تبليغاتX
دیوار نوشته -
یک روزی ..


دلم برای آن مهربان شدن های مردم توی خیابان تنگ شده .. همین چند هفته پیش بود .. چقدر چهره ها شاد و امیدوار بودند .. چقدر چشمها برق می زدند .. چقدر مردم همه با هم خوب بودند .. دلم برای همه آنها تنگ شده .. دیروز که رفته بودم خیابان اثری از آنها نبود .. آنها را گم کرده بودم .. انگار که آدمهای یکی از رویاهایم باشند .. رویاهایی که وقت بیداری ناپدید می شوند .. نگاهشان می کردم ببینم شاید نگاه آشنایی از آن روزها بیابم .. توی چشمهایشان گاهی نشانه های آشنایی می دیدم اما تا می خواستم نشانه ها را دنبال کنم شاید به جایی برسم نگاهشان را می دزدیدند و می رفتند.. انگار که همه آن آدمهای شاد را یک جایی توی خودشان پنهان کرده باشند .. آن مردم را چقدر دوست داشتم .. دلم گرفته .. اما حالم خوب است .. مجبورم که خوب باشم .. یک جورایی جان سخت شده ام .. آنقدر که می توانم اندازه تمام دنیا غصه بخورم .. غمگین شوم .. گریه کنم .. سکوت کنم .. اما هنوز زنده بمانم و نفس بکشم و سرسختانه ادامه دهم .. هنوز می توانم ببینم .. نگاه کنم .. خیره .. خیره .. خیره .. 

می دانم آن مردم یک جایی همین نزدیکی ها هستند .. من فقط گمشان کرده ام .. مطمئنم روزی دوباره پیدایشان می کنم .. مهم این است که آنها زنده اند .. نفس می کشند .. و سرسختانه ادامه می دهند .. هنوز می توانند ببینند .. نگاه کنند .. آن هم خیره .. خیره .. خیره ..


+  جمعه 12 تیر1388 22:53   روشنک هوشمند  |