تبليغاتX
دیوار نوشته

توصيه هايي براي عكاسان آماتور ايراني :


1- قبل از عكسبرداري از سوژه هاي خياباني گذراندن يك دوره كلاس آموزشي دوي با مانع ، دوي سرعت ، دوي امدادي ، دوي استقامت ، كونگ فو ، كاراته و بوكس بر حسب مختصات جغرافيايي و سوق الجيشي سوژه جهت مقابله با حوادث غير مترقبه مربوط و نامربوط به سوژه بعلاوه يك دوره فشرده تخصصي پرتاب وزنه براي دور كردن هر چه سريع تر آلت جرم يا همان دوربين عكاسي توصيه مي شود .

2- اگر مؤنث هستيد از پذيرفتن سوژه هاي مذكر بدون همسر فعلي يا سابق و نامزد و مادر و خواهر و دوست دختر و دختر همسايه و همكار و همه خواننده هاي مؤنث وبلاگ احتماليشان جداً خودداري نموده و در صورت لزوم از سوژه مورد نظر اجازه كتبي همه عوامل نام برده را با يك قيافه جدي و بي گذشت تقاضا فرماييد و اگر مرد هستيد بالعكس بعلاوه يك عدد پزشك قانوني معتمد و شريف !

3- هنگام عكسبرداري از اماكن حساس و مهمي مثل توالتهاي عمومي ، ايستگاه هاي اتوبوس ، مترو و تاكسي مجوز رسمي از اماكن و وزارت اطلاعات ، راه و ترابري ، اداره تاكسي راني ، منابع طبيعي ، سازمان محيط زيست ، وزارت كشور ، دادگستري ، آموزش و پرورش ، جهاد كشاورزي ،  اداره اسكان ايلات و عشاير ، دام و طيور و پرورش ماهيان سردآبي حتماً همراه خود داشته باشيد .

4- حتي المقدور سوژه هاي غريبه خود را از آدمهاي هميشه ولو در اطراف دانشكده هنرهاي زيبا ، خانه هنرمندان ، زير پل سيد خندان ، ميدان ونك ، ميدان تجريش ، پارك دانشجو ، تأتر شهر و كافه شوكا و ساير نقاط روشنفكر نشين و روشنفكر پرور و روشنفكر خيز انتخاب كنيد .

تبصره 1 از بند 4 : اينجا ايران است دوست عزيز ! نظريه نسبيت انيشتين را آويزه گوشتان كنيد و بند دوم توصيه نامه را هميشه و در همه حال و تحت همه شرايط رعايت فرماييد .

5- هنگام عكسبرداري از خطه زرخيز و نخبه پرور جنوب شهر لطفاً دوربين و ساير وسايل را با زنجير چرخ به كتف و كمر و گردن خود الصاق نموده و اگر شد يك عدد قمه ، اسپري فلفل ، تيزبُر يا چاقوي ضامن دار توي جيب شلوارتان همراه خود داشته باشيد .

تبصره براي بند 5 : در اين نوع عكسبرداري يا هيچ سوژه جانداري نخواهيد داشت يا تعداد كثيري سوژه هاي جان بركف داوطلب در جلوي دوربين و تعداد قابل توجهي از سوژه هاي غيرتمند ريز و درشت به عنوان مشايعت كننده و بادي گارد در پشت خود و اطراف و اكناف مسير تا كيلومترها خواهيد داشت .

6- هنگام عكاسي خياباني و طبيعت حتي المقدور از پوشيدن لباسهاي تيتيش و كفشهاي پاشنه 7 سانتي و چادر ملي و ناخن مصنوعي و كمربند خودداري فرماييد . 

7- هنگام عكسبرداري لطفاً سيگار نكشيد . خيابان تخت خواب عمه تان نيست !

8- اگر عُرضه عكسبرداري در مكانهاي شلوغ را نداريد خب عكس نگيريد !.. به درك ! ..خيابان و پارك و مدرسه را كه نمي شود واسه خاطر شما قرق كرد . بهتر است خانه بمانيد و ناخنهايتان را لاك بزنيد .

9- وقتي به تورهاي عكاسي مي رويد لطفاً عمدي توي كادر هم نپريد . به خدا كادرها و سوژه ها تمام نمي شوند و به همه مي رسد . صفي نيست . نمي خواهد زرنگي كنيد و جر بزنيد يا از دو سال قبل براي دو سال بعد براي خودتان و جعفر و قلي و جواد و حسن و حسين جا بگيريد .

10- اگر عكسهايي كه از شما مي گيرند هميشه بهتر از عكسهاييست كه شما از آنها مي گيريد بهتر است عكاسي را فراموش كرده و با اجازه بزرگترها مدل شويد .  ; ) ..


+  دوشنبه 6 مهر1388 2:12   روشنک هوشمند  | 

آن زن به من نظر دارد !...


این خانه موقتی که هستم سرایدار مهربان و زبر و زرنگی دارد . پیرمرد مشهدی سالها پیش همسرش فوت کرده و دخترهایش همه به خانه بخت رفته اند و پسرش هم سرایدار آپارتمان روبروی ماست . سیبیل هیتلری دارد و یک کلاه پشمی منگوله دار !.. به حد وسواس تمیز است . برای اینکه قد و هیکل و شکل و شمایلش را بهتر تجسم کنید ، حمید جبلی را در سن 82 سالگی در نظر بگیرید . البته این صادق آقا هنوز به 75 هم نرسیده !.. هر شب سر ساعت 8 سر و صدایش توی راهروها می پیچد .. آآآآآآآآآآآآشغااااااااااال داریییییییییید جونم ؟... آآآآآآآآآآشغال داریییییییییید عزیزم ؟.. خیلی دوستش دارم اما از وقتی خبر آن اتفاق بانمک توی آپارتمان پیچید ماه هاست که سعی می کنم جلوی فوران عاطفه ام را بگیرم و به خسته نباشید و دست شما درد نکند و شب شما خوشی بسنده کنم .

نکند که فکرهای بدبد بکنید هاااا ! نخیر ! مو لای درز درستی و نجابت این آقا صادق نمی رود . فقط یک کمی بفهمی نفهمی ساده دل و زود باور است . یکی از آپارتمان نشین ها خانم 45 46 ساله شیک و زیباییست که مدتهاست از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند . گرین کارت دارد و 6 ماه اینور است و 6 ماه آمریکا . با همه اهالی آپارتمان راحت و صمیمی برخورد می کند و دوست داشتنی و مهربان است اما دم به تله هیچ بنی بشری نمی دهد و همیشه سرگرم رسیدگی به امور دارایی ها و املاکش در اینور و آنور دنیاست .

چند وقت پیش که پدر اینجا بود یک روز خنده کنان از در وارد شد . جریان خنده را که جویا شدم کاشف به عمل آمد که آقا صادق با پدر در خصوص امری مهم مشورتی نموده !.. آقا صادق به پدر گفته این خانم ن به او نظر دارد و به همین خاطر او چند شبی می شود که معذب و ناراحت است . دلیلش هم شام و نهاریست که تقریباً در هر شبانه روز برایش می فرستد دم در اتاقش !.. تازه هر بار هم که وقت جمع کردن آشغالها او را می بیند به او تعارف می کند با هم سوار آسانسور شوند و به او لبخند می زند و حتی یک بار هم او را به درون آپارتمانش به صرف چای و شیرینی دعوت کرده !... حجاب که هیچ وقت ندارد و موهایش نقره ای و بازوهای بلورینش هم که همیشه برق می زنند !.. 

حرف به اینجا که رسیده بیچاره پدر دیگر نتوانسته بوده جلوی خنده اش را بگیرد و به ناچار عذر خواسته و توی آسانسور پریده و بالا آمده .. البته پدر چند دقیقه بعدش پایین رفت و پیرمرد را طوری که نه دلش بشکند و نه دردسری درست شود از افکار عجیب و ساده دلانه اش در می آورد و به او توصیه می کند این حرفها به گوش خانم ن نرسد و گرنه خون به پا می شود !... پیرمرد بیچاره هم قول می دهد که افکار و احساساتش را قبل از هر چیز از این به بعد با پدرم در میان بگذارد . به قول آقا صادق هر چه باشد دو تا سر بهتر از یک سر است !..

داشتم به این فکر می کردم که چه پیشینه ذهنی و تجربی ممکن است یک چنین توهم عجیبی در ذهن یک مرد ایجاد کند .. یاد دوستی افتادم در زمان دانشجویی .. پسرکی عینکی و قد بلند و لاغراندام بود که نه شکل و شمایل دخترکشی داشت و نه هوش و سر و زبان درست و حسابی و نه مال و مکنت چشم گیر و دختر پسندی !.. همیشه ته کلاس می نشست و هر وقت دختری به او نزدیک میشد مثل لبو سرخ میشد و در عین حال لبخند شیرینی شبیه به لبخند مونالیزا بر لبانش نقش می بست . همه فکر می کردند که او خجالتیست و این لبخند و سرخی نشانه اش است !.. اما روزی یکی از این پسرهای بدجنس و شیطان کلاس فاش کرد که ایشان فکر می کنند همه دخترهای کلاس عاشق و شیفته اش هستند و به همین خاطر خجالت می کشد و معذب است . وقتی که دلیلش را پرسیده بوده گفته بوده که از طرز نگاهشان معلوم است و اینکه پشت سر او حرف می زنند !.. سالها بعد این پسرک بامزه را در هیأت مدیر داخلی یک سازمان دولتی رؤیت کردم . پس از چند پرس و جوی شیطنت آمیز و فضولانه از دوستانی که آنجا به عنوان همکار وی مشغول به کار بودند کاشف به عمل آوردم که ایشان با داشتن زن و یک فرزند هنوز با هر کارمند و همکار غیر همجنسی که مشکل کاری پیدا می کنند فکر می کنند که به ایشان نظر داشته اند .. خلاصه اینکه از این لحاظ برای خود در آن سازمان شهرت چشم گیری بدست آورده اند .. مردی که همه به او نظر دارند !...

به دوران دانشگاه که فکر می کنم نمونه هایی از این دست را زیاد به خاطر می آورم .. و به این نتیجه می رسم که اگر در آن زمان یا پیش از آن عنصر توجه و صمیمیت بی شائبه را میشد به یک اندازه میان همه تقسیم کرد شاید دیگر هیچ مردی دچار چنین توهمات بیمارگونه ای نمی شد !.. 

+  جمعه 11 اردیبهشت1388 14:55   روشنک هوشمند  | 

سَنَدِش پیش منه !..

 

فعلاً تیتر رو داشته باشید .. کار دارم الان ! .. بعداً ! .. ;o ) ..

+  جمعه 20 دی1387 17:45   روشنک هوشمند  | 

شوخی شهرستانی با برامس ..

 

امشب همچنان برامس را دوست دارم .. صدای کلارینت سحرآمیزش که در فضا طنین انداز می شود ، ساقه های لوبیا سبز می شوند و رشد می کنند و مرا با خود به سرزمین غولها می برند .. غولهایی که دیگر وجود ندارند !.. غولها تمام شده اند .. من فقط یک تخت طلایی می بینم که مرغ تخم طلا رویش نشسته و تیله های رنگی به جای تخم می گذارد !.. دلیلش را تا می آیم بپرسم خروس قندی شفاف و سرخابی رنگی می بینم که روی دسته تخت نشسته و مغرورانه قوقولی قوقوی خش دار و ملیحی به سبک پاپ ابراز می کند .. با هر قوقولی قوقو که بیشتر به چیزی مابین شوشولی شوشو و دودولی دودو نزدیک است حبابهای رنگی از دهانش خارج می شوند و بعد مرغ تیله گذار چشمی خمار می کند و با یک عشوه مرغی تمام عیار روی هوا به آنها نوکی می زند و پس از ترکاندنشان ، قدقد تودماغی و لوندی سر میدهد که خروس قندی را حالی به حالی می کند .. کمی آنطرف تر چنگ سحرآمیز یک وری روی زمین افتاده است .. با چشم دنبال فرشته چنگ زن می گردم .. طفلک زیر تخت نشسته .. دارد با مونجوق روی طرح یک غول نر ، گوبلن دوزی می کند !.. یکی از مونجوق ها قل می خورد و می آید و می آید و می آید تا به نزدیک کفش من می رسد .. فرشته گوبلن دوز سراسیمه بدنبال مونجوق می دود و می دود و می دود اما درست همان لحظه که می رسد و خم می شود تا برش دارد " بادی " در می کند و مرغ تیله و خروس قندی و من و تخت و چنگ سحر آمیز همه با هم به هوا پرتاب می شویم .. وقتی فرود می آیم که برامس تمام شده است و از باقی رفقا خبری نیست !.. راستی اگر آقای برامس می دانست من با شنیدن صدای کلارینت سحر آمیزش گاهی به چنین فضاهای رمانتیکی پرتاب می شوم چه می گفت ؟.. هه هه ..  

 

+  دوشنبه 16 دی1387 23:9   روشنک هوشمند  | 

چنین گفت روشنک :


 آموختم که ملت شهید پرور سالم ایران بر دو قسم است :

۱- سادیست دلسوز

۲- مازوخیست دلشکسته

و هر که از این دو نیست مریض خوانده شده و شایسته لعن و نفرین و ارشاد می گردد ...


+  دوشنبه 6 خرداد1387 4:25   روشنک هوشمند  | 

نقل قول از یک مرد روشنفکر ایرانی :


" یک مرد ایرانی سنتی طی 40 سال خیلی بخواهد تغییر کند تبدیل به پایین تنه ای روشنفکر می شود که بالاتنه ای سنتی را همه جا بدنبال خود یدک می کشد ! "

..........................

پینوشت : پیشنهاد می کنم به کامنت دونی و کامنتهای این پست یه نگاهی بندازید !.. خالی از لطف نیست ..


+  سه شنبه 3 اردیبهشت1387 17:19   روشنک هوشمند  | 

حکایت !...

 

لاک پشت : بیچاره مارها ... آنها بی تقصیرند !...

کلاغ : نفست از جای گرم بلند می شود .... اگر من هم لاک تو را داشتم دلم برای مارها هم می سوخت !

لاک پشت : تو درست می گویی اما گوشت تلخ و تیره تو از لاک من امن تر است با این حال دلت برای هیچ موجودی نمی سوزد !

کلاغ قار قار تمسخر آلودی سر داد و پر زد و رفت اما دلش نیآمد زیاد دور شود .. این بود که برگشت و یواشکی روی شاخه چنار بلندی نشست و گوش داد .

قورباغه  : لاک پشت عزیز ! چرا دلت برای مارها می سوزد ؟ آنها بد ذات و کینه جو هستند . نیش زهرآگین دارند . بی تقصیرند ؟!

لاک پشت : بله ! اگر دست و پای تو را هم می بریدند و تو مجبور بودی برای تهیه یک لقمه نان دائم روی زمین بخزی نیش در میآوردی !...

کلاغ یادش رفته بود که رفته است .... جستی زد و پرید روی زمین . قار قار حق به جانبی کرد و نزدیکتر شد .

کلاغ : گوشت تلخی من هم برای این رنگ سیاهم است !... اگر شما را هم سیاه می کردند گوشتتان تلخ می شد و به جای چهچه قار قار می کردید !

لاک پشت : خدا را شکر که سیاهی !.. اگر سفید بودی هم نیش در میآوردی هم قار قار می کردی !..

قورباغه و لاک پشت خندیدند و کلاغ قار قار کرد و  پرید و این بارکاملاً دور شد .

 

+  یکشنبه 28 بهمن1386 3:57   روشنک هوشمند  | 

ایده آرم وزارتخانه ارتعاشات !

 

نامه ای با مضمون زیر از وزارت ارتعاشات دریافت کردم :

از میان ایده های رسیده ایده سرکار خانم " پرند آزاد " به عنوان ایده برگزیده انتخاب می گردد .

ایده : (  یک بطری شیشه ای شکسته پارسی کولا !  )

دلایل انتخاب این ایده :

۱. صلابت دارد  !...  توضیح : شکل بطری از نظر بصری دارای صلابت لازم است .

۲.  نورانیت دارد !...  توضیح : از طریق تیز تیزی های لبه نانازش نور به حد مکفی منعکس می گردد و چشم دشمنان را ابتدا خیره بعد کور می کند .

۳. ایرانی است !... توضیح : بطری پارسی کولا بطری نوشابه ایرانی !

۴. ضامن امنیت است !... توضیح : بدون شرح !

جایزه : صد عدد ... !... توضیح :  الآن نمیگیم جایزه چیه تا هیجانش بیشتر بشه !

آدرس محل اهداء جایزه : ( ... ) !.... توضیح : شما لازم نیست بیای ! یه جا کوچه پس کوچه ای... بن بستی قرار میذاریم و با احترام و سلام و صلوات به سمت محل اهداء جایزه راهنماییتون می کنیم . فقط چون می خوایم سورپرایزتون کنیم شاید چشماتون رو با یه چشم بند ملوس و مامان تا مقصد ببندیم .

زمان اهداء جایزه : نامعلوم ! .... توضیح : جهت سورپرایز جنابعالی زمان رو اعلام نمی کنیم .

تذکر : به توضیحات هر سطر دقت کنید ! این همه توضیحات یعنی پاسخگویی و احساس مسئولیت وزارت ارتعاشات !....

تشکر کنید !

 

+  چهارشنبه 7 آذر1386 7:0   روشنک هوشمند  | 

شرح حال برخی از پسرکان دانشجو در ایران !

 

1) سال اول : پسرک ریش کوسه ای که همه آرزوهای عشقیش در دیدن دختر خوشگل همسایه در خواب و گاهی هم توی کوچه از لای در یواشکی به دور از چشم حاج آقا تسبیحیان پدر دوشیزه مکرمه همسایه خلاصه میشد به دانشگاه می رود ! در عمرش این همه دختر ترگل و ورگل ( حالا اگه ترگل و ورگل هم نباشن به کمک این همه قلم موی رنگ و وارنگ که از فرق سر تا پنجه پا را مزین به انواع و اقسام رنگهای طوطی های هندی می کنند و گن و شلوارک لاغری و غیره و مانتوهای تنگ که هیکل های گرد و قلمبه را به هیئت مدلهای اروپایی در می آورند ) یک جا ندیده بود رنگش مثل لبو سرخ میشود ! نمی داند به کدام یک نگاه کند .. این همه دلبر سر کلاس درس باعث می شود همان یک ذره هوش را هم از دست بدهد و مدهوشانه نمرات زیر الف بگیرد !....... از همه بدتر این که میون این همه پسر مو ژل زده و زیر ابرو برداشته و جین پوش کی دیگه به قیافه کج و کوله و ریش نصف و نیمه درامده او می نگرد ؟!.... آه ! امان از این همه آرزوی بربادرفته !...

2) سال دوم : پسرک دانشجو کم کم یاد می گیرد که برای جلب توجه دخترکان ترگل ورگل دانشگاه باید به هنرهای متعددی متوصل گردد ! اما چگونه ؟ او که همه عمر سر به زیر از کوچه رد میشده و در مهمانی های خانوادگی زنها اینور و مردها اونور فقط نقش آبدارچی را بازی می کرده حالا چطور می تواند این همه هنر را یک جا کسب کند ؟.... این می شود که می نشیند و این دو گوله را به فعالیت وا می دارد که چه باید کرد !؟.. قر و قمیش های دخترکان و اشارات آنها به او می فهماند که تنها راه رسیدن به وصال این لعبتان قرار گرفتن در باندها و گروه هاییست که پسرکان خوش بر و رو و خودنمای دانشگاه برای خود ایجاد کرده اند . اما چگونه می تواند خود را به این گروهکهایی که از مافیا قوانین سختگیرانه تری دارند وارد کند ؟؟.....باید خوب نگاه کند و بیاموزد..... مسئله این است !

3) سال سوم : کم کم یاد می گیرد چطور زیر ابرو بردارد و از شر این موهای عجق وجق که از ابرو تا چشم و پیشانی را لامصب ها بدون هیچ نظم و قانونی بیرحمانه فراگرفته اند و از چهره معصوم او یک قیافه سنگدل و نفهم ساخته اند خلاص شود و قیافه ملیحی پیدا کند !.... دوستش او را به یکی از این باندهای منورالفکر خوش بر و رو معرفی می کند ! همه از او استقبال می کنند و تغییرات شجاعانه ای را که در قیافه و لباس و کفش و خلاصه حتی طرز نگاه و لبخند خود می دهد را اولین قدم برای مبارزه با ارتجاع و پیشروی به سوی ( ع ) نتلکتوئل شدن می دانند و به او تبریک می گویند . آه ! خدای من ! آنها مرا پذیرفتند !...... می رود کتاب می خواند تا حرف برای گفتن داشته باشد ! آخر پسری که خوش بر و روست که برای جلب توجه دحترکان ترگل ورگل دانشکده کافی نیست !.. تا دهن باز کند گند کار در می آید .... پس پیش به سوی کتاب و کتاب خوانی... سیاست... فلسفه .. ادبیات و هر چه که می شود آدم بداند ( یا فکر کند که می داند .. کافیست حقظ کند .. زیاد سخت نیست ! ) تا بقیه او را ادم (ع) نتلکتوئلی فرض کنند ! ....

4) سال چهارم : او دیگر برای خودش کسی شده !....بسیاری از پسرکان تازه وارد و ترم اولی برای دوستی با او سر و دست میشکنند . دخترکان تر گل ورگل وقتی او را می بینند خیره می مانند تا از ذره ذره خمیر مایه (ع) نتلکتوئلیسم نمایان در زیر ابروان کمانیش مستفیض شوند !.... او شمع هر محفلیست !... از فلسفه دکارتی و اسپینوزا گرفته تا کیر که گارد ... از داستایوسکی تا کافکا و کامو .... از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می داند و داد سخن می دهد و هر از گاهی برای اینکه قدرت کلامش نفوذ بیشتری در قلب و روح لعبتان دانشگاه داشته باشد به موهای بلند و صاف شده اش تکانی می دهد و از شنیدن آواهای آه و اوه دخترکان لذت وافری را در خود احساس می کند !....او دیگر پیروز است... نیازی به نمره و شاگرد اولی نیست..... او قلبها را تصاحب کرده است . دخترکان برای دوستی با او سر و دست می شکنند ... به هم حسادت می کنند .. با هم می جنگند و دسیسه می سازند !....

5) سال پنجم ! : حیف نیست آدم در اوج شهرت و افتخار این محیط فوق العاده را ترک گوید و به همان کوچه پس کوچه های غم گرفته که جز سیاهی چادر زنان و اخم های در هم مردان ریش سپید چیز دیگری برای دیدن ندارد باز گردد ؟... نه !... او در جا میزند و می ماند !.....دوست دختر های زیادی دارد . با هر کس نهایتاً یک ماه نه بیشتر !....چون کلاس کار اینطور بالا می رود ! عشق و عاشقی ممنوع !.. ... او مشهور شده است ! دون ژوان شهر دانشگاه روزی از دانشگاه فارغ التحصیل خواهد شد اما کی معلوم نیست !....

6) سال ششم ! : اخراج می شود ! ... به دلیل سیاسی بازی و سعی در براندازی نظام !.... هنگام خروج از دانشگاه در دل می گوید : ( خودمانیم ها .... این همه ور زدیم و سیاسی بازی در اوردیم اما اخرش نفهمیدیم فرق چپ و راست چیست ! .. اما در عوض از فرداست که دختر حاجی آقا تسبیحیان همسایه مان بابای پولدار و بازاریش را بفرستد در خونه درب و داغان ما برای دست بوسی و رفع کدورتهای گذشته !.. خوب ! پس زیاد هم بد نشد !.... مسئله این است !... ) ..

 

+  پنجشنبه 25 مرداد1386 18:40   روشنک هوشمند  |