آن زن به من نظر دارد !...
این خانه موقتی که هستم سرایدار مهربان و زبر و زرنگی دارد . پیرمرد مشهدی سالها پیش همسرش فوت کرده و دخترهایش همه به خانه بخت رفته اند و پسرش هم سرایدار آپارتمان روبروی ماست . سیبیل هیتلری دارد و یک کلاه پشمی منگوله دار !.. به حد وسواس تمیز است . برای اینکه قد و هیکل و شکل و شمایلش را بهتر تجسم کنید ، حمید جبلی را در سن 82 سالگی در نظر بگیرید . البته این صادق آقا هنوز به 75 هم نرسیده !.. هر شب سر ساعت 8 سر و صدایش توی راهروها می پیچد .. آآآآآآآآآآآآشغااااااااااال داریییییییییید جونم ؟... آآآآآآآآآآشغال داریییییییییید عزیزم ؟.. خیلی دوستش دارم اما از وقتی خبر آن اتفاق بانمک توی آپارتمان پیچید ماه هاست که سعی می کنم جلوی فوران عاطفه ام را بگیرم و به خسته نباشید و دست شما درد نکند و شب شما خوشی بسنده کنم .
نکند که فکرهای بدبد بکنید هاااا ! نخیر ! مو لای درز درستی و نجابت این آقا صادق نمی رود . فقط یک کمی بفهمی نفهمی ساده دل و زود باور است . یکی از آپارتمان نشین ها خانم 45 46 ساله شیک و زیباییست که مدتهاست از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند . گرین کارت دارد و 6 ماه اینور است و 6 ماه آمریکا . با همه اهالی آپارتمان راحت و صمیمی برخورد می کند و دوست داشتنی و مهربان است اما دم به تله هیچ بنی بشری نمی دهد و همیشه سرگرم رسیدگی به امور دارایی ها و املاکش در اینور و آنور دنیاست .
چند وقت پیش که پدر اینجا بود یک روز خنده کنان از در وارد شد . جریان خنده را که جویا شدم کاشف به عمل آمد که آقا صادق با پدر در خصوص امری مهم مشورتی نموده !.. آقا صادق به پدر گفته این خانم ن به او نظر دارد و به همین خاطر او چند شبی می شود که معذب و ناراحت است . دلیلش هم شام و نهاریست که تقریباً در هر شبانه روز برایش می فرستد دم در اتاقش !.. تازه هر بار هم که وقت جمع کردن آشغالها او را می بیند به او تعارف می کند با هم سوار آسانسور شوند و به او لبخند می زند و حتی یک بار هم او را به درون آپارتمانش به صرف چای و شیرینی دعوت کرده !... حجاب که هیچ وقت ندارد و موهایش نقره ای و بازوهای بلورینش هم که همیشه برق می زنند !..
حرف به اینجا که رسیده بیچاره پدر دیگر نتوانسته بوده جلوی خنده اش را بگیرد و به ناچار عذر خواسته و توی آسانسور پریده و بالا آمده .. البته پدر چند دقیقه بعدش پایین رفت و پیرمرد را طوری که نه دلش بشکند و نه دردسری درست شود از افکار عجیب و ساده دلانه اش در می آورد و به او توصیه می کند این حرفها به گوش خانم ن نرسد و گرنه خون به پا می شود !... پیرمرد بیچاره هم قول می دهد که افکار و احساساتش را قبل از هر چیز از این به بعد با پدرم در میان بگذارد . به قول آقا صادق هر چه باشد دو تا سر بهتر از یک سر است !..
داشتم به این فکر می کردم که چه پیشینه ذهنی و تجربی ممکن است یک چنین توهم عجیبی در ذهن یک مرد ایجاد کند .. یاد دوستی افتادم در زمان دانشجویی .. پسرکی عینکی و قد بلند و لاغراندام بود که نه شکل و شمایل دخترکشی داشت و نه هوش و سر و زبان درست و حسابی و نه مال و مکنت چشم گیر و دختر پسندی !.. همیشه ته کلاس می نشست و هر وقت دختری به او نزدیک میشد مثل لبو سرخ میشد و در عین حال لبخند شیرینی شبیه به لبخند مونالیزا بر لبانش نقش می بست . همه فکر می کردند که او خجالتیست و این لبخند و سرخی نشانه اش است !.. اما روزی یکی از این پسرهای بدجنس و شیطان کلاس فاش کرد که ایشان فکر می کنند همه دخترهای کلاس عاشق و شیفته اش هستند و به همین خاطر خجالت می کشد و معذب است . وقتی که دلیلش را پرسیده بوده گفته بوده که از طرز نگاهشان معلوم است و اینکه پشت سر او حرف می زنند !.. سالها بعد این پسرک بامزه را در هیأت مدیر داخلی یک سازمان دولتی رؤیت کردم . پس از چند پرس و جوی شیطنت آمیز و فضولانه از دوستانی که آنجا به عنوان همکار وی مشغول به کار بودند کاشف به عمل آوردم که ایشان با داشتن زن و یک فرزند هنوز با هر کارمند و همکار غیر همجنسی که مشکل کاری پیدا می کنند فکر می کنند که به ایشان نظر داشته اند .. خلاصه اینکه از این لحاظ برای خود در آن سازمان شهرت چشم گیری بدست آورده اند .. مردی که همه به او نظر دارند !...
به دوران دانشگاه که فکر می کنم نمونه هایی از این دست را زیاد به خاطر می آورم .. و به این نتیجه می رسم که اگر در آن زمان یا پیش از آن عنصر توجه و صمیمیت بی شائبه را میشد به یک اندازه میان همه تقسیم کرد شاید دیگر هیچ مردی دچار چنین توهمات بیمارگونه ای نمی شد !..