همه گانی تر فعلن مجبورم صبر کنم .. عاقبت نرخ ها تثبیت می شوند .. اوضاع به شکل تعریف شده ای قابل ارزیابی می شود و من می توانم تصمیم بزرگتری برای درک این آزادی بزرگتر در نقطه ای دیگر از کره زمین بگیرم .. با همه این برونگرایی ها حتمن هزاران کلمه تازه یا نه کهنه اما تازه تعریف شده خواهم داشت برای نوشتن .. این روشنکهای متفاوت را چقدر دوست دارم !.. با هم حسابی رفیق شده اند ..


+ پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 15:32 روشنک هوشمند |

بازی های تابستانی !..


هیچ چیز نا امید کننده تر از روشنفکر کتاب خوانده ای نیست که معتقد است " کافه پیانو حرفهایی برای گفتن دارد " .. کاش می گفت چه حرفی یا حرفهایی که ما هر چه خواندیم نیافتیم و نشنیدیم جز هجو نویسنده ای که قصدش هجویه نویسی نبود .. نویسنده ای که به خودش شلیک کرد اما نه خودخواسته .. ناخودخواسته !.. یک خودکشی مضحک و تأسف برانگیز .. این تحسین ضمنی و حمایت دست و پا شکسته از این رمان به نظر من هیچ شباهتی به " رستگاری ببر " ندارد و فقط شیری را به خاطر می آورد که صدای گربه در می آورد به جای غرشی رعدآسا بلکه بتواند هم موشها را فراری بدهد و هم از مزیت داشتن یال و کوپالی شیرمانند بهره ببرد ..  نه آقای عزیز !.. ببرهای واقعی اینگونه رستگار نمی شوند .. اینگونه منقرض می شوند !.. 

یک گلدان فلفل زینتی خریدم گذاشتم توی پاگرد راه پله زیر آفتاب .. از میان آن همه گلدان این یکی بیشتر به چشمم آمد .. امیدوارم این یکی از بین نرود .. این آفتاب اگر بگذارد ..

این روزها چه می کنم ؟.. بازی .. بازی .. بازی .. این تابستان دارد خوش می گذرد ..

..............................

پینوشت : این پست درباره اظهار نظر اخیر آقای مهدی یزدانی خرم درباره کافه پیانو نوشته آقای فرهاد جعفری است که به تازگی در متن منتشر شده مصاحبه ای که با یک وب سایت ادبی داشته اند عنوان شده است . دیدم به این نوشته لینک داده شده در چند سایت و تنها اظهار نظری درباره کافه پیانو عنوان شده ! البته که هست اما من سه سال پیش از این نظرم را در این مورد در همین وبلاگ و جاهای دیگر نوشته بودم . می توانید به آرشیو وبلاگم مراجعه کنید اگر به این وبلاگ تازه وارد هستید ! اگر الآن دوباره به آن پرداخته ام به خاطر مصاحبه ای بود که خواندم . امیدوارم سوء تفاهم حاصل از نحوه لینک دهی به این نوشته برطرف شده باشد .


+ سه شنبه 6 تیر1391ساعت 20:53 روشنک هوشمند |

پیامدهای افراط در خیام خوانی !..


له کردن یک سوسری پروازی مزاحم بی رحمانه تر و سخت تر است یا حالیش کردن که تو هیچ وقت یک پرنده نمی شوی ؟! .. از این گذشته سوسری ها سخت جانند .. حتی وقتی که دارند تکه تکه می شوند هم یکی از تکه ها تکان تکان میخورد و به روی خودش نمی آورد که بازی تمام شده و باید که به خاک بپیوندد و جزئی از روح واحد طبیعت شود . هر چقدر هم که بخواهی غرورش را جریحه دار نکنی و یادآوریش کنی که زندگی بعدیش از این زندگی کنونی بسی بهتر و برتر خواهد بود و آن را دست کم نگیرد چرا که  :

خاکی که به زیر پای هر نادانی است                کف صنـــمی و چهره جانانی است

هر خشت که بر کنگره ایوانـــی است                انگشت وزیر یا سر سلطانی است

باز هم بی فایده است . سوسری اگر قرار بود بفهمد که سوسری نمیشد . میشد وزیر یا سلطانی باهوش .. اما می گویند سوسری ها خودشان را عمدن به نفهمی می زنند تا درد جانکاه سوسری بودن را خنثی کنند و عمری در فاضلآب زندگی به خوشی سپری کنند . حالا من با یک عدد دمپایی اینجا ایستاده ام .. روح مارکی دوساد در جسمم حلول کرده و بی هیچ احساس عذاب وجدانی مثل یک جانی بالفطره دارم تکه تکه های جسد سوسری را که دارد تکانهای آخرش را می خورد تماشا می کنم که ناگهان یکی از تکه ها که آرواره ای و دو شاخک به آن بند است تکانی شدید می خورد و روی دمپایی می پرد و به سخن می آید :

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ      پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بســــــــی        از سلخ به غره آید از غره به ســـــلخ

لحظه ای بعد آخرین تکانش را می خورد و می میرد . با نوک دمپایی شاخک و آرواره تازه به زبان آمده مرحوم را به خاک باغچه هدایت می کنم . بیچاره !.. نمی دانم سلطانی بوده یا وزیری یا صنمی یا جانانی ..

 

+ سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 1:9 روشنک هوشمند |

بابا لنگ دراز داستان پرداز من !..


این روزها به یک توهم بامزه دچار شده ام .. فکر می کنم هر که به من نزدیک می شود ساخته و پرداخته بابا لنگ دراز داستان پردازیست ( یک چیزی مثل پیر فرزانه مثلن ! ) که دوست دارد من هم قصه بنویسم پس مدام آدم جور می کند می فرستد سراغ من بعد آنها حرفهای خنده دار می زنند، نقش های احمقانه بازی می کنند و دیالوگهای از پیش نوشته احمقانه تری را تکرار می کنند تا من بنویسمشان .. ولی این بابا لنگ دراز داستان پرداز خوش قلب من چون خودش داستان نویس قابلی نیست و افتضاح می نویسد به همین خاطر سوژه هایی که برای من می فرستد چنگی به دل نمی زنند .. کتاب زیاد خوانده و مشکلش هم همین است .. فقط کتاب زیاد خوانده .. شخصیتهای ساخته و پرداخته ذهنش را قبلن یک جاهایی خوانده ام .. توی قصه های هدایت و گلشیری و گلستان و چوبک .. بعد به سرم می زند شاید دیگر عصر خلق آدمهای تازه و ماندگار داستانی به سر آمده و همه مجبور به تکراریم ؟.. خب حالا من مجبورم کلی روی این آدمها کار کنم تا باورپذیر شوند .. ولی وقتی خودم نمی توانم باورشان کنم چه ؟ .. شاید روی همین باور ناپذیری کار کنم ..

 

+ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 1:56 روشنک هوشمند |

چند کلمه چرت و پرت ..


کانالهای تلویزیون را عوض می کنم .. صفوف دشمن شکن .. ذوق زده گی مفرط در اثر تحریم شده گی .. اخلاق در خانواده یعنی تشویق همسر به ازدواج مجدد .. چادر یعنی نجابت یعنی تو ج ... نیستی .. سرم گیج می رود .. می روم سر وقت ماهواره .. یکی نشسته ذوق می کند که فرهنگ ایرانی را در قلب آمریکا با سریالهای زنده به سبک بکشم و مشهورم کن معرفی کرده .. بغل دستیش هنرمند است .. من به جای او احساس سنگینی می کنم زیر آواری از زیور آلات زرد .. می گوید همدیگر را جاج نکنید شماها که توی ایرانید .. عوضش بنشینید ماها را نگاه کنید .. به ما افتخار کنید .. آن یکی می گوید آهای گی های عزیز بدانید که ما پشت شما هستیم !.. ما عاشق شما هستیم .. این آدم دارد چه می گوید ؟.. تا به حال چه کرده برای آنها ؟ .. جز پشتشان ایستادن آن هم از راه دور .. واقعن که دکترای چرت و پرت برازنده اش است .. این کاریکاتور زنده زیادی تلخ است که تحملش کنم .. جان می دهد برود زیر دستان ماهر مانا نیستانی .. شاید با کمی تغییر کمی قابل تحمل شود .. کانال را عوض می کنم .. یکی می گوید این مردم دغدغه های شان این نیست .. دست از سر مردم بردارید .. آنها دیگر سیاسی نیستند .. دغدغه هایشان جستن آرامش و تفریح است به هر قیمتی .. جور کردن پول بنزین و خرج مدرسه بچه هاست .. سفر ترکیه و دوبی و تازگی ها تایلند است .. آن یکی می گوید با ظاهری آراسته با گلهای سرخ به خیابان برویم .. این یکی روز بعد دوباره می گوید حقت را پیگیری کن .. هر چه به دیگران کنی روزی به تو باز می گردد .. بی تفاوت نباش !.. این همان نیست که گفته بود دست از سر مردم بردارید اینها دغدغه هایشان با شما متفاوت است ؟.. آقای جامعه شناس .. انگاری شناختش از جامعه تابعیست از مقتضیات روزانه نه حتی هفته گی یا ماهیانه .. یک عده دارند یک جاهایی می پوسند پشت دیوار .. می پرسند به چه جرم و برای که .. مردم می گویند ما که نخواستیم .. آقای جامعه شناس می گوید دست بردارید از سر مردم .. مردم یعنی ماها .. مردم می گویند شماها اصلن کی هستید ؟.. زنها می گویند ما را ببخشید .. از این به بعد با چادر می آییم خیابان .. برایمان پرونده نسازید .. به ما دیگر کار نمی دهند .. باید برویم خیابان و ... خانه راهمان نمی دهند باید بزنیم به بیابان و  ..  دانشجویان می گویند چشم !.. جدا از همکلاسی های نامحرم می نشینیم .. پناهنده گی به ما نمی دهند .. آنوقت مجبوریم برویم هلند دیپورت که شدیم خودسوزی کنیم ..  ثروتمندان می گویند چشم .. ما می رویم بیرون از ایران حالمان را می کنیم و بر می گردیم .. کاری به کار هیچ کاری نداریم .. اموالمان را مصادره می کنند .. بچه ها افسرده می شوند .. مستمندان می گویند ما را به حال خود و خدای خود واگزار کنید .. همین یک لقمه نان را هم از دست می دهیم .. مترو می رود .. نمی رسیم .. طبقه متوسط می گوید .. ما داریم اینجا پشت دیوارها می پوسیم .. 8 سال .. 10 سال .. 15 سال .. لا اقل آویزانمان کنید .. شاید عکاس آویزانیمان دوباره برنده جایزه بهترین عکس سال شد و از شوق فریاد کشید که باور نمی کنم .. من به خودم می گویم : آه ... باور کن ! .. هر چند باور کردنش سخت است .. 


+ سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 23:20 روشنک هوشمند |

زندگی روی دور تند !..


لازمش دارم !.. خودش خود به خود شروع شد و من ادامه اش می دهم .. سال عجیبیست سال نهنگ! .. سال من است .. خرافاتی نیستم اما حس می کنم این سال قدرتمند است .. خبری از متوسط ها نیست .. منفی ها و مثبتها هجوم آورده اند .. بنا بر تجربه بهتر است سرکوبش نکنم .. فقط کنترلش کنم .. احساساتم طبق معمول خودخواهانه و مطابق میل خودم پیش می روند .. من امسال به شدت خودم را دوست دارم و بیش از هر زمان دیگر یک خودشیفته دیوانه تمام عیارم .. وقتی به من می رسید مواظب باشید ! .. راحت از روی شخص محترم شما عبور می کنم اگر بخواهید سدی باشید روبروی من .. وقتی می فهمید که له شده وسط جاده ای متروک یا اقیانوسی بی ساحل خود را می یابید . با من روراست باشید و مسیرم را هموار کنید تا دچار خشم اژدها و حیله گری نهنگ نشوید. آن وقت آن روی خوش سکه را هم خواهید دید . 

+ سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 21:3 روشنک هوشمند |

خانه تکانی پس از نوروز !...


خب وقتی که نوروز خانه نباشید دلیلی ندارد از اواسط اسفند خانه تکانی کنید اما هنگام بازگشت به خانه با صحنه های فجیعی روبرو خواهید شد .. تهرانم در حالیکه یک عالمه گرد و غبار و لباسهای زمستانی و کفش و کیف و کتاب و کاغذ و کاسه و بشقاب به شکل تهدید آمیزی احاطه ام کرده اند .. خب چاره چیست ؟.. سه روز خانه تکانی به خاطر یک ماه خوش گذرانی !.. کمک هم قبول می کنم .. می توانید سیزده تان را توی خانه من در حال رفت و روب به در کنید !.. : )( ..


+ جمعه 11 فروردین1391ساعت 18:54 روشنک هوشمند |

مطالب قدیمی‌تر