اینجا ..
دارم به دستهایم نگاه می کنم .. بعد از ۲ سال و اندی ناخنهایم بدون واهمه دندانهایم دارند سبز می شوند و قد می کشند .. با این سرعتی که روزانه بلند می شوند یاد تیزی دندانهایم می افتم و سرعتشان !.. ببین با چه سرعتی به سمت ناخنهایم هجوم می آورده اند که به آنها با این همه استعداد برای رشد و تکامل ، فرصت نمی داده اند .. از این ور ناخنها دارند آدم می شوند اما از آن ور این پوست سفید و نازک دستم است که دارد خط خطی می شود و چروک می افتد .. انگار کسی روی پوستم دارد هاشور می کشد .. هاشورهایی نامنظم و رنگارنگ .. تینر فوری و اسید رقیق شده و تاید و رخشا و وردستی نجار و لوله کش و آهنگر و نقاش و ... همه برای اینکه غارم را تا آنجا که می شود شبیه به خودم کنم .. همین الآن اینجا درست شد .. آنقدر خسته ام که خوابم نمی برد .. اما ته دلم ذوق زده و شادم .. هر چند از وقتی که " او " رفته ، شوالیه شادی دیگر نتوانسته قلمروی قلبم را کامل و به یکباره تسخیر کند .. همیشه یک جاهایی متوقف می شود .. همانجاها که جای خالی " اوست " و نشانه های نبودنش .. اما همین که تا تالار اصلی این دژ نفوذ ناپذیر می رود هم خوب است ..
دلم گرفته .. دلم برایش تنگ شده .. دوست داشتم بود و برایش درد و دل می کردم .. غر غر می کردم .. اما یادم می افتد که وقتی بود هم برایش چندان درد و دلی نکردم .. درد و دلهای من از آن نوعی نبود که بشود برای" او " گفت .. و اگر گفت ، آرام شد .. و " او " را عصبانی و ناامید و دلشکسته نکرد .. آخرین درد و دلهای واقعی من به زمان کودکی بر می گردند و همانجا جا می مانند و هرگز بزرگ نمی شوند .. در حقیقت دلم برای کاری تنگ شده که به دلم مانده .. کاری که من نکردم .. کاری که " او " نکرد .. کمی خنده ام می گیرد و کمی غمگین می شوم و کمی کشمش می خورم ..
اینجا چقدر تمیز شده .. خوشبو .. رنگی .. ساده .. شاد و عجیب و غم آلوده !.. اتاقهای گس .. دیوارهای ملس ..
چقدر جای " او " خالیست .. چقدر " او " نیست ..